0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

رمان لبخند خورشید

منبع:/forum.p30world.com

 

کتاب لبخند خورشید نوشته ی عاطفه منجزی

- آخ! تو رو خدا نه، نه....خاموش نشو، وااای، ....نه!
محکم کوبید روی فرمان و با حرص گفت:
- لگن بی خاصیت، همیشه سر بزنگاه قالم می ذاره!
پیاده شد و کاپوت را زد بالا.
سرش را برد بالا و در تاریکی شب زل زد به دل و روده ی روغنی و دود گرفته ی ماشین.
دو ساعت بعد عین موش آب کشیده وارد حیاط شد. بی توجه به باران ریز و تندی که به سرو صورتش می بارید، کنار حوض کوچک ایستاد. شیر آب را باز کرد و با حوصله گلهای ماسیده به دور و بر پوتین کهنه و رنگ و رو رفته اش را پاک کرد. تازه کفش هایش تمیز شده بود که صدای تیز و خشمگین آذر از جلوی در هال بلند شد:
- دختر! مگه عقل تو سرت نیست؟ وقت قحطیه که زیر بارون وایسادی کفشاتو برق میندازی!
مهتاب مثل همیشه تبسمی گرم چاشنی حرف هایش کرد و با ملایمت جواب داد:
- سلام. چرا بی خودی جوش می زنی؟ تموم شد، اومدم.
جلوی در، کفش هایش را جفت کرد روی پادری ایستاد و پالتوی خیسش را به جا رختی آویزان کرد. قبل از بالا رفتن از پله ها به داخل آشپزخانه کوچک سرک کشید.
- آذر! اگه چایی داریم یه لیوان بزرگ بریز، دو دقیقه ی دیگه پایینم.
کمی بعد همانطور که کف پاها را چسبانده بود به بغل بخاری، لیوان چای را به دهنش نزدیک کرد و آرام آرام آن را چشید، هنوز انگشت های پایش زق زق می کرد. بدجوری خوابش گرفته بود. چشمهایش می سوخت و احساس کوفتگی شدیدی می کرد. از ذهنش گذشت (( شاید سرماخوردم! با این همه کاری که رو سرم ریخته همین یکی رو کم داشتم. )) تازه چشمهایش گرم شده بود که با تکان های مکرر دستی، لای پلک های سنگینش از هم باز شد. آذر کنارش نشسته بود.
- گمونم زیر بارون چاییدی. شام حاضره، پاشو یه لقمه بذار دهنت، پشت بندش هم یه قرص سرماخوردگی بنداز بالا بعد بگیر بخواب. شانس آوردی امروز زودتر رسیدم و یه چیزی بار گذاشتم، اگه نه طبق معمول روزایی که نوبت توئه یا سرو کارمون با نون و پنیر و چایی شیرین بود یا فوق فوقش یه نیمروی مشت.
غرلندهای آذر برنامه ی همیشگی آخر شبهایشان بود و جالب اینکه همیشه هم قضیه با یک لبخند و عذرخواهی مظلومانه مهتاب فیصله می یافت.
- ببخشید آذر جون، به خدا از دم غروب دستم به ماشین بند بود. درست وسط بزرگراه خاموش کرد. یه ساعت زیر بارون بهش ور رفتم تا فهمیدم چه مرگش شده. تازه، تو اون وضعیت اصلا یاد شام نبودم. فقط می خواستم یه جوری خودمو برسونم سر قرارم که آخر هم بهش نرسیدم. حالا موندم معطل به خانم یوسفی چی بگم!
آذر سری تکان داد و به طعنه گفت:
- تو هم با این ماشینت مارو کشتی! آدم ارابه سوار بشه بهتر از این قاراپتِ توئه که یا همش باید هولش بدی یا بکسلش کنی. جون من بیا بفروشش و خلاصمون کن.
- باز که شروع کردی! خودت می دونی همین قاراپت نباشه، از کار و زندگی می افتم.
- پس لااقل درستش کن، آخه اینطوری که نمیشه!
- باشه، تو فکرش هستم فعلا دستم خالیه.
- الهی خدا خوبت کنه دختر! پس با اون همه دلاری که هفته پیش بابات حواله کرده بود چه کردی؟!
- آذر؟!! تو نمی دونی؟
- معلومه که می دونم، اما خوب این کار هم واجب بود یا نه؟ خودت می گی بدون ماشین همه کارات لنگه. لااقل صدتومن می ذاشتی کنار که خرج ماشینت کنی.
- فکرشو نکن، خدابزرگه، درست می شه. به جای این حرفها فعلا بگو به خانم یوسفی چی بگم؟ بدشانسی رو می بینی تورو خدا! درست همین امروز باید اینطوری می شد. می ترسم وکیله بهش برخورده باشه.
- عیب نداره، پیش اومده دیگه. می خوای تا من شام و میارم یه زنگ بزن به خانم یوسفی ببین چی می گه.
بعد هم گوشی تلفن بی سیم را دست مهتاب داد و گفت:
- از جات پا نشو، سفره رو میندازم کنار بخاری که گرم و نرم باشی.
وقتی داشت دیس پلو را وسط سفره می گذاشت پرسید:
- چی شد، زنگ زدی؟
مهتاب آهی کشید:
- آره، دیدی گفتم! حاج خانم میگه یارو آدم بدقلقیه، همین طوری هم با زن جماعت کاری نداره، چه برسه به اینکه بیخود و بی جهت دو ساعت تو دفتر کارش معطل بمونه.
- حالا می خوای چی کار کنی.
- هیچی، گفت فردا برم دادسرا، شاید گیرش بیارم و یه جوری راضیش کنم. می گفت دیگه نمی تونم برات وقت ملاقات بگیرم.
- خوب همین کارو بکن. این دیگه غصه نداره.
- بدبختی اینه که فردا کلی کار ریخته سرم. اما چاره چیه، اول یه سر می رم دفتر مجله، بعدش می رم سراغ یارو.
از صبح زود سگ دو زد بلکه بتواند سریع تر راهی دادسرا شود، اما نزدیک ظهر بود که توانست از دفتر مجله بیرون بیاید. تازه سوار تاکسی شده بود که یاد آذر افتاد. با تلفن همراهش شماره ی خانه را گرفت و به او خبر داد که برای ناهار منتظرش نباشد. گوشی را توی کیفش انداخت و خسته و خواب آلود سرش را به صندلی تکیه داد. ته گلویش می سوخت و پشت پلکهایش داغ و ملتهب بود. خودش می دانست همه ی این ها عوارض زیر باران ماندن شب گذشته است. از لای پلکهای سوزانش نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و باز محو تماشای خیابان شلوغ و پر ترافیک شد. ((باید با مترو می رفتم، حتما زودتر می رسیدم. خدا کنه دیر نشه!))
ساعت از یک ظهر گذشته بود که از جلوی نگهبانی عبور کرد. بی اختیار قدم هایش تند شد و کمی بعد به دویدن افتاد. یکی دوباری به این و آن تنه زد، شاید هم خورد اما توجهی نکرد. با یک دست مقنعه اش را که مدام سر می خورد و عقب می رفت چسبیده بود و جلو می کشید، با دست دیگرش هم بند کیف و دوربین و پوشه ی قطوری که به سینه چسبانده بود را محکم گرفته بود.
چندبار ایستاد و چیزی پرسید و باز دویدن را از سر گرفت. نیم ساعت دیگر هم گذشت و او همچنان مثل یویو بین اتاق های مختلف در رفت و آمد بود. عاقبت فهمید که از اول باید به طبقه ی دیگری می رفته. با ناامیدی پله ها را دوتا یکی بالا رفت. از همان ابتدای راهرو یکی یکی به اتاق ها سرک کشید و پرس و جو کرد. از هر کسی چیزی شنید متفاوت با آن یکی. بار آخر، از نفس افتاده، جلوی میز زهوار در رفته ای ایستاد و از کارمندی که پشت آن نشسته بود و تقریبا چرت می زد، هن هن کنان پرسید:
- ببخشید!
دستش را جلوی قلبش گذاشت و نفسی تازه کرد:
- کجا می تونم آقای آریا زند رو پیدا کنم؟
کارمند بی حوصله نگاهی به صورت گل انداخته ی او کرد و در حین دهان دره ای گفت:
- آقای آریا زند؟....همین چند دقیقه ی پیش رفت بیرون.
با دست به انتهای راهرو اشاره کرد و ادامه داد:
- اگه بجنبی، شاید پیداش کنی. یه کت و شلوار طوسی تنشه....
باز در میان دالان دراز و بی قواره دویدن را از سر گرفت و در همان حال برای اینکه در خاطرش بماند زیر لب تکرار کرد:
- کت و شلوار طوسی، قد بلندر،کیف دستی مشکی.
و باز خسته و کلافه از خود پرسید:
- بین این همه آدم چطوری پیداش کنم؟!
همان وقت امتداد نگاهش به روبه رو کشیده شد، ((همینه، حتما خودشه)) و این بار با صدای نسبتا بلندی گفت:
- آقا! آقا ببخشید، شما آقای آریازند هستید؟
از نگاه متعجب مرد مثل یخ وا رفت، اشتباه گرفته بود. درمانده بود که چه کار کند. دستش را گذاشت روی زانوهاش و خم شد. دیگر نفسش در نمی آمد و سینه اش به خس خس افتاده بود.
- آریازند من هستم خانم، چه فرمایشی دارید؟
تند کمرش را صاف کرد و به عقب چرخید. چشمهایش از خوشحالی برق رد. همانطور نفس بریده و مقطع مقطع با تاکید پرسید:
- جناب آریازند؟!
و نگاهش روی کت و شلوار طوسی و کیف دستی او لغزید. مرد با تحکم جواب داد:
- عرض کردم خودم هستم، امرتون؟
مهتاب بی معطلی و ذوق زده جواب داد:
- از دیدنتون واقعا خوشحالم، فکر کردم باز هم دیر رسیدم و دیگه پیداتون نمی کنم، من فروزنده هستم.
- فروزنده؟!
اخم های در هم مرد نشان می داد که این اسم را به یاد نمی آورد. مهتاب بدون عقب نشینی واین بار آرام تر، سری تکان داد و گفت:
- بله، فروزنده. اگه خاطرتون باشه، خانم یوسفی منو معرفی کرده بودند. دیشب قرار بود خدمت برسم، اما...
- صحیح! پس خانم فروزنده شما هستید. خیلی خوبه، ولی با عرض معذرت، باید بگم که دیشب به اندازه ی کافی وقت بنده تلف شد. متاسفانه دیگه امروز وقت ندارم تا....
مهتاب میان حرف او پرید:
- باور کنید تعمدی در کار نبوده. می دونید از بد بیاری دیشب ماشینم بین راه خراب شد و ...
ولی مرد جوان بی توجه به توضیحات او با قدم هایی بلند از او دور شد. مهتاب به خودش گفت.
-نه! باز هم باید بدوم.
پشت سر او راه افتاد و تند تند گفت:
- باور کنید اصلا تقصیر من نبود. خوب ماشینه دیگه، عقل و شعور نداره که بفهمه با یه آدم متشخص و سختگیر، مثل شما قرار داشتن یعنی چه، حالا نمیشه شما دیشب رو فراموش کنین؟
بی فایده بود. مرد هم چنان بدون توجه به او که مدام جایش را عوض می کرد و از چپ و راست با او حرف می زد به راهش ادامه می داد. طوری که انگار نه چیزی می بیند، نه چیزی می شنود. مهتاب خستگی ناپذیر به دنبالش می رفت. می خواست متقاعدش کند تا به او مهلت حرف زدن بدهد.
- باور کنید اگه موضوع تا این حد حیاتی نبود به هیچ وجه مزاحم شما نمی شدم. می دونید، پای یه آدم تنها و بی کس و ...!
یکدفعه کیف چرمی خوشدست و گران قیمت مرد جوان را با دو دست چسبید، محکم به طرف خودش کشید و با حالتی بین التماس و اعتراض گفت:
- آقای آریازند!!
مرد که از رفتار او به شدت یکه خورده بود ایستاد، تند نگاهی به دور و برش انداخت و با صدایی خشمگین اما کوتاه معترض شد:
- اِ، اِ، این چه کاریه خانم محترم! لطفا کیف بنده رو ول کنید. اینجا همه منو می شناسند، درست نیست شما اینطوری به من آویزون بشید!
- تا به حرفام گوش ندید، محاله دست از سر کیفتون بردارم.
مرد گیج و مبهوت از سماجت و پرروئی دختر جوان و بدتر از آن موقعیت بدی که برایش پیش آورده بود ناچار کوتاه آمد:
- باشه، باشه، شما کیف منو ول کنید تا بریم بیرون ببینم حرف حساب شما چیه؟
در محوطه ی پارکینگ روبه روی هم ایستادند. مهتاب سنگینی نگاه خیره کننده و توبیخ آمیز مرد جوان را حس می کرد اما با سماجت نگاهش را به زمین دوخته بود. تا بالاخره صدای او را شنید که با خشونت می پرسید:
- تا حالا کسی به شما نگفته چقدر پررو و سمج هستید؟
مهتاب ابروهایش را به هم نزدیک کرد و بعد از کمی فکر با صداقت جواب داد:
- چرا، قبل از شما هم یکی بهم گفته بود.
- خوب، پس چرا سعی نمی کنید دست از این رفتارتون بردارید؟!
مهتاب با خونسردی حرص درآوری جواب داد:
- شاید به خاطر اینکه اون همیشه به خاطر این دوتا صفت تشویقم می کنه. یعنی همیشه می گه: یه خبرنگار موفق باید هم پررو باشه، هم سمج، وگرنه خبرنگار خوبی از آب در نمیاد.
- خبرنگار؟! که اینطور، حالا میشه بفرمایید چرا اومدین سراغ من؟ متاسفانه بنده نمی تونم سوژه ی داغی در اختیارتون بذارم و اگه اجازه ی مرخصی بفرمایید زحمت وکم می کنم.
مهتاب فوری توضیح داد:
- نه نه، انگار سوء تفاهمی پیش اومده. البته من خبرنگار هستم ولی واسه ی تهیه ی گزارش یا خبر نیومدم خدمت شما. در واقع به جهت حل یه مشکل حقوقی مزاحم شما شدم.
- اگه این طور هم هست، باید خدمتتون عرض کنم که بنده مطلقا خیال ندارم پرونده ی شما رو قبول کنم.
مهتاب با صبوری تبسمی کرد و گفت:
- از نظر من که ایرادی نداره، چون خوشبختانه در حال حاضر شخصا مشکل حقوقی ندارم. این موضوعی که خدمت شما عرض کردم در رابطه با یه خانم دیگس که نه تنها دچار مشکل خانوادگی عجیبی شده، بلکه از نظر مالی هم سخت در مضیقه است.
- باز هم برای من فرقی نمی کنه. حتما به عرضتون رسوندن که معمولا، بنده وکالت هیچ خانمی رو قبول نمی کنم. بالاخص پرونده هایی که مربوط به مشکلات خانوادگی باشه.
- اینو می دونستم ولی نمی دونم چرا امیدوار بودم این یکی رو استثناً قبول می کنید.
وکیل جوان با لحن سرد و محکمی گفت:
- پس دیگه حالا باید فهمیده باشید که اشتباه می کردید!
- اتفاقا برعکس، من هنوز امیدوارم، چون مطمئن هستم که اگه فقط یک بار این زن رو از نزدیک ببینید، بی برو برگرد پرونده ی اونو قبول می کنید. یا لااقل کسی و جای خودتون معرفی می کنید که به کارش مطمئن باشید.
آریازند بی حوصله جواب داد:
- می دونید این روزها حرف اول و پول می زنه!
- اون با من. شما نگران هزینه ی این کار نباشید. پس قبوله؟
آریازند خسته از سرو کله زدن با دختری که روبه رویش ایستاده بود و با نگاه تیزی او را زیر نظر داشت، سری تکان داد. امتداد نگاهش را به پشت سر او کشید و گفت:
- خودم که نه، ولی یه وکیله زبر دست جای خودم معرفی می کنم. البته اول باید بدونم مشکل این خانم چی هست.
مهتاب نفسی به راحتی کشید. بند کیف دوربینش را روی شانه اش جابه جا کرد و گفت:
- گفتم که خودتون باید ببینیدش. الان وقت دارید؟!
- همین الان؟!
و با چشمای گشاد و ابروهای بالا رفته به مخاطبش چشم دوخت.
- آره خوب همین الان. قول می دم زیاد وقتتون رو نگیرم، فقط یه ملاقات کوتاه. خواهش می کنم؟
سرش را کج کرد و با التماس به صورت وکیل جوان و بداخم خیره شد. کمی بعد صدای مردد و سرد او را شنید.
- باشه، حرفی نیست. شما وسیله ی نقلیه دارید؟
مهتاب تبسمی پیروز مندانه به رویش پاشید و گفت:
- نه! عرض کردم که خراب شده ولی نگران نباشید، همین الان یه تاکسی دربست می گیرم که معطل نشید.
چرخید تا راه بیفتد که آریا زند از او سبقت گرفت و سرد و خشن توضیح داد:
- لازم نکرده ولخرجی کنید. با ماشین من می ریم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:26 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

لمیدن در ماشین راحت و آخرین مدل مرد جوان، نه تنها لطفی برایش نداشت که کلافه اش هم کرده بود. تمام راه در سکوتی سنگین و دیر گذر به خیابان چشم دوخت. اما در دلش آشوبی به پا بود. از گوشه ی چشم راننده را زیر نظر داشت که چطور بی قرار و ناشکیبا روی فرمان ضرب گرفته است یا چگونه با خشونت دنده عوض می کند. گاهی هم با وجود ترافیک سنگین و سرسام آور همیشگی و بی آن که فرصت تاخت و تازی باشد، پایش را بی رحمانه روی پدال گاز می فشرد و تنها چیزی که عایدشان می شد زوزه ی دلخراش موتور اتومبیل بود و بس! عاقبت هم صبر و طاقت آریا زند به پایان رسید و با دلخوری و کمی خشونت پرسید:
- هنوز خیلی مونده؟؟ تقریبا تمام شهرو دور زدیم!
- نه! راه زیادی نمونده، دیگه داریم می رسیم.
یک بار دیگر صدای سرد مرد که مثل بازپرس ها استنطاق می کرد به گوش رسید:
- حالا این خانومی که می گید، چه نسبتی با شما داره؟
- نسبتی که نداریم، فقط...
- نسبتی ندارین؟! پس واسه چی اینطور با سماجت دنبال کارش افتادین و بنده رو هم دنبال خودتون این طرف و اون طرف می کشونین؟!
- چون واقعا به کمک احتیاج داره، بالاخره یه نفر باید کمکش کنه!
- و هزینه این کارهارو کی قراره بپردازه؟
- بی جهت فکرتونو درگیر این مسئله نکنید.
با دست به خیابانی اشاره کرد و ادامه داد:
- هر کسی وکالت اونو قبول کنه، دستمزدی باید بگیره که می گیره، دیگه از کجا و چه جوریش مشکل شما نیست، درسته؟
با تمام شدن حرفش نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- رسیدیم، همین جاست، لطفا بپیچید توی همین کوچه.
آریا زند ترش کرد و پرسید:
- این جا؟!.... اما این کوچه خیلی کم عرضه! بهتره ماشین و همینجا پارک کنم.
مهتاب بدون تامل جواب داد:
- نه نه، می ترسم بچه ها بلایی سر ماشین تون بیارن، اون وقت کی می تونه خسارت شمارو بده! خیالتون راحت باشه، اینجا بن بسته، کسی هم این اطراف ماشین نداره که فکر سد معبر باشید. آهسته بپیچید توی کوچه و کنار دیوار پارک کنید.
از ماشین که پیاده شدند مهتاب به سوی پسربچه ای رفت که روی جدول کنار جوی آب نشسته بود. یک اسکناس هزار تومانی از جیبش بیرون کشید و به پسرک نشان داد و پرسید:
- دوست داری اینو کاسب بشی؟
پسرک بی آنکه چشم از اسکناس بردارد، آهسته سرش را خم کرد. مهتاب چشمکی زد و گفت:
- خوبه، پس چهارچشمی مواظب ماشین آقا باش که کسی بهش نزدیک نشه. وقتی برگشتیم این هزاری مال توئه.
و باز تند اسکناس را توی جیب بارانی اش هل داد. دیگر خیالش از بابت ماشین راحت شده بود. بی آنکه به همراهش نگاه کند با دست به دری اشاره کرد.
- بیاین همین خونست.
با سکه ای چندین بار به در کوبید و منتظر ایستاد، کمی بعد پیر زنی خمیده در را به رویشان باز کرد.
- سلام مادر جون، طبق معمول مزاحم همیشگی اومده، می تونم بیام تو؟ البته این آقا هم همراهم هستن.
صدای لرزان و هیجان زده ی پیر زن بلند شد:
- علیک سلام دخترم، چه مزاحمتی، بیا تو مادر.
از جلوی در کنار رفت و با کنجکاوی از لا به لای پلک های قرمز و متورمش زل زد به سرو قیافه ی ترو تمیز و آلامدِ جوانی که تا آن روز او را ندیده بود و کمی بعد با شادی پرسید:
- واسه زینب دکتر آوردی؟ خدا خیرت بده!
مهتاب دلواپس و نگران پرسید:
- دکتر؟! دکتر واسه چی، مگه چش شده؟
پیر زن با تاسف سری تکان داد و گفت:
- هوش و حواس واسم نمونده والا، فکر کردم خبردار شدی...تو این چند روز که به ما سر نزدی بلائی سر زینب اومده که نگو!
مهتاب با هول و ولا پرسید:
- آخه چی شده؟
- والا چی بگم! سه روز پیش دم غروبی رفتم نون بخرم، نونوائی شلوغ بود معطل شدم. وقتی رسیدم خونه دیدم در حیاط چهارطاقه، زینب گوشه حیاط ولو شده!
مهتاب نگاه غمگینش را به پیرزن دوخت و با صدای گرفته ای پرسید:
- باز جاشو پیداکرده، نه؟
پیرزن سری جنباند:
- آره. نمی دونم کدوم از خدا بی خبری لوش داده! دوباره تموم اثاث و زندگی دختره ی بدبخت و ریخته تو یه وانت و با خودش برده. زینب می خواست جلوش در بیاد که...
صداش تو بغض شکست:
- از دست من پیر زن که کاری بر نمی یومد جز گریه و نفرین. مونده بودم سلندر با این زن و بچه ی در به در چی کار کنم که خدا تو رو رسوند. بیا خودت ببین مرتیکه ی بی ناموس از خدا بی خبر، چی به روزگار این مادر مرده آورده!
لنگان لنگان جلو افتاد و همانطور که به در اتاق اشاره می کرد رو به آریازند گفت:
- خدا از آقایی کمت نکنه، ایشالا دست به خاک می زنی طلا بشه جوون. تورو اون خدا، یه کاری واسه ی این بدبخت بی نوا بکن. به خدا ثواب داره. بنده خدا از سر شب تا اِلاه صبح از درد زجه می زنه، از کله سحر تا بوق سگ هم خون گریه می کنه. الانه دوروزه افتاده رو تب، هر کاری هم می کنم پایین نمی آد که نمی آد!
آریازند که به هیچ وجه آماده ی مواجه شدن با چنین صحنه ای نبود، گیج و منگ میان حیاط کوچک که شاید به دوازده متر هم نمی رسید ایستاد. با نگاهی سرگردان اما دقیق و کنجکاو همه جا را برانداز کرد. قبل از هر چیز حوض کوچک کنار حیاط توجهش را جلب کرد. بیشتر به لگن آبی شبیه بود! باز نگاهش به آن طرف تر کشیده شد. آنجا پر از خرت و پرت هایی بود که تا کله ی دیوار روی هم تلنبار شده بود. چیزهایی که هیچ معلوم نبود به چه درد می خورد. دوچرخه ای کهنه و شکسته، تکه حصیری پاره و بی قواره، یک کرسی لق لقو، تعدادی بطری شیشه ای خالی و کلی اثاث و آشغال بی مصرف دیگر!
صدای مهتاب او را از بهت و حیرت بیرون کشید:
- صاحب خونه ی زینبه. پیرزن بیچاره زندگیش از اجاره ی همین یه اتاق فسقلی میگذره ولی دوماهه که دستش از همین آب باریکه هم کوتاه شده. وقتی فهمید این زن بی چاره چه حال و روزی داره، از خیر گرفتن اجاره اش گذشت. فعلا بهتره بریم تو ببینیم چی شده؟!
وکیل جوان خاموش و مردد دنبال او وارد اتاق شد و درکسری از ثانیه بی اختیار جلوی بینی اش را گرفت. بوی بدی همراه با بوی نم و نا شامه اش را آزار می داد. اتاق، تاریک و نمور بود و از پنجره ی کوچک آن هیچ نوری به داخل نمی تابید. تا مدتی چشمهایش به تاریکی عادت نداشت. اما کم کم توانست جثه ی مهتاب را در اتاق تاریک و خالی از اثاث تشخیص دهد که کنار بستری کثیف و ژنده زانو زده بود. به عمد و از روی کنجکاوی کمی جلوتر رفت. دیگر به راحتی می توانست هیکل مچاله شده ای را در زیر لحاف کهنه ی پر وصله ای تشخیص دهد. باز هم قدمی جلوتر رفت و جایی ایستاد که به خوبی صورت زن را می دید. نگاهش دقیق تر شد و هم زمان صدای نرم و گیرای مهتاب که در اتاق طنین عجیبی داشت به گوشش رسید
- چی شده زینب جون، چه بلایی سرت اومده عزیزم؟ چرا زودتر خبرم نکردی؟
زن بیمار که درد در صورتش موج می زد و موج آن تا چشمهایش کشیده می شد، با صدایی کم جان که بیشتر به ناله شبیه بود، جواب داد:
- چیزی نیست خانم جان، منصور اومده بود اینجا. نمی دونم باز از کجا پیدامون کرده!
صدایش به گریه نشست و ادامه داد:
- آش و لاشم کرده. پام.....پام و نمی تونم تکون بدم. درد امونم و بریده!
مهتاب بی معطلی لحاف را پس زد و صدای ناله اش بلند شد.
- ای خدااااا! این چه وضعیه؟ بمیرم برات، ببین نامرد چه بلائی سرت آورده! دیر بجنبیم پات گندیده، بوی عفونت اتاق و برداشته!
حرفش تمام نشده، موهای خیس از عرق زینب را کنار زد و همراه با نوازش صورت تب دارش ملتمسانه افزود:
- تورو خدا منو ببخش! این چند روزه بدجوری گرفتار بودم واسه همین نتونستم بهت سر بزنم.
- ای خانم... من کی باشم که ببخشم... شما خیلی به گردنم حق داری ولی حالا که اومدی تورو جان عزیزت به دادم برس. بچه ام... بچه ام داره از دستم میره. از دیشب دیگه سینمو نمی گیره. حتی گریه هم نمی کنه. شاید هم مرده که صداش درنمیاد.
و حرفش تمام نشده صدای گریه ی در آلودش فضای اتاق را پر کرد. مهتاب فرز و چابک از جا پرید، با پرشی خود را به آن طرف تشک رساند و بچه را از زمین قاپید. تازه آن موقع بود که آریازند توانست موجودی نحیف و کوچک را پیچیده در پتویی کهنه ببیند و همان وقت صدای لرزان و مضطرب مهتاب را شنید:
- نترس! نترس زینب جون، بچه ات زنده است فقط یکمی بی رمق شده!
چیزی نگذشت که این بار صدای وکیل جوان توجه مهتاب را جلب کرد. او داشت به فوریت های پزشکی خبر می داد و از آن ها تقاضای کمک می کرد. به محض تمام شدن مکالمه اش اشاره ای کرد و از مهتاب خواست تا جلوتر بیاید.
این بار به بچه اشاره ای کرد و با صدایی کوتاه زیر گوش او نجوا کرد:
- بهتر بود جای من یه دکتر خبر می کردی.
- خودتون که شاهد بودید، باور کنید من اصلا در جریان نبودم که چه اتفاقی افتاده. وگرنه به شما زحمت نمی دادم.
آریازند با لحنی پر از سرزنش گفت:
- عرض بنده این نبود، منظورم اینه که در حال حاضر این مادر و فرزند به درمان احتیاج دارند نه عریضه نویسی!
ساعتی بعد مهتاب جلوی خانه چند اسکناس درشت و تا نخورده را توی دست های پیرزن چپاند و با صدای نرم و کوتاهی گفت:
- فعلا این دستت باشه، تا دوباره بیام بهت سر بزنم.
پیرزن با سری افتاده زیر لب جواب داد:
- آخه تو چرا مادر؟!
- تعارف نکن مادر جون! خوب تو هم زندگی ات از اجاره ی همین یه اتاق میگذره، منو هم مثل دخترت بدون. حالا هم برو تو، نگرانم نباش، خودم هواشو دارم. فعلا خداحافظ.
همان وقت آریازند که تازه آمبولانس حامل زینب را بدرقه کرده بود، به سمت اوتومبیلش بر می گشت که متوجه ی مهتاب شد. او راهش را به طرف سر کوچه کج کرده بود. با چشم او را دنبال کرد و همزمان نگاهش به چشم های منتظری افتاد که از کنار دیوار نگاهشان می کرد. مهتاب دستی روی موهای کوتاه پسرک کشید و لبخندی زد. اسکناس سبز رنگ را از جیبش درآورد و به طرف پسرک گرفت:
- کارت عالی بود مرد کوچولو!
تازه سوار ماشین شده بودند که آریازند بی مقدمه پرسید:
- گفتید کی منو به شما معرفی کرده؟
مهتاب که نیم ساعتی بود درد معده امانش را بریده بود، پنهانی دستش را روی شکمش فشرد و کوتاه و مختصر جواب داد:
- حاج خانوم یوسفی.
و مخاطبش بی وقفه سوال بعدی را پرسید:
- شما ایشونو از کجا می شناسید؟
مهتاب که صورتش از درد منقبض شده بود، شانه ای بالا انداخت و کوتاه جواب داد:
- با هم دوستیم.
- دوست؟ اون هم با این همه تفاوت سنی؟!
مهتاب که درد بی حوصله اش کرده بود معترض شد:
- این هم شد حرف! تازه، واسه شما چه فرقی می کنه که آشنائی ما از چه نوعیه؟
بعد نفس بلندی کشید و با کلماتی شمرده و آرام توضیح داد:
- هر چند لزومی نداره این چیزا رو برای شما توضیح بدم ولی حالا که خیلی تمایل دارید بدونید، حرفی ندارم. حاج خانوم در واقع از دوستان قدیمی مادر مرحومم هستند. این شد که بنده هم افتخار آشنایی با ایشونو پیدا کردم. توی بهزیستی زیاد همدیگرو می بینیم، گاهی هم جاهای دیگه.
صدای حیران آریازند بلند شد:
- بهزیستی؟! خانم یوسفی؟ جالبه، نمی دونستم.
و از گوشه ی چشم نگاهی به مهتاب انداخت که مشغول شماره گیری با تلفن همراهش بود.
- سلام. چطوری؟
- ...
- نگران نشو، فعلا دارم می رم بیمارستان. زینب خوب نبود، فرستادیمش بیمارستان. حالا بیام خونه برات تعریف می کنم.
- ...
- چی، آقا مصطفی گفته؟ بیخود، مگه پول علف خرسه! چی کار به استارتش داره، بگو اصلا ولش کن. یکم سرم خلوت بشه، خودم یه کاریش می کنم.
- ...
- باشه، نگران نباش، بیمارستان یه چیزی می خورم. سعی می کنم قبل از تو خونه باشم. جای دیشب، شام با من. پس فعلا خداحافظ.
گوشی تلفن را قطع کرد و به سمت همراهش چرخید و گفت:
- ببخشید آقای آریازند، اگه لطف کنید بعد از میدون یه نیش ترمز بزنید، رفع زحمت می کنم.
آریازند با خونسردی پرسید:
- پس تکلیف قضیه ی خانم زینب چی می شه؟
- راستش فعلا نگران سلامتی خودش و بچه اش هستم. اگه شماره ی دفتر کارتونو بدید، یکی دو روز دیگه یه تماسی می گیرم ببینم تونستید کسی و پیدا کنید که وکالت اونو قبول کنه یا نه.
آریازند با ملایمت جواب داد:
- نه به اون همه تعجیل و سماجت، نه به این که به سادگی همه چی از یادتون رفت! نگران نباشید. با خانم یوسفی تماس گرفتم که بره بیمارستان سر وقت زینب. شما هم اگه وقت دارین، جای بیمارستان بهتره بیاین دفتر من و خیلی مفید و مختصر برام توضیح بدین که جریان از چه قراره، تا ببینم چه کاری می تونیم بکنیم. شاید هم خودم وکالتشو به عهده گرفتم.
نگاه مهتاب موجی از حیرت به خود گرفت و با تردید پرسید:
- شما خانم یوسفی رو خبر کردید؟!
مکثی کرد و باز ادامه داد:
- حتما به اندازه کافی ایشونو می شناسید که چنین تقاضایی ازشون کردید، گفتید چه آشنایی با حاج خانم دارید؟
- هنوز نگفتم.
و همراه با لبخندی محو ادامه داد:
- ایشون، یعنی خانم یوسفی مادرم هستند. البته من از آشنائی شما و ایشون مطلع نبودم. فقط، تنها کسی بود که به ذهنم رسید تا تو این وضعیت ازش کمک بگیرم.
مهتاب زیر لب زمزمه کرد((مادر!!)) و نگاه مشکوکی به آریازند انداخت.
- بله، مادر! حتما نمی دونستید، درسته؟
مهتاب که هنوز گیج بود جواب داد:
- معلومه که نمی دونستم. یعنی از کجا باید می دونستم، ایشون چیزی در این مورد نگفته بودند. به هر حال اگه... اگه اینطوره، حرفی نیست، بریم دفتر کار شما.
آریازند با جدیت پشت میزش قرار گرفت. پوشه ای را باز کرد و در حین اینکه عینکش را به چشم می گذاشت گفت:
- خوب، حالا هر چی می دونید راجع به خانم زینب برام بگید. البته با جزئیات.
- اسمش زینب جعفریه، 24 سالشه. اهل مازندرانه. هشت ساله ازدواج کرده. شوهرش بی کاره هر چند خودش ادعا می کنه که شغل آزاد داره ولی کسی نمی دونه منظورش از شغل آزاد چیه! غیر از این بچه ای که امروز دیدید، دوبار دیگه هم باردار شده. بار اول بچه اش مرده به دنیا میاد بار دوم هم بچه بعد از چند روز تلف می شه.
آریازند دستی به پیشانی اش کشید و پرسید:
- علت تلف شدن بچه هاش چی بوده؟
مهتاب بی اختیار دست هایش را در هم قفل کرد و به معده اش چسباند. باز همان معده درد لعنتی به سراغش آمده بود. مکثی کرد تا بر خودش مسلط شود و آهسته تر از قبل توضیح داد:
- تا اونجایی که من خبر دارم، بار اول به دلیل مشت و لگد هایی که خورده بود، بچه تو شکمش می میره و دفعه ی دوم هم بر اثر سوء تغذیه ی شدید و زردی بچه شو از دست می ده. درست بلائی که داشت سر این یکی می اومد، خودتون که شاهد بودید.
آریازند با دقت به حرف های او گوش می داد، گاهی مطلبی یادداشت می کرد و باز خیره به او منتظر می ماند تا توضیحات را بشنود. یک بار سرش را بلند کرد تا چیزی بپرسد که از رنگ پریده ی دختر جوان یکه خورد. کاملا واضح بود که حال عادی ندارد و از چیزی در عذاب است. به همین خاطر به جای ادامه ی کار از او پرسید:
- خانم فروزنده؟ شما مشکلی دارین؟ به نظرم رنگتون خیلی پریده!
مهتاب بی اراده دستش را روی گونه اش گذاشت و تند و سرسری جواب داد:
- چیزی نیست. یکم معده درد دارم ولی مهم نیست. خب، کجا بودیم؟
آریازند اخمی کرد و گفت:
- این طوری که نمی شه. خب یه قرصی، داروئی، ببینم قبلا سابقه معده درد داشتید؟
مهتاب خندید و به شوخی جواب داد:
- آره، در این مورد تقریبا سابقه دار به حساب می آم ولی بهش اهمیت نمی دم. گاهی از گرسنگی اینطوری می شم. کارمون که تموم شد می رم ناهار می خورم، فوری خوب می شه. حالا از این مسئله بگذریم. اصلا یادم رفت چی داشتم می گفتم!
آریازند گوشه ی لب هایش را پایین داد و با حالتی که انگار حرف احمقانه ای شنیده است پرسید:
- یعنی تا الان که ساعت 4 عصره هنوز ناهار نخوردین؟!
با تمسخر پوزخندی زد و ادامه داد:
- خیلی جالبه!
- زیاد سخت نگیرید. گاهی آدم این قدر گرفتار می شه که تازه شب توی خونه یادش می افته از صبح چیزی نخورده، حتما برای خودتون هم پیش اومده، حالا بهتر نیست....
آریازند میان حرفش پرید:
- باور کنید دیگه اصلا حاضر نیستم ظرف دو ساعت برای بار دوم با اورژانس تماس بگیرم و کمک بخوام.
در خودنویسش را محکم بست. کتش را از پشت صندلی برداشت و در حالی که بیرون می رفت گفت:
- همین جا باشید الان بر می گردم.
ده دقیقه بعد با دست پر برگشت. ساندویچ و قوطی نوشابه را گذاشت روی میز و گفت:
- بهتره تا غش نکردین یه چیزی بخورین.
مهتاب ذوق زده به ساندویچ نگاه کرد. بدون تعارف یا رودربایسی آن را برداشت و همان طور که لفافش را باز می کرد گفت:
- دست شما درد نکنه، واقعا محبت کردید. اصلا فکر نمی کردم این اطراف اغذیه فروشی باشه. یعنی هر چی چشم، چشم کردم جایی رو ندیدم. واقعا هم داشتم غش می کردم. آخه صبح دیر شده بود، صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون.
حرفش تمام نشده گاز بزرگی به ساندویچ زد که یکدفعه چشم هایش گرد شد، انگاری چیزی به یادش افتاده باشد. لقمه اش را جویده و نجویده فرو داد، طوری که به سرفه افتاد و آب توی چشمش جمع شد. آرام که شد با شرمندگی توضیح داد.
- ببخشید، این قدر گرسنه بودم یادم رفت تعارف کنم. اصلا خودتون ناهار خوردین؟
آریازند دستش را توی موهایش فرو برد و پشت گردنش نگه داشت. کوتاه نگاهش کرد و جواب داد:
- ممنون قبلا صرف شده، شما راحت باشید، من سر وقت ناهار می خورم. منتظر می مونم تا ناهارتون تموم بشه بعد به صحبت مون ادامه می دیم.
پشت میزش نشست و به مطالبی که یادداشت کرده بود، خیره شد.
((زینب جعفری 24 ساله...))
بی اختیار نگاهش به سمت دختر جوان کشیده شد که در حال خوردن ساندویچ، در میان پوشه ی حاوی مدارکی که همراهش بود، به دنبال چیزی می گشت. وکیل جوان بی آنکه چشم از او بردارد، تند و بی حواس، خودنویسش را روی میز می چرخاند و همان حال به تناوب نوک کفشش را از زمین بر می داشت و باز آن را به زمین می کوبید. پیدا بود از چیزی بی قرار است. عینکش را برداشت، چشمهایش را کمی مالید، نفسی تازه کرد و باز عینک را به چشمهایش گذاشت. دوباره نگاه کنجکاوش به سمت مهتاب کشیده شد و همزمان صدای مهتاب بلند شد:
- دست شما درد نکنه، خیلی چسبید. خب، تو فاصله ای که ناهار می خوردم یه چیزایی برای تکمیل پرونده پیدا کردم، حتما به درد می خوره. ببینید آقای آریازند، این دوتا گواهی پزشک نشون میده بچه های زینب واسه چی تلف شدند. این هم قباله ازدواج...
آریازند با قیافه ای گرفته و جدی مدارک را گرفت و با دقت مطالعه کرد. چیزی نگذشت که پوزخندی زد و به طعنه گفت:
- چه دست و دل باز! فقط 5 سکه، این هم شد مهریه؟!
(دخترا یادتون باشه تا اونجا که می تونید مهریتون رو بالا بگیرید. به تاریخ تولد خودتون هم قانع نشید حرف مفت می زنند که میگن مهریه ربطی به خوشبختی نداره ضامن یه عمر تحمل کردن قیافه ی یه مرده! والا من که سنم قد نمیده اما مخم چرا! پس مهریتون رو به اندازه ی تاریخ تولد کوروش کبیر یا حضرت مسیح بگیرید!! یا پیغمبرم خوبه! چه می دونم به اندازه ی تاریخ تمدن ایران. یه چیز تو این مایه ها!)
سرش را بالا گرفت و پرسید:
- نمی دونم چی باید بگم، شما نظرتون چیه؟ می خواین واسه زینب چی کار کنید؟
مهتاب بلند شد، دست هایش را به میز تکیه داد، خودش را کمی جلو کشید و گفت:
- هر چند وقت یک بار سر و کله ی شوهره پیدا می شه، همه ی اون چیزهایی رو که زینب با بدبختی و دربه دری جور کرده، به زور و قلدری از چنگش درمیاره. بعدش واسه مدتی گم و گور می شه و باز دوباره تکرار همین داستان. این دفعه ی دوم بود که واسش یه سرپناهی جور کرده بودیم با مختصری وسایل اولیه ی زندگی، اون هم با چه زحمتی! ولی چه فایده، باز همه چیز از دست رفت، حتی سلامتی خودش و بچه اش!
صدایش تحلیل رفت و نگاه نافذش به چشم های مرد دوخته شد:
- خواهش می کنم کمکش کنید طلاقشو بگیره، این تنها راه باقی موندست!
- وضع خونوادش چه طوره، می تونند کمکش کنند؟ چون... به فرض که مهریه شو بذاریم اجرا، مبلغ قابل توجهی دستش و نمی گیره!
- نه! پدرش یه رعیت سادس که روی زمین کار می کنه، هفت هشت سر هم عائله داره. با این وصف یه نون خوره اضافه...
سری تکان داد:
- ولی اصلا مهم نیست، خوب زینب جوونه، کار می کنه و مخارج خودشو تامین می کنه. اگه اون به اصلاح شوهرش نباشه، خودمون دستشو یه جایی بند می کنیم. همه ی گرفتاری های زینب زیر سر این غول بیابونیه بی انصافه. که سایه نحسش افتاده روی زندگی این مادرو دختر. فقط یه مطلبی! باید حضانت بچشو واسش بگیریم، زینب بدون دخترش می میره!
آریازند سگرمه اش را در هم کشید و گفت:
- به حرف آسونه خانم ولی یه زنه تنها و بیمار با یه بچه، بدون پول و پشتوانه ی مالی، چطوری می تونه چرخ زندگی شو بچرخونه؟! بخصوص که هیچ تخصص، مهارت یا تجربه ی کاری هم نداشته باشه!
مهتاب با سماجت و طعنه جواب داد:
- نیست که تا حالا بار زندگیشونو شوهرش می کشیده!
حرفش تمام نشده روی مبل نشست و دسته چکی را از داخل کیفش درآورد. مبلغی روی آن نوشت وبرگه ی چک را محکم از دست چک جدا کرد. آن را روی میز گذاشت و با صدای پر خواهشی گفت:
- لطفا کمکش کنید، نمی دونم چه طوری ولی هر قدر حق الوکاله اش باشه پرداخت می کنم. فعلا این مبلغ بابت پیش قسط خدمتتون باشه تا ببینم چی می شه. کارهای حقوقیش با شما، بقیه اش با من.
آریازند عینکش را برداشت و به پشت صندلی اش تکیه داد و با قاطعیت گفت:
- چک را بردارید خانم! احتیاجی به اون نیست، پروندشو خودم به جریان میندازم. ولی برای بچه...قولی نمی دم. البته طبق قانون بچه تا هفت سالگی مال زینبه ولی بعد از اون...
- یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟ آخه یه بابایی که معلوم نیست کجاست، چی کارست و...
- سعی ام را می کنم ولی... فعلا اجازه بدید فکرمون، روی رهائی خودش باشه، بعدا به بچه فکر می کنیم.
مهتاب نفسی تازه کرد و با نگرانی گفت:
- باشه، هر چی شما بگید.
بعد روی قطعه کاغذی، شماره تلفن خانه و همراهش را یادداشت کرد و به دست آریازند داد و گفت:
- هر وقت لازم شد با این شماره ها می تونید منو خبر کنید. همه امیدمون به شماست. حاج خانم یوسفی...یعنی ببخشید، مادرتون خیلی به کار شما مطمئن بودن. به هر حال از اینکه این پرونده رو قبول کردید، بی نهایت ممنونم. راستی، تا یادم نرفته، ته فیش اغذیه فروشی رو داخل پاکت پیدا کردم. به خاطر زحمت های امروز واقعا شرمندم.
مقداری پول روی میز گذاشت و سریع کیف و وسایل دیگرش را برداشت تا از دفتر بیرون برود که صدای آریازند را شنید:
- خانم فروزنده!
- بله؟
آریازند چک را به طرفش گرفت.
- چک تو نو فراموش کردید.
- آخه...
- آخه و اما نداره، قبلا گفتم، من معمولا پرونده های خانوادگی خانم هارو قبول نمی کنم. اگه این مورد رو به عهده گرفتم، طبق پیش بینی خودتون فقط یه استثناست و هیچ هدف کسب درآمدی پشتش نیست. درواقع بیشتر جنبه ی،... جنبه ی .... به هر حال به پول نیازی نیست.
مهتاب چک را با تردید گرفت و چندبار آن را زیر و رو کرد. عاقبت با لحن نه چندان خوشنودی گفت:
- اینطوری...احساس دین می کنم.
- خیر، مطمئن باشید دینی به گردن شما نمی افته. پول ناهارتون رو که حساب کردید، این قضیه هم ربطی به شما نداره.
بعد همانطور که تا جلوی در او را همراهی می کرد ادامه داد:
- مطمئن باشید شما را در جریان مراحل کاری می ذارم.
- ممنون، واقعا لطف می کنید و خدانگه دار.
- خدا نگه دار.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:27 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

با رفتن مهتاب او هم خیال برگشت به داخل دفتر کارش را داشت اما یک باره چشمش به دوست قدیمی اش افتاد. محسن، گردنش را تا منتهی الیه پشت سرش چرخانده بود و همانطور که به پشت سرش نگاه می کرد، پله ها را بالا می آمد. سیاوش با دیدن او در آن حالت، خندان صدایش زد:
- حواست کجاست پسر؟ جلوی پاتو نگاه کن!
صدای آریازند باعث شد توجه محسن به او جلب شود که در ادامه حرفش می پرسید:
- این طرف ها، راه گم کردی؟!
ولی مرد جوان بی آنکه جواب او را بدهد از کنار او رد شد و در حالی که وارد دفتر می شد پرسید:
- این خانمه ارباب رجوع تو بود؟!
- کدوم خانمه؟
- همین که الان تو راه پله ها دیدم، بارونی خاکستری تنش بود.
- آهان! آره. چطور مگه؟
- بابا دست خوش، تو از این ارباب رجوع ها داشتی و ما خبر نداشتیم!
- حرف مفت نزن محسن، ارباب رجوع، ارباب رجوعه دیگه.
- ببینم سیاوش، تو منشی پنشی ای، چیزی نمی خوای، اگه لازم داری خودم چاکرتم، می تونم جای منشی واست کار کنم.
- باشه بابا خندیدم، حالا به جای این تیکه پرونی ها بگو چی شده یاد ما کردی؟
محسن شانه ای بالا انداخت:
- این اطراف کاری داشتم، گفتم یه سری هم به تو بزنم. دو روزه ازت خبری نیست.
- خوب کردی، تا ساعت 6 با کسی قرار ندارم. بیا بشین تا خودم یه قهوه تلخ واست درست کنم که حظ شو ببری.
- اِ! پس آقای عباسی کجاست؟
- این هفته مرخصیه، رفته دهشون، نمی دونم، انگار پدر خانومش فوت کرده.
- خوب بابا من که گفتم اگه منشی می خوای من هستم، ناخن خشکی هم حدی داره!
سیاوش، قهوه جوش را روشن کرد، خودش را روی صندلی اش انداخت و چپ چپ به دوستش نگاه کرد و گفت:
- دست بردار محسن، ناخن خشکی یعنی چه؟!
- نخواستیم بابا، نخواستیم. اما یادت باشه خیلی بی معرفتی!
سیاوش که از حرف زدن بامزه او به خنده افتاده بود گفت:
- ای خدااا، چه گیری کردم من! پسر، باور کن این دختره ارباب رجوع بود، مشکل حقوقی داشت.
- آخ! آخ! جان من راست می گی؟
- محسن! یه کم جدی باش لطفا.
- بنده ی خدا، خب منم که دارم همین کارو می کنم. ببینم مگه تو همیشه نمی گفتی پرونده ی جماعت نوسان را قبول نمی کنی؟
- انگار کلید کردی ها! پسر جون، والا، بالله من اونو پیدا نکردم، اون اومده سراغ من. بشین قهوت و بخور تا ماجراشو بگم.
و چند دقیقه بعد در حالی که مشغول نوشیدن قهوه هایشان بودند سیر تا پیاز قضیه را برای او تعریف کرد. محسن هم با دقت گوش کرد آخر دست گفت:
- که این طور! پس پات توی یه ماجرای پر پیچ و خم کشیده شده، حتما می دونی که...
سیاوش میان حرفش پرید و گفت:
- آره آره می دونم ممکنه برام دردسر آفرین باشه. اما خب گاهی پیش میاد دیگه.
محسن با قیافه ی متفکری پرسید:
- سیا! تو هنوزم به سهیلا فکر می کنی؟ یعنی منظورم اینه که تونستی اون ضربه ای که اون دختره ی لعنتی به احساست وارد کرد رو از مغزت بریزی بیرون یا نه؟
سیاوش بی آنکه به او نگاه کند جواب داد:
- آمادگی شو ندارم راجع به اون مسئله صحبت کنم.
- ولی باید صحبت کنی، لااقل با خودت روراست باش پسر!
سیاوش دستی به پیشانی اش کشید و بی حوصله جواب داد:
- حالا چه وقت این حرفاست؟!
- اتفاقا درست الان وقتشه!
- محسن! می شه بگی پذیرفتن یه پرونده ی حقوقی توی یه دفتر وکالت توسط یه وکیل حقوقی چه ربطی به عشق و احساس و ضربه های ناشی از...
حرفش را برید، نفس بلندی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- از دست تو، ببین چه طوری می زنی تو حال آدم، داشتم مثل آدم کارمو می کردم؟!
محسن از جا بلند شد دستی به شانه ی او زد و گفت:
- رفیق، تو باید عاقبت خودتو از این فکر خلاص کنی! این افکار مالیخولیایی مثل تار عنکبوت دور ذهن تو تار تنیده. اون قدری که فکر و ذهن و دل تورو توی خودش زندونی کرده، ببین سیا! تو چرا نمی خوای از این وضعی که هستی خودتو نجات بدی؟ خب...خب این همه خوب، خانم، مهربون...نجیب بالاخره همه جور آدمی توی دنیا پیدا می شه مگه قراره که همه مثل هم باشن، هان؟ یکی اش همین دختر خانمی که چند دقیقه پیش اینجا بود. باور کن از سر و روش خانمی می با...
- محسن! محض رضای خدا تمومش کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
محسن با چشمهای درخشان که برق پیروزی در آن مشهود بود ، لبخند رضایتی زد و به آرامی دست هایش را به علامت تسلیم بالا آورد و نجوا کرد:
- باشه باشه، من تسلیم، اگه تو اینطوری می خوای من دیگه حرفی ندارم.
سیاوش نفس راحتی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- آره این طوری می خوام.
محسن خندید و گفت:
- پس بهتره به حرفای خودمون برسیم فقط قبل از اون یه مطلب کوچیک و بعد ختم دادرسی، باشه؟
سیاوش با تردید نگاه مشکوکی به او انداخت و به زحمت پرسید:
- باز چی تو سرته؟!
محسن زیرکانه خندید، شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نه نه هیچی! مطلب خاصی نیست فقط می خواستم بگم با تمام بداخمی هات و گریزی که می زنی به نظرم امروز کمی حال و هوات با همیشه متفاوته، پس اگه هنوزم منو به عنوان دوست خودت قبول داری اگه... دقت کن! گفتم اگه یه وقت احساس کردی به مشورت یا کمک فکری کسی نیاز داری، می تونی همیشه و همه وقت روی من حساب کنی!
سیاوش لبخندی زد و با صمیمیت مشت کوچکی به شانه ی محسن کوبید گفت:
- با این وجود که همیشه حرف خودتو به هر نحوی که شده می زنی ولی بازم ممنون و مطمئن باش من همیشه روی رفاقت تو حساب می کنم. خب، حالا می ذاری به حرفای خودمون برسیم یا نه جوون؟!...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:27 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

کیف دستی اش را کناری انداخت، روی مبل نشست و چشم هایش را بست. از صبح زود، دو دادگاه را پشت سر گذاشته بود، بعد هم ماجرای زینب و فروزنده و پشت بندش سر و کله زدن با محسن. بعد از آن هم ملاقات با چهار مراجعه کننده ی مختلف که هر کدام برای گرفتاری خاص خود به او مراجعه کرده بودند. هنگام بازگشت به خانه هم، ماندن پشت چراغ های متوالی و تحمل ترافیک سنگین خیابان ها. احساس می کرد بدنش را توی هاون کوبیده اند، کمی به حالت ماند. بعد کش و قوسی به بدنش داد و پلک هایش را به سختی از هم باز کرد که با دیدن مادرش یکه خورد.
- اِ! سلام مادر، شما برگشتین خونه؟ فکر می کردم هنوز بیمارستانین.
- سلام به روی ماهه نشستت. خسته نباش، چه خبرها؟
شقیقه اش را کمی با دست مالید و با دلخوری ادامه داد:
- که دیگه منو می ذارین سر کار، نه؟ ببینم این چه جونوری بود فرستاده بودین سر وقت من؟ نزدیک بود آبرو حیثیت چندساله ام رو به باد بده!
- از کی حرف می زنی!
- همین رفیقتون، سرکار خانم فروزنده، والا همه جور زنی دیده بودم جز این رقمی.
- فعلا که کارش راه افتاده. حالا اگه من گفته بودم، فایدش چی بود، هی شونه بالا می نداختی و از سر لجبازی و کله شقی زیر بار نمی رفتی.
- ای بابا، من یکی که همیشه در بست نوکرتم حاج خانم. از این به بعد هم هر کاری داشتین به روی دوتا چشمام، فقط شما قول بده که دیگه این دختره رو نفرستی سراغم، که به جان خودتون دیر جنبیده بودم وسط دادسرا مضحکه ی مردم شده بودم. اگه بدونی چه بلائی سرم آورد! باور کن تو اون جمعیت یهو دو دستی چسبید به کیف سامسونت من بینوا و نذاشت از جام جم بخورم!
- آدم لج باز و کج خلق، حقش همینه. نمی خواد برام توضیح بدی چون خودش همه چیزو برام گفته. تا تو باشی که دیگه اینقدر کله شقی نکنی و بذاری مردم حرفشونو بزنن.
- دِ، پس شما خبر داشتید چه بلائی سرم آورده!
بعد کمی روی مبل جابه جا شد و با تعجب پرسید:
خودش براتون گفته؟ مگه شما امروز همدیگه رو دیدین؟
- آره که دیدیم. همین عصری تو بیمارستان، اومد به زینب سر بزنه، منم اون جا بودم. طفلک، کلی هم عذر خواهی کرد. بنده خدا می گفت: به خدا چاره ای نداشتم، مجبور شدم اون طوری رفتار کنم، بلکه به حرفام گوش بدن.
- اومده بود بیمارستان؟! بابا این دیگه کیه، عصری تو دفتر من داشت از حال می رفت، باز راه افتاده اومده بیمارستان، چه جونی داره والا!
اما مادرش بی توجه به صحبت او به طرف آشپزخانه رفت و گفت:
- تا به صورتت یه آبی بزنی شامت حاضره.
- ممنون، الان می آم.
تازه پشت میز قرار گرفته بود که مادرش گفت:
- سیاوش، مادرجون غذا تو خوردی دست به ظرفا نزن، خودم بر می گردم و می ذارم تو ماشین.
- کجا؟ مگه شما شام نمی خورین؟
- نه، بعدا یه لقمه می خورم، فعلا برم یه زنگی بزنم به مهتاب، ببینم اوضاع چطوره؟
- مهتاب! این دیگه کیه؟
- خانم فروزنده رو می گم، اسمش مهتابه. می خوام ببینم حال زینب چطوره.
سیاوش زیر لب گفت:
- اسمش هم مثل خودش قشنگه، فقط حیف که یکم خطرناکه!
ولی وقتی مادرش پرسید:
- چیزی گفتی؟
جواب داد:
- نه، یعنی آره، پرسیدم اون از کجا خبر داره؟
- پیش زینب مونده. هر چی اصرار کردم من بمونم نذاشت. گفت من صبح ها سرکارم نمی تونم پیش زینب بمونم. شما صبح بیا، شب و من می مونم چون نمی شه تنهاش گذاشت، آخه وضع پاش خیلی خرابه!
سیاوش جوابی نداد و غرق تفکر تا برگشتن مادرش از جایش تکان نخورد ولی به محض برگشتن او از آشپزخانه پرسید:
- چی شد، چه خبر بود؟
- فعلا که راحت خوابیده ولی دکتر گفته پاش بدجورعفونت کرده. گفته اگه دیرتر رسیده بود بیمارستان باید پاشو قطع می کردن. وضع بچه اش هم خیلی خرابه. تا رسیدن بیمارستان چندتا دکتر ریختن بالا سرش. آخر هم معلوم نیست که دیگه این پا، واسه این دختره پا بشه یا نه، مهتاب می گفت هنوز تبش قطع نشده، خدا خودش به جوونیش رحم کنه!
سیاوش نگاه دقیقی به چهره ی مادرش انداخت و گفت:
- نمی دونستم شما هم تو این کارها... یعنی هیچ وقت چیزی نگفته بودین. اگه منم توی جریان می ذاشتین شاید گاهی می تونستم کمکی باشم.
- تو هم هیچ وقت چیزی نپرسیده بودی، تازه راه من و تو از هم جداست. به قول خودت تو از هر چی زنه متنفری.
خندید و به طعنه ادامه داد:
- البته نه همیشه، گاهی هم ای بکی نگی خیلی هم بدت نمی آد!
سیاوش با شماتت به مادرش نگاه کرد.
- خجالتم می دین حاج خانم، این که نظر لطف شماست!
مکثی کرد و به زحمت با کلماتی شمرده اضافه کرد:
- خودتون خوب می دونید چرا اینقدر از این موجود به ظاهر ظریف و لطیف متنفرم. از نظر من زنا موجودات مزخرفی هستند. البته به استثنای شما که باید بگم دور از جون، بقیه مفتشون هم گرونه! چون اگه دستت رو تا آرنج عسل کنی و دهنشون بذاری، بی بروبرگرد، انگشتت رو محکم گاز می گیرند.
- دِ! پس واسه چی به زینب کمک می کنی و دلواپسی، اون هم یه زنه!
- راستش و بخواین خودم هم نمی دونم چرا، شاید جوگیر شدم! ولی اینو می دونم اگه اون هم می تونست، یعنی هر وقت بتونه و موقعیت دستش بیوفته دمار از روزگار مرد جماعت درمیاره، تو این یکی شک ندارم!
- سیاوش!! تو تا کی می خوای با این افکار مالیخولیائی زندگی کنی؟ ببینم، اگه راست می گی واسه چی مدل به مدل دوست دختر عوض می کنی و... استغفرا... لابد می خوای ارشادشون کنی!!!!
- نشد دیگه حاج خانوم، بابا یه کم منصف باش، من که مرتاض نیستم، تازه سی و دوسالمه. کسی هم نمی تونه بهم ایراد بگیره که چرا خوش می گذرونم ولی هر کی بشنوه آدم محتاطی هستم تاییدم می کنه. اگه کسی بذاره از یه سوراخ دوبار گزیده بشه، آدم کودن و احمقیه. من یکی که دیگه به این راحتی ها به این جنس لطیف اعتماد نمی کنم، می فهمین؟
- آره....، فقط مگه این خود خدا عاقبتت رو به خیر کنه، اگه نه از دست بنده ی خدا کاری بر نمیاد. به هر حال حواست به زینب باشه. واسه خاطر خدا هم که شده لااقل تو این یه مورد، فراموش کن که با یه موجود نفرت انگیز به اسم زن طرفی، خوب؟
سیاوش خندید و دستش را روی چشم هایش گذاشت و گفت:
- به روی دوتا چشمام، اوامر شما اطاعت می شه ولی به شرط این که آخرین تله ای باشه که سر راهم گذاشتین و یه چیز دیگه! این بار خواستید کسی و بفرستید سراغم لطفا از جنس زن جماعت نباشه، اونم یکی مثل این خبرنگاره، سمج و پرروووو!!
مادرش خندید و گفت:
- باشه مادر نگران نباش، مهتابم با مردا توفیری نداره. فقط سرو ظاهرش زنونس وگرنه از مردی چیزی کم نداره.
سیاوش سری تکون داد و با تردید گفت:
-البته شاید هم حق با شما باشه، چی بگم!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:28 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

روز بعد حوالی ساعت دو، برای چندمین بار با تلفن مهتاب تماس گرفت. بی فایده بود هر بار یک جمله را می شنید((مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.)) تا ساعت چهار نتوانست با او تماس بگیرد. ناچار از محل کارش با خانه ی او تماس گرفت، باز هم بی فایده بود کسی جواب نمی داد. حدود ساعت 8 شب مجددا با خانه ی مهتاب تماس گرفت، این بار زنی گوشی را برداشت. اول فکر کرد خود اوست.
- الو، خانم فروزنده سلام عرض شد.
- سلام آقا، عذر می خوام ایشون خونه نیستند، جناب عالی؟
- می بخشید سرکار خانم، من آریازند هستم. متاسفانه از ظهر هر چی تلاش کردم نتونستم با تلفن همراهشون تماس برقرار کنم. شما اطلاع دارید کی بر می گردند منزل؟
- به به. آقای آریازند حالتون چطوره؟ مهتاب خیلی از شما تعریف کرده.
- ممنون خانم، ایشون به بنده لطف دارن.
- راستش آقای آریازند، مهتاب هنوز نیومده خونه. خودم هم نتونستم پیداش کنم، قرار بود واسه تهیه ی یه گزارش بره حوالی دماوند. احتمالا جایی رفته که همراهش خط نمی ده. البته دیگه کم کم باید پیداش بشه ولی اگه پیغامی دارین می تونم بهش برسونم.
- پیغام که نه، باید خودشونو حضورا ببینم. می خواستم قراری بذاریم تا مطالبی رو براشون روشن کنم، در رابطه با خانم جعفری.
- می تونم بپرسم موضوع چیه، یعنی مشکلی پیش اومده؟
- نه نه، مسئله ی حادی نیست ولی خوب یه مطلبی هست که باید روشن بشه. فکر می کنید کی بتونم ایشونو ببینم، امشب که دیگه دیروقته!
- فکر کنم فردا خونه باشه، آخه جمعست. می خواین تشریف بیارین خونه، اگه مایل باشید ناهار در خدمتتون باشیم، با مادر تشریف بیارین.
- بی نهایت از لطفتون سپاسگذارم ولی نه، واسه ناهار مزاحم نمی شم. انشاا... باشه واسه یه فرصت دیگه. حالا اگه شد فردا یه سر میام اون طرفا تا ببینم چی می شه. ممکنه آدرستونو لطف کنید؟
- خواهش می کنم، یادداشت بفرمایید...
روز بعد حدود ساعت 10 صبح به قصد خانه ی مهتاب راهی شد. چند باری ایستاد و آدرس را مرور کرد. بار آخر سر کوچه ی مورد نظرش ایستاد. درست آمده بود، وارد کوچه شد اما بیشتر از چند متری نتوانست پیش برود. نگه داشت و پیاده شد. ماشینی جلوی راه را سد کرده بود، به پلاک خانه ها توجه کرد. آدرس درست بود. اتومبیل خودش را به کنار دیوار کشاند، گوشه ای پارک کرد و پیاده به راه افتاد، کمی جلو رفت و از شخصی که مشغول تعمیر خودروی وسط کوچه بود پرسید:
- می بخشید جناب، منزل فروزنده همین جا... ؟
حرفش تمام نشده بود که یکه ای خورد و ناخودآگاه قدمی به عقب گذاشت.
- اِ! سلام آقای آریازند، شما اینجا چی کار می کنید، چطوری اینجارو پیدا کردین؟
مهتاب با سرو رویی سیاه و دست هایی سیاه تر از آن، سرش را از زیر کاپوت ماشین بیرون کشیده بود و خندان روبه رویش ایستاده بود. آریازند که پیدا بود حسابی جا خورده، کمی خود را جمع و جور کرد و به زحمت گفت:
- خانم فروزنده شمائید!!!... من،... فکر کردم یه، یه آقا داره ماشین و تعمیر می کنه. یعنی فکرشو نمی کردم که...
ادامه نداد و نگاهش به سرتا پای او کشیده شد. با یک روسری که پشت سرش گره خورده بود موهایش را پوشانده بود. پیراهنی گشاد و بلند و مردانه روی شلوار جین رنگ و رو رفته ای انداخته بود و یک جفت دمپایی ابری به پا داشت. دختر جوان بی توجه به حیرت او همانطور که با پارچه ای دست هایش را تمیز می کرد توضیح داد:
- چی کار کنم، ماشینم خراب شده، دو روزه اینجا افتاده و منو از کار و زندگی انداخته. هر جاشو دست می زنم یه جای دیگش خراب می شه. گفتم امروز که خونم یکم باهاش ور برم ببینم می تونم راش بندازم یا نه!!
بعد کاپوت را بست و در ماشین را باز کرد و ادامه داد:
- شما بفرمائید تو، دوستم خونس تا یه شربتی چیزی میل کنید، منم اومدم خدمتتون، بفرمایید.
و نشست پشت فرمان، سرش را برد پایین و انگار با خودش حرف می زد ادامه داد:
- جان مادرت روشن شو، دیگه داری کفرمو در میاری ها؟!
سیاوش نه تنها از جایش تکان نخورد، بلکه حتی نگاه خیره اش را از ماشین و کسی که پشت آن نشسته بود برنداشت. این رنوی دو در قدیمی و صاحبش توجه مرد جوان را سخت به خود جلب کرده بود. مهتاب یک بار دیگر از ماشین بیرون آمد، کاپوت را بالا زد و ضمن آن که سرش را جلو برده بود و با دم و دستگاه درب و داغون آن ور می رفت، پرسید:
- پس چرا هنوز اینجا استادین، بفرمایید تو، منم زود میام. الانه که دیگه کارم تموم بشه.
که یکدفعه ماشین روشن شد و صدای شاد و سرحال مهتاب بلند شد:
- جانمی جان، مرسی به مهتاب خانم!!
سیاوش آهسته جلو رفت و با نگاهی به موتور ماشین پرسید:
- چش شده بود؟
- استارتش خراب شده بود.
- چرا نمی برینش تعمیرگاه؟
- پاش برسه تعمیرگاه باید کلی پیاده شم که با اجازتون واسه این کار هم باید بانک بزنم!
سیاوش خندید:
- حالا چرا بانک بزنید؟
- راه بهتری واسه پیدا کردن پول مفت به نظرم نمی رسه، شما راه بهتری سراغ دارین؟
- ولی شما همین دیروز یه چک سیصد هزار تومنی، در وجه من کشیدید، نکنه داشتید چک بی محل بهم می دادید؟
مهتاب تبسمی کرد و در حالی که پشت فرمان جا می گرفت جواب داد:
- اگه می خواستم از این ولخرجی ها کنم، اون وقت راستی راستی باید چک بی محل به شما می دادم.
بعد دنده عقب گرفت ادامه داد:
- تموم شد دیگه، بفرمائید تو خونه.
و ماشین را به طرف حیاط کوچک خانه اش هدایت کرد. آریازند خود را از سر راه او کنار کشید و پشت سرش وارد خانه شد. یک خانه ی نقلی و قدیمی ساز با حوض و باغچه ای کوچک و جمع و جور. مهتاب از ماشین پایین آمد، ترو فرز در حیاط را بست و همانطور که با دست به آریازند تعارف می کرد که داخل ساختمان شود، کمی بلند تر از حد معمول گفت:
- آذر جان، مهمون داریم. آقای آریازند تشریف آوردند.
دوباره با دست به اتاق کناری اشاره کرد:
- شما بفرمایید، منم الان خدمت می رسم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:30 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

و در چشم به هم زدنی از پله های باریک و تیز کنار هال بالا دوید. سیاوش خیره به دورو برش وارد اتاق شد. آرام روی مبلی نشست. چشم هایش با دقت و زیرکی اطراف را می پایید. دو اتاق بزرگ تو در تو به اضافه ی هالی کوچک که به آشپزخانه راه داشت تمام فضای طبقه اول را تشکیل می داد. کنار آشپزخانه هم، راه پله ای قرار داشت که ظاهرا به طبقه ی بالا منتهی می شد.. وسایل خانه بی نهایت ساده و قدیمی بود. یک دست مبل مخمل بسیار کهنه که شاید قدمت آن به سی یا چهل سال پیش می رسید و چند میز عسلی چوبی به همان قدمت. فرش ها دست بافت بود ولی بی اندازه کهنه و پاخورده. تنها وسایل گران قیمت آن دو اتاق، چند تکه نقره و بلور قدیمی و عتیقه بود که در میان پیش بخاری گچ بری شده ی اتاق جای گرفته بود. دیگر هیچ چیز قابل توجه و با ارزشی در گوشه و کنار خانه وجود نداشت. هنوز سرگرم تفحص و برسی اسباب خانه بود که صدای ملایم و شیرین زنی توجهش را جلب کرد.
- خوش اومدین جناب آریازند.
دختری جوان، سینی شربت را روی میز گذاشت و ادامه داد:
- آذر هستم. دوست و همخونه ی مهتاب، خاطرتون هست دیشب تلفنی با هم صحبت کردیم.
سیاوش جلوی پای او بلند شد.
- بله بله، سلام عرض شد آذر خانوم. البته که خاطرم هست.
- بفرمایید خواهش می کنم. باید ببخشید، مهتاب عذر خواهی کرد و گفت چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه، فوری یه دوش می گیره و میاد خدمتتون.
- مسئله ای نیست، منتظر می مونم.
باز نگاهش به اطراف خانه پر کشید و در حالی که قادر نبود جلوی کنجکاوی اش را بگیرد پرسید:
- شما و مهتاب خانم تنها زندگی می کنید؟
- بله، ما دوتایی یه زندگی جمع و جور و کارمندی داریم. از وقتی مامان مهتاب فوت کرده، تنهای تنها شدیم.
- خدا رحمتشون کنه.
- همین طور رفتگان شمارو.
- ممنون. شما با هم نسبت فامیلی دارید؟
- نه، در واقع من مستاجر مهتاب محسوب می شم. یعنی هفت سال پیش وقتی هر دو دانشجو بودیم، یه اتاق این جارو به من اجاره دادن ولی کم کم شدم عضو این خونه. حالا دیگه معلوم نیست که من مستاجرم یا مهتاب! مامانش خیلی ماه بود، از همون اول مثلا به اسم مستاجر اومدم این جا ولی دریغ از یه پاپاسی که به این طفلکی ها داده باشم. نمی گرفت، می گفت تو و مهتاب فرقی ندارین. به جاش هر چی می تونی واسه مهتاب جبران کن، اون خواهر نداره! مادرتون در جریان زندگی ما هستن، چه طور شما... وااای! انگار خیلی پر حرفی کردم و سرتونو درد آوردم. اینم از عادتای بده منه، باید ببخشید!
- نه، اختیار دارین، این چه حرفیه! حقیقتش من چیزی راجع به شما و دوستتون از مادرم نشنیده بودم. تا همین دیروز حتی نمی دونستم با شما آشنا هستن، این بود کنجکاو شدم، می دونین...
صدای مهتاب حواسش را به هم ریخت.
- شرمنده معطل شدید، آخه تا کله توی دوده و روغن خیس خورده بودم، به هر حال خیلی خوش اومدین آقای آریازند.
حرفش تمام نشده سینی شربت را برداشت و جلوی سیاوش گرفت.
- چرا شربتتون رو میل نکردید، بفرمایید گرم می شه.
سیاوش لیوان را برداشت، تشکری کرد و گفت:
- باید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم. ظاهرا شما انتظار دیدن منو نداشتین.
آذر به جای مهتاب جواب داد:
- اختیار دارید، شما مراحمید. کوتاهی از من بوده، نه که مهتاب دیشب دیر وقت رسید خونه، اصلا یادم رفت بهش بگم قراره شما تشریف بیارید اینجا.
مهتاب لبخندی زد و گفت:
- حالا هم اتفاقی نیفتاده، اینجا خونه ی درویشی یه آقای آریازند، ما این حرفارو نداریم. خب، از تعارف ها بگذریم، خوش خبر باشید.
سیاوش کمی روی مبل جا به جا شد، یک پایش را روی آن یکی انداخت و با تعلل جواب داد:
- تا خوش خبری رو چی بدونین. دیروز رفتم بیمارستان، متاسفانه وضعیت خانم زینب زیاد مناسب نیست، من به هدف عیادت نرفته بودم. می خواستم در مورد مشکل ایشون با هم صحبتی داشته باشیم ولی...
برای لحظه ای زودگذر باز حواسش به هم ریخت. تا آن لحظه نمی دانست چشم های دختر تا آن حد عمیق و جذاب است. سرش را کمی خم کرد تا دوباره بر خودش مسلط شود که صدای هیجان زده ی مهتاب را شنید.
- خب، ولی چی؟!
سیاوش تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
- بله، داشتم عرض می کردم، مشکل اینجاست که خانم زینب تمایلی به اقدام برای درخواست طلاق نداره.
مهتاب خودش را جلو کشید و نا آرام پرسید:
- منظورتونو نمی فهمم، یعنی چی که تمایل نداره؟!
سیاوش به عمد برای آنکه تمرکزش به هم نریزد، بی آنکه به مهتاب نگاه کند جواب داد:
- یعنی نمی خواد طلاق بگیره، همین.
مهتاب که سخت عصبانی شده بود، از جا پرید و به تندی گفت:
- بی جا کرده که نمی خواد طلاق بگیره! مگه دست خودشه، این زن اگه عقل داشت که حال و روزش بهتر از این بود!
سیاوش به طعنه پرسید:
- بنده شرمنده ولی بالاخره نفهمیدم کی قراره طلاق بگیره، شما یا ایشون؟!
و قبل از پاسخ مهتاب ادامه داد:
- وقتی خودش راضی نیست، شما چه اصراری دارین؟
مهتاب با ملامت نگاهش کرد:
- آقای آریازند!! خوبه خودتون اونجا حضور داشتین و با چشمای خودتون دیدید که اون چه وضعی داشت و باز این حرفو می زنین! ندیدین خودشو دختر کوچولوش به چه روزی افتاده بودن؟ ندیدین یا به صلاحتونه خودتون رو بزنید به کوچه ی علی چپ؟
سیاوش کم کم داشت عصبانی می شد.
- ای بابا چه گیری افتادم، هی به حاج خانم می گم با زن جماعت نمی شه طرف شد، به خرجش نمی ره. خانم محترم! یه بار دیگه تکرار می کنم، این تصمیم مربوط به خانم جعفری، موکل بنده است، نه خود من! تفهیم شد؟ حالا بنده سر پیازم یا ته پیاز که باید استنطاق بشم، من که نمی تونم جای ایشون تصمیم بگیرم، می تونم؟
مهتاب خودش را روی مبل رها کرد و با عصبانیت صورتش را میان دست هایش پنهان کرد. چند لحظه بعد دست هایش را کمی پایین آورد و نگاهش به زمین خیره ماند. پیدا بود حسابی در فکر است. آذر و سیاوش نگاهی از سر بلاتکلیفی به هم انداختند و خاموش باقی ماندند که یکدفعه مهتاب با عجله از جا بلند شد و گفت:
- منو ببخشین، یه لحظه موقعیت رو تشخیص ندادم. حق با شماست، شما فقط وکیل زینب هستید. الان خودم می رم بیمارستان، ببینم این دختره چه مرگش شده؟
سیاوش تند ایستاد و شتاب زده صدایش کرد:
- خانم فروزنده! خانم فروزنده... ای بابا! مهتاب خانم، صبر کنین. یک لحظه اجازه بدید من براتون توضیح می دم.
مهتاب داشت از اتاق بیرون می رفت که آذر دستش را کشید و به وسط اتاق برش گرداند، محکم جلوی او ایستاد و گفت:
- هیچ معلوم هست چت شده؟! دیوونه شدی؟ خوب یه دقیقه دندون رو جیگر بذار ببینیم آقای آریازند چی می گه.
مهتاب بی حوصله و ناراضی نشست و زل زد به صورت آریازند که تازه سر جایش نشسته بود و متعجب او را نگاه می کرد. کمی طول کشید تا صدای پر طعنه ی سیاوش بلند شد.
- ماشاا... شما که نمی ذارین آدم حرفشو تموم کنه! زینب طلاق نمی خواد چون می ترسه بچش رو ازش بگیرن. من ناچار بودم حقیقت رو بهش بگم. باید می دونست داره چی کار می کنه. اون هم ترسیده، می گه جونشو بگیرن راحت تره تا دخترشو از دست بده. حالا حرف حساب شما چیه؟!
مهتاب با تند خویی جواب داد:
- حرف حساب من چیه؟... این هم شد سوال! آخه من...
صدای تلفن رشته ی صحبتش را قطع کرد. بی حوصله گوشی را برداشت.
- الو... الو...
یکدفعه صاف نشست، به آذر چشم غره ای رفت و گفت:
- های دد... خوبم، ممنون، شما چه طورین؟... نه نه، یادش رفته بود به من بگه. می دونین که آذر یه خورده فراموش کاره!
و باز هم چشم غره ای به آذر رفت.
- گفتم که خوبم. کارین چطوره؟... خب خدارو شکر.
برای لحظاتی ساکت ماند اما چشمهایش مرتب اتاق را دور می زد، پیدا بود حوصله ی شنیدن حرف های طرف مکالمه اش را ندارد.
- ددی بازم حرفای همیشگی، آخه من به چه زبونی بگم...
- ...
- باشه، باشه، حق با شماست ولی حالا نمی تونم حرف بزنم ددی. بعدا، بعدا، فعلا مهمون دارم.
- ...
- اوکی. شب منتظر تماستون هستم. باشه؟
- ...
- منم آی لاو یو دد. بای!
و گوشی را محکم گذاشت روی دستگاه. نفس عمیقی کشید. دست به پیشانی اش برد و اخمی کرد اما یکدفعه سرش را بالا گرفت و گفت:
- می بخشید، پاک حواسم به هم ریخت. داشتم راجع به زینب می گفتم، نه؟ آهان، می خواستم بگم به من فرصت بدین باهاش حرف بزنم بلکه عقل برگرده تو سرش. ببینید آقای آریازند، اولا که معلوم نیست نتونه بچشو بگیره. ثانیا، بچه ی بی پدر به چه درد اون می خوره. اگه اون مردک عرضه داره، خوب بیاد بچه رو برداره ببره، ببینم می تونه واسه دو روز جمع و جورش کنه! بعدش هم، بچه، اول و آخر مال مادره، حالا باباش هر کی می خواد باشه. همین که بچه دست راست و چپش رو بشناسه، بو می کشه و رد مادرشو می گیره و هر گوشه ی دنیا باشه اونو پیدا می کنه. می فهمین چی می گم؟ هر چند فهمیدن یا نفهمیدن شما یا هر کس دیگه ای به حال زینب و امثال اون فرقی نداره. خودش باید این چیزارو بفهمه که متاسفانه نمی فهمه!
سیاوش که از استدلال مهتاب حرصش گرفته بود، با لحن پر طعنه ای پرسید:
- یعنی شما می فرمائین، زینب دست از بچه ی بی گناهش بکشه و اون طفل معصوم رو، واسه ی دل سر کار خانوم به امان خدا رها کنه و طلاق بگیره؟!
- واسه دل من خیر، واسه خاطر خودش. اگه طلاق نگیره اون شوهر عوضیش نمی ذاره آب خوش از گلوش پایین بره. زندگی اونا شده کار کردن خر و خوردن یابو! از اون گذشته، فعلا که تا چند سالی بچه مال خود زینبه، خودتون اینو گفتین.
نفسی تازه کرد و باز ادامه داد:
- می دونید، تا وقتی امثال زینب این طوری احساساتی می شن و عقل شون از کار می افته، معلومه مردا هم سوء استفاده می کنند. باور کنید اگه به این یارو بگن زنت حاضر نیست بچه رو نگه داره و تو باید اونو نگه داری، با پای خودش بچه رو می بره، دم یه پرورشگاهی چیزی می ذاره و فرار می کنه. اما حالا چون می دونه زینب بچشو می خواد، از این قضیه عین یه برگ برنده استفاده می کنه. به هر حال تا زن های ما این طوری ضعف نشون می دن، باید هم زیر یوق استمثار مردا بمونند. هر چند تقصیر آقایون نیست، وقتی کسی سواری می ده، هر کسی سواری نگیره یه تختش کمه!
سیاوش که دیگر حسابی عصبانی شده بود، با رنگ و روئی برافروخته گفت:
- همین افکار جاه طلبانه ی شما هاست که نمی ذاره زندگی ها سرو سامون بگیره. زن های قدیمی برای زندگی هاشون ارزش قائل بودن، اسم طلاق که می اومد چهار ستون بدنشون می لرزید. اما حالا چی؟... همینه که دارین می بینید. فرهنگ غرب اومده تو مملکت و تمام معیار های اخلاقی رو زیر و رو کرده. به جای اینکه تو صنعت و اقتصاد از اونا الگو بگیریم، بی بند و باری هاشونو یاد گرفتیم.
فرنگی بازی درآوردن شده سرمشق خانم های ایرانی، یکیش همین خود شما که خیلی هم ادعاتون می شه. هیچ به حرف زدن خودتون توجه کردین؟ های دد، اوکی، بای، آخه این هم شد تجدد! مگه زبون فارسی خودمون چه مشکلی داره که ادای اونارو در میارین؟مَثل آدمایی مثل شما مَثل همون کلاغست که می خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودش هم یادش رفت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:31 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

یکدفعه ساکت شد. نفسش به شماره افتاده بود و از شدت خشم صورتش برافروخته به نظر می رسید. قصدش این نبود ولی حساب کار از دستش در رفته بود. مهتاب ناخواسته با حرف هایش نقطه ای از ذهن او را هدف گرفته بود که همیشه آماده ی تهاجم یا دفاعش می کرد و حالا که اینقدر سخت و خشن به طور کاملا مشخص، مهتاب را به توپ و تشر بسته بود، انتظار هر نوع واکنش تندی را از او داشت. اما مهتاب فقط با چشمهایش که شعله های خشم از آن زبانه می کشید، برای لحظاتی در سکوت او را برانداز کرد. عاقبت سری به علامت تاسف تکان داد، آرام از جا بلند شد و با چهره ای رنگ باخته، تند و برنده گفت:
- روزتون بخیر جناب آریازند.
جمله اش تمام نشده، چرخی زد و از در اتاق خارج شد. صدای گرفته ی آذر از پشت سرش بلند شد:
- مهتاب! مهتاب جون، مهتاب!
آریازند فوری بلند شد:
- باید منو ببخشید آذر خانم، یکدفعه کنترلم و از دست دادم، اگه اجازه بدین رفع زحمت می کنم.
آذر با صدای گرفته ای گفت:
- نه! لطفا بمونید، فقط چند دقیقه، باید یه چیزی رو براتون توضیح بدم.
وقتی تردید آریازند را دید، دوباره التماس کرد:
- خواهش می کنم، فقط ده دقیقه، زیاد وقت تونو نمی گیرم.
سیاوش با بی میلی و فقط از روی ادب سری تکان داد و روی مبل قدیمی آرام گرفت. به خوبی متوجه ی اضطراب و آشفتگی آذر شده بود و می دید که قادر به حرف زدن نیست، به همین خاطر با ملایمت گفت:
- من در خدمتتون هستم.
آذر سر به زیر از گوشه ی چشم نگاهش کرد و همان طور که دست هایش ا در هم گره زده بود، با من من گفت:
- نمی دونم چی باید بگم، یعنی... شاید درست نباشه تو این مسئله دخالت کنم ولی... فقط می خواستم بگم که مهتاب فروزنده، اسم واقعی اون نیست. مهتاب اسم مستعارشه، خودش واسه خودش انتخاب کرده.
- خب، این چه ربطی به درگیری لفظی بنده و اشون داره؟
- راستش اسم واقعی مهتاب، مارتینا فروزنده است، متولد کاناداست. تا چهاده سالگی هم اونجا زندگی می کرده. پدرش دورگست. یعنی نیمه کانادائی و نیمه ایرانی. اون هنوز هم کانادا زندگی می کنه و خب... مهتاب واسه حرف زدن با اون یه چیزایی رو رعایت می کنه. انگلیسی، فارسی رو قاتی پاتی می کنه که دل باباشو بدست بیاره. نمی خواد اون حس کنه که مهتاب با زندگی گذشته اش غریبه شده. در حقیقت به خاطر مسائلی که بین خودشونه و پدرش روشون حساسیت داره گاهی واسش رُل بازی می کنه!
صدای سیاوش به زحمت شنیده شد. آن هم فقط به سه کلمه اکتفا کرد:
- من... اطلاع نداشتم!
آذر دستپاچه و شرمنده، جواب داد:
- البته شما حق داشتید، یعنی نباید هم می دونستین، من فقط می خواستم از اشتباه در بیاین. من مهتابو خیلی دوست دارم. طاقت ندارم ببینم اینجوری راجع به اون اشتباه قضاوت بشه، اونم از طرف آدم با شخصیت و تحصیلکرده ای مثل شما؛ هر چند اون همیشه درگیر این طور مسائل می شه. مهتاب عقاید عجیبی داره ولی با اون چیزی که توی فکر شماست خیلی متفاوته، خیلی!
سیاوش در سکوت همان طور که موشکافانه آذر را زیر نظر داشت، حرف هایش را مزه مزه کرد و با تردید پرسید:
- اگه این طوره، اون اینجا، تنهایی چی کار می کنه؟! مادرش، این خونه،... چرا پیش پدرش برنگشته؟
آذر به علامت تاثر سری تکان داد:
- درسته، زندگی مهتاب واسه همه سوال برانگیزه. این خونیه ارثیه مادرشه. مهتاب چهارده سالگی اومد ایران و پیش مادرش موندگار شد و دیگه برنگشت کانادا. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و مهتاب نتونست بیشتر از شش سال دوری مادرشو تحمل کنه، این بود که اومد اینجا. پدرش مرد ثروتمندیه، خیلی پولداره، همیشه هم کرور کرور دلار براش می فرسته، اون قدر که می تونه مثل یه پرنس زندگی کنه ولی مهتاب دیوونست همه ی اون پولارو خرج دیوونه بازی هاش می کنه.
بعد با تاثر سرش را چرخاند، با چشم اتاق را دور زد و ادامه داد:
- می بینید که! دیگه گفتن نداره، این از خونه اش، اون از ماشینش، اون هم از سرو ریختش! همیشه با حقوق کارمندی و نون بخور نمیر خبرنگاری زندگی شو میگذرونه!
با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:
- البته این چیزا به خودش مربوطه، منم اگه حرفی زدم واسه اینه که دلواپسش هستم، وگرنه برای من فرقی نمی کنه. به هر حال ببخشید سرتونو درد آوردم. دلم نمی اومد در مورد اون، این طوری فکر کنید. از دست من که دلخور نشدین؟
سیاوش از جا بلند شد و همانطور که آرام به طرف در اتاق می رفت با محبت جواب داد:
- به هیچ وجه! در واقع شما لطف بزرگی کردید که منو قابل دونستید، وقت تو نو برای از اشتباه در آودن من صرف کردید. باید اعتراف کنم در واقع من فقط از خودم شاکی هستم. آخه این قضاوت اشتباه و پیش داوری غلط در مورد دوست شما، برای کسی با حرفه ی من خبط بزرگی به حساب می آد.
همان وقت صدای مهتاب از میان پله ها شنیده شد:
- آذر جون، من یه سر می رم بیمارستان و زود برمی گردم. تو ناهارتو بخور، منتظر...
اما به محض اینکه چشمش به قامت بلند و کشیده ی آریازند افتاد، زبانش بند آمد و حیران به او و آذر که کنار یکدیگر ایستاده بودند، خیره ماند.
باورش نمی شد که مهمان ناخوانده شان هنوز آنجا باشد. سیاوش در کمال خونسردی و بی توجه به جرو بحثی که بینشان پیش آمده بود، لبخند زنان گفت:
- فکر خوبیه، منم با شما می آم بیمارستان، با هم بریم بهتره. اینطوری شاید تکلیف بنده هم روشن بشه و بفهمم که چه کاره ام، بالاخره باید پرونده رو باز کنم یا ببندم! ماشین بیرون سر کوچه پارکه.
مهتاب صاف و مستقیم نگاهش را میخ کرد به چشم های وکیل جوان و عادی تر از او گفت:
- مزاحمتون نمی شم، می تونم با ماشین خودم بیام.
- اگه مزاحم بودین، خودم پیشنهاد نمی دادم. بفرمایین، من تو ماشین منتظرم.
و ضمن تشکر، خداحافظی بلند بالائی از آذر کرد و وارد کوچه شد. به ماشین که رسید پشت فرمان نشست و منتظر ماند. در حالی که بلند بلند با خودش کلنجار می رفت.
((گوش کن سیاوش ببین چی می گم! اگه هوس بود، همون یه بار برای هفت پشتت بس بود، یهو خر نشی بیوفتی به دام این شیاطین زمینی! این زن ها فقط به درد این می خورند که باهاشون خوش باشی، بگی، بخندی، برون بری و خوب دیگه. .... اما بیشتر از این ممنوع! عشق و عاشقی و این داستانا پیشکشت. جون مادرت لااقل دور این یکی رو قلم بگیر. آخه اونایی که اولش شعار نمی دن، آخرش چی از آب در میان که این علیا مخدره باشه! ندیدی چطوری حرف می زنه؟ انگار قرار بوده سناتور مملکت از آب در بیاد حقشو خوردن شده خبرنگار! حالا خوشگله، باشه. خوش زبونه، باشه. نمره ی ادا و اطوارش بیسته، باشه. راه داد، باهاش دوست می شی، نداد، تورو بخیر و اونو به سلامت. یادت نره ها، فقط دوستی و اضافه تر هیچی!))
همچنان غرق فکر بود که در ماشین باز شد و مهتاب نشست توی ماشین. سیاوش دستش را به پشت صندلی او گذاشت و سرش را به عقب گرداند تا دنده عقب بگیرد که نگاهش لحظه ای به چشم های مهتاب افتاد، باز هم حواس پرت شد، تند نگاهش را دزدید و به راه افتاد. کمی بعد با لحن شوخ و پر طعنه ای گفت:
- خب پس خیال ندارین دلارهای بابا رو خرج ماشین تون کنید و قصد دارید حالا حالاها با همین رنوی دو در فکسنی خودتون کنار بیاین، درسته؟
مهتاب چپ چپ نگاهش کرد و در حالی که تکیه اش را به در ماشین می داد با خونسردی جواب داد:
- که این طور! مثل اینکه آذر باز چونه اش گرم شده؟
سیاوش خندید:
- اشتباه نکنم از این که دستتون رو شده زیاد راضی نیستید. خب، حق دارین. متاسفانه دوستتون از خودش بی ذوقی نشون داد و هیجان داستانو از بین برد.
بعد یک دفعه جدی شد و ادامه داد:
- به هر حال، اگر منتظر عذرخواهی و این حرفا هستین، خودتونو خسته نکنین. من یکی اهل عذر خواهی نیستم، بخوصوص که تقصیر من هم نباشه.
مهتاب هم با همان جدیت جواب داد:
- چی باعث شده فکر کنید که من منتظر عذرخواهی شما هستم؟ اتفاقا خیلی هم راضی هستم که لااقل قهر نکردید، وگرنه، فردا مجبور می شدم از کار و زندگیم بیوفتم و بیام دنبال شما برای آشتی.
- حیف شد، اگه می دونستم به هیچ وجه این موقعیت رو از دست نمی دادم. خب، حالا نگفتین روی چه حسابی می اومدین دنبال من، شاید می خواستین به خاطر رفتاری که تو خونه با مهمونتون داشتین عذرخواهی کنین؟
- اگه لازم می شد، حتما! چون دلم نمی خواست واسه یه اختلاف نظر ساده این آشنایی زیر سوال بره.
سیاوش سوتی زد و با تمسخر گفت:
- صحیح! پس سرکار جزء اون دسته از آدمایی هستید که معتقدند، هدف وسیله رو توجیح می کنه؟!
- به هیچ وجه!
- جدی؟ پس واسه چی راضی به عذرخواهی از من شدین، در حالی که دو تا مون خوب می دونیم قضاوت عجولانه و پیش داوری غلط بنده، منجر به اهانت مستقیم به شما شده؟ غیر از این که شما به خاطر هدفتون که نجات زینبه، می اومدین سراغ من؟!
- ببینید آقای آریازند، درسته که حل مشکل زینب از نظر من بی نهایت مهمه، ولی نه اونقدر که بی دلیل خودمو جلوی دیگران خوار و خفیف کنم. من می اومدم سراغ شما، چون دلم نمی خواست بی خود و بی جهت یه دوست خوب رو از دست بدم. باور کنید از نظر من بحثی که بین ما پیش اومده، فقط یه اختلاف سلیقه، یا اختلاف نظر بود. همین!
سیاوش که از خونسردی او کفری شده بود، سری جنباند و همراه پوزخندی به طعنه گفت:
- آره خب، این هم یه حرفیه. هر چند بهتره به جای اختلاف نظر بگیم، اختلاف جبهه.
از گوشه ی چشم نگاه کوتاهی به مهتاب انداخت و این بار جدی تر از قبل ادامه داد:
- در واقع ما دو نفر توی دو جبهه ی متفاوت در مقابل هم قرار داریم. من تو جبهه ی ضد بانوان، چون قانون رو علم کردم و شما هم علیه آقایون، قلم به دست گرفتین. بی ربط نمی گم چون قبل از آشنایی با شما یکی دوتا از مقاله هاتونو خوندم. پس می بینین که در این شرایط، اختلاف سلیقه توجیه مناسبی به نظر نمیاد!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:32 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

مهتاب با نرمش خاص خودش جواب داد:
- دیدین باز دارین اشتباه قضاوت می کنین! من با جبهه ی شما کاری ندارم ولی کاملا مطمئنم جبهه ی منو اشتباه گرفتین، شاید بهتر باشه که بگم هدف من یه جوری زیر مجموعه هدف شماست.
سیاوش که از حرف های او سر در نمی آورد، به فکر فرو رفت. چراغ قرمز به او فرصت داد تا به طرف هم صحبتش بچرخد. با نگاه مشکوکی او را برانداز کرد و با تردید پرسید:
- می شه واضح تر حرف بزنین؟ من منظورتونو نمی فهمم.
- البته. ببینین آقای آریازند، من خودمم کاملا بر علیه زنان می جنگم، ولی فقط با اون تعدادی از خانم ها مبارزه می کنم که عادت کردند به جای مغز، با قلبشون فکر کنند. من با آقایون مشکلی ندارم، آخه اون طفلکی ها چه تقصیری دارن که بعضی از خانم ها به چشم یه بت به اونا نگاه می کنند. باور کنید منم جای اونا بودم، همین طوری خدایی می کردم. ولی من نمی تونم نسبت به این مسائل بی تفاوت باشم و با این افکار پوسیده مبارزه می کنم.
سیاوش با دهان باز به مهتاب خیره مانده بود که از صدای بوق ممتد ماشین های عقبی، دست و پایش را جمع و جور کرد و ماشین را به حرکت درآورد. کمی گذشت تا توانست افکار در هم و برهمش را سامان دهد و این بار با صدایی که انگار برای خودش می گوید، گفت:
- پس شما خطرناکتر از چیزی هستید که من فکر می کردم. در حقیقت نتیجه تلاش شما، از ریشه درآوردن بنیان خانواده هاست.
به مقصد رسیده بودند و مهتاب در حین پیاده شدن با خوشروئی گفت:
- اتفاقا برعکس ظاهرا باز هم منظورمو اشتباه بیان کردم ولی عیب نداره، شاید تو یه فرصت دیگه به بحث مون ادامه دادیم. در هر صورت مطمئن باشید که من همیشه به افکار و عقاید اطرافیانم احترام می ذارم و شما از این قانون مستثنی نیستید.
وارد بیمارستان شده بودند که سیاوش با لحن پر کنایه ای گفت:
- هر چند خیلی قشنگ حرف می زنید ولی نمی دونم چی تو حرفاتونه که آدم می ترسونه!
مهتاب در سکوت به راهش ادامه داد و درست پشت در اتاق زینب، قبل از آن که دستگیره ی در را بچرخاند با ملایمت روبه سیاوش گفت:
- منم نمی دونم چی باعث شده که شما از حرفای من بترسید، ولی شاید بتونم حدس بزنم.
- خب، حدستون چیه؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
- شاید واسه خاطر اینه که من زیادی رُکم، شاید هم به خاطر اینه که از واقعیت های اطرافم فرار نمی کنم، هر چند،... اینا فقط یه حدسه!
حرفش تمام نشده دستگیره ی در را چرخاند و وارد اتاق شد. به این ترتیب سیاوش مهلتی برای اظهار نظر نداشت.
ساعتی بعد شانه به شانه ی هم از اتاق خارج شدند. مهتاب، در خود فرورفته و خاموش، قدم بر میداشت. پیدا بود با خودش درگیر است.
سیاوش به زحمت لبخندش را پنهان کرد و موذیانه گفت:
- دیدین شما هم کاری از پیش نبردین!
مهتاب جوابی نداد و این بار سیاوش با جسارت بیشتری به طعنه گفت:
- به نظرم خیلی دلتون می خواست جای زینب بودید تا دمار از روزگار شوهر بی غیرتش در بیارین!
مهتاب ایستاد و زل زد به چشمهای خندان سیاوش. ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با چهره ای متفکر جواب داد:
- من تلاش خودمو کردم و از کارم راضی هستم چون اینطوری دیگه فکر نمی کنم کوتاهی از من بوده و در نتیجه وجدان درد هم سراغم نمیاد!
دوباره به راه افتاد و همچنان ادامه داد:
- به هر حال این زندگی زینبه و تصمیم نهایی رو باید خودش بگیره، اما من هر کاری بتونم براش می کنم تا لااقل کمی از بار مشکلاتش کم بشه.
- عجب استقامتی! این دفعه چه فکری تو سرتون افتاده؟ خودتون که دیدین، حتی قانون هم نتونست کاری واسه زینب انجام بده، درسته؟
- شاید، ولی مطمئنم کم کم همه چی درست می شه. من کاملا امیدوارم، هم به اصلاح قانون، هم به فکری که تو سرم افتاده.
سیاوش که انگار موجود جدیدی کشف کرده است، با تعجب به او خیره ماند. به ماشین رسیده بودند، ناچار نگاه خیره اش را از او برداشت و در ضمنی که در اتومبیل را باز می کرد با تردید پرسید:
- با یه ناهار موافقین؟
و محکم تر از قبل ادامه داد:
- بدم نمیاد حین صرف ناهار، بفهمم تو سر شما چی می گذره؟
مهتاب نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
- ولی شما می گفتین میونتون با زن جماعت شکرابه!
سیاوش خندید:
- گفتم پروندشونو قبول نمی کنم، نگفتم که باهاشون ناهار هم نمی خورم.
مهتاب به ساعتش نگاه کرد و جواب داد:
- باشه، ولی اول باید به آذر خبر بدم، اگه مشکلی نبود، بیرون ناهار می خوریم.
در محیط دنج و آرام رستوران پشت میز نشسته بودند. مهتاب دستش را ستون چانه اش کرده بود و به میز کناری مات مانده بود که صدای سیاوش را شنید.
- اینم از سفارش غذا، خب حالا تا ناهار و بیارن وقت داریم گپی بزنیم، کجا بودیم؟ آهان قانون و امیدواری شما!
مهتاب بی آنکه در حالت نشستنش تغییری دهد نگاهش را به سمت او چرخاند و لحظه ای براندازش کرد. بعد دوباره به همان میز کناری خیره شد و انگار برای دل خودش حرف می زند گفت:
- بالاخره یه روزی قانون گذارهای ما از نابسامانی و مشکلات جامعه و همینطور از عواقبی که دامن مونو می گیره، می فهمند که باید توی بعضی از قوانین تغییراتی بدن. تغییرات اساسی! ما هم منتظر اون روز می شینیم. هر چند ممکنه سرعت ایجاد این تغییرات به کندی حرکت یه لاک پشت باشه ولی عاقبت از یه جایی شروع میشه، شاید هم شده. اما مهمتر از قانون، خود ما هستیم که باید تا می تونیم، جلوی ظلم و بی عدالتی رو بگیریم. البته نه با زور و قلدری بلکه با درایت و رعایت حقوق انسانهای اطرافمون!
مکثی کرد تا نفسی تازه کند و باز ادامه داد:
- اگه همه ی ما قبول داشته باشیم که خدای بزرگ، همه ی بنده هاشو دوست داره و اونارو با خواسته های یکسان انسانی آفریده، برای بدست آوردن چیزی که شایستگی اونو داریم کوتاهی نمی کنیم. به هر حال حتی برای تفهیم همین مسئله ی ساده هم در سطح جامعه، باید صبر کرد. اونقدر که شاید به عمر من و شما کفاف نده، ولی امیدوارم دست کم به نسل بعد از ما وصال بده.
این بار نفسی عمیق کشید و نگاهش را به سیاوش دوخت و گفت:
- اما در مورد زینب، تنها کاری که به ذهنم می رسه، فراره! درواقع راه دیگه ای براش نمونده.
سیاوش که هنوز از شنیدن حرف های مهتاب گیج بود، با شنیدن جمله ی آخرش دیگر طاقت نیاورد و با تعجب تکرار کرد:
- فرار؟!
- اوهوم، فرار! این بار دیگه نباید بذاریم شوهرش اونو پیدا کنه، وگرنه، همین بازی قدیمی تا ابد تکرار می شه.
- ولی اگه شوهرش بو ببره که پای شما وسطه، می تونه علیه شما شکایت کنه، می تونه به استناد...
مهتاب با خونسردی حرف او را برید.
- اون ماهارو نمی شناسه و از همه مهمتر، ما دوستایی داریم که تو این موارد کمکمون می کنند. آدمایی مثل مادر شما زیاد هستن. باید کاری کنیم که زینب تو این شهر بی در و پیکر گم بشه. زینب از زندگی توقع زیادی نداره، فقط بچشو می خواد و آرامش، اینطوری به هر دوتا می رسه.
پیش خدمت ظرف غذا را روی میز گذاشت و از آن ها دور شد. مهتاب بی رودربایسی، بشقاب غذای خود را پیش کشید. سیاوش هم بی توجه به او در حالی که غرق فکر بود، همان کار را کرد اما هنوز اولین لقمه از گلویش پایین نرفته بود که با تردید گفت:
- هر چی فکر می کنم، استدلال شما قانعم نمی کنه! زینب جوونه و شاید بتونه باز هم ازدواج کنه، ولی با این برنامه ی شما، این زن باید تا آخر عمر در تنهایی وغربت و مثل یه فراری زندگی کنه.
مهتاب همانطور که نوشابه را مزه مزه می کرد، از بالای لیوان نگاهش کرد. لیوان را روی میز گذاشت و سرد و محکم پرسید:
- شما راه بهتری سراغ دارین؟
بعد شانه ای بالا انداخت، چنگالش را با حرص در قطعه گوشتی فرو برد و ادامه داد:
- زینب باید بین غریزه ی مادری و همسری یکی رو انتخاب کنه، مجبوره، قانون مجبورش کرده! شما که بهتر از من این چیزها رو می دونین. از اون گذشته، تا همین یکی دو ساعت پیش، من متهم بودم که چرا می خوام زینب بچشو رها کنه. بالاخره حرف حساب شما چیه؟ پا گذاشتن روی عواطف مادری یا گذشتن از لذت های زندگی و تباه کردن جوونی؟!
سیاوش در حالی که طعنه ی او را ندیده می گرفت پرسید:
- منظورتون اینه که قانون باید بچرو به مادر بده، نه؟ حالا اگه مادره تو زرد از آب در اومد چی، ، اون وقت تکلیف چیه؟
- حرفتون کاملا منطقی ، شاید هم مادر مشکل دار باشه. به هر حال بچه هم به پدر احتیاج داره و هم به مادر، اما اگه قرار باشه فقط یکی از اونهارو داشته باشه، بهتره تحت سرپرستی اونی باشه که صلاحیت بیشتری داره. نه این که به صرف مرد بودن و یدک کشیدن لقب پدری، بچه رو بدن به یه آدم بی مسئولیت و انگل جامعه، که جز توی شناسنامه، از پدر بودن بویی نبرده!
سیاوش که پیدا بود حسابی حرصی و عصبانی است با طعنه پرسید:
- ببینم سرکار خانم فروزنده، شما تو این برنامه ریزی های مدرن و اصولگرایانتون به فکر راهی برای پر کردن چاله ی هزینه های این طور خونواده ها هم بودین؟
مهتاب جواب داد:
- البته که بودم، ولی این مورد اونقدر مهم نیست که جلوی اصلاح رو بگیره، مگه این که کسی فکر کنه هنوز توی عهد شاه و وزوزک زندگی می کنیم که نگران کسب درآمد خانواده های زن سرپرست باشه. به نظر من، کسی مثل زینب به راحتی می تونه روی پای خودش بایسته، چون هم جوونه و پرانرژیه، هم ادعائی نداره و تن به هر کار شرافتمندانه ای که لطمه ای به حیثیتش نزنه، میده. پس با این حساب فقط با کمی همت می تونه هزینه ی یه زندگی ساده و بی تجمل رو تقبل کنه.
سیاوش لجوجانه پرسید:
- به همین سادگی؟!
و مهتاب همراه تبسمی جواب داد:
- از اینم ساده تر، نکنه شما قبول ندارین که نصف جمعیت کشور ما زن هستن؟ اگه قرار باشه همه ی این جمعیت فقط بخورن و منتظر کسب درآمد آقایون شون باشند که باید فاتحه ی این مملکت رو خوند!
سیاوش با صورتی کاملا برافروخته سرش را به زیر انداخت و بدون سوال و جواب اضافه ای، تظاهر به خوردن غذای سرد و از دهن افتاده اش کرد و تا هنگامی که ماشینش را جلوی خانه ی مهتاب متوقف می کرد، به سکوت سرد و سنگین خود با سماجت ادامه داد. اما عاقبت زمانی که مهتاب عزم پیاده شدن کرد، بی آنکه به طرف او سربگرداند با لحنی سرد و خشن گفت:
- خانم فروزنده!
- بله؟
- دلتون می خواد نظر منو در مورد خودتون بدونید؟
- خوشحال می شم.
- البته بهتر بود می گفتم، دلتون می خواد دو تا پیشنهاد کارآمد و مفید از این بنده ی حقیر بپذیرید؟!
مهتاب که از سکوت ممتد و پس از آن، لحن حرف زدن پر طعنه ی او مشکوک شده بود با تردید جواب داد:
- خواهش می کنم، بفرمائید، گوش می کنم.
سیاوش با کلماتی جویده و پر تاکید گفت:
- اول اینکه به عقیده ی بنده بد نیست اگه شما تجدید نظری در انتخاب شغل تون بفرمائید، یعنی جای حرفه ی شریف خبرنگاری، وکالت مجلس برای شما برازنده تر به نظر میاد و دوم اینکه بهتره هرگز به فکر ازدواج و تشکیل زندگی مشترک نیفتید.
مهتاب حیرت زده نگاه خیره اش را به نیمرخ سرد و بی روح او دوخت در حالی که صورتش به شدت بی رنگ شده بود، به زحمت و با صدایی کوتاه و ناتوان پرسید:
- می تونم دلیل این پیشنهاد ارزنده ی شمارو بدونم؟
- در مورد اولی یا دومی؟
- همون دومی رو بگید کفایت می کنه.
سیاوش با چهره ای به ظاهر خونسرد اما لحنی متفاوت با صدای متین و کنترل شده ی همیشگی اش جواب داد:
- چون به نظر من، متاسفانه یا خوشبختانه شما دارای نیروی خارق العاده ای هستید که به راحتی و ظرف کوتاه ترین زمان ممکن، می تونید از یه مرد آرام، خونسرد و سر به راه، یک انسان سرکش، عصبی و عصیان زده بسازید. در نتیجه به صلاح شما نیست که مجبور باشید همه ی عمر با یه همچین موجود خطرناکی زندگی کنید.
سری تکان داد و این بار با ملایمت بیشتری ادامه داد:
- باور کنید این پیشنهاد کاملا در جهت منافع شماست.
مهتاب که تازه پی به منظور او برده بود بر حیرتش غلبه کرد
به زور لبخندی زد و در حالی که از ماشین پیاده می شد جواب داد:
- از راهنمائیتون بی نهایت ممنونم. ولی نمی تونم قولی در این مورد بدم!
در ماشین را به آرامی بست و از شیشه ی آن سرش را کمی داخل برد و با صدائی نجوا گونه، انگار بخواهد رازی را فاش کند ادامه داد:
- آخه می دونید، ین مطلبی که شما به اون اشاره کردید، یه جورایی آدمو تحریک می کنه که بفهمه نظر شما تا چه حد می تونه صحت داشته باشه! در هر صورت از اینکه منو تا خونه رسوندین ممنونم و باید بگم که ناهار دلچسب و بی نظیری بود. به خصوص که کنار دوست خوب و آینده نگری مثل شما صرف شد. روزتون به خیر و خوشی، جناب آریازند!
مرد جوان درست مانند مجسمه ای سنگی پشت فرمان نشسته بود و از پشت سر، به مهتاب که در نهایت آرامش وارد خانه اش می شد، خیره نگاه می کرد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  10:33 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

مهتاب تازه پا به حیاط گذاشته بود که صدای آذر را شنید:
- معلوم هست کجا می پری؟ منو بگو که فکر می کردم داره جنگ جهانی سوم راه میوفته، ظاهرا قرار داد صلح هم امضا شده و ما خبر نداریم! خوش گذشت؟
- سلام آذر جون، چی واسه خودت تند تند به هم می بافی؟ اگه منظورت آریازند، باید بگم دلت خوشه ها!
کیفش را آویزون کرد به جا رختی و همانطور که هنوز چهره اش زیر مقنعه پنهان بود ادامه داد:
- هر وقت با این مرد هستم، انگار نکیر و منکر اومدن سراغم.
مقنعه را هم آویزان کرد وباز ادامه داد:
- گاهی هم یاد مبصرهای جیغ جیغوی مدرسه تون می افتم که همیشه واسم تعریف می کردی. یادته می گفتی خودا رو بنده نبودن و دائم داشتند اسم بچه های بد رو توی دفترشون می نوشتند و یه عالم علامت ضبدر جلو اسماشون ردیف می کردن؟
آذر خندید. مهتاب که دل پری داشت، خودش را انداخت روی مبل، سیبی برداشت، گازی به آن زد و با دهان پر ادامه داد:
- به من می گه باید وکیل مجلس بشم، یکی نیست به خودش بگه، مرد حسابی تو چی می گی دیگه! به نظر من دستش می رسید نسل هر چی زنه از روی زمین برمی داشت.
آذر باز هم خندید، کنار مبل روی زمین نشست، دست مهتاب را به دست گرفت و با ملایمت گفت:
- تو چته مهتاب؟ مثل اینکه حسابی حالت رو گرفته! خب اگه نمی تونی باهاش کنار بیای، ولش کن. واسه زینب که نتونست کاری بکنه، پس واسه چی دنبالش راه افتادی؟ قحطی وکیل که تو مملکت نیومده!
- کی حال منو گرفته. آریازند؟!
شانه ای بالا انداخت، گاز دیگری به سیبی که در دست داشت زد و بار با دهان پر ادامه داد:
- نه بابا، این طوریا هم نیست. خودت که می دونی، پوست من با پوست کرگدن چندان فرقی نداره. راستش از کل کل کردن با اون خوشم میاد. آدم اصلا حوصلش سر نمی ره. از اون گذشته آدم به درد بخوریه، همیشه یه عالمه پرونده تو دستشه که جون میده واسه مطالب داغ و ژورنالیستی! اما خب، تا بیام تو راهش بیارم، موهام رنگ دندونام شده. احتمالا تو زندگی خصوصیش از یه زن رودستی یا ضربه ای خورده که براش گرون تموم شده، واسه همین یه لنگه پا ایستاده که زنا موجودات عجیب الخلقه ای هستند که باید دودمانشونو به باد داد. به هر حال کار کردن با اون سخته ولی خالی از هیجان نیست، آخه بیشترش هارت و پورت بی خوده، تو دلش هیچی نیست.
بعد نگاه مهربانی به آذر کرد و گفت:
- اصلا آریازند و ولش کن، بهتره بریم سر حرفهای خودمون. ببینم، بالاخره نگفتی، به حاج خانوم چی جواب بدم؟
آذر می خواست از جایش بلند شود که مهتاب شانه اش را چسبید و مانع از رفتنش شد.
- چیه؟ مگه من چی گفتم که داری می ری؟ آذر جون، عزیزم، بالاخره باید جواب مردم رو داد یا نه؟ آخه اینطور که نمیشه. الان یه هفتس که حاج خانوم وقت و بی وقت بهم تلفن می زنه یا سر راهمو می گیره و جواب می خواد. مردم که مسخره ی ما نیستن، از اون گذشته، همسایه هستیم، زشته به خدا!
آذر دست مهتاب را پس زد و همان طور که بلند می شد با تندی جواب داد:
- من چه می دونم! اصلا بگو نه، خوبه؟
- اِ! آخه واسه چی بگم نه، عب و ایراد پسره چیه؟ از نظر من که علی خیلی هم پسر خوبیه، حالا تو چرا مس مس می کنی و بازی در میاری، ا...اعلم! ببین عزیزم، بالاخره، دختر باید شوهر کنه و بره سر خونه و زندگی خودش، حالا چه بهتر که طرفش هم یه آدم حسابی باشه، هان؟
آذر پوزخندی زد و به طعنه گفت:
- جدا؟ خوب شد گفتی! خانوم خانوما رو باش، عین خانم بزرگا نصیحت می کنه! ببینم، اصلا تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟ اگه دختر باید شوهر کنه، واسه چی خودت شوهر نمی کنی؟ نکنه تازگیا تغییر جنسیت دادی و ما خبر نداریم. همین خود سر کار خانوم، هفته ای یه خواستگار پرو پا قرص و رد می کنی، اون وقت منو ضعیف گیر آوردی؟!
مهتاب سری تکان داد و با مهربانی گفت:
- آذر! تو چرا پرت و پلا می گی؟ اولا که اجازه ی من دست بابامه، دوما...
آذر میان حرفش پرید و گفت:
- کدوم بابا؟ هالو گیر آوردی! این حرفارو واسه یکی بگو که خبر نداشته باشه. تو با اون زبون درازت مار رو، از تو لونش می کشی بیرون، اون وقت حریف بابای بدبخت که دوتا قاره اون طرف تر، تو خونه اش نشسته نمی شی؟ به حق حرفای نشنیده!
مهتاب که از ادا اطوارهای آذر خنده اش گرفته بود، لبخند زنان جواب داد:
- آذر خانوم، تو خودت خوب می دونی که من فقط می تونم یه مدتی اونو بازی بدم، اما بالاخره این واسه یه مدت کار سازه، بعد از اون همچین موی دماغم بشه که دمار از روزگارم در بیاره! پس اینجورام نیست که تو فکر می کنی. تازه، من از اولش تکلیف خودمو روشن کردمو گفتم که حالا حالا ها خیال ازدواج ندارم، اما تو چی؟ حالا بگذرم که هر دفعه خواستگار میاد چقدر پول میوه و شیرینی می دیم و آب و جارو می کنیم، ولی لااقل باید حساب اون بدبختایی رو هم بکنم که بهر امید، پا توی این خونه می ذارن. ببین آذر، اگه قصدت ازدواجه، خوب باید از راهش وارد بشی. این نمیشه که مثل گربه با دست پس بزنی، با پا پیش بکشی! حرف من اینه که اگه شوهر کردنی هستی، چرا معطلی، پسر به این خوبی چشه که هی دست به سرش می کنی؟ من که می دونم تو هم گلوت پیشش گیر کرده. البته از حق نگذریم، به چشم برادری، هم خوش قیافس و هم آدم حسابیه. خودت که دیدی، من حسابی در مورد اون تحقیق کردم، هم تو محل کارش، هم تو دانشگاه، همه تعریفشو می کردن. خونوادش هم که آدمای نجیب و با اصالتی هستن، پس دیگه حرف حسابت چیه؟
آذر با سری افتاده به طرف مهتاب برگشت، دستش را به نرمی دور او حلقه کرد و همانطور که صورتش را به صورت او چسبانده بود جواب داد:
- درد من این چیزا نیست. می دونم درست می گی، علی خیلی خوبه، منم از اون خوشم میاد. دوست دارم ازدواج کنم چون عمریه که آرزوی داشتن یه خونواده ی درست و حسابی به دلم مونده، اما می ترسم. تا می خوام تصمیم آخر و بگیرم، دست و پام می لرزه. می ترسم بعد ها راه و بی راه توی سرم بزنند که بی چاره، تو یه بچه پرورشگاهی بودی، صاحب و سالاری نداشتی و همینطوری از راه رضای خدا بزرگ شدی و این مسئله مثل یه چماغ بشه تو سرم. وحشتم از اینه که یه روز مثلا بفهمم بابام یه قاچاقچی بوده و مادرم یه زن معتاد زندونی. این چیزا همیشه کابوس زندگیم بوده و نمی ذاره درست تصمیم بگیرم!
مهتاب دستش را لابه لای موهای نرم آذر چرخاند و همراه با نوازشی ملایم و مهربان گفت:
- همه ی حرفات درسته. نمی گم نه، حتی نمی گم فراموش کن که کی بودی و کجا بزرگ شدی. اما اینو بدون که همه ی آدما گذشته ای دارند و در کنارش آینده ای که از هیچ کدومش نمی تونن فرار کنن. ببینم تو به نصیب و قسمت اعتقاد داری؟...... من نمی دونم، واقعا نمی دونم، گاهی فکر می کنم همه چیز دست خودمونه،ولی یه وقتایی می بینم هر کاری کنیم نمی تونیم از اون چیزی که تو پیشونی مون نوشته شده فرار کنیم.
نفسی تازه کرد و سر آذر را که به شانه ی او تکیه داده بود از خود جدا کرد و به چشم های خیس و نم دارش خیره شد.
- ببین عزیزم، تو خودت شاهد بودی که من مثل یه برادر یا حتی یه پدر وسواسی، در رابطه با این پسر و خونوادش تحقیق و پرس و جو کردم. با پسره حرف زدم و هزارتا خط و نشون براش کشیدم، اما همه ی اینها باز هم یه اگه داره! اگه خدا بخواد تو خوشبخت می شی. چون هیچکس نمی تونه با خواست خدا بجنگه. پس از این جا به بعد رو بذار به عهده ی خدا و به اون توکل کن. توکل کن آذر.
آذر با چشمانی اشک آلود زمزمه کرد:
- فرض که همه ی حرفات درست باشه، پس تورو چی کار کنم، من که نمی تونم تو رو تنها بذارم، نمی تونم از تو جدا بشم.
- لوس نشو آذر! چی خیال کردی، مگه من دنبال دوماد سر خونه می گردم! این حرفارو بریز دور دختر! راستشو بخوای، اگه تورو شوهر بدم تازه می تونم یه نفس راحت بکشم. خودت که می دونی، من کارام حساب و کتاب نداره، یهو دیدی بابام دوتا پاهاشو کرد توی یه کفش که باید برگردی. هیچ فکر کردی بعد اون وقت تکلیف تو چی می شه؟!
بعد خندان اضافه کرد:
- فعلا تو شوهر کن، یهو دیدی منم به هوس افتادم شوهر کنم! اِ! چرا می خندی؟ شنیدم یه سایت جدید باز شده که می تونی از طریق اینترنت شوهر دلخواه تو پیدا کنی. اگه دیدم قافیه تنگه، سری به اون سایت می زنم و یه درخواست می دم. مثلا می گم، به یه فقره شوهر فوری و فوتی نیازمندیم که حدالمقدور، خوش قیافه و زن ذلیل باشه، چطوره؟
- خدا بگم چی کارت نکنه مهتاب که اینقدر پرت و پلا نگی! شد یه بار منو تو حرف درست و حسابی بزنیم و تو مسخره بازی در نیاری؟ همیشه یه کاری می کنی که آدم به کل فرامش کنه بحث سر چی بوده!
مهتاب چشمکی زد و سرحال و خندان جواب داد:
- حالا نمی خواد مظلوم نمائی کنی، غلط نکنم از این پیشنهاد آخرم، اِی بگی نگی بدت نیومده. ببین اگه بخوای می تونم تو سایت واسه تو هم دنبال شوهر بگردم. یه وقت تعارف نکنی ها! البته واسه تو اضافه می کنم ((لطفا در مورد مسائل مالی، دقت لازم مبذول شود، چون آذر خانم با آدم بی پول و گدا کنار نمی آید. آخه طفلکی به اندازه ی کافی از دست مهتاب فروزنده خون دل خورده و دیگه طاقت آدم بی پول رو نداره))
آذر نیشگونی از گونه ی مهتاب گرفت و گفت:
- خدا نکشدت که اینقدر زبون بازی!
- منظورت اینه که با سایت شوهر یابی کاری نداری، هان؟ پس تمومه، می ریم سراغ حاج خانوم خودمون و علی آقا که دست به نقدترن، منم که از اول همینو می گفتم، تو هی ناز می کردی!
حرفش تمام نشده به سمت تلفن رفت و با لبخند گوشی تلفن را به دست گرفت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:17 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

ظرف یک ماه همه چیز تمام شد. صحبت های اولیه و نامزدی در جمعی کوچک و صمیمی برگزار شد و طی مراسمی ساده، علی و آذر به عقد هم درآمدند. مهتاب، علاوه بر سرو سامان دادن به زندگی زینب، بار مسئولیت کارهای آذر را هم به دوش می کشید. او نقش تمام فامیل و خانواده ی نداشته ی آذر را برعهده داشت، نمی توانست نسبت به او بی تفاوت باشد و پشتش را خالی کند. درست بعد از مراسم عقد کنان، به فکر تهیه ی جهزیه ی آذر افتاد و بی سرو صدا این کار را هم به مسئولیت های قبلی اش اضافه کرد
آن روز هم مثل روزهای دیگر، پشت رایانه نشسته بود و گزارشی را تهیه می کرد که تلفن زنگ زد و چند دقیقه بعد صدای آذر را شنید:
- مهتاب! تلفن.
- کیه؟
- حاج خانم یوسفی. گوشی رو بردار، من قطع می کنم.
- باشه، برداشتم. سلام حاج خانوم!
- سلام به روی ماهت، چطوری ناز دختر، خوبی مادر؟
-به مرحمت شما، خیلی ممنون، شما چطورین با زحمت های ما؟
- منم خوبم دخترم. ببینم از کدوم زحمت حرف می زنی! ماشاا... خودت به اندازه ی کافی زبر و رنگ هستی. حالا راه رضای خدا، یه وقتایی هم کاری دست من میدی که اون دنیا دست خالی نباشم. خانوم خانوما، حالی از ما نمی پرسی، نکنه با من قهر کردی؟
- اختیار دارین حاج خانوم، این چه حرفیه! البته حق دارین از دست من دلخور باشین، ولی به خدا یه ماهه که دستم بند مراسم آذر جونه، اینه که وقت نکردم یه زنگی بزنم خدمت شما و حال و احوال بکنم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.
- عیبی نداره مادر، خودم می دونم سرت شلوغ بوده، خوب دختر شوهر دادن که به این آسونی ها نیست. تو هم که ماشاا... یه سر داری و هزار سودا. بگذریم، اول از همه زنگ زدم به آذر جون تبریک بگم و در ضمن عذر خواهی کنم که نتونستم برای مراسم عقدش بیام. حقیقتش سخت مریض بودم. هم خودم، هم سیاوش، اگه نه لااقل جای خودم می گفتم که اون بیاد. ولی متاسفانه سیاوش هم چند روزی افتاده بود توخونه، چه می دونم، می گفتند آنفولانزای افغانی گرفتیم. به آذر جونم گفتم، یه وقت خدا نکرده فکر نکنه خواستم کوتاهی کنم، به خدا خیلی دوست داشتم بیام، ولی انگار قسمت نبوده.
مهتاب با مهربانی پرسید:
- حالا بهتر شدین؟ انگار صداتون هنوز گرفته!
- نه دیگه، خدارو شکر خوب شدم، فقط هنوز صدام یه کم گرفته و سینم خس خس می کنه.
- انشاا... که زودتر خوب بشین، از قول من، از جناب آریازند هم احوالپرسی کنین. در ضمن راجع به نیومدنتون برای مراسم آذر هم باید بگم، این حرفا رو واسه کسی بگید که شما رو نشناسه، ما که خدمت شما ارادت داریم.
- نظر لطفته عزیزم. گوش کن مهتاب جون، امروز به دو منظور باهات تماس گرفتم، اول واسه خاطر آذر جون ولی غیر از اون با خودت هم یه کاری داشتم. در واقع می خوام یه خواهشی ازت بکنم.
- اختیار دارین، شما امر بفرمایین.
- خدا حفظت کنه مادر، حقیقتش می خوام اگه یه سر می تونی بیای خونه ی ما، البته هر چه زودتر بهتر، مثلا همین امشب. آخه باید حضوری ببینمت.
- حتما، به روی چشم.
- چشمت بی بلا، ایشاا... سفید بخت بشی مادر. در ضمن آذر جونو هم با خودت بیار، واسه شام منتظرتون هستم. ولی مهمونی پا گشاش باشه واسه یه وقت مناسب تر!
- آخه اینطوری که مزاحمته!
- نه مادر، مگه می خوام دیگی بالا و پایین بذارم، سیاوش و می فرستم چهارتا سیخ چلوکباب بگیره، دور هم بخوریم.
- چشم مزاحم می شم، البته خودم تنها، آخه امشب آذر خونه ی خواهر شوهرش دعوته.
- ای وای، نکنه تو هم دعوت داشتی؟
- والاه، دعوت که بودم، ولی مطمئنم کار شما واجبه که خواستید بیام خدمتتون. نگران نباشید، عذر خواهی می کنم و نمیرم.
- دستت درد نکنه، آره راستشو بخوای کار واجبی باهات دارم. خب، آدرس که داری؟
- بله دارم. قبلا یه بار شمارو دم خونتون پیاده کردم، یه چیزهایی یادمه.
- فقط زودتر بیا، یه وقت دیدی حرفامون طول کشید.
- چشم، سعیمو می کنم.
- پس منتظرتم.
دو ساعت بعد زنگ خانه ی آریازند را فشرد و پس از چند لحظه، بی آنکه کسی پشت آیفون سوالی بپرسد، در باز شد. مهتاب در دل گفت: ((حتما آیفون تصویری دارند.)) وارد حیاط شد و زیر لب زمزمه کرد:
- اینجا که خونه نیست، کاخه!
بی اختیار نگاهش به سرو لباس خودش کشیده شد و در دل نالید: (( نشد یه بار مثل آدم بیام مهمونی! کاش یه لباس بهتر پوشیده بودم. یهو دیدی چهار نفر غریبه اینجا باشن. این قیافه ی کارگری منو ببیند که سنکپ می کنند!))
هنوز داشت با خودش کلنجار می رفت که چشمش افتاد به خانم یوسفی که تا جلوی عمارت به پیشوازش آمده بود. از همانجا دستی برای او تکان داد و با صدای بلند گفت:
- سلام، ببخشید که مثل همیشه بدقول از آب دراومدم.
از دو پله ی کوتاه به سرعت بالا رفت و صورت مهربان میزبانش را بوسید.
- سلام عزیزم، خوش اومدی، عیبی نداره. می دونم گرفتاری، بیا تو، بیا تو دخترم.
- در هر حال شرمنده، چند روزه درگیر یه گزارش هستم که حسابی وقتمو گرفته، باید اونو تموم می کردم بعد میومدم.
وارد خانه شده بودند که توجهش به تزئینات و اثاثیه ی گران قیمت و لوکس خانه جلب شد، این بود که لبخندی زد و گفت:
- به به! چه خونه ی قشنگی، نمی دونستم که شما هم اینقدر خوش سلیقه هستین.
- چشمات قشنگ می بینه عزیزم. همش سلیقه ی سیاوشه، خیلی به این چیزها مقیده. بشین، بشین تا یه چیزی برات بیارم تا بخوری.
- نه تورو خدا، تعارف نکنین، من که واسه ی خوردن و پذیرایی نیومدم این جا! بیاین این جا پهلوی من بشینین و بگین چی شده، حتما کار مهمیه درسته؟
قیافه ی خانم یوسفی در هم رفت، آهی کشید و با صدای گرفته ای گفت:
- آره مهتاب جون، باید با هم حرف بزنیم ولی چند دقیقه صبر کن الان برمی گردم، حالا تا شب وقت داریم.
- پس اجازه بدین کمکتون کنم.
- چه کمکی! کاری نمی خوام بکنم. دو تا فنجون چای که دیگه این حرفارو نداره، ولی اگه دوست داری بیا تو آشپزخونه تنها نمونی. راستش می خوام راجع به زینب باهات مشورت کنم.
مهتاب به کابینت تکیه داد و همانطور که دکمه های پالتویش را باز می کرد متعجب پرسید:
- زینب؟! پس موضوع مربوط به اونه، آره؟
خانم یوسفی سری تکان داد و گفت:
- متاسفانه همین طوره.
فنجان های چای را گذاشت توی سینی، داشت سینی را بلند می کرد که مهتاب دستش را گرفت.
- همین جا خوبه حاج خانم.
روی یکی از صندلی های آشپزخانه نشست، زل زد به چشم های خانم یوسفی و نگران پرسید:
- باز چی شده؟
- راستش خبر خوبی نیست. متاسفانه باز شوهره جای اونو پیدا کرده، نمی دونم چطوری اینارو پیدا می کنه! حدس می زنم براشون جاسوس گذاشته، بعد هم تهدیدش کرده که اگه یه بار دیگه بدون خبر به اون، جابه جا بشه، بچه رو ازش می گیره و دیگه نمی ذاره ببیندش.
مهتاب پیشانی اش را به دستش تکیه داد و نالید:
- آخه از کجا، یعنی چطوری پیداشون می کنه. فکر می کردم پپه تر از این حرفا باشه، ولی انگار اشتباه می کردم!
همان وقت صدای سیاوش در آشپزخانه پیچید:
- عرض ادب خدمت خانمای محترم.
و با نیشخندی ادامه داد:
- مادر جون پیشرفت کردین، تازگی تو آشپزخونه از مهموناتون پذیرایی می کنید!
مهتاب از جایش نیم خیز شد و سلام کرد، اما خانم یوسفی بی آنکه از جایش تکان بخورد، جواب سلام او را داد و گفت:
- مهتاب جون خودش دوست داشته اینجا بشینیم. ببینم، زینب و آوردی؟!
- طبق فرمایش سرکار علیه، الان هم تو پذیرایی نشسته. بهتره شما هم بیاین بیرون که غریبی نکنه.
مهتاب به سرعت از جایش پرید و راست و مستقیم به صوت سیاوش خیره شد و هراسان پرسید:
- باز کتک خورده؟
چهره سیاوش در هم رفت و با تردید جواب داد:
- درست نمی دونم، فکر کردم شاید از من خجالت بکشه، اینه که در این مورد چیزی نپرسیدم. بهتره خودتون برین ببینی اوضاش چطوره، من که چیزی نفهمیدم.
مهتاب تند از کنار او گذشت و سیاوش رو به مادرش گفت:
- شما هم برین، من چای میارم.
مهتاب با دید زینب جلو دوید و کنار پای او روی زمین نشست. زن جوان در چادر کهنه و رنگ و رو رفته اش مچاله شده و معذب، روی لبه ی مبل نشسته بود. مهتاب با دلسوزی پرسید:
- زینب جون، باز چی شده عزیزم؟ وای، چرا گریه می کنی؟ نگاه کن این طفل معصوم رو هم گریه انداختی. بدش به من ببینم.
با این حرف بچه را از آغوش زن جوان جدا کرد و محکم به بغل گرفت. لرزش شانه های نحیف زینب، خبر از گریه ی غریبانه ی او داشت که آرام و بی صدا بر مظلومیت خود و کودک بی گناهش مویه سر داده بود. به جای زینب، دختر کوچکش چنان شیون و فغانی راه انداخته بود که صدا به صدا نمی رسید. مهتاب همانطور که بچه را به سینه اش فشرده بود، تند تند این پا و آن پا می شد، به پشت او می زد و با ملایمت زیر گوش او نجوا می کرد. خانم یوسفی هم با لحن مادرانه ای زینب را به باد ملامت گرفته بود:
- ای وای، ببین چه اشک وآهی راه انداخته! چی شده زن، مگه دنیا به آخر رسیده؟ ببین بچه ات رو هم گریه انداختی. هیس!! بسه دیگه، آروم باش مادر، گریه نکن تا ببینم چی کار میشه برات کرد.
حرفش تمام نشده کلمات بریده بریده ی زینب با صدای ضعیفی به گوششان رسید:
- گریه نکنم، چی کار کنم خانم جان! دیگه کارد به استخونم رسیده. از دیشب تا حالا این بچه آروم نگرفته، هر کاری می کنم شیر نمی خوره؟
- خوب معلومه که نمی خوره، حتما از ترس قهره کردی، شیرت تلخ شده. همون بهتر که شیر قهره نخوره. طفلی زبون که نداره، از گرسنگی گریه می کنه، شیشه همراهت هست؟
- بله خانم جان.
از زیر چادر، کیف دستی اش را زیر و رو کرد وبا دستی لرزان، شیشه شیر را در آورد. خانم یوسفی، شیشه را از دست او گرفت و صدا زد:
- سیاوش! بیا مادر، یکم قنداغ تو این شیشه درست کن، بیار.
سیاوش با چشمانی گرد، پرسید:
- من؟ قنداغ! چطوری درست کنم؟
مهتاب در حالی که بچه را به سینه می فشرد گفت:
- من بهتون می گم چی کار کنین.
سیاوش با دقت به توضیحات مهتاب عمل کرد و بالاخره طبق گفته ی مهتاب شیشه را زیر آب سرد خنک می کرد که صدای مهتاب را شنید:
- تو رو خدا عجله کنید طفلکی هنجرش پاره شد!
سیاوش زیر لب غرید:
- گوش ما هم همینطور!
- ببخشید. چی گفتین؟
- هیچی، گفتم چشم، اطاعت.
چند دقیقه بعد گفت:
- فکر کنم دیگه داغ نیست. خوبه؟
- ممنون.
مهتاب شیشه را به سرعت قاپید و آن را به دهان بچه که صدایش گرفته بود، چپاند و زیر لب زمزمه کرد:
- هیس! کوچولوی بی گناه، بخور عزیزم، بخور.
و در حالی که اشک در چشم هایش حلقه زده بود ادامه داد:
- آخی، طفل معصوم چقدر گرسنه بود!
- خدارو شکر، ما هم از شر شیونش خلاص شدیم. اوه، اوه نیم وجب بچه، چه سرو صدایی راه انداخته بود، نیم ساعته بی وقفه داره ونگ ونگ می کنه.
مهتاب، مژه های سنگین از اشکش را بلند کرد و با شماتت به سیاوش خیره شد و گفت:
- آقای آریازند! دلتون می آد این حرفا بزنین؟ اگه شما جای این بچه بودین که الان عربده هاتون گوش فلک رو کر کرده بود. بینوا از گرسنگی جون تو تنش نیست.
این را گفت و با قهر از آشپزخانه بیرون رفت.
سیاوش صورتش را کمی خاراند و زیر لب اعتراض کرد:
- مگه من چی گفتم؟!
و این بار آهسته تر از قبل زمزمه کرد:
- بی مروت چه نگاهی داره، انگار تو چشاش سگ بستن!
دستی به سرش کشید و لحظه ای بعد، بی اراده پشت سر مهتاب از آشپزخانه خارج شد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:18 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

خانم یوسفی که تازه زینب را آرام کرده بود گفت:
- بفرما خانوم، دیدی بی خودی ترسیدی؟ ایناها نگاه کن چطوری داره مک می زنه، از گرسنگی این طوری هوار هوار راه انداخته بود. الان که شکمش سیر بشه، عین یه بره ی بی زبون راحت و آروم می خوابه.
و روبه مهتاب که همانطور سر و پا شیشه را در دهان بچه نگه داشته بود گفت:
- بچه اگه سالم نباشه، اینطوری گریه نمی کنه، اونطوری بود دلواپسی داشت. آخه...
چشمش به مهتاب افتاد و حرفش را برید و گفت:
- هی دختر جون، تو چته، چرا اینقدر رنگت پریده؟ بشین، بشین رو مبل ببینم؟... نگاش کن! رنگش عین میت شده!
- ببخشید حاج خانم، دیدم بچه داره از گریه ریسه می ره، ترسیدم یهو تو بغلم...
- نترس مادر! آدمیزاد جون سخت تر از این حرفاست. تازه، قدیمی تر ها می گفتن دخترها سخت جون تر از پسران.
و غمگین اضافه کرد:
- هر چند من قبول ندارم، ولی خوب اینطوری شنیدم.
بعد تبسمی تلخ روی لب هایش نشست و در حالی که سعی می کرد لحن حرف زدنش عوض نشود، روبه زینب گفت:
- راستی زینب جون می دونی چقدر دخترتو دوست دارم؟
با دست گونه ی دخترک را نوازش داد و غرق فکر زیر لب زمزمه کرد:
- مریم، مریم کوچولوی قندی، اسمش هم مثل خودش شیرینه. نگاش کنید، تا شکمش سیر شده، عین یه عروسک خوابید.
بعد پلک هایش را روی هم گذاشت و همراه آهی نجوا کرد:
- خداحفظش کنه، ایشاا... هر جا هست در پناه خدا باشه.
زینب سر به زیر و شرمگین گفت:
- کنیزتونه خانم جون. از دعای خبر شما و صدقه سری شماهاست که تا امروز جون سالم به در برده.
- سلامت باشی زینب جون، ولی یادت باشه اگه زنده است به خواست اونیه که اون بالاست! خب، حالا که بچه آروم خوابیده، می تونیم راحت حرفامونو بزنیم. بیاین بچه ها، سیاوش بیا بشین، مهتاب یکم بیا جلوتر.
زینب با خجالت گفت:
- بچه رو بدین به من خانم مهتاب خسته شدید.
- نه نه، می ترسم جا به جا کنیم بیدار بشه، تو راحت باش. اول یه چیزی بذار تو دهنت جون بگیری، بعد حرف بزن.
و سیاوش تازه به صرافت افتاد که قرار بود از آن ها پذیرایی کند.
- آخ آخ، حواس منو باش، مثلا قرار بود چایی بیارم.
چند دقیقه بعد همه دور هم نشسته و با دقت به حرف های زینب گوش سپرده بودند. او هر لحظه چیزی می گفت و مدام از این شاخه به آن شاخه می پرید، در حالی که دم به دم بغض خفه ای در گلویش می شکست یا آهی سنگین و درد ناک از سینه اش بیرون می داد.
- والا چی بگم! من که تا حالا از این مرد مردونگی ندیدم! زندگی مارو سیاه کرده، فکر می کردم دیگه از دستش خلاص شدیم، اما باز هم ناغافل سرو کله اش پیدا شد.
آهی کشید و با صدای لرزانی ادامه داد:
- دیروز پیش از ظهر چادرمو سر کردم برم بیرون، اما هنوز پام به کوچه نرسیده بود یه چیزی خورد تخته سینم، طوری پرت شدم عقب که محکم خوردم تودر. نزدیک بود بچه ام از دستم بیوفته. می خواستم برم بیرون که براش شیشه بخرم. همین شیشه رو می گم. آخه شیر کم شده. طفلی همیشه گرسنه می مونه. گفتم بلکه با قنداغ و چای شیرین شکمشو سیر کنم. مرتیکه ی بی شرف از همه ی کارو بارمون تو این مدت خبر داشت. بهم گفت: ((به خیالت نمی دونم یه سری آدم کله گنده ی خر پول هواتو دارن و بردنت بیمارستان بالا شهر خوابوندنت؟ بد بخت، تو هر جا بری پیدات می کنم. من مثل سایه دنبالتم. فکر کردی می ذارم به همین راحتی از دستم در بری!)) مثل همیشه بی چاک و دهن بود. چشماشو خون گرفته بود. از ترس به تته پته افتاده بودم. برگشتم تو خونه و همونجا در در ولو شدم و زمین. می ترسیدم بچه از دستم بیوفته، آخه دست و پام بدجوری می لرزید، انگار فنر سوار شده بودم. می گفت باید باهاش همدستی کنم، وقتی دید حاضر نیستم شمارو سر کیسه کنم عصبانی شد و فریاد کشید: ((پتیاره، با من لجبازی می کنی؟ نشونت می دم!)) اوندر محکم با پشت دست کوبوند تو صورتم که...
یکدفعه ساکت شد، زیر گریه زد و صورتش را برگرداند به طرف آن ها. گونه اش را نشان داد. کبود شده بود، گوشه ی لبش را شکافته بود. بعد اشک ریزان کبودی صورتش را با کناره ی روسری اش پوشاند و ادامه داد:
- می گفت: ((اگه تو سوراخ موش قایم بشی، پیدات می کنم، نکنه فکر کردی این بچه رو از خونه ی بابات آوردی؟ یادت که نرفته این توله سگ، بچه منه، هان؟)) گفتم: ((اگه بچه تو پس چرا خرجیش رو نمی دی، چطور راضی به مرگش شدی؟ آخه بی انصاف، اگه اون دفعه این آدمای خوب نبودن که هرداتامون هفتا کفن پوسونده بودیم.)) یهو کر کر خندید و با چشمای دریده گفت: (( به جهنم! دوتا مفت خور بی خاصیت کمتر، فکر کردی از مردن شما دوتا ککم می گزه؟ دیگی که واسه من نجوشه، می خوام سر سگ توش بجوشه. حالا هم گوشاتو خوب باز کن ببین چی میگم! باید واسه من پول تهیه کنی، خودم راهشو نشونت می دم.)) همون وقت سیگارشو روشن کرد و چوب کربیتی که تازه خاموش کرده بود رو گذاشت کنار گردن بچم. مریم چنان جیغی زد، انگار مار نیشش زده بود. طفلکم یه بند جیغ می کشید و اشک می ریخت. به جاش اون بی ناموس وحشی بلند می خندید، درست عین دیوونه ها!
زینب لحظه ای ساکت شد، آهی کشید و آهسته از روی مبل به زمین سر خورد، روی زانو خودش را به طرف مهتاب کشید و زیر گردن دخترک را که در آغوش مهتاب به خواب رفته بود نشان داد و نالید:
- می بینین چه بلایی سر دخترکم آورده؟!
و با صدای بلند بنای گریه را گذاشت و زیر لب نجوا کنان نالید:
- الهی دستت ساطوری بشه نامرد از خدا بی خبر!
سیاوش که از حرف ها و ناله های زن بی چاره کلافه و بی طاقت شده بود، به بهانه ای از آنها دور شد، بلاتکلیف کمی این پا و آن پا شد و دوباره روی مبل ولو شد. مهتاب هم با نگاهش غرق اشک، به جای سوختگی گردن دخترک ماتش برده بود، اما خانوم یوسفی به کمک دخترک شتافت تا او را از زمین بلند کند.
- پاشو دختر، پاشو بشین سر جات. فعلا گریه زاری، چاره ی کار تو نیست. گریه نکن. درسته از قسمت و تقدیر نمی شه فرار کرد، اما ما هر کاری از دستمون بر بیاد برات می کنیم بلکه بتونی زندگی راحت تری داشته باشی. می دونی مادر، هیچ کس از کار خدا سر در نمی آره. گاهش تو اوج خوشی، ناخوش می شی، گاهی هم تو ناخوشی ها لبریز خوشی و شادی! نمی خواد کاراش نشون داشته باشه. بزرگی شو شکر، شاید باور نکنی اگه برات بگم منم درد کشیده هستم، درد بزرگی که کمرمو شکست و زندگیمو نابود کرد.
آهی کشید و با صدای شکسته ای ادامه داد:
- منم یه دختر کوچولوی تپل مپل و مامانی داشتم که عاشقش بودم، اسمش مریم بود. موهاش رنگ طلا بود و پوستش سفید و مهتابی، اونقدر شیرین زبون و شیطون که نگو. نه ساله اش کرده بودم. نه سااااال! اما یهو مننژیت گرفت و ظرف چند ساعت جلوی چشمام مرد. دیگه از شدت گریه زاری شب و روزمو نمی فهمیدم. آسمون و زمین به چشمم سیاه شده بود. کمرم زیر بار این داغ خم شد. غافل از اینکه روزهای بدتری هم منتظرمه. آره، شش ماه نکشید که شوهرم از غصه ی مرگ مریم و حال زار من سکته کرد و زمین گیر شد و مرد. سه سال آزگار ازش پرستاری کردم، عین یه بچه، ترو خشکش می کردم. شکایتی نداشتم، آخه هر چی بود بازم سایه ی سرم بود و تکیه گاهم، اما خدا اونو هم ازم گرفت. دیگه از خونواده ی چهنفرمون من مونده بودم و سیاوش، با یه عالم غم و غصه. دیگه این خونه ی قشنگ و بزرگ به چشمم مثل یه قفس بود. یه قفس طلایی! سیاوش که می رفت دانشگاه، از خونه می زدم بیرون و مستقیم می رفتم بهشت زهرا. اونقدر با آب و گلاب سنگ قبر می شستم که دستم از کار می افتاد. بعد هم شمع روشن می کردم تا غروب بالای سرشون قرآن و دعا می خوندم و زار می زدم. یواش یواش مقصدم عوض شد. گاهی جای قبرستون از کهریزک سر در می آوردم. یه بار دیگه از بهزیستی، بعضی روزا هم به انجمن های خیریه سر می زدم. خوب باید زندگی می کردم. هنوز که هنوزه صبح ها تا چشممو باز می کنم می گم خدایا به امید تو و راه می افتم ولی شب وقت خواب، تو تنهائیم با خدای خودم راز و نیاز می کنم. خودش خوب می دونه که دیگه طاقتم تموم شده. دلم می خواد برم پیش مریمم، پیش شوهرم. هر شب به درگاه خدا ناله می کنم که دیگه دلم نمی خواد طلوع صبح فردا رو ببینم. خدایا از سر تقصیرات من بگذر و منو ببر، ولی من هنوز که هنوزه هر روز دارم طلوع خورشید و می بینم. آخه خورشید هر روز طلوع می کنه چه ما بخواهیم چه نخواهیم!
مهتاب، سیاوش و زینب در سکوت به حرف های زن بینوا گوش می کردند و دم نمی زدند. تا وقتی که دیگر جز صدای هق هقه گریه ی دردمندانه ی او چیزی نشنیدند. چند لحظه بعد سیاوش خودش را به مادرش رساند.
- مادر جون دست بردارین، باز حالتون به هم می خوره ها، تو رو خدا به خودتون رحم کنید!
و ملتمسانه به مهتاب نگاه کرد. مهتاب بچه به بغل به طرف آن ها رفت.
- حاج خانم، خواهش می کنم، به خاطر زینب!
- چشم. ساکت می شم! ببخشید، یهو نفهمیدم چی شد.
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و با تبسمی تلخ گفت:
- مهتاب جون، بچه رو بده به من، خسته شدی.
مهتاب فهمید که او می خواهد به یاد مریم خودش دخترک را در آغوش بگیرد. بی معطلی بچه را در آغوش او گذاشت و گفت:
- تا شما با هم حرف می زنید، من یه سر می رم بیرون و زود بر می گردم. به نظرم با این وضعیت زینب، بد نباشه یه قوطی شیر خشک بگیرم.
- من می رم. شما پیش مادر و زینب بمونید، اینطور بهتره.
سیاوش با اشاره ای بی صدا به او فهماند که حضورش در خانه ضروری تر است و مهتاب بی چون و چرا پذیرفت.
- باشه، فرقی نمی کنه. فقط لطفا شیر خشک رو از داروخونه تهیه کنید. به تاریخ مصرفش هم دقت کنید. در ضمن اگه میشه عجله کنید، می ترسم بیدار بشه و از گرسنگی بی طاقت بشه.
- باشه، سعی می کنم زود برگردم.
بعد سرش را جلو آورد و کنار گوش مهتاب زمزمه کرد:
- لطفا حواست به مادرم باشه، امشب بدجوری تحریک شده، می ترسم حالش بد بشه.
- خیالتون راحت باشه، حواسم هست.
یک ربع بعد سیاوش با دست پر برگشت و شاد و خندان قوطی شیر را نشان داد:
- این همه یه پرس چلوکباب، مخصوصا مریم خانوم که بخوره و پهلوونه بشه.
همه از این حرفش خندیدند و مادرش گفت:
- دستت درد نکنه. خدا خیرت بده. بیا که به موقع اومدی. تازه می خواستم بگم که چه نقشه ای کشیدم.
نگاهی به چهره ی منتظر هر سه آن ها انداخت و ادامه داد:
- زینب می خواست بره شمال پیش خونوادش، ولی من مخالفت کردم، چون مطمئنم که شوهرش خیلی راحت پیداش می کنه. از طرفی خودشم می دونه که با وضع مالی خونوادش احتمال هر نوع کمکی از طرف اونا غیر ممکنه!
مهتاب پرسید:
- مگه همین جا چشه که بره شمال؟ یعنی تو شهر به این بزرگی جا قحطیه!
- دیگه موندن زینب تو تهران صلاح نیست. به نظر من واسه زینب جاسوس گذاشته. اگه هم گم و گورش کنیم فوری رد مارو می گیره و دوباره پیداش می کنه. من می گم زینب باید چند وقتی از تهران دور بشه. منم یه پیشنهادی براش دارم که باید ببینم نظر خودش چیه.
و رو به زینب ادامه داد:
- من می تونم توی کرمان برات کاری دست و پا کنم و سر پناهی که راحت به زندگیت برسی. نظرت چیه، می خوای امتحان کنی، فکر می کنی بتونی تک و تنها یه جای غریب دووم بیاری؟
به جای زینب مهتاب متعجب پرسید:
- کرمان؟! اما اون جا خیلی دوره، ما نمی تونیم بهش سر بزنیم و هواش و داشته باشیم.
- می دونم دخترم، چون دوره می گم جای مناسبیه، هر چی دور تر بهتر! اینطوری عقل کسی قد نمی ده که اون کجاست، تا بعدش هم خدابزرگه. ما اون طرفا دوست و آشنا و قوم و خویش زیاد داریم. توی خود کرمان دوستی دارم که سرپرست یه شیرخوارگاه واسه ی زینب کار جور کنه. با این حساب هم درآمدی داره که زندگی شو بگذرونه هم وقتی می ره سر کار، از بچه اش جدا نمی شه. تو این مدت، خودمم بهش سر می زنم و با کمک همدیگه زندگی شو سرو سامون می دیم به هر حال مریم کوچولومون آینده داره، اگه زینب دستش به کاری بند بشه، برای آینده هر دو تاشون خوبه. حالا نظرتون چیه؟
ساکت شد و نگاهش لغزید روی صورت زینب و منتظر ماند. زینب سرش را پائین انداخت و با صدای ضعیفی گفت:
- فقط می تونم بگم اجرتون با فاطمه ی زهرا! من که دستم کوتاهه و نمی تونم جواب محبت های شمارو بدم. اگه بدونم از شر ان مرد خلاص می شم، حاضرم برم تو یه غار و تنهای تنها با دخترم زندگی کنم. جایی که دست اون بی معرفت به ما نرسه، واسه ی ما بهشته.
خانم یوسفی سری تکان داد و به پسرش خیره شد:
- تو چی می گی سیاوش؟
سیاوش غرق فکر گانه اش را در مشت گرفت، چند لحظه ساکت ماند و بعد با تردید گفت:
- فکر بدی نیست ولی بستگی به خود زینب خانم داره، به هر حال ممکنه بهش سخت بگذره.
- درسته. برای همین هم خودم باهاش می م و یه مدت اون جا می مونم. اتفاقا فرصت خوبیه که از قوم و خویشا هم، یه دیدنی بکنم. تو این مدت زینب هم می فهمه که می تونه اون جا بمونه یا نه. اگه خواست بمونه که هیچی، اگه نه، با هم بر می گردیم تهران. اون وقت یه فکر دیگه براش می کنیم.
بعد نگاهش را به صورت مهتاب دوخت:
- تو چی می گی مهتاب جون، نظرت چیه؟
مهتاب مردد جواب داد:
- چی بگم حاج خانم! حرفاتون که درست و حساب شده است... اما... یه جورایی دلم رضا نمیده زینب و مریم کوچولو از ما جدا بشن، یعنی...
تبسمی کرد و ادامه داد:
- شاید واسه خاطر اینه که دلم براشون تنگ می شه، ولی شما بزرگتر ما هستید. اگه فکر می کنید صلاح این مادر و دختر، در این مهاجرته، من حرفی ندارم و با کمال میل هر کمکی از دستم بربیاد انجام می دم.
- پس تمومه. من و زینب فردا قبل از طلوع آفتاب حرکت می کنیم تا ببینم خدا چه می خواهد.
زینب وحشت زده پرسید:
- اگه منصور باز هم بفهمه چی؟ اگه منو ببینه و...
- نترس جونم، فکر اونجاشم کردم. ما با کمک مهتاب سرشو به طاق می کوبیم. احتمالا تا حالا فهمیده که تو رو آوردیم این جا. اگه حساب درست باشه، همین الان هم یکی رو گذاشته زاغ سیاه تو رو چوب بزنه، ببینه تو چی کار می کنی. گول زدن اون کار سختی نیست.
سیاوش خندید و به طعنه گفت:
- نه بابا! خوشم اومد مادر جون، مثل اینکه تو این مدت حسابی پرونده های من و زیر و رو کردین، هان؟
- پس چی خیال کردی پسر! مادر تو دست کم نگیر، فعلا بریم سراغ شام تا بعد براتون بگم چه نقشه ای تو سرمه.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:19 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

یکی دو ساعت بعد، سیاوش ماشین را از حیاط خانه بیرون برد. بعد پیاده شد و جلوی در خانه ایستاد و پشت آیفون با صدای نسبتا رسائی گفت:
- خانم جون، بگین زینب خانم تشریف بیارن، ماشینو گرم کردم که بچه سرما نخوره.
چند دقیقه بعد مهتاب که چادر زینب را بر سر کرده بود و عروسک بزرگی را زیر آن به سینه چسبانده بود، از در حیاط بیرون آمد. با دقت رویش را گرفته بود که چهره اش پیدا نباشد و جوری وانمود می کرد که گویی به جای عروسک، کودکی را در آغوش دارد. با احتیاط و کم رویی در عقب ماشین را باز کرد و سوار شد. موقع حرکت، سیاوش متوجه ی مردی شد که از کیوسک تلفن عمومی سر کوچه بیرون پرید و به سرعت سوار وانت بار پارک شده ی کنار خیابان شد. با دیدن او بی آنکه به عقب برگردد، همانطور که