0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قاب عكس

به نقل از سربازان عراقي
در روز كارگر سال 1361 ه.ق مراسم باشكوهي به همين مناسبت در استاديوم شهر برگزار شد. در اين جشن عكس امام خميني (ره) و انورالسادات را مي‌خواستند آتش بزنند. ابتدا عكس مقوايي انورالسادات را آوردند و با بنزين آغشته و كبريت را روشن كردند و عكس كاملاً سوخت.
نوبت به عكس امام خميني (ره) رسيد، با بنزين كاملاً خيسش كردند و كبريت را روشن كرده و به روي عكس انداختند، اما عكس آتش نگرفت.
سربازهاي عراقي با عجله آمدند و هريك به نحوي با هر وسيله‌اي مي‌خواستند عكس را آتش بزنند. بالاخره مأيوس شده عكس كاملاً سالم را از مقابل چشمان بهت‌زده‌ي تماشاچيان دور كردند.
   

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قابلمه

وقتي با همه‌ي تجهيزات و وسايل سنگر، عقب ايفا سوار بوديم، به جايي رسيديم كه از خاكريز عراقي‌ها ماشين را به گلوله بستند و از كار انداختند.
من هم كه فكر مي‌كردم تير و تركش از قابلمه رد نمي‌شود، آن را روي سرم گذاشته بودم كه موقع پياده شدن يكي از برادران افتاد روي من و سرم رفت توي قابلمه و كيپ شد. ديگر نمي‌توانستم سرم را بيرون بياورم. با هر مكافاتي بود سرم را درآوردم. همه مي‌خنديدند ولي من گريه مي‌كردم.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قبرستان

وضعيت سردخانه، در شرائطي كه نه برق بود و نه كولر، اسف بار بود. هواي سردخانه دم كرده و در و ديوار پر از سگهايي بود كه نمي‌دانم در آن اوضاع قمر در عقرب از كجا پيدايشان شده بود، تنها راه چاره دفن سريع اجساد بود. اسامي اجساد، اگر قابل شناسايي بودند يادداشت شده و محل قبرستان را مشخص مي‌كردند تا بعداً به خانواده يا اقوامشان اطلاع دهند و اگر قابل شناسايي نبودند، همان‌طور مجهول الهويه دفن مي‌شدند.   

منبع: كتاب پاييز 59   -  صفحه: 63

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قتلگاه مرتضي

مرتضي 15 سال بيشتر نداشت كه يكي از مين‌ها منفجر شد و او مجروح گرديد. وقتي به سيم‌هاي خاردار رسيديم، پرسيدم: «انبردست را مي‌دهي؟» سرش را پايين انداخت و با شرم گفت: «حاجي! بر اثر انفجار مين آن‌ها پرت شدند و در تاريكي هوا نتوانستم پيدايشان كنم» اگر اجازه بدهي من روي سيم خاردار بخوابم و بچه‌ها از روي بدنم رد شوند و به عمليات ادامه دهند. گفتم: «اين غير ممكن است من اجازه نمي‌دهم. صدايش در گوشم پيچيد»
«حاجي! من سال‌هاست كه خود را براي چنين لحظه‌اي آماده كرده‌ام و تشنه و بي‌قرار شهادتم. خواهش مي‌كنم اين سعادت را از من مگير»
بدون لحظه‌اي تأمل اسلحه‌اش را به بچه‌ها داد و روي سيم‌هاي خاردار خوابيد. با شرمندگي يكي يكي پا بر روي سينه‌اش گذاشتيم و از سيم‌هاي ‌‌خاردار گذشتيم. با گام هر بسيجي صداي يا حسين (ع)، يا مهدي (عج)، يا زهراي (س) او بود كه دل‌ها را مي‌سوزاند. 300 نفر از روي سينه او گذاشتند. تمام بدنش غرق خون بود. صورتش را بوسيدم، گفت: «حاجي! نايست،‌ برو، من حالم خوب است، نگران نباشيد.»
پاهايم مي‌لرزيد. كاش دنيا بر سرم خراب مي‌شد و اين‌گونه او را در قتلگاه نمي‌ديدم. چند لحظه بعد يكي از بچه‌ها در حالي‌كه سخت مي‌گريست در كنارم نشست و گفت: «حاجي! دارم از غصه دق مي‌كنم» دعا كن ديگر به شهر برنگردم. وقتي از روي سينه‌ي مرتضي رد مي‌شدم صداي شكستن استخوان‌هاي او را مي‌شنيدم. اشك در چشمانم چرخيد، «مرتضي زارع» يكي از عاشقان زهراي اطهر (س) بود، سرانجام بانوي پهلو شكسته او را به زيارت خود دعوت نمود.
   

منبع: كتاب حنجره هاي بي تاب  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قربان لب عطشانت

يك شهيد پيدا كردم. طرف‌هاي سه راه شهادت، چيزي همراهش نبود. نه پلاك، نه كارت شناسايي، فقط يك قمقمه همراهش بود پر از آب. روي آن چيزي نوشته بود، ‌قمقمه را شستم تا بتوانيم متن را بخوانيم، نوشته بود «قربان لب عطشانت يا حسين (ع)».    

 

منبع: ماهنامه وصال  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قصه‌ ي عطش

در اتاق بازجويي غوغا بود. همه‌شان فرياد مي‌زدند: «حرس خميني» (پاسدار خميني)؛ اما آن پاسدار شجاع هيچ نمي‌گفت. از لشگر 11 اميرالمؤمنين (ع) بود.
فقط گفت: «كمي آب به من بدهيد. يكي از آن‌ها از اتاق خارج شد. پس از چند ثانيه بازگشت. دهان پاسدار دست بسته را باز كرد و قير داغ را در دهانش ريخت.
جسد پاكش را چند دقيقه بعد براي ما هديه آوردند.
   

منبع: كتاب شهداي غريب  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قلب راست

علي مهدوي معاونت تيپ را بر عهده داشت، در حين عمليات مجروح شد. چند سرباز عراقي در هنگام پيشروي به او تير خلاصي زدند. تير درست در سمت چپ بدن و جاي قلب. بعد هم از كنار او آرام گذشتند.
ساعتي بعد بچه‌هاي خودمان توانستند جلو بروند و مجروحين را بياورند. علي را هم آوردند. در بيمارستان همه شوكه شده بودند كه چه‌طور با آن‌كه تير به قلبش خورده زنده است. خودش هم تا آن زمان نمي‌دانست قلبش در سمت راست بدنش قرار دارد.
   

منبع: سالنامه يادياران  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قله ي همت

25 نفر بوديم كه مأموريت فتح قله‌ي همت 2 در عمليات نصر 7 به ما واگذار شد. فرمانده‌ي ما فتاحيان بود. به صورت ستوني به سمت دشمن رفتيم.
در حين انجام عمليات عراقي‌ها بچه‌هاي ما را به رگبار بستند. من به همراه فرمانده و دو نفر ديگر از نيروها به طرف كانال رفتيم. به سرعت خود را به پشت نيروهاي بعث رسانديم و آن‌ها را به رگبار بستيم.
تعدادي از عراقي‌ها براي اين‌كه ما را منحرف كنند فرياد زدند: «خيل الخميني» تا دوستانشان رزمنده‌هاي ما را كه در آن طرف بودند به شهادت برسانند. اما فتاحيان بدون آن‌كه به آن‌ها مجال دهد ضامن نارنجك را كشيد و چند نفر از آن‌ها را كشت. ولي خودش در همان درگيري توسط سربازان به شهادت رسيد. بعد از اتمام عمليات بر روي خاك‌هاي قله نشستم. باورم نمي‌شد، اين چنين او را از دست داده باشم.
   

منبع: كتاب طراوت يقين  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قلوه سنگ

در گردان جند‌الله از لشگر 5 نصر بوديم و در منطقه نگهبان. يك دفعه كلوخ نسبتاً بزرگي از بالاي خاكريز به پايين غلتيد. بلند شدم نارنجك بيندازم، دوستم كه هم پست من بود گفت: «بده من بيندازم» نارنجك را به او دادم ولي دستپاچه شد.
از ترس اين‌كه نارنجك در دستش منفجر نشود از سنگر فرار كردم. مسئول دسته‌مان كه مي‌دانست ما هر دو نفر ناشي هستيم و بار اولمان است منطقه آمده‌ايم، خودش را به ما رساند.
گفتم: «نارنجك انداخته دراز بكش، هر دو خوابيديم اما هرچه صبر كرديم صداي انفجار نيامد.» بلند شديم رفتيم داخل سنگر. به دوستم گفتم: نارنجك را انداختي. گفت: «بله فهميديم مثل قلوه سنگ، آن را پرت كرده بيرون بدون اين‌كه ضامنش را بكشد».
   

 

 

منبع: سالنامه يادياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قنداق خونين

ساعت 12 شب بود كه محمد مرا به همراه يكي از دوستان ديگرم به گلزار شهدا برد. كاميوني پر از جسد در گوشه‌اي از قبرستان بود. محمد گفت: در اين شرايط كسي به فكر دفن شهدا نيست. جوان‌ها به طرف دشمن حمله مي‌كنند و زن و بچه‌ها از خرمشهر مي‌گريزند. اين پيكرهاي خونين در معرض هجوم حيوانات هستند.
اين اولين باري بود كه محمد جهان‌آرا از ما كمك مي‌خواست. تا نماز صبح كار كرديم. بعد از نماز زيارت عاشورا خواند. من از خستگي در گوشه‌اي به خواب رفتم. يك ساعت بعد كه بيدار شدم او داشت چيزي زمزمه مي‌كرد. نزديك‌تر رفتم. روي پايش چيزي بود. سرش را به آسمان گرفت و در حالي‌كه اشك مي‌ريخت، با خدا سخن مي‌گفت. باورم نمي‌شد، روي پاهايش پيكر خونين نوزادي در قنداق بود. محمد روي پاهاي بچه نوشته بود: «به كدامين گناه كشته شدي؟» بچه‌ را از او گرفتم. سمت راست قنداق خوني بود، بچه دست نداشت. او را خاك كرديم و محمد فقط فرياد مي‌زد: «يا حسين (ع) يا حسين (ع)».
   

منبع: كتاب سي مرغ  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قول مردانه

گفتم: «كي برمي‌گردي؟» گفت: «خلفاي من كه هستند؟»
گفتم: «پسرهايت به جاي خود ولي هر گلي يه بويي داره»
به غير از آيه حرفي نزد: «و واعدنا موسي ثلاثين ليله و اتمنا بشر»
گفتم: «يعني چهل روز ديگه منتظرتان باشم؟»
فقط نگاهم كرد. سر چهل روز، درست سر چهل روز برگشت چه تشييعي هم برايش گرفتند مرد بود، زير حرفش نمي‌زد.
   

 

منبع: كتاب روزگاري جنگي بود  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

قيامت دريا

براي شناسايي اسكله الاميه به راه افتاديم. نمازمان را در قايق خوانديم. دريا چنان ناآرام بود كه حتي نشستن كف قايق هم مشكل بود اما ما نماز خوانديم و چه آرامشي داشت. به اسكله كه رسيديم، عراقي‌ها متوجه ما شدند. صداي فريادشان بلند شد. هركسي به سمتي مي‌دويد و ما بي‌اسلحه با يك قايق و يك پارو.
چيزي حدود 200 نارنجك اطراف اسكله منفجر شد و هر چند ثانيه يك‌بار گلوله‌اي در كنارمان آب‌ها را به آسمان مي‌فرستاد. يك لحظه صدايي مثل شكستن جمجمه در گوشم پيچيد. پارو از دست محمد افتاد. نفس نفس مي‌زد. يك گلوله به زانويم خورد و ديگري در رانم. فك محمد جدا شده بود. خواستم به نزديكش بروم اما انگار كسي كمرم را با لگد كوفت. بلافاصله شكمم شكافته شد. بدنم پر از تير بود. قايق سكان نداشت. به سختي گوشي بي‌سيم را برداشتم و كمك خواستم. محمد نمي‌توانست كلامي بگويد. بالاخره بچه‌ها رسيدند و ما را به عقب بردند. آن شب دريا قيامت بود.
   

منبع: كتاب آسمان زيرآب  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

كاغذ نسوز

قد و قواره و سن و سال مناسبي نداشتم. به همين خاطر مرا به دسته‌ي ديگري فرستادند. مدتي آن‌جا بودم تا با سفارش يكي از دوستان و كلي دوندگي توانستم به نيروهاي رزمي ملحق بشوم.
روزي نشسته بودم و با خودم فكر مي‌كردم كه اگر روي مين بروم چه‌طوري شناسايي شوم؟ چون بعد از عوض كردن دسته‌ي قبلي هنوز كد و پلاكم از توپخانه نيامده بود. اين شد كه شروع كردم به نوشتن مشخصاتم روي لباس‌هايم. دوباره فكر كردم كه اگر آتش بگيرم و لباس‌ها بسوزد چي؟
چشمم افتاد به زرورق ظرف‌هاي يك‌بار مصرف. يكي از آن‌ها را تكه‌تكه كردم و در تمام جيب‌هاي پيراهن و شلوار خاكيم گذاشتم. اما قسمت بود اسير بشوم. هشت سال و يك ماه در اسارت بودم و هيچ كدام از آن چاره‌انديشي‌ها به كارم نيامد.
   

 

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4


كانكس پيكرشهدا

در معراج شهداي اهواز مشغول خدمت بوديم. يك روز صبح متوجه سر و صدايي از يكي از كانكس‌هاي حامل شهدا شديم. همگي به آن سمت نگاه كرديم. يكي از برادران ارتشي كه در آن‌جا مشغول كار بود گفت: «چرا در كانكس را باز نمي‌كنيد،‌ شايد به اشتباه يكي داخل كانكس رفته و در رويش بسته شده» خودش رفت.
بدون تأمل در را باز كرد. يك نفر در كانكس نشسته بود و دستش را به بدنه‌ي كانكس مي‌زد. باورم نمي‌شد او يك مجروح بود كه به گمان اين‌كه شهيد شده داخل كانكس شهدا گذاشته بودند. سراسيمه او را به بيمارستان رسانديم. اين اولين باري نبود كه چنين اتفاقي براي بچه‌ها مي‌افتاد. يك قدم به مرگ ابديت، نيستي در حالي‌كه نفس مي‌كشي و هستي و آرزو داري كه نيست شوي.
   

منبع: كتاب يادايام  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

كباب

قبل از عمليات جزيره‌ي مجنون مشغول آموزش آبي – خاكي بوديم. شب، موقع شام توي چادر گروهان غواصي نشسته بوديم. آن وقت‌ها براي نيروهاي غواصي غذاي مخصوص مي‌آوردند. چون فشار كار روي نيروها خيلي زياد بود و لازم بود انرژي از دست رفته دوباره جبران شود.
شام آن شب چلوكباب بود. سفره را تازه انداخته بوديم و همه دور آن نشسته بوديم كه برادر اميدي وارد چادر شد. جايي برايش باز كرديم و تعارفش كرديم بنشيند. نشست؛ دستش را كشيديم و به زور آورديمش كنار سفره. عقب كشيد و گفت: «‌مي‌روم نيم ساعت ديگر برمي‌گردم. »
خيلي اصرار گرديم. گفت: « اين غذا سهيمه‌ي گردان غواصي است. نمي‌خورم. »
خنديديم و گفتيم: « نمي‌شود از كباب گذشت، بايد يك لقمه بخوري. »
همان‌طور كه از چادر بيرون مي‌رفت، گفت: «‌امشب جواب شكمم را يك طوري مي‌دهم اما فكر نمي‌كنم فرداي قيامت بتوانم جواب سي و شش ميليون نفر را بدهم! »
بعد به خاطر اين كه ناراحت نشويم، با خنده گفت: « بخوريد نوش جان‌تان، پول دارها به كباب، بي‌پول‌ها به بوي كباب! »
   

منبع: مجله جاودانه ها  

راوي: احمد كرم علي 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها