صدركعت نماز
در نيمهي رمضان سال 67 ( هـ . ش ) عراقيها چند آسايشگاه را در اردوگاه عنبر غافلگير كردند و آنها را سر نماز جماعت گرفتند. فشارها بيشتر شد؛ آب را قطع كردند و دو چراغي كه براي گرم كردن غذا به كار ميرفت، با خود بردند. به علت استفاده از غذاي سرد، بيشتر اسرا بيمار شدند؛ اسهال شديد، دل درد و ديگر بيماريهاي گوارشي پيامد آن بود.
شب نوزدهم ماه رمضان، نماز مغرب را به جماعت اقامه كرديم. در همان لحظه نگهبان عراقي از غفلت سربازان ما استفاده كرد و برنامهي ما لو رفت. او اعلام كرد: « تا ساعت 10 شب مهلت داريد تا يك ارشد جديد انتخاب كنيد؛ زيرا اين ارشد مخالفت كرده و از كار بركنار ميشود. » ساعت 10 شب جلسه گرفتيم و مصمّم شديم تا در برابر خواستهي عراقيها مقاومت كنيم. به آنها اعلام كرديم: « ارشد ديگري انتخاب نميكنيم. » سپس همگي به نماز صد ركعتي شب قدر پرداختيم. آن نماز به جماعت خوانده ميشد و هر كس نيت نماز قضا ميكرد؛ اما ارشد در جماعت داخل نشد تا عراقيها به او حساس نشوند.
باز عراقيها رسيدند و ما را در حال نماز جماعت ديدند. آنها ارشد را از ميان ما بردند و در سلول انفرادي انداختند. فردا صبح به ناچار ارشد ديگري انتخاب كرديم. روزهاي دردناكي سپري شد تا اينكه عيد فطر فرا رسيد. ظهر روز عيد، ارشد پيشين را پس از ده روز بازداشت، آزاد كردند. عصر، چند نفر از بچهها بر سر يك وطنفروش ايراني ريختند. او براي عراقيها خبرچيني ميكرد. بچهها آن جاسوس را خيلي زدند. ناگهان سوت داخلباش زده شد؛ ما را داخل اتاقها كردند. بعد ارشدهاي اتاقها را به همراه ارشد بلوك احضار كردند. آنها را تا دم مرگ زدند؛ اردوگاه پر از نيروهاي مسلح بعثي شده بود.
ارشدها را به زندان انداختند؛ ساعت 10 شب بود؛ آنها از اولين اتاق شروع به كتككاري كردند تا اين كه ساعت 12 نوبت به اتاق ما رسيد. گرگهاي گرسنهي بعثي وحشيانه به ما هجوم آوردند و بيمهابا همه را با كابل و چوب زدند. سرگرد عراقي با نيروهايش رو به روي ما ايستاده بودند. سرگرد گفت: « چرا نماز جماعت ميخوانيد؟ چرا دعا و سرود و تئاتر اجرا ميكنيد؟ من يك سال است كه دنبال بهانه ميگردم. امروز روز موعود است؛ بلايي سر شما ميآورم كه مرغان آسمان بر شما اشك بريزند. من كسي هستم كه چهار اردوگاه شورشي را به خاك و خون كشيدهام؛ حالا بگوييد كه امام جماعت شما كيست و چه كساني شما را رهبري ميكنند. اگر بگوييد به شما امتيازاتي ميدهم. »
او لحظاتي سكوت كرد. هيچ كس جوابش را نداد. سپس ده نفر از بزرگسالان و افراد ناشناس را جدا كرد و به سربازان دستور داد تا در جلوي ما آنها را بزنند. باز هم هيچ كس جوابش را نداد. با اشارهي او، همهي سربازان به ما حملهور شدند. آنها آنقدر ما را زدند كه بيشتر بچهها بيحال بر زمين افتادند. ما را وادار كرده بودند كه در حالت سجده قرار بگيريم تا بهتر بتوانند كابلهايشان را بر كمرهايمان بزنند.
آنها سه بار پياپي آمدند و همه را با تمام توانشان زدند. وقتي كه رفتند، در آن حالي كه عدهاي در حال بيهوشي افتاده بودند و رمقي در بدن نداشتند، يكي از بچهها سر برداشت و جملهاي خندهدار گفت كه همهي بچهها يكباره خنديدند و همهي دردها فراموش شد. اما بچهها بعثيها را از عمق جان نفرين كردند. آنها جلوي اقامهي نماز ما را گرفته بودند.
سال بعد درست در صبح عيد فطر يكباره خبري مسرتبخش در اردوگاه پيچيد؛ عدنان خيرالله، جانشين فرماندهي كل قوا و وزير دفاع عراق كشته شد! همهي بچهها به تلافي سال گذشته، تا ميتوانستند خنديدند.
راوي:عبدالله طالبي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 177