0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:36 PM

 

بچه ننه ها!

شلمچه بوديم! بلدوزرهارو خاموش كرديم و نماز صبح رو خونديم. دور هم نشسته بوديم كه نادي رفت نشست رو يه سنگر و شروع كرد سخنراني كردن. رو به فرمانده كرد و گفت: «آقاي قيصري! من اين قدر از اين بچه ننه‌ها، بدم ميادا». فرمانده گفت: «كدوم بچه ننه‌ها؟ عباس!». نادي گفت: «بچه‌هايي كه هنوز صداي گلوله‌اي نيومده از بالا مي‌پرند پايين و دراز به دراز مي‌خوابند رو زمين. آدم بايد شجاع باشه. نترس باشه. من كه تا خمپاره منفجر نشه، تكون نمي‌خورم. يعني اصلاً كم شده كه بترسم!»
داشت از خودش تعريف مي‌كرد كه صالح گفت: «آررّه! نادي راست مي‌گه! من كه نديدم به اين راحتي بترسه». و بعد به پيرمرادي چشمك زد و اشاره كرد. پيرمرادي رفت پشت سر نادي نشست. صالح ادامه داد: «مثلاً موقعي كه گلوله‌اي مياد؛» پيرمرادي يه دفعه، صداي شليك شدن يه خمپاره رو درآورد. هنوز صداي پيرمرادي تموم نشده بود كه نادي داد زد: «يا ابوالفضل! برادر بخواب!» و از بالاي سنگر مثل گنجشكي پريد پايين و دراز به دراز خوابيد و دستاشو گرفت رو سرش. صداي خنده‌ي بچه‌ها همه جا رو پر كرد. لحظه‌اي گذشت. نادي آروم سرشو بلند كرد و گفت: «پس كو خمپاره؟ كجا خورد؟»
آقاي قيصري كه مي‌خنديد گفت: «خورد رو زمين؛ البته نادي، نه گلوله!»

 

منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي
 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها