پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:12 AM
فاتحان نماز
نخستين روزي كه وارد اردوگاه شديم، هوا بسيار گرم بود. شنهاي داخل محوطه نيز داغ شده بود. ما را روي آن شنها انداختند. من و عدهاي ديگر زخمي بوديم. سربازان عراقي به دستور فرماندهشان همه را كتك زدند؛ زخمي و سالم براي آنها فرقي نميكرد. وقتي كه هم ما و هم آنها بيحال و خسته شديم، ما را به داخل آسايشگاه انداختند. همه تشنه بودند؛ كمي آب بود كه بين بچهها تقسيم شد.
وقت نماز ظهر چند نفر كه ميتوانستند سرپا بايستند، بدون توجه به شرايط اردوگاه شروع به نماز خواندن كردند. يكي از سربازان عراقي كه از كنار پنجره ميگذشت، آنها را ديد. او شگفتزده شد و با خشم، داد و بيداد را آغاز كرد. بعد به سراغ فرماندهشان رفت. چند دقيقه بعد آنها آمدند و نمازگزاران را به شدت كتك زدند. از همان روز ما گوشهاي را در آسايشگاه در نظر گرفتيم تا دور از چشم عراقيها بتوانيم نماز بخوانيم. ديگر، پس از اذان بچهها به نوبت به آنجا ميرفتند و نماز ميخواندند.
بعد از ظهر يكي از روزها هنگام بيرونباش، سربازي وارد آسايشگاه شد و يك نفر را ديد كه در آن گوشه نماز ميخواند. او همچون كسي كه سرنخ جنايتي را كشف كرده، به سراغ نمازگزار رفت و با كابل او را زير ضربههاي مشت و لگد گرفت. نمازگزار مومن، نمازش را ميخواند و سرباز بعثي هم كتكش را ميزد. او آنقدر به پاهاي نمازگزار زد كه او بر زمين افتاد؛ ولي همچنان نماز ميخواند. نه سرباز بعثي دستبردار بود و نه نمازگزار.
بعثي آنقدر به پشت او زد كه پيراهنش خونآلود گشت سپس او را رها كرد. وقتي كه سرباز رفت، او نمازش را به پايان رساند. اين مقاومتها باعث شد كه بر تعداد نمازخوانها افزوده شود. عراقيها پس از مدتي فهميدند كه شكنجه و تهديد هيچ اثري ندارد. آنها به ناچار اعلام كردند: « در هر آسايشگاه سه نفر ميتوانند با هم نماز بخوانند. »
اين آغاز يك فتح آشكار بود.
راوي:علي محمد قاسمي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 96