0

روزي جنگي بود 4

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 4
جمعه 8 بهمن 1389  1:17 PM

عكس يادگاري 2

روزعلي خسته از جنگ بي‌امان، تنها و غريب به عقبه بازمي‌گشت. در ميان راه پيرمرد و دو پيرزن بومي را ديد. پرسيد: چرا اين‌جا مانده‌ايد؟ مرد با چشماني اشك‌آلود گفت: كجا بريم، جوان‌هايمان با علم‌الهدي رفته‌اند؟
در همين لحظه ماشيني نزديك شد، روزعلي در پشت خانه پنهان شد. سرگرد عراقي از جيپ بيرون آمد و گفت: نيروهاي خميني كجا هستند؟ پيرمرد جواب داد نمي‌دانم. سرگرد با او در مورد دوستي و يك‌رنگي عرب و حمايت صدام صحبت كرد و به او قول داد اگر همكاري كند تصويرش را از تلويزيون عراق نشان خواهد داد.
دو پسر بچه كه در گوشه‌اي ايستاده بودند، جلو رفتند. يكي از آن‌ها گفت: باباي من جزو گروه علم‌الهدي است. رفته كه با شما بجنگه، شماها دشمنيد. امام را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنيم. عكس امام هميشه تو جيب منه، اين عكس رو عموحسين به من داده .
سرگرد عراقي با خشم عكس امام را پاره كرد. خون پسرك به جوش آمد، تكه‌هاي عكس را از زمين جمع كرد، اونا رو بوسيد و در جيبش گذاشت. سپس به صورت سرگرد آب دهان پرت كرد.
گوش‌هاي سرگرد سرخ شد، رگ‌هاي گردنش بيرون زد. سه نفر ديگر از سربازهاي عراقي به طرفش حمله كردند اما سرگرد با دست مانع شد. آب دهان را از روي صورتش پاك كرد. كلتش را درآورد و دو تير در مغز پسر شليك كرد. دو پيرزن يك‌باره بر روي زمين نشستند و پيرمرد به ديوار تكيه داد، چند ثانيه بعد روز علي از خانه خارج شد و هر چهار سرباز بعث را به هلاكت رساند.
   

منبع: كتاب حماسه ي هويزه  

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها