پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:18 PM
غذاياگالن نفت در محلهاي كه ما مستقر بوديم، يك پيرزن و پيرمرد باقي مانده بودند و روزي يك بار براي گرفتن غذا نزد ما مي آمدند. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 31
يك روز كه به مقر آمده بودند، يكي از افسران ضداطلاعات بعثي وارد مقر شد، آن دو را ديد. پرسيد: چرا به اينها غذا نميدهيد؟
بعد خودش يك گالن نفت آورد و روي پيرزن خالي كرد. بعد كبريت زد. پيرزن در آتش ميسوخت؛ جيغ ميكشيد. سرانجام بر زمين افتاد و ذرهذره سوخت.
پيرمرد ضجه ميزد. ستوان او را كشانكشان تا رودخانه برد. دست و پايش را با سيم تلفن بست؛ او را در رودخانه انداخت. آخرين بار پيرمرد را ديدم كه چند بار در رودخانه بالاو پايين رفت و بعد ناپديد شد.
راوي: سربازعراقي