0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389  1:16 PM

عطر عروج

پدر و پسري بودند كه بعد از خداوند يكديگر را مي‌پرستيدند. خنده‌هايشان با هم بود و گريه‌هايشان دور از چشم هم كه مبادا ديگري ناراحت شود.
در عملياتي هردو با هم به اتفاق شركت كردند، ما در محاصره بوديم كه اين پدر و پسر نفس را براي نيروهاي بعثي حرام كرده بودند. ناگهان در گوشه‌اي از اين زمين خاكي بمبي بر روي جواني فرود آمد و او را به خاكستر تبديل كرد. از دست هيچ‌كس كاري ساخته نبود.
بعد از پيروزي، بچه‌ها شهدا را از گوشه و كنار جمع كردند و روي آن‌ها پتويي انداختند. شب از نيمه گذشته بود و پدر دلهره‌ي پسر را داشت. در آن شب مهتابي اشك در چشمان پدر ديده مي‌شد. ناگهان فرياد زد: « بچه‌ها بوي بهروز مي‌آيد.» و به طرف پتوي شهدا رفت.
در تاريكي شب هركس آرام آرام براي اين پدر و پسر گريه مي‌كرد، پيرمرد پتو را كنار زد و با بدن سوخته‌ي پسر روبه‌رو شد، توان ايستادن نداشت، دست‌هايش را به سوي آسمان بلند كرد و فرياد زد: «خدا...» و شروع به گريه كرد.
توان ديدن اين صحنه را نداشتم، شانه‌هايم لرزيد و من هم با آن پدر هم‌صدا شدم. ناگهان حس كردم فقط صداي گريه‌ي من است كه فضا را پر كرده؛ پيرمرد را از آغوشم بيرون آوردم، نفس نمي‌كشيد، اشك بر روي صورتم خشك شد، ‌دستانم يخ كرد، او را تكان دادم اما صدايي نيامد فرياد زدم، اما باز هم صدايي نيامد، ناخودآگاه به ياد حضرت رقيه (س) و سر بريده‌ي امام‌حسين (ع) افتادم. با صداي بلند شروع به گريه كردم،‌ تا جايي كه ديگر هيچ بغضي در گلويم نماند.
روحشان شاد
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 

 

راوي: علي اكبر علي زاده  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها