0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

علي‌ رضا پلارك

يك شب كه همه‌ي بچه‌ها دور هم جمع بودند و از شروع عمليات ابراز شادي مي‌كردند، طلبه‌ي بسيجي «علي‌رضا پلارك» رو به بچه‌ها كرد و گفت: «بچه‌ها! من مي‌دانم چه كسي از شما در اين عمليات شهيد مي‌شود.»
همه با اشتياق گفتيم: «بگو چه كساني شهيد مي‌شوند؟» او لبخند زيبايي زد و گفت: «اجازه ندارم بگويم.» هرچه اصرار كرديم تسليم نشد. با آغاز عمليات او جزو اولين شهداي گردان عمار بود.
   

منبع: كتاب گلشن ياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

عمامه اي برسر

با عده‌اي از بچه‌ها در سنگر مشغول صحبت بوديم. احمد گفت: «من ديشب خواب مي‌ديدم روحاني ‌شدم و رفتم بالاي منبر، روبه‌روي من آيينه‌اي بود. نگاهي در آن انداختم، عمامه‌ام را بد بسته بودم...
يك‌باره فرياد يا حسين بلند شد، همه‌جا را دود و خاك گرفت. صداي يا زهراي احمد از ميان خروارها خاك شنيده مي‌شد. او را بيرون آورديم .سرش شكافته بود. امدادگري با شتاب سرش را باندپيچي كرد. در همان لحظه خواب احمد درباره‌ي عمامه بستن تعبير شد.
همه متحير و هراسان او را نگاه مي‌كرديم كه احمد آخرين نفس را كشيد و ما ياحسين‌گويان بر سر و سينه‌ي خود مي‌زديم.
   

منبع: كتاب روايت عشق  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

عمليات نفوذي

«موشك ماوريك از موشك‌هاي گران قيمت بود و براي انهدام هدف‌هاي معمولي به كار نمي‌رفت. با صداي مهيبي كه داشت، نه تنها بر نيروي دشمن شوك وارد مي‌كرد، بلكه وسايل و ادوات نظامي مهم از قبيل سكوي پرتاب موشك و غيره را نيز منهدم مي‌ساخت.
تا به آن روز، از اين موشك استفاده‌ي عملي نشده بود و فقط وجود آن را در انبارها شنيده بوديم. آن روز چرخبال‌هايمان را مجهز به موشك ماوريك كرديم و قرار شد در يكي از مناطق عملياتي، كه نه نيروي خودي باشند و نه نيروهاي دشمن، چند تا از آن‌ها را آزمايش كنيم.
به منطقه‌ي مورد نظر كه رسيديم، ابتدا محل را بررسي كرديم. سنگرهاي متروك موجود، متعلق به عمليات‌هاي گذشته بود و در آن لحظه هيچ انساني در اطراف به چشم نمي‌خورد. با انتخاب هدف اوليه موشك را شليك كرديم. صداي مهيب اصابت موشك با گرد و غبار و دود و آتش همراه بود، ولي آنچه كه در مقابل چشمان ما ظاهر شد، نه تنها باوركردني نبود، بلكه يك لحظه فكر كرديم به قول معروف قاطي كرديم!
نمي دانم تا حالا از بياباني رد شده‌ايد يا نه! مورچه‌هاي سياه بزرگ در اطراف سوراخي كه در زمين كنده‌اند، راه مي‌روند. آيا ديده‌ايد چطور سر از سوراخشان بيرون مي‌آورند و به سرعت روي زمين شروع به دويدن مي‌كنند؟ در آن منطقه‌اي كه موشك ماوريك اثابت كرده بود، دقيقاً همين صحنه به وجود آمد.
عراقي‌هاي سياه چهره با لباس‌هاي سبز خال خالي، در حالي كه دو دست را روي سر گذاشته بودند، مانند همان مورچه‌ها از سنگرها بيرون مي‌ريختند.
از نظر كليه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي محاسبات، وجود آن‌ها در اين جا غير معقول بود. در عرض چند ثانيه چرخبال‌ها چرخش‌هاي تندي خوردند؛ مثل اين كه وجود يك چنين صحنه‌اي، قدرت هرگونه تصميم‌گيري را از ما سلب كرده بود و اگر عراقي‌ها اين را مي‌دانستند، به سادگي مي‌توانستند ما را مورد هدف قرار داده و ساقط سازند. ولي خداوند بزرگ در دل‌هاي آن‌ها رعب و وحشت ايجاد كرده بود و نه تنها هيچ عكس‌العملي نشان ندادند، بلكه تسليم هم شدند.
موقعيت محل فوراً به نيروهاي زميني اطلاع داده شد و اين گروه از نيروهاي عراقي كه قصد عمليات نفوذي شبانه را داشتند، همگي به اسرات درآمدند.»
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

