پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:11 AM
عيدزخمي
نخستين عيد فطر اسارت در تابستان سال 60 بود. بعثيها هميشه فشار ميآوردند كه: « نبايد نماز بخوانيد و روزه بگيريد. » ما هم براي مقابله با آنها تصميم گرفتيم نماز عيد فطر را به صورت جماعت در حياط اردوگاه بخوانيم.
حدود صد نفر در محوطه به صف ايستاديم و بيخيال همه چيز مشغول نماز شديم. تازه شروع كرده بوديم كه آژير خطر به صدا درآمد و افسران و سربازان بعثي با چوب و كابل و اسلحه به اردوگاه داخل شدند و ميان ما و قاطعها ( بلوكها ) ديواري گوشتي ايجاد كردند. اما افسران بعثي با چوب به نمازگزاران ميزدند و بچهها را زخمي ميكردند.
پس از نماز در صدد برآمديم كه به سرعت از هر سو به طرف اتاقهايمان بدويم تا شناخته نشويم. همين كار را كرديم؛ اما اتاق ما در آن سوي اردوگاه بود. همان جايي كه سربازان ضد شورش صف كشيده بودند؛ هر كس كه ميخواست از ميان صف آنها بگذرد، با ضربههاي سنگين چوب و كابل او را به خاك و خون ميكشيدند.
همان لحظه تصميم گرفتيم براي كمتر آسيب ديدن، همه با هم به سوي يك نقطه از صف هجوم ببريم تا شايد راه عبوري پيدا كنيم. وقتي به صف دشمنان زديم، يكي از برادران كه در جلوي من ميدويد، چنان ضربهي چماق بر كمرش خورد كه چوب دو نيم شد و نيمي از آن به پاي من خورد. ضربهي آن چنان محكم بود كه من تا يك هفته ميلنگيدم؛ اما در آن شلوغي نميدانم بر سر آن برادرمان چه آمد. بعثيها از آن كتككاري هم به جايي نرسيدند.
راوي:عبدالله مدرسي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 218