پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 12:35 PM
ببين ببين
هروقت آدم ياد حرفهايش ميافتاد، بياختيار خندهاش ميگرفت و ديگر اعتنايي هم به اطراف خود نداشت. كه اگر كسي نميدانست قضيه چيست، با خود ميگفت: «خدا شفاش بده، احتمالاً كم و كسر داره.
مثلاً يكي از كارهايش كه خوب يادم هست، از آن روزهايي كه هنوز او را نميشناختم اين است كه وقتي ميديد بچهها زيادي سرشان به كار خودشان گرم است، ميآمد و در حالي كه به ظاهر اعتنايي هم به ديگران نداشت، به نقطهاي خيره ميشد و ميگفت: «ببين... ببين!» طبيعي بود كه هركس چون تصور ميكرد او را صدا ميكند، برميگشت و او در ادامه در حالي كه يك دستش را هم به سينهاش ميزد، ميگفت: «ببين حال پريشانم، حسين جانم، حسين جانم.»
كنايه از اينكه مثلاً دارم نوحه ميخوانم و كسي را صدا نكردهام!