پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:11 AM
غربت نمازشب
خيلي از بچهها نماز شبشان ترك نميشد. نيمه شبي يكي از آنها پيراهن سفيد يك دستي كه به آن دشداشه ميگفتيم، به تن كرده بود و داشت نماز ميخواند. من هم دراز كشيده بود كه ديدم نگهبان عراقي پشت پنجره آمد. آن رزمندهي دربند هم در آن موقع، دستش را به سوي آسمان گرفته بود و داشت دعا مي كرد. سرباز همين كه اين صحنه را ديد، فرياد زد: « جن، جن »! و به سرعت دور شد.
دقيقهاي نگذشت كه او همراه چند سرباز ديگر پشت پنجره آمدند. من و ديگر بچهها كه حسابي خندهمان گرفته بود، از زير پتو آنها را نگاه ميكرديم. آنها هم با تعجب به آن مومنِ نماز شب خوان نگاه ميكردند. نگهبان صدا زد: « ارشد كجاست»؟ برخاستم و جلو رفتم. گفت: « اين چيست»؟
گفتم: « يكي از بچههاست كه دارد نماز شب ميخواند.»
گفت: « آن پارچه را از رويش بردار»!
پارچه را برداشتم. وقتي مطمئن شدند كه كسي جز يك اسير نيست، آرام گرفتند. در تمام آن مدت آن آزاده مشغول ذكر خدا بود.
راوي:داوود وليان
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 243