گنج حاج احمد!
بعد از پايان عمليات فتحالمبين، «حاج احمد متوسليان» براي وفا به قولي كه به مردم «مريوان» در روز ترك شهر و رفتن به خوزستان داده بود، 24 ساعت به مريوان برگشت. خيلي سرحال و خوش بود. در تمام آن 24 ساعت كه با ما بود اقشار مختلف مردم و ادارات و رزمندهها به ديدارش ميآمدند.
سرانجام نيمههاي شب كه سرش كمي خلوت شد، رفتم نشستم كنارش و گفتم: «نوبتي هم باشه، ديگه نوبت ماست برادر احمد». به رغم خستگي برگشت با محبت دستي به شانهام كشيد و گفت: «در خدمتيم برادر مجتبي، اوضاع بيمارستانت كه رو به راهه؟» گفتم: «اي به مرحمت سركار، من هم ميبينم شما خيلي خوشي، لابد به خاطر پيروزي اخير در جنوبه، بله؟».
يك نفس عميقي كشيد و بعد همانطور كه توي چشمهايم نگاه ميكرد، گفت: «اون كه به سر صدقهي اسم مقدس خانم فاطمه زهرا (س) نصيبمون شد، ولي ميخوام يه چيزي بهت بگم مجتبي!» گوشم را تيز كردم و گفتم: «بفرماييد». سري به چپ و راست چرخاند، انگار دوست نداشت مطلبي را كه ميخواهد بگويد كس ديگري هم بشنود. با آن لحن مؤكد خودش برگشت گفت: «توي اين مأموريت خوزستان، من يه گنج كشف كردم!».
يكه خوردم و پرسيدم: «گنج؟» لبخندي زد و گفت: «ولي نه از جنس زر و زيورهاي بنجل اين عالم، يه آدميه كه واسه اين مملكت ما، حكم معدن جواهر رو داره برادر جان! اگر بدوني، اگر بدوني چه مخي دارهها، ميشينه واسهات طرح عمليات ميريزه به چه تميزي، كيف ميكنه آدم از كار اين بشر؟»
من كه ديگر خيلي مشتاق شده بودم بدانم «حاج احمد» از چه كسي اين طور دارد تعريف ميكند، پرسيدم: «حالا كي هست؟» برقي از شعف توي چشمهاي حاجي درخشيد و گفت: «گنجي كه من توي اين سفر خوزستان بهش رسيدم يه بشر نابغه است كه صداش ميزنن «حسن باقري». آدم اينقدر جوون و بعد اينقدر اعجوبه؟! «الله اكبر!».
«حاج مجتبي عسگري»
منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383