|
با يك صلوات در اختيار دشمن
از خستگي تلوتلو ميخورديم، شوخي نبود، بيش از هفت، هشت ساعت راه رفته بوديم. آن هم روي صخرهها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتي كه بچهها نه ناي حرف زدن داشتند و نه پاي رفتن، سرگروهمان گفت: «برادرا با يك صلوات در اختيار خودشان.»
همه خندهشان گرفته بود، چون ديگر براي كسي اختياري و تواني نمانده بود. يكي از بچهها گفت: «برادر! اگر در محاصرهي دشمن بوديم چه ميگفتي؟» و او كه در حاضر جوابي كم نميآورد، پاسخ داد: «هيچي، ميگفتم: برادرا با يك صلوات در اختيار دشمن!»
|
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 72