پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:27 PM
قنداق خونين
ساعت 12 شب بود كه محمد مرا به همراه يكي از دوستان ديگرم به گلزار شهدا برد. كاميوني پر از جسد در گوشهاي از قبرستان بود. محمد گفت: در اين شرايط كسي به فكر دفن شهدا نيست. جوانها به طرف دشمن حمله ميكنند و زن و بچهها از خرمشهر ميگريزند. اين پيكرهاي خونين در معرض هجوم حيوانات هستند. منبع: كتاب سي مرغ
اين اولين باري بود كه محمد جهانآرا از ما كمك ميخواست. تا نماز صبح كار كرديم. بعد از نماز زيارت عاشورا خواند. من از خستگي در گوشهاي به خواب رفتم. يك ساعت بعد كه بيدار شدم او داشت چيزي زمزمه ميكرد. نزديكتر رفتم. روي پايش چيزي بود. سرش را به آسمان گرفت و در حاليكه اشك ميريخت، با خدا سخن ميگفت. باورم نميشد، روي پاهايش پيكر خونين نوزادي در قنداق بود. محمد روي پاهاي بچه نوشته بود: «به كدامين گناه كشته شدي؟» بچه را از او گرفتم. سمت راست قنداق خوني بود، بچه دست نداشت. او را خاك كرديم و محمد فقط فرياد ميزد: «يا حسين (ع) يا حسين (ع)».