0

بانک مقالات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات دفاع مقدس
شنبه 13 خرداد 1391  8:43 AM

عنوان : اصلاح و انقلاب در رژيم پهلوي
موضوعات مقالات :انقلاب اسلامي
در ساليان اخير بسياري از نسل پس از انقلاب و حتي شماري از نسل ديروز از موضع نقد و حتي رد و نفي در مورد انقلاب و مبارزه پيش از انقلاب سخن مي گويند يا انقلاب و انقلابيگري و مبارزات سياسي در عصر پهلوي دوم را به طور كلي نفي مي كنند و آن تلاش را مضر مي شمارند و يا بدفهمي و بدعملي ها و به طور كلي اشتباهات ايدئولوژيك يا استراتژيك گروه هاي مبارز و انقلابي را منشاء حوادث بعدي پس از انقلاب مي دانند.
من اكنون نه در مقام دفاع تئوريك از تئوري انقلاب هستم و نه مي خواهم از هر عمل انقلابي در هر مقطع از تاريخ ايران (از جمله در دهه ۴۰ و ۵۰) دفاع كنم و نه بر آنم كه از تمام انقلابيون حمايت نمايم، آنچه كه حال مورد تاكيد من است دو نكته اساسي و بنيادين است، يكي ضرورت مبارزه با رژيم ارتجاعي و استبدادي پهلوي است و ديگر، دفاع از اخلاص و ايمان انقلابي زنان و مرداني كه در آن شرايط زندگي و رفاه و آرامش و امنيت و عافيت و عافيت طلبي را رها كردند و براي آزادي و عدالت و استقلال ميهن در سطوح مختلف مبارزه كردند و شماري از آنان به شهادت رسيدند. درباره هر كدام به توضيحي كوتاه بسنده مي كنم.
امروز برخي افراد به طور جدي درباره درستي و صحت مبارزه سياسي و انقلابي براندازانه ترديد كردند يا گاه قاطعانه آن را غلط و زيان آور مي دانند. اينگونه تحليلگران يا از نظر تئوريك مطلقاً با انقلاب و انقلابيگري مخالفند و آن را در هر حال تجويز نمي كنند يا معتقدند در رژيم پهلوي هنوز امكان اصلاح وجود داشت و نيازي به انقلاب و براندازي نبود و در نهايت همين خشونت هاي انقلابي رژيم را به استبداد مطلق و خشونت بي پايان كشاند و تحولات اجتماعي و مدني و تشكيل نهادهاي مدرن را ناممكن ساخت.
بگذريم كه هنوز علت اصلي چنين رويكردي و تحليلي، تحولات پس از انقلاب است و در واقع بسياري به صورت واكنشي و عموماً احساسي در برابر واقعيت هاي تلخ به چنين موضع گيري ها و تحليل هاي شبه علمي كشانده شده اند، اما مدعاي اصلي مدعيان قابل توجه و تامل است و بايد درباره آن علمي و منصفانه انديشيد و داوري كرد و اين البته هم به تحقيق كامل و هم به همه جانبه نگري و هم به انصاف علمي و هم زمان مفصل براي بحث و گفت وگو نياز دارد. اما من هنوز قانع نشده ام كه واقعاً رژيم شاه اصلاح پذير بوده و در ساليان پس از پانزده خرداد امكان اصلاح آن از طريق فعاليت هاي مدني و حزبي و سياسي و پارلمانتاريستي و در نهايت مشاركت در قدرت وجود داشته است.
انديشه مبارزه مسلحانه و طرح شعار «تنها ره رهايي جنگ مسلحانه است» اولاً يك باره و بدون مقدمات مطرح نشده و ثانياً محصول فكر و نظر يك فرد و حتي يك گروه و سازمان نبوده است. از شهريور ۱۳۲۰ تا اوايل دهه ۴۰ دو دهه گذشته بود و در طول دو دهه روشنفكران و سياست ورزان در جناح هاي مختلف ملي، اسلامي و ماركسيستي كوشش هاي بسياري كرده بودند تا رژيم را به انعطاف و انجام اصلاحات سياسي و اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي در چارچوب نظام سلطنت پهلوي و قانون اساسي مشروطه وادارند اما به رغم توفيقات نسبي و مقطعي (از جمله در دوران سه ساله نهضت ملي و حكومت دكتر مصدق)، سرانجام انسداد سياسي كامل پديدار شد و بن بست كامل فراروي تمام نيروهاي سياسي و اجتماعي و روشنفكري آشكار شد.
در اين دوران بيست ساله، شاه به جاي اين كه شاه مشروطه باشد و حتي نصايح كساني چون مصدق و بازرگان را بشنود و به سلطنت بسنده كند و حكومت را به مردم واگذارد، روز به روز و قدم به قدم با نقض آشكار قانون اساسي به استبداد و خودكامگي گرايش پيدا كرد و سرانجام پس از كودتاي ۲۸ مرداد سلطنت و حكومت را ادغام كرد و پس از پانزدهم خرداد ۴۲ به استبداد مطلق روي آورد و چنان با خشونت و خودكامگي به سركوب آزاديخواهان و مليون و عناصر دموكرات و قانون گرا دست زد كه ديگر روزنه اميدي باقي نماند.
آيا بيست و چهار سال (۴۴-۲۰) تجربه و آزمون رژيم كافي نبود؟ گفته اند و درست گفته اند كه وقتي زبان ها بريده و دهان ها دوخته و قلم ها شكسته شود و همه به يأس كامل برسند، صفير گلوله فضا را خواهد شكافت و دوران جديد مبارزه را نويد مي دهد و اين در تمام مبارزات مسلحانه و انقلابيگري هاي معاصر جهان تجربه شده است.
تمامي شواهد تاريخي و اسناد و شهادت رجال سياسي و دست اندركار مبارزات سياسي و اجتماعي دهه ۴۰ حكايت از آن دارد كه اصلاح ناپذيري نظام انديشه يي اجمالي بود و حتي شخصيتي چون مهندس بازرگان در دادگاه با درك تاريخي درست خود آشكارا اعلام مي كند كه ما آخرين گروهي هستيم كه با شما با زبان قانون صحبت مي كند و همين شخصيت ها عموماً پس از پيدايش و ظهور سازمان هاي چريكي از آنها استقبال كرده و آنان را تاييد كردند و به حمايت همه جانبه يا مشروط خود از چريك ها پرداختند و البته شماري هم سكوت كردند ولي بسيار بعيد مي دانم كه در ساليان پيش از انقلاب يك عنصر سياسي به رزمندگان انقلابي احترام نگذاشته باشد. روحانيون سياسي نيز عموماً يا رسماً و عملاً مبارزات چريكي را تاييد و از آن حمايت مي كردند و يا سكوت تاييدآميز داشتند.
اگر اين گزارش تاريخي درست باشد، مي توان اين نتيجه را گرفت كه در دهه ۴۰ استراتژي مقبول و معقول هم استراتژي مبارزه مسلحانه و حداقل قهرآميز بوده و همه مبارزان كم و بيش به اين نتيجه رسيده بودند كه تنها راه شكست سكوت و در نهايت واژگوني رژيم استبدادي و تحقق عدالت و آزادي و پيشرفت و تامين كرامت انسان صفير گلوله و مقاومت براندازانه است. آيا اين تشخيص غلط بود؟ به نظر مي رسد اين استراتژي درست بود و اجتناب ناپذير چرا كه واقعاً رژيم كمترين انعطافي براي اصلاح و تغيير در وضعيت موجود نشان نمي داد بلكه در مقابل روز به روز خشن تر و متصلب تر مي شد و شاه يقين داشت با آمريت و جباريت تمام و البته با اتكا به حمايت هاي خارجي هم به سلطنت خود ادامه دهد و هم به نوعي رفرم و تجدد و حداكثر آزادي هاي اجتماعي (بدون آزادي هاي سياسي) جامه عمل بپوشد.
اما اين ممكن نبود و ممكن نشد. البته نبايد فراموش كرد كه در آن دوران مبارزات آزاديبخش و ضداستعماري و ضداستبدادي در آسيا و آفريقا و امريكاي لاتين به شدت جريان داشت و شماري از آنها به پيروزي رسيده بودند و اين بي ترديد فضاي فكري نخبگان و روشنفكران و آزاديخواهان ايراني را تحت تاثير قرار داده و در تحليل آنان از شرايط و انتخاب استراتژي براندازي رژيم دخالت موثر داشت. جالب اينكه در ايران نيز همين استراتژي موفق از آب درآمد.
هر چند استراتژي مبارزه مسلحانه (كه مسعود احمدزاده آن را هم استراتژي و هم تاكتيك ناميده بود) نقش تعيين كننده و نهايي در پيروزي انقلاب ايران نداشت اما استراتژي براندازي و قهرآميز كامياب بود و اين از درستي آن حكايت مي كند. بگذريم كه از نظر جامعه شناسي و تحولات تاريخي «انقلاب» پديده يي است كه اتفاق مي افتد و انقلاب مردمي معلول اراده و تصميم چند نفر قهرمان يا پيشتاز نيست. روشنفكران و انقلابيون پيشتاز حداكثر ماماي انقلاب هستند نه پديدآورنده انقلاب.
كساني كه امروز استراتژي براندازي و حتي مبارزه مسلحانه را نفي مي كنند، دقيقاً بگويند كه اولاً رژيم امكان مي داد تا راه مسالمت آميز و قانوني و سياسي براي تغيير و اصلاح و تحقق دموكراسي و آزادي باز بماند؟ اگر پاسخ مثبت است، دلايل و شواهد آن كدام است؟ و ثانياً چرا حتي مسالمت جويان عموماً به براندازي معتقد شدند يا خود به براندازي دست زدند و حداقل سكوت كردند و راه سومي را آغاز نكردند؟
اگر واقعاً امكان استمرار راه مسالمت و قانوني وجود داشت، اتفاقاً در فضاي قهر و خشونت فرصت مناسبي بود كه مسالمت جويان راه ميانه يي را آغاز كنند و كاملاً به نفع رژيم بود كه از آن استقبال كند و در نهايت خود را از سقوط و حداقل بحران هاي غيرقابل حل برهاند. به نظرم نه تنها هيچ دليلي به نفع نظريه امكان مبارزه سياسي و قانوني در دهه ۴۰ و ۵۰ وجود ندارد بلكه مي توان دلايل قانع كننده يي به زيان آن ارائه داد.
در نهايت حتي اگر مبارزات مسلحانه يا براندازانه نفي و به هر دليل نادرست دانسته شود، چرا گاه اساس مبارزه با رژيم استبدادي زير سوال مي رود؟ حداقل نمي توان در فساد و استبداد رژيم پهلوي ترديد كرد و لذا در ضرورت مبارزه با آن دستگاه فاسد و سركوبگر و بي اعتنا به حقوق مردم و ناقض قانون اساسي نيز نمي توان شك كرد. مقايسه آن رژيم و شرايط پس از آن نيز، هيچ از تباهي رژيم پهلوي و ضرورت منطقي و ملي مبارزه با آن نمي كاهد.
و اما در مورد نكته دوم. اگر قانع شويم كه مبارزه و مقاومت مسلحانه اشتباه بوده و بهتر بود پديد نمي آمد، باز جاي اين پرسش هست كه مي توان در نيت و انگيزه مبارزان و انقلابيون ترديد كرد؟ گرچه بسياري امروز آگاهانه و مغرضانه يا جاهلانه ايدئولوژي و استراتژي و تاكتيك و نيت و هدف را درهم مي آميزند و همه را در كنار هم به شلاق نقد و نفي مي بندند و محكوم مي كنند در حالي كه بايد بين آنها تفاوت قائل شد.
تا آنجا كه تجربه شخصي و آشنايي ام با اشخاص و جريان ها نشان مي دهد و مطالعه در احوال مبارزان و انقلابيون آن را تاييد مي كند، مي توان ادعا كرد كه در آن زمان اين انقلابيون نوعاً با انگيزه هاي خالص انساني و ملي و آزاديخواهانه و عدالت طلبانه دست به مبارزه زدند و رنج هاي بسيار در اين راه متحمل شدند و شمار زيادي از آنان زنداني و شكنجه هاي وحشيانه ماموران ساواك را به جان خريدند و جان خود را هم از دست دادند. فرضاً قبول كنيم كه آن جوانان دچار خطا در استراتژي شدند، آيا مي توان آن همه مبارزه و مقاومت و رنج آنان را محكوم كرد؟
مگر نگفته اند الاعمال بالنيات و زماني كه نيت آنان را پاك و عدالت خواهانه بدانيم مجازيم كه فداكاري هاي آنان را زير سوال ببريم؟ به ويژه فراموش نكنيم كه ما امروز در زمان ديگري قرار داريم و دنيا و منطقه و كشور ما در شرايط كاملاً متفاوتي قرار گرفته است و ما تجربه تحولات پس از انقلاب را پيش رو داريم، روا و عاقلانه و عادلانه نيست كه با معيارهاي امروز به سراغ ۳۰ ، ۴۰سال پيش برويم و با معيارها و تجارب ارزشمند امروز درباره آنها داوري كنيم. البته درباره نيت ها و انگيزه هاي دروني سخن گفتن آسان نيست ولي طبق ظواهر و شواهد نمي توان در انگيزه هاي پاك و انساني و عدالت خواهانه بسياري از مبارزان (ديني و غيرديني) ترديد كرد. اينكه برخي از بازماندگان آن مبارزان پس از پيروزي چه كرده اند، دليل قانع كننده يي براي نفي اصالت و اعتبار انگيزه هاي گذشتگان نيست.
ضمن اينكه بسياري از انقلابيون به آرمان هاي خود وفادار ماندند و هرگز به فساد و تباهي و ستم آلوده نشدند و البته هزينه آن را هم دادند. بايد توجه كنيم كه اولاً گناه فردي را به پاي فرد ديگر يا خطاي گروهي را به پاي گروه ديگر نمي توان نوشت و ثانياً هر فرد يا گروه در طول روزگار و در گذر زمان و تحولات دچار دگرديسي مي شود، ممكن است شخصي يا گروهي زماني صادقانه براي عدالت مبارزه كند اما زمان ديگر (و به ويژه پس از احراز قدرت) انگيزه نخست خود را از دست بدهد يا انگيزه هاي شيطاني ديگر بر او غلبه كند و او را به فردي ستمگر بدل سازد و لذا هميشه اينگونه نيست كه شخص يا گروه از آغاز فريبكار يا ظالم يا مستبد بوده است.
به هر حال نقد علمي و منطقي به قصد بيداري و استفاده از تجربه ها در جهت انتخاب هاي بهتر و صحيح تر در آينده، درست و قبل قبول است اما بي انصافي و مخصوصاً نفي ديگران به قصد اثبات خود نه عالمانه است و نه عادلانه و نه سازنده و مفيد. به تجربه مي دانم كه شماري از نقادان مبارزات و مبارزان گذشته، صرفاً يا عمدتاً به اين دليل به نقد و نفي آن كوشش ها دست مي زنند كه عافيت طلبي خود را توجيه كنند.
چنان كه بسياري از نقادان مبارزان كنوني نيز، حتي گاه از موضع كاملاً راديكال، انگيزه يي جز اين ندارند كه عافيت طلبي خود را موجه جلوه دهند. گاه چنان از جوانان پاك و شهيد پيش از انقلاب سخن گفته مي شود كه آنان آدم هاي ابلهي بودند كه دچار توهم شده يا گرفتار ساديسم يا مازوخيسم بوده و خود را به آب و آتش زده اند يا جاهلاني بودند كه زندگي را دوست نداشتند و مانند ديگران راه پول و ثروت و منزلت و عافيت را بلد نبودند و حال آنكه هرگز چنين نيست و چنين داوري درباره آن پاكان جفا است.و اما انگيزه و نيت آنان چه بود؟
گفتم كه از نيت ها پرده برداشتن كار آساني نيست، اما تا آنجا كه اسناد و شواهد و قرائن نشان مي دهد اهداف اعلام شده و اعلام نشده عبارت بودند از؛ آزادي (هم به معناي امپرياليسم و احراز استقلال همه جانبه ميهن و هم به معناي نفي استبداد سلطنتي و فردي) و عدالت (در تمام سطوح آن؛ اقتصادي، اجتماعي، حقوقي، سياسي...). اين دو هدف را مي توان در سطح عام تشخيص داد و آن دو را هدف مشترك تمام مبارزان دانست اما البته تفسيرها از مفاهيم يا الگوهاي عيني و ابزارهاي مطلوب براي تحقق آن دو هدف در ايدئولوژي و استراتژي جريان ها و گروه هاي سياسي و انقلابي متفاوت و در پاره يي موارد متعارض بود.
في المثل جريان چپ ماركسيستي دنبال الگوي مطلوب ماركسيستي متداول خود در شوروي يا چين يا جاهاي ديگر بود و برخي از مسلمانان دنبال نوعي حكومت مذهبي و فقاهتي بودند و روشنفكران انقلابي از الگوي حكومت هاي انقلابي نوع الجزاير و كم و بيش مشابه نظام هاي خلقي (سوسيال -دموكراسي) حمايت مي كردند و كساني هم از همين طيف هرچند اعلام نشده در پي نظام سياسي ليبرال - دموكراسي بودند. به طور كلي ماركسيست ها از ايدئولوژي ماركسيستي و طبعاً حكومت غيرمذهبي جانبداري مي كردند و مسلمانان نيز به اسلام تكيه داشتند و تلاش مي كردند از سنت ديني نوعي مدرنيته و بازفهمي ارائه دهند.البته گفتني است سنت گرايان بنيادگرا اعتقادي به نوانديشي جدي نداشتند و لذا از نظر سياسي و حكومتي دنبال احياي نوعي حكومت خلافتي بودند و اين روشنفكران بودند كه به اسلام بازسازي شده و نه تاريخي اتكا مي كردند.
البته واقعيت اين است كه تمام گروه ها درباره مفاهيم بنيادين اجتماعي و سياسي مانند عدالت و آزادي و دموكراسي و چگونگي مديريت جامعه پس از سقوط رژيم سلطنتي تفسير و تحليل خيلي روشني ارائه نمي دادند و مسائل بسياري حتي ناگفته مانده بود. گفته مي شد آزادي، دموكراسي، عدالت اجتماعي، نفي استثمار، جامعه بي طبقه يا جامعه بي طبقه توحيدي، علم، تمدن، فرهنگ، حقوق انسان و... اما هم در تفاسير ابهامات وجود داشت و هم معلوم نبود كه پس از پيروزي و در حكومت جانشين، دقيقاً نظام سياسي جديد و انقلابي چگونه خواهد بود و اين آرمان ها چگونه و با چه امكانات و ابزارهايي محقق خواهد شد.
اين نيز گفتني است كه آزادي و حقوق بشر و دموكراسي و جامعه مدني در آن روزگاران نه در سطح جهان مانند امروز اهميت پيدا كرده بود و نه در منطقه چندان مطرح بود و نه در ميان انقلابيون مهم شمرده مي شد و لذا مباحث جدي و مهمي در اين حوزه ها طرح نمي شده است، شايد مي انديشيدند كه هنوز در اولويت نيست و در زمان خود به آنها خواهند پرداخت. اما اين بدان معنا نيست كه آنان (لااقل غالبشان) اساساً و ايدئولوژيكمان با آزادي هاي سياسي و اجتماعي و دموكراسي و حقوق بشر مخالف بودند و روشن است نقدهاي چپ گرايان آن زمان به وجوهي از دستاوردهاي مدرنيته غربي و از جمله اومانيسم و دموكراسي و آزادي ليبرالي و بورژوايي يا سرمايه داري هرگز به معناي نفي دموكراسي و مباني اصلي آن (بنياد زميني مشروعيت قدرت، حاكميت ملي، كثرت گرايي، حوزه نقد عمومي و...) نيست، حداكثر مدعا اين بود كه دموكراسي غربي و ابزار استعمار و امپرياليسم اشكال دارد ولي ما آن را درست و به طور واقعي اجرا خواهيم كرد و به همين دليل نظام هاي سياسي چپ در دنيا خود را سوسيال - دموكرات يا خلقي و مردمي مي شمردند.
بديهي است كه منظور تاييد و حمايت از آن تحليل نيست، بلكه مي خواهم بگويم نقد دموكراسي و به ويژه از نوع ليبرالي آن در غرب به معناي نفي آرمان دموكراسي يا ترجيح حكومت فردي و استبداد بر دموكراسي نيست. حتي اگر سخن از «استبداد پرولتاريا» يا «دموكراسي متعهد انقلابي» بود، به وضوح گفته مي شد كه اين طرح صرفاً براي مرحله گذار از شرايط انقلابي است و لذا نام آن «حكومت موقت انقلابي» است تا جامعه آماده شود و به تعبير شريعتي «دموكراسي راس»ها به «دموكراسي راي »ها بدل شود.
امروز انتقادات درستي به اين نظريه وارد شده است اما مدعاي من اين است به دلايلي (از جمله آراي ديگر آن صاحبنظران) اين نظريه و مدل استثنا بر قاعده بوده و در واقع از نظر مدافعان آن مقدمه يي بوده است براي ورود به مرحله دموكراسي واقعي و حاكميت مردمي و ملي درست و بي واسطه. بنابراين مي توان ايرادهاي فراوان به انقلابيون گذشته وارد كرد و افكار و رفتارشان را به تيغ نقد سپرد اما تحريف و وارونه نمايي و جابه جا كردن مسائل و مفاهيم و به ويژه از منظر انديشه و تجربه و اولويت هاي امروز و نيازهاي كنوني جامعه به نقد و نفي ميراث پيشينيان نشستن، عادلانه و عاقلانه نيست. گفته اند «آزادي» گوهر و غايت القصواي تمام انقلاب هاي معاصر است و اين اصل در مورد ايران هم صادق است، هرچند كه تفسير از آزادي يا الگوهاي سياسي و اجتماعي حامل آزادي متفاوت تفسير شوند و هركدام دنبال مدلي خاص از آزادي باشند.
به هرحال، امروز وارث يك قرن مبارزه هستيم و غايت آن آزادي و عدالت بوده است و شهيدان ما براي تحقق آنها جان خود را از دست داده اند و اكنون دستشان از دنيا كوتاه است و اخلاقاً مجاز نيستيم به آنها جفا كنيم و رنج ها و تلاش هايشان را ناديده بگيريم. نمي دانم شما درباره پديده انقلاب چه فكر مي كنيد اما من قاطعانه از انقلاب ۵۷ دفاع مي كنم و دستاوردهاي مهم و مثبتي براي آن قائل هستم، در اين صورت از پيكارهاي تمام مبارزان و انقلابيون با هر ايدئولوژي و گرايش فكري و سياسي دفاع مي كنم و به آن ارج مي گذارم و خود و نسل امروز و فرداها را وامدارشان مي دانم.
شايد كساني كه به هر دليل (از موضع دفاع از رژيم پهلوي يا هر دليل ديگر) انقلاب ايران را منفي و مضر مي دانند، حق داشته باشند آن را اساساً نفي كنند و هيچ دستاورد مثبتي براي آن قائل نباشند و در نتيجه انقلابيون را هم تخطئه كنند اما مدافعان انقلاب (با پسوند اسلامي يا غير آن) منطقاً مجاز نيستند بي محابا خط قرمزي به ميراث گرانقدر زحمات و مجاهدت هاي چند دهه پيش از انقلاب بكشند چرا كه «ديگران كاشتند و ما خورديم، ما مي كاريم و ديگران بخورند.»

نوشته بالا بخشي از مقدمه كتاب «گرد آمد و سوار نيامد، خاطرات حسن يوسفي اشكوري از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۷ش» است كه براي دريافت مجوز نشر به اداره بررسي كتاب وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامي فرستاده شده است.

حسن يوسفي اشكوري
روزنامه اعتماد

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها