0

بانک مقالات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي از نظريه ‏پردازي توسعه تا توسعه نظريه پردازي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
در اين مقاله به بررسي فرايند نفي و ردّ نظريه‏هاي توسعه مدرنيستي به سبك غرب در جريان انقلاب اسلامي پرداخته خواهد شد و الزامات و راهكارهاي بسترسازي براي «توسعه نظريه‏پردازي» در اين زمينه به مجالي ديگر موكول مي‏شود.
در اين مقاله با مفروض قرار دادن اين واقعيت كه هر انقلابي در مرحله نفي و انكار به تخريب ساختار و بنيان‏هاي نظام سياسي سابق و مباني نظري حاكم بر آن نظام، و در مرحله تثبيت و سازندگي به خلق نهادها، بنيان‏ها و مباني نظري جديد همت مي‏گمارد و طي كردن اين دو مرحله به منزله الزامات و ضروريات هر انقلاب بزرگي محسوب مي‏شود، به بررسي فرايند نفي «استراتژي‏ها و نظريه‏هاي توسعه» نظام پهلوي در جريان انقلاب اسلامي پرداخته شده است. براي بررسي اين فرايند، فرضيه مطرح شده اين است كه تكامل انقلاب اسلامي در گرو «توسعه نظريه‏پردازي» و توليد علم در حوزه‏هاي مختلف به خصوص در حوزه مباحث مربوط به «توسعه» مي‏باشد و انقلاب اسلامي در حال حاضر در مرحله گذار از نفي «نظريه‏هاي توسعه» به مرحله «توسعه نظريه‏پردازي» و توليد علم قرار دارد. بدين معنا كه انقلاب اسلامي همانطوري كه در مقام نفي، «نظريه‏هاي توسعه» مورد استفاده توسط رژيم پهلوي را رد و انكار كرد، اينك مي‏بايست در مقام توسعه نظريه‏پردازي و توليد علم نيز اين خلاء را پر نمايد.
در اين مقاله به بررسي فرايند نفي و ردّ نظريه‏هاي توسعه مدرنيستي به سبك غرب در جريان انقلاب اسلامي پرداخته خواهد شد و الزامات و راهكارهاي بسترسازي براي «توسعه نظريه‏پردازي» در اين زمينه به مجالي ديگر موكول مي‏شود.
● مقدمه:
انقلاب هاي بزرگ جهان كه بعدها منشاء تحولات عظيمي درتمدن بشري گرديده‏اند، داراي مفاهيمي كليدي و دستاوردهاي نظري گوناگوني بوده‏اند كه فهم و شناخت آنها گامي اساسي در تبيين ماهيت اين انقلاب ها، و دستاوردهاي آنها محسوب مي‏شود. انقلاب اسلامي ايران نيز از جمله اين انقلاب هاست؛ بگونه‏اي كه اين انقلاب، علاوه بر آثار عيني و عملي در حوزه نظري و فكري، داراي پيامدها و تأثيرات شگرفي بوده است. اين انقلاب، موجوديت خود را در نفي و بركناري رژيمي تعريف كرد كه براساس الگوهاي نظري وارداتي، بخصوص الگوهاي توسعه مدرنيستي، به سبك و سياق غرب، استراتژي بلندمدت خود را تنظيم نموده و بدون در نظر گرفتن اقتضائات بومي و شرايط اجتماعي و فرهنگي جامعه، در صدد تحميل نوعي مدل شبه غربي و شبه مدرنيستي بر مقدرات اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي كشور بوده است. وقوع انقلاب‏اسلامي نشان داد كه جامعه ايران تداوم چنين فرايندي را برنمي‏تابد. بدين‏ترتيب ميشل فوكو ـ انديشمند صاحب نام فرانسوي ـ اذعان مي‏دارد:
«نه تنها اجراي توسعه و نوسازي در ايران صحيح نيست؛ بلكه آنچه در ايران مشاهده مي‏شود شكست پروژه نوسازي و توسعه به سبك مدرنيته غربي است» وي انقلاب‏اسلامي را چالشي در برابر الگوي توسعه خطي و نظريات توسعه مدرنيستي مي‏داند، كه به تقليد از غرب توسط شاه ايران كه به تعبير فوكو خود او نيز «صد سال دير آمده است» به عنوان تئوري، راهنمايي عمل قرار گرفته بود. با اين رويكرد، انقلاب‏اسلامي با وقوع خود خط بطلاني بر نظريه‏هاي توسعه غربي و امكان عملي شدن آنها در جوامع غيرغربي كشيده و با نفي رژيم، به نفي نظريه‏پردازيهاي معمول در حوزه مباحث توسعه مبادرت ورزيد. نظريه‏پردازي هايي كه فرض اوليه آنها بر امكان عملياتي كردن تئوري‏ها و نظريه‏هاي توسعه به سبك غرب، در كشورهاي توسعه‏نيافته استوار بود. نفي نظام موجود و جهان‏بيني و ارزش هاي آن گام اوليه و جبري انقلاب اسلامي بود و ضروري مي‏نمود كه در گام بعدي و در مقام تثبيت و اختيار حاملان و عاملان انقلاب‏اسلامي، خلاء تئوريك حاصل از نفي نظام سياسي و فكري سابق را با نظريه‏پردازي در حوزه‏هاي مختلف جبران نمايند. هرچند دراين زمينه تلاش‏هايي صورت گرفت، اما وقوع جنگ و انواع توطئه‏هاي داخلي و خارجي، مانع از تحقق كامل اين امر شد. تا اينكه پس از گذشت بيست‏وپنج سال از عمر انقلاب‏اسلامي، بار ديگر اين امر مورد توجه مسؤلان كشور قرار گرفت و انتظار مي‏رود با اهتمام همه جانبه مسؤلان و انديشمندان و محققان انقلاب‏اسلامي، در مقام «توسعه نظريه‏پردازي» نيز گام هاي مؤثري برداشته شود. آنچه از اهميت برخوردار است، چگونگي تحقق اين آرمان در راهكارهاي عملياتي كردن آن است. اين نوشته به بررسي رويكرد انقلاب اسلامي نسبت به «نظريه‏هاي توسعه مورد استناد رژيم پهلوي خواهد پرداخت، چه بسا اين انكار و نفي، مقدمه آغاز بررسي الزامات و پيش‏نيازهاي توسعه نظريه‏پردازي در اين حوزه توسط محققان و صاحبنظران داخلي باشد.
● تعريف نظريه و ويژگي‏هاي آن:
نظريه‏ها در پي پاسخگويي به سؤالات شكل مي‏گيرند و ماهيت هر نظريه‏اي را بايد در ارتباط با نوع سؤالات و پاسخهايي كه به آنها داده مي‏شود تعريف كرد. قابل صدق و كذب بودن، تعميم‏پذيري و فراگيري، قابليت پيش‏بيني داشتن و مبتني بودن بر فرضيّات آزمون شده، از جمله ويژگيهاي يك نظريه است. در تعريف و به كارگيري اصطلاح نظريه، مانند ديگر مفاهيم اصطلاحات اساسي از قبيل؛ پارادايم؛ ساخت، كاركرد و غيره، اتفاق‏نظر كاملي ميان انديشمندان وجود ندارد؛ بلكه هر نظريه‏پردازي از منظر خاص خود، از نظريه تعريفي ارائه داده است. در اين زمينه، تعدد تعاريف موجود از نظريه، از عوامل اصلي و مسلط، بوجود آمدن بحران در مفاهيم است. بحراني كه امروزه در شاخه‏هاي مختلف علوم‏انساني خودنمايي مي‏كند. درچنين شرايطي است كه جامعه‏شناسان آمريكايي از جمله «كالينز» در دهه ۹۰ قرن بيستم، از بحران در جامعه‏شناسي، سخن به ميان مي‏آورد و معقتد است يكي از عمده‏ترين دلايل اين بحران، وجود تعاريف متعدد در مورد مفاهيم اصلي جامعه‏شناسي است(۲) در دهه‏هاي ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، نظريه‏پردازان تعاريف جديدتري از نظريه عرضه كردند كه طرح آنها در شناخت وضعيت فعلي علوم‏انساني و نظريات مطرح در اين عرصه، لازم و مفيد است. به عنوان مثال؛ «آنتوني گيدنز» نظريه و نظريه‏پردازي را تلاش براي درك اشكال بنيادين و آغازين موجوديت دو پديده عمده؛ يعني عامل و كارگزار انساني و الگوهاي نهادي شده در سطوح خرد و كلان مي‏دانند. «جفري الكساندر» جامعه‏شناس معاصر آمريكايي و يكي از بنيانگذاران نظريه كاركردگرايي جديد نيز معتقد است؛ نظريه‏ها اموري مجرد و انتزاعي شده از امور عيني جهان خارج هستند كه در زمانها و مكانهاي متفاوت مطرح مي‏شوند و به اعتقاد وي؛ نظريه هنگامي تولد مي‏يابد كه بتوان رابطه‏اي مجرد و منطقي ميان دو يا چند مفهوم ايجاد كرد. «چَفتِر» نيز نظريه را عبارتهايي نسبتا مجرد و عمومي مي‏داند كه در يك كليت واحد قابل فهم است و در تبيين وجوه حيات جمعي به كاربرده مي‏شود. «چايني و همكارانش» نظريه را مجموعه قضاياي منطقي و مرتبطي مي‏دانند كه روابط قطعي ميان پديده‏ها و متغيرها را مطالعه و تبيين مي‏نمايد «هوور» نيز نظريه را مجموعه قضاياي مرتبط شده‏اي مي‏داند كه پيشنهاد مي‏كند چرا وقايع به روال خاص خود اتفاق مي‏افتند. بطور كلي، در تعاريف ارائه شده نظريه به منزله دستگاهي نظري براي درك و تبيين واقعيتهاي اجتماعي، و مجموعه‏اي منسجم و منطقي جهت آزمون روابط ميان پديده‏ها، در جهت دستيابي به قانون تلقي شده است»(۳) بنابراين، با توجه به تعاريف ارائه شده، نظريه بايد بازگوكننده نظامي منسجم، منطقي و مجرد و نيز دربردارنده پيش‏فرضهاي قدرتمند براي تبيين روابط ميان پديده‏هاست؛ كه قابل قبول براي جامعه علمي، در جهت ارائه قوانين علمي مي‏باشد. با توجه به چنين تعريفي از نظريه، مفهوم و معناي نظريه‏پردازي نيز كاملاً روشن است و مي‏توان آن را عبارت از: كنش فكري انديشمندان و صاحبان انديشه، در جهت ارائه نظريه دانست.
● ضرورت توجه به نظريه و نظريه‏پردازي
اصولاً شاخه‏هاي علم، بدون وجود نظريه، قابل طرح نمي‏باشد و از حالت علمي بودن خود خارج مي‏گردند. به تعبير ديگر، علوم مختلف، بخصوص علوم‏انساني بدون وجود نظريه، مجموعه‏اي داده‏هاي خاميست كه هيچ‏گونه ارتباطي ميان مفاهيم و اطلاعات آن وجود ندارد؛ بنابراين نمي‏توان از آن در جهت تبيين پديده‏هاي مختلف ياري گرفت، چرا كه اين نظريه است كه به عنوان عامل اساسي ارتباط‏دهنده ميان مفاهيم و اطلاعات پراكنده و گسترده عمل مي‏كند و آنها را در جهت خاصي دسته‏بندي مي‏سازد و به عنوان ابزاري مفيد براي درك پديده‏هاي مختلف در خدمت انسان قرار مي‏گيرد. به عنوان مثال؛ در جامعه‏شناسي، مفاهيمي نظير جامعه، اجتماع، گروه، طبقه، كنش متقابل، رفتار جمعي، مبادله، تعامل، تعارض و غيره، بدون اينكه تحت پوشش يك نظريه باشند، داراي معنا و كاركرد خاصي نخواهند بود. بنابراين با توجه به اينكه تصوّر جامعه انساني بدون علم، و علم بدون نظريه امكان‏پذير نيست، نظريه‏پردازي و اهتمام به ارائه چارچوب نظري در جهت توصيف و تبيين پديده‏ها و واقعيتهاي اجتماعي، از ضرورتي انكارناپذير برخوردار است و توجه به مفهومي كه امروزه از آن تحت عنوان نظريه‏پردازي ياد مي‏شود، از اهميت حياتي برخوردار است. در اين خصوص از اواخر دهه ۵۰، در ميان حوزه‏هاي مختلف علوم انساني، بحث نوسازي و توسعه و نظريه‏پردازي، در چارچوب سياستهاي مقايسه‏اي، موردتوجه انديشمندان علوم سياسي قرار گرفت و محققان تلاشهاي نظري فراواني را در جهت تبيين سير تحولات و دگرگونيها و تغييرات اجتماعي در جوامع مختلف بعمل آوردند كه حاصل اين تلاشها توليد دستاوردهاي نظري فراوان در حوزه مطالعات مربوط به توسعه، و تلاش براي تعميم آن بر تمام جوامع، فارق از تفاوتهاي فرهنگي و اجتماعي آنان بود.
● پيشينه و عناصر نظريات مربوط به توسعه:
نظريات مربوط به توسعه و مدرنيزاسيون به سبك غربي، اساسا پس از جنگ جهاني دوم، بويژه در آمريكا طرح و ارائه گرديد. جايگاه آمريكا پس از جنگ جهاني دوم، به عنوان يك ابرقدرت در رقابت با بلوك شرق، سبب شد تا در كنار برنامه مارشال ـ در سال ۱۹۴۹ ـ مبني بر ارائه كمك به كشورهاي علاقمند به توسعه و مدرنيزاسيون، براي مقابله با نفوذ كمونيسم زمينه طرح نظريه‏ها، كه عمدتا تحت تأثير مكتب كاركردگرايي بودند، ايجاد شود. از جمله تلاشهاي مذكور مي‏توان به تأليف كتاب مراحل «رشد اقتصادي» امر «والت روستو» اشاره كرد كه به عنوان يك بيانيه شبه كمونيستي منتشر گرديد. در كتاب روستو از پنج مرحله تحول، رشد و توسعه كشورهاي جهان سوم و همچنين غايات اين توسعه، سخن به ميان آمده بود. اغلب نظريه‏هاي توسعه خطي، در راستاي نظريات قديمي مربوط به توسعه مطرح شدند كه از آغاز دوره سرمايه‏داري؛ يعني اواخر قرن ۱۶، تا اواخر قرن ۱۹، در غرب مطرح بود و معمولاً، برگزاره‏هاي دوگانه كه متأثر از ذهنيت مدرنيته علمي بود، تأكيد داشتند. تحت تأثير همين ذهنيت بود كه انديشه دوگانه مبتني بر تقابل مدرنيته و سنت، جايگاه بالايي دراين دسته از نظريات به خود اختصاص داد. از اين بستر انديشگي است كه گذار از مرحله ديني ـ فلسفي، به مرحله علم اثباتي و به عبارتي؛ گذاراز جامعه مهر پيوند به جامعه سود پيوند، گذار از فئوداليته به سرمايه‏داري، عبور از همبستگي ابزارگونه به همبستگي اندام‏وار و غيره اجتناب‏ناپذير تلقي شدند.(۴) ذهنيت توسعه و نوسازي در بستر چنين تفكيكي، بعدها تبديل به يك فرآيند تك خطي توسعه شد و بمثابه يك فرارويت(۵) در تاريخ مدرنيته غربي چهره نمود. نظريات مربوط به توسعه و مدرنيزاسيون كه در قرن هيجدهم و نوزدهم ارائه گرديد، عمدتا نظرياتي تكامل‏گرايانه و ارگانيكي بودند. براي نمونه در عقايد كساني چون ماركس، وبر و دوركهيم، اين واقعيت بخوبي ديده مي‏شود. نظريه‏هاي توسعه مكانيكي و تك‏خطي كه بر اجتناب‏ناپذير بودن جريان توسعه و ترقي اعتقاد داشت ـ در قرن بيستم، بخصوص در نيمه دوم اين قرن در قالب نظريات علمي مطرح گرديد. آگوست كنت، مورگان اسپنسر، ماركس و وبر را مي‏توان از بنيانگذاران اوليه انديشه غربي فرآيند تك خطي توسعه ونوسازي بشمار آورد. «نظريات توسعه و مدرنيزاسيونِ مطرح شده پس از جنگ جهاني دوم در دهه‏هاي ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، تحت تأثير علايق تاريخي، تكنولوژيكي، سياسي، نظامي و بين‏المللي جديد شكل گرفتند. و براساس تصورات اجتناب‏ناپذير و جبري از تاريخ استوار بود اما اين اجتناب‏ناپذيري و مراحل آن، از يك نويسنده به ديگري متفاوت بود؛ به عنوان مثال در حاليكه «هوزليتز» به دو مرحله سنتي و مدرن اشاره مي‏كرد، لرنر به مرحله سوم انتقالي نيز معتقد بود، پارسونز اين مراحل را به پنج مرحله كشاند و مراحل پنجگانه روستو نيز تحت عنوان؛ سنتي، ماقبل خيز، خيز، سير بلوغ و جامعه مصر انبوه، در چنين فضايي شكل گرفت.(۶) در دهه‏هاي شصت و اوايل دهه هفتاد بگونه‏اي افراطي رويكرد تحولِ اجتماعي ـ اقتصادي به سبك مدرن رواج يافت و از اين جهت نظريه‏ها و نظريه‏پردازان با تحقير به فرهنگ و سنتهاي قديمي مي‏نگريستند و در يك كلام، مي‏توان اساس همه اين نظريات را ارائه تصويري از جامعه سنتي و نيز جامعه مدرن، و همچنين بررسي نقاط تقابل آنها دانست. البته در اين راستا، در دهه ۱۹۵۰ موجي از تحقيقات در دانشگاههاي معتبر آمريكا از سوي افرادي چون اپتر، كلمن، پاي و ديگران مطرح گرديد، كه اين تحقيقات اغلب تحت تأثير گرايشهاي توسعه كمي قرار داشته و بهره‏برداري از داده‏هاي آماري براي مطالعه ابعاد مدرنيزاسيون؛ از جمله صنعتي شدن، شهري شدن، تعليم و تربيت و گسترش ارتباطات جمعي، در آنها اصلي اساسي بشمار مي‏رفت. در دهه‏هاي ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، اقتصاددانان توجه خاصي به مسائل جهان سوم نشان دادند.
اقتصادداناني چون «السكاندر گروشنكرون»، «برت هوزليتز»، «ماكس ميليكان»، «والت وايتمن روستو» و «آلبرت هيرشمن» از جمله نظريه‏پردازاني بودند كه عمدتا تحقيقات آنها در پي يافتن راههايي براي به كارگيري تجربه صنعتي شدن غرب در فرآيند توسعه جهان سوم بود. براي اين محققان پرسش اصلي اين بود كه چگونه كشورهاي جديد در جهان سوم راه را به سوي دنياي مدرن خواهند گشود. در يك جمع‏بندي كلي آنچه از نوسازي و توسعه، موردنظر اين نظريه‏پردازان بود، نوعي گذار كلي و همه جانبه از يك جامعه سنتي يا ماقبل مدرن به سوي جامعه‏اي بود كه داراي سامان اجتماعي همبسته و انواع تكنولوژي پيشرفته از نظر اقتصادي مرفه، و از حيث سياسي نيز جزئي از ملل باثبات جهان شناخته مي‏شد. به عبارت ديگر؛ از ديد اين افراد، نوسازي متضمن تغييراتي در نظامهاي تكنولوژيكي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي ملل در حال توسعه بود كه طي آن، اين كشورها ضمن پشت سر نهادن دنياي سنتي و ارزشهاي آن، به تراز كشورهاي غربي و آمريكاي شمالي مي‏رسيدند. (۷) بطور كلي، مي‏توان نوسازي را روندي مبتني بر بهره‏برداري خردمندانه از منابع دانست كه با هدف ايجاد يك جامعه نوين پديد مي‏آيد.
امّا سؤال اينجاست كه منظور از جامعه نو چيست؟ از ديدگاه غربي، جامعه نو به معني گسست از جامعه سنتي و ايجاد جامعه‏اي متفاوت بر پايه تكنولوژي پيشرفته و حاكميت علم ابزاري، بر پايه نگرشي عقلايي به زندگي و برخورداري از رهيافتي غيرديني، در روابط اجتماعي بود، از اين منظر مهمترين شاخصه‏هاي جامعه مدرن عبارتند از: شهرنشيني، باسوادي، تحرك اجتماعي، رشد اقتصادي و وابستگي اجتماعي گسترده؛ مسئله مهم اين است كه اغلب نظريه‏پردازان در غرب توسعه و نوسازي را نيروي مقاومت‏ناپذير مي‏دانستند كه در گذر زمان بر سراسر جهان گسترده خواهد شد. با اين رويكرد، بطور كلي مفهوم نوسازي متضمن تغيير اساسي در ساختار اعتقادات و ارزشهاي اجتماعي مردم، در همه عرصه‏هاي انديشه و عمل بوده و جنبه‏هاي اصلي آن نيز، شهرنشيني، صنعتي شدن، دموكراتيزه، شدن، تعليم و تربيت و مشاركت رسانه‏ها تلقي مي‏شد. (۸) نظريات وابسته به مكتب نوسازي و توسعه خطي از همان بدو پيدايش خود در جستجوي يك تئوري كلان بود.
اين نظريات براي توضيح نوسازي و توسعه كشورهاي جهان سوم، نه تنها از نظريه تكامل‏گرايي استفاده مي‏كرد، بلكه از نظريه هم كاركردگرايانه غربي نيز بهره مي‏برد. از آنجا كه نظريه تكامل‏گرايي و توسعه خطي توانسته بود روندگذار اروپاي غربي از جامعه سنتي به جامعه مدرن را در قرن نوزدهم تبيين نمايد، بسياري از پژوهشگران نوسازي به اين فكر افتادند كه اين نظريه مي‏تواند توسعه و نوسازي كشورهاي جهان سوم را نيز توضيح و تبيين نمايد. از سوي ديگر، بسياري از اعضاي برجسته مكتب نوسازي؛ از جمله لرنر، لوي، اسملسر، آيزنشتات و آلموند كه در چارچوب نظريه كاركردگرايي مي‏انديشيدند، بر اين اعتقاد بودند كه براساس نظريه توسعه خطي، حركت انسان به شكل قهري و جبري بسوي رشد و تكامل به سبك غربي، پيش مي‏رود. اين انديشمندان كمتر تكيه بر عامل اختيار انساني را مجاز دانسته و اتكاي زيادي بر جبريت و ضرورت در تحولات تاريخي داشتند.(۹(
● منتقدان الگوي توسعه و نوسازي به سبك غربي
تاكنون الگوي توسعه و نوسازي غربي از سه ناحيه مورد نقد و تجديدنظر قرار گرفته است كه عبارتند از تجديدنظر طلبانِ نظريه مدرنيزاسيون، كه در سالهاي ۷۰ ـ ۱۹۶۰ انديشه‏هاي خود را مطرح كردند. از جمله اين تجديدنظرطلبان مي‏توان به هانيتنگتون، ايزنشتات، هيرشمن، رودلف و گاسفيلد اشاره كرد كه اين افراد در ديدگاههاي خود به تجديدنظر در مباني و چارچوبهاي كلان نظريه نوسازي و توسعه خطي پرداختند. دومين گروه از انتقادات به ذهنيت توسعه تك خطي، از سوي اعضاي مكتب وابستگي بين دهه‏هاي شصت و هفتاد مطرح شد. در اين خصوص مي‏توان به انديشه‏ها و انتقادات باران، فرانك، سلسلو، فورتادو، امين و كارد و سو اشاره كرد. اما گروه سوم كه بيشتر به تخريب ذهنيت توسعه تك‏خطي پرداخت، تا تجديدنظر در آن؛ انتقادات ساختارشكنانه فرامدرنيست‏ها بود كه ديدگاههايي نظير ديدگاه ميشل فوكو، ادوارد سعيد و طاها نبوري از آن جمله‏ اند.(۱۰(
● فرامدرنيسم و ذهنيت توسعه تك‏خطي
بطور كلي، انديشمندان غله فرامدرن مدعي هستند كه تاريخ مراحل اجتناب‏ناپذير ندارد. هيچ جبر تاريخي و هيچ قانونمندي كلي در كار نيست كه همه گفتمانها تابع آن باشد؛ بنابراين نمي‏توان هيچ نظريه عمومي عرضه كرد كه ناظر و شامل بر تجربه همه كشورها و همه زمانها باشد. براساس اين ديدگاه علوم اجتماعي نمي‏تواند به قواعد كلي دسترسي پيدا كند؛ بلكه تنها مي‏تواند روايتهاي تاريخي ارائه دهد و هرگز قادر نيست كه يك نظريه عمومي تدوين كند و تجربه كشورهاي مختلف را تبيين نمايد.(۱۱(
از اين ديدگاه، مجموعه نظرياتي كه پيرامون توسعه ونوسازي در غرب ساخته و پرداخته شده است و در سيماي جهاني مطرح مي‏باشد، متأثر از متن تاريخي خاص خود است و نمي‏توان آن را براي تمام كشورها، عينا تجويز كرد. از منظر اين متفكران، مفاهيمي نظير آزادي، حقوق بشر، دموكراسي، جامعه مدني و پارلمانتاريسم مفاهيمي جهاني و كلي نمي‏باشد؛ بلكه برخاسته از تمدن، تجربه و متني خاص بوده و تنها در درون همان تمدن و متن خاص معنا مي‏يابد. فرامدرنيست‏ها، با ردّ نظريه‏هاي عمومي و كلان روايتها(۱۲) و ردّ هر بينشي كه بدون توجه به ويژگيهاي خاص جوامع و فرهنگ‏هاي مختلف؛ انگاره‏هاي جهانشمول (۱۳) را به كل و تماميت بشريت تعميم دهد، به جنگ كليّت(۱۴) و كل‏نگري(۱۵) برمي‏خيزند. آنها تكيه خود را بر ناهمگونيها گذاشته و به جاي واحد تحليل زماني و مكانيِ «همه‏جا» و «هميشه» واحد «همين‏جا» و «هم‏اكنون» را مبناي تحليل خود قرار مي‏دهند و با تكيه بر كثرت فرهنگ‏ها، بررسيهاي عام را كنار گذاشته و بررسي محلي(۱۶) را اصيل و علمي انگاشته‏اند. به همين دليل، در عرصه هنر نيز، نقش آوانگارد را ردّ كرده و برخلاف ديدگاههاي ناشي از عصر مدرنيته و روشنگري، وجود يك مسير همگونِ تاريخي براي پيشرفت تمام بشر در جوامع مختلف را نفي مي‏كنند و قائل به وجود جهتهاي گوناگون تحول هستند. براساس اين رهيافت فرهنگهاي متفاوت با سرعتهاي مختلف، در زمانهاي گوناگون، مسيرهاي متفاوتي را طي مي‏كنند. انديشمندان فرامدرن معتقدند؛ نمي‏توان به نظرياتي مانند نظريه‏هاي علوم طبيعي رسيد كه پديده‏هاي اجتماعي را در همه تمدنهاي مختلف و در طول تاريخ توضيح دهد، با اين ديد تجربه غرب در زمينه توسعه و نوسازي، تنها يك تجربه اتفاقي، محدود و مقيد به بستر و متن تمدن اروپاست. تجربه‏هاي متنوع و متعددي در جهان وجود دارد و غرق شدن در جهانهاي مختلفِ تجربه، عرصه‏هاي متنوعي را در علوم اجتماعي، فلسفه، سياست، مذهب و هنر دربرمي‏گيرد، به همين دليل، در منظر فرامدرنيسم، نمي‏توان از فرآيند توسعه و تكامل خطي، محتوم و جبري به سبك غرب سخن به ميان آورد.
● ميشل فوكو و نظريات توسعه:
در نظام انديشگي، فوكو به تأثير از گاستون باشلار مفهوم «گسست شناخت شناسانه» مقامي كليدي يافته است. گسست شناخت شناسانه، مدنظر فوكو، بر اين اساس استوار است كه در تاريخ تكامل علم نمي‏توان يك فرايند تكامل عقلايي را جستجو كرد. البته انديشمندان مختلف از راههاي متفاوتي به اين ايده رسيده‏اند. به عنوان مثال «توماس كوهن» و «پل فايرابند» به همين نكته دست يافته‏اند در ديدگاه آنارشيستي فايرابند كه شباهت زيادي هم به ديدگاه فوكو دارد؛ اساسا مفهومي بنام «فراشد عقلانيِ موجه ساختن علم» وجود ندارد.(۱۷) هر فرهنگ و هر دوراني، الگوي خاص خود را از عقلانيت و خردباوري مي‏آفريند و نمي‏توان به كمك يك سرمشق و الگوي واحد، موقعيت انديشه علمي روزگاري ديگر را مورد سنجش قرار داد. با اين اعتبار، مسير تكاملي اصولاً در ميان نيست. كوهن هم با طرح «انقلاب شناخت‏شناسانه» و گذار از سرمشق مسلط و پذيرفته شده تا حدود زيادي به مفهومي كه فوكو از گسست ارائه كرده است، نزديك مي‏شود.(۱۸) با استناد به اين نظريات، مي‏توان به اين نتيجه رسيد كه هرگونه تلاش براي تحميل الگوي توسعه خطي به سبك مدرنيته غربي در جوامع جهان سوم، محكوم به شكست خواهد بود. از منظري ديگر فوكو با استفاده از مفاهيم ديرينه‏شناسانه و تبارشناسانه خود، در پي اين است كه نشان دهد چگونه به دنبال گفتمان و نظريات توسعه و نوسازي به سبك مدرنيته غربي، نوعي قوم مداري و قدرت محوري نهفته است. از نگاه وي؛ ديدگاههاي غربي گفتاري، عمدتا سفيدپوستانه و مردانه است كه به رغم تمامي ادعاهاي خود در مورد عينيت و عقلانيت، اغلب تجربه‏ها و شيوه‏هاي نگرش مخالف با خواست نخبگان، قدرت مسلط را مخدوش و مردود نشان مي‏دهد. بدين لحاظ، فوكو خود عينيت و عقلانيت را نيز به عنوان ساختارهايي كه براي تأمين انقياد و سروري طراحي شده است، افشاء مي‏كند. فوكو در ديرينه‏شناسي خود، به علم، تنها به‏عنوان يكي از اشكال فعليت و قالب‏بندي گفتماني به وجهي بي‏طرفانه مي‏نگرد. اما در تبارشناسي نگرشي انتقادي مي‏يابد و در آن بر تأثير قدرت در اين فرآيند تأكيد مي‏كند.(۱۹(

در اينجاست كه فوكو رابطه دانش و اقتدار را مطرح مي‏كند. تبارشناسي فوكو، پيدايش علوم‏انساني و شرايط امكان آنها را به نحوي جدايي‏ناپذير با تكنولوژي‏هاي قدرت مندرج در كردارهاي اجتماعي پيوند مي‏دهد. فوكو در تبارشناسي، برخلاف نگرشهاي تاريخي مرسوم، در پي كشف منشاء اشيا و جوهر آنها نيست و لحظه ظهور را نقطه عالي فرآيند تكامل نمي‏داند؛ بلكه از هويتهاي بازسازي شده و پراكندگي، در اصل و منشاء و «تكثير باستاني خطاها» سخن مي‏گويد. فوكو تحت تأثير نيچه؛ به جاي اصل و منشاء، از تحليل تبار سخن به ميان مي‏آورد و همين تحليل تبار، وحدت را درهم مي‏شكند و تنوع و تكثر رخدادهاي نهفته در پي آغاز و منشاء تاريخي را برملا مي‏سازد و فرض ناگسسته بودن پديده‏ها را نفي مي‏كند. تبارشناسي فوكو آنچه را تاكنون يكپارچه پنداشته شده، متلاشي مي‏كند و ناهمگني آنچه را همگن تصور مي‏شود، برملا مي‏سازد؛ نكته مهم اين است كه در تبارشناسي فوكو، تداومهاي تاريخي نفي مي‏شود و برعكس، ناپايداري ها، پيچيدگي‏ها و احتمال هاي موجود در اطراف رويدادهاي تاريخي آشكار مي‏گردد. وي دانشها را وابسته به زمان و مكان مي‏نماياند. بنابراين بطور كلي ازنگاه فوكو، علم و دانش نمي‏تواند خود را از ريشه‏هاي تجربه خويش بگسلد، تا به تفكر ناب تبديل شوند؛ بلكه عميقا با روابط قدرتي كه در همه جا حاضر است درآميخته و همپاي پيشرفت در اعمال قدرت، به پيش مي‏رود. در اين منظر نظريات توسعه خطي به سبك مدرنيته غربي نيز، با هدف اعمال نوعي از قدرت مطرح مي‏شوند كه هدف آن نيز «هژموني گفتمان غرب» است. از سوي ديگر، تبارشناسي فوكو در پي مركززدايي(۲۰) از توليد نظريه‏اي مدرن است تا به تعبير خود، امكان شورش دانشهاي تحت انقياد عليه خدمت مسلط را فراهم كند. فوكو همچنين در پي احياي تجربه‏هايي است كه زيرپاي سنگين نظريه‏پردازيهاي عام و جهاشمول، درهم نور ديده شده است. آنچه از تبارشناسي فوكو برمي‏آيد اين است كه وي به نظريه‏هاي توسعه به سبك مدرن، عنوان شكلي از دانش زمينه‏پرداز در غرب و آغشته به استراتژي‏هاي قدرت بدبين است. از سوي ديگر، مفهوم غيريت در انديشه فوكو نشان مي‏دهد كه چگونه كدگذاري جنسي، كاركردهاي جامعه مدرن را دوگانه نموده است. در اين خصوص با مكانيسم‏هايي مواجه مي‏شويم كه «مرد» را به عنوان «من» مطلق تصوير مي‏كند و «زن» را به عنوان «ديگر» فروتر بازمي‏يابد. با ارزيابي نگاه نقادانه فوكو در اين خصوص، آشكار مي‏شود كه چگونه در پس گفتمان «توسعه خطي» حقيقت كاذب «خود» و «غير» پنهان شده است. در اين راستاست كه «زاكس» مي‏نويسد گفتمان توسعه، متضمن نوعي جهان‏بيني غربي است، جهان‏بيني كه طبق آن همه ملت ها بايد مسير يگانه كشورهاي پيشرفته غربي را دنبال كنند. يعني؛ غربي كردن جهان. متأثر از بينش فوكو، «ادوارد سعيد» در كتاب شرق‏شناسي كه در واقع نخستين و اميدبخش‏ترين نمونه بكارگيري روشمند مقوله تبارشناسيِ فوكوست، نظريه مدرنيزاسيون و نوسازي غربي را در تداوم مكتب شرق‏شناسي(۲۱) مي‏داند «شرقيهاي سعيد از وجوه مختلف به ديوانگان، منحرفان و مجرمان فوكو شباهت دارند. همه آنها موضوع روايتها و گفتمان هاي نهادينه شده و فراگيرند. آنها برحسب اين گفتمانها، تعريف، تحليل و كنترل مي‏شوند، اما اجازه سخن گفتن ندارند، همه آنها از حيث «غير» بودن مشتركند. غيريت آنها هم ناشي از تعاريف آنها با وضعي است كه طبيعي، حقيقي و واقعي قلمداد مي‏شود»(۲۲) بنابراين مكتب «شرق‏شناسي»، در واقع طريقه برخورد اروپائيها با شرق و مدرنيزاسيون طريقه برخورد دنياي نو با جهان سوّم بوده است و بخش اعظم سياستهاي به اصطلاح توسعه، از همين راه تحميل شده است. به عبارت ديگر مدرنيزاسيون، شيوه غربي سلطه سازمان‏دهي شده و اعمال اقتدار بر جهان سوّم به حساب مي‏آيد. از سوي ديگر فوكو بطور آشكار براي ردّ ايده توسعه تك خطي براي تمام جوامع از اين سؤال آغاز مي‏كند كه آيا مي‏توان در انديشيدن به روزگار ديگر؛ به عنوان مثال يك دوره خاص نظامهاي نشانه‏ها، دلالتها و موقعيتهاي معناشناسانه آن دوران را شناخت؟ وي در جواب معتقد است كه انديشيدن از ديدگاه نظامهاي نشانه‏شناسانه امروز، به دلالتهاي گذشته و شيوه گردهم‏آيي نظامهاي پيشين غيرممكن است و ما نمي‏توانيم از افق و دلالت هاي معنايي گذشته به چيزي نو بنگريم و يا برعكس. فوكو سخت بر اين باور بود كه تفسير در دوره‏هاي متفاوت، همپاي دگرگوني داده‏هاي علمي ـ فرهنگي و اجتماعي تغيير مي‏كند.(۲۳) بنابراين نمي‏توان الگويي ثابت را به تمامي زمانها و مكانها تعميم و تسري داد. از همه مهمتر، فوكو در روش ديرينه‏شناسي در مقابل ايده تاريخ‏نگاري مي‏ايستد و روند تاريخ را نه مبتني بر يك خط سير تكاملي و پيوسته، بلكه مبتني بر يك خط سير مقطّع و عاري از استمرار ترسيم مي‏كند. فوكو معتقد نيست كه لزوما چيزي كه امروز اتفاق مي‏افتد، پيشرفته‏تر و توسعه‏يافته‏تر از چيزي است كه ديروز اتفاق افتاده است؛ وي معتقد نيست كه در تاريخ حوادث تكرار مي‏شوند، در نظر او هر دوراني گفتمان خاص خودش را دارد، هر حادثه‏اي در درون گفتمان خودش قابليت تأويل و تفسير دارد و نمي‏توان ادعا كرد كه دو حادثه در طول تاريخ، عينا تكرار خواهد شد. بنابراين هر حادثه‏اي هويت خاص خودش را دارد. وي خط سير تاريخي استمرار را به خط سير عدم استمرار تبديل مي‏كند(۲۴) اين خط سير عدم استمرار، با اصل بنيادين توسعه خطي و مرحله به مرحله به سبك مدرن غربي، در تقابل قرار مي‏گيرند.
● انقلاب اسلامي و نفي نظريه‏ هاي توسعه خطي
با توجه به مطالبي كه ذكر شد، مي‏توان به ناهمخواني ايده توسعه خطي با مباني تفكر فوكو پي برد. به لحاظ همين بدبيني است كه سبب مي‏گردد وي در نوشته‏هايش درباره انقلاب اسلامي، در پي بازنمايي شكست تجربه توسعه به سبك غرب مدرن در ايران و جريان انقلاب‏اسلامي باشد. از خلال نوشته‏هاي فوكو چنين استنباط مي‏شود كه جنبش مردم ايران در واقع نشان از شكست پروژه توسعه نوسازي خطي به سبك مدرنيته در ايران داشته است. فوكو با آگاهي خوبي كه از ساختارهاي اجتماعي و اقتصادي جامعه ايران دارد، سابقه مدرنيته در ايران و تحولات اقتصادي معطوف به تجدد و مدرنيسم در اين كشور را به عصر رضاشاه مرتبط مي‏داند و مي‏نويسد: «وقتي كه در سال ۱۲۹۹، رضاخان در رأس لژيون قزاق به دست انگليسي‏ها به قدرت رسيد، خود را همتاي آتاتورك نشان داد. او كه غاصب تاج و تخت بود، كار خود را به سه هدف آغاز كرد؛ ملي‏گرايي، لائيتسه و نوسازي(۲۵)» به نظر فوكو فرآيند نوسازي و الگوي توسعه در ايران، با شكست مواجه شده و نظام پهلوي نتوانست به اهداف خود طي فرآيند نوسازي برسد. وي مي‏نويسد: «پهلوي ها هيچگاه نتوانستند به اهداف خود برسند. آنها در كار ملي‏گرايي، نه‏خواستند و نه توانستند خود را از قيد و بندهاي موقعيت ژئوپولتيك و ذخاير نفتي نجات دهند، رضاشاه نيز براي گريز از خطر روسهاي زيرسلطه انگليس رفت... كار لائيتسه هم دشوار بود؛ زيرا در واقع مذهب شيعه بود كه بنيادهاي اساسي آگاهي ملي را مي‏ساخت. رضاشاه براي آنكه اين دو را از هم جدا كند، كوشيد نوعي آريايي‏گري را زنده كند كه تنها پايگاه آن افسانه خلوص آريايي بود كه در همان زمان در جايي ديگر داشت بيداد مي‏كرد. براي مردم ايران چه معني داشت كه روزي چشم باز كنند و خود را آريايي بيابند»(۲۶) فوكو با ذكر سه هدف توسعه در ايران؛ يعني نوسازي، لائيتسه و ناسيوناليسم، در واقع به وجود برخي مؤلفه‏ها و عناصر توسعه مدرنيستي در جامعه ايران اشاره مي‏كند و در پي تحليل نحوه شكست اين فرآيند است وي از ميان سه ويژگي فرآيند مدرنيسم در ايران، نقطه تحليل خود را بر عنصر نوسازي متمركز مي‏كند و مي‏نويسد: «سياست جهاني و نيروهاي داخلي، از تمام برنامه‏هاي آتاتورك براي پهلويها، استخواني باقي گذاشته است كه به آن دندان بزنند. استخوان نوسازي را؛ و اكنون همين نوسازي از بنياد نفي مي‏شود؛ آن هم نه به دليل انحرافهايش؛ بلكه به سبب اصل و بنيادش. او ادامه مي‏دهد: «در احتضار رژيم كنوني ايران، ما شاهد آخرين لحظه‏هاي دوراني هستيم كه كمابيش شصت سال پيش در ايران آغاز شده است. دوران كوشش براي نوسازي كشورهاي اسلامي به سبك اروپايي». (۲۷)
فوكو در تحليلهاي خود در پي نماياندن وضعيتي متضاد در فرآيند نوسازي ايران به سبك مدرنيته غربي است و اذعان مي‏دارد: «ايران دچار بحران نوسازي شده است. يك حاكم خودستاي بي‏لياقت و مستبد هواي رقابت با كشورهاي صنعتي را دارد، و چشم به سال ۲۰۰۰ دوخته است، امّا جامعه سنتي نمي‏تواند و نمي‏خواهد با او همراهي كند، اين جامعه زخم‏خورده از حركت باز مي‏ماند، به گذشته خود مي‏نگرد و به نام اعتقادات هزارساله از روحانيت پناه مي‏جويد».(۲۸)
وي در جايي ديگر مي‏نويسد: «در رويدادهاي اخير، تنها عقب مانده‏ترين گروههاي جامعه سنتي نيستند كه در برابر نوعي نوسازي بي‏رحم، به گذشته روي آورده‏اند، بلكه تمامي يك جامعه و يك فرهنگ است كه به نوسازي كه در عين حال كهنه‏پرستي است نه مي‏گويد». (۲۹) به اعتقاد فوكو نوسازي جامعه ايران به گذشته تعلق دارد و در واقع، وي با اين بيان به فرآيند وارداتي بودن اين پديده، و به اصطلاح «شبه مدرنيسم» بودن آن در ايران اشاره مي‏كند. يكي از جنبه‏هاي شبه مدرنيسم به معناي وسيع آن، كاربرد نينديشيده و غيرانتقادي نظريه‏ها، روشها، تكنيك‏ها و آرمانهاي برگرفته از تجربه كشورهاي پيشرفته است، كه نظريه‏پردازان غربي، در مطالعه كشورهايي كه امروزه جهان سوم ناميده مي‏شوند، بكار مي‏برند، در حقيقت، در اين فرايند بسياري از روشنفكران و رهبران سياسي كشورهاي جهان سوم، داوطلبانه زنداني نوعي برداشت سطحي از مدرنيسم اروپايي هستند؛ كه از آن تحت عنوان شبه مدرنيسم ياد مي‏شود، شبه مدرنيسم جهان سوم ثمره مدرنيسم بوده است.
خصلت بارز طرفداران آن نيز چنين است كه در عين آنكه انديشه‏ها و آرمانهاي اجتماعي آنها با فرهنگ و تاريخ جوامع غربي بيگانه است، بندرت از انديشه‏ها و ارزشها و تكنيك‏هاي اروپايي شناختي واقعي مي‏يابند. بدين‏سان، شبه مدرنيسم جهان سوم بطور همزمان، عدم توجه واقعي به ماهيت مدرنيسم اروپايي، عدم توجه به ويژگي هاي بومي جهان سوم و همچنين عدم شناخت كافي از تحولات علمي و اجتماعي غرب و دامنه و حدود، الزامات و چگونگي پيدايش آن را در خود جمع كرده است. در الگوي شبه مدرنيستي، تكنولوژي مدرن، درمان قطعي و قادر به معجزه شناخته شده و تصور مي‏شود، به محض خريداري و نصب مي‏تواند، همه مشكلات اجتماعي واقتصادي را يكسره حل كند. از همين روست كه ارزش هاي اجتماعي و روش هاي سنتي نظير نهادهاي مذهبي، در حقيقت علل عقب‏ماندگي و سرچشمه شرم ساري اجتماعي بشمار رفته و برعكس، صنعتي شدن و نصب يك كارخانه ذوب آهن مدرن نه يك وسيله، كه هدف غايي به شمار مي‏آيد. (۳۰)
به اعتقاد بسياري از نظريه‏پردازان فرآيند نوسازي و توسعه در ايران در دوران پهلوي دوّم نشان از چيرگي الگوي شبه مدرنيستي دارد. الگوي شبه مدرنيستي كه بر دو پايه استوار است: الف) نفي همه سنتها، نهادها و ارزشهاي ايراني اسلامي كه سبب عقب‏ماندگي و سرچشمه حقارتهاي ملي محسوب مي‏شدند. ب) اشتياق سطحي و هيجان روحي گروهي كوچك، امّا روبه گسترش از جامعه شهري، به كسب ظواهر جهان مدرن. امّا در اينجا واقعيت ديگري وجود دارد و آن اينكه، خود اين شبه مدرنيسم بر نهاد كهنسال استبداد ايراني متكي بود و اين بيش ازهر چيزي، آشكاركننده محتواي شبه مدرنيسم دولتي در ايران است؛ اما اين نگرش غيرمنطقي تسليم‏پذيري و حقارت فرهنگي با شوونيسم ايران و خود بزرگ‏بيني، كه به همان اندازه غيرمنطقي مي‏نمود، تركيب شده بود. (۳۱)
در اينجاست كه فوكو مي‏گويد «پس تمنا مي‏كنم كه اين‏قدر در اروپا از شيرين‏كاري ها و شوربختي هاي حاكم متجددي كه از سر كشور كهنسالش هم زياد است، حرف نزنيد، در ايران آنكه كهنسال است خود شاه است او پنجاه سال، صد سال، دير آمده است. او به اندازه حاكمان شكارگر عمر دارد و اين خيال از رونق افتاده را در سرمي‏پروراند كه كشورِ خود را به زور لائيك كردن و نوسازي، فتح كند امروز كهنه‏پرستي، پروژه نوسازي شاه، ارتش استبدادي و نظام فاسد اوست، كهنه‏پرستي خود رژيم است با نگاهي به اين تعابير مي‏توان به اين نتيجه رسيد كه فوكو، فرآيند نوسازي و توسعه به سبك غربي و يا به تعبير بهتر، نظريه‏هاي توسعه غربي را در اين برهه به بن‏بست رسيده تلقي كرده و انقلاب‏اسلامي را به عنوان چالشي در برابر نظريات توسعه خطي به سبك مدرنيته غربي مي‏انگارد. واقعيت هاي موجود نيز اين انگاره فوكو را تأييد مي‏كند؛ چرا كه انقلاب‏اسلامي پيدايش خود را در نفس رژيمي تعريف كرد كه جهان‏بيني آن؛ براساس آموزه‏هاي برگرفته از نظريات توسعه به سبك مدرنيته غربي شكل گرفته بود.
با اين رويكرد مي‏توان چنين نتيجه گرفت كه نفي رژيم شاه در فرآيند انقلاب‏اسلامي، در واقع نفي نظريه‏هاي توسعه نيز بوده است. حال سؤال اساسي اين است كه انقلاب‏اسلامي در مقابل اين نفي بزرگ و ارزشمند چه چيزي را تثبيت كرد؟ در اينجاست كه ضرورت نظريه‏پردازي در باب مسائل مختلف اجتماعي؛ از جمله مسائل مربوط به توسعه نظام در جمهوري‏اسلامي ايران نمايان مي‏شود. ضرورتي كه متاسفانه پس از پيروزي انقلاب‏اسلامي كمتر مجالي براي توجه به آن پيدا شده و اقتضائات خاص پس از وقوع انقلاب؛ نظير وقوع جنگ تحميلي و تنگناه هاي ديگر مجال پرداختن به آن را نداده است.
اما به نظر مي‏رسد تداوم اين وضعيت؛ يعني خلاء نظريه‏پردازي در حوزه‏هاي مختلف علمي، پيامدهاي ناگواري در پي خواهد داشت و لازم‏است تا تأكيد مقام معظم رهبري كه بر ضرورت پرداختن به جنبش نرم‏افزاري، توليد علم و نظريه‏پردازي در پاسخ به اين نياز مطرح شده است، و بطور جدي مورد عنايت محافل علمي، دانشگاهي و سياستگذاران فرهنگي كشور قرار گيرد؛ تا انقلاب‏اسلامي بتواند حركت تكاملي خود، از نفي نظريه‏پردازي توسعه تا توسعه نظريه‏پردازي متناسب با شرايط موجود را، در جهت ساختن آينده‏اي بهتر و تبديل آن به گفتماني مسلط در حوزه تمدني اسلام طي نمايد.
● نتيجه ‏گيري
نفي «نظريه‏هاي توسعه» مورد استفاده در دوران رژيم پهلوي و اهتمام به امر «توسعه نظريه‏پردازي» در سايه جنبش نرم‏افزاري، دو مرحله تكاملي انقلاب‏اسلامي ايران بشمار مي‏رود كه مرحله اول، در جريان پيروزي انقلاب‏اسلامي به وقوع پيوست و مرحله بعدي، اولويت امروز آن بشمار مي‏رود واقعيت اين است كه ايده توسعه و نوسازي و همچنين نظريات مربوط به آن، به عنوان يكي از محصولات گفتمان مدرنيته غربي در جريان انقلاب‏اسلامي با چالش اساسي مواجه شده است.
همانطوري كه فوكو در اين زمينه مي‏نويسد: «برخي هنوز مي‏خواستند با محدود كردن قدرت شاه و با خنثي كردن سياستهاي وي نوسازي را نجات دهند؛ غافل از اينكه در ايران، اين خود توسعه نوسازي است كه سربار است» (۳۲) به تعبير ديگر نظريه‏هاي نوسازي و توسعه از نگاه زبانشناختي سوسور، دليلي است كه در بستر گفتمان غرب مطرح شده است و با توجه به اينكه هر «دالّ» زبانشناختي در بستر گفتمان و متن(۳۳) متفاوت بر «مدلولهاي» خاص خود، دلالت دارد، پروژه نوسازي و نظريه‏هاي مربوط به آن، به عنوان يك «دالّ» برخواسته از متن گفتمان مدرنيته غربي، نتوانست حالتي بومي در ايران قبل از انقلاب پيدا كند. بنابراين، در جريان انقلاب‏اسلامي، اين پروژه به شكست انجاميد. به عنوان مثال، فوكو در جايي كه بحث از شكست پروژه لائيسته ـ به عنوان يكي از عناصر و مؤلفه‏هاي نوسازي و توسعه به سبك مدرنيته غربي در ايران ـ سخن به ميان مي‏آورد دليل اين شكست را در اين واقعيت مي‏داند كه در بستر گفتمان جامعه ايران، اين مذهب شيعه است كه بنياد اساسي آگاهي انسانها را مي‏سازد، نه مدرنيته غربي به هر تقدير، انقلاب‏اسلامي موجوديت خود را در نفي و طرد نظريه‏هاي توسعه تك‏خطي به سبك غرب باز تعريف كرد و اين جنبش زماني خواهد توانست روند بلوغ و تكامل خود را با موفقيت طي كند، كه در مرحله ايجاب ـ كه همانا توسعه نظريه‏پردازي در سايه جنبش نرم‏افزاري است را نيز با موفقيت طي نمايد.

نويسنده: جعفر خوشروزاده
كتابنامه:
۱. آزاد ارمكي، تقي. نظريه و نظريه‏پردازي. تهران: نشر اميركبير، ۱۳۷۵.
۲. قوام، عبدالعلي. نقد نظريه‏هاي نوسازي وتوسعه سياسي. تهران: نشر دانشگاه شهيد بهشتي، ۱۳۷۴.
۳. كاتوزيان، محمدعلي. اقتصاد سياسي ايران از مشروطيت تا سقوط شاه. تهران: انتشارات پاپيروس، ۱۳۶۵.
۴. احمدي، بابك. مدرنيته و انديشه انتقادي، تهران: نشر مركز، ۱۳۷۳.
۵. عالم، عبدالرحمان. بنيادهاي علم سياست. تهران: نشر ني، ۱۳۷۳.
۶. دريفوس، هيوبرت، پل رابينو. ميشل فوكو. فراسوي ساختارگرايي و هرمنوتيك. تهران: نشر ني، ۱۳۷۴.
۷. آلوين، دي‏سي. تغييرات اجتماعي و توسعه. تهران: پژوهشكده مطالعات راهبردي، ۱۳۷۸.
۸. چالمرز، آلن. چيستي علم. تهران: انتشارات علمي ـ فرهنگي، ۱۳۷۴.
۹. قزلسفلي، محمد علي، «پست مدرنيسم و فروپاشي ذهنيت توسعه.» مجله اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، سال دوازدهم، شمار ۱۲۲ و ۱۲۱، سال ۱۳۷۶.
۱۰. تاجيك، محمدرضا «فرانوگرايي، غيريت و جنبشهاي جديد اجتماعي»، مجله گفتمان. سال اول، شماره اول (۱۳۷۶(
۱۱. منوچهري، عباس. «تقابل سنت و مدرنيسم، مروري تحليلي بر متون توسعه» مجله خاورميانه. سال دوم، شماره اول (۱۳۷۴(
۱۲. بروجردي، مهرزاد. «شرق‏شناسي وارونه» ترجمه محمد جواد كاشي. كيان. سال ششم، شماره ۳۵ (اسفند ۱۳۷۵).
۱۳. تاجيك، محمدرضا. «فرامدرنيسم و تحليل‏گفتمان» روزنامه ايران. سال پنجم، شماره ۱۲۲۵ (ارديبهشت ۱۳۷۸).
۱۴. معصومي همداني، حسين. ايرانيان چه رويايي در سردارند؟، تهران: هرمس، ۱۳۷۸.
۱۵. Foucoult. Michel. "Lascia ha Cento anni di yitardo" Corriere della sera. vol. ۱۰۳ (octobre ۱۹۷۸).
۱۶. Collins , Randalais. "Sociobgy in the docdru ms" American Jurnal of Sociology. Vol ۹۱ (۱۹۸۷)
۱. محقق و مدرس دانشگاه
۲. Collins, Randal is . Sociologyin the docdrums? American Jurnal of Sociology. vol ۹۱/۱۹۸۷ , p. ۱۳۳۶
۳. تقي آزاد ارمكي، نظريه و نظريه‏پردازي، (تهران: نشر اميركبير، ۱۳۷۵).
۴. دي. سي. آلوين، تغييرات اجتماعي و توسعه، ترجمه محمود مظاهري، (تهران: انتشارات پژوهشكده مطالعات راهبردي، ۱۳۷۸) ص ۳۱.
۵. Metanarrative
۶. محمدعلي قزلسفلي، «پست مدرنيسم و فروپاشي ذهنيت توسعه» اطلاعات سياسي و اقتصادي، سال دوازدهم، شماره ۱۲۲ ـ ۱۲۱، ص ۵۲.
۷. همان، ص ۵۳.
۸. عبدالرحمن عالم، بنيادهاي علم سياست، (تهران: نشر ني، ۱۳۷۳)، ص ۱۰۹.
۹. محمدعلي قزلسفلي، «پست مدرنيسم و ذهنيت توسعه»، اطلاعات سياسي ـ اقتصادي، سال دوازدهم، شماره ۱۲۲ ـ ۱۲۱، صص ۵۹ ـ ۶۰
۱۰. عباس منوچهري، «تقابل سنت و مدرنيسم» فصلنامه خاورميانه، سال دوم، شماره ۱، (بهار ۱۳۷۴) صص ۸۴ ـ ۹۸
۱۱. محمد علي قزلسفلي، پيشين، ص ۶.
۱۲. Grandnarratives
۱۳. universalism
۱۴. Totatury
msiloH .۱۵
۱۶. Local
۱۷. محمدرضا تاجيك، «فرانوگرايي، غيريت و جنبش‏هاي جديد اجتماعي»، فصلنامه. گفتمان، سال اول، شماره اول (تابستان ۱۳۷۷).
۱۸. آلن چالمرز، چيستي علم، ترجمه سعيد زيبا كلام، (تهران: نشر علمي فرهنگي، ۱۳۷۴) صص ۱۱۵ ـ ۱۱۳.
۱۹. هيوبرت (ريفوس، بل رابيف، ميشل فوكو، فراسوي ساختارگرايي و هرمنوتيك، ترجمه حسين بشير)، صص ۲۸ ـ ۲۲.
۲۰. Decentralization
۲۱. Orientalism
۲۲. مهرزاد بروجردي، «شرق‏شناسي وارونه» ترجمه محمدجواد كاستي، كيان، سال ششم، شماره ۳۵، (اسفند ماه ۱۳۷۵): ص ۳۸
۲۳. بابك احمدي، مدرنيته و انديشه انتقادي، (تهران: نشر مركز، ۱۳۷۳)، ص ۲۳۱.
۲۴. محمدرضا تاجيك، «فرامدرنيسم و تحليل گفتمان» روزنامه ايران، ص ۱۰.
۲۵. michel Foucoult, "Lascia ha Cento anni di ritardo" Corriere della sera , vol . ۱۰۳ )octobre ۱۹۷۸(, pl.
۲۶. Ibid
۲۷. Ibid.
۲۸. I bid.
۲۹. I bid.
۳۰. محمد علي كاتوزيان، اقتصاد سياسي ايران از مشروطيت تا سقوط شاه، (تهران: انتشارات پاپيروس، ۱۳۶۵) صص ۱۴۶ ـ ۱۴۵
۳۱. همان، ص ۱۴۷.
۳۲. Foucoult. I bid.
۳۳. Contex
خبرگزاري فارس

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي از مهاجرت امام خميني به پاريس تا پيروزي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
فاصله‏ي زماني ۱۴ مهرماه تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، يكي از فصول برجسته‏ي تاريخ نهضت اسلامي به حساب مي‏آيد. اين برهه‏ي زماني كه از هجرت حضرت امام به پاريس تا پيروزي انقلاب را در برمي‏گيرد، مملو از حوادث و اتفاقاتي است كه هر يك مسير انقلاب را به پيش مي‏برد. با توجه به اهميت زمان فوق، مركز اسناد انقلاب اسلامي در قالب روش پژوهشي تاريخ شفاهي، وقايع و رويدادهاي آن و نقش هدايت‏گر و سرنوشت‏ساز امام خميني را در آفرينش موفقيت‏هاي اين ايام مورد بررسي قرار داده است كه در قالب كتاب تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي از مهاجرت امام خميني به پاريس تا پيروزي منتشر شده است. نوشتار زير گزيده اي از اين كتاب را متناسب با اين ايام در بر مي گيرد.
مصاحبه امام خميني با خبرگزاري ها و مطبوعات در دهكده نوفل لوشاتو پاريس
تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي از مهاجرت امام خميني به پاريس تا پيروزي
▪ هجرت امام به پاريس:
حجت السلام سيد محمود دعايي كه سال ها در عراق اقامت داشت و از جمله معتمدين و از نزديكان امام محسوب مي شد و در اين زمان از طرف ايشان با مقامات عراقي در ارتباط بود، در مورد جريان هايي كه منجر به عزيمت امام از عراق به فرانسه شد، مي گويد:
«رژيم شاه بر مبناي قرارداد الجزيره، به عراقي ها فشار مي آورد تا جلوي فعاليت هاي مبارزاتي امام را بگيرند. عراقي ها هم روز به روز محدوديت را شديدتر مي كردند تا اين كه يك روز مرا خواستند و رسما پيامي براي امام به من دادند، مبني بر اين كه ما در عين اين كه به شما احترام مي گذاريم، ولي به خاطر روابط با شاه، محذوراتي داريم. از اين روي از شما مي خواهيم كه رعايت شرايط ما را بنماييد و فعاليت ها به اين صورت علني نباشد. وقتي اين پيام را براي امام بردم، امام فرمودند: اين آغاز كار است. شما به بعثي ها بگو من چنين چيزي را نمي پذيرم. من نمي توانم ساكت باشم و در ايران كساني كه به من اعتقاد دارند، مبارزه كنند و خون بدهند. اگر ايشان نمي خواهند من اين جا باشم، مي روم و جاي ديگر حرفم را مي زنم. عراقي ها ابتدا نمي خواستند زياد سخت گيري كنند، لذا تنها بر اين جهت اصرار داشتند كه نوارهاي امام از طريق عراق به ايران فرستاده نشود و اعلاميه ها در عراق تكثير نشود، اما فشار ساواك و مسؤولين ديپليمات ايران به قدري قوي شده بود كه عراقي ها ناگزير شدند جلو فعاليت ها را بگيرند. به همين منظور بيت حضرت امام را محاصره كردند و چند تن از دوستان امام را دستگير كردند. امام به عنوان اعتراض به رژيم بعث به خاطر فشارها و اذيت ها اعتصاب كردند و از منزل بيرون نمي آمدند. انعكاس اين مسأله در خارج براي رژيم عراق، قابل تحمل نبود، لذا به ناچار از امام عذرخواهي كردند و به ظاهر حلقه ي محاصره را برداشتند، ولي در واقع تحت عنوان اين كه از طرف ايران مي خواهند به شما سوء قصد كنند و ما بايد از شما حفاظت كنيم، مراقبت و كنترل بيت امام را شديد كردند كه امام فرمودند: ايشان حفاظت نمي كنند، بلكه نظارت مي كنند. تا اين كه يك روز از بغداد، من را خواستند و من رفتم. به من گفتند: مركز عالي فرماندهي انقلاب تصميم گرفته است نماينده اي رسمي براي مذاكره با آيت الله خميني به نجف بفرستد، لذا وقت آن را تعيين كنيد. من را خواستند و من رفتم. به من گفتند: مركز عالي فرماندهي انقلاب تصميم گرتفه است نماينده اي رسمي براي مذاكره با آيت الله خميني به نجف بفرستد، لذا وقت آن را تعيين كنيد. من پيام آنان را به امام عرض كردم. امام هم بعدازظهري را براي مذاكره تعيين كردند. در روز موعود سعدون شاكر كه آن وقت رييس كل تشكيلات امنيت عراق بود، به اتفاق استاندار و رييس سازمان امنيت و رييس اوقاف نجف كه فارسي مي دانست، خدمت امام آمدند. ابتدا با اشاره به من، سؤال كردند كه ايشان ازطرف شما نمايندگي دارد كه براي ما پيام شما را مي آورد يا خير؟ امام فرمودند بله. سپس با احترام، ولي در عين حال جيد گفت: مطابق تحولات جديد در رابطه ي ما با ايران، قرار بر اين است كه به مخالفين يك ديگر اجازه ي فعاليت ندهيم و ما به اين تعهد پاي بنديم، لذا از شما درخواست مي كنيم به فعاليت هاي علني خود عليه شاه ايران خاتمه دهيد. امام در پاسخ فرمودند: من دست از فعاليت هاي خود برنمي دارم. من نمي توانم مردم ستم ديده ي ايران را كه زير ستم شاه هستند. فراموش كنم. مجددا او يادآوري كرد، ما موظف هستيم به تعهدمان عمل كنيم و نگذاريم شما فعاليتي داشته باشيد. امام فرمود: شما اگر ناگزير هستيد من از عراق خارج مي شوم.» (۱)
در مورد اين كه چگونه پاريس به عنوان مقصد حضرت امام انتخاب شد، مرحوم حاج سيد احمد خميني اظهار مي دارد كه خود امام فرانسه را براي اقامت خود انتخاب كردند و دراين مورد با كسي مشورت ننمودند:
«برادران و خواهران عزيز، تا امام هست ـ كه خدا او را تا انقلاب مهدي نگه دارد ـ بايد روشن شودكه:
۱) هيچ كس از هجرت امام به جز من و تني چند از دوستان مهم نجف خبري نداشت.
۲) امام خود تصميم به هجرت به فرانسه را گرفتند و همين حركت به هيچ كس و هيچ يك از گروه هاي سياسي چه داخل و چه ايرانيان خارج مربوط نيست. فردا ادعا نشود كه ما آمديم تا امام را راهي پاريس كنيم و يا به امام بگوييم، در فرانسه بهتر مي شود مبارزه كرد و از اين قبيل لاطائلاتي كه اگر با بودن امام روشنش نكنيم، فردا از بزرگترين انحرافات اساسي اين انقلاب و نهضت به شمار خواهد رفت.» (۲)
امام خميني نيز، در قسمتي از وصيتنامه ي خود به همين مطلب اشاره داردند و مي نويسند كه با مشورت فرزند خود، سيد احمد، فرانسه را براي اقامت انتخاب كرده اند و كس ديگري در اين مورد نقش داشته است:
«از قرار مذكور، بعضي ها ادعا كرده اند كه رفتن من به پاريس به وسيله ي آنان بوده ، اين دروغ است. من بعد از برگرداندنم از كويت با مشورت احمد، پاريس را انتخاب نمودم؛ زيرا در كشورهاي اسلامي احتمال راه ندادن بود. آنان تحت نفوذ شاه بودند، ولي در پاريس اين احتمال نبود.» (۳)
فرانسوي ها در ابتداي ورود امام به پاريس، اعلام كردند كه به آيت الله خميني اجازه ي فعاليت سياسي نخواهند داد، اما امام خميني در مقابل اقدام دولت فرانسه، واكنش تندي نشان دادند و اظهار نمودند، حاضرم كشور فرانسه را ترك كنم؛ اما دست از فعاليت خود بر نمي دارم. سيداحمد خميني كه ناظر تمام اين جريانات بود مي گويد:
«همان شب از كاخ اليزه آمدند پيش من كه ما مواجه شديم با اين قضيه، چه بخواهيم و چه نخواهيم آيت الله آمده است. اگر مطلع مي شديم، نمي گذاشتيم. وقت خواستند. امام گفتند بيايند. آمدند و گفتند حق نداريد كوچك ترين كاري انجام دهيد و امام گفتند: «ما فكر مي كرديم اين جا مثل عراق نيست. من هر كجا بروم حرفم را مي زنم. من از فرودگاهي به فرودگاهي و از شهري به شهر ديگر سفر مي كنم تا به دنيا اعلام كنم كه تمام ظالمان دنيا دستشان را در دست يكديگر گذاشته اند تا مردم جهان صداي ما مظلومان را نشنوند، ولي من صداي مردم دلير را به دنيا خواهم رساند. من به دنيا خواهم گفت كه در ايران چه مي گذرد.» (۴)
▪ پيام خوش آمدگويي به امام به مناسبت بازگشت به ميهن:
متن پيام خوش آمدگويي، كه توسط آقاي نصرالله شادنوش قرائت شد بدين شرح است:
« اي روح خدا و اي ابراهيم بت شكن، اين بنده ي پاك باز حقو و اي جان عزيز ملت ايران، به عرض برسانم كه؛
رواق منظر چشم من آشيانه ي توست كرم نما و فرود آ كه خانه، خانه ي توست
ملت ايران چه چيزي از جان عزيزتر دارد كه نثار مقدم فرخنده ي رهبر فداكار و روشن بين نمايد و چه ثنايي بالاتر از اين سراغ دارد كه او را بنده ي پاك باز حق بخواند؟ اي بنده ي پاك باز خدا، اي مسلمان محمدي، اي شيعه ي صادق، اي آيت خدا، ملت ايران در شخصيت شما و از تجربه ي زندگي شما بالاخص در ۱۵ سال اخير، زعامت امت كه به شما سپرده شد مصداق عيني وعده ي خدا به رزمندگان و پويندگان راهش را مشاهده مي كند كه اگر به ياري خدا بشتابيد به ياري شما مي شتابد و شما را كه ثابت قدم نگه مي دارد و هر كس از آن خدا باشد، خدا از آن اوست. هجرت شما از وطن عزيز در ۱۴ سال پيش ، تحت فشار و اجبار سمبل هاي استبداد و استعمار، يا دآور هجرت جد مكرمتان رسول خدا و ياران بزرگوار اوست كه به گناه خواستاري جامعه ي توحيدي از شهر و ديار خود رانده شدند «الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله» (۵) و بازگشت امروزتان يادآور فتح مبين و عظيم مكه است كه سمبل هاي زر و زور و بت هاي فلزي و گوشتي، يكي پس از ديگري از مقر حكم راني به زير آورده شدند و حكومت خدايي جاي گزين حكومت طاغوتي گرديد «لقد صدق الله رسوله الرؤيا باالحق لتدخلن المجسد الحرام انشاءالله آمنين.» (۶) ملت ايران جان بر كف در انتظار فرمان رهبر عظيم الشأن خويش است و تا برقراري جامعه ي توحيدي، جامعه اي كه در آن انسان، از قيد بندگي انسان آزاد باشد؛ بهره كشي انسان از انسان ملغي گردد؛ از ناهمواري ها و نابرابري هاي مصنوعي اثر نماند؛ بت هاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي يكسره سرنگون گردد؛ مساوات، برابري و برادري به معناي واقعي كلمه برقرار شود؛ آثار استبداد ۲۵۰۰ ساله و استعمار ۴۰۰ ساله محو گردد و در يك كلمه، بندگي از آن خدا و حكومت، حكومت الهي باشد، از پاي نخواهد نشست. جاي چندين هزار شهيد ۱۵ ساله ي اخير كه حركت انقلاب مقدس اسلامي ما را با خون خود سرعت بخشيدند، خالي است؛ كه بازگشت مظفرانه ي رهبر خود و شكوفه هاي به ثمر رسيده ي نهال انقلاب را به چشم خود ببينند. اگر امروز در ميان ما نيستند ارواح پاكشان ناظر و شاهد خواهد بود و والسلام عليك و علي الارواح التي حلت بفنائك و رحمت الله و بركاته.» (۷)

▪ بيانات امام در فرودگاه مهر آباد:
من از عواطف طبقات مختلف ملت تشكر مي كنم. عواطف ملت ايران به دوش من، بار گراني است كه نمي توانم جبران كنم. من از طبقه ي روحانيون كه در اين قضاياي گذشته جان فشاني كردند، از طبقه ي دانشجويان كه در اين مسايل، مصايب ديدند، از طبقه ي بازرگانان و كسبه كه در زحمت واقع شدند، ازجوانان بازار و دانشگاه و مدارس علمي كه دراين مسائل خون دادند، از اساتيد دانشگاه، از دادگستري، قضات دادگستري، وكلاي دادگستري، از همه ي طبقات، از كارمندان، از كارگران، از دهقانان، از همه ي طبقات ملت تشكر مي كنم. آن زحمت هاي فوق العاده ي شماست كه با وحدت كلمه پيروز شديد، البته در قدم اول.» (۸)
▪ عكس بيعت پرسنل نيروي هوايي با امام:
«يك روز هم راه پيمايي بود به نفع دولت بازرگان. هر كدام از بچه ها را گوشه اي فرستادند. من مأموريتم مدرسه ي علوي بود. آمدم مدرسه ي علوي، ديدم دور و بر مدرسه خلوت است. رفتم در مدرسه، يك نفر از دفتر امور مطبوعاتي گفت همه ي عكاس ها را از مدرسه بيرون كنيد. من فهميدم كه بايد خبري باشد. از من خواستند بچه ها را رد كنم كه رد كردم. بعد از چند دقيقه ديدم دري از بغل مدرسه ي علوي باز شد و تعدادي افسر نيروي هوايي با لباس فرم آمدند تو. گفتند آمدند با امام بيعت كنند و نمي تواني عكس بگيري. گفتم اجازه بدهيد يك عكس بگيرم، براي شما سنديت داشته باشد، ولي طوري مي گيرم كه بچه ها توي عكس ديده نشوند. عكس را گرفتم و سر و صداي بختيار را در آورد؛ اما امام گفت واقعيت دارد . حدود ۸-۷ فريم عكس گرفتيم، همه را هم از پشت. يك نفر پيدا نيست.» (۹)
پس از اينكه كه عكس بيعت همافران، روز ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ در روزنامه ي كيهان، با تيتر «هزاران نظامي امروز از برابر امام رژه رفتند» چاپ شد، عكس العمل شددي فرماندهان نظامي و دولت مردان دولت پهلوي را برانگيخت. به طوري كه بعضي، عكس مذكور را مونتاژ شده تلقي كرند. عباس قره باغي احتمال واقعي بودن عكس را اين گونه مطرح كرده است:
« غروب روز ۱۹ بهمن ماه، آقاي بختيار به من تلفن زده، سؤال نمود: روزنامه ي كيهان را ديده ايد؟ گفتم نه هنوز. اظهار كرد عكس عده اي از پرسنل نيروي هوايي را در اقامتگاه آقاي خميني چاپ كرده است و اضافه نمود: معولم است كه يكي ازعكس هاي مراسم سابق را مونتاژ كرده اند. سؤال نمودم: چگونه فهميديد مونتاژ كرده اند؟ جواب داد كاملا روشن است. ضمنا از سپهبد ربعي سؤال كردم، ايشان هم اظهار نمود ما بررسي كرديم، اين عكس مونتاژ شده است و دستور داديم كه در روزنامه ها تكذيب كنند. گفتم: الان دستور مي دهم. ضمن خواستن روزنامه ي كيهان چگونگي را از فرمانده نيروي هوايي سؤال كردم. مطالبي را كه به نخست وزير گفته بود، براي من هم تكرار نمود و اضافه كرد كه اين تبليغات، دروغي است و تقاضا نمود ستاد بزرگ ارتشتاران نيز مراتب را تكذيب نمايد. با اعتماد به اظهارات فرمانده نيروي هوايي و نخست وزير، روابط عمومي ستاد بزرگ ارتشتاران، رويداد را تكذيب نمود. آقاي بختيار نيز روز ۲۱ بهمن ماه در مجلس سنا آن را كاذب اعلام كرد، ولي از اعمال بعدي همافران و افسران نيروي هوايي شاهنشاهي در روزهاي ۲۱ و ۲۲ بهمن، مانند درگيري با افراد گارد و باز كردن درب اسلحه خانه ها و دادن اسلحه به مخالفين و بالاخره تمرد مسلحانه در نيروي هوايي شاهنشاهي، معلوم شد كه جريان اعلام همبستگي پرسنل نيروي هوايي حقيقت داشته و آقاي بختيار و سپهبد ربيعي، هر دو واقعيت را پنهان كرده بودند.» (۱۰)
● نخست وزيري مهندس بازرگان:
امام خميني روز يكشنبه ۱۵/۱۱/۱۳۵۷ طي مراسمي كه در مدرسه ي علوي برگزار شد، مهندس مهدي بازرگان را به عنوان نخست وزير دولت موقت، معرفي نمودند: متن حكم امام به اين شرح بود:
جناب آقاي مهندس مهدي بازرگان!
«بنا به پيشنهاد شوراي انقلاب، بر حسب حق شرعي و حق قانوني ناشي از آزادي اكثريت قاطع قريب به اتفاق ملت ايران كه طي اجتماعات عظيم و تظاهرات وسيع و متعدد در سراسر ايران، نسبت به رهبري جنبش ابراز شده است و به موجب اعتمادي كه به ايمان راسخ شما به مكتب مقدس اسلام و اطلاعي كه از سوابقتان در مبارزات اسلامي و ملي دارم، جناب عالي را بدون در نظر گرفتن روابط حزبي و وابستگي به گروهي خاص مأمور تشكيل دولت موقت مي نمايم تا ترتيب اداره ي امور مملكت و خصوصا انجام رفراندوم و رجوع به آراي عمومي ملت، درباره ي تغيير نظام سياسي كشور به جمهوري اسلامي و تشكيل مجلس موسسان از منتخبين مردم، جهت تصويب قانون اساسي نظام جديد و انتخاب مجلس نمايندگان ملت بر طبق قانون اساسي جديد را بدهيد. مقتضي است كه اعضاي دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرايطي كه مشخص نموده ام تعيين و معرفي نماييد. كارمندان دولت و ارتش و افراد ملت، با دولت موقت شما همكاري كامل نموده و رعايت انضباط را براي وصول به اهداف مقدس انقلاب و سامان يافتن امور كشور، خواهند نمود. موفقيت شما و دولت موقت را در اين مرحله ي حساس تاريخي از خداوند متعال مسألت مي نمايم.» (۱۱)
● احتمال حمله به مدرسه علوي:
افراد بسياري، شامگاه روز شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ را آبستن حوادث گوناگوني مي دانستند. از اين رو به امام توصيه نمودند كه مدرسه ي علوي را ترك كرده و به نقطه ي امني بروند، اما به گفته ي هاشمي رفسنجاني، امام اين توصيه را نپذيرفتند:
«از روز ۲۱ بهمن، درگيري هاي خونين آغاز شد و تا شب، شدت بيشتري گرفت. در شب ۲۲ بهمن تلاش ما اين بود كه امام را قانع كنيم كه محل اقامت خود را تغيير بدهند و در دسترس نباشند. طبيعي بود كه آن محل بمباران شود. امام نپذيرفتند. اين هر چند كه تصميم خطرناكي بود؛ اما از روحيه ي خاص و حماسه گراي امام حكايت مي كرد و شايد امام نگران بودند كه تغيير محل باعث تضعيف روحيه ي دوستان و تقويت روحيه ي عمال رژيم بشود. بعد از اين كه از قانع كردن امام نااميد شديم، به اين نتيجه رسيديم كه جمع ما هم نبايد از اين محل دور بشود.» (۱۲)
مهندس مهدي بازرگان، نخست وزير دولت موقت كه شامگاه روز ۲۱ بهمن در مدرسه ي رفاه بود، احتمال داد كه به آن جا حمله شود، بدين جهت به نقطه ي ديگري پناه برد:
«ما بيش تر ساعاتمان در همان مدرسه ي رفاه بوديم و آن شب كذا هم همان جا بيتوته كرده بوديم و بعد چون خيلي سر و صداي تيراندازي شنيده مي شد و خبر هم مي آوردند و احتمال هم داده مي شد كه حمله اي بخصوص به آن جا بشود، ما در يك خانه ي مجاوري در يك كوچه پايين تر رفتيم. آنجا، شب را گذرانديم؛ اما صبح كه بلند شديم، ديديم نه قضايا بر عكس شده و الحمدالله ملت پيروز شده است.» (۱۳)
● آيت الله سيد علي خامنه اي هم به مسأله ي تهديد مدرسه ي علوي اشاره نموده اند:
«به ياد دارم عصر روز ۲۱ بهمن به كارخانه اي رفته بودم. كارخانه شلوغ شده بود و يك عده آن جا جمع شده بودند. من رفتم آن جا، ۵/۱۰ ـ ۱۱ شب بود كه رسيدم به محل سكونتشان (در آن جا) نزديك منزل دوست و آشنايي گذراندم. در آن جا بود كه مسأله ي نيروي هوايي و حمله به نيروي هوايي را شنيدم و آن شب چه هيجاني داشتيم. صداي تير تا صبح قطع نمي شد. شب بعد من و مرحوم شهيد بهشتي و فكر مي كنم آقاي هاشمي يا آقاي باهنر در يكي از منازل اطراف بوديم. هنگام عصر به مدرسه ي رفاه آمدند و گفتند كه امشب قرار است به مدرسه حمله شود و همه شما كشته خواهيد شد، بهتر است متفرق شويد؛ متفرق شديم. امام در مدرسه ي علوي بود و ما مدرسه ي رفاه. در اطراف مدرسه ي علوي هر سه نفرمان به يك خانه رفتيم و شب آن جا بوديم.» (۱۴)
شهيد فضل الله محلاتي نيز مي گويد: امام توصيه ي ما را براي انتقال ايشان به نقطه ي امن نپذيرفتند و گفتند هر كس مي ترسد برود:
«شب ۲۲ بهمن در منزل امام بودم. جايي در نظر گرفته بوديم، در پشت مدرسه ي علوي [كه] اگر شب حمله كردند امام را به آن جا ببريم تا جانشان در خطر نباشد، اما امام راضي نشد. يادم هست آقاي هاشمي توي حياط به من گفت چه كنيم، امام راضي نمي شود. مجددا خدمت ايشان رفتيم، حضرت امام فرمودند: هر كس مي ترسد برود، من از جاي خود تكان نمي خورم.» (۱۵)
● انقلاب و رسانه ها
حوادث روز و شب ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ را خبرگزاري هاي متعددي به سراسر جهان مخابره كردند. هم چنين روزنامه ها و مجله هاي داخلي و خارجي، ستون ها، صفحات و عناوين خود را به اين امر اختصاص دادند و اخبار آن لحظات حساس و سرنوشت ساز را منعكس نمودند. از جمله روزنامه ي كيهان روز يك شنبه ۲۲ بهمن نوشت:
«قسمت هاي وسيعي از تهران پس از ساعت ها جنگ و گريز، به تصرف نيروهاي مسلح مردم و نيوري هوايي كه به مردم پيوسته است در آمد. شديدترين برخورد بين واحدهاي مخصوص گارد شاهنشاهي شب گذشته، هنگام تصرف كلانتري ها و مواضع مهم شهر كه تاكنون دراختيار فرمانداري نظامي و شهرباني بوده است، صورت گرفت. يكي ازاين برخوردها هنگام تصرف كلانتري ۶ واقع در ميدان ثريا روي داد. از شب گذشته در نقاطي كه به دست مردم و نيروي هوايي افتاده است، پست هاي نگهباني داير شده است و تمام افراد تازه وارد به منطقه بازرسي مي شوند. اتومبيل هايي كه قصد عبور از اين مناطق را دارند، توسط مأموران مسلح دقيقا بازرسي مي شوند و اين به گفته ي مردم مسلح بدان صورت انجام مي گيرد تا از نفوذ افراد ارتشي وابسته به رژيم، جلوگيري شود. در جريان برخوردهاي شب گذشته و ديروز بعدازظهر، نيروي هوايي و مردم مسلح با گارد شاهنشاهي، تعدادي تانك منهدم شده و به تصرف مردم در آمده است.

كي از اين تانك ها زير پل ميدان فوزيه منهدم شد. در فاصله ي ميدان فوزيه تا پمب بنزين، واقع در خيابان دماوند، خبرنگاران كيهان چهار تانك منهدم شده را شمارش كرده و عكس آنها را گرفته اند. در همين فاصله، تعداد زيادي جيپ و كاميون متعلق به نيروي زميني، منهدم شده است. تقريبا تمام كساني كه مسلسل و تفنگ به دست دارند صورت خود را براي شناخته نشدن سياه كرده اند. تعدادي از افراد نيروي هوايي لباس شخصي پوشيده اند و برخي از اين افراد هنوز لباس نيروي هوايي به تن دارند و برخي ديگر فقط كت يا شلوار شخصي به پا كرده اند. از جمله سلاح هايي كه افراد مسلح نيروي هوايي و مردم عادي به دست دارند و در عمليات سركوب نيروهاي گادر شاهنشاهي و برخي واحدهاي نيروي زميني شركت دارند، عبارتند از: مسلسل دستي، كلت، تفنگ ام يك و ژ۳، سلاح سازماني ارتش ايران و مسلسل هاي سنگين كه تعدادي از آن ها را از روي تانك هاي منهدم شده، باز كرده و در مواضع حساس مستقر كرده اند. سنگرهاي خياباني هم چنان پابرجاست و با بارندگي ديشب كاملا مستحكم شده اند. در دهانه ي كوچه هاي منشعب از خيابان دماوند ، نيروي هوايي و شهباز كه ما ازآن ها ديدن كرديم، سنگربندي شده دو روي بام خانه ها نيز كيسه هاي شن و خاك ديده مي شود كه پشت آن ها افراد مسلح براي مقابله با حمله ي احتمالي گارد شاهنشاهي و ساير افراد مسلح، سنگر گرفته اند. تعدادي تفنگ مخصوص شليك گاز اشك آور نيز مردم به دست آورده اند. ما خود، شاهد دستگير ييك سرباز گارد شاهناشهي به وسيله ي افراد مسلح نيوري هوايي و مردم مسلح بوديم. اين سرباز را كه دستش در جريان عمليات دستگيري مجروح شده بود، با مراقبت شديد و در محاصره ي مردم مسلح به مقر فرماندهي عمليات مي بردند و بدون وقفه به مردمي كه مي خواستند انتقام بگيرند، اخطار مي كردند كه كنار بروند تا او به ستاد عمليات منتقل شود و درباره اش تصميم منطقي گرفته شود. منطقه اي كه مركز عمليات است بشدت محافظت مي شود و از نزديك شدن افراد به آن به شدت جلوگيري مي شود. در جريان منهدم كردن تانك ها از آتش بارهاي به غنيمت گرفته شده از گارد توسط نيروي هوايي، استفاده شده بود. افراد مسلح از منطقه حفاظت مي كنند. افراد آماده براي پيوستن به نيروي هوايي مسلح، بي وقفه در تلاش هستند تا مجروحين و تيرخوردگان را به بيمارستان ها و پست هاي امدادي منتقل كنند. ديشب تلفات نيروهاي زميني و گارد بيش تر از مردم مسلح و نيروي هوايي بود. تعدادي از افراد بدون سلاح نيز كه در منطقه ي به اشغال در آمده در حركت بودند، تير خورده اند. در منطقه از يكي از افراد شنيديم كه مقداري از تيراندازي ها به منظور قدرت نمايي انجام مي گيرد. غير از خيابان ها ، در داخل پادگان هاي نيروي هوايي نيز افراد مسلح سنگر گرفته اند و تقريبا از چهار طرف به سوي مهاجمين گارد تيراندازي مي كنند. شب گذشته روي بام هاي منطقه، بسياري از زن ها و پيرمردها براي پيروزي افراد مسلح و نيروي هوايي دعا مي كردند.» (۱۶)
● تصرف راديو و تلويزيون
در حالي كه بعدازظهر روز يك شنبه ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ ارتش اعلام بي طرفي كرده بود، بختيار نيز نخست وزيري را ترك نموده بود و مردم هم بسياري از مراكز نظامي و انتظامي را در تصرف خود داشتند؛ اما تنها يكي ازمراكز بسيار پر اهميت ، هم چنان از دسترس انقلابيون به دور مانده بود و آن مراكز راديو و تلويزيون بود. يكي از شخصيت هايي كه در تصرف راديو و تلويزيون نقش عمده اي داشت، شيخ فضل الله محلاتي بود:
«عصر ما تصميم گرفتيم كه برويم راديو و تلويزيون را تصرف كنيم. آن جا هم زد و خورد بود و بخصوص در جام جم، خيلي از نيروها استقامت مي كردند. چون راديو را اگر كسي بگيرد كار ديگر تمام است. من چهار نفر مسلح برداشتم و رفتم براي تصرف راديو. يك ايستگاه راديو داريم در بي سيم، نزديك چهارراه سيد خندان. ما تا نزديكي هاي چهارراه قصر توانستيم برويم. هر جا كه رفتيم ديديم كه تيراندازي است، نمي گذاشتند كه برويم توي خود بي سيم، البته يك مهندسي كه من حالا اسمش يادم نيست ـ خدا خيرش بدهد ـ در تماس با ما بود و مي گفت اگر خودتان را برسانيد داخل راديو ـ آنجا هم تعطيل بود، همه فرار كرده بودند ـ من دستگاه را راه مي اندازم. به هر صورت رفتيم، در حالي كه از هر كوچه اي كه مي خواستيم برويم، وارد خيابان شويم ديديم تيراندازي است. نيم ساعتي رفتيم توي دفتر مركز اعتصابات [كميته ي اداره ي اعتصابات] كه مرحوم باهنر و اين ها آن جا دفتري داشتند و از آن جا دوباره تلفن كرديم به آن مهندس و گفتيم كه ما از هر كوچه اي كه مي آييم تيراندازي است. گفت كه من در را باز مي گذارم كه ماشينتان دم در معطل نشود. شما برويد دم پل، از آن جا با سرعت بياييد داخل. همين كار را كرديم و رفتيم. حتي گلوله اي به ماشين ما اصابت نكرد و ما رفتيم داخل بي سيم. ساعت پنج و ربع بعدازظهر بود. سه ربع ـ يك ساعتي طول كشيد تا اين بنده خدا دستگاه را راه انداخت. من هم يك نوار قرآن برده بودم و يك نوار "خميني اي امام"، يك سرود هم بود كه ظاهرا آن موقع مي خواندند. يك پيامي هم آن روز امام داشتند كه مردم از خودشان دفاع كنند و دستورالعمل آن روز بود. ما رفتيم آن جا، ساعت شش و ربع بود. آن جا من هم نگفتم سخن گو كي هست، راديو را روشن كرديم و گفتيم: بسم الله الرحمن الرحيم، اين صداي انقلاب اسلامي ايران است. مردم با شنيدن اين مطلب خيلي غوغا كرده بودند. يك مقدار صحبت كرديم و پيام امام را خوانيم و نوارها را گذاشتيم. بعد ما فهميديم كه اين راديو تلويزيون چقدر خوراك مي خواهد. ما يك ساعت آن جا راديو را اداره كرديم. فريدون سحابي برادر مهندس هم همراه من آمده بود. حالا نمي دانم او چه مي كند، گاهي من مي نوشتم، او مي خواند. گفتم: من مي نويسم شما بخوان. گاهي از حفظ همين طوري مي خوانديم. دو دفعه پيام امام را گذاشتيم، دو دفعه نوار را گذاشتيم. ساعت شش و ربع تلفن كردند و گفتند كه جام جم گرفته شد و آن جا را متصل كردند به جام جم. ما هم سوار ماشين شديم، رفتيم جام جم. وقتي رفتيم ديديم آقاي موسوي اردبيلي پيام امام را خوانده و دارند يكي يكي پيام مي دهند. كارگردان هم چپي ها بودند. قطب زاده هم آمده بود آن جا.» (۱۷)
در وصف روحيه ي مردم ايران، بويژه تهران، در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ نويسندگان متعددي از هر حزب، دسته، گروه و گرايش سياسي سخن گفته اند. رضا براهني با گرايش چپ از اين نويسندگان است:
«جمعيت خروشاني را ديدم كه نه به خواب ديده بودم و نه درتاريخ ها خوانده. حدود ساعت يازده صبح، وقتي كه به اتفاق يكي دو سه نفر از دوستان به رو به روي دانشگاه رسيديم، انساني را سنگر انساني ديگر ديديم. در چشم هاي اين هزاران چهره ي انقلاب جز عزم، عزمي عظيم براي گرفتن تمام سربازخانه ها، براي پايين آوردن تمام پرچم هاي قلدري و براي تسخير كليه ي زندان هاي شاه و امپرياليسم، نديدم. گاه تشويش از چشمي به چشمي، از چهر ه اي به چهره اي و از صدايي به صدايي منتقل مي شد. عشرت آباد كمك مي خواهد. عشرت آباد فشنگ مي خواهد و بعد تفنگ داران و مسلسل داران و شمشيرداران جوان و به هر آن چيزي كه چرخي داشت و مي توانست به سوي عشرت آباد بچرخد، مي آويختند و راه عشرت آباد را در پيش مي گرفتند. اين جوانان چنان از اتوبوس ها ، موتورسيكلت ها و كاميون ها و جيپ هاي به چنگ افتاده ي ارتش مي آويختند كه انگار سال ها مشق چنين كاري را كرده بودند و مردم كه همه جاي دانشگاه را پوشانده بودند و چنان خود به خودي هم ناخودگاه و هم با هدف به يك طرفه العين باز مي كردند كه انگار وسايل و وسايط نقليه ي رزمندگان جوان ايران، از خيابان هاي سراسر خالي حركت مي كردند. سرعت عزم، هدف گيري و دسته جمعي كار كردن و حتي اگر لازم شد دسته جمعي مردن، رنگ ها و صبغه هاي اصلي و اساس اين تحرك ها و جوشش ها بود و بعد نخست سر آمبولانس ها پيدا مي شد، صداي آژير در اقطار شهر مي پيچيد و مدرم باز راه را باز مي كردند و بعد رزمندگان عزيز از نبرد عشرت آباد بر مي گشتند؛ با غنايمي از نوع مسلسل ، تفنگ، كاميون و اتوبوس و سيل جمعيت به اتفاق رزمندگان صلا بر مي داشت عشرت آباد را گرفتند، عشرت آباد را گرفتند و رزمنده اي ، تك تيري از مسلسل خود را به هوا در مي كرد تا فتح عشرت آباد را نقطه ي ختامي در آسمان گذاشته باشد و تازه اين فتح آغاز فتوحات ديگر بود. به ناگهان همهمه در لب ها و سينه ها و در چهره هاي جمعيت مي پيچيد كه ارگ كمك مي خواهد، اسلحه پيدا كنيد، برويد ارگ كمك مي خواهد. تعداد كثيري از جمعيت، اين دعوت را لبيك مي گفتند. نه كسي به افتخار مي انديشيد نه به مرگ، همه ـ اين حقيقت زلال ترين اين حقيقت هاست ـ به يك چيز مي انديشيدند: تصرف ارگ و پيش از آن راديو گرفته شود مي پرسيدند: راديو را گرفتند و طوري سؤال مي كردند كه انگار بايد راديو را گرفته باشند.» (۱۸)

پژوهشگر: علي اكبر علي اكبري بايگي
پانوشت:
۱ـ محمود دعايي، مجله ي حوزه، مرداد و شهريور ۱۳۷۰، شماره ي ۴۵، صص ۷۸-۷۹
۲ـ احمد خميني، دليل آفتاب، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، تهران ۱۳۷۵، ص ۷۹
۳ـ امام خميني، پيشين، جلد ۲، ص ۲۲۸
۴ـ احمد خميني ، پيشين ، ص ۷۶
۵ـ «آن مؤمناني كه به نا حق از خانه هايشان آواره شدند بدون جرمي جز آن كه مي گفتند پروردگار ما خداي يكتاست.» سوره ي حج، آيه ي ۴۰
۶ـ «به راستي كه خدا رؤياي پيامبرش را به حقيقت پيوست كه شما در امن و امان وارد مسجدالحرام خواهيد شد.» سوره ي فتح، آيه ي ۲۸
۷ـ اكبر خليلي، گام به گام انقلاب، حوزه ي هنري، تهران، ۱۳۷۵، ص ۲۶۹
۸ـ امام خميني، پيشين ، جلد ۶ ، ص ۸
۹ـ روزنامه ي همشهري ، ارديبهشت ۱۳۸۰ ، ص ۲۵
۱۰ـ قره باغي، پيشين ، ص ۳۱۰
۱۱ـ امام خميني ، پيشين ، ص ۵۴
۱۲ـ اكبر هاشمي رفسنجاني ، پيشين ، ص ۳۳۵
۱۳ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوي ، پيشين ، ص ۳۷۹
۱۴ـ سيد علي خامنه اي ، يادهاي سبز ( ويژه نامه ي ماهنامه جانباز) بهمن ۱۳۷۸، ص ۷
۱۵ـ فضل الله محلاتي ، پيشين ، ص ۹
۱۶ـ روزنامه ي كيهان ، ۲۱/۱۱/۱۳۵۷
۱۷ـ فضل الله محلاتي ، پيشين ، صص ۱۱۳-۱۱۴
۱۸ـ رضا براهني، در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد؟ كتاب زمان ، تهران ۱۳۵۸، ص ۱۲۱
منبع: تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي از مهاجرت امام خميني به پاريس تا پيروزي
فصلنامه علوم سياسي

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي ، قرآن ، معنويت و احياي ارزش هاي اسلامي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
امروز پس از ‪ ۲۹‬سال ، ملت بزرگ ايران همچنان سرزنده و پرنشاط ايستاده است و به آرمانهاي بلند خود مي انديشد، بذرهايي كه با نسيم حيات بخش انقلاب اسلامي درجاي جاي اين خاك پاك پراكنده شد و در دل ميليونها مسلمان جوانه زد.
بيست ونه سال پيش در ايران اسلامي ،انقلابي به وقوع پيوست كه مبتني بر بينش عميق الهي و الهام گرفته از انقلاب خونين عاشوراي حسيني بود، انقلابي كه در آن انسانهاي وارسته با باورهاي خلل ناپذيرشان به رهبري امام خميني (ره) پيروز شدند.
امروز پس از ‪ ۲۹‬سال ، ملت بزرگ ايران همچنان سرزنده و پرنشاط ايستاده است و به آرمانهاي بلند خود مي انديشد، بذرهايي كه با نسيم حيات بخش انقلاب اسلامي درجاي جاي اين خاك پاك پراكنده شد و در دل ميليونها مسلمان جوانه زد.
شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي ، عنوان " روز انقلاب اسلامي ، قرآن ، معنويت و احياي ارزش هاي اسلامي " را براي چهاردهم بهمن ماه امسال و سالروز سومين روز از حضور تاريخي رهبر كبير انقلاب اسلامي در ايران اعلام كرده است.
بي شك قرآن كريم ، جامع تعاليم وحي و حاوي تمام نيازهاي بشر در تمامي جنبه هاي جسمي و روحي و معنوي بشر و در كليه مكانها و زمانهاست و اين درحالي است كه اصول و مباني انقلاب اسلامي هم براساس تعاليم دين و مباني قرآني پايه گذاري شده است.
واقعيت اينست كه تعاليم ديني و مساجد به عنوان پايگاههاي رشد معنوي بشريت ، نقش مهمي در آغاز و تداوم انقلاب اسلامي داشته و دارند ، به طوري كه حضرت امام خميني (ره) فرمودند: " براي خدا قيام كنيد و از تنهايي و غربت نهراسيد، مساجد بهترين سنگرها و نماز جمعه و جماعات مناسبترين ميدان تشكل و بيان مصالح مسلمين است . "
حضرت امام (ه) بار ديگر بر اهميت مساجد به عنوان سنگري براي اسلام ياد كردند و فرمودند: اين مسجدها را سنگر قرار دهيد براي اسلام اين مسجدها را بايد شما محكم نگه داريد ، نگوييد كه ديگر مسجد مي خواهيم چه كنيم ما انقلاب كرديم مسجد درست كنيم،اينها سنگرند براي اسلام حفظ كنيد
اينها را‪.(۱‬)
يكي ديگر از جلوه هاي معنوي و ارزشي كه با پيروزي انقلاب اسلامي احياء شد ، امر به معروف و نهي از منكر بود كه حضرت امام (ره) در اين مورد فرمودند: " انحرافات همه از منكرات است جز خط مستقيم توحيد هرچه هست منكرات است اينها بايد ازبين برود و ما كه تابع حضرت سيدالشهداء هستيم بايد ببينيم كه ايشان چه وضعي داشت ، قيامش انگيزه نهي ازمنكر بود كه هرمنكري بايد ازبين برود‪.(۲‬)
از ديگر جلوه هاي معنوي كه با پيروزي انقلاب اسلامي مورد توجه قرار گرفت ، " احياي نماز " بويژه برگزاري نمازجمعه بود كه به فرموده حضرت امام (ره) كارخانه انسان سازي است و ايشان از نماز جمعه به عنوان يكي از نعمات بزرگ و تاثير گذار بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ياد كردند.
امروز گسترش و تعميق معنويت و حفظ ارزشهاي انقلاب ضامن بقاء، دوام و اقتدار جمهوري اسلامي است و ارتباط متقابل نماز، معنويت و قرآن كريم اين صحيفه نور و روشنايي با انقلاب اسلامي غير قابل انكار است ، اگر چه دشمن امروز با بكارگيري انواع فناوريها و نرم افزارها به جنگ ارزشها و فرهنگ جامعه ما آمده است ،ولي با احياء ارزشها و معنويت و اخلاق پسنديده مي توانيم به رسالت خود در راه تعالي و رشد انسانها و جامعه عمل كنيم .
گسترش صفات پسنديده اي چون ايمان ، تقوا ، صداقت ، راستگويي، امانتداري ، فداكاري و گذشت ، شجاعت ، احياي نماز ، امر به معروف ونهي ازمنكر و فلسفه انتظار مي تواند رشد ، ترقي و تكامل جامعه را تسريع نمايد وبراي رسيدن به اين اهداف توجه به فرهنگ و تعليم و تربيت جامعه از مدرسه تا دانشگاه و حوزه بسيار ضروري است .
براي احياي اين ارزشها و اصول معنوي در جامعه اصلاح خود بر ديگران تقدم دارد و به فرموده امام صادق (ع) " با اعمال خود مردم را به سوي خوبيها بخوانيد و دعوت گر زباني نباشيد" (۳‬)
به همين دليل حضرت امام (ره) خودسازي را مقدم مي دانستند و بسيار ظريف اين نكته را متذكر شدند كه "هر كس از خودش بايد شروع كند و عقايد و اعمالش را تطبيق با اسلام بدهد و بعد از اينكه خودش را اصلاح كرد،آن وقت دنبال اين باشد كه ديگران را اصلاح كند.
و در ادامه تاكيد كردند"هر اصلاحي نقطه اولش خود انسان است چنانچه خود انسان تربيت نشود نمي تواند ديگران را تربيت كند".
شكي نيست علاوه برضرورت خودسازي افراد، نظام تعليم وتربيت نيزضمن پرداختن به اصل آموزش وپرورش درسطح خرد و كلان بايد به جايگاه رفيع ارزشها و فضائل انساني و اخلاقي توجه ويژه اي نمايد و ارزشهاي معنوي را ارج نهد.
" فرهنگ شهادت " نيز از والاترين ارزشهاي اسلام و انقلاب اسلامي است.
شهادت ، راز بقا و جاودانگي انقلاب اسلامي است. شهادت ، آخرين آرزوي عارفان و نهايت آمال صديقان و مخلصان بارگاه الهي است. شهادت ،لحظه رسيدن به وصال دوست و معراج حقيقت است. شهادت ، جان شيرين بر بساط عشق جانان نهادن و در هواي مهرش پاكبازي كردن است و شهيد است كه سخاوتمندانه در يك آن از تمام آمال و آرزوهاي مادي ميگذرد و براي رسيدن به وصال معشوق ، از هرچه نعمت زودگذر است ، در اين دنياي دون ، دست بر مي دارد و جان خويش را در طبق اخلاص گذاشته به حضرت ذوالجلال تقديم مي كند.
شهيدان به درستي هدف آفرينش و انگيزه خلقت را درك كردند و خلوص در پرستش و عبادت را با جان باختن به كمال رساندند. آنان بودند كه راه پرپيچ وخم انقلاب را براي روندگان اين راه هموار كرده و مسير نهضت مقدس اسلامي ما را روشن ساختند.
امام خميني (ره) ايام دهه فجر را از ايام الله دانسته و از ملت ايران خواستند كه هر سال اين روزهاي ويژه را محترم بشمارند و جشن بگيرند و آن حركت الهي و نهضت مقدس را به ياد آورند و انگيزه پيروزي را كه وحدت همگاني در زيرسايه توحيد بود،از ياد نبرند و هميشه همان حال وهواي انقلاب را داشته باشند تا پيوسته پيروز و سربلند باشند و بر مشكلات و توطئه هاي دشمنان دين فائق آيند.
كلام آن فرزانه را باز مي خوانيم :" برملت شريف ماست كه اين
ايام الله را كه هديه هايي از عالم غيب ربوبي است باجان و دل حفظ و با چنگ ودندان نگهداري كنند و باشعار و شعور بر مخالفان مكتب و خدمتگزاران به شياطين بزرك و كوچك بتازند و صف هاي خود را فشرده تر و دلهاي خود را مطمئن تر كنند و با قدم استوار و تصميم آهنين بر مشكلات و توطئه ها غلبه كنند و مجهز به جهاز ايمان به خدا شوند در مقابله با مشكلات ".
انقلاب اسلامي ايران نه تنها در جهان الگو و سرمشقي براي ديگر كشورهاي اسلامي و ترغيب مسلمانان به بازگشت به هويت ديني و اسلامي شد، بلكه در داخل نيز جهش عظيمي در زمينه هاي گوناگون اجتماعي - اقتصادي و سياسي ايجاد كرد و چهره كشور را دگرگون ساخت .


منابع :
‪- ۱‬صحيفه نور جلد ‪۱۵‬
‪- ۲‬صحيفه نور جلد ‪۲۰‬
‪- ۳‬سفينه البحار جلد ‪ ۲‬صفحه ‪۲۷۸‬
خبرگزاري ايرنا

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي: بنيان بناي تازه
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
چرا انقلاب هاي ديگري كه در قرون جديد وقوع يافته اند نتوانسته اند آنچنان كه بايد بر استقلال خود پا مي فشارند و حكومت هاي مستقلي مبتني بر ارزش هاي انقلابي خويش تاسيس كنند؟
اگر “لا شرقيه و لاغربيه” از لوازم ذاتي اسلام و حكومت منتسب به آن است، يعني اينكه با تخطي از اين اصل در واقع انقلاب از ماهيت خويش دور مي شود. در جهان امروز اين نخستين بار است كه انقلابي بر مبناي اين اصل واقع مي شود و در طول تاريخ ظهور تمدن غرب، در اين چند قرن، هرگز نه مي توان تمدني را يافت كه توانسته باشد در برابر هجوم تمدن غربي تاب بياورد و نه انقلابي را، كه بعد از پيروزي، براي تاسيس نظام حكومتي، بر قدرت هاي استكباري اتكا نداشته باشد. چه بسا بوده اند انقلاب هايي كه در طول مبارزه بر تفكري نسبتا مستقل از غرب و شرق مبتني بوده اند، اما بعد از تاسيس نظام، چون مورچه اي كه در گرداب شني مورچه خوارها بلغزد، اسير يكي از قدرت هاي شيطاني جهان گشته اند. انقلابي همچون انقلاب ما، انقلاب در ارز ش هاست، اگر چه ارزش نيز از آن الفاظي است كه به تيغ غرب زدگي ما و از طريق ترجمه كتاب هاي فلسفي غرب به زبان ما راه يافته است. در انقلابي اينچنين، كه با اتكا به نظام فكري مستقلي وقوع يافته است، بايد متوقع بود كه آن تفكر مستقل در صورت يك نظام ارزشي تازه ظهور يابد و جايگزين نظام ارزشي گذشته گردد. از اين روي، اصل “نه شرقي، نه غربي”، جمهوري اسلامي در واقع صورت تبلور يافته همان تفكري است كه انقلاب ما بر آن متكي است.
چرا انقلاب هاي ديگري كه در قرون جديد وقوع يافته اند نتوانسته اند آنچنان كه بايد بر استقلال خود پا مي فشارند و حكومت هاي مستقلي مبتني بر ارزش هاي انقلابي خويش تاسيس كنند؟ بخشي از جواب مسلما به آن حقيقت بر مي گردد كه هيچ تفكري جز اسلام ناب محمدي(ص) نمي تواند به معناي كامل لفظ، مستقل و غيروابسته باشد و مصداق “لاشرقيه و لاغربيه ...” و انقلاب هايي كه در دوره جديد وقوع يافته اند، اگرچه بعضا از نوع ناسيوناليسم رنگ پذيرفته از دين، منشا گرفته اند، اما نه اينچنين است كه بتوان آنها را به طور مطلق “انقلاب ديني” يا “انقلاب اسلامي” دانست. بخش ديگري از جواب را نيز بايد در رهبري پيامبرانه حضرت امام(ره) جست كه جز در تاريخ صدر اول اسلام هرگز نظيري نداشته است و اما آنچه منظور نظر ماست و مقصدتحرير اين نوشتار، امر ديگري است كه مقدمه حاضر زمينه پرداختن به آن را فراهم داشته است.
جهان امروز جهاني واحد، يكپارچه و به هم پيوسته است كه در جهات خاصي نظام يافته و از اين روي، نبايد، توقع داشت كه در آن جز براي زندگي كساني كه به غايات اين نظام واحد جهاني تن سپرده اند، عرصه گشوده باشد. بسياري از دشمنان ما نيز به اين مقدمات برهاني متمسك مي شوند، براي تحصيل نتيجه اي ديگر اينكه “در دنيايي اينچنين بايد به نظام واحد جهاني تسليم شد و هر تلاشي جز اين به خلاف جهت آب شنا كردن است” اينها كساني هستند كه نه تنها نتايج مترتب بر اين تسليم، يعني بردگي و استثمار و وابستگي و عدم استقلال، بت پرستي و ضلالت و فساد و ... را پذيرفته اند، بلكه غالبا مشتاقانه به آن دل سپرده اند و در صدق اين مصدقات نيز بيشتر كساني شك مي كنند كه نتوانسته اند وحدت جهاني حاكم بر اين نظام صنعتي و تبعات فرهنگي آن را دريابند. وقتي سير تكويني يك انقلاب جوان به تاسيس نظام حكومتي منجر شد، رهبران انقلاب نيازمند به قانون اساسي و اصول اجرايي مدون هستند كه بنيان بناي تازه را بر آن استوار دارند، اصولي تبلور يافته از آن نظام ارزشي خاص كه تفكر انقلاب در آن جلوه كرده است، چه خواهند كرد؟
تاريخ جهان در اين عصر جديد دو انقلاب بزرگ را در برابر امپرياليسم تجربه كرده است يكي در چين و ديگري در شوروي، اگرچه ما ميان اين سه چهره از ملت واحد كفر، كمونيسم روسي و چيني و امپرياليسم، تفاوتي قائل نمي شويم، اما تامل در سرنوشت اين انقلاب ها مي تواند محل عبرتي عظيم باشد. هيچ يك از اين دو انقلاب نتوانستند اصالت و استقلال خويش را در برابر آمريكا، كه مظهر آن تفكر واحد جهاني و شيطان بزرگ است، حفظ كنند و سرنوشت هر دو به همين جا منتهي گشته است كه ما شاهد آن هستيم. براي اشاعه تفكر آمريكايي در روسيه و چين حتما لازم نيست كه به آنها اجازه افتتاح پيتزافروشي و يا ويدئوكلوپ در ميدان هاي بزرگ مسكو و پكن داده شود، بلكه در تعليمات واحد نظام جهاني آموزشي براي آنكه دانشجويان چيني را به آنجا بكشاند كه خود را قرباني “دموكراسي آمريكايي” كنند كافي است. نظام فكري حاكم بر جهان نظام واحدي است كه در طول چند قرن ظهور تمدن غربي تدوين يافته است. يك انقلاب جوان كجا مي تواند فرصت و رخصت آن را پيدا كند كه تعليمات دانشگاهي خويش را بر مبناي معتقدات و نظام ارزشي خويش تدوين كند؟ تعليمات دانشگاهي را به مثابه مصداق بارزي اين معضل عنوان كرديم و اگر نه به همين مشكل در تمامي دوره هاي آموزش از دبستان گرفته تا ... وجود دارد.
يك انقلاب جوان درست بعد از پيروزي و كسب قدرت سياسي به محض مواجهه با ضرورت بازسازي بعد از انقلاب، ناگزير به سراغ اصول مدوني خواهد رفت كه نظام يكپارچه جهاني در طول اين قرن ها به آن دست يافته است.
... و همين تجربه امروزي ما براي اثبات اين مدعا كافي است. اصطلاحات فني تا سناريوهاي تفصيلي توسعه اقتصادي ماخوذ از تجربيات كساني است كه نه در غايات و نه در روش ها با ما اشتراك حقيقي ندارند و نداشته اند. ما در پي شكوفايي حيات فطري انسان هستيم و آنان در جستجوي استيلاي مطلق بر طبيعت و مكيدن منابع آن و توسعه استعمار و استثمار بوده اند.
در وسعت جهاني كه غربي ها آن را “جهان سوم” ناميده اند، به جز ايران حتي يك كشور و يا انقلاب ديگر وجود ندارد كه بعد از تاسيس نظام حكومتي، در برابر ضرورت “توسعه اقتصادي” لزوما متوجه به جناح غرب زدگان و وابستگان به تفكر اجنبي نشده باشد. با علم به اين تجربه تاريخي است كه بني صدر و قطب زاده خود را براي قبضه مديريت ها در حكومت جمهوري اسلامي محق مي دانستند و حتي به نقل از مرحوم شريعتي، بني صدر از سال ها پيش از پيروزي انقلاب خود را به عنوان اولين رئيس جمهور ايران معرفي مي كرده است.
اگر ضرورت “توسعه اقتصادي به شيوه هاي معمول در جهان” اصل انگاشته شود، آنگاه ديگر چاره اي نيست جز آنكه شيرازه كار به دست كساني سپرده شود كه “تكنيك” دستيابي به اين آرمان را مي شناسند و لاجرم انقلاب روي به “تكنوكراسي” خواهد آورد تنها استثناي موجود در جهان انقلاب اسلامي ايران است. در اينجا نيز از ميان عواملي كه ما را تا به امروز از خطر لغزيدن در گرداب شيطان محفوظ داشته اند، دو عامل يكي دروني و ديگري بيروني، بيش از سايرين داراي اهميت هستند:
* رهبري حضرت امام خميني(ره:) معرفت كامل حضرت ايشان نسبت به اسلام، حتي المقدور نقص عدم تدوين اصول را جبران مي كرد و اجازه نمي داد كه اين معضل اساسي خود را نمايان سازد.
ما اصول مدوني در زمينه فلسفه سياسي اسلام، سياست خارجي و داخلي و ديگر علوم انساني از اقتصاد گرفته تا جامعه شناسي نداشته ايم . ما اصول مدوني در نظام حكومت اسلام و وظايف و اختيارات مقام ولايت و حدود آن، نسبت به آن با قواي سه گانه و ديگر اجزاء و نسبت اجزاء با يكديگر و با كل نظام ... نداشته ايم. و قس علي هذا، حضرت امام(ره) خود همه راه را به تنهايي پيموده بود و حالا باز گشته بود تا امت را نيز با خود به معراج ببرد. او سال هاي سال در چگونگي تشكيل حكومت اسلامي در قرن بيستم انديشيده بود. قابليت ها را سنجيده بود. فطرت ناس را شناخته بود ... و به امدادهاي غيبي پشتيبان انسان هاي مجاهد و منفي و متوكل، اميد بسته بود. حضرت امام(ره) در شيوه حكومت بر سيره و سنت اجداد طاهرين خويش باقي بود و كار را بر قابليت ها و عقل و اختيار اصحاب و امت خويش استوار كرده بود و هرگز آنان را به ما لايطاق تكليف نمي فرمود. اگر نه، منظر حركت تاريخي ما به تفصيل در برابر ابصار قلوب ايشان گشوده بود.

سيد مرتضي آويني
روزنامه رسالت

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي،استقلال و ضداستعماري شدن دانشگاه ها
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
اهميت و نقش دانشگاه ها به عنوان عالي ترين مراكز آموزش كشور در عرصه هاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي بر كسي پوشيده نيست. تربيت نخبگان و انديشمندان جامعه، تأثيرگذاري بر ساير اقشار و عرصه هاي اجتماعي، تربيت و پرورش مديران و مسؤولان عالي رتبه كشوري كه در حوزه هاي مختلف؛ قدرت سياسي؛ اقتصادي، فرهنگي، صنعتي را در آينده به دست خواهند گرفت، از جمله كاركردها و نقش دانشگاه ها و مراكز آموزش عالي مي باشد.
به همين جهت است كه حضرت امام خميني(ره) در اهميت دانشگاه ها فرموده اند: «دانشگاه ها مبدأ تحولات است... دانشگاه مركز سعادت و در مقابل شقاوت يك ملت است. از دانشگاه بايد سرنوشت يك ملت تعيين بشود(۱). »
نظر به چنين اهميت والايي براي دانشگاه ها و از آن جا كه رژيم منحوس پهلوي، رژيمي وابسته و متكي به غرب بود و از استقلال سياسي و فرهنگي برخوردار نبود، لذا تلاش وافري در جهت وابسته نمودن دانشگاه ها به غرب و تأثيرپذيري از سياست هاي غربي مي نمود. اين تلاش ها نيز متأسفانه به ثمر نشسته وعملاً دانشگاه ها، غيرمستقل و وابسته به غرب بودند. اين وابستگي در حوزه هاي مختلف سياستگذاري، مديريت، آموزش، انديشه و تفكر و رفتار و كردار دانشجويان به چشم مي خورد.
نتيجة وابستگي دانشگاه ها به غرب و عدم برخورداري از استقلال، اين بود كه بخش عمده اي از نخبگان و انديشمندان كشور داراي افكار و انديشه اي وابسته و وامدار به غرب بودند و بر اين اساس به تئوري پردازي و انديشه سازي مي پرداختند. همچنين اداره پست هاي كليدي و مهم جامعه و مديريت حوزه هاي مختلف سياسي، اقتصادي و اجتماعي به دست افرادي بود كه وابستگي فكري و انديشه اي به غرب داشتند. از سوي ديگر اين وابستگي موجب سرايت فرهنگ غرب گرايي و عدم استقلال به ساير حوزه هاي اجتماعي شده و دامنة بي هويتي و غرب گرايي را گسترش مي داد.
در حقيقت اگر چه جهت گيري و سياستگذاري كلي در دانشگاه، خود تابعي از سياست عدم استقلال سياسي و بيگانه پرستي سياستمداران كشور بود، با اين حال نضج و رشد فرهنگ وابستگي به غرب در دانشگاه ها، متقابلاً موجب تقويت نظام وابستة شاهنشاهي و تحكيم اركان آن مي "رديد. در واقع نقشي كه دانشگاه ها در جهت وابسته نمودن كشور به بيگانگان داشتند، نقشي بود كه از ساير اقشار و گروه هاي اجتماعي به سادگي برنمي آيد. به همين جهت بود كه حضرت امام خميني(ره) مي فرمودند: «مردم بازار نمي توانند ما را بكشند به دامن شوروي يا آمريكا، مردمي كه دهقان هستند نمي توانند ما را بكشند به دامن اين و آنع مردمي كه در كارخانه ها هستند نمي توانند اين كار را بكنند... آن كه مي تواند ما را وابسته كند و در دامن آمريكا و شوروي بكشد، دانشگاه است. براي اين كار اين كه همه چيز ما در دانشگاه است. همت كنيد باهم دانشگاه را اصلاح كنيم(۲). »
حضرت امام۰ره) نسبت استقلال دانشگاه اهميت خاصي قائل بودند و از اولين روزهاي پيروزي انقلاب در سخنان خود آن را مورد اشاره و تأكيد قرار دادند. از جمله در سخنراني مورخ ۲۷ بهمن ۱۳۵۷ خود كه تنها پنج روز از پيروزي انقلاب گذشته بود، با اشاره به ترس رژيم پهلوي از استقلال دانشگاه ها فرمودند: «... اينها دانشگاه ها را با هر قدرتي كه داشتند عقب نگه مي داشتند. نمي گذاشتند كه اساتيد ما درست بچه هاي ما را تعليم كنند، نمي گذاشتند كه بچه ها تعليماتشان درست بشود. اين هم براي اين بود كه مي ديدند كه اگر چنانچه دانشگاه به طور صحيح عمل كند، مستقل باشد، بعد كه اين جوان ها از دانشگاه بيرون بيايند، ضداستعمار بيرون مي آيند. اين هم يك نقشه اي بود كه اينها كشيده بودند(۳). »
همچنين در سخنراني مورخ ۱ ارديبهشت ۱۳۵۹ خود با اشاره به شدت خطر دانشگاه استعماري، فرمودند: «ما از حصر اقتصادي نمي ترسيم، ما از دانشگاهي مي ترسيم كه جوان هاي ما را آن طور تربيت كنند كه خدمت غرب بكنند، ما از دانشگاهي مي ترسيم كه آن طور جوان هاي ما را تربيت كنند كه خدمت به كمونيسم كنند(۴). »
در جايي ديگر نيز مي فرمايند: (۵) «ما با تخصص مخالف نيستيم، با علم مخالف نيستيم، با نوكري اجانب مخالفيم، ما مي گوييم كه تخصصي كه ما را به دامن آمريكا بكشد يا انگلستان، يا به دامن شوروي و چين بكشد، اين تخصص مهلك است، نه تخصص سازنده... تخصصي كه در خدمت اجانب است ضررش از همه چيز بالاتر است. علمي كه ما را بكشد به طرف آمريكا يا شوروي، آن علم، علم مضر است. آن علمي است كه براي ملت ها هلاكت مي آورد... ما مي خواهيم يك دانشگاهي داشته باشيم و يك كشوري داشته باشيم كه اين وابستگي مغزي را كه مقدم بر همه وابستگيهاست و خطرناكتر از همة وابستگي هاست، نجات بدهد. ما اساتيد دانشگاهي را مي خواهيم كه آن اساتيد بتوانند مغزهاي جوانان ما را مستقل بار بياورند، غربي نباشند، شرقي نباشند، رو به غرب نايستند، آتاتورك نباشند و تقي زاده هم نباشند. ما مي خواهيم يك دانشگاهي داشته باشيم كه بعد از چند سال ديگر تمام حوائج خودمان را، خودمان تحصيل كنيم(۶). »
در عرصه فرهنگي و ديني، مهم ترين حوزه اي كه رژيم پهلوي تلاش مي كرد در دانشگاه ها سست و متزلزل كند، اعتقادات و باورهاي ديني بود. رژيم پهلوي سياست غيرديني كردن دانشگاه ها و سست نمودن اعتقادات و باورهاي ديني را در بين اساتيد و دانشجويان در دستور كار خود قرار داده بود. رژيم پهلوي مايل بود اساتيد و دانشجويان با پشت پا زدن به افكار و انديشة ديني و غيرت و تعصبات مذهبي، مرام لائيك و بي قيدي را پيشه خود ساخته و دنباله رو فرهنگ غربي باشند.
در اين مورد حضرت امام خميني(ره) در وصيت نامه خويش مي فرمايند: «از امور بسيار بااهميت و سرنوشت ساز مسأله مراكز تعليم و تربيت از كودكستان ها تا دانشگاه ها است... بايد ملت غارت شده بدانند كه در نيم قرن اخير آن چه به ايران و اسلام ضربه مهلك زده است، قسمت عمده اش از دانشگاه ها بوده است. اگر دانشگاه ها و مراكز تعليم و تربيت ديگر، با برنامه هاي اسلامي و ملي در راه منافع كشور به تعليم و تهذيب و تربيت كودكان و نوجوانان و جوانان جريان داشتند، هرگز ميهن ما در حلقوم انگستان و پس از آن آمريكا و شوروي فرو نمي رفت و هرگز قراردادي خانه خراب كن بر ملت محروم غارت زده تحميل نمي شد و هرگز پاي مستشاران خارجي به ايران باز نمي شد و هرگز ذخائر ايران و طلاي سياه اين ملت رنج ديده در جيب قدرت هاي شيطاني ريخته نمي شد و هرگز دودمان پهلوي و وابسته هاي به آنع اموال ملت را نمي توانستند به غارت ببرند و صرف عياشي و هرزگي خود و بستگان خود نمايند.
اگر مجل و دولت و قوة قضاييه و ساير ارگان ها از دانشگاه هاي اسلامي و ملي سرچشمه مي گرفت، ملت ما امروز گرفتار مشكلات خانه برانداز نبود و اگر شخصيت هاي پاكدامن با گرايش اسلامي و ملي به معناي صحيحش، نه آن چه كه امروز در مقابل اسلام عرض اندام مي كند، از دانشگاه ها به مراكز قواي سه گانه راه مي يافت، امروز ما، غير امروز و ميهن ما، غير اين ميهن و محرومان ما از قيد محروميت رها و بساط ظلم و ستمشاهي و مراكز فحشا و اعتياد و عشرتكده ها كه هر يك براي تباه نمودن نسل جوان فعال ارزنده كافي بود، در هم پيچيده و اين ارث كشور بر باد ده و انسان برانداز به ملت نرسيده بود و دانشگاه ها اگر اسلامي انساني ملي بود مي توانست صدها و هزارها مدرس (شهيد سيد حسن مدرس) به جامعه تحويل دهد(۷). »
علاوه بر اعتقادات ديني، در حوزه عمل به موازين اسلامي و رعايت اصول اخلاقي و ارزشي نيز، رژيم پهلوي فضاي حاكم بر دانشگاه ها را همانند فضاي عمومي جامعه، به فساد و تباهي كشانده بود. نه تنها حجاب از سوي بخش عظيمي از دانشجويان دختر و اساتيد زن رعايت نمي شد، بلكه پوشش نامناسب و مستهجن دختران و اختلاط و روابط بي قيد و بند آن ها با مردان، چنان فضاي فاسدي را به وجود آورده بود كه هم دانشجويان پسر و هم اساتيد مرد را به تباهي و فساد اخلاقي مي كشاند.
حجم و گستردگي فساد و حاكميت فرهنگ بي بندوباري و فقدان غيرت و تعصب ديني، موجب شده بود كه فضاي مسموم بر محيط دانشگاه حاكم شده و عرصه بر افراد متدين و مذهبي تنگ گردد. با وجود چنين جوي، ديگر لازم نبود رژيم خود مستقيماً به جنگ مظاهر ارزشي برود و مثلاً جلو نماز خواندن و محجبه شدن دختران را بگيرد و فضاي آلوده، به اندازة كافي عرصه را بر چنين گرايشاتي تنگ مي كرد. اما از آن جا كه به هر حال عده اي از دانشجويان دختر و پسر، متدين و مذهبي بودند رژيم تحمل آن ها را نداشت، در سال ۱۳۵۶ رژيم پهلوي تصميم گرفت از ورود دختران دانشجوي چادري به محوطه دانشگاه جلوگيري كند، اما اين طرح چند روزي بيشتر دوام نياورده و رژيم عقب نشيني كرد.
با پيروزي انقلاب اسلامي در سال بعد، به همه ي اين مفاسد و بي بندوباري ها پايان داده شد و رژيم فاسد پهلوي براي هميشه از صحنه روزگار حذف گرديد. به بركت انقلاب اسلامي، اعتقادات و باورهاي ديني در بخش عظيمي از دانشجويان ظهور و بروز كرده و فضاي اسلامي و سالمي بر محيط دانشگاه ها حاكم گرديد. نه تنها حجاب اسلامي در حد ضرورت خود از سوي بخش عظيمي از دختران دانشجو، آن هم از روي ميل و اختيار رعايت گرديد، بلكه قشر قابل توجهي از دختران دانشجو، حجاب برتر يعني چادر را به عنوان حجاب براي خويش برگزيدند.
در زمينه عمل به ساير احكام و واجبات اسلام نيز تحولات چشمگيري در دانشگاه ها به وجود آمد. انجام فريضة نماز و روزهع توجه جدي به نماز جماعت، ادعيه و زيارات و نيز گرايش به سوي قرآن در زمينه هاي مختلف روخواني، قرائت، حفظ، مفاهيم و تفسير به شكل گسترده وق ابل توجهي در محيط دانشگاهي رواج يافت. اگر در رژيم گذشته فضاي حاكم بر محيط دانشگاه در ايام مبارك رمضان، فضاي روزه خواري و دهن كجي به ارزش هاي ديني بود، به فضايي معنوي و روحاني و پرهيز از تظاهر به روزه خواري تبديل گرديد.
اوج تحولات معنوي و فرهنگي ايجاد شده در دانشجويان پس از انقلاب را مي توان در ايثار و فداكاري هاي آنان در دوران دفاع مقدس مشاهده نمود كه چگونه دانشجوياني كه تا چند سال پيش در چنان فضاي آلوده اي به دور از مفاهيم معنوي و اخلاقي سرگرم تعلقات دنيايي بودند، دست از آن ها برداشته و با ايثار جان خويش در راه دفاع از دين و مملكت گام برداشتند. حضور داوطلبانه ده ها هزار دنشجو از سراسر كشور در صحنه هاي دفاع مقدس و تقديم هزاران شهيد، جانباز و آزاده، نما و جلوه اي از تحولات فرهنگي ايجاد شده در عرصه دانشگاه هاي كشور مي باشد. براي تكميل اين تحولات و نهادينه شدن آن ها، از ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي، ايجاد اصلاحات لازم در دانشگاه ها و تبديل آن به دانشگاهي اسلامي از مسائل مهمي بود كه در دستور كار مسؤولين بلندپايه نظام قرار داشت.
در اين رابطه حضرت امام خميني(ره) در سخنراني خود براي جمعي از دانشجويان در تاريخ ۱ ارديبهشت ۱۳۵۹ فرمودند: «ما كه مي گوييم دانشگاه بايد از بنيان تغيير بكند و تغييرات بنيادي داشته باشد و اسلامي باشد، نه اين است كه فقط علوم اسلامي را در آن جا تدريس كنند... ما مي گوييم كه دانشگاه هاي ما مانع از ترقي فرزندان اين آب و خاك است... ما مي گوييم كه جوان هاي ما اگر علم هم پيدا كردند تربيت ندارند. مربا به تربيت اسلامي نيستند... و لهذا آن چيزي كه از دانشگاه هاي ما بيرون آمده است يك انسان متعهد، يك شخصي كه براي مملكت خودش دلسوز باشد و تمام نظرش به اين نباشد كه منافع خودش را به دست بياورد، ما نداريم... مي خواهيم بگوييم كه دانشگاه هاي ما بايد در احتياجاتي كه ملت دارند در خدمت ملت باشد نه در خدمت اجانب(۸). »
در همين راستا و در جهت ايجاد بسترهاي لازم براي ايجاد تحولات فرهنگي لازم در دانشگاه ها، نهادها و سازمان هايي نيز تشكيل شدند كه با فعاليت خويش به اين روند كمك شاياني نمودند. تشكيل انجمن هاي اسلامي دانشجويي، تشكيل بسيج دانشجويي، تأسيس جهاد دانشگاهي و نيز نهاد نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه ها از جمله اين موارد مي باشد. هر كدام از اين نهادها با فعاليت هاي فرهنگي گوناگون خويش در جهت ايجاد بسترهاي لازم براي تحقق اصلاحات و تحولات معنوي و دنيوي در عرصه دانشگاه ها، گام هاي مهم و قابل توجهي برداشتند.

پي نوشت :
۱-در جستجوي راه از كلام امام، دفتر بيست و يكم، ص ۲۰.
۲- در جستجوي راه از كلام امام، دفتر بيست و يكم، ص ۲۴.
۳- كوثر( مجموعه سخنرانيهاي حضرت امام خميني ره، جلد ۳، ص ۳۸۴.
۴- آيين انقلاب اسلامي، گزيده اي انديشه و آراء امام خميني(ره)، ص ۲۴۹.
۵- سخنراني مورخ ۴/۳/۱۳۶۰.
۶- در جستجوي راه از كلام امام، دفتر بيست و يكم، ص ۲۲۶.
۷- وصيت نامه سياسي- الهي امام خميني(ره)، ص ۴۳.
۸- آئين انقلاب اسلامي، گزيده اي از انديشه و آراء امام خميني(ره)، ص ۲۴۵.
خبرگزاري فارس ( www.farsnews.com )

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب ۵۷،عرصه حضور دوباره زنان
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
انقلاب اسلامي ايران در بهمن ۵۷ به باور اكثر كارشناسان و تحليلگران مهم ترين واقعه قرن بيستم بوده است چرا كه در آن مردم به رهبري روحانيت عليه رژيمي قيام كردند و موفق به سرنگوني اش شدند كه به بزرگ ترين قدرت جهاني وابسته بود و هرگز كسي نمي توانست تصور كند كه مردم با دست خالي بتوانند نظام شاهنشاهي را كه به سابقه ۲۵۰۰ ساله اش افتخار مي كرد از پاي درآورند.
از سوي ديگر انقلاب اسلامي نكته قابل توجه ديگري هم داشت و آن اينكه نقطه عطفي در حيات سياسي زنان در ايران بود. نه فقط از اين لحاظ كه براي اولين بار توده هاي وسيعي از زنان براي اهداف انقلاب كه آزادي، استقلال و تشكيل حكومت اسلامي بود، پا به عرصه مبارزه سياسي در خيابان ها گذاشتند، بلكه از اين نظر كه از انقلاب ٥٧ خودآگاهي زنان چه نسبت به ابعاد تبعيضات وارد شده بر آنها و چه از نظر آگاهي شان بر نقش و اهميتي كه در تحولات سياسي و اجتماعي دارند، آغاز شد.
برخي از دشمنان انقلاب اينگونه القا مي كردند كه پس از پيروزي انقلاب ، زنان بايد در خانه هاي خود بنشينند ولي حضرت امام (ره) به پيروي از پيامبر اكرم (ص) زن را داراي رسالت دانست كه بايد دوشادوش مردان و برادران خود در صحنه ها حضور فعال داشته باشد و دركارهاي سياسي و اجتماعي دخالت كند، براي پيشرفت جامعه بايد تعليم و تعلم زنان جدي گرفته شود.
زن داراي احترام است و ديگر به چشم كالاي تبليغاتي و بي ارزش نيست. امام، زنان را پيشتاز انقلاب و ياور و هم سنگر مردان مي دانست.
● ورود زنان به صحنه اجتماع
از حدود دو دهه قبل از انقلاب ٥٧ يعني از دهه هاي ٤٠ و ٥٠ كم كم زنان وارد عرصه هاي زندگي اجتماعي، اشتغال و تحصيل شدند. جامعه ايران در مقطع انقلاب ٥٧، سطح معيني از مدرنيزاسيون مصرف گرا را تجربه كرده بود و زنان در فعاليت هاي اجتماعي حضور داشتند و به تدريج با ابعاد محروميت ها و تبعيضات سياسي و اجتماعي روبه رو مي شدند، آن هم زير سايه ديكتاتوري رژيم سلطنتي.
زيرا رژيم گذشته زن را فقط كالا و فساد و ابتذال را تمدن مي پنداشت و در نتيجه ارزش هاي اخلاقي فروپاشيد. جمعي از زنان متعهد مقاومت و روشنگري كردند و زنداني شدند اما كم كم جرقه هاي انقلاب شكل گرفت و زنان اين بار پرشورتر از قبل در صحنه مبارزه حاضر شدند.
زنان البته قبل از مشروطه در تحركاتي چون جنبش تنباكو، شورش در قحطي ۱۲۷۷ هـ .ق كه به دكان هاي نانوايي حمله شد و ناصرالدين شاه براي خواباندن آشوب، كلانتر را به دار كشيد و بهاي نان را كم كرد و نيز شورش تبريز در قحطي سال ۱۳۱۲ هـ .ق كه در حدود ۳ هزار زن چوب به دست در بازارها به راه افتادند و كسبه را به بستن دكان و پيوستن به راهپيمايان مجبور كردند، شركت داشتند اما اين اقدامات هم داراي ترتيب و برنامه ريزي از پيش تعيين شده اي از سوي زنان نبود.حتي حضور زنان در دوران مشروطه نيز بيشتر از آنكه ماهيت اجتماعي داشته باشد امري سياسي و دنباله تفكر آزاديخواهي بود، منتها با گستره اي وسيع تر و در مقطع زماني طولاني تر.
در اين روند، منابع متعدد دوره قاجار، گزارش ها و اخبار فراواني از حضور فعال زنان در راه تحقق اهداف مشروطه ارائه مي دهند. از اعتراضات زنان به فشارهاي ايجاد شده بر علما در مهاجرت صغري گرفته تا شركت در مبارزات انقلابي ستارخان و باقرخان در مواجهه با لشكريان رژيم شاه در لباس مردانه در تبريز و جانبازي بيست زن مشروطه خواه در اين راه و تقاضاي تسريع در تصويب قانون اساسي با ارسال تلگراف هاي متعدد از طرف زنان تبريز و تهران.
با وجود اين سابقه تاريخي، عمده ترين و موثرترين حضور زنان در عرصه تحولات اجتماعي و سياسي به مبارزات دوران انقلاب مربوط مي شود. مبارزاتي كه با روشنگري هاي امام (ره) و همراهانشان شكل آگاهانه اي به خود گرفته بود و مبتني بر اعتقاد به آزادي و آزادگي و ايمان مذهبي بود و در آن همه اقشار جامعه شركت داشتند. جالب اينكه به زعم مورخان نقش زنان خانه دار در تظاهرات سياسي و فعاليت هاي مربوط به انقلاب بسيار مهم تر از نقش زنان دانشجو و شاغل است.
خانم هاي خانه دار در دسته هاي زياد براي شركت در مراسم عزاداري ماه محرم بيرون مي آمدند. كاري كه در گذشته نيز هميشه مي كردند اما اين بار حضور وسيع آنها معناي سياسي جديدي به خود گرفته بود. هنگامي كه تهديد رژيم پهلوي به اعمال خشونت بالا مي گرفت، اين خانم هاي چادري بودند كه با كمال شجاعت در صف اول تظاهرات حضور داشتند. شركت كنندگان در اين قبيل مراسم مي دانستند كه حضور خانم ها در صف جلو، پليس و رژيم را در وضعيت مشكلي قرار مي دهد.
بدين ترتيب حضور زنان موجب مي شد مبارزات رنگ و بوي ديگري به خود بگيرد. از نظر برخي از صاحبنظران، حضور شمار زيادي از زنان در انقلاب اسلامي ايران روند پيشبرد انقلاب را تسهيل كرد زيرا زنان به عنوان نيمي از جمعيت در تمام لحظات مبارزه همراه و همدوش مردان نقش بسيار مهمي در انقلاب داشته اند. حساسيت نقش زنان برخاسته از عمق تاثيرگذاري زنان در تمامي عرصه هاي زندگي است.
براي نمونه مي توان از نقش تاثيرگذار حضرت زينب(س) در قيام پرحادثه عاشورا نام برد كه يكي از نمونه هاي درخشاني است كه اهميت جايگاه زنان را در تاريخ اسلام به تصوير مي كشد. زنان ايراني در انقلاب اسلامي به روشني بيان كردند كه زن مسلمان ايراني در تمام عرصه هاي اجتماعي، سياسي و... حضور دارد واعتقادات ديني او مانع از شركت در فعاليت هاي اجتماعي نخواهد شد و ثابت كرد كه در عين حفظ ديانت و پاكدامني مي تواند تاريخ ساز باشد. زنان در دوران انقلاب هم خود در مبارزه شركت مي كردند و هم در تشجيع مردان موثر بوده اند. امام (ره) در اين باره فرموده اند: زنان مردان را تشجيع كردند، مردان ما مرهون شجاعت زنان شيردل هستند.
● زنان، پس از انقلاب
از ديگر امتيازات ويژه انقلاب اسلامي ايران اين است كه حضور زنان تنها به دوران مبارزه محدود نشد. بلكه پس از آن نيز زنان نقش تاثيرگذاري در پيشبرد اهداف انقلاب داشتند. پس از پيروزي انقلاب زنان ايران مثل مردان در تمام امور مشاركت نمودند.
امام خميني(ره) فرموده است: «از دامن زن مرد به معراج مي رود» و مصداق عملي اين جمله را در برخورد ايشان با زنان و فرصت دادن به آنها براي پرورش روح و جسم و تهذيب نفس و سازندگي اجتماع مي توان ديد. به طور مثال مي توان به ماجراي ارسال نامه امام خميني (ره) براي گورباچف اشاره كرد. وقتي كه حضرت امام(ره) گروهي را براي ديدار با گورباچف اعزام نمود يك عالم ويك استاد دانشگاه ويك زن را براي اين ماموريت انتخاب فرمودند و معناي اين امر بسيار مهم است.
همچنين با شروع جنگ تحميلي نيز زنان همانند روزهاي انقلاب باز به فعاليت خود ادامه دادند و هم در پشت جبهه و هم در ميدان نبرد دوشادوش مردان براي حفظ انقلابي كه براي به ثمر رسيدنش تلاش هاي زيادي صورت گرفته و خون هاي بي شماري ريخته شده بود،كوشيدند و خدمات ارزنده اي ارائه دادند.از پرستاري و كمك هاي اوليه گرفته تا تهيه مايحتاج رزمندگان و ... و در تمام اين دوران امام (ره) به عنوان مشوق زنان و حمايت كننده آنها به حضور زنان در عرصه هاي مختلف ارج مي نهاد.
در حقيقت معلم بزرگ انقلاب حضرت امام خميني(ره) نقش زن را در انقلاب - چه در پيدايش و چه در استمرار آن - و نيز جايگاه او را در تكامل جامعه‏ اسلامي و بلوغ اسلامي و انقلابي آن، بسيار بزرگ مي‏داشت و حق هم همين است و اين مستلزم آن است كه زن ايراني و زن مسلمان، به مجاهدت خود براي رها شدن از دام هاي پرداخته و در راه نهاده‏ فرهنگ تباهگر غرب، با اراده‏اي راسخ ادامه دهد و به هيچ رو تسليم اغواي آنان كه زن را ابزاري براي پيشبرد سياست هاي ويرانگر و اسارت بار خواسته‏اند، نشود. همچنين رهبر معظم انقلاب نيزهميشه بر سهم زنان در سازندگي و علم و نيز در مسائل اجتماعي و سياسي و اهداف ارزشمند انقلاب اسلامي تأكيد مي كنند.

روزنامه تهران امروز

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي و تجديد حيات جنبش‏هاي اسلامي معاصر
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
اقبال لاهوري در كتاب «فلسفه خودي‏» پيش‏بيني مي‏كند كه تهران در آينده قرارگاه مسلمانان خواهد شد. (۲) پس از انقلاب اسلامي نيز... ايران به صورت ام‏القراي دارالاسلام درآمد. (۳) حتي ايران مي‏تواند به علت موقعيت منحصر به فرد و منابع عظيم و بي‏پايان انرژي، ابزار فرهنگي و اعتقادي نيرومند (۴) به مركز سامان‏دهي تمدن نوين اسلامي درآيد; زيرا انقلاب اسلامي ايران، «در پيدايش، در كيفيت مبارزه و در انگيزه... از ساير انقلاب‏ها جداست. (۵) و مي‏تواند در پيامدها و دستاوردها نيز، متمايز و پيشروتر از ساير انقلاب‏ها باشد.

بسياري از صاحب‏نظران و پژوهشگران، معتقدند كه انقلاب اسلامي ايران يكي از عوامل مهم و تاثيرگذار در پيشبرد روند بيداري و آگاهي مسلمانان و افزايش فعاليت‏هاي مؤثر اسلامي در جوامع مسلمانان بوده است. از اين رو، در مقاله حاضر به برخي از اين آثار مي‏پردازيم. در آغاز مقاله به وجوه مشتركي كه زمينه تاثيرگذاري متقابل انقلاب اسلامي و جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر را فراهم مي‏آورد، اشاره شده است. اين در حالي است كه وجوه افتراقي نيز كه بين آنها وجود دارد، آثار مثبت تاثيرگذاري متقابل را كاهش مي‏دهد. پس از آن، بازتاب انقلاب اسلامي در بعد سياسي و فرهنگي بر جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر مورد بررسي قرار مي‏گيرد. در پايان يك نمونه، از هزاران نمونه‏اي كه در اين باره وجود دارد، يعني حزب الله لبنان مورد استناد قرار مي‏گيرد. (۱)
● مقدمه
اقبال لاهوري در كتاب «فلسفه خودي‏» پيش‏بيني مي‏كند كه تهران در آينده قرارگاه مسلمانان خواهد شد. (۲) پس از انقلاب اسلامي نيز... ايران به صورت ام‏القراي دارالاسلام درآمد. (۳) حتي ايران مي‏تواند به علت موقعيت منحصر به فرد و منابع عظيم و بي‏پايان انرژي، ابزار فرهنگي و اعتقادي نيرومند (۴) به مركز سامان‏دهي تمدن نوين اسلامي درآيد; زيرا انقلاب اسلامي ايران، «در پيدايش، در كيفيت مبارزه و در انگيزه... از ساير انقلاب‏ها جداست. (۵) و مي‏تواند در پيامدها و دستاوردها نيز، متمايز و پيشروتر از ساير انقلاب‏ها باشد. اين ويژگي‏ها، ريشه در دين و باورهاي برخاسته از مذهب دارد. اين انقلاب برآمده از مذهب، به احياي دين و تجديد حيات اسلام در ايران و جهان مدد رساند كه يكي از ابعاد آن، تولد و تداوم جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر در دو دهه اخير است. به اين دليل، چند پرسش در اين باره وجود دارد، از جمله:
۱) چرا انقلاب اسلامي ايران بر جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر تاثير گذاشت؟
۲) انقلاب اسلامي ايران، چه تاثيراتي بر حركت‏هاي سياسي اسلامي معاصر گذاشت؟
۳) ميزان تاثيرگذاري انقلاب اسلامي بر نهضت‏هاي سياسي اسلامي چقدر است؟
اين مقاله درصدد است، به اين سؤالات سه‏گانه پاسخ گويد.
● زمينه‏هاي تاثيرپذيري جنبش‏هاي اسلامي از انقلاب اسلامي ايران
در پاسخ به اين سؤال كه چرا انقلاب اسلامي ايران بر جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر تاثير گذاشت، مي‏توان به موارد مشترك فراوان موجود بين انقلاب اسلامي ايران و جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر اشاره كرد. اين وجوه مشترك، تاثير متقابل انقلاب اسلامي معاصر را فراهم آورد. اين زمينه‏ها كه از آنها به عنوان عامل همگرايي يا عناصر همسويي و همرنگي نيز مي‏توان ياد كرد، عبارتند از:
۱) عقيده مشترك:
انقلاب اسلامي ايران، گرچه يك انقلاب شيعي است، ولي همانند هر مسلمان و هر جنبش اسلامي ديگري، به وحدانيت‏خدا و رسالت پيامبر اكرم (ص) معتقد است; كعبه را قبله آمال و آرزوهاي معنوي خود مي‏داند; قرآن را كلام خداوند سبحان و منجي بشر گمراه تلقي مي‏كند، و به دنياي پس از مرگ و قبل از آن، و به صلح و برادري و برابري ايمان دارد. (۶) همان‏گونه كه امام خميني (ره) فرمود: «در كلمه توحيد كه مشترك بين همه است، در مصالح اسلامي كه مشترك بين همه است، با هم توحيد كلمه كنيد.» (۷) البته ويژگي كاريزمايي امام خميني (ره) و مواضع ضداستعماري وي كه بيشتر مسلمانان جهان بر آن اتفاق نظر دارند، بر تاثير متقابل انقلاب اسلامي و جنبش‏هاي اسلامي افزود. (۸)
۲) دشمن مشترك:
انقلاب اسلامي و جنبش‏هاي اسلامي داراي دشمن مشتركند. اين دشمن مشترك كه همان استكبار جهاني به سركردگي امريكا (شيطان بزرگ) و اسرائيل (غده سرطاني) است، همانند كفار قريش، مغولان وحشي، صليبيون مسيحي، استعمارگران اروپايي و صرب‏هاي نژادپرست و... كيان اسلام را تهديد مي‏كند; در حالي كه انقلاب اسلامي با طرح شعار «نه شرقي و نه غربي‏» علم مبارزه عليه دشمن مشترك جهان اسلام رابه دوش گرفته است. (۹) امام خميني (ره) در اين باره فرمود: «دشمن مشترك ما كه امروز اسرائيل و امريكا و امثال اينهاست كه مي‏خواهند حيثيت ما را از بين ببرند، و ما را تحت‏ستم دوباره قرار بدهند، اين دشمن مشترك را دفع كنيد.» (۱۰)
۳) هدف مشترك:
انقلاب اسلامي ايران و جنبش‏هاي اسلامي معاصر، خواهان برچيده شدن ظلم و فساد و اجراي قوانين اسلام و استقرار حكومت اسلامي در جامعه مسلمانان و به اهتزاز درآوردن پرچم لااله الا الله در سراسر جهان از طريق نفي قدرت‏ها و تكيه بر قدرت لايزال الهي و توده‏هاي مردم‏اند. به سخن امام خميني (ره)، در اين مورد توجه كنيد: «همه در ميدان باشند، با هم باشند، ما مي‏خواهيم اسلام را حفظ كنيم، با كناره‏گيري نمي‏شود حفظ كرد، خيال نكنيد كه با كناره‏گيري تكليف از شما سلب مي‏شود.» (۱۱) البته برخي از جنبش‏هاي سياسي اسلامي، تنها خواستار عمل به احكام اسلام در كشورهاي خود و برخي نيز در پي تشكيل يك حكومت مستقل، بدون تاكيد بر شكل اسلامي حكومت هستند. (۱۲) از اين رو، مي‏توان گفت، جنبش‏هاي اسلامي معاصر حيات خود را مديون انقلاب اسلامي‏اند; زيرا انقلاب اسلامي به اسلام و مسلمانان حياتي تازه بخشيد; آنان را از عزلت و حقارت نجات داد; بر ناتواني ماركسيسم، ليبراليسم و ناسيوناليسم در اداره و هدايت مسلمانان مهر تاييد زد، و اسلام را به عنوان تنها راه‏حل براي زندگي سياسي مسلمين مطرح ساخت. شيخ عبدالعزيز عوده، روحاني برجسته فلسطين گفته است: «انقلاب خميني (ره)، مهم‏ترين و جدي‏ترين تلاش در بيدارسازي اسلامي ملت‏هاي مسلمان بود.» بنابراين، موجوديت و هستي سياسي جنبش‏هاي سياسي اسلامي به انقلاب اسلامي وابسته است. اين امر زمينه‏هاي لازم براي تاثيرپذيري جنبش‏هاي اسلامي از انقلاب اسلامي را فراهم آورده است. (۱۳)
۴) وحدت‏طلبي:
تكيه و تاكيد انقلاب اسلامي و رهبري آن بر لزوم وحدت همه قشرها و همه مذهب‏هاي اسلامي در نيل به پيروزي در صحنه داخلي و خارجي، زمينه ديگر گرايش جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر به سوي انقلاب اسلامي است. چون، انقلاب اسلامي به تاسي از اسلام ناب محمدي (ص) هيچ تفاوتي بين مسلمانان سياه و سفيد، اروپايي و غيراروپايي قائل نيست، بر جنبه‏هاي اختلاف‏برانگيز در بين مسلمين پاي نمي‏فشارد، بلكه با ايجاد دارالتقريب فرق اسلامي، برپايي روز قدس، صدور فتواي امام خميني (ره) عليه سلمان رشدي و برگزاري هفته وحدت و... در جهت اتحاد مسلمانان گام برداشته است. به همين دليل، طيف گسترده‏اي از گروه‏هاي غيرشيعي و حتي جنبش‏هاي آزادي‏بخش غيراسلامي، انقلاب اسلامي ايران را الگو و اسوه خود قرار داده‏اند. (۱۴) بنابراين، جاي شگفتي نيست كه مسلمانان سني فلسطيني به نام و ياد امام خميني (ره) به عمليات شهادت‏طلبانه دست مي‏زنند. مجيب‏الرحمان شامي، روزنامه‏نگار پاكستاني در اين‏باره مي‏گويد: «تاثير بزرگ ديگر امام اين است كه گرچه ايشان يك رهبر شيعه بودند... با اين وجود مبلغ جدايي نبودند، فرياد او براي اسلام بود.» (۱۵)
۵) مردم‏گرايي:
مردم‏گرايي انقلاب اسلامي، عاملي در گسترش انقلاب و پذيرش آن از سوي ملت‏هاي مسلمان بوده است. انقلاب ۵۷ و رهبري آن، بر اين باور بودند كه بايد به ملت‏ها بها داد، نه به دولت‏ها. به عنوان مثال، حج و اهميت و ارزشي كه ايران اسلامي به آن مي‏داد، يكي از مقولاتي است كه نشان‏دهنده مردم‏گرايي انقلاب ايران است; زيرا امام خميني (ره)، حج را از يك مراسم عبادي صرف خارج كرد، آن هم از طريق زنده كردن برائت از مشركين كه آن نشاني از برائت از مشركين توسط پيامبر (ص) در صدر اسلام است. اگرچه تاوان مردمي كردن حج، كشتار حدود ۴۰۰ زائر ايراني در حج ۱۳۶۶ بود، ولي سه سال بعد كه بار ديگر، پاي ايرانيان به مكه باز گرديد، فرياد برائت از مشركين حجاج همچنان باقي ماند; البته در مقياسي محدودتر. (۱۶)
همه آنچه را كه بين ايران انقلابي و جهان اسلام وجود دارد، وجوه مشترك نيست. بلكه اختلاف‏ها و دشواري‏هايي نيز در اين‏باره به چشم مي‏خورد. ازجمله:
الف. مسئله تشيع: نسبت‏شيعيان به كل مسلمانان جهان، ده درصد است. آنها به‏جز ايران و سوريه، حاكم بر قدرت سياسي نيستند، با اين كه در كشورهايي چون عراق و بحرين و احتمالا در لبنان، اكثريت‏با شيعيان است. نوعي معارضه تاريخي بين شيعه و سني وجود داشته و دارد. البته تضاد تسنن وهابي و نزديكي تسنن سوري با انقلاب اسلامي بيشتر است، و حتي تسنن متاثر از تصوف نيز، تضاد كمتري با شيعه دارد. سپاه صحابه در پاكستان، طالبان در افغانستان از مصاديق بارز مخالفين تشيع در جهان اسلام‏اند. به هر روي علي‏رغم وحدت‏خواهي و وحدت‏طلبي انقلاب ايران، تضاد اهل سنت‏با شيعه، به‏كلي از بين نرفته است. (۱۷)
ب) عرب و عجم:
تعارض بين عرب و عجم، از آغاز ورود اسلام به ايران پديد آمد. جريان شعوبيه، نمونه‏اي از اين تعارض قومي است. عباسيان و امويان و نيز عثمانيان و صفويان، به نوعي ديگر اين معارضه را دامن زدند، و جنگ عراق عليه ايران به عنوان جنگ قادسيه يا مهم‏ترين جنگ بين مسلمانان و ساسانيان و درواقع بين ايرانيان و عرب‏ها توجيه مي‏شد. به‏هرروي، آنان ايرانيان را مجوس مي‏دانستند، و بر اين اساس، اعراب را برابر با اسلام و ايرانيان را مخالف با آن مي‏ديدند. (۱۸)
ج) صدور انقلاب اسلامي:
برخي از شعارها و پيام‏هاي انقلاب اسلامي، مثل اين سخن امام (ره) «نهضت ما دارد توسعه پيدا مي‏كند و مي‏رود توي ملت‏ها...» (۱۹) از سوي برخي به منزله قصد ايران براي مداخله در ساير كشورها و براندازي نظام‏هاي سياسي آنها تلقي شد. در حالي كه، يك سال بعد از سخن فوق، امام فرمود: «صدور با سرنيزه، صدور نيست. صدور آن وقتي است كه اسلام، حقايق اسلام، اخلاق اسلامي، اخلاق انساني، اينها رشد پيدا كند.» (۲۰) معظم‏له در جاي ديگر فرمود: «معناي صدور انقلاب ما، اين است كه همه ملت‏ها بيدار شوند، و همه دولت‏ها بيدار بشوند، و خودشان را از اين گرفتاري‏هايي كه دارند... نجات بدهند.» (۲۱)
در مجموع علي‏رغم همه دشواري‏هايي كه براي برقراري روابط ايران انقلابي و جهان اسلام و تاثيرپذيري متقابل آن‏دو وجود دارد، ولي وجوه مشترك آن‏دو بسيار بيشتر است.
● تاثيرات انقلاب اسلامي ايران بر جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر
در پاسخ به اين سؤال كه انقلاب اسلامي ايران، چه تاثيراتي بر حركت‏هاي سياسي اسلامي معاصر گذاشت، به آثار متعدد و متنوع مي‏توان اشاره كرد. پرداختن به همه اين آثار، از حوصله اين مقاله خارج است. بنابراين، تنها به بخشي از اين بازتاب، در دو سمت‏سياسي و فرهنگي اشاره مي‏كنيم:
الف) بازتاب سياسي
در اين قسمت‏به پاره‏اي از بازتاب‏هاي سياسي سه مقوله «انتخاب اسلام به عنوان ايدئولوژي مبارزه‏» ، «تلاش براي دست‏يابي به حكومت اسلامي‏» و «نقش انقلاب اسلامي بر حيات سياسي جنبش‏هاي اسلامي‏» مي‏پردازيم:
يكي از مهم‏ترين دستاوردهاي انقلاب اسلامي ايران، تجديد حيات اسلام در جهان است. آيت‏الله خامنه‏اي در اين باره فرمود: «علي‏رغم گذشت‏بيش از يكصدوپنجاه سال از برنامه‏ريزي مدرن و همه‏جانبه عليه اسلام، امروز در سراسر دنيا يك حركت عظيم اسلامي به‏وجود آمده است كه به موجب آن اسلام در افريقا، آسيا و حتي در قلب اروپا، حيات جديدي را بازيافته و مسلمانان به شخصيت و هويت واقعي خود پي برده‏اند.» (۲۲) به بيان ديگر، عمر دوره‏اي كه اعتماد به نفس در ميان مسلمانان، به‏ويژه در قشر تحصيل‏كرده آن از بين رفته و شمار فراواني از آنان، خواهان هضم شدن در هويت جهاني بوده و گذشته خود را به فراموشي سپرده و اگر توجهي به گذشته مي‏كردند از باب تفنن و سرگرمي بود، به پايان رسيد، و انقلاب اسلامي آن اعتماد به نفسي كه روزگاري پشتوانه تمدن بزرگ اسلامي بود، احيا و بارور كرد. (۲۳)
اين تجديد حيات اسلام، آثار مختلفي را براي جنبش‏هاي اسلامي به ارمغان آورد. يكي از اين آثار، انتخاب اسلام به عنوان بهترين و كامل‏ترين شيوه مبارزه است. سخن‏گوي جهاد اسلامي فلسطين در ملاقات با امام خميني (ره) در اين‏باره گفت: «انتفاضه بارقه‏اي از نور و بازتابي از پيروزي‏هاي بزرگ انقلاب شماست; انقلابي كه بزرگ‏ترين تحول را در عصر ما به‏وجود آورد.» (۲۴) در حالي كه قبل از آن، اسلام در صحنه مبارزه عليه اسرائيل نقش چنداني نداشت. (۲۵) چنين رويكردي به معناي كنار گذاشتن انديشه‏هاي غيرمذهبي به‏ويژه ناسيوناليسم، ليبراليسم و كمونيسم و دور ريختن انديشه جبري بودن سرنوشت انسان بود كه همگي در نجات ملل اسلامي از چنگال استبداد داخلي و خارجي ناتوان بودند. به عقيده شيخ عبدالله شامي، يكي از رهبران مبارز فلسطيني «پس از انقلاب اسلامي ايران، مردم فلسطين دريافتند كه براي آزادي، به قرآن و تفنگ نياز دارند.» اين در حالي است كه براي چند دهه حركت‏هاي انقلابي، اغلب در اختيار گروه‏هاي ماركسيستي بود. به‏هرروي، انقلاب اسلامي، تاكيدي بر بعد سياسي اسلام بود، و از آن پس، در برخي از كشورها، سازمان‏هاي مخفي شكل گرفت و مبارزه مسلحانه بر پايه اسلام، سامان‏دهي شد. (۲۶)
روي آوردن به مبارزه بر اساس اسلام، تنها نتيجه تجديد حيات اسلام كه آن را برخي اصول‏گرايي يا بنيادگرايي اسلامي مي‏نامند، نيست. بلكه در گرايش جديد برداشت نوين و تازه‏اي از اسلام صورت گرفت كه در آن مسلمين به ايستادگي، مقاومت پافشاري براي نيل به حقوق خويش تشويق شده‏اند. روزگاري اين كار، از سوي حسن البناء و سيدقطب در جنبش اخوان‏المسلمين انجام مي‏شد، ولي انقلاب اسلامي، اسلام انقلابي را به صورت جدي‏تر درآورد و مطرح ساخت. البته اين ستيزه‏جويي انقلابي، تنها به معناي روي آوردن به اسلحه نخواهد بود; چون در آن شيوه‏هاي مسالمت‏آميز، مشابه آنچه حزب اسلام‏گراي رفاه در تركيه برگزيد، نيز ديده مي‏شود. (۲۷)
نظام اسلامي كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران شكل گرفت، به صورت بهترين الگو و مهم‏ترين خواسته سياسي مبارزان مسلمان درآمد. يكي از رهبران مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق در اين‏باره گفت: «ما در آن موقع مي‏گفتيم، اسلام در ايران پيروز شده است، و به‏زودي به دنبال آن در عراق نيز پيروز خواهد شد. بنابراين، بايد از آن درس بگيريم و آن را سرمشق خود قرار دهيم.» (۲۸) به بيان ديگر، انقلاب اسلامي، حدود ۵/۱ ميليارد مسلمان را برانگيخته و آنان را براي تشكيل حكومت الله در كره زمين به حركت درآورد. (۲۹) اين رويكرد، در اساس‏نامه، گفتار و عمل سياسي جنبش‏هاي اسلامي سياسي معاصر به شكل‏هاي مختلفي بروز و ظهور يافته است.
علاقه جنبش‏گران مسلمان به ايجاد حكومت اسلامي به سه صورت زير ابراز شده است:
▪ اول:
برخي از گروه‏هاي اسلامي در جهان تسنن به صورت آشكار هراسي از مخالفت‏با دولت‏هاي نامشروع ندارند، و به احاديثي كه اطاعت از حاكم اسلامي را در هر شرايط لازم دانسته، چندان توجهي نمي‏كنند، بلكه خواهان استقرار حكومت اسلامي و يا نظام محمدي (ص) در كشورشان شده‏اند، و آن را برخي از گروه‏ها در اساس‏نامه (مانند مجلس اعلاي انقلاب عراق) و يا در اعلاميه‏هاي خود (مانند جزب‏الدعوه) و... مطرح كرده‏اند. البته برخي از جنبش‏هاي اسلامي (مانند كشمير و افغانستان) دست‏يابي به استقلال سياسي را اولين هدف سياسي خود، قبل از تاسيس حكومت اسلامي قرار داده‏اند. (۳۰)
▪ دوم:
بعضي از گروه‏هاي اسلامي ديگر با طرح لزوم اجراي شريعت اسلامي (مانند نهضت جمعيت ارشاد اسلامي مصر) و يا با ترجمه كتاب حكومت اسلامي امام خميني (ره) (مانند اليسار الاسلامي مصر) و يا با تاكيد بر جمهوري اسلامي ايران به عنوان تنها راه‏حل (مانند جبهه نجات اسلامي الجزاير) (۳۱) و... علاقه‏مندي خود را براي برپا كردن يك حكومت اسلامي ابراز كرده‏اند. آيت‏الله محمدباقر صدر هم قبل از شروع جنگ تحميلي در تلاش بود، رژيم عراق را سرنگون و يك حكومت اسلامي به شيوه حكومت ايران يعني جمهوري اسلامي برپايه ولايت فقيه به‏وجود آورد. در قيام ۱۳۷۰ ش. /۱۹۹۱ م. شيعيان عراق، ميل به تاسيس حكومت اسلامي، در راديو صداي انقلاب عراق به گوش مي‏رسيد. (۳۲)
▪ سوم:
برخي از حركت‏هاي ديگر اسلامي، خويش را از دايره تنگ ناسيوناليسم خارج كرده و خواهان برپايي يك نظام اسلامي بر پايه امت واحد مسلمان از خليج فارس تا اقيانوس اطلس شده‏اند (مانند رابط الدعوه الاسلاميه در الجزاير) و يا اين كه بر اساس اصل ولايت فقيه و قبول آن، از رهبري انقلاب اسلامي ايران پيروي مي‏كنند. اين دسته از گروه‏ها، دو گونه‏اند: دسته‏اي كه از لحاظ عقيدتي و مذهبي خود را مقلد رهبري انقلاب اسلامي ايران مي‏دانند (مانند جنبش امل در لبنان)، و دسته‏اي كه هم از لحاظ سياسي و هم مذهبي از رهبري انقلاب اسلامي ايران تبعيت مي‏كنند (مانند جنبش حزب‏الله لبنان). (۳۳)
گروه‏ها و سازمان‏هاي اسلامي مذكور، براي نيل به يك نظام مبتني بر اسلام، شيوه و روش‏هاي مختلفي را در پيش گرفته‏اند. برخي تنها از طريق اقدام قهرآميز و مسلحانه (مانند حزب‏الله حجاز) و كودتا (مانند جنبش آزادي‏بخش بحرين) درصدد نابود كردن رژيم حاكم هستند. در نقطه مقابل، گروه‏هايي قرار دارند كه شرايط فعلي را براي دست زدن به اقدامات مسلحانه مساعد نمي‏دانند، و با توسل به شيوه‏هاي مسالمت‏آميز از قبيل شركت در انتخابات پارلماني در پي تغيير نظام موجود هستند (مانند حزب اسلام‏گراي رفاه). اما گروه‏هاي ديگري هم وجود دارند كه به هردو روش پايبندند; جنبش حزب‏الله نمونه‏اي از اين گروه است كه در مصاف با اسرائيل و حكومت ماروني لبنان و به منظور استقرار حكومت اسلامي به دو روش متمايز و در عين حال مكمل هم، يعني جنگ با اسرائيل و شركت در انتخابات مجلس، روي آورده است. (۳۴)
انقلاب اسلامي ايران در تولد و تحرك سياسي بسياري از جنبش‏هاي اسلامي سياسي نيز نقش داشته است. چنين تاثيري با مروري بر پرونده سياسي جنبش‏هاي اسلامي دهه‏هاي اخير به‏روشني ديده مي‏شود.
برخي از گروه‏هاي اسلامي سياسي، تولد و موجوديت‏خود را مديون انقلاب اسلامي‏اند. اين گروه‏ها دو دسته‏اند:
۱) دسته‏اي كه از يك جنبش اسلامي غيرفعال پيشين منشعب شده‏اند; مانند امل اسلامي از جنبش امل و جنبش جهاد اسلامي از اخوان‏المسلمين فلسطين، كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب اسلامي، نخستين مركز جهاد اسلامي فلسطين در نوار غزه فعال شد. (۳۵)
۲) دسته ديگر كه وابسته به جنبشي و گروهي نبوده‏اند، بلكه موجود و پديده‏اي جديدند; مانند نهضت اجراي فقه جعفري پاكستان. اگرچه دسته اخير بيش از دسته نخست، مدافع و متاثر از انقلاب اسلامي است، اما همه اين گروه‏ها در دفاع از انقلاب اسلامي ايران، پيروي از رهبري آن و نيز الگو قرار دادن آن، اتفاق نظر دارند.

بعضي ديگر از گروه‏ها و جنبش‏هاي سياسي اسلامي به تاثير از تجديد حيات اسلام كه از ثمرات انقلاب اسلامي ايران در قرن اخير است، از حالت ركود، رخوت و انفعال خارج شده‏اند، و با نيرو و سازمان‏دهي جديدي به مبارزه نظامي و سياسي خود عليه حكومت و دولت‏هاي حاكم پرداخته‏اند. مثلا حركت اسلامي در دانشگاه‏هاي النجاعع، بيرزيت، غزه، بيت‏المقدس و الخليل، به نحو چشمگيري پس از انقلاب اسلامي، گسترش يافت (۳۶) و يا فعاليت گروه جامعهٔ‏المسلمين كه حضوري محدود در نوار غزه داشت، اما در پي انقلاب اسلامي ايران و نيز به دنبال احكام صادره از سوي دادگاه نظامي رامله عليه اعضاي آن، افزايش پيدا كردند. (۳۷) بخشي از اين گروه‏ها، تنها به افزايش حجم فعاليت‏هاي خود اقدام كرده‏اند و در روند مبارزه به شيوه‏هاي مسالمت‏آميز توجه دارند. بخشي ديگر بر شدت و حجم تلاش‏هاي ضددولتي خود افزوده‏اند، و با تكيه بر روش‏هاي مسلحانه درصدد نابودي رژيم‏هاي حاكم هستند. سازمان انقلاب اسلامي جزيرهٔ‏العرب از گروه نخست و از جبهه اسلامي سوريه از گروه دوم محسوب مي‏شوند.
انقلاب اسلامي ايران در تحرك سياسي آن دسته از جنبش‏هاي به‏ظاهر اسلامي كه هيچ‏گونه و يا كمترين علقه‏اي به انقلاب اسلامي ندارند، هم به شكل ديگري مؤثر بوده است.
اين گروه‏ها كه با تولد انقلاب اسلامي و به منظور مقابله با آن متولد و يا گسترش يافته‏اند، با كمك دولت‏ها و اشخاص مخالف انقلاب اسلامي و به‏ويژه با پشتيباني و حمايت مالي دولت‏هايي چون دولت پادشاهي عربستان سعودي شكل گرفته‏اند. وهابيت در پاكستان، ساف در فلسطين اشغالي و سازمان پيكار اسلامي در عراق، نمونه‏هايي از اين گروه‏ها به‏شمار مي‏روند. به همين جهت، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، صف اسلام سازش‏كار (اسلام امريكايي) از صف اسلام ناب محمدي (ص) كاملا جدا شده است. از اين رو، كشورهاي عربي مسلمان براي جلوگيري از ظهور قيام مردمي متاثر از انقلاب اسلامي، تلاش فراواني را براي بهبود بخشيدن به وضع اقتصادي و تظاهر به اسلام آغاز كرده‏اند. (۳۸)
ب) بازتاب فرهنگي
امور فرهنگي از آن حيث مهم هستند كه پايه و اساس امور سياسي، حركت‏هاي سياسي را فراهم مي‏آورند. به ديگر سخن، امور فرهنگي زمينه‏ساز امور سياسي‏اند. به اين دليل، رنگ و بوي سياسي به خود مي‏گيرند، و در مقوله سياسي، شايستگي مطرح شدن را مي‏يابند. از اين رو، در اين بخش، صرفا چند مقوله فرهنگي بازگشت‏به ارزش‏هاي مبارزه اسلامي، پيروي شعائر و شعارهاي انقلابي ايران و... مطرح مي‏شود. البته ذكر اين چند مورد، به معناي آن نيست كه ساير امور فرهنگي بي‏اهميت‏اند.
انقلاب اسلامي ايران ارزش‏هاي فرهنگي نويي را در مبارزه سياسي جنبش‏هاي اسلامي مطرح كرد. يكي از اين ارزش‏ها، گرايش به جهاد است. جنبش‏هاي اسلامي پس از انقلاب اسلامي ايران، جهاد، شهادت و ايثار جان را به عنوان اصول اساسي پذيرفته‏اند. به بيان ديگر، اصولي چون جهاد، شهادت و فداكاري كه سمبل حركت‏هاي انقلابي شيعيان و شعار انقلاب اسلامي بود، به عنوان اصول اساسي مبارزه پذيرفته شد، و اكنون به آن، به ديده تكليف و فريضه ديني مي‏نگرند. سخنگوي جنبش جهاد اسلامي فلسطين در ديدار با امام (ره) و در خطاب به ايشان گفت: «با ظهور انقلاب شما، ملت مسلمان و بزرگ ما فهميد كه راهش، راه جهاد و مبارزه است.» شيخ اسعد تميمي يكي از رهبران فلسطيني در اين‏باره گفت: «تا زمان انقلاب ايران، اسلام از عرصه نبرد غايب بود، حتي در عرصه واژگان، مثلا به جاي جهاد از كلماتي چون نضال و كفاح استفاده مي‏شد.» (۳۹) البته جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر، اين كلمات را به شكل‏هاي مختلفي چون عمليات شهادت‏طلبانه (مثل فلسطين) و يا مبارزه مسلحانه و جنگ (مانند افغانستان) به‏كار گرفته‏اند. (۴۰)
مردمي بودن كه يكي از ويژگي‏هاي انقلاب اسلامي ايران است، در جنبش‏هاي سياسي اسلامي راه يافته است. به عبارت ديگر، اين جنبش‏ها دريافته‏اند كه اسلام، توانايي بسيج توده‏هاي مردم را دارد. بر اين اساس، آنها از اتكا به قشر روشنفكر به سوي اتكا به مردم گرايش يافته‏اند، و در نتيجه پايگاه مردمي خود را گسترش داده‏اند. مثلا هسته اصلي مبارزه در فلسطين را روحانيون، دانشجويان، جوانان و نوجوانان تشكيل مي‏دهند.
به‏هرروي، پس از انقلاب اسلامي ايران، جنبش‏ها مبارزات خود را به صورت مردمي پي مي‏گيرند. به عقيده دكتر حسن الترابي رهبر جبهه اسلامي سودان، انقلاب اسلامي انديشه كار مردمي و استفاده از توده‏هاي مردم را به عنوان هديه‏اي گرانبها به تجارب دعوت اسلامي در جهان اسلام عطا كرد. گرايش به انديشه كار مردمي، جنبش‏هاي اسلامي را به سوي وحدت‏طلبي مذهبي و قومي سوق داد. به عنوان مثال، يكي از مواد بيانيه شش‏ماده‏اي مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق، بر وحدت اسلامي تكيه دارد. در مجموع، اين امر، جنبش‏هاي اسلامي سياسي را از اختلاف و تفرقه دور ساخته، آنها را از تشكيلات قوي‏تر، امكانات وسيع‏تر، حمايت گسترده‏تر و پايداري بيشتر برخوردار ساخت. (۴۱)
شكل ديگر تاثيرات انقلاب اسلامي ايران بر جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر، به تقليد شعارهاي انقلاب اسلامي از سوي جنبش‏گران مسلمان برمي‏گردد. مثلا، شعار مردم مسلمان معترض تركيه، قبل از كودتاي ۱۳۵۹ آن كشور، استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي بود. شهروندان كابل بر فراز بام منازل خود فرياد الله‏اكبر سرمي‏دادند، در پلاكاردهاي مسلمانان مصر شعار لاشرقيه و لاغربيه ديده شده است. مردم كشمير در راهپيمايي دويست‏هزار نفري ۱۳۶۹ شعار «الله‏اكبر» و «خميني رهبر» را مطرح كردند. جهاد اسلامي فلسطين بر آن است كه فلسطيني‏ها همان شعارهايي را سرمي‏دهند كه انقلاب اسلامي منادي آن بود. آنان با صداي بلند فرياد مي‏زنند: لااله الا الله، الله‏اكبر، پيروزي از آن اسلام است. درواقع، آنها شعارهاي قوم‏گرايي و الحادي را به يك‏سو انداختند، و شعارهاي انقلاب اسلامي را برگزيدند. در سال‏هاي ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۹ در خيابان‏هاي كيپ‏تاون افريقاي جنوبي شعار و نداي الله‏اكبر، بسيار شنيده شد. اين يادآور و مؤيد اين كلام رهبري انقلاب است كه فرياد الله‏اكبر مردم الجزاير بر شت‏بام‏ها درس گرفته از ملت انقلابي ايران است. (۴۲)
جنبش سياسي اسلامي معاصر به تاثير از انقلاب اسلامي ايران از مسجد سرچشمه مي‏گيرد و به مسجد و اماكن مقدسه ختم مي‏شود. حتي دانشجويان انقلابي، حركت‏هاي ضددولتي خود را در مسجد دانشگاه‏ها سامان مي‏دهند. بدين‏سان مساجد رونق تازه‏اي يافته‏اند، و مرتب بر ساخت مساجد تازه افزوده مي‏گردد. به عنوان مثال، تعداد مساجد ساخته‏شده در فلسطين، طي سال‏هاي ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹ سه‏برابر سال‏هاي قبل از آن بود. برنامه‏هاي مساجد نيز افزايش يافته; گفت‏وگوهاي سياسي در مساجد زياد شده; گرايش به مسجد و نمازهاي جمعه و جماعت فزوني گرفته و مساجد بيش از گذشته به مركز مخالفت‏هاي ضددولتي تبديل گرديده است. هسته‏هاي اصلي مبارزه از درون مساجد و با فكر و انديشه اسلامي شروع و گسترش مي‏يابد و مبارزات به شكلي مردمي و همه‏جانبه درآمده است. به همين دليل، دومين مرحله انتفاضه كه در ماه‏هاي پاياني ۱۳۷۹ شكل گرفت، به انتفاضهٔ‏الاقصي معروف است. قبل از آن نيز، به انتفاضه، انقلاب مساجد مي‏گفتند.
شايد به اين علت، امام جماعت مسجدالاقصي مي‏گويد: مسجد به صورت منبع الهام، ثبات و پيوستگي مبارزان فلسطيني عليه اشغال‏گران درآمده است. (۴۳)
از ديگر مظاهر انقلاب اسلامي ايران كه در پيروان جنبش‏هاي سياسي اسلامي معاصر ديده مي‏شود، حجاب است. با پيروزي انقلاب اسلامي، گرايش به حجاب اسلامي در اقصي‏نقاط جهان اسلام، فزوني گرفت. حتي در برخي از كشورهاي اسلامي چون لبنان و الجزاير، چادر كه سمبل حجاب ايراني است، مورد استفاده قرار گرفت. در تركيه، علي‏رغم مخالفت‏هاي دولتي، عايت‏حجاب رو به گسترش است. زنان فلسطيني گرايش بيشتري به حجاب پيدا كرده‏اند. در كنار آن، گرايش به نماز بيشتر شده; انتشار مجلات و نشريات اسلامي افزايش يافته و مشروب‏فروشي‏ها و مراكز فساد و فحشا فراوان مورد حمله قرار مي‏گيرند. حجاب اسلامي، حتي تا دل اروپا هم نفوذ كرده است; به گونه‏اي كه گرايش به حجاب در مدارس فرانسه و مخالفت مكرر دولت اين كشور با حجاب، پديده‏اي به نام جنگ روسري را پديد آورده است. (۴۴)
يكي ديگر از آثار فرهنگي انقلاب اسلامي ايران بر حركت‏هاي اسلامي و سياسي معاصر، تظاهرات به سبك ايران است كه در برخي از كشورهاي اسلامي اتفاق افتاد. مثلا مردم شهرهاي عراق، چون نجف و كربلا در تاييد انقلاب اسلامي ايران و به تاسي از آن، در روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷، تظاهراتي شبيه به ايران برپا نمودند. در پي آن، تظاهراتي به شكل ايران در شهرهاي كاظمين، الثوره، بغداد و دياله به رهبري آيت‏الله سيدمحمدباقر صدر برقرار شد. حتي در آغاز انتفاضه جديد مردم عراق، يعني در ۱۳۷۰، آنان همانند تظاهرات‏كنندگان ايراني مخالف شاه در سال‏هاي ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، شهر حلبچه را خميني‏شهر نام‏گذاري كردند، و كنترل شهرها را به دست گرفتند. شيعيان عربستان سعودي اندكي پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، در شهرهاي قطيف، صفرا، اباقيق، خنجي و شيهات دست‏به تظاهرات زدند. تظاهرات مشابهي در سال ۱۳۵۷ در شهرهاي قونيه، يوزكات و كوجائيلي تركيه صورت گرفت. اين روند، كم و بيش در سال‏هاي بعد نيز ادامه يافت. (۴۵)
شعارنويسي به شيوه مبارزان انقلابي ايران مورد توجه جنبش‏گران مسلمان است. به عنوان مثال، مردم مصر در مخالفت‏با رژيم مبارك، شعارهاي لااله الا الله، محمد رسول‏الله (ص) و آيات قرآن را بر روي شيشه اتومبيل مي‏نويسند. در نجف، شعارهايي از قبيل «بله به اسلام و نه به عفلق‏» بر روي ديوارها نوشته مي‏شد. در انتفاضه ۱۵ شعبان ۱۳۷۰ عراق، شعار «النجدي يا ايران‏» به چشم مي‏خورد. علاوه بر آن، اعلاميه‏ها، سخنراني‏ها و پوسترها به شكل مشابه آنچه در ايران اتفاق افتاد، در كشورهاي اسلامي چاپ و انتشار مي‏يابد. هنوز در منطقه شيعه‏نشين بيروت يعني ضاحيه، شعارهاي انقلاب اسلامي و تصاوير رهبري آن وجود دارد. (۴۶)
● بررسي يك نمونه
بهترين پاسخ به اين پرسش كه انقلاب اسلامي به چه ميزان بر جنبش‏هاي اسلامي معاصر تاثير گذاشته است، معرفي و توصيف مصاديق آن است. البته مصاديق متعددند، اما برخي از آنها داراي برجستگي بيشتري هستند. در اين مورد، لبنان و حزب‏الله برجسته‏ترين نمونه است.
بين ايرانيان و لبناني‏ها، علقه‏هاي فراواني چون پيوندهاي تاريخي علما و مردم جبل‏عامل با ايران دوران صفويه، فعاليت‏هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي روحاني بلندآوازه ايراني، امام موسي صدر به عنوان رهبر شيعيان لبنان، تشكيلات برجاي‏مانده از او يعني جنبش امل، حضور شيعيان بسيار در لبنان، وجود دشمن مشترك (اسرائيل)، حمله اسرائيل به جنوب لبنان، كمك‏هاي انسان‏دوستانه جمهوري اسلامي ايران به محرومان لبناني، مهاجرت و سكونت دائم تعدادي از اتباع لبنان در ايران و... وجود دارد. اين پيوندها باعث‏شده است كه انقلاب اسلامي ايران بيش از هرجا در لبنان مؤثر باشد. اين تاثير در زمينه‏هاي متعددي مشاهده مي‏شود. در زمينه فرهنگي، تعداد زيادي از تصاوير بزرگ امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري در نقاط مختلف لبنان به چشم مي‏خورد. بر روي ديوارهاي آن عكس شهدايي ديده مي‏شود كه جان خود را در راه مبارزه عليه امريكا و رژيم صهيونيستي (دشمن شماره يك ايران) از دست داده‏اند. مردان با ظواهر اسلامي در خيابان‏ها رفت‏وآمد مي‏كنند. زنان ملبس به حجاب اسلامي‏اند و در اجتماعات عمومي، جايگاه زنان از مردان جداست. مردم لبنان از دولت ايران به عنوان يك دولت انقلابي و اسلامي حمايت مي‏كنند. (۴۷)
در لبنان، حزب‏الله بيش از هر گروه سياسي اسلامي ديگر، تحت تاثير انقلاب اسلامي ايران قرار دارد. علاوه بر زمينه‏هاي مشترك موجود بين ايران و لبنان، انگيزه‏هاي ديگري موجب چنين تاثير شگرف شده است. اين انگيزه‏ها را مي‏توان در پذيرش رهبري انقلاب اسلامي به عنوان رهبر ديني و سياسي از سوي حزب‏الله و كمك‏هاي تسليحاتي، مالي و... ايران به حزب‏الله خلاصه كرد. همچنين حزب‏الله از لحاظ اقتصادي و اجتماعي با اعطاي كمك‏هاي تحصيلي به مستضعفان، توزيع داروي رايگان بين بيماران، تقسيم آب بين نيازمندان، ارائه خدمات درماني به محرومان، البته در پرتو حمايت ايران به‏شدت فعال است. در عين حال از لحاظ نظامي از اسلحه و جنگ جدا نيست. بلكه بر پايه اصل جهاد همواره آماده پاسخگويي به حمله احتمالي دشمن صهيونيستي است، و در اين‏باره، اعضاي حزب‏الله لبنان بر اساس شعار اسلامي امام خميني (ره) يعني اسرائيل بايد از بين برود، قسم ياد كرده‏اند كه جنگ با اسرائيل را تا آخرين لحظه ادامه دهند. در بعد فرهنگي، حزب‏الله شعارهايي را از انقلاب اسلامي به عاريت گرفته و سمبل‏هاي انقلاب اسلامي را نماد خود نيز مي‏داند. پيروزي حزب‏الله در دو دهه از فعاليتش عليه اسرائيل در مقايسه با فعاليت ۴۰ و ۵۰ساله ساف، نشان از سودمندي استفاده از شعارهاي اسلامي و جهاد مقدس عليه اشغال‏گران و عدم اتكا به كشورهاي ديگر در مبارزه ضداسرائيلي دارد. (۴۸)
حزب‏الله لبنان در بعد سياسي هم به‏شدت از انقلاب اسلامي ايران تاثير پذيرفته است، و برخلاف جنبش امل، رهبري انقلاب ايران را در دو بعد سياسي و مذهبي و بر پايه اصل ولايت مطلقه فقيه پذيرفته است. به همين جهت از مواضع منطقه‏اي و جهاني جمهوري اسلامي ايران حمايت مي‏كند، و در پي تاسيس حكومت اسلامي، مشابه جمهوري اسلامي در لبنان است. حسين موسوي رهبر جنبش امل اسلامي در اين‏باره مي‏گويد: «ما به جهان اعلام مي‏كنيم كه جمهوري اسلامي مادر ماست. دين ما، ملكه ما، خون ما و شريان حيات ماست.» (۴۹) در مجموع مي‏توان گفت كه علت توفيق حزب‏الله دو چيز است:
اولا، به مبارزه رنگ اسلامي زد، شعارهاي اسلامي برگزيد، عليه اشغال‏گران، اعلام جهاد كرد.
ثانيا، بدون اتكا به كشورهاي ديگر، مبارزه خود را اداره كرد و آن را به انجام رسانيد. هريك از اين دو علت، برگرفته از انقلاب اسلامي ايران است.
● فرجام سخن
انقلاب اسلامي تلاشي براي زنده كردن خدا در محور حيات انسان (۵۰) و نيز، روشي براي زندگي فراتر از همه اختلافات ملي، قومي و مذهبي بود. (۵۱) به بيان ديگر، انقلاب اسلامي از انقلاب‏هايي است كه حركت و آثارش در چهارچوب مرزهاي يك كشور خلاصه نمي‏شود، بلكه ديدگاه فراملي دارد. از اين رو، بر روي ملت‏ها حساس است و تمايل به فراگير شدن دارد. بنابراين، بر جنبش‏هاي اسلامي سياسي معاصر تاثير گذاشته، و به آنان جرات و جسارت مبارزه داده است، و به آنان مي‏گويد اسلام به ملتي خاص تعلق ندارد و هدف آن، نجات محرومان و مستضعفان است. نتيجه آن كه، انقلاب اسلامي چراغ رستگاري و نجات را برافراشته است، البته اين كه مسلمانان، به‏ويژه جنبش‏هاي اسلامي بتوانند از نور اين چراغ به هدايت و سعادت نايل آيند، به عوامل متعددي بستگي دارد كه مهم‏ترين آن، اراده و تلاش آنها در چهارچوب اسلام و با الگوگيري از انقلاب اسلامي است

نويسنده: مرتضي - شيرودي
پي‏نوشت‏ها:
۱. انورابوطه، «تاثير امام خميني (ره) و انقلاب اسلامي در انديشه و عملكرد جنبش جهاد اسلامي فلسطين‏» ، ترجمه مهدي سرحدي، فصل نامه حضور، شماره ۳۳ (پائيز ۱۳۷۹) ص ۹۸ - ۸۰.
۲. فصل‏نامه راهبرد، شماره ۱۲ (زمستان ۱۳۷۵) ص ۸.
۳. محمد جواد لاريجاني، مقولاتي در استراتژي ملي (تهران: ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۶۹)، ص ۶.
۴. فصل‏نامه راهبرد، شماره ۱۲ (زمستان ۱۳۷۵) ص ۱۰.
۵. امام خميني (ره)، وصيت نامه سياسي - الهي (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۶۸) ص ۷.
۶. انور جندي، اسلام و جهان معاصر، ترجمه حميد رضا آژير (مشهد: آستان قدس، ۱۳۷۱) ص ۲۶۰ - ۲۵۷.
۷. امام خميني (ره)، صحيفه نور، ۲۲ ج، ج ۲ (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۶۱) ص ۳۳.
۸. رسول جعفريان، مقالات تاريخي، ۷ ج، ج ۵ (قم: الهادي، ۱۳۷۸) ص ۲۳۸.
۹. جندي، همان.
۱۰. امام خميني (ره)، صحيفه نور، ج ۱۶، ص ۲۸۹.
۱۱. همان، ج ۲۰، ص ۶.
۱۲. جميله كديور، رويارويي انقلاب اسلامي و آمريكا (تهران: اطلاعات، ۱۳۷۲) ص ۹۹.
۱۳. همان، ص ۱۱۴ و ۱۰۰.
۱۴. امام خميني (ره)، صحيفه نور، ج ۶، ص ۷۶۸.
۱۵. فصل‏نامه حضور، شماره ۳۴ (زمستان ۱۳۷۹) ص ۱۴.
۱۶. جعفريان، همان، ص ۲۴۱.
۱۷. همان، ص ۲۴۳.
۱۸. همان، ص ۲۴۵.
۱۹. امام خميني (ره)، صحيفه نور، ج ۱۱، ص ۴۵.
۲۰. همان، ج ۱۳، ص ۲۶۳.
۲۱. همان، ص ۱۲۳.
۲۲. كيهان (۲۲ آذر ۱۳۶۹) ص ۱۲.
۲۳. جعفريان، همان، ص ۲۳۶.
۲۴. حسين كرهرودي، «انتفاضه فلسطين مولود اصول‏گرايي اسلامي معاصر» ، فصل‏نامه علوم سياسي، سال چهارم، شماره ۱۴ (تابستان ۱۳۸۰) ص ۱۹۹.
۲۵. كديور، همان، ص ۱۰۸.
۲۶. جعفريان، همان، ص ۲۴۷ و ۲۳۷.
۲۷. همان.
۲۸. محمد حسين جمشيدي، «ارتباط متقابل انقلاب اسلامي ايران و جنبش شيعيان عراق‏» ، مجموعه مقالات انقلاب اسلامي و ريشه‏هاي آن، ۲ ج، ج ۲ (قم: نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه‏ها، ۱۳۷۴) ۳۹۴ - ۳۹۱.
۲۹. جمهوري اسلامي (۴ بهمن ۱۳۷۱)، ص ۸.
۳۰. دستاوردهاي عظيم انقلاب شكوهمند اسلامي ايران در گستره جهان، ۲ ج، ج‏۲ (تهران: سازمان ارتباطات فرهنگي، بي‏تا) ص ۴۸ - ۳.
۳۱. جمعي از نويسندگان، انقلاب اسلامي چرايي و چگونگي رخداد آن (قم: نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه‏ها، ۱۳۷۸) ص ۲۱۳.
۳۲. جمشيدي، همان.
۳۳. حميد احمدي، «انقلاب اسلامي ايران و جنبش‏هاي اسلامي در خاورميانه عربي‏» ، مجموعه مقالات پيرامون جهان سوم (تهران: سفير، ۱۳۶۹) ص ۱۵۷ - ۱۱۷.
۳۴. دستاوردهاي عظيم انقلاب شكوهمند اسلامي ايران در گستره جهان، همان.
۳۵. كديور، همان.
۳۶. همان، ص ۱۱۴.
۳۷. هادي خسروشاهي، حركت‏هاي اسلامي در فلسطين (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ۱۳۷۰) ص ۱۴۳.
۳۸. كديور، همان، ص ۱۰۸. جعفريان، همان، ص ۲۴۷.
۳۹. كرهرودي، همان.
۴۰. جعفريان، همان.
۴۱. كرهرودي، همان، ص ۳۰۵.
۴۲. جمشيدي، همان. كرهرودي، همان، ص ۲۹۹. جمهوري اسلامي (۱۳/۷۶۳) ص ۸.
۴۳. كرهرودي، همان. مهدي حسني، فلسطين و صهيونيسم (قم: مركز تحقيقات اسلامي سپاه، ۱۳۷۶) ص ۸۱.
۴۴. دستاوردهاي عظيم انقلاب شكوهمند اسلامي ايران در گستره جهان، همان.
۴۵. همان.
۴۶. جمشيدي، همان; جعفريان، همان.
۴۷. دستاوردهاي عظيم انقلاب شكوهمند اسلامي ايران در گستره جهان، همان.
۴۸. همان.
۴۹. كديور، همان، ص ۱۱۶.
۵۰. فصل‏نامه حضور، شماره ۲۷ (بهار ۱۳۷۸) ص ۷۰.
۵۱. فصل‏نامه حضور، شماره ۳۴ (زمستان ۱۳۷۹) ص ۱۴.
باشگاه انديشه

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي و پايه هاي تفكر سياسي جديد
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
تاكنون انقلاب اسلامي از منظرهاي گوناگون مورد توجه قرار گرفته است. برخي افراد بر نسبت اين انقلاب با انقلابهاي ديگر دست گذاشته و نقاط اشتراك و افتراق ميان آنها را پررنگ كرده اند.
عده اي ديگر نقش آرمانهايي چون: عدالت، آزادي و استقلال را در اين انقلاب گسترش داده و گروهي ديگر بر نسبتهاي مختلفي كه اين انقلاب با جامعه، تاريخ، دين و اقتصاد دارد دست گذاشته اند.
در اين ميان يكي از مهمترين مؤلفه هايي كه در باب اين انقلاب بايد در نظر گرفته شود، نسبت انقلاب اسلامي و نظريه حكومت ديني است. در اين باره؛ به ذكر چند نكته مي پردازيم:
۱) شكي نيست، نسبت دين و سياست از همان اوان تشكيل اديان و بخصوص اديان ابراهيمي مورد توجه بوده است. در اين ميان، دين اسلام به دليل آنكه پيامبر آن حكومتي ديني را نيز تأسيس كرده، از جهت نسبت دين و حكومت ديني هميشه و همه جا زبانزد عام و خاص بوده است.
با تكيه بر اين نكته است كه همه افرادي كه در باب اديان تطبيقي به پژوهش مشغولند، مهمترين نقطه افتراق دين اسلام را با مسيحيت در اين مي دانند كه اسلام با جديت به مسايل اجتماعي، اقتصادي و سياسي پرداخته و ادبيات دين اسلام مشحون از آموزه هايي در اين باب است. اما در طول تاريخ اسلام بسياري از اين آموزه ها مورد غفلت واقع شده اند و يا اينكه دستاويز برخي از قدرتمندان بر ايجاد سيطره بر جوامع اسلامي قرار گرفته اند.
انقلاب اسلامي اما بنا داشت بار ديگر آموزه هاي اصيل اسلامي در باب مسايل و مضامين سياسي و اجتماعي و اقتصادي را پررنگ نمايد. اگر نگاهي به نظريه «ولايت فقيه» كه از سوي بنيانگذار انقلاب اسلامي ابراز شد بيندازيم، اين دغدغه به خوبي در آن هويدا و پيداست.
۲) انقلاب اسلامي در زمانه بخصوصي نضج گرفت. اين انقلاب در دوره اي سامان يافت كه اعتقاد به برخي از مؤلفه هاي مدرنيته چون جدايي دين و سياست به دليل رواج مكتبهاي مختلف پست مدرن سست شده بود. به همين جهت و به دليل نياز به ارائه نمونه و الگويي در باب نسبت اسلام و سياست، انقلاب اسلامي مجال بروز و نمود يافت.
شايد يكي از دلايلي كه انديشمندان پست مدرن معروفي چون «ميشل فوكو» به اين انقلاب توجه نشان دادند، اين بود كه انقلاب ما بنا داشت پايه هاي تفكر سياسي جديد را احيا كند.
همان طور كه برخي از پژوهشگران تصريح كرده اند، اين انقلاب البته با همه بنيادهاي تفكر غربي سر ستيز نداشت و تعدادي از مؤلفه هاي آن را مي پذيرفت.
به طورمثال، خود مفهوم انقلاب مفهومي است كه كمتر معادلي از آن در جهان قديم وجود دارد و همه نمادهاي آن در دل تمدن جديد و مدرنيته بروز يافته اند.
با اين همه، انقلاب اسلامي به تركيب و سنتزي مي انديشيد تا بتواند مؤلفه هاي اصيل اسلامي را با تعدادي از مشخصه هاي مثبت تمدن جديد در يك منظومه منسجم و واحد گرد هم آورد.
در عرصه سياست هم اين انقلاب همين هدف را پي جويي مي كرد و در نظريه حكومت ديني آن هم توسل و توجه به آموزه ها و اصول اسلامي وجود داشت و هم تعدادي از ابزارها و راهكارهاي جهان جديد براي تقسيم قدرت چون مفهوم حزب و تقسيم قوا در آن مشاهده مي شوند.
اساساً انقلاب اهداف سياسي خود را از متون و مضامين اسلامي گرفته و در مقام روش از انديشه هاي جديد استفاده كرده است. به همين دليل است كه مي گويند اين انقلاب، دل به سنت اسلامي و سر به تفكر جديد دارد. اين نكته دقيقاً در مورد شاخصهاي سياسي آن نيز صادق است.
۳) نمي توان به نظريه حكومت ديني انديشيد و از موانعي كه به صورت بالقوه و ممكن فراروي آن مطرحند به سادگي گذشت. شكي نيست، برهه و دوره ۲۹ ساله پس از انقلاب، زمانه خوبي است تا ما با تأمل ژرف بر آن، فراز و فرودهاي راهمان را در تحقق حكومت اصيل ديني پي جويي نماييم.
از نقاط فراز اين انقلاب مي توان به اصالت و ابتكار آن ، توجه به استقلال فكري و سياسي، تأمل بر مؤلفه هاي غني ديني و معنوي و همچنين ارائه تصوير جديد از اسلام به غربيان اشاره كرد. با اين همه، در اين مقطع بايد به يكي از مهمترين اين نقاط كه توجه به زيرساختهاي نظري حكومت ديني است بيشتر توجه كنيم؛ ما در اين زمينه با نقاط ضعفي هم روبه رو هستيم.
هرچند نمي توان تلاش و جد و جهد تعدادي از متفكران را براي پروبال دادن به نظريه هاي غني و ژرف در خصوص حكومت ديني ناديده گرفت، اما كمتر كسي است كه ترديد داشته باشد ما در اين عرصه يعني عرصه نظر، كمبودهاي بسياري داريم. كافي است نگاهي به نظريه مسلط سياسي جهان غرب يعني ليبراليسم بيندازيم تا دريابيم آنها تا چه اندازه در گسترش اين نظريه كوشيده اند و حتي مكتبهاي سياسي گوناگوني در ذيل اين نظريه مطرحند، ولي ما كمتر شاهد نظريه هاي متنوع و متكثردر اين عرصه يعني در باب حكومت ديني هستيم.
از سوي ديگر، براي تحقق اهداف مختلف حكومت ديني به افرادي توانمند و صاحب نظر نياز است كه نه تنها با مبادي ديني و مباني اسلامي آشنايي كاملي داشته باشند كه به ابزارهاي جديد نيز مسلط باشند و جهان جديد و لوازم آن را به خوبي بشناسند. از سوي ديگر، حكومت ديني به ساختارها و نهادهايي نياز دارد كه اين ساختارها مجزا و مستقل از توانمنديهاي فردي اشخاص كاركرد ويژه خود را به انجام برسانند. ما براي ايجاد اين نهادها هم با مشكلاتي روبه رو بوده ايم به عنوان مثال در تحقق گونه اي جامعه مدني ديني كه بتواند در نقش واسط ميان حاكميت و ملت ايفاي نقش كند، موفق نبوده ايم. راه انقلاب اسلامي و آينده نظريه حكومت ديني در توجه به اين آسيبها و نقاط فرود بستگي دارد و به همين دليل دردمندان و متفكران دلسوز بايد حساب جداگانه اي را براي آنها باز نمايند.

سپهر نيك گوهر
روزنامه قدس

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : انقلاب اسلامي و بازآفريني هويت اسلامي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
از ديدگاه نوشتار حاضر حركتي كه با محوريت انقلاب اسلامي در احياي هويت اسلامي شكل گرفته است، در شرايط جديد جهاني با توجه به دو پديده ظهور پسامدرنيسم و جهاني شدن از فرصتهاي بيشتري در آينده برخوردار خواهد بود.
هويت مبناي هم شناسي ورواشناسي انسانها بوده و تعيين كننده گرايشات و رفتارهاي آدميان است. به رغم ديدگاههاي گوناگون در چيستي هويت، هويت كانون تحليل هاي گفتماني نيز مي باشد. انقلاب اسلامي ايران به عنوان يك گفتمان توانست با تمسك به هويت اسلامي و احياي آن در ميان رقبا و جريانهاي مختلف معارض با رژيم پهلوي برتري يافته و پيروز شود. هويت اسلامي ريشه در صدر اسلام، شخص پيامبرص، آيين وي، قرآن كريم و نيز اهل بيت ع او دارد. هويت اسلامي امري رسوب شده و نهادينه شده در وجود مسلمانان بوده است و به رغم تفوق جريانات غربگرا در جهان اسلام، مردم مسلمان با تمسك به هويت اسلامي و احياي آن با رد هويتهاي تحميلي جديد، با بازگشت به هويت اسلامي انقلاب اسلامي را آفريدند. از سوي ديگر انقلاب اسلامي خود به احياي هويت اسلامي در جهان اسلام كمك نموده است. از ديدگاه نوشتار حاضر حركتي كه با محوريت انقلاب اسلامي در احياي هويت اسلامي شكل گرفته است، در شرايط جديد جهاني با توجه به دو پديده ظهور پسامدرنيسم و جهاني شدن از فرصتهاي بيشتري در آينده برخوردار خواهد بود.
●مقدمه
انقلاب اسلامي ايران در تاريخ معاصر نقطه عطفي در احياء و بازگشت مسلمانان به هويت اسلامي خويش است. ويژگي عمده و اساسي دوران معاصر چالشهاي بنيادين ناشي از تهاجم فرهنگ و تفكر مدرن غربي به جهان اسلام بوده است. جهان اسلام همانند ديگر مناطقي كه در طول دوره استعمار تحت سيطره و تسلط غربيان قرار گرفتند، چنين چالشهايي را در دو سدهٔ اخير تجربه كرده است. اين امر سبب گرديد تا بخش قابل توجهي از بدنه مفكره جوامع اسلامي مجذوب آرمانها و اصول دنياي غرب مدرن گشته و حتي شعار پيروي مطلق از دنياي غرب را در نظر و عمل مطرح سازند.
مهمترين نمود چالش فكري- فرهنگي دنياي غرب را مي­توان در بحران هويت جوامع اسلامي مشاهده كرد. تجزيه عمده قلمرو اسلامي در پي شكست دولت عثماني در جنگ جهاني نخست، و شيوع آموزه­ها و انديشه­هاي غربي از جمله ملي­گرايي سبب گرديد تا مسلمانان با حاشيه قرار دادن هويت مشترك اسلامي خويش عملا خود را با هويتهاي محلي- ملي تعريف نموده و قدمي ديگر از آرمان امت واحده اسلامي دور گردند. اگر كليت چالش فكري و فرهنگي غرب را نخستين چالش عمده هويت اسلامي در دوران معاصر بدانيم، بدون ترديد ملي­گرايي و ناسيوناليسم قرن بيستم نيز در راستاي سيطره تفكر و فرهنگ غربي، چالش نخست را تكيمل و عميقتر نموده است. به بيان ديگر، گفتمان مدرنيسم غربي به صورتي كه پس از معاهده وستفالي تجلي يافت، ملي­گرايي را در سراسر جهان ترويج نموده و آن را امري بديهي و ضروري معرفي قلمداد نمود. در جهان اسلام نيز دنياي استعماري غرب كوشيد تا به منظور تضعيف بيشتر و شكستن وحدت جهان اسلام و در راستاي سياست ايجاد تفرقه­ به ترويج ملي گرايي پرداخته و با برجسته ساختن هويت ملي در برابر هويت فراگير و مشترك اسلامي جهان اسلام را به خود مشغول داشته و از انديشه مقابله جويي با دشمن مشترك استعماري باز دارد. ظهور دولت- ملتهاي كوچك در قلب جهان اسلام با زوال امپراتوري عثماني و نيز تجزيه ديگر كشورهاي اسلامي در آفريقا، خاورميانه، شبه­قاره و جنوب شرق آسيا همگي در اين راستا قرار داشته است. تجزيه قلمرو اسلامي و تأسيس دولتهاي جديد، اما كوچك اسلامي مستلزم تعريف مجدد و تمايز ميان آنها بود. اين دولتها به دليل ابهامات ناشي از تقسيمات مرزي و حدود و ثغور قلمرو خويش كه استعمار نقش اساسي در آن ايفا داشته است، غالبا درگير منازعه با يكديگر بوده و در نتيجه نيازمند تعاريف جديدي از خود بودند تا از همتايان جديد و هم­كيشان قديمي خويش تمايز يابند. عملا هويت ملي به ياري آنان شتافت و آنها مشتاقانه از آموزه ­ملي­گرايي غربي تبعيت نمودند. نتيجه همگي اين تحولات افول هويتهاي غالب پيشين و ظهور هويتهاي جديد يا بازآفريني هويتهاي باستاني ماقبل اسلامي در جهان اسلام بود.
اما به رغم گذشت بيش از يك سده از حاشيه­اي شدن هويت اسلامي و تجربه ملي­گرايي و هويتهاي ناشي از آن در جهان اسلام، عملا مسلمانان نتوانستند هويت­هاي جديد را با هويت ديني خويش پيوند زده و در نتيجه گاه به گاه با بحرانهاي ناشي از آن مواجه بودند. تجربه تلخ تداوم استعمار و سيطره آنها بر بلاد اسلامي و عملكرد آنها به اشكال متفاوت در قالب استعمار جديد، رشد حركتهاي رهايي­بخش، ناكارآمدي دولتهاي دست­نشانده و وابسته غربي و در نهايت فرايند گسترش ارتباطات ميان بخشهاي از هم جدا افتاده امت اسلامي و بويژه بحرانهاي مشتركي چون تجربه اشغال فلسطين و اقدامات مشترك ناكام دولتهاي اسلامي در پي آن و در نهايت افول ايدئولوژيهايي چون سوسياليسم كه تا مدتي توانست برخي از مسلمانان را از بازگشت به هويت اسلامي باز دارد، همگي شرايط جديدي را در جهان اسلام بوجود آورد كه شعار احياي تفكر و هويت اسلامي كه در طول دو سده مبارزه مصلحان جهان اسلام سرداده شده بود، عملا در دهه­هاي انجامين سده بيستم به بار نشسته و مسلمانان تجربه جديدي از بازگشت به هويت اسلامي را در انقلاب اسلامي ايران شاهد باشند. چنين تجربه­اي به سرعت مورد توجه ديگر بخشهاي جهان اسلام قرار گرفت. در پي اين تحولات، غرب احياي هويت اسلامي را خطر جديدي پس از افول خطر بلوك شرق، پيشاروي خود احساس نمود. تحولات اواخر قرن بيستم و بحرانهاي دروني در مدرنيسم غربي و ظهور جريان در حال گسترش تفكر پسامدرن و نيز پديده جهاني شدن چنين وضعيتي را برجسته­تر و حادتر نموده است. چنين تحولاتي سبب گرديد كه آمريكائيان به عنوان مدعيان رهبري دنياي غرب از خطر جديد اسلامي در پي شكست بلوك شرق در جنگ سرد سخن گفته و ايده­هايي چون برخورد تمدنها را مطرح سازند و در پي آن با كمك به ظهور جريانهاي اسلامي افراطي چون طالبان و القاعده سعي نمودند از آنها در بدنام سازي جهان اسلام بهره جويند. چنين تحولاتي را مي­توان از جمله تبعات و آثار مستقيم يا غير مستقيم احياي هويت اسلامي دانست كه سرآغاز آن انقلاب اسلامي ايران بوده است.هويت اسلامي ريشه در صدر اسلام دارد. براي تعريف دقيق آن و چگونگي عملكرد انقلاب اسلامي در احياي آن در جهان اسلام ما نيازمند تعريف دقيق و تعيين مراد از هويت هستيم. از اين رو سعي خواهم كرد با مروري اجمالي بر تعاريف ونظريه­هاي هويت، با بهره­گيري از مفاهيم تحليل گفتمان لاكلا و موفه چگونگي احياي هويت اسلامي را در جهان امروز در پرتو انقلاب اسلامي ايران توضيح دهم.
●چيستي هويت: ديدگاهها و نگرشها
هويت يا “identity” هر چند مفهومي جديد است و در مطالعات جامعه شناختي دو سده اخير به يكي از مباحث مهم جامعه شناسي تبديل شده است، اما بحثي ريشه­دار در تاريخ بشري است و اديان، مكاتب و انديشمندان بسياري در صدد پاسخ بدان برآمده­اند. هويت در بردارنده دو بعد متناقض نماست: بعد همساني و بعد تمايز. اولين معناي آن بيانگر مفهوم تشابه مطلق است: اين با آن مشابه است. معناي دوم آن به مفهوم تمايز است كه با مروز زمان سازگاري و تداوم را فرض مي­گيرد. به اين ترتيب به مفهوم شباهت از دو زاويه مختلف راه مي­يابد و مفهوم هويت به طور هم زمان ميان افراد يا اشياء دو نسبت محتمل برقرار مي­سازد: از يك طرف شباهت و از طرف ديگر تفاوت (جنكينز، ۱۳۸۱: ۵).
در جامعه شناسي تعاريف مختلفي از هويت ارائه شده است. مانوئل كاستلز معتقد است: "هويت سرچشمه معنا و تجربه براي مردم است.... برداشت من از هويت، در صورتي كه سخن از كنشگران اجتماعي باشد، عبارت است از فرايند معناسازي بر اساس يك ويژگي فرهنگي يا مجموعه به هم پيوسته­اي از ويژگيهاي فرهنگي كه بر منابع معنايي ديگر اولويت داده مي شود." (كاستلز،۱۳۸۰،ج۲: ص۲۲). تاجفل هويت اجتماعي را با عضويت گروهي پيوند مي­زند و آن را متشكل از سه عنصر مي­داند: عنصر شناختي (آگاهي از اين كه فرد به يك گروه تعلق دارد)، عنصر ارزشي (فرضياتي در باره پيامدهاي ارزشي مثبت يا منفي عضويت گروهي)، و عنصر احساسي (احساسات نسبت به گروه و نسبت به افراد ديگري كه رابطه­اي خاص با آن گروه دارند). بر اين اساس هويت اجتماعي از ديدگاه تاجفل عبارتست از: "آن بخش از برداشت يك فرد از خود كه از آگاهي او نسبت به عضويت در گروه (هاي) اجتماعي همراه با اهميت ارزشي و احساسي منضم به آن عضويت سرچشمه مي­گيرد" (به نقل از: گل­محمدي، ۱۳۸۱: ۲۲۲).
در دائره المعارف علوم اجتماعي هويت چنين تعريف شده است: «هويت اجتماعي در كلي­ترين مفهوم آن به خودآگاهي يك شخص در ارتباط با ديگري اشاره دارد. با وجود اين در روانشناسي اجتماعي بر يك مفهوم خاص­تر، يعني خودآگاهي در چارچوب عضويت يك فرد در گروه­هاي اجتماعي مختلف، دلالت مي­كند.» (Kuper(s),۱۹۹۶:۷۸۹)
هويت با معنايي كه شخص براي زندگي خود مي­يابد، پيوند مستقيمي دارد. شايد بتوان اين نكته را با اصطلاح واژگان نهايي[۲] ريچارد رورتي بهتر توضيح داد. از نظر رورتي واژگان نهايي واژگاني است كه هنگامي كه از كساني خواسته مي­شود از اميد، عقايد و آرزوهايشان تبيين­هايي ارائه دهند، مجموعه­اي از كلمات و عبارات را دارند كه بدانها متوسل مي­شوند. اينها، همان واژگان نهايي هستند. ما داستان خودمان را بوسيله اين واژگان نقل مي­كنيم. آنها بدين دليل نهايي هستند كه فراتر از آنها تكرار مكررات، جزميت يا سكوت وجود دارد (Rorty,۱۹۸۹:۷۳). واژگان نهايي يك مسلمان همان اسلام است و از اين رو اسلام براي او هويت بخش است.
از منظري ديگر مي­توان از مفاهيم و چارچوبهاي تحليل گفتماني در تبيين مسأله هويت استفاده كرد. هويت در كانون مباحث تحليل گفتمان قرار دارد. عمده ترين مباحث تحليل گفتماني را در مباحث سياسي لاكلا و موفه با الهام از مباحث ديرينه شناسي و تبارشناسي فوكو ارائه نموده­اند. هر چند مناقشات جدي در مباني سازندگرايي اجتماعي[۳] و ضدمبناگرايي[۴] تحليلهاي متأخر گفتماني (نك: هوارث، از جمله رهيافت لاكلا و موفه وجود دارد، اما مي­توان از برخي از مفاهيم رهيافت آنها در تبيين بحث حاضر بهره گرفت. برخلاف نظريه­هاي كلاسيك عصر مدرن، هيچ كدام از رويكردهاي متأخر تحليل گفتمان نگرش سنتي به فرد به عنوان يك سوژه خودمختار را نمي‏پذيرند.
در تحليل گفتماني لاكلا و موفه سوژه، هويت خود را از طريق بازنمايي در يك گفتمان و انتساب به يك موقعيت گفتماني مي‏يابد. گفتمان‏ها با تشكيل زنجيره‏هاي هم‏ارزي و تفاوت[۵] كه در آنها نشانه‏ها مرتب شده و در تقابل با زنجيره‏هاي ديگر قرار مي‏گيرند هويت را به طور رابطه‏اي شكل مي‏دهند. منطق هم‏ارزي و تفاوت كه در قالب ايجاد زنجيره‏ي هويت‏هاي هم‏ارز در ميان عناصر مختلف عمل مي‏كند در پي تبيين روابط غيريت‏سازانه‏اي[۶] است كه ساختار فضاي سياسي حاكم بر جامعه آن را تعيين مي‏كند. در اين فرآيند، هويت‏هاي خاصي در كنار هم به صورت خطي مرتب مي‏شوند و در مقابل هويت‏هاي منفي ديگري قرار مي‏گيرند كه به نظر مي‏رسد تهديد كننده‏ي آنها باشند (دووس، ۲۰۰۳: ۱۶۵ ؟؟؟). تحليلهاي گفتماني براي بيان چگونگي ساخته شدن هويتها از مفهوم دريدايي بيرونِ سازنده[۷] بهره مي­گيرند. حدود يك گفتمان در ارتباط با بيرونِ تهديد كننده‏اي ساخته مي‏شوند كه هويت درون را مسدود مي‏كند، اما در عين حال پيش شرطي براي ساختنِ هويت درون است (Howarth,۲۰۰۰: ۴۳
از منظر تحليل گفتماني، هويت‏ها محصول و نمود عيني گفتمان‏ها بوده همانند آنها تغييرپذير هستند. در شكل‏گيري هويت گفتماني گروه، آن ديگري كه ما به واسطه‏ي در تقابل قرار دادن خود با آن، خود را مي‏شناسيم طرد مي‏شود و در عوض تفاوت‏هاي درون گروهي ناديده گرفته مي‏شوند... از اين رو تشكيل گروه عملي سياسي است (Jorgensen & Philips, ۲۰۰۲:۴۴).

تعريفي كه از انسان و افراد در درون يك گفتمان به صورت ايجابي شكل مي­گيرد، حاكي از مفصل بندي دروني آن گفتمان مي­باشد. هر گفتماني بر اساس چينش مفاهيم در درون مفصل­بندي آن و نيز نقش تأثير گذار دال مركزي آن تعاريف خاصي از هويت افراد و جايگاه و ويژگيهاي آنها ارائه مي­دهد. در گفتمان انقلاب اسلامي، اسلام دال مركزي قرار گرفته و در نتيجه نوع انسان شناسي و ويژگيهايي كه از انسان در آن مفصل بندي شكل مي گيرد، شاكله هويت افراد را رقم مي­زند. به تعبير بابي سعيد، "طرح اسلام­گرايي اساسا مصمم است كه از اسلام دال برتر نظم سياسي بسازد.... تبديل يك دال به دال برتر مساوي است با ايجاد وحدت و هويت يك كل و اجزايش. براي اسلام گرايان، دال برتر اسلام است" (بابي سعيد، ۱۳۷۸: ۵۷).
اسلام پيش از شكل­گيري گفتمان اسلام­گرايي يا انقلاب اسلامي، دال شناوري بوده است كه اسلام­گرايان سعي نمودند بر اساس منطق هم ارزي و تفاوت با معنابخشي به آن و مفصل­بندي مجدد آن در گفتمان خويش و در نهايت تبديل آن به يك دال مركزي هويت كلي گفتماني خود را شكل دهند. تمسك به اسلام از سوي مسلمانان در اينجا بر اساس منطق هم­ارزي آنها را در يك رديف قرار داده و منطق تفاوت نيز آنها را از انسان مدرن غربي متمايز مي­سازد. از اين رو در تعريف هويت اسلامي مي­بايست به دال مركزي اسلام و چگونگي مفصل بندي و چينش آن با نشانه­هاي ديگر در گفتمان اسلام­گرايي پرداخت. چنين تركيبي در درون خود ضمن تعريف هويت كلان گفتماني و نفي اغيار، ويژگيها و جايگاه افراد را در درون خود معين و مشخص خواهد نمود.
●خاستگاه و تكوّن هويت اسلامي
ريشه و خاستگاه هويت اسلامي را بايد در معنايي جست كه شخص خود را با پيوند زدن به پيام آسماني اسلام تعريف مي­كند. براي يافتن چنين تعريفي از هويت اسلامي مي­بايست چگونگي شكل­گيري نخستين جامعه اسلامي را در صدر اسلام جستجو كرد. جامعه اسلامي با نزول دعوت الهي و آغاز بعثت در سال ۱۳ قبل از هجرت آغاز گرديد. اجتماع كوچك سه نفري پيامبر گرامي اسلامص و دو نخستين پيرو وي، علي ع و خديجه ع، در هنگام نماز جماعت در كنار كعبه، اولين تجلي هويت اسلامي در مكه بود. كانون هويت جديد اسلامي نيز پذيرش و پيروي از دعوت محمدص، آخرين پيامبر الهي بود. با گسترش مسلمانان و هجرت پيامبر گرامي اسلامص به يثرب هويت اسلامي شكل تثبيت يافته­اي پيدا مي­كند و حتي نام نخستين جامعه اسلامي به مدينه الرسولص تغيير مي­يابد. در اينجاست كه خط مايز اسلام و شرك و كفر برجسته مي­گردد و عملا نزول سوره كافرون در مكه و نيز آيه برائت در مدينه تجلي بخش تمايز مسلمانان از مشركان مي­گردد. مسلمانان با نزول تدريجي قرآن هويت منسجم­تري يافته و چگونگي زندگي اسلامي را با تعاليم پيامبرص مي­آموزند. قرآن، شخص پيامبرص، و سنت وي در عصر رسالت همگي مرزهاي هويت مسلمانان را شكل مي­دادند. نفي محوريت تمايزات قبيله­اي و قومي- نژادي و محور قرار گرفتن تقوي و ايمان، امت واحده اسلامي را شكل داد كه تمايزات منطقه­اي قومي در آن حاشيه­­اي بود. چنين امتي مايه فخر و مباهات خدا و رسول او بود. هذه امتكم امه واحده و انا ربكم فاعبدون (انبياء- ۹۲).
با درگذشت پيامبر گرامي اسلام و بروز اختلاف ميان مسلمانان طبق منطق تفاوت جهان شيعي و سني هويتهاي متمايزي در درون گفتمان اسلامي يافتند. مبناي چنين تمايزي نيز نقش و جايگاه اهل بيت ع و جانشيني آنان از پيامبر گرامي اسلام ص بود. از منظر شيعيان آنچه در ساختار هويت اسلامي برجسته بود و سفارش أكيد پيامبر گرامي اسلامص را در پي داشت توصيه به همراهي قرآن و عترت ع در كانون حيات و هويت اسلامي است. تمسك به كتاب و عترتع در سنت اسلامي نشانگر نقش كانوني آنها در ساختار هويت اسلامي است.
هر چند پس از پيامبرص خلافت اسلامي سعي نمود با ادعاي جانشيني پيامبرص قلمرو و هويت اسلامي را تجلي دهد، اما واقعيت اين است كه نهاد خلافت نتوانست عملا بازتاب و جامع دو عنصر اصلي هويت اسلامي يعني كتاب و عترت باشد و در نتيجه با جدا افتادن آن دو، هويت اسلامي نيز دستخوش بحرانها و ناخالصيهايي گرديد كه سرآغاز آن به نخستين روزهاي رحلت پيامبر اسلامص برمي­گشت. البته در جهان شيعي برخلاف جهان غالب سنّي كه كانون هويت اسلامي را پس از پيامبرص در نهاد خلافت و شريعت يا سنت او مي­جست (نك: بابي سعيد،۱۳۷۹: ۶۴-۶۸)، شيعه بر عمل به توصيه پيامبر گرامي اسلامي اصرار مي­ورزيد و هويت اسلامي را در قرآن و عترت ع جستجو مي­كرد. حديث شريف نبويص در تأكيد بر شناخت امام زمان را مي­بايست در اين راستا توضيح داد. حديث شريف ضرورت معرفت امام در كتب فريقين نقل شده است. طبق اين حديث پيامبر گرامي اسلامص فرمودند: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه (النعماني، بي­­تا:۱۲۹)، يعني هرآنكه از دنيا برود اما امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلي مرده است. چنين تأكيدي بر شناخت امام زمانه، تأكيدي بر روايت ثقلين است و نشان مي­دهد كه معرفت امام كانون هويت اسلامي را تشكيل مي­دهد.
به رغم تمايز هويت شيعي و سني در جهان اسلام، چنين تمايزي بر اساس منطق هم ارزي و تفاوت در رويارويي با رقيب يا دشمن مشترك به مثابه "غير"، حاشيه­اي گشته و عملا هويت مشترك اسلامي مورد تمسك قرار مي­گيرد. شايد بتوان از اين طريق منطق همدلي و همراهي مسلمانان سني را در جهان اسلام با انقلاب اسلامي ايران درك نموده و توضيح داد. نتيجه آنست كه جهان اسلام از منظر تحليل گفتمان لاكلا و موفه به مثابه امت واحده­اي تلقي مي­شود كه در باور و تمسك به پيام آسماني اسلام و تعاليم حضرت محمد ص با يكديگر همدلي و اشتراك دارند.
●چالشهاي هويت اسلامي در جهان معاصر
فرايند احياي هويت اسلامي را در عصر حاضر مي­بايست در راستاي چالشهاي شكل گرفته بر هويت اسلامي توضيح داد. بدون ترديد هويت اسلامي در طول تاريخ با چالشهاي مختلفي مواجه گشته است و هر كدام از آنها نيز تأثيرات خاص اما محدود خود را بر هويت اسلامي گذارده­اند. سرآغاز چنين تأثيراتي را مي­توان در خود صدر اسلام جستجو نمود كه با ارتحال پيامبر گرامي اسلامص و در فرايند عادي شدن اقتدار فرهمند پيامبرص در نگرش غالب سني، عناصري از سنن جاهلي در وضعيت بازگشت قرار گرفتند. چنين عناصر هويت بخش عصر جاهلي در فرايند دعوت پيامبر و با خصلت سنت شكني رهبري فرهمند ايشان نفي شده بودند ( ؟؟See: Dabashi,). اما چنانكه وبر بخوبي توضيح مي­دهد (وبر، ۱۳۷۴: ۴۰۲)، فرايند عادي شدن رهبري فرهمند در برخي موارد با بازگشت عناصر سنتي قبل از وي همراه است. شايد بتوان ملموس­ترين و سريعترين نمود چنين بازگشتي را، فراتر از نمودهاي اساسي آن در عصر امويان، در انتقال محل تجمع مسلمانان در مسجد در عصر پيامبرص به سقيفه بني­ساعده در نخستين روز ارتحال ايشان دانست.
در طول تاريخ اسلام چالشهاي مختلفي پيشاروي هويت اسلامي قرار گرفته است. برخي از چنين چالشهايي را مي­توان در بحران خلافت، روريارويي تمدن اسلامي با تمدنهايي ديگر چون تمدن ايران باستان و يونان باستان و بعدها تهاجم مغول به جهان اسلام مشاهده كرد (نك: ولايتي،۱۳۷۸). هيچكدام از چالشهاي فوق عملا نتوانستند اساس هويت اسلامي را به چالش كشيده و تمدن و فرهنگ اسلامي توانست براحتي بر چالشهاي فوق فائق آمده و به بازسازي خود بپردازد. به بيان ديگر هويت اسلامي در مواجهه با چنين چالشهايي تداوم خود را حفظ نموده و خود را بازسازي و احيا مي­نمود. برجسته­ترين نمود چنين پايداري را مي­توان در تهاجم مغول مشاهده كرد. به رغم شكست مسلمانان در برابر تهاجم مغول آنان به دليل تفوق فرهنگي و تمدني خود توانستند براحتي و به سرعت مهاجمان و فاتحان نافرهيخته خود را در خود جذب و هضم نموده و به رغم مغلوب بودن در عرصه نظامي در عرصه فرهنگ و هويت غالب باشند (لويس، ۱۳۷۸: ۳۳).
اما اساسي­ترين چالش را براي فرهنگ و هويت اسلامي مي­بايست در تهاجم فراگير و همه جانبه غرب مدرن به جهان اسلام جستجو كرد. بر خلاف مهاجمان پيشين غربيان هرگز همچون مغولان نوآموزان مستعدي براي فرهنگ و تمدن اسلامي در نيامده بلكه اساس فرهنگ و تمدن اسلامي را به چالش كشيدند. برخي به درستي بر ويژگي دو چالش معاصر براي فرهنگ و تمدن اسلامي اشاره كرده­اند. اين دو چالش انحطاط تمدن اسلامي و نيز تهاجم فراگير دنياي غرب مدرن به جهان اسلامي مي­­باشد (نك: موثقي، ۱۳۷۴: ۹۴). از اين حيث چالشهاي عمده و اساسي پيشاروي جهان اسلام را در طول قرون گذشته مي­توان صرفا در چالش نظامي، سوء عملكرد حاكمان و نيز اختلافات فرقه­اي و گاه قومي دانست. در تمامي اين دوران اسلام تنها راه حل باقي ماند. هر چند بر سر تفسير و تأويل صحيح آموزه­هاي اسلامي اختلافات جدي نيز بروز كرده است. اما در تمامي اين دوران مسأله اصلي و مركزي اسلام بوده است.
به رغم وجود چالشهاي متعدد و متنوع بر جهان اسلام در طول تاريخ اسلام، جهان اسلام در مواجهه با چالش دنياي مدرن غرب با چالشي اساسا متفاوت روبرو گشت. چالش تهاجم غرب مدرن اساس تمدن اسلامي را به چالش كشيد. اگر بخواهيم چالش مدرنيسم غربي را در جهان اسلام به شيوه­اي عميقتر و با الهام از مباحث انديشمندان پسامدرن توضيح دهيم، چالش اساسي مدرنيسم غربي بر جهان اسلام را مي­بايست با بهره­گيري از اصطلاح واژگان نهايي رورتي توضيح دهيم. واژگان نهايي رورتي با دال مركزي لاكلا و موفه در تقارن مي­باشد. چنانكه گذشت واژگان نهايي آخرين كلمه و در واقع برترين كلمه­اي است كه در كانون هويت انسانها قرار مي­گيرد. از اين حيث مدرنيسم غربي كلمه نهايي مسلمانان را به چالش كشيد. چنين چالشي سبب گرديد تا بخش تحصيلكرده و فرهيخته جهان اسلام در راه نهايي بودن اسلام به ترديد افتاده و حتي برخي راه حل نهايي را نه در اسلام، بلكه در پيروي از تمدن و فرهنگ غربي جستجو كنند. هر چند بدنه اصلي جامعه اسلامي همراه با نهادهاي ديني و حوزوي وفادار به هويت اسلامي باقي ماندند، اما بدنه سازمان دهنده و تدبير كننده جوامع اسلامي عملا به ترديد افتاده و برخي رنگ و بوي غربي گرفته و به انفعال و خودباختگي در برابر غرب افتادند و برخي ديگر چاره را در بازگشت به عصر باستاني ماقبل اسلامي جستجو كنند.
چنين وضعيتي را مي­توان وضعيت مواجهه يا تجربه جهان اسلام با مسأله انحطاط دانست. معيار انحطاط در اينجا به معنايي كه نظريه­پرداز نظريه­هاي زوال و انحطاط مطرح كرده­ است، نمي­باشد (طباطبايي، ۱۳۷۳و۱۳۸۰). از ديدگاه وي جدا شدن ايرانيان از مباحث فلسفي و غلبه قشري­گري ظاهرگراي ديني شاخص انحطاط و زوال است، اما از منظر تحليل گفتمان چنين شاخصه­اي را نمي­توان پذيرفت. بقا و تداوم يك تمدن تا زماني كه كانون و محور آن تمدن پابرجا باشد، پذيرفته است. از اين حيث شايد بتوان مفهوم انحطاط را در تحليل گفتماني همسان با نظريه چالش و پاسخ توين­بي در مباحث فلسفه تاريخ مشابه دانست كه معيار تداوم يك تمدن صرفا در توان مواجه و پاسخگويي آن به چالشهاي پيشاروي و به بيان ديگر توان يك تمدن در تداوم و حفظ انسجام خود در مواجه با بحرانها جستجو مي­شود (نك: ادواردز، ۱۳۷۵: ۳۱۳-۳۲۱ ). از اين حيث تا زماني كه تمدن و فرهنگ اسلامي توانسته­ است در اذهان مسلمانان واژگان نهايي بودن خود را حفظ كند، تداوم دارد. انحطاط زماني تجلي مي­يابد كه واژگان نهايي دچار دگرگوني و تغيير گردد. از اين حيث عملا مدرنيسم غربي توانسته است در دو سده اخير واژگان نهايي مسلمانان را به چالش كشيده و آنها را مورد ترديد قرار داده يا موجب تسليم برخي از آنان در برابر غرب گردد.
ر چند چالش مدرنيسم غربي چالشي اساسي براي تمدن اسلامي به شمار مي­رفت، اما به تبع آن چالشهاي فرعي ديگري نيز در جهان اسلام رخ نموده است. نخستين چالش فرعي چالش تجزيه جهان اسلام به دولت ملتهاي كوچك در جهان اسلام است. هر چند اقدامات سياسي ونظامي استعمارگران در تجزيه جهان اسلام نقش اساسي داشته است، اما مهم­ترين چالش تمدن اسلامي ظهور ملي­گرايي در جهان اسلام بوده است. اگر تجزيه سياسي و نظامي جهان اسلام امري قهري بود و چندان بنياد هويت اسلامي را هدف قرار نمي­داد، اما ملي­گرايي سبب تجزيه ماهوي جهان اسلام و به چالش كشيده شدن هويت اسلامي ­گرديد. ملي­گرايي خود از دست آوردهاي دنياي مدرن غرب محسوب مي­شود و رواج آن در جهان اسلام سبب حاشيه­اي شدن هويت اسلامي ­گرديد. اگر در روزگار گذشته جهان اسلام حداقل داراي وحدت صوري بود و مسلمانان امت واحده اسلامي را تشكيل مي­دادند، ملي­گرايي سبب اولويت قرار گرفتن هويت سرزميني بر هويت اسلامي گرديد و جهان يكپارچه اسلام از منظر عقيدتي، به قلمروهاي هويتي مختلف تجزيه شد.
●اسلام گرايي معاصر و احياي هويت اسلامي
هويتها هر چند امري زوال پذير تلقي مي­شوند، اما همواره عناصري از هويتهاي غالب به رغم دگرگوني هويت انسانها در كانون هستي انسانها باقي مي­ماند. هويتهاي تثبيت شده به گذشته و سنت يك جامعه تعلق دارند. هويتها در شرايط به چالش كشيده شدن هر چند از ضمير خودآگاه انسانها حذف مي­شوند اما ريشه­هاي آن را مي­توان در كانون وجود انسانها جستجو كرد. از منظري ديگر اگر هويت انسانها با ساختار وجودي بشر يا همان آموزه فطرت سازگاري داشته باشد، چنين پايداري و رسوخ هويتهاي اصيل بيشتر بوده و بنيادي­تر خواهد بود. در چنين وضعيتي مي­توان از هويتهاي اصيل در برابر هويتهاي غير اصيل سخن گفت. اسلام ديني است كه بر اساس فطرت پاك انساني بنا شده است. از اين رو يك مسلمان گرايش طبيعي به آن در وجود خويش احساس مي­كند و هويت اسلامي را مي­توان هويتي ريشه­دار در انسانها دانست.
شايد بتوان قدرت و نقش اسلام را در هويت بخشي به انسانها، فراتر از سازگاري آن با ساختار وجود آدمي، در قدرت معنادهي دين براي انسانها نيز دانست. از اين منظر دين نقشي اساسي در زندگي انسانها ايفا مي­كند. براون سعي نموده است نقش دين را از منظر قدرت انگاره پردازي[۸] آن در ميان انسانها مورد بررسي قرار دهد. براون در بررسي وضعيت آينده جهان بر اين نكته تأكيد نموده است. او بر اين باور است كه توانايي يك دولت در كسب برتري در منازعات با رقباي خود به قدرت خيره كننده انديشه­هايي بستگي دارد كه ضمن پيوند افراد متعلق به اجتماعات مختلف، آنان را وا مي دارد تا تمايلات، امنيت شخصي و حتي زندگي خود را در راه دفاع از دولت خود فدا كنند. اين كه چه كسي در تمامي موضوعات و مسائل به تبعيت از چه انديشه­اي فردي مي پردازد تنها از طريق جوامع انگاره پردازي كه در سراسر گيتي گسترش يافته و با درنورديدن مرزها برخي از منسجم ترين جوامع را در جهان تشكيل داده­اند، مشخص مي­شود (Brown, ۱۹۹۵: ۱۵۷؛ به نقل از هينس: ۶۸-۶۹).
هويت اسلامي و وضعيت آن را در تعيين هويت اسلامي بخوبي مي­توان بر اساس مفاهيم هوسرل توضيح داد. براي اين منظور مي­توان از دو واژگان رسوب شدن[۹] و احياء[۱۰] استفاده كرد. چنين واژگاني بعدها توسط لاكلا و موفه نيز مورد بهره برداري قرار گرفته است (See: Laclau & Mouffe: ۲۰۰۱: IX). رسوب شدن حاكي از وضعيتي است كه طي آن امور جديد به تدريج عادي شده و به بخشي از زندگي روزمره انسانها تبديل مي­شوند. رسوب شدن نقطه مقابل فعال سازي مجدد يا احياء است. فعال سازي مجدد بيانگر وضعيتي است كه در آن رسوب شدن و انجماد مورد انتقاد قرار مي­گيرد. فعال سازي مجدد بيانگر انتقاد از تحقق رويدادي است كه ما آن را طبيعي فرض مي­كنيم (Husserl,۱۹۷۰,۲۶۹-۹۹ ؛ به نقل از بابي سعيد، ۱۳۷۹: ۲۷).
بر اساس چنين نگرشي طي تاريخ اسلام هويت اسلامي در وجود مسلمانان نهادينه شده و رسوب گشته و به تعبير رورتي اسلام به عنوان واژگان نهايي مسلمانان در ذهن مسلمانان تثبيت يافته است. چالش دنياي جديد با تحميل هويتهاي جديد عملا موجب به هم خوردن وضعيت تثبيت هويت اسلامي گرديد. بابي سعيد اين نكته را بخوبي با پيدايش كماليسم در جهان اسلام كه در صدد تحميل مدرنيسم در جهان اسلام بود، توضيح مي­دهد. مهم ترين اقدامات كمال آتا تورك به عنوان بنيانگذار كماليسم كنارگذاردن و حذف دالهاي اصلي هويت اسلامي از زندگي مسلمانان بود. اين دالها در جهان سني بتدريج پس از نقش بنيانگذاري پيامبر اسلام در نهاد خلافت و شريعت اسلامي تبلور يافته بود. كمال با اتكاء بر قدرت و سيطره خويش عملا با الغاي خلافت و كنارگذاردن شريعت از عرصه اجتماعي هر دو دال اصلي هويت اسلامي به چالش كشيده و در نتيجه هويت رسوب شده مسلمانان را مجدد فعل ساخت. اوج فعاليت مجدد هويت اسلامي را مي­توان در ظهور پديده اسلام گرايي توضيح داد (بابي سعيد، همان:۷۴-۸۲). اسلام گرايي از اين حيث ثمره بازگشت و احياي هويت اسلامي بوده است.
●انقلاب اسلامي ايران و هويت اسلامي
طبق تحليل گفتماني مي­توان توضيح داد كه چگونه انقلاب اسلامي ايران نمود بارزي از احياي هويت در جهان اسلام بوده است. براي توضيح اين نكته مي­بايست به استراتژي رژيم پهلوي در هويت زدايي از مسلمانان پرداخت. بدون ترديد آشنايي ايرانيان با تجدد و مفاهيم و آموزه­هاي آن به بيش از يكصد سال اخير و بويژه واقعه مشروطه خواهي برمي­گردد. اما به نظر مي­رسد فرايند امور در مشروطه لزوما به نفي هويت اسلامي نياجاميد. در نهايت علماي شيعي در نجف و ايران تلاشي نظري براي آشتي مشروطه خواهي با آموزه­هاي اسلامي از خود نشان دادند. از اين حيث مشروطه خواهي جزوي از هويت اسلامي و سازگار با آن تلقي مي­گرديد. وجود نهاد نظارتي مجتهدان شيعي در نظارت بر قوانين مجلس كه در اصل دوم متمم قانون اساسي مشروطيت انعكاس يافته بود، نشانگر تداوم هويت اسلامي است. البته بدون ترديد فرايند امور در طول دوره پهلوي اول و دوم به تدريج به سمت حذف هويت اسلامي پيش رفت. اقدامات رضاشاه در كشف حجاب در دو مرحله (۱۳۰۷ و ۱۳۱۴) و نيز استراتژي فرهنگي وي در اسلام­زدايي در راستاي ادامه سياستهاي آتاتورك در ايران همگي نمودهايي از به چالش كشيده شدن هويت اسلامي بود. چنين فرايندي عملا را به فعال سازي مجدد و احياء هويت اسلامي رسوب شده مي­انجاميد. هر چند سيطره و قدرت پهلوي اجازه ظهور هويت اسلامي را در پهلوي اول نمي­داد، اما در پهلوي دوم عملا زمينه­هاي ظهور هويت اسلامي فراهم آمد.
احياي هويت اسلامي در ايران را مي­بايست همراه با سياستهاي دستوري غرب براي نوسازي در ايران دانست. تجربه نقش روحانيت شيعي در اداره حركتهاي مردمي در جنبش مشروطه و نهضت ملي شدن نفت، همگي نمودهاي بارزي از ريشه­دار بودن هويت اسلامي يا به تعبير دقيقتر وضعيت رسوب­شدگي هويت اسلامي در وجود مسلمانان بوده است.
اصلاحات تحميلي دهه چهل ايران كه با روي كارآمدن كندي در راستاي تغيير استراتژي آمريكا در ماوراء بحار صورت مي­گرفت، سبب شد كه هويت اسلامي به صورت آشكارتري به چالش كشيده شود. شايد بتوان در نگاهي نمادين و نشانه­شناختي حذف سوگند به قرآن را از شرايط انجمنهاي ايالتي و ولايتي نمود بارزي از اسلام زدايي از هويت ايرانيان دانست. اقدامات ديگري چون ستيز با مذهب و روحانيون، كاپيتولاسيون و عوامل ديگر در اين دوره سبب فعال سازي مجدد هويت اسلامي گرديد. همانگونه كه اقدامات كمال آتا تورك زمينه ساز فعال شدن هويت اسلامي در نيمه دوم قرن بيستم گرديد، سياستهاي پهلوي­ها نيز عملا چنين زمينه­اي را در ايران فراهم ساخت.
به رغم كنترل و مهار قيام ۱۵ خرداد در دهه ۴۰، پيدايش زمينه­هاي بحران و بي­قراري[۱۱] در دهه ۱۳۵۰ در رژيم پهلوي و نيز تداوم سياستهاي پهلوي در اسلام زدايي از هويت ايرانيان كه با تغيير مبدأ تاريخ از هجري به شاهنشاهي صورت گرفت، زمينه احياي هويت اسلامي را بيشتر فراهم نمود. براي توضيح چگونگي زمينه­هاي احياي هويت اسلامي در اين دروان مي­بايست مجددا با استفاده از مفاهيم لاكلا و موفه، به دلايل تفوق و برتري اسلام گرايي در مبارزات مردم ايران با رژيم پهلوي پرداخت. بدون ترديد در ايران دهه­هاي ۴۰ و ۵۰ گفتمانهاي مختلفي در معارضه با رژيم پهلوي قرار داشتند. حتي برخي از اين گفتمانها، هماننند گفتمان چپ­گرايي، به دليل حمايتهاي خارجي از آنها شانس بيشتري براي موفقيت داشتند. اما با اين حال هيچ كدام نتوانستند رهبري قيام مردمي ايران را در اختيار گرفته و امور را در كنترل خويش بگيرند.
علت تفوق گفتمان اسلام گرايي از اين حيث با مفاهيم در دسترس بودن و اعتبار قابل توضيح است. بابي سعيد سعي نموده است، اين نكته را توضيح و بسط دهد. از اين منظر با تضعيف گفتمان مسلط گفتمانهايي كه بتوانند ضمن در دسترس بودن، معنا و هويتي قابل قبول و معتبر براي انسانهاي دچار بحران ارائه نمايند، از فرصت و شانس برتري براي پذيرش و در نتيجه غلبه يابي برخوردار مي­شوند. لاكلا در تقابل بين گفتمانها معتقد است گفتماني در شرايط بحراني مي تواند به حفظ و بازتوليد خود بپردازد كه از اين دو ويژگي برخوردار باشند (Laclau,۱۹۹۰:۶۶). در دسترس بودن بدان معناست كه در فضاي بحراني كنشگران اجتماعي مي توانند آن را بيابند و بدان تمسك جويند. چنين ويژگي مستلزم وجود زمينه­ها و ريشه­هايي از گفتمان در دسترس متناسب با هويت رسوب شده كنشگران مي باشد. كنشگران در صورتي به گفتمانهاي در دسترس تمسك مي­كنند كه آن را معتبر نيز بدانند. يعني از بين وضعيت هاي موجود تنها آن گفتمان را پاسخگوي نياز خود و حل بحران بيابند.
بابي سعيد به وجود گفتمانهاي مختلف در ايران در آستان? انقلاب اشاره مي­كند. " قبل از انقلاب ايران، گفتمانهاي كمونيستي، آزادي خواهي و ملي­گرايي در دسترس بودند" (بابي سعيد، همان: ۸۴). شرايط برتري اسلام­گرايان را در ايران در آستانه انقلاب اسلامي فارغ از دلايل ديني- كلامي، مي­توان اعتبار آن در نزد توده­هاي مردم مسلمان در جهان اسلام دانست. البته اعتبار گفتمان اسلام­گرايي را در اين مقطع مي­بايست در قابليت و توانايي آن در شكست هژموني پيشين و ارائه خود به عنوان گفتمان برتر و جديد نيز جستجو كرد. بابي سعيد تلاش نموده است نشان دهد كه چرا تنها اسلام­گرايان و نه ديگر گفتمانها توانايي شكستن هژموني پيشين را داشته و در نتيجه توانستند اعتبار لازم را در جهان اسلام عملا كسب نمايند (همان: ۹۰). اين ويژگيها حاكي از اهميت عنصر هويت در پيروزي انقلاب اسلامي ايران مي­باشد. از اين جهت است كه انقلاب اسلامي ايران توانست توجه جدي برخي از انديشمندان پسامدرن مثل فوكو را به خود جلب نمايد (نك: تاجيك، ۱۳۷۸).
●انقلاب اسلامي و احياي هويت اسلامي در جهان اسلام
هويت خود عامل تفوق و پيروزي انقلاب اسلامي بوده است. اما از منظري ديگر پيروزي انقلاب اسلامي در ايران خود موجب احياي هويت اسلامي در جهان اسلام نيز گشته است. انقلاب­ها بازتابهاي مختلفي در اقصي نقاط جهان دارند. بيشترين تأثير انقلابها را مي­بايست در مناطق فرهنگي مشترك جستجو كرد. جهان اسلام به عنوان زمينه فرهنگي مشترك با مردم ايران، تحت تأثير انقلاب اسلامي ايران قرار گرفته است. نمودهاي چنين تأثيري را مي­توان در رشد و گسترش حركتهاي اسلامي همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي ايران مشاهده كرد.
به رغم ادعاهاي برخي از تحليلگران غربي در ناكامي و شكست اسلام سياسي (روآ، ۱۳۷۸)، اسلام سياسي در چند دهه اخير رشد روزافزوني داشته است. ظهور جريانهاي اسلام­گرا در فلسطين، لبنان، تركيه، كشورهاي آفريقايي مثل سودان، پاكستان و شبه قاره، جنوب شرق آسيا، و ديگر مناطق جهان اسلام همگي به عنوان نمودهاي بارزي از احياي هويت اسلامي در جهان اسلام به جهاتي حاكي از بازتابهاي انقلاب اسلامي مي­باشد. افول ايدئولوژي ماركسيستي و بحران در نظامهاي ليبرال دموكراسي همگي زمينه رشد اسلام­گرايي را در جهان اسلام فراهم كرده است

برخي از محققان غربي انقلاب اسلامي ايران سعي نموده­اند در مطالعه بازتابهاي آن با بررسي جزئيات حركتهاي اسلامي در جهان اسلام، تأثير انقلاب اسلامي را در جهان اسلام ناچيز جلوه دهند. لانگ يكي از نويسندگان مجموعه مقالات كتاب انقلاب ايران و بازتاب جهاني آن، با ردّ ارزيابي شتابزده از خطر نفوذ انقلاب اسلامي ايران در خاورميانه عربي، استنتاج مي­كند كه "مسلمانان سني خليج [فارس] پذيرش چنداني نسبت به جنبشهاي انقلابي به عنوان ابزاري براي ابراز نارضايتي نشان نداده­اند. در حالي كه انقلاب ايران موجب بيداري بسياري از شيعيان شد و بويژه به نسل جوان تر آگاهي سياسي و جرأت بيشتري نسبت به هويت و حقوق خود بخشيد، اما بازتاب فكري وا عتقادي ايران محدود بوده است" (اسپوزيتو،۱۳۸۲: ۲۰). اسپوزيتو و پيسكاتوري در فصل پاياني اين كتاب تأثيرات انقلاب اسلامي ايران را بر جهان اسلام از چهار سنخ دانسته­اند. تأثير ملموس و چشمگير (در لبنان و بحرين)، الگودهي و تشويق جريانات اسلامي كشورها و شتاب بخشيدن به آنها (در كشورهايي مثل مصر، تونس، نيجريه، پاكستان و فيليپين)، تأثيرگذاري عام و فراخ در برانگيختن ايدئولوژي و تفكر سياسي اسلامي (در مصر سودان مالزي و اندونزي)، و در نهايت، بهانه­گيري هاي برخي از دولتهاي اسلامي به دليل ترس از انقلاب اسلامي براي مهار و سركوب مخالفان اسلام­گرا (در عراق، مصر، تونس، و اندونزي) (همان:۳۳۱). نتيجه­گيري كلي آنان اينست كه " مهمترين تأثيرگذاري ايران انقلابي بر جهان اسلام در سطح افكار و ايدئولوژي است. احياگري اسلامي ويژگي بارز و جنبه جهاني افكار و برخي ايدئولوگهاي سني همچون حسن البنا و سيد قطب از مصر، ابوالاعلي مودودي از پاكستان و ابوالحسن ندوي از هند بوده است. در نتيجه انقلاب، آثار دو ايدئولوگ ايراني، يعني [امام] خميني و علي شريعتي، در سطح گسترده­اي در جهان اسلام – و غير اسلام- ترجمه و توزيع شد.... بي­ترديد به خطا نرفته­ايم اگر بگوييم نسل مسلمان پس از انقلاب در سراسر جهان پذيرفته­اند كه اسلام براي اصلاح سياسي و اجتماعي برنامه دارد" (همان، ۳۳۱-۳۳۲).
البته به رغم اذعان به تأثيرات مهم انقلاب اسلامي در اين كتاب، آنچه به نظر مي­رسد مورد توجه جدي قرار نگرفته است، بي­توجهي به چالش انقلاب اسلامي با سيطره مدرنيسم غربي مي­باشد. بدون ترديد آنچه كه تنها انقلاب اسلامي توانست در اين مرحله انجام دهد و چنانكه گذشت توجه انديشمندان پسامدرني چون فوكو را برانگيخت، خصلت شالوده شكني انقلاب اسلامي نسبت به سيطره مدرنيسم غربي بوده است. بدون توجه به چنين تأثيري، تأثيرات ديگر انقلاب اسلامي چندان اساسي نخواهد بود. بابي سعيد سعي نموده است اين نكته را با الهام از مباحث ليوتار در نفي روايت كلان و با تركيب آن با ايده يونگ در تلقي پسامدرنيسم به مثابه مركزيت­زدايي از غرب توضيح دهد (بابي سعيد، همان:۱۲۱-۱۲۵). از اين حيث گفتمان اسلام گرايي در انقلاب اسلامي عملا به نفي اروپامحوري يا همان غرب­ محوري انجاميده است. بابي سيعد به امام خميني و طرح او اشاره مي­كند كه اسلام­گرايي را به عنوان يك الگو مطرح كرده است. او اظهار مي­­دارد "من با پروراندن اين استدلال خواسته­ام نشان دهم كه اسلام­گرايي تا حد زيادي در راستاي تخريب منطق اروپامداري به پا خواسته است. استدلال من اين بوده است كه ظهور اسلام­گرايي تنها در فضايي قابل فهم است كه در آن، غرب مركززدا شده باشد" (همان: ۱۴۹). شايان توجه است كه مراد وي از اروپامحوري نگرش منطقه­اي جغرافياي نبوده، بلكه يك گفتمان فكري است.
شايد از منظر ديگري بتوان توضيح مانوئل كاستلز را نيز مورد توجه قرار داد كه با سنخ­شناسي سه­گانه هويتها سعي دارد چگونگي تقابل بين هويتها را در جامعه شبكه­اي جهاني شده توضيح دهد. از نگرش او هويت مسلط همان هويت مشروعيت بخش است كه در برابر آن هويتهاي مقاومتي شكل مي­گيرند. برخي از هويتهاي مقاومتي موفق مي­شوند در برابر هويت مسلط هويتهاي برنامه­اي جديدي را به عنوان بديل ارائه نمايند. هويت مسلط در نگرش كاستلز با ابتناء بر جامه مدني غربي به بازتوليد مدرنيته مي­انجامد، اما هويتهاي مقاومتي مبتني بر مذهب ( هويت بنيادگرايانه در بحث كاستلز) و جنسيت (مثل فمينيستها) و يا هويتهاي گروه­هاي طرفدار محيط زيست و سبزها در برابر هويت مسلط به مقاومت و نفي آن مي­پردازند (نك: كاستلز،۱۳۸۰،ج۲: ۲۶-۲۴). هر چند مبناي نظري كاستلز صرفا بهره­گيري از مباحث آلن تورن در سنخ شناسي جنبشهاي جديد اجتماعي است و نمي­تواند همانند تبيين كه بابي سعيد عميق و توضيح دهنده باشد، اما تمركز بر مفهوم هويت بخوبي مي­تواند نشانگر تقابل هويت اسلامي در فرايند انقلاب اسلامي با هويتهاي مسلط غربي باشد.
●انقلاب اسلامي و چشم انداز هويت اسلامي
انقلاب اسلامي ايران تداوم و نقطه عطفي در حركت احياي اسلامي معاصر است. دو تحول اساسي در چند دهه اخير سبب شده است كه چشم­انداز احياي هويت اسلامي از زمينه­هاي مساعدتري برخوردار باشد. ظهور نگرشهاي پسامدرن در درون غرب و نيز پيدايش جهاني شدن دو عاملي هستند كه هر دو به تضعيف تدريجي سيطره مدرنيسم غربي مي­انجامد. به نظر مي­رسد شرايط جديد فرصتهاي بيشتري را براي حركت اسلام­گرايي معاصر فراهم مي­سازد (نك: بهروزلك، در دست انتشار).
طبق الگوي تحليل گفتماني لاكلا و موفه، مفاهيم فرصت و چالش را مي­بايست در شرايط نزاع گفتماني و نسبت موجود بين آنها تعريف نمود. فرصت براي يك گفتمان شرايطي است كه آن گفتمان در روابط قدرت بين گفتمانها شرايط ظهور مي­يابد و در نتيجه مي­تواند در برابر گفتمانهاي مسلط پيشين ايستاده و سيطره آنها را بشكند و خود را در شرايط برتر و مسلط قرار دهد. طبعا چنين فرصتهايي با توجه به ميزان شكست و تضعيف گفتمان مسلط و توان دروني گفتمان بديل در كسب برتري مي­تواند متفاوت باشد. در شرايط افول يك گفتمان و ظهور گفتمان ديگر معيارهاي اصلي لاكلا و موفه دو شرط در دسترس بودن و قابليت اعتبار مي­باشند (Laklau,۱۹۹۰:۶۶). حال گفتمانهاي رقيب با توجه به ميزان در دسترس بودن و نيز اعتبار آنها فرصت ظهور و تسلط مي­يابند.
در شرايط امروز جهاني گفتمان مدرن ليبرال دموكراسي غربي، بويژه پس از سقوط نظامهاي گفتماني مسلط است و گفتمانهاي ديگر را تحت الشعاع خود قرار داده است. گفتمانهاي ديگري چون جريانات بنيادگرايي ديني (مسيحي، يهودي و غيره)، گفتمان فمينيسم؛ گفتمان چپ جديد، اسلام سياسي و بسياري ديگر هنوز در شرايط حاشيه­اي گفتمان مدرنيسم قرار دارند. در واقع سيطره گفتمان مدرنيسم به چند سده اخير برمي­گردد كه ليبرال دموكراسي تداوم آن محسوب مي­شود، اما تحولي كه اينك صورت گرفته است، بروز بحرانها وبي­قراريهايي است كه در آن رخ داده و منجر به تضعيف سيطره آن شده است. با افول بلوك شرق و نظامهاي سوسياليستي، ليبرال دموكراسي در غرب به رهبري آمريكا سعي نموده است خود را تنها بديل ممكن براي عصر نوين جهاني معرفي نمايد و اينك نيز آمريكا به دليل برتري نظامي اقتصادي خود بر جهان سعي دارد سيطره چنين گفتماني را حفظ نمايد.
عوامل بي­قراري و بحران در گفتمان مسلط مدرنيسم و به تبع آن ليبرال دموكراسي را مي­بايست از يك سو بحران معنا در دنياي مدرن دانست كه چنانكه متفكران سنت­گرا آن را بخوبي تبيين نموده­اند(نك: گنون،۱۳۷۸)، به دليل تمركز بر زندگي مادي- دنيوي و كم­رنگ ساختن ابعاد معنوي حيات بشري دچار بحران معنا گشته است. از سوي ديگر چنين بحراني ريشه در نقدهايي دارد كه نظريه­پردازان پسامدرنيسم با نفي سوژه محوري مدرنيسم و نشان دادن تعيين كنندگي شرايط اجتماعي بر انديشه و تفكر بشري، مباني مدرنيسم زير سوال برده­اند. به رغم چنين نقدهايي هنوز گفتمان مدرن ليبرال دموكراسي دچار بي­قراري كامل نگشته و هنوز با تمسك به قدرت برتر خود در صدد حفظ و تداوم سيطره خود مي­باشد. چنين وضعيتي را مي­توان آغاز فرايند افول مدرنيسم و فراهم شدن زمينه­هاي ظهور گفتمانهاي بديل آن دانست.
آغاز افول مدرنيسم از دو جهت مي تواند در وضعيت جهاني شدن موجب پيدايش فرصتهاي جديد براي هويت اسلامي در طول قرن بيست و يكم باشد. نخستين فرصت را مي­توان بر اساس تحليل نظريه پردازاني بيان نمود كه عصر جهاني شدن را عصر بازگشت اديان تلقي مي­كنند. بسياري از نظريه پردازان جهاني شدن با توجه به بحران معنا در جهان امروز كه از تضادهاي دروني مدرنيسم غربي و نيز وضعيت بحران هويت ناشي از تلاقي فرهنگها با گسترش ارتباطات بين فرهنگها نشأت مي گيرد، عصر جهاني شدن را عصر بازگشت اديان ناميده­اند. جرج ويگل مدعي بود كه ما امروز شاهد شكل گيري يك نوع حركت فراگير احياگرانه ديني در تلاش براي سكولاريسم زدايي از جهان هستيم (نك: هينس، ۱۳۸۱: ۱۹). از اين رو قرن بيستم را آخرين قرن مدرن و سكولار دانسته مي­شود كه احتمالا جهان نوگراي قرن بيست و يكم حداقل از منظر عقلگرايي عصر روشنگري در قالب جهاني پساسكولار جلوه­گر مي­شود (Berri, ۱۹۹۳). در حقيقت دين گرايي معاصر بر خرابه­هاي ملي­گرايي سكولار در جهان سوم، سرمايه­داري مادي گرا در جهان توسعه يافته و كمونيسم در اروپا استوار گشته است (هينس، ۱۳۸۰: ۶۴).
مهم ترين وجه اهميت بازگشت اديان را در عصر حاضر مي­توان بر اساس قدرت معنادهي يا انگاره پردازي[۱۲] اديان توضيح داد. چنانكه گذشت، براون در بررسي وضعيت آينده جهان بر اين نكته تأكيد نموده است. او بر اين باور است كه توانايي يك دولت در كسب برتري در منازعات با رقباي خود به قدرت خيره كننده انديشه­هايي بستگي دارد كه ضمن پيوند افراد متعلق به اجتماعات مختلف، آنان را وا مي دارد تا تمايلات، امنيت شخصي و حتي زندگي خود را در راه دفاع از دولت خود فدا كنند. اين كه چه كسي در تمامي موضوعات و مسائل به تبعيت از چه انديشه­اي فردي مي پردازد تنها از طريق جوامع انگاره پردازي كه در سراسر گيتي گسترش يافته و با درنورديدن مرزها برخي از منسجم ترين جوامع را در جهان تشكيل داده­اند، مشخص مي­شود (Brown, ۱۹۹۵: ۱۵۷؛ به نقل از هينس: ۶۸-۶۹). اديان به دليل آموزه­هاي جهان شمول خود از قدرت بارزي در ايده پردازي برخوردار هستند و از اين جهت در فضاي جهاني شدن يك قدرت حايز اهميتي تلقي مي شوند. مفهوم قدرت انگاره پردازي را براي اديان در عصر جهاني شدن مي­توان با مفاهيم گفتماني قابليت دسترسي و اعتبار تكميل نمود.
بر اين اساس در شرايط جديد جهاني شدن نكته مهم براي اسلام­گرايي معاصر فعال شدن و بازگشت به هويت اسلامي در جهان اسلام مي­باشد. چنانكه كاستلز بخوبي نشان داده است، ظهور جريانات مختلف هويت مدار را در عصر جامع? شبكه­­­اي مي بايست در هويتهاي بديلي دانست كه در برابر هويت مسلط مدرن شكل گرفته­اند. به هر حال هويت عاملي است كه اسلام سياسي با تمسك به احياي هويت اسلامي در جهان اسلام توانست در برابر مدرنيسم بومي كماليسم به تفوق و برتري دست يابد (بابي سعيد، ۱۳۷۹: ۱۲۹). نتيجه اين امر مركزيت زدايي از هژموني غرب بود. كاري كه هيچ كدام از جريانات مبارز درون جهان اسلام نمي­توانست چنين كاري را انجام دهد (همان:۹۰). بديهي است كه در فضاي جهاني شدن نيز اسلام سياسي مي تواند با فراخواني به هويت اسلامي كه مبتني بر محوريت اسلام به عنوان دال برتر و واژگان نهايي در تعبير رورتي مي باشد، در برابر هويت هاي ديگر عمل نمايد.
●●خاتمه سخن
گذشت بيش از ربع قرن از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، عملا هويت اسلامي را در كانون توجه جهانيان قرار داد. انقلاب اسلامي نمودي از بازگشت مسلمانان به هويت اسلامي خويش بوده است. چنين هويتي در صدر اسلام و با محوريت پيامبر گرامي اسلامص و دعوت او كه در كتاب، سنت و اهل بيت ع او، بازتاب و تداوم يافت، شكل گرفت. در طول تاريخ اسلام چالشهاي گوناگوني در برابر هويت اسلامي شكل گرفت. هر چند فرهنگ و تمدن اسلامي هرگز در برابر اين چالشها هرگز دچار بحران جدي نگرديد، اما چالش مواجه مسلمانان با استعمار غرب و چهره فكري و تمدني آن سبب گرديد تا برخي از فرهيختگان جهان اسلام شيفته غرب گشته و هويت اسلامي مردم مسلمان را به فراموشي بسپارند. سالها تلاش غرب و غربزدگان داخلي جهان اسلام نتوانست تغييري در هويت اصيل و اسلامي مردم مسلمان ايجاد نمايد و در نتيجه سالها تلاش و مجاهدت مصلحان براي احياي اسلام و تمدن اسلامي، در نهايت اين امر با رهبري امام خميني ره در انقلاب اسلامي ايران به ثمر نشست و در برابر سيطره فرهنگ و هويت غربي هويت اسلامي خود را بازيافت.
پيروزي انقلاب اسلامي عملا زمينه ساز احياي هويت اسلامي در ديگر نقاط جهان اسلام گرديد و از اين حيث شاهد شيوع و گسترش حركت اسلامگرايي در جهان بوده­ايم. عميقترين تأثير انقلاب اسلامي را مي­بايست بر اساس تحليل گفتماني به چالش كشيدن مركزيت و سيطره غرب مدرن دانست كه در نهايت با احياي هويت اسلامي موجب شكست گونه­هاي بومي مدرنيسم غربي همچون كماليسم، پهلويسم يا ناصريسم و... گرديد.
چشم انداز احياي هويت اسلامي در جهان امروز مثبت به نظر مي­رسد. اين امر با توجه به بروز بحرانهاي دروني در گفتمان مسلط ليبرال دموكراسي و در كل مدرنيسم غربي و ظهور جريان پسامدرنيسم در درون غرب و نيز پديده جهاني شدن قابل توضيح است. هر چند توضيح اين مطلب در نوشتار ديگري بسط يافته است، اما به اجمال مي­توان آن را با بازگشت اديان و نقش و قدرت انگاره پردازي آنان در عصر جهاني توضيح داد. هر چند در فضاي امروز جهاني شدن هنوز تحت آخرين مراحل سيطره غربي قرار دارد، اما فراهم شدن زمينه­هاي ظهور هويتهاي رقيب هويت غربي و بويژه هويت اسلامي چشم انداز مثبتي را براي اسلام­گرايي نويد مي­دهد

نويسنده:غلامرضا بهروزلك
منابع تحقيق
قرآن كريم
ادواردز، پل (ويراستار)، ۱۳۷۵، فلسفه تاريخ: مجموعه مقالات از دائره المعارف فلسفه، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.
اسپوزيتو، جان (ويراستار)، ۱۳۸۲، انقلاب ايران و بازتاب جهاني آن، محسن مدير شانه چي، تهران، مركز بازشناسي اسلام و ايران
بابي، سعيد. ۱۳۷۹، هراس بنيادين: اروپامداري و ظهور اسلام گرايي، غلامرضا جمشيديها و موسي عنبري، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.
بهروزلك، غلامرضا، مقاله در دست انتشار، "اسلام سياسي و جهاني شدن".
تاجيك، محمد رضا، ۱۳۷۸. ميشل فوكو و انقلاب اسلامي، تهران، موسسه دانش و پژوهش ايران.
جنكينز، ريچارد، ۱۳۸۱، هويت اجتماعي، تورج يار احمدي، تهران، انتشارات شيرازه.
روآ، اليويه، ۱۳۷۸، تجربه اسلام سياسي، محسن مدير شانه­چي و حسين مطيعي امين، تهران، انتشارات الهدي.
طباطبايي، سيد جواد، ۱۳۷۳، زوال انديشه سياسي در ايران، تهران، انتشارات كوير.
طباطبايي، سيد جواد، ۱۳۸۰، ديباچه­اي بر نظريه انحطاط ايران، تهران، نگاه معاصر.
كاستلز، مانوئل، ۱۳۸۰. عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ؛ قدرت هويت، ترجمه حسن چاوشيان، تهران، طرح نو، ج۲.
گل محمدي، احمد، ۱۳۸۱، جهاني شدن، فرهنگ، هويت، تهران، نشر ني.
گنون، رنه، ۱۳۷۸. بحران دنياي متجدد، ضياءالدين دهشيري، تهران، انتشارات اميركبير، چ۳.
لويس، برنارد. ۱۳۷۸، زبان سياسي اسلام، غلامرضا بهروزلك، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم.
موثقي، سيد احمد. ۱۳۷۲، جنبشهاي اسلامي معاصر، تهران، سمت.
النعماني، محمد بن ابراهيم، بي تا، كتاب الغيبه، تصحيح علي اكبر الغفاري، طهران، مكتبه الصدوق.
هوارث، ديويد، ۱۳۷۸، " گفتمان"، در: ديويد مارش و جري استوكر، روش و نظريه در علوم سياسي، امير محمد حاج يوسفي، تهران، پژوهشكده مطالعات راهبردي، صص ۱۹۵-۲۲۲. صص ۱۹۵-۲۲۲.
هينس، جف. ۱۳۸۱، دين، جهاني شدن و فرهنگ سياسي در جهان سوم، داود كياني، تهران، پژوهشكدهٔ مطالعات راهبردي.
وبر، ماكس، ۱۳۷۴، اقتصاد و جامعه، ترجمه عباس منوچهري و ديگران، تهران، انتشارات مولي.
ولايتي، علي اكبر، ۱۳۷۸. بحرانهاي هويت تاريخي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
Dabashi, Hamid, Authority in Islam,
David Howarth, Discourse, Buckingham, Open University Press, ۲۰۰۰.
Jorgensen, Marianne & Philips, Louise, ۲۰۰۲, Discourse Analysis As theory & method, London, Sage Publications
Kuper, Adam & Kuper, Jessica, The Social Science Encyclopedia, London & New York, Routledge, ۱۹۹۶, ۲­nd ed..
Laclau & Mouffe, Hegemony & Socialist Strategy, London: Verso, ۲nd Ed, ۲۰۰۱.
Laclau, Ernesto.۱۹۹۰, New Reflections on the Revolutions of Our Time, London, Verso.
Rorty, Richard.۱۹۸۹, Contingency, Solidarity & Irony, Cambridge, Cambridge University press.
(1)عضو هيأت علمي دانشگاه باقرالعلوم (ع)- قم
(2) final vocabulary
(3) Social Constructionism
(4) Anti-fundationalism.
(5) the chain of equivalence & difference
(6) antagonistic relations
(7) constitutive outside
(8) Ideational power.
(9) Sedimentation.
(10) Reactivation.
(11) Dislocation.
(12) ideational power

منبع:www.bou.ac.ir
خبرگزاري فارس

 
 
یک شنبه 10 اردیبهشت 1391  8:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : امام (ره) و «انقلاب» آويني!
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
آويني پس از انقلاب، كه مجموعه ماندگار روايت فتح از توليدات اوست، دچار انقلابي حقيقي شده و معجوني است از تركيب انديشه ديني و فلسفي، اخلاص، هنر و عمل در جهت نيازهاي انقلاب.

«هابيل» از جمله نشريات غيردولتي و دانشجويي است كه با رويكردي متفاوت در عرصه تاريخ و فرهنگ انقلاب اسلامي و دفاع مقدس فعاليت مي كند. در هر شماره از اين نشريه بخش مجزايي تحت عنوان «پاطوق» وجود دارد كه به گروهي نويسي جمعي از نويسندگان جوان حول محور يك موضوع اختصاص يافته است. موضوع پاطوق شماره ۱۱ اين نشريه كه در دست چاپ است، نقد و بررسي افكار «سيدمرتضي آويني» است.
در سالروز شهادت آن شهيد (۲۰ فروردين) مسئولين اين نشريه يكي از يادداشت هاي پاطوق مذكور را در اختيار «ايران» قرار داده اند كه از مسئولان اين نشريه و نويسنده محترم آن سپاسگزاريم.
رابطه حركت حضرت «روح الله» با خيلي ها اگر يكسويه باشد اما انصاف آن است كه اين رابطه با حركت سيد «مرتضي» دوسويه خواهد بود. اثر حركت امام بر آويني و اثرات وي بر گسترش و تداوم حركت امام(ره)، يعني انقلاب اسلامي، هر دو قابل تأمل و بررسي اند بويژه تأثير حركت او بر انقلاب و بويژه مسأله «هنر انقلابي» بايد مورد توجه قرار گيرد.
● جستجوگري بي پاسخ!
داستان تحول مرتضي، داستان تحول خيلي هاست و چه بسيار تحولاتي شگرف تر كه تحت تأثير انقلاب اسلامي رخ دادند و اين خود حجتي است بر آن كه حركت مردم ايران در عرصه برون همراه با تحول ساحت دروني ايشان بوده و آفاق و انفس پا به پاي هم متأثر گشته اند.
مرتضي آويني جوان خوش ذوق و پراحساسي بود كه در سال ۴۴ وارد دانشكده معماري دانشگاه تهران شد و در فضاي روشنفكران غربگراي آن روز تنفس كرد. دوستش مي گويد: «... ما در آن دوران آويني را كامران صدا مي كرديم. . . كامران آويني، تيپي روشنفكرانه داشت و شديداً به ادبيات و فلسفه علاقه داشت. . . جواني بود بسيار مؤدب، دوست داشتني، خيلي زرنگ و باهوش. عينك تيره مي زد و سعي مي كرد به حالتي صحبت كند كه بيشتر اشاره هاي روشنفكري بود. بيشتر كتابهاي شعر مي خواند يا آثار هربرت ماركوزه و سايبرنتيك و خيلي با آثار عربي آشنا و صميمي بود.» (۱)
انساني كه خودش در جايي نوشته بود، هربرت ماركوزه را مي خواندم و طوري كتاب را دستم مي گرفتم كه ديده شود(۲)، پس از سال ۵۷ ديگر شناخته نمي شد! وي ذهن جستجوگري داشت كه همواره به دنبال يافتن پاسخ صحيح سؤالات آن بود و بالاخره آن را يافت. دوست دوران دانشگاهش مي گويد: «حساسيت روحي اش در اوج بود. انسان ملتهب آن دوران ما، سرگشته اي بود كه به دنبال جهت بود و در پي انتخاب راه حتي مسير را زيگ زاگ مي رفت و مثبت و منفي را امتحان مي كرد.»(۳)
● انسان انقلاب اسلامي
آويني پس از انقلاب، كه مجموعه ماندگار روايت فتح از توليدات اوست، دچار انقلابي حقيقي شده و معجوني است از تركيب انديشه ديني و فلسفي، اخلاص، هنر و عمل در جهت نيازهاي انقلاب. و هم اوست كه وقتي جمعي از طلاب قم براي آغاز مسير فيلمسازي به او مراجعه مي كنند توصيه مي كند كه ابتدا جاي خودتان را در جهان پيدا كنيد و رابطه حقايق را بفهميد و مي گويد «اول برويد اسرارالصلوهٔ امام را بخوانيد.»(۴) حقيقت اين است كه او به انساني ديگر بدل شده و ديگرگونه مي انديشد، نوشته هاي ملكوتي او گواه خوبي بر اين مدعاست: «اي بيابان! چه سعادتمند انسانهايي كه خداوند رمل تو را طينت آفرينش آنان قرار دهد، چرا كه با عشق حسين زاده خواهند شد و نفسشان عطر نام روح الله خواهد گرفت. اين رمل ها قدمگاه مجاهدان راه خدا و صحنه نبردي است كه براي اقامه عدل برپا شده است.»(۵)
اينك نگاه او به همين پديده هاي طبيعي، رنگ و بويي ديگر دارد و با آن عمق ديني و فلسفي و از دلي چنان صاف، درباره وقايع يك شب جنگ، چنين مي تراود: «يأس از جنود شيطان است و مؤمن هرگز دل به يأس نمي بازد. طغيان آب رودخانه ابتلايي است كه ايمان من وتو در كشاكش مبارزه آزموده شود، اگر نه همه ذرات جهان، از پاي تا سر، مسخر اولياي خدا هستند. . . دنيا علي الظاهر در كف شياطين است. آن ها به سرچشمه قدرتهاي مادي جهان دست يافته اند و در سايه وحشت بار تكنولوژي، حاكميت ستم بار خود را بر جهان گسترده اند. اما عصر جاهليت كنوني هم به پايان رسيده و جهان آينده، جهان اسلام است...»(۶)
او نمادي بارز از انسان انقلاب اسلامي و بسيجي خميني و فيلسوفي با سلاح قلم است كه درنهايت نيز در همان راه به مرگ آگاهي خويش شهادت داد و با عشق به امام حق، در راه آرمان دوست قرباني شد چرا كه خود چنين اعتقادي داشت:
«خوشا آنان كه مردانه مرده اند و تو اي عزيز، مي داني تنها كساني مردانه مي ميرند كه مردانه زيسته باشند...»(۷)
● بعثت ديگرباره انسان
بي شك انقلاب اسلامي، مباني آن و ملزومات عملي آنها، شاه بيت نظرات و اقداهاي آويني بوده است چرا كه او خود، فرزند انقلاب اسلامي بود.
الف) نگرش فلسفي:
آويني، انقلاب ايران را نه يك حركت احساسي توده ها و غليان حس انقلابي گري جوانان كه جرياني فكري و فلسفي مي داند كه اتفاقاً مي تواند جايگزين تفكر فلسفي حاكم بر سياره زمين شود و جسم و جان جهانيان را سامان بخشد. او كه ناقد جدي تفكر فلسفي غرب است و در مقاله هاي متعدد و كتاب هايي چون مباني توسعه و تمدن غرب، بر آثار زيانبار و مباني انسان شناختي و هستي شناختي آن، نقدهاي فراواني نگاشته است، تفكر انقلاب اسلامي و نوع نگرش آن به خدا، انسان و جهان را تفكر اصيل منطبق با حقيقت وجودي آن ها و مدل عملي مبتني بر اين تفكر را چاره ساز دردهاي امروز اين جهان مي داند.
«تمدن امروز كليت و شموليتي دارد كه آن را تجزيه ناپذير مي سازد. همه اين انقلاب ها-حتي انقلاب الجزاير كه در نسبت با دين برپا شده است- بعد از پيروزي به اين توهم دچار آمده اند كه مي توانند فرهنگ مستقل خويش را با تكنولوژي غربي و برنامه هاي جذاب غرب براي توسعه اقتصادي جمع آورند، حال آنكه اين امر عملاً ناممكن است.»(۸(
بر اساس موضع خاص وي درباره تمدن و تكنولوژي غرب كه متأثر از استادش، احمد فرديد است، او همواره تأكيد مي كند تفكر انقلاب اسلامي در مقابل تفكر فلسفي غرب قرار گرفته و نمي توان مدلي التقاطي از آنان را تصور كرد فلذا، به شدت در مقابل قرائت هاي روشنفكرانه از انقلاب موضع مي گيرد و نفهميدن مباني فكري انقلاب توسط ايشان را نمايان مي سازد و آنان را ابزار ترويج تفكر و فرهنگ غربي در كشور مي داند.
«غرب، انقلاب اسلامي را مبتني بر تفكر سنتي ايران بعد از اسلام مي بيند و لذا رودررويي انقلاب را با خويش همچون مقابله سنت و تجدد يافته است و مي داند كه تهاجم خويش را بايد متوجه نقاطي سازد كه سنت و تجدد- به گمان او- به يكديگر مي رسند.»(۹(
ب) نگرش تاريخي:
آويني، انقلاب ايران را در يك مسير تاريخي مي بيند و از كنار قبل و بعد آن بي تفاوت نمي گذرد و حتي ارتباطي وثيق با گذشته تاريخي آن برقرار مي كند. وي اين انقلاب را در ادامه حركت خونبار انبيا از ابتداي خلقت تا كنون براي مباره با ظالمان و اقامه عدل بر زمين و همچنين الگو گرفته از قيام خونين و تاريخ ساز ابي عبدالله الحسين(ع) مي داند كه تعبير اصحاب آخرالزماني حسين(ع) براي بسيجيان خميني كبير(ره) در كلمات او، به خوبي گوياي باور به اين پيوند تاريخي است. اين نگرش تا حدي است كه وي عصر حاضر را نيز با القابي مشابه صدر اسلام توصيف مي كند و بر اساس مباني اعتقادي خود، آن را دوران جاهليت ثاني مي نامد كه با وقوع انقلاب ايران، تحول آن آغاز شده است. «... و تو اي آن كه در سال ۶۱ هجري هنوز در ذخاير تقدير نهفته بوده اي و اكنون در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه بشريت پاي به سياره زمين نهاده اي، نوميد مشو كه تو را نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه خون توست.»(۱۰(
وي همچنين معتقد است ادامه اين روند تاريخي، به فرجام خوش جهان، نابودي نظام به هم پيچيده غرب -كه با توسعه تكنولوژي حيات خويش را حفظ كرده و گسترش داده است- و پيروزي و گسترش گام به گام انقلاب اسلامي در سراسر جهان منجر خواهد شد.
ج) نگرش عرفاني:
آويني، آنگاه كه از سيطره ظلمت و تباهي بر سياره زمين و تجلي نوري حيات بخش با وقوع انقلاب اسلامي سخن مي گويد، از منظر انساني عارف به اين پديده مي نگرد كه بازگشت به فطرت و حقيقت وجودي انسان را در آن متجلي ديده است و حاكميت ديگرباره خدا بر سياره زمين را اميد مي كشد.
«صد ها سال از آغاز عصر غيبت كبري گذشته است و اكنون در عميق ترين ادوار ظلماني كفر، آنجا كه سيطره شب وسعتي تمام يافته است و ديگر تا مطلع فجر تاريخ قدمي بيش نيست، انسان بعثتي ديگرباره مي يابد و لياقت حضورپيدا مي كند. ملت مسلمان ايران اكنون آيينه اي است كه نور حق در آن جلوه كرده است و همين نور مي رود تا از مشرق وجود طلوع كند و آسمان تاريخ را به جلوه عدل بيارايد.»(۱۱
وي، بسيجيان خميني كبير(ره) را نيز، رهگشايان تاريخ به سوي نور و سربازان اهل ولايت الهي جبهه توحيد مي داند و آنان را سپاه نور مي خواند. او حركت انقلاب را بر خلاف جهت رنسانس، در جهت گسترش تدريجي نور در عالم مي داند و بازگشت انسان به خدا را نشانه آن قلمداد مي كند.
د) نگرش فرهنگي:
آويني، انقلاب ايران را تحول در ارزش ها و يك تغيير عميق فرهنگي مي داند، چه در ارزشهاي جامعه اي كه انقلاب در آن رخ داد و متأثر از فضاي فرهنگي غالب جهان بود و چه جهاني كه اين انقلاب، آن را متأثر ساخت و باورها، ارزش ها و هنجارهايي كاملاً متفاوت در آن به رسميت شناخته شده بود. «انقلاب اسلامي اصولاً بيرون از عالم فرهنگي دنياي جديد وقوع يافته است و فارغ از معيارها، ارزش ها، نسبت ها و مفاهيم و اصول دنياي جديد. به همين علت است كه غربي ها انسان هايي چنين را بنيادگرا مي خوانند، چرا كه اين انقلاب از لحاظ ايجابي در امتداد سير تطور تاريخي دنياي جديد قرار ندارد.»(۱۲(
حسن ختام مقال را سخني از سيد شهيدان اهل قلم پيرامون انقلاب امامي كه انقلاب حقيقي او را رقم زد و وي را از كامران به سيد مرتضي رساند قرار داده ايم:
«حتي اگر هيچ برهان ديگري در دست نداشتم، ظهور انقلاب اسلامي- و بهتر بگويم، بعثت تاريخي انسان در وجود مردي چون حضرت امام خميني(ره)- براي من كافي بود تا باور كنم كه عصر تمدن غرب سپري شده است و تا آن وضع موعود كه انسان در انتظار اوست فاصله اي چندان باقي نمانده است. حقيقت دين را بايد نه در عوالم انتزاعي كه در وجود انسان هايي جست كه به خليفه اللهي مبعوث شده اند. فصل الخطاب با انسان كامل است و لا غير.»(۱۳(

پي نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است
عليرضا كميلي
روزنامه ايران

 
 
شنبه 13 خرداد 1391  8:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : اصلاح و انقلاب در رژيم پهلوي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
در ساليان اخير بسياري از نسل پس از انقلاب و حتي شماري از نسل ديروز از موضع نقد و حتي رد و نفي در مورد انقلاب و مبارزه پيش از انقلاب سخن مي گويند يا انقلاب و انقلابيگري و مبارزات سياسي در عصر پهلوي دوم را به طور كلي نفي مي كنند و آن تلاش را مضر مي شمارند و يا بدفهمي و بدعملي ها و به طور كلي اشتباهات ايدئولوژيك يا استراتژيك گروه هاي مبارز و انقلابي را منشاء حوادث بعدي پس از انقلاب مي دانند.
من اكنون نه در مقام دفاع تئوريك از تئوري انقلاب هستم و نه مي خواهم از هر عمل انقلابي در هر مقطع از تاريخ ايران (از جمله در دهه ۴۰ و ۵۰) دفاع كنم و نه بر آنم كه از تمام انقلابيون حمايت نمايم، آنچه كه حال مورد تاكيد من است دو نكته اساسي و بنيادين است، يكي ضرورت مبارزه با رژيم ارتجاعي و استبدادي پهلوي است و ديگر، دفاع از اخلاص و ايمان انقلابي زنان و مرداني كه در آن شرايط زندگي و رفاه و آرامش و امنيت و عافيت و عافيت طلبي را رها كردند و براي آزادي و عدالت و استقلال ميهن در سطوح مختلف مبارزه كردند و شماري از آنان به شهادت رسيدند. درباره هر كدام به توضيحي كوتاه بسنده مي كنم.
امروز برخي افراد به طور جدي درباره درستي و صحت مبارزه سياسي و انقلابي براندازانه ترديد كردند يا گاه قاطعانه آن را غلط و زيان آور مي دانند. اينگونه تحليلگران يا از نظر تئوريك مطلقاً با انقلاب و انقلابيگري مخالفند و آن را در هر حال تجويز نمي كنند يا معتقدند در رژيم پهلوي هنوز امكان اصلاح وجود داشت و نيازي به انقلاب و براندازي نبود و در نهايت همين خشونت هاي انقلابي رژيم را به استبداد مطلق و خشونت بي پايان كشاند و تحولات اجتماعي و مدني و تشكيل نهادهاي مدرن را ناممكن ساخت.
بگذريم كه هنوز علت اصلي چنين رويكردي و تحليلي، تحولات پس از انقلاب است و در واقع بسياري به صورت واكنشي و عموماً احساسي در برابر واقعيت هاي تلخ به چنين موضع گيري ها و تحليل هاي شبه علمي كشانده شده اند، اما مدعاي اصلي مدعيان قابل توجه و تامل است و بايد درباره آن علمي و منصفانه انديشيد و داوري كرد و اين البته هم به تحقيق كامل و هم به همه جانبه نگري و هم به انصاف علمي و هم زمان مفصل براي بحث و گفت وگو نياز دارد. اما من هنوز قانع نشده ام كه واقعاً رژيم شاه اصلاح پذير بوده و در ساليان پس از پانزده خرداد امكان اصلاح آن از طريق فعاليت هاي مدني و حزبي و سياسي و پارلمانتاريستي و در نهايت مشاركت در قدرت وجود داشته است.
انديشه مبارزه مسلحانه و طرح شعار «تنها ره رهايي جنگ مسلحانه است» اولاً يك باره و بدون مقدمات مطرح نشده و ثانياً محصول فكر و نظر يك فرد و حتي يك گروه و سازمان نبوده است. از شهريور ۱۳۲۰ تا اوايل دهه ۴۰ دو دهه گذشته بود و در طول دو دهه روشنفكران و سياست ورزان در جناح هاي مختلف ملي، اسلامي و ماركسيستي كوشش هاي بسياري كرده بودند تا رژيم را به انعطاف و انجام اصلاحات سياسي و اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي در چارچوب نظام سلطنت پهلوي و قانون اساسي مشروطه وادارند اما به رغم توفيقات نسبي و مقطعي (از جمله در دوران سه ساله نهضت ملي و حكومت دكتر مصدق)، سرانجام انسداد سياسي كامل پديدار شد و بن بست كامل فراروي تمام نيروهاي سياسي و اجتماعي و روشنفكري آشكار شد.
در اين دوران بيست ساله، شاه به جاي اين كه شاه مشروطه باشد و حتي نصايح كساني چون مصدق و بازرگان را بشنود و به سلطنت بسنده كند و حكومت را به مردم واگذارد، روز به روز و قدم به قدم با نقض آشكار قانون اساسي به استبداد و خودكامگي گرايش پيدا كرد و سرانجام پس از كودتاي ۲۸ مرداد سلطنت و حكومت را ادغام كرد و پس از پانزدهم خرداد ۴۲ به استبداد مطلق روي آورد و چنان با خشونت و خودكامگي به سركوب آزاديخواهان و مليون و عناصر دموكرات و قانون گرا دست زد كه ديگر روزنه اميدي باقي نماند.
آيا بيست و چهار سال (۴۴-۲۰) تجربه و آزمون رژيم كافي نبود؟ گفته اند و درست گفته اند كه وقتي زبان ها بريده و دهان ها دوخته و قلم ها شكسته شود و همه به يأس كامل برسند، صفير گلوله فضا را خواهد شكافت و دوران جديد مبارزه را نويد مي دهد و اين در تمام مبارزات مسلحانه و انقلابيگري هاي معاصر جهان تجربه شده است.
تمامي شواهد تاريخي و اسناد و شهادت رجال سياسي و دست اندركار مبارزات سياسي و اجتماعي دهه ۴۰ حكايت از آن دارد كه اصلاح ناپذيري نظام انديشه يي اجمالي بود و حتي شخصيتي چون مهندس بازرگان در دادگاه با درك تاريخي درست خود آشكارا اعلام مي كند كه ما آخرين گروهي هستيم كه با شما با زبان قانون صحبت مي كند و همين شخصيت ها عموماً پس از پيدايش و ظهور سازمان هاي چريكي از آنها استقبال كرده و آنان را تاييد كردند و به حمايت همه جانبه يا مشروط خود از چريك ها پرداختند و البته شماري هم سكوت كردند ولي بسيار بعيد مي دانم كه در ساليان پيش از انقلاب يك عنصر سياسي به رزمندگان انقلابي احترام نگذاشته باشد. روحانيون سياسي نيز عموماً يا رسماً و عملاً مبارزات چريكي را تاييد و از آن حمايت مي كردند و يا سكوت تاييدآميز داشتند.
اگر اين گزارش تاريخي درست باشد، مي توان اين نتيجه را گرفت كه در دهه ۴۰ استراتژي مقبول و معقول هم استراتژي مبارزه مسلحانه و حداقل قهرآميز بوده و همه مبارزان كم و بيش به اين نتيجه رسيده بودند كه تنها راه شكست سكوت و در نهايت واژگوني رژيم استبدادي و تحقق عدالت و آزادي و پيشرفت و تامين كرامت انسان صفير گلوله و مقاومت براندازانه است. آيا اين تشخيص غلط بود؟ به نظر مي رسد اين استراتژي درست بود و اجتناب ناپذير چرا كه واقعاً رژيم كمترين انعطافي براي اصلاح و تغيير در وضعيت موجود نشان نمي داد بلكه در مقابل روز به روز خشن تر و متصلب تر مي شد و شاه يقين داشت با آمريت و جباريت تمام و البته با اتكا به حمايت هاي خارجي هم به سلطنت خود ادامه دهد و هم به نوعي رفرم و تجدد و حداكثر آزادي هاي اجتماعي (بدون آزادي هاي سياسي) جامه عمل بپوشد.
اما اين ممكن نبود و ممكن نشد. البته نبايد فراموش كرد كه در آن دوران مبارزات آزاديبخش و ضداستعماري و ضداستبدادي در آسيا و آفريقا و امريكاي لاتين به شدت جريان داشت و شماري از آنها به پيروزي رسيده بودند و اين بي ترديد فضاي فكري نخبگان و روشنفكران و آزاديخواهان ايراني را تحت تاثير قرار داده و در تحليل آنان از شرايط و انتخاب استراتژي براندازي رژيم دخالت موثر داشت. جالب اينكه در ايران نيز همين استراتژي موفق از آب درآمد.
هر چند استراتژي مبارزه مسلحانه (كه مسعود احمدزاده آن را هم استراتژي و هم تاكتيك ناميده بود) نقش تعيين كننده و نهايي در پيروزي انقلاب ايران نداشت اما استراتژي براندازي و قهرآميز كامياب بود و اين از درستي آن حكايت مي كند. بگذريم كه از نظر جامعه شناسي و تحولات تاريخي «انقلاب» پديده يي است كه اتفاق مي افتد و انقلاب مردمي معلول اراده و تصميم چند نفر قهرمان يا پيشتاز نيست. روشنفكران و انقلابيون پيشتاز حداكثر ماماي انقلاب هستند نه پديدآورنده انقلاب.
كساني كه امروز استراتژي براندازي و حتي مبارزه مسلحانه را نفي مي كنند، دقيقاً بگويند كه اولاً رژيم امكان مي داد تا راه مسالمت آميز و قانوني و سياسي براي تغيير و اصلاح و تحقق دموكراسي و آزادي باز بماند؟ اگر پاسخ مثبت است، دلايل و شواهد آن كدام است؟ و ثانياً چرا حتي مسالمت جويان عموماً به براندازي معتقد شدند يا خود به براندازي دست زدند و حداقل سكوت كردند و راه سومي را آغاز نكردند؟
اگر واقعاً امكان استمرار راه مسالمت و قانوني وجود داشت، اتفاقاً در فضاي قهر و خشونت فرصت مناسبي بود كه مسالمت جويان راه ميانه يي را آغاز كنند و كاملاً به نفع رژيم بود كه از آن استقبال كند و در نهايت خود را از سقوط و حداقل بحران هاي غيرقابل حل برهاند. به نظرم نه تنها هيچ دليلي به نفع نظريه امكان مبارزه سياسي و قانوني در دهه ۴۰ و ۵۰ وجود ندارد بلكه مي توان دلايل قانع كننده يي به زيان آن ارائه داد.
در نهايت حتي اگر مبارزات مسلحانه يا براندازانه نفي و به هر دليل نادرست دانسته شود، چرا گاه اساس مبارزه با رژيم استبدادي زير سوال مي رود؟ حداقل نمي توان در فساد و استبداد رژيم پهلوي ترديد كرد و لذا در ضرورت مبارزه با آن دستگاه فاسد و سركوبگر و بي اعتنا به حقوق مردم و ناقض قانون اساسي نيز نمي توان شك كرد. مقايسه آن رژيم و شرايط پس از آن نيز، هيچ از تباهي رژيم پهلوي و ضرورت منطقي و ملي مبارزه با آن نمي كاهد.
و اما در مورد نكته دوم. اگر قانع شويم كه مبارزه و مقاومت مسلحانه اشتباه بوده و بهتر بود پديد نمي آمد، باز جاي اين پرسش هست كه مي توان در نيت و انگيزه مبارزان و انقلابيون ترديد كرد؟ گرچه بسياري امروز آگاهانه و مغرضانه يا جاهلانه ايدئولوژي و استراتژي و تاكتيك و نيت و هدف را درهم مي آميزند و همه را در كنار هم به شلاق نقد و نفي مي بندند و محكوم مي كنند در حالي كه بايد بين آنها تفاوت قائل شد.
تا آنجا كه تجربه شخصي و آشنايي ام با اشخاص و جريان ها نشان مي دهد و مطالعه در احوال مبارزان و انقلابيون آن را تاييد مي كند، مي توان ادعا كرد كه در آن زمان اين انقلابيون نوعاً با انگيزه هاي خالص انساني و ملي و آزاديخواهانه و عدالت طلبانه دست به مبارزه زدند و رنج هاي بسيار در اين راه متحمل شدند و شمار زيادي از آنان زنداني و شكنجه هاي وحشيانه ماموران ساواك را به جان خريدند و جان خود را هم از دست دادند. فرضاً قبول كنيم كه آن جوانان دچار خطا در استراتژي شدند، آيا مي توان آن همه مبارزه و مقاومت و رنج آنان را محكوم كرد؟
مگر نگفته اند الاعمال بالنيات و زماني كه نيت آنان را پاك و عدالت خواهانه بدانيم مجازيم كه فداكاري هاي آنان را زير سوال ببريم؟ به ويژه فراموش نكنيم كه ما امروز در زمان ديگري قرار داريم و دنيا و منطقه و كشور ما در شرايط كاملاً متفاوتي قرار گرفته است و ما تجربه تحولات پس از انقلاب را پيش رو داريم، روا و عاقلانه و عادلانه نيست كه با معيارهاي امروز به سراغ ۳۰ ، ۴۰سال پيش برويم و با معيارها و تجارب ارزشمند امروز درباره آنها داوري كنيم. البته درباره نيت ها و انگيزه هاي دروني سخن گفتن آسان نيست ولي طبق ظواهر و شواهد نمي توان در انگيزه هاي پاك و انساني و عدالت خواهانه بسياري از مبارزان (ديني و غيرديني) ترديد كرد. اينكه برخي از بازماندگان آن مبارزان پس از پيروزي چه كرده اند، دليل قانع كننده يي براي نفي اصالت و اعتبار انگيزه هاي گذشتگان نيست.
ضمن اينكه بسياري از انقلابيون به آرمان هاي خود وفادار ماندند و هرگز به فساد و تباهي و ستم آلوده نشدند و البته هزينه آن را هم دادند. بايد توجه كنيم كه اولاً گناه فردي را به پاي فرد ديگر يا خطاي گروهي را به پاي گروه ديگر نمي توان نوشت و ثانياً هر فرد يا گروه در طول روزگار و در گذر زمان و تحولات دچار دگرديسي مي شود، ممكن است شخصي يا گروهي زماني صادقانه براي عدالت مبارزه كند اما زمان ديگر (و به ويژه پس از احراز قدرت) انگيزه نخست خود را از دست بدهد يا انگيزه هاي شيطاني ديگر بر او غلبه كند و او را به فردي ستمگر بدل سازد و لذا هميشه اينگونه نيست كه شخص يا گروه از آغاز فريبكار يا ظالم يا مستبد بوده است.
به هر حال نقد علمي و منطقي به قصد بيداري و استفاده از تجربه ها در جهت انتخاب هاي بهتر و صحيح تر در آينده، درست و قبل قبول است اما بي انصافي و مخصوصاً نفي ديگران به قصد اثبات خود نه عالمانه است و نه عادلانه و نه سازنده و مفيد. به تجربه مي دانم كه شماري از نقادان مبارزات و مبارزان گذشته، صرفاً يا عمدتاً به اين دليل به نقد و نفي آن كوشش ها دست مي زنند كه عافيت طلبي خود را توجيه كنند.
چنان كه بسياري از نقادان مبارزان كنوني نيز، حتي گاه از موضع كاملاً راديكال، انگيزه يي جز اين ندارند كه عافيت طلبي خود را موجه جلوه دهند. گاه چنان از جوانان پاك و شهيد پيش از انقلاب سخن گفته مي شود كه آنان آدم هاي ابلهي بودند كه دچار توهم شده يا گرفتار ساديسم يا مازوخيسم بوده و خود را به آب و آتش زده اند يا جاهلاني بودند كه زندگي را دوست نداشتند و مانند ديگران راه پول و ثروت و منزلت و عافيت را بلد نبودند و حال آنكه هرگز چنين نيست و چنين داوري درباره آن پاكان جفا است.و اما انگيزه و نيت آنان چه بود؟
گفتم كه از نيت ها پرده برداشتن كار آساني نيست، اما تا آنجا كه اسناد و شواهد و قرائن نشان مي دهد اهداف اعلام شده و اعلام نشده عبارت بودند از؛ آزادي (هم به معناي امپرياليسم و احراز استقلال همه جانبه ميهن و هم به معناي نفي استبداد سلطنتي و فردي) و عدالت (در تمام سطوح آن؛ اقتصادي، اجتماعي، حقوقي، سياسي...). اين دو هدف را مي توان در سطح عام تشخيص داد و آن دو را هدف مشترك تمام مبارزان دانست اما البته تفسيرها از مفاهيم يا الگوهاي عيني و ابزارهاي مطلوب براي تحقق آن دو هدف در ايدئولوژي و استراتژي جريان ها و گروه هاي سياسي و انقلابي متفاوت و در پاره يي موارد متعارض بود.
في المثل جريان چپ ماركسيستي دنبال الگوي مطلوب ماركسيستي متداول خود در شوروي يا چين يا جاهاي ديگر بود و برخي از مسلمانان دنبال نوعي حكومت مذهبي و فقاهتي بودند و روشنفكران انقلابي از الگوي حكومت هاي انقلابي نوع الجزاير و كم و بيش مشابه نظام هاي خلقي (سوسيال -دموكراسي) حمايت مي كردند و كساني هم از همين طيف هرچند اعلام نشده در پي نظام سياسي ليبرال - دموكراسي بودند. به طور كلي ماركسيست ها از ايدئولوژي ماركسيستي و طبعاً حكومت غيرمذهبي جانبداري مي كردند و مسلمانان نيز به اسلام تكيه داشتند و تلاش مي كردند از سنت ديني نوعي مدرنيته و بازفهمي ارائه دهند.البته گفتني است سنت گرايان بنيادگرا اعتقادي به نوانديشي جدي نداشتند و لذا از نظر سياسي و حكومتي دنبال احياي نوعي حكومت خلافتي بودند و اين روشنفكران بودند كه به اسلام بازسازي شده و نه تاريخي اتكا مي كردند.
البته واقعيت اين است كه تمام گروه ها درباره مفاهيم بنيادين اجتماعي و سياسي مانند عدالت و آزادي و دموكراسي و چگونگي مديريت جامعه پس از سقوط رژيم سلطنتي تفسير و تحليل خيلي روشني ارائه نمي دادند و مسائل بسياري حتي ناگفته مانده بود. گفته مي شد آزادي، دموكراسي، عدالت اجتماعي، نفي استثمار، جامعه بي طبقه يا جامعه بي طبقه توحيدي، علم، تمدن، فرهنگ، حقوق انسان و... اما هم در تفاسير ابهامات وجود داشت و هم معلوم نبود كه پس از پيروزي و در حكومت جانشين، دقيقاً نظام سياسي جديد و انقلابي چگونه خواهد بود و اين آرمان ها چگونه و با چه امكانات و ابزارهايي محقق خواهد شد.
اين نيز گفتني است كه آزادي و حقوق بشر و دموكراسي و جامعه مدني در آن روزگاران نه در سطح جهان مانند امروز اهميت پيدا كرده بود و نه در منطقه چندان مطرح بود و نه در ميان انقلابيون مهم شمرده مي شد و لذا مباحث جدي و مهمي در اين حوزه ها طرح نمي شده است، شايد مي انديشيدند كه هنوز در اولويت نيست و در زمان خود به آنها خواهند پرداخت. اما اين بدان معنا نيست كه آنان (لااقل غالبشان) اساساً و ايدئولوژيكمان با آزادي هاي سياسي و اجتماعي و دموكراسي و حقوق بشر مخالف بودند و روشن است نقدهاي چپ گرايان آن زمان به وجوهي از دستاوردهاي مدرنيته غربي و از جمله اومانيسم و دموكراسي و آزادي ليبرالي و بورژوايي يا سرمايه داري هرگز به معناي نفي دموكراسي و مباني اصلي آن (بنياد زميني مشروعيت قدرت، حاكميت ملي، كثرت گرايي، حوزه نقد عمومي و...) نيست، حداكثر مدعا اين بود كه دموكراسي غربي و ابزار استعمار و امپرياليسم اشكال دارد ولي ما آن را درست و به طور واقعي اجرا خواهيم كرد و به همين دليل نظام هاي سياسي چپ در دنيا خود را سوسيال - دموكرات يا خلقي و مردمي مي شمردند.
بديهي است كه منظور تاييد و حمايت از آن تحليل نيست، بلكه مي خواهم بگويم نقد دموكراسي و به ويژه از نوع ليبرالي آن در غرب به معناي نفي آرمان دموكراسي يا ترجيح حكومت فردي و استبداد بر دموكراسي نيست. حتي اگر سخن از «استبداد پرولتاريا» يا «دموكراسي متعهد انقلابي» بود، به وضوح گفته مي شد كه اين طرح صرفاً براي مرحله گذار از شرايط انقلابي است و لذا نام آن «حكومت موقت انقلابي» است تا جامعه آماده شود و به تعبير شريعتي «دموكراسي راس»ها به «دموكراسي راي »ها بدل شود.
امروز انتقادات درستي به اين نظريه وارد شده است اما مدعاي من اين است به دلايلي (از جمله آراي ديگر آن صاحبنظران) اين نظريه و مدل استثنا بر قاعده بوده و در واقع از نظر مدافعان آن مقدمه يي بوده است براي ورود به مرحله دموكراسي واقعي و حاكميت مردمي و ملي درست و بي واسطه. بنابراين مي توان ايرادهاي فراوان به انقلابيون گذشته وارد كرد و افكار و رفتارشان را به تيغ نقد سپرد اما تحريف و وارونه نمايي و جابه جا كردن مسائل و مفاهيم و به ويژه از منظر انديشه و تجربه و اولويت هاي امروز و نيازهاي كنوني جامعه به نقد و نفي ميراث پيشينيان نشستن، عادلانه و عاقلانه نيست. گفته اند «آزادي» گوهر و غايت القصواي تمام انقلاب هاي معاصر است و اين اصل در مورد ايران هم صادق است، هرچند كه تفسير از آزادي يا الگوهاي سياسي و اجتماعي حامل آزادي متفاوت تفسير شوند و هركدام دنبال مدلي خاص از آزادي باشند.
به هرحال، امروز وارث يك قرن مبارزه هستيم و غايت آن آزادي و عدالت بوده است و شهيدان ما براي تحقق آنها جان خود را از دست داده اند و اكنون دستشان از دنيا كوتاه است و اخلاقاً مجاز نيستيم به آنها جفا كنيم و رنج ها و تلاش هايشان را ناديده بگيريم. نمي دانم شما درباره پديده انقلاب چه فكر مي كنيد اما من قاطعانه از انقلاب ۵۷ دفاع مي كنم و دستاوردهاي مهم و مثبتي براي آن قائل هستم، در اين صورت از پيكارهاي تمام مبارزان و انقلابيون با هر ايدئولوژي و گرايش فكري و سياسي دفاع مي كنم و به آن ارج مي گذارم و خود و نسل امروز و فرداها را وامدارشان مي دانم.
شايد كساني كه به هر دليل (از موضع دفاع از رژيم پهلوي يا هر دليل ديگر) انقلاب ايران را منفي و مضر مي دانند، حق داشته باشند آن را اساساً نفي كنند و هيچ دستاورد مثبتي براي آن قائل نباشند و در نتيجه انقلابيون را هم تخطئه كنند اما مدافعان انقلاب (با پسوند اسلامي يا غير آن) منطقاً مجاز نيستند بي محابا خط قرمزي به ميراث گرانقدر زحمات و مجاهدت هاي چند دهه پيش از انقلاب بكشند چرا كه «ديگران كاشتند و ما خورديم، ما مي كاريم و ديگران بخورند.»

نوشته بالا بخشي از مقدمه كتاب «گرد آمد و سوار نيامد، خاطرات حسن يوسفي اشكوري از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۷ش» است كه براي دريافت مجوز نشر به اداره بررسي كتاب وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامي فرستاده شده است.

حسن يوسفي اشكوري
روزنامه اعتماد

 
 
شنبه 13 خرداد 1391  8:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : اصل « رهبري » در انقلاب اسلامي ايران
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
هر نهضتي نيازمند به رهبر و رهبري است در اين جهت جاي سخن نيست . يك نهضت كه ماهيت اسلامي دارد و اهدافش همه اسلامي است وسيله چه كساني و چه گروهي مي تواند رهبري شود و بايد رهبري شود .
بديهي است كه وسيله افرادي كه علاوه بر شرايط عمومي رهبري واقعا اسلام شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقي و اجتماعي و سياسي و معنوي اسلام كاملا آشنا باشند به جهان بيني اسلام يعني بينش و نوع ديد اسلام درباره هستي و خلقت و مبدا و خالق هستي و جهت و ضرورت هستي و ديد و بينش اسلام درباره انسان و جامعه انساني كاملا آگاه باشند ايدئولوژي اسلام را يعني طرح اسلام را درباره اينكه انسان چگونه بايد باشد و چگونه بايد زيست نمايد و چگونه بايد خود را و جامعه خود را بسازد و چگونه به حركت خود ادامه دهد و با چه چيزها بايد نبرد كند و بستيزد و خلاصه چه راهي را انتخاب كند و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زيست نمايد و... درك نمايند.
بديهي است افرادي مي توانند عهده دار چنين رهبري بشوند كه در متن فرهنگ اسلامي پرورش يافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامي آشنائي كامل داشته باشند و از اينرو تنها روحانيت است كه مي تواند نهضت اسلامي را رهبري نمايد.
در حدود يك سال و هشت ماه پيش يعني در شب دوازدهم محرم ۹۷ به مجلسي دعوت شدم كه جمعي از آقايان و خانمهاي مسلمان حضور داشتند. قبلا پيش بيني نمي كردم كه به چنين مجلسي دعوت شده ام مي پنداشتم به جلسه اي خصوصي مركب از سه چهارنفر از دوستان خصوصي بايد بروم . در آن جلسه سه چهار نفر از صاحبنظران و متفكران اسلامي هم حضور داشتند كه اكنون برخي از آنها در خارج ايران به سرمي برند و برخي در تبعيدند و برخي به رحمت حق پيواسته اند.
طبعا بحكم موقعيت و زمان و به حكم اينكه حضار مجلس همه مسلمان و علاقه مند بودند و به حكم اينكه چند نفر از حضار جزو صاحبنظران به شمار مي رفتند از آن سه چهار نفر و از من تقاضا شد كه بحثي را مطرح كنيم كه براي حضار مفيد و سودمند باشد. دوستان ديگر هر كدام مطالب مفيد و سودمندي اظهار داشتند و من به نوبه خود از آنها بهره بردم و استفاده كردم .
اين بنده مردد و در انديشه بودم كه چه مطلبي را طرح كنم خصوصا با توجه به آنكه همه گفته ها ضبط مي شد و اين سخن در ميان بود كه همه اينها به عنوان پيام به دانشجو پخش شود. در اين بين يكي از افراد غيرمسئول جلسه جمله اي گفت كه همان موضوع قسمت عمده سخنان من شد.
جمله اي كه آن فرد گفت خلاصه اش اين بود : بايد مردم را از شر اين درياي معارف (معارف اسلامي ) راحت كرد.
نظربه اينكه فكر ميكنم آنچه در آن جلسه گفته ام براي اين بحث كه در آن هستيم مفيد است در اينجا آنها را بازگو مي كنم . گفتم :
« ارسطو جمله اي دارد درباره فلسفه مي گويد : « اگر بايد فيلسوفي كرد بايد فيلسوفي كرد و اگر نبايد فيلسوفي كرد بازهم بايد فيلسوفي كرد » . توضيح دادم كه مقصود ارسطو اين است كه فلسفه يا درست است و بايد آن را تاييد كرد و يا غلط است و بايد آن را طرد كرد اگر درست و قابل تاييد است بايد فيلسوف شد و با نوعي فيلسوفيگري فلسفه را تاييد كرد و اگر هم غلط است و طردشدني باز بايد فيلسوف شد و فلسفه را آموخت و با نوعي فيلسوفيگري فلسفه را نفي و طرد كرد پس به هر حال فلسفه را بايد آموخت و ضمنا بايد دانست كه هر نوع انكار فلسفه خود نوعي فلسفه است و كساني كه مي پندارند تنها با دست آوردهاي برخي علوم بدون آنكه توام با انتزاعات فلسفي بشود فلسفه را نفي و رد مي كنند سخت در اشتباهند.
اضافه كردم كه : من فعلا كار ندارم كه علماي اسلام در طول هزار و چندصد سال به فرهنگ جهان و معارف جهان و تمدن جهان علوم رياضي جهان علوم طبيعي جهان علوم انساني جهان علوم فلسفي جهان حقوق و ادبيات و... خدمتي كرده اند يا نكرده اند كه البته كرده اند.
اما مي گويم اگر فقه ما را فلسفه ما را عرفان و سير و سلوك ما را اخلاق و فلسفه زندگي و فلسفه تعليم و تربيت ما را تفسير ما را حديث ما را ادبيات ما را حقوق ما را بايد قبول كرد و پذيرفت بايد فقيه شد يا فيلسوف شد يا عارف و سالك شد و يالله و اگر هم بايد نفي كرد و طرد نمود باز هم بايد آنها را آموخت و فهميد و هضم كرد و آنگاه به رد و طرد و نفي آنها پرداخت . اين صحيح نيست كه يك فرد غيروارد كه اگر يك كتاب فقه يا فلسفه را به دستش بدهند نمي داند از راست بگيرد يا از چپ پيشنهاد رد و طرد بدهد.
آنگاه چنين گفتم : ما فعلا نهضتي داريم موجود هر نهضت اجتماعي بايد پشتوانه اي از نهضت فكري و فرهنگي داشته باشد و اگرنه در دام جريانهائي قرار مي گيرد كه از سرمايه اي فرهنگي برخوردارند و جذب آنها مي شود و تغيير مسير مي دهد چنانكه ديديم گروهي كه از سرمايه فرهنگي اسلام بي بهره بودند چگونه مگس وار در تار عنكبوت ديگران گرفتار آمدند. و از طرف ديگر هر نهضت فرهنگي اسلامي كه بخواهد پشتوانه نهضت اجتماعي ما واقع شود بايد از متن فرهنگ كهن ما نشات يابد و تغذيه گردد نه از فرهنگهاي ديگر. اينكه ما از فرهنگ هاي ديگر مثلا فرهنگ ماركسيستي يا اگزيستانسياليستي و امثال اينها قسمتهائي التقاط كنيم و روكشي از اسلام برروي آنها بكشيم براي اينكه نهضت ما را در مسير اسلامي هدايت كند كافي نيست . ما بايد فلسفه اخلاق فلسفه تاريخ فلسفه سياسي فلسفه اقتصادي فلسفه دين فلسفه الهي خود اسلام را كه از متن تعليمات اسلام الهام بگيرد تدوين كنيم و در اختيار افراد خودمان قرار دهيم .
و براي اينكه تكليف رهبري را روشن كرده باشم گفتم امروز هم ما به خواجه نصيرالدينها بوعلي سيناها ملاصدراها شيخ انصاريها شيخ بهائيها محقق حلي ها و علامه حلي ها احتياج داريم اما خواجه نصيرالدين قرن چهاردهم نه خواجه نصيرالدين قرن هفتم بوعلي قرن چهاردهم نه بوعلي قرن چهارم شيخ انصاري قرن چهاردهم نه شيخ انصاري قرن سيزدهم يعني همان خواجه نصير و همان بوعلي و همان شيخ انصاري با همه آن مزاياي فرهنگي به علاوه اينكه بايد به اين قرن تعلق داشته باشد و درد اين قرن و نياز اين قرن را احساس نمايد.
و باز اضافه كردم كه : من جرياني را اكنون لمس مي كنم كه برق اميد را در قلبم بيش از پيش روشن مي كند و آن اينكه مي بينم عده اي از جوانان با ايمان ما كه دوره دانشگاهي را طي كرده و يا مشغول طي كردنند و عن قريب گواهي نامه دانشگاهي ميگيرند با من مشورت مي كنند كه باصطلاح طلبه شوند و علوم اسلامي را بياموزند. برخي چنان بيتا بند كه مي خواهند تحصيلات دانشگاهي را متوقف كنند و به جاي آنها به تحصيل علوم اسلاميه بپردازند. من البته آنها را از اينكه تحصيلات دانشگاهي را متوقف كنند منع كرده و مي كنم و گفته ام بعد از پايان تحصيلات دانشگاهي به آن تحصيلات بپردازيد و غالبا توصيه كرده ام كه پس از پايان تحصيل دانشگاهي قسمتي از وقت خود را صرف همان رشته بكنند كه در آن رشته فارغ التحصيل شده اند و قسمت ديگر را صرف فراگيري علوم اسلامي زيرا دوست ندارم از نظر زندگي نيازمند به بودجه عمومي حوزه باشند.
گفتم نتيجه اين شده كه امروز عده اي ليسانسيه به تحصيلات علوم اسلامي روآورده اند در حقيقت اينها حلقه رابط علوم اسلامي و علوم عصري هستند و اين پيوند مباركي است سبب بارورشدن بيشتر فرهنگ پرمايه اسلامي ميگردد.
اين بود آنچه در آن جلسه گفتم و نتيجه اي كه گرفتم اين بود :
« اين فرهنگ غني و عظيم اسلامي است كه مي تواند و بايد پشتوانه نهضت واقع شود و هم علما اسلامي متخصص در اين فرهنگ عظيم و آگاه به زمان هستند كه مي توانند و هم بايد نهضت را رهبري نمايند » ...
... نهضت اسلامي ايران مفتخر است كه در حال حاضر رهبري آنرا مراجعي آگاه و شجاع و مبارز برعهده گرفته اند كه نيازهاي زمان را تشخيص مي دهند با مردم همدردند سوداي اعتلاي اسلام دارند ياس و نوميدي و ترس را كه از جنود ابليس است به خود راه نمي دهند.
مراجعي كه حوزه مرجعيت شان از مراجعي كه امروز رهبري نهضت را برعهده گرفته اند بسي وسيعتر بوده و عدد مقلدين شان بسي افزونتر بوده داشته ايم . اما اين محبوبيت و اين نفوذ كلمه و اين آميخته شدن با روح و جان مردم را تا اين حد نداشته و يا كمتر داشته ايم .
ما رهبري اين رهبران عظيم الشان را ارج مي نهيم و تقدير مي كنيم و ذكر خيرشان را به تاريخ مي سپاريم و از خداوند متعال عزم راسختر و سختكوشي افزونتر و بينش تيزتر و موفقيت بيشتر براي آنها مسالت مي نمائيم ...
هر نهضت اجتماعي بايد پشتوانه اي از نهضت فكري و فرهنگي داشته باشد در غير اين صورت در دام جريان هايي قرار مي گيرد كه از سرمايه اي فرهنگي برخوردارند و جذب آنها مي شود و تغيير مسير مي دهد چنان كه ديديم گروهي كه از سرمايه فرهنگ اسلامي بي بهره بودند چگونه مگس وار در تار عنكبوت ديگران گرفتار آمدند
اين فرهنگ غني و عظيم اسلامي است كه مي تواند و بايد پشتوانه نهضت واقع شود و هم علماي اسلامي متخصص در اين فرهنگ عظيم و آگاه به زمان هستند كه مي توانند و هم بايد نهضت را رهبري نمايند .

متفكر شهيد آيت الله مرتضي مطهري
روزنامه جمهوري اسلامي ( www.jomhourieslami.com )

 
 
شنبه 13 خرداد 1391  8:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : استراتژي امنيت ملي اسراييل بعد از پيروزي انقلاب اسلامي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
وقوع انقلاب اسلامي در ايران و قطع مناسبات اين كشور با اسراييل در سال ۱۹۷۸ به طور طبيعي موجب تغيير اساسي در محيط امنيتي منطقه خاورميانه گرديد. به طور كلي سياست هاي اتخاذ شده جمهوري اسلامي در قبال اسراييل را مي توان در ۴ دوره خلاصه كرد و سپس استراتژي هاي امنيتي اسراييل در قبال اين سياست ها را مورد ارزيابي قرار داد.

ايران و اسراييل در دوران پهلوي دو كشور متحد در منطقه خاورميانه محسوب مي شدند. مناسبات مبتني بر همكاري استراتژيك ميان اين دو كشور يك محيط خاص امنيتي را در خاورميانه شكل داده بود. از يك سو اسراييل توانست از طريق همكاري با ايران خود را از محاصره كشورهاي عربي و انزواي منطقه اي نجات دهد و همچنين منافع اقتصادي به ويژه واردات نفت از ايران را نيز عايد خود سازد؛ از سوي ديگر ايران نيز توانست از طريق همكاري با اسراييل با تهديد شوروي و همچنين راديكاليسم عرابي مقابله نمايد. افزون بر اين شاه ايران در اتحاد با اسراييل داراي برخي ملاحظات اقتصادي و سياسي، امنيتي نيز بود. وقوع انقلاب اسلامي در ايران و قطع مناسبات اين كشور با اسراييل در سال ۱۹۷۸ به طور طبيعي موجب تغيير اساسي در محيط امنيتي منطقه خاورميانه گرديد. كشوري كه تا ديروز داراي مناسبات همكاري جويانه با اسراييل بود داراي يك حكومت اسلامي گرديد كه نه تنها با رژيم صهيونيستي مخالف بود بلكه بر اين باور بودم كه رژيم هيچ گونه مشروعيتي نداشته و بايد نابود گردد. (حاجي يوسفي، ۱۳۸۲، ص ۱۹۹) پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران استراتژي امنيت ملي اسراييل در بعد خارجي آن تحت تأثير بازتاب هاي انقلاب اسلامي ايران و سياست هاي اتخاذ شده از سوي دولت ايران عليه اسراييل قرار گرفت.
همان گونه كه بيان شد پس از وقوع انقلاب اسلامي ايران و اسراييل از دو كشور متحد به دو كشور متخاصم تبديل شدند. هر چند در ابتدا رژيم صهيونيستي خوش باورانه تصور مي كرد كه جمهوري اسلامي دوام نياورده و مناسبات ميان دو كشور به عنوان متحدان طبيعي مجددا برقرار خواهد شد. اما مناسبات خصمانه دو كشور از سال ۱۹۷۹ تا كنون دوام داشته. (حاجي يوسفي، ۱۳۸۲، ص ۲۰۶) به طور كلي سياست هاي اتخاذ شده جمهوري اسلامي در قبال اسراييل را مي توان در ۴ دوره خلاصه كرد و سپس استراتژي هاي امنيتي اسراييل در قبال اين سياست ها را مورد ارزيابي قرار داد.
۱) دوره اول: از پيروزي انقلاب اسلامي تا جنگ تحميلي (۱۳۵۹-۱۳۵۷)
۲) دوره دوم: از جنگ تحميلي تا پذيرش قطع نامه (۱۳۶۷-۱۳۵۹)
۳) دوره سوم: دوران حضور فعال ايران در عرصه سياست خارجي (۱۳۸۴-۱۳۶۷)
۴) دوره چهارم: تقابل آشكار با ماهيت رژيم صهيونيستي (۱۳۸۴ تاكنون)
۱) دوره اول: پيروزي انقلاب اسلامي تا جنگ تحميلي (۱۳۵۹-۱۳۵۷):
انقلاب اسلامي با توجه به اينكه آغازگر نوعي تجديد حيات اسلامي در منطقه خاورميانه بود يكي از مهم ترين شعارهاي خود را ضديت با اسراييل قرارداد. به عبارت ديگر خصومت ايران با اسراييل و اعتقاد جمهوري اسلامي مبني بر ضرورت مبارزه با اسراييل تا نابودي آن موجب شد كه يكي از شعارهاي اصلي بنيادگرايي اسلامي در منطقه ضديت با اسراييل در آيد. (حاجي يوسفي، ۱۳۸۲، ص ۲۰۸) به همين منظور ابتدا با زير سؤال بردن مشروعيت اين رژيم و جعلي خواندن آن و سپس با عنوان اين مطلب كه قضيه فلسطين يك قضيه اسلامي است و نه عربي خواستار تشكيل جبهه اي براي مبارزه با اسراييل شد. در اين هنگام استراتژي امنيتي اسراييل در جهت تخريب اين جبهه اسلامي و فراگير، و مشروعيت بخشي به وجود خود شكل مي گيرد. امضاي معاهده كمپ ديويد در سال ۱۹۷۹ بين اسراييل و مصر ديوار انزوا و دشمني را كه اعراب دور اسراييل از بدو تأسيس در سال ۱۹۴۸ كشيده بودند فرو ريخت (نسيه: ۱۳۸۱، ص ۴۷)
۲) دوره دوم: از جنگ تحميلي تا پذيرش قطع نامه (۱۳۶۷-۱۳۵۹):
شاخصه سياست هاي جمهوري اسلامي در اين دوره عليه رژيم صهيونيستي توجه و حمايت قاطع از جنبش هاي مقاومت اسلامي عليه اسراييل در فلسطين و لبنان است. انقلاب اسلامي در ايران مشكل بي هويتي در صحنه مبارزات ضد صهيونيستي را مرتفع كرد و ظهور حركت مقاومت اسلامي فلسطين و سازمان جهاد اسلامي و حزب الله لبنان و جايگزين شدن گرايش هاي اسلامي به جاي تفكرات ناسيوناليستي ساف و به وجود آمدن تشكيلات فتح، مبارزات ضد صهيونيستي حول محور اسلام در ميان فلسطيني هاي مستقر در سرزمين هاي اشغالي شكل تازه اي گرفت و جنب و جوش جديدي در ميان آوارگان فلسطيني پديدار گشت (نيروي مقاومت بسيج، ۱۳۸۱، ص ۱۰۱)
علاوه بر اين با توجه به تجاوزارت رژيم صهيونيستي به جنوب لبنان در ۱۹۸۰ ورود به عرصه نظامي محدود نيز در دستور كار جمهوري اسلامي قرار گرفت كه پس از بررسي ها اين طرح مسكوت ماند. در مقابل، در اين دوره سياست آمادگي هميشگي براي جنگ در دستور كار سياست گذاران امنيتي اسراييل قرار مي گيرد. يكي از فرضيات سياست گذاران امنيتي اسراييل اين بوده است كه قدرت هاي بزرگ از فشارهاي ديپلماتيك يا تهديد به مداخله مستقيم براي پايان دادن به يك جنگ پيش از به پيروزي رسيدن (ندا) و بدتر از آن پس از اين كه نظاميان عرب به اهداف جنگي خود رسيدند استفاده خواهند كرد. در نتيجه آنان لازم مي دانستند كه (ندا) تلاش كند تا در جنگ هايشان به سرعت به پيروزي نايل آيند. با وجود كوشش براي ضربه زدن سريع و سركوب كننده، رهبران نظامي اسراييلي فكر نمي كردند كه احتمال رسيدن به يك پيروزي صد در صد قاطعانه در برخوردهاي آنها وجود داشته باشد. بر عكس آنان اميد داشتند كه تأكيد كلي پيروزي هاي محدود ولي آشكار در صحنه نبرد سرانجام رقبا و دشمنانشان را به حق اسراييل براي بقا متقاعد كند. زماني كه اسلحه و خشونت به عنوان بخش مكمل، مادي و آشكار فرهنگ يهودي اسراييل پنداشته شد، نظامي گرايي به عاملي طبيعي در جامعه اسراييل تبديل شد (لطفيان ، ۱۳۸۲، ص ۴)
۳) دوره سوم: دوران حضور فعال ايران در عرصه سياست خارجي (۱۳۸۴-۱۳۶۷) :
بعد از پذيرش قطعنامه جمهوري اسلامي تلاش مي كند تا با تغيير سياست خارجي خود به طرف تنش زدايي و گفتگو با كشورهاي بين الملل روي بياورد. اصل اين سياست بر اين فرض استوار است كه ايران با موقعيت تاريخي و ژئوپوليتيكي بسيار حساس و با سابقه چند هزار ساله تمدني بايد به عنوان بازيگر منطقه اي و جهاني، جايگاه راستين تاريخي خود را بدست آورد. سياست تنش زدايي از طريق گفتگو و مفاهمه. ديدگاهي است واقع گرايانه و در جهان پراز تعارض هم مي تواند منافع ملي را در سطوح مختلف فرهنيگ و اقتصادي ، اجتماعي تأمين نمايد. (سليماني ، ۱۳۸۴، ص ۵۱)
اما در اين دوره اين سياست جمهوري اسلامي شامل حال كشور اسراييل نمي شود و جمهوري اسلامي سعي مي كند تا با طريقي جديد سياست هاي امنيتي اسراييل را به چالش بكشد. با روي كار آمدن دولت هاي حزب كارگر در اسراييل سياست امنيت ملي اسراييل به طور غير رسمي بر مبناي طرح آلون - يعني پيشنهاد و مذاكره صلح براي بازگرداندن برخي از سرزمين هاي اشغال شده به حاكميت اعراب و در عين حال حفظ برخي ديگر از اين قلمروها براي تأمين نياز هاي استراتژيك اسراييل - در دستور كار قرار گرفت. (لطفيان ، ۱۳۸۲، ص ۵) هدف از اين استراتژي دستيابي به اهداف زير بود.
▪ نابودي انتفاضه به عنوان معضل اساسي رژيم صهيونيستي.
▪ جلوگيري از عمليات چريكي گروه هاي اسلامي در درون سرزمين هاي اشغالي
▪ كاهش هزينه نظامي رژيم صهيونيستي در راستاي اجراي طرح هاي اقتصادي و بلند مدت براي استحاله كشورهاي منطقه
▪ توسعه اقتصادي اسراييل از طريق دستيابي به بازار پرمصرف خاورميانه
▪ دست يابي اسراييل به انرژي و نيروي كار ارزان منطقه
▪ رفع كمبود آب رژيم صهيونيستي
▪ منزوي ساختن كشورهاي راديكال اسلامي (عراق ، ليبي، ايران) كه براي اسراييل تهديد محسوب مي شوند.
▪ فراهم آوردن زمينه مساعد جهت عادي سازي روابط اعراب با رژيم صهيونيستي
▪ جلوگيري از افزايش قدرت و توان نهضت مقاومت اسلامي
▪ تضمين امنيت مرزهاي اسراييل
▪ كسب اجماع نظر جهاني در راستاي جلوگيري از هر گونه اقدام ضد اسراييلي
▪ تحميل شرايط ناعادلانه به طرفين فلسطيني با استفاده از انواع فشارها و ترفند ها (نيروي مقاومت بسيج، ۱۳۸۱، ص ۱۰۹)
جمهوري اسلامي در اين راستا با هر گونه جريان صلحي كه در آن حقوق حقه ملت فلسطين مورد توجه قرار نگيرد مخالفت كرد. در اين راستا راهكار ايران پيشنهاد برگزاري رفراندم در كشور فلسطين با حضور همه آوارگان به منظور حل بحران خاورميانه بود. نكته قابل توجه اين است كه مخالفت جمهوري اسلامي با اسراييل در خاورميانه از اهميت استراتژيك براي ايران برخوردار است و جمهوري اسلامي نه تنها نبايد از اين مخالفت دست بردارد بلكه بايد از آن به عنوان امري براي مقابله با هژموني منطقه اي آمريكا بهره ببرد (حاجي يوسفي، ۱۳۸۲، ص ۲۱۵)
۴) دوره چهارم: تقابل آشكار با ماهيت رژيم صهيونيستي (۱۳۸۴ تاكنون)
با روي كار آمدن دولت دكتر احمدي نژاد در ايران و اتخاذ مواضع اصول گرايانه و انقلابي ، سياست هاي اتخاذ شده جمهوري اسلامي عليه اسراييل شدت و حدت بيشتري به خود گرفتند. ارتقا توان موشكي جمهوري اسلامي و حمايت قاطعانه از جنبش هاي مقاومت عليه اسراييل از نقاط بارز اين سياست هاست. اما مهم ترين و شايد حياتي ترين سياست اتخاذ شده توسط جمهوري اسلامي زير سؤال بردن مشروعيت دولت اسراييل با جعلي خواندن مهم ترين اسطوره ايدئولوژي صهيونيسم يعني هولوكاست بود. اتخاذ اين رويكردها خود موجب شد تا اسراييل نيز در استراتژي هاي امنيتي خود دست به تغييراتي بزند. سياست هاي اتخاذ شده عبارتند از:
▪ تعريف كردن تهديدات عليه اسراييل به صورت تهديدات نامتقارن ، تقويت بازوهاي هوايي موشكي و كماندويي مبتني بر ارتقاي اطلاعاتي ـ امنيتي معطوف به بازيگري در ساختارهاي اطلاعاتي ـ امنيتي براي كسب اطلاعات دقيق، تحليل بهينه اطاعات و انتقال سريع آن به واحدهاي اجرايي، هوايي ، موشكي و كماندويي (هاديان ، ۱۳۸۵ ، ص ۲)
▪ تأكيد بر عمليات ضد تهاجمي به جاي عمليات تهاجمي: اسراييل با منابع انساني و مادي خود كه نسبت به دشمنان بالقوه در درجه پايين تر است و داراي عمق استراتژيك محدودي مي باشد در يك جنگ ممتد به دليل قدرت محدود خود و هم در مقبال حمله ناگهاني به دليل فقدان امكان وقت كشي آسيب پذير مي باشد. (مارك هلر ، ۱۳۷۹، ص ۲۱) لذا بايد عمليات ضد تهاجمي با سرعت و قاطعيت انجام دهد.
▪ جستجو براي يافتن شركا و هم پيمانان منطقه اي و جهاني براي مواجهه با خطر انقلاب اسلامي به منظور دستيابي به اين اهداف اقدامات زير بايد انجام گيرد:
الف) تلاش بي وقفه سياسي براي متحد ساختن تمامي كشورهاي همسو در مبارزه عليه اصول گرايي و سرچشمه آن يعني ايران
ب) كوشش جهت تشريك مساعي كليه كشورهاي خاورميانه كه با خطر گسترش نفوذ ايران مواجه هستند.
▪ عمليات نظامي با هدف نابودي نيروهاي دشمن به جاي تصرف صحنه عمليات:
اقدامات اسراييل در جلوگيري از هر گونه ضعف و ناتواني در قدرت بازدارندگي خود و همچنين آمادگي عملي و نظري براي رويارويي احتمالي اسراييل به تنهايي با تهديدات نظامي ايران، و هم اقدام اسراييل در جنگ ۳۳ روزه با حزب الله در اين چارچوب قابل بررسي است. بايد توجه داشت كه با اين همه دگرگوني عمده در مسائل امنيتي مشكلات عديده اسرائيل حل نخواهد شد. فن آوري نظامي پيشرفته براي اسراييل مزيت نسبي در درگيري هاي كم شدت با هدف واقعي بسيج نظاميان و تأثير بر افكار عمومي جهانيان را به ارمغان نخواهد آورد. مشكل ديگر وابستگي استراتژيك رو به افزايش اسراييل به آمريكاست. توسعه سيستم دفاعي مؤثر ضد موشك ها و سلاح هاي غيرمتعارف مستلزم سطح بالايي از همكاري هاي تكنولوژيكي با واشنگتن است (لطيفيان ، ۱۳۸۲، ص ۶) اما مهمتر از آن اين است كه دولت اسراييل در آينده بيشتر با تهديدهاي امنيتي رو به رشد داخلي مواجه خواهد شد.
اين تهديدات مربوط به وجود چهار شكاف عمده در درون جامعه اسراييلي است كه عبارتند از:
اختلاف بين شهروندان ؛ شكاف بين شهروندان يهودي و فلسطيني ، اختلاف بين يهوديان اشكبازي و سفاردي و اختلاف بين يهوديان مذهبي و سكولار (لطيفيان ، ۱۳۸۲ ، ص )
● خلاصه:
اگر چه اسراييل در مواجه با انقلاب اسلامي از حيث نظري مي تواند حامي تلقي نوين از امنيت باشد ولي در عرصه عمل بيش از وجه نوين امنيت نيازمند معاملات و روابط سنتي است. براي اين استدلال خود هم مي توانيم به مسائل زير اشاره كنيم:
۱) از نظر منبع تهديد: دولت ناراضي به نام جمهوري اسلامي همواره به عنوان منبع تهديد براي آن محسوب مي شود.
۲) ماهيت تهديد: هر دو كشور مشغول رقابت نظامي به اشكال تهاجمي و دفاعي هستند.
۳) واكنش : راه حل مسالمت آميز در گفتمان دو كشور نسبت به هم هيچ گاه وجود نداشته است.
۴) مسئول امنيت: اسراييل همواره در كانون تحولات منطقه خاورميانه بوده است.
۵) ارزش هاي حياتي: مجموعه ارزش هاي حياتي و مشروعيت اسراييل همواره مورد هجوم انقلاب اسلامي ايران قرار داشته است.
بر اين اساس استراتژي هاي امنيتي اسراييل در قالب گفتمان سنتي در قبال انقلاب اسلامي مي تواند در چهار دوره فرضي مورد نقد و ارزيابي قرارگيرد.



پژوهشگر: حمزه نجاتي آراني
كتابنامه:
حاجي يوسفي ، امير محمد ، (۱۳۸۲) ـ ايران و رژيم صهيونيستي از همكاري تا منازعه ـ تهران: دانشگاه امام صادق (ع)
مارك، هلر . (۱۳۷۹) ـ تداوم و تغيير در سياست امنيتي اسراييل ـ ترجمه حيدر علي بلوچي ـ تهران: موسعه مطالعات سياسي و فرهنگي انديشه ناب
ميلر ، بنجامين (۱۳۸۲) ـ خروج از بن بست: بنياد نظري امنيت ملي اسراييل در قرن بيست و يكم ـ ترجمه: اصغر افتخاري. فصلنامه مطالعات منطقه اي شماره ۸۴
تراهي ، سيد محمد (۱۳۸۴) ـ جايگاه هولوكاست در پروژه صهيونيسم . تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامي
افتخاري ، اصغر (۱۳۸۲) ـ ابعاد اجتماعي برنامه امنيتي اسراييل ـ فصلنامه مطالعات منطقه اي
حمد ، امير (۱۳۸۲) ـ يهوديت و افسون زدايي هاليودي ـ نشريه پگاه حوزه شماره ۱۰۱
نسيه ، افرايم (۱۳۸۱) ـ اسراييل پس از ۲۰۰۰ ـ ترجمه عبدالكريم جادري ـ تهران : دوره عالي جنگ
معاونت سياسي سپاه (۱۳۸۱) ـ بررسي و تحليل اهم مسائل سياسي روز ـ تهران : نيروي مقاومت بسيج
لطفيان ، سعيده (۱۳۸۲) ـ سياست امنيت ملي اسراييل : فرضيه ها و تحليل ها ـ
سليماني ، رضا (۱۳۸۴) ـ بررسي سياست خارجي دولت خاتمي ديپلماسي تنش زدايي و گفت و گوي تمدن ها ـ تهران: دانشگاه امام صادق (ع)
هاديان ، حميد ( ۱۳۸۵) ـ رويكرد امنيتي ـ نظامي و اطلاعاتي اسراييل پس از ۱۱ سپتامبر ـ گزارش راهبردي
Clive Jones and Emma C. Murphy, (۲۰۰۲), Israel: Challenges toidentify: Democracy and the state , London & New York: Rutledge
مركز اسناد انقلاب اسلامي

 
 
شنبه 13 خرداد 1391  8:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : از صدور انقلاب تا تشكيل دولت سري ايران در كشورهاي عربي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
الف) نادري
"كساني كه گمان مي كنند ايران در صدور انقلاب ناتوان بوده ، دچار توهم شده واز حقايق موجود غافلند...."
اين جمله مربوط به مقاله "علي سعد موسي" در روزنامه سعودي الوطن است. اظهارتي از اين دست ديرگاهي است از سوي نويسندگان عرب مطرح بوده و در يكي دو سال اخير بر دامنه آن افزوده شده است.
واقعيت آن است كه نويسنده درمورد صدور انقلاب و بيان حقايق در اين مورد آنچنان كه در بدو امر به نظر مي رسد، بيراه نگفته است. صدور انقلاب كه ايده اصلي سياست خارجي حضرت امام(ره) و حكومت انقلابي ايران پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود، اگر چه به زعم بسياري يك تئوري بسيار آرمانگرايانه و دور از دسترس مي نمود، وحتي بعد ها مورد تمسخر برخي علماي "واقع بين"عرصه ديپلماسي خودي قرار مي گرفت، امروزه خود را به يك "واقعيت تمام عيار" تبديل ساخته است و امواج انقلاب اسلامي ايران بيش از هر زمان ديگري و با شدت هرچه تمام تر بر سواحل كشورهاي مسلمان كه اكثرا داراي مذهبي سني هستند، مي كوبد و روز به روز شاهد پروژه بيداري اسلامي و خود آگاهي مردم مسلمان جهان و بطور خاص در جغرافياي پيچيده خاورميانه هستيم.
پارادايم بيداري اسلامي كه سابقه آن به پايان قرن نوزدهم و اوايل قرن يستم مي رسد، ناظر بر ايده "بازگشت به خويشتن" در بحث نظري و نگاه به قيام سيدالشهدا(ع) در سرمشق عملي است. مردم مسلمان، پس از يك دوره طلايي شكوفايي در دوران معاصر با قرون وسطي و هزاره سياه اروپا، به خواب فراموشي و عقب ماندگي فرو رفته بودند و در اثر پروژه كثيف استعمار، تمامي كيان و سرزمين و ناموس آنان به تاراج رفته بود، پس از يك دوره يأس و سرخوردگي دراثر برخورد با تمدن نوپاي مغرب زمين كه در يك گفتمان نابرابر و با تمامي ابزارهاي تكنولوژيك مدرن سعي در سلطه همه جانبه بر آنان داشت، كم كم به فكر كالبد شكافي عقب ماندگي خويش افتاده و سعي در باز بيني و بازخواني گذشته خويش نمودند، تا هم حس نوستالوژيك خود را پاسخ گفته باشند و از همه مهمتر به جواب اين پرسش برسند كه: چه شد غرب پيشرفت كرد و چراغ علم در سرزمين اسلامي خاموش شد؟
صرف نظر از پاسخ هاي نظري به اين سوال، كليد خوردن پروژه بيداري اسلامي در كشور هاي مسلمان در اثر همين پرسش ريشه اي بود و هم پاسخ به اين پرسش بود كه قيام ها و انقلاب هاي بي شماري را در ممالك اسلامي رقم زد كه آخرين آنها درحيطه تغيير ساختار حكومتي، انقلاب اسلامي ايران بود.
نگاهي به الگوي موفق جمهوري اسلامي ايران در تأسيس يك حكومت مبتني بر همين پرسش ساده و كليدي، كه خود مبتني بر آراي تئوريك امام(ره) در باب ولايت فقيه و جنبه هاي عملياتي شده فلسفه صدرايي در تلاقي مكتب فقهي شيخ انصاري و عرفان اسلامي است، ذهن هر انسان كاوشگري را به خود مشغول مي دارد و اين همان صدور انقلاب است كه از آن به عنوان تز اصلي امام(ره) در حيطه سياست خارجي ياد نموديم و از ديد هيچ كس (حتي نويسندگان روزنامه الوطن نيز ) پنهان نمانده است.
اما در تز صدور انقلاب با تشكيل حكومت سري توسط ايران در جغرافياي عربي، نقاط ابهام بسياري مشاهده مي شود و بعضاً رد پاي تئوري هاي كهنه سياست خارجي انگليس (ودر دوران اخير آمريكا) را به وضوح مي توان مشاهده نمود.
ايده انگليسي "تفرقه بياندازوحكومت كن"، به عنوان يك تئوري راهگشا و كاربردي ازديرباز مورد استفاده استعمارگران انگليسي بوده و هم اكنون نيز امريكا ادامه دهنده همين ايده است و اين به ضعف مسلمانان معتقد به مذاهب گوناگون در اسلام بر مي گردد.
در واقع ايالات متحده امريكا با پيروزي انقلاب اسلامي و آزمايش شيوه هاي گوناگون در مورد براندازي آن و عقيم ماندن طرح هايش در اين راستا و پس از آزمايش استرتژي مهار يكجانبه (با رويارو نمودن صدام با ايران) و استراتژي هاي مهار دوگانه و چندگانه به اين نتيجه رسيده كه يكي از اصلي ترين گزينه هاي پيش رو براي حضور بهتر در خاورميانه و دستيابي به اهداف و منافع خود، برجسته نمودن تمايزات هويتي شيعه و سني است كه اين نقش را بيش از هر چيز، به عربستان سعودي واگذار كرده است. از اين رو با ساختن يك لولوي تمام عيار از ايران (چه از بعد مذهبي وچه از بعد يك ابرقدرت مهار گسيخته) سعي در تحريك اعراب سني عليه ايران داشته و دارد كه اين پروژه از اواسط سال ۸۴ و روي كار آمدن دكتر احمدي نژاد شتاب بيشتري به خود گرفته است.
لذا طرح ايده "هلال شيعي" و "دولت سري ايران در كشورهاي عربي"، همگي ناظر بر مباحث تئوري قبل در باب روي آوردن ايالات متحده امريكا به سياست قديمي انگليس است و ريشه در سياست هاي مكارانه آنگلوساكسون داردو با متهم نمودن جمهوري اسلامي ايران به تلاش سخت افزاري براي صدور انقلاب در باب تشكيل دولت سري در كشور هاي عربي منطقه، سعي در پيشبرد اهداف خود در راستاي زدن ضربه به منافع ايران دارد اما چيزي كه در اين ميانه مغفول مانده و ديده نشده، جنبه معنوي صدور انقلاب است.
اگر امروزه از شمال آفريقا تا جنوب آسيا شاهد نوعي جنش بيداري و بازگشت به خويشتن و خود آگاهي هستيم، اين قبل از هرچيز نشان از صدور معنوي پيام انقلاب در عرصه نظري و مشاهده ايراني قدرتمند و عزتمند در عرصه عملي تئوري حكومت مذهبي مبتني بر ولايت فقيه است، نه تلاش سخت افزاري حكومت ايران در جهت تاسيس دولت هاي سري و سايه در كشور هاي عربي.
لذا طرح تز دولت سري عربي ايران، قبل از هر چيز مخالفت با تشيع و سپس مخالفت با الگوي نظري و عملي انقلاب ايران است كه در راستاي پروژه استعماري امريكا، شكلي نو يافته است كه بايستي مورد مداقه قرار گيرد.

رجا نيوز

 
 
شنبه 13 خرداد 1391  8:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس

عنوان : ارتباط امام موسي صدر با انقلاب اسلامي ايران
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
ريشه هاي خاندان امام موسي صدر به جنوب لبنان باز مي گردد. جد پدري امام موسي از لبنان به نجف اشرف مهاجرت كرد و در آنجا يكي از علماي بزرگ شيعه گرديد. پدر ايشان مرحوم آيت الله سيد صدرالدين صدر، جانشين مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري مؤسس حوزه علميه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود. سيد موسي صدر در ۱۴ خرداد ۱۳۰۷ در شهر قم متولد شد. تحصيلات حوزوي و غير حوزوي را در اين شهر به اتمام رساند و در سال ۱۳۲۹ به عنوان اولين دانشجوي روحاني وارد دانشگاه تهران شد و در رشته « حقوق در اقتصاد » مشغول به تحصيل شد و در سال ۱۳۳۲با اخذ مدرك ليسانس فارغ اتحصيل گشت . وي از بهار ۱۳۳۳تا بهار ۱۳۳۴ براي ادامه تحصيل علوم حوزوي به نجف اشرف رفت ( مسعود اسداللهي ، ۱۳۷۹ ، ۳۱ )
● امام موسي صدر و انقلاب اسلامي
امام موسي صدر گرچه لبنان را محل اصلي فعاليت هاي خود قرار داده بود ، اما هيچگاه از ديگر مسايل جهان اسلام غافل نبود. مي توان گفت كه تعاليم امام موسي صدر در لبنان ، همان تعاليم انقلاب اسلامي بود. امام موسي مفاهيمي همچون:
ـ « نه شرقي و نه غربي » ،
ـ « ظلم ستيزي » ،
ـ « مقاومت در برابر اسراييل » ،
ـ « فرهنگ شهادت » ،
ـ « مبارزه با حرمان » ،
ـ « سازندگي و توسعه » ،
ـ « گفتگوي اديان » ،
ـ « جامعه مدني » و ... را سالها قبل از پيروزي انقلاب اسلامي وارد فرهنگ سياسي و اجتماعي و شيعيان لبنان كرده بود و آنان را با اين مفاهيم آشنا نموده بود . همچنين وي اولين پرچمدار فرهنگ« گفتگو » بشمار مي رفت ، آنهم در تمامي زمينه ها چون گفتگوي اديان و مذاهب ، گفتگوي تمدنها ، گفتگوي طوايف و گروهها و .... همچنين شعار زيباي « گفتگو ، تفاهم ، نزديكي » مورد تاكيد دائمي وي بود. ( محسن كماليان و علي اكبر رنجبر كرماني ، ۱۳۷۷ ، ۳۱۳ـ۳۰۹)
امام موسي صدر با وجود آنكه در لبنان فعاليت داشته ولي در عين حال مسايل داخلي ايران را نيز با حساسيت خاصي دنبال مي كرده ، و مساله انقلاب اسلامي و حمايت از انقلابيون ايران همواره يكي از دغدغه هاي وي بوده است. در اينجا به اجمال به حوادثي كه در طول حركت انقلاب اسلامي رخ داد و امام موسي صدر از آن حمايت نمود ، اشاره مي شود :
۱) در سال۱۳۴۲ پس از دستگيري امام خميني ( ره ) ، امام موسي صدر به منظور كسب حمايت واتيكان از مبارزات ايران و شخص امام خميني به آنجا سفر نمود. آيت الله خويي همان موقع اهميت اين سفر را اين گونه شرح نمودند :
« آزادي امام خميني از زندان بيش از هر چيز مرهون اين سفر آقاي صدر بوده است » ( همان ، ۱۹)
۲) در زمستان ۱۳۵۰ و بر اساس تقاضاي مراجع وقت ، امام موسي صدر درباره برخي از زندانيان سياسي با شاه گفتگو نمود كه بعضي از زندانيان از جمله آيت الله هاشمي رفسنجاني اندكي بعد اززندان آزاد گرديدند.( http.//fa.wikipidia.org )
۳) در سال ۱۳۵۰و با به قدرت رسيدن حافظ اسد در سوريه و باتوجه به همكاري هاي تنگاتنگ و دوستانه امام موسي صدر با وي ، سوريه به امن ترين كشور خاورميانه براي مبارزان ايراني بدل گرديد. ( همان ) سيد حسين موسوي ( ابوهشام ) رهبر امل اسلامي و عضو شوراي رهبري حزب الله در اين زمينه مي گويد :
« امام موسي صدر پناهگاه مبارزان ايراني مستقر در سوريه و لبنان بودند. امام موسي صدر به مثابه ريه اي بود كه انقلاب اسلامي در خارج از ايران از آن تنفس مي كرد. همه مبارزان خارج از كشور با امام موسي ارتباط داشتند ، مگر تعداد محدودي كه شديدا به گروه ها ي چپ وابسته بودند ... بسياري ازعلما و مسئولين ديروز و امروز جمهوري اسلامي با ايشان در ارتباط بودند. يكي از اينها مرحوم محمد منتظري بود. اينها مرتبا در مجلس اعلاي اسلامي شيعه پيش امام صدر بودند » ( محسن كماليان و علي اكبر رنجبر كرماني ، ۱۳۷۷ ، ۵۰ )
۴) پس از فوت دكتر علي شريعتي در سال ۱۳۵۶ ، امام موسي صدر براي ايشان مراسم تشييع ، تدفين و بزرگداشت برگزار كردند و در اين مراسم تصاوير بزرگي از امام خميني را در ميان حضار توزيع كرده و در نتيجه از اين فرصت براي معرفي انقلاب اسلامي نهايت استفاده را بردند.( همان ، ۱۱۴ و ۱۸۴ )
۵) امام موسي صدر در بهار ۱۳۵۷ ، لوسين ژرژ نماينده روزنامه لوموند در بيروت را به نجف فرستاد تا با انجام اولين مصاحبه بين المللي با امام خميني ، افكار عمومي جهان با اصول و آرمانهاي انقلاب اسلامي ، خواسته هاي مردم ايران وبا افكار و ديدگاه هاي امام خميني آشنا شوند. (http.//Wikipedia.org)
۶) امام موسي صدر در ديدارهاي مكرر سال ۱۳۵۷ خود با رهبران سوريه ، عربستان سعودي و برخي ديگر از كشورهاي جهان عرب ، اهميت انقلاب اسلامي ، پيروزي قريب الوقوع آن و ضرورت همپيماني آنان با اين انقلاب را گوشزد نمودند.( همان )
۷) امام موسي صدر در شهريور ۱۳۵۷ و يك هفته پيش از ربوده شدن خود با انتشار مقاله « نداي پيامبران » در روزنامه لوموند ، امام خميني را به عنوان تنها رهبر انقلاب اسلامي معرفي نمودند.(همان )
۸) مهمترين نقش امام موسي صدر ، آشناسازي و معرفي انقلاب اسلامي در ميان شيعيان لبنان بود. وي بارها و با استفاده از فرصتهاي مختلف به معرفي انقلاب اسلامي مي پرداخت. سيد حسين موسوي ( ابوهشام ) در اين زمينه مي گويد :
« من معتقدم كه اگر امام موسي صدر مردم[لبنان] را بيدار و آماده نكرده بود ، آنها هيچ وقت دعوت امام خميني (ره ) را استجابت نمي كردند. آنها نه تنها چنين كردند ، بلكه قبل از پيروزي انقلاب نيز با آن همدل و همگام بودند... ما از اول با انقلاب و در كنار آن بوديم. يعني هم زمان امام موسي صدر و هم بعد از آن ، در مسير انقلاب اسلامي قرار داشتيم. حركت امام موسي صدر ، برنامه ها و اقدامات ايشان مردم لبنان را آماده نمود تا با انقلاب اسلامي ايران و امام خميني (رض) همگام و همراه شوند. حركت ، افكار و انديشه ها ي آن بزرگوار هنوز هم بر حركت سياسي شيعيان لبنان و مقاومت اسلامي كه امروز در حزب الله لبنان تبلور يافته است ، تاثير دارند . ( محسن كماليان و علي اكبر رنجبر كرماني ، ۱۳۷۷ ، ۴۷ )
امام موسي صدر ، امام خميني (ره) را استاد خود و همه علماي مبارز ايران مي دانست و معتقد بود كه تنها امام خميني است كه انقلاب اسلامي ايران را رهبري مي كند و تنها اوست كه مي تواند رژيم شاه را سرنگون سازد. ( همان ، ۲۹۳ )
امام خميني ( ره ) نيز همواره از امام موسي صدر حمايت مي كرده است. با تاسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعيان، امام خميني در پاسخ برخي فضلاي ايراني مقيم نجف، امام صدر را اميد خود براي اداره حكومت پس از شاه ناميد و پس از انقلاب نيز تا لحظات واپسين زندگي خود ، علي رغم اصرار و اهميتي كه مسئولين سياسي وقت براي روابط با ليبي قائل بودنداز پذيرفتن معمرقذافي خودداري كردند. ( همان ، ۱۴ )

پژوهشگر: علي خسروشيري، كارشناس ارشد روابط بين الملل دانشگاه شهيد بهشتي تهران
منابع:
۱- اسد اللهي ، مسعود ، از مقاومت تا پيروزي ، تهران ، انديشه سازان نور ، ۱۳۷۹
۲- كماليان ، محسن و علي اكبر رنجبر كرماني ، عزت شيعه : گزارشي از مبارزات و مجاهدات آيت الله امام سيد موسي صدر در احيائ حركت اسلامي لبنان، قم ، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علاميه قم، مركز انتشارات ، ۱۳۷۷
۳- HTTP.//FA.WIKIPEDIA.ORG
مركز اسناد انقلاب اسلامي

 
 
شنبه 13 خرداد 1391  8:44 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها