پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389 1:28 PM
كانكس پيكرشهدا
در معراج شهداي اهواز مشغول خدمت بوديم. يك روز صبح متوجه سر و صدايي از يكي از كانكسهاي حامل شهدا شديم. همگي به آن سمت نگاه كرديم. يكي از برادران ارتشي كه در آنجا مشغول كار بود گفت: «چرا در كانكس را باز نميكنيد، شايد به اشتباه يكي داخل كانكس رفته و در رويش بسته شده» خودش رفت. منبع: كتاب يادايام
بدون تأمل در را باز كرد. يك نفر در كانكس نشسته بود و دستش را به بدنهي كانكس ميزد. باورم نميشد او يك مجروح بود كه به گمان اينكه شهيد شده داخل كانكس شهدا گذاشته بودند. سراسيمه او را به بيمارستان رسانديم. اين اولين باري نبود كه چنين اتفاقي براي بچهها ميافتاد. يك قدم به مرگ ابديت، نيستي در حاليكه نفس ميكشي و هستي و آرزو داري كه نيست شوي.