پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:20 PM
غسل شهادت
جواني بود خوشرو با محاسن مشكي و چشماني آسماني، چفيهاش را تكان داد و باز آن را به دور گردنش انداخت. جلوي واحد تداركات ايستاد و پرسيد: «خسته نباشي برادر، ميخواستم غسل شهادت كنم، لباس داري؟ عطر هم ميخواهم، داريد؟»
چشمهايم پر از اشك شد، با صدايي لرزان گفتم: «بله داريم. گلاب خيلي خوب برايمان رسيده» شيشهي گلاب را به دستش دادم. صلوات فرستاد و يك مشت گلاب به صورتش زد، او همان روز نزديك غروب در كنار خاكريز با گلولهي آرپيجي عراقيها به شهادت رسيد.
منبع: كتاب روايت عشق