عنايت آقا

سيزده- چهارده سال بيشتر نداشت؛ پايش از زانو قطع شده بود و 5 روز بود كه وسط ميدان مين افتاده بود.
كسي باورش نمي‌شد كه او با اين خون‌ريزي و بدون آب و غذا اين‌جا دوام آورده باشد.
گفت: «‌ در تمام اين مدت هر شب آقايي مي‌آمد سراغم و برايم آب و غذا مي‌آورد. امروز منتظرتان بودم چون ديشب وعده‌ي آمدنتان را داده بود ... »
   

منبع: سالنامه ستاره ها  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

عهد

مجروح بود؛ زود برش گردانده بودند والّا تشنگي شهيدش كرده بود.
يك قلپ آب دستش داديم. گريه‌اش گرفت. نتوانست بخورد. گفت: « بچه‌ها خيليشان از تشنگي شهيد شدند. عهد كردم تا آخر عمر آب خنك نخورم. »
   

منبع: كتاب هوردرآتش؛روايت طلاييه و زيد   -  صفحه: 134

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غذاياگالن نفت

در محله‌اي كه ما مستقر بوديم، يك پيرزن و پيرمرد باقي مانده بودند و روزي يك بار براي گرفتن غذا نزد ما مي آمدند.
يك روز كه به مقر آمده بودند، يكي از افسران ضداطلاعات بعثي وارد مقر شد، آن دو را ديد. پرسيد: چرا به اين‌ها غذا نمي‌دهيد؟
بعد خودش يك گالن نفت آورد و روي پيرزن خالي كرد. بعد كبريت زد. پيرزن در آتش مي‌سوخت؛ جيغ مي‌كشيد. سرانجام بر زمين افتاد و ذره‌ذره سوخت.
پيرمرد ضجه مي‌زد. ستوان او را كشان‌كشان تا رودخانه برد. دست و پايش را با سيم تلفن بست؛ او را در رودخانه انداخت. آخرين بار پيرمرد را ديدم كه چند بار در رودخانه بالاو پايين رفت و بعد ناپديد شد.
   

منبع: نشريه امتداد   -  صفحه: 31

 

 

راوي: سربازعراقي  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غربت سپاه خميني (ره)

نعره مي‌كشد: «مي‌سوزد، مادر تنم مي‌سوزد» و مادر التماس‌كنان سينه مي‌درد به ضجه و گريه. مسافر جنوب سال‌هاي پيش، سال‌هاي خون و جنگ، اكنون در بستر درد افتاده، جعفر با انگشتان دست خود به نوازش تاول‌ها برمي‌خيزد. نوازش بي‌رحمانه تاول‌هاي سوزان و به خارش افتاده، جعفر را كلافه مي‌كند.
نفس‌نفس مي‌زند و آرام ناله مي‌كند. همسرش مي‌گويد: «15 سال هرچه گفتيم برو، بگو شيميايي شدي، نرفت. نرفت كه موند. اي لعنت به اين درد».
جعفر يادگار غربت سپاه خميني است. بي‌همرزم، بي‌سنگر، بي‌گلوله، تنهاي تنها با نعره‌اي عميق از دردي جانكاه.
   

منبع: مجله الغديريان  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:19 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غربت ستاره

جمشيد از اهالي مشهد بود، اما با مادرش در تهران زندگي مي‌كرد. متواضع و نجيب بود. روزي خبر شهادتش را براي ما آوردند. با چند نفر از بچه‌ها براي شركت در مراسم هفتم او به تهران رفتيم.؛ اما ازمراسم عزاداري خبري نبود.
از همسايه‌ها پرسيديم. هيچ‌كس از شهادتش خبر نداشت… با معراج شهدا تماس گرفتيم مسئول آن‌جا با عصبانيت گفت: «چرا نمي‌آييد، پيكر شهيدتان را ببريد»؟
شگفت‌زده به يكديگر نگاه كرديم. دوباره به محل سكونت او بازگشتيم. جمشيد يك مادر نابينا داشت و دو برادر و يك خواهر كه هر سه محصل بودند و در يك اتاق بسيار كوچك فقيرانه زندگي مي‌كردند. دلم از غربت و تنهايي او گرفت. يادداشت‌هاي آغشته به خون او را كه در نيمه‌هاي شب در حرم حضرت امام رضا (ع) نوشته بود مي‌خواندم و اشك مي‌ريختم.
   

 

منبع: كتاب گلشن ياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:19 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غربت فرمانده

گردان يا مهدي (عج) در ميان دود و آتش ايستاد. دشمن تمام منطقه را مين‌گذاري كرده بود، «عبدالرحمن كرمي» به نيروهايش نگريست. هر لحظه يكي از بچه‌ها به زمين مي‌افتاد، نبايد آن‌جا مي‌ايستادند.
معاون را صدا زد: «من رفتم جلو، نمي‌توانيم نيروها را نگه داريم» و به يك‌باره صداي انفجار، رزمنده‌ها را به خود آورد. كرمي با پيكري خونين روي زمين بود. اشك در چشم همه چرخيد. در ميان آخرين نفس‌ها فرياد زد: «چرا نشسته‌ايد؟» زود باشيد معطل نكنيد؟»
همگي در حالي‌كه گريه مي‌كردند از معبر مين رد شدند. خاكريز دشمن سقوط كرد؛ اما گردان يا مهدي (عج) شادي فتح را نچشيد. تنها صداي واويلايشان را مي‌شنيدي و شانه‌هايي كه از غربت بر فراز خاكريز فتح شده مي‌لرزيدند.
   

منبع: كتاب روزهاي امتحان  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:19 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غروب خون رنگ

پس از يك ماه از آغاز عمليات سنگين والفجر 8 دشمن دست به پاتك‌هاي متعددي زده بود كه هر بار با شكست مواجه مي‌شد و لاجرم عقب‌نشيني مي‌كرد.
شهيد جواد دل‌آذر _ فرمانده‌ي عمليات لشكر _ نماز مغربش را به دليل كوتاه بودن خاكريز نشسته خواند. هنوز نماز عشا را شروع نكرده بود كه صداي بي‌سيم درآمد. جواد با آرامش به بي‌سيم‌چي گفت: «كه جوابش را بدهد و خود تكبيره الاحرام نمازش را گفت. بي‌سيم‌چي دو سه قدم از جواد دور نشده بود كه خمپاره‌اي مستقيم بين او و جواد به زمين اصابت كرد و او در محراب نماز به شهادت رسيد.
   

 

 

منبع: كتاب شهيدان نماز  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:19 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غريبه

تركشي بزرگ به شكمش خورده بود. عراقي‌ها محل جراحتش را خوب بخيه نزده بودند. درد زيادي مي‌كشيد، گاهي تا صبح ناله مي‌كرد و كاري از دست من برنمي‌آمد. در بيمارستان تموز، بهار 1367 رنگ چهره‌اش زرد شد و ديگر رمقي نداشت.
از درد به خود مي‌پيچيد. از سر ناچاري داد و فرياد راه انداختم اما چه فايده؟ كنار تختش با خدا به راز و نياز پرداختم. پرستاران اصلاً توجهي نداشتند. نزديك‌هاي سحر بي‌هوش شد. صبح تا چشم باز كردم سراغش رفتم، اما او از زندان تن و دنيا آزاد شده بود و من هيچ‌وقت نفهميدم او كه بود.
   

منبع: كتاب روايت عشق  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:20 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غريبي

سه، چهار روز در آب بودند. آب سرد هور؛ وقتي برگشتند، سرخ سرخ بودند؛ درست مثل لبو و سرد سرد مثل گوشت يخ‌زده.
پرسيدم: « چه اتفاقي افتاده؟ » اما هيچ كدامشان نمي‌توانستند لبشان را تكان دهند. خجالت كشيدم؛ نزديك بود گريه‌ام بگيرد. به مظلوميتشان به غريبي‌شان كه چهار روز در سرماي سرد زمستان در آب بودند و حالا ...
   

منبع: كتاب روزگاران (شناسايي)   -  صفحه: 53

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:20 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غسل جمعه

مي‌دانستم كه هر جمعه غسل مي‌كند، وقتي جنازه‌اش را در كاشان به خاك سپرديم، دايي به اشتباه سنگ قبر را روي قبر خالي كنار او گذاشت.
مدتي گذشت و يكي از بستگان دار فاني را وداع گفت. تصميم گرفتيم او را كنار برادرم به خاك بسپاريم، اما وقتي قبر را شكافتند، با پيكر او روبه‌رو شديم. حاج عباس منصوري گفت: «عطري از جنازه‌ي برادرت برخاست، مثل عطر گل محمدي (ع). هنوز قطرات آب غسلش در لابلاي محاسن نورانيش قابل رؤيت بود».
هيچ‌كس باور نداشت اما پيكر او حقيقت مجسم بود.
   

منبع: كتاب آن سوي پل  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:20 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غسل شهادت

جواني بود خوشرو با محاسن مشكي و چشماني آسماني، چفيه‌اش را تكان داد و باز آن را به دور گردنش انداخت. جلوي واحد تداركات ايستاد و پرسيد: «خسته نباشي برادر، مي‌خواستم غسل شهادت كنم، لباس داري؟ عطر هم مي‌خواهم، داريد؟»
چشم‌هايم پر از اشك شد، با صدايي لرزان گفتم: «بله داريم. گلاب خيلي خوب برايمان رسيده» شيشه‌ي گلاب را به دستش دادم. صلوات فرستاد و يك مشت گلاب به صورتش زد، او همان روز نزديك غروب در كنار خاكريز با گلوله‌ي آرپي‌جي عراقي‌ها به شهادت رسيد.
   

 

منبع: كتاب روايت عشق  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:20 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4

غواص عراقي

عمليات كوچكي در جزيره‌ي مجنون داشتيم. شريفي با اصرار به همراه ما آمد. تاريكي و سكوت عجيب و مرگباري در جزيره حاكم بود. در ميان راه به پل كوچكي رسيديم كه تنها دو نفر، آن هم پشت سر هم، مي‌توانستند حركت كنند.
آرام به سمت جلو حركت كرديم. ناگهان موجود عجيبي براي يك لحظه از آب بيرون آمد و به سرعت زير آب رفت. مشاده‌ي موجود عجيب ترسي را در دل نيروها ايجاد كرد. هيچ‌كس نمي‌دانست اين جانور از موجودات دريايي بود يا غواص؟
شريفي بدون آن‌كه كلامي بگويد، به سرعت خود را به او رساند و با رشادت با او درگير شد. غواص عراقي با وجودي‌كه مجهز بود، در مقابل شريفي نتوانست كاري انجام دهد. شريفي نيز با سر نيزه به پهلوي او زد و او را اين‌گونه از آب بيرون كشيد. همه‌ي ما با حيرت به جانور عجيب (غواص عراقي) و شجاعت فضل‌الله شريفي مي‌نگريستيم.
   

منبع: كتاب يك سبدگل سرخ  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:21 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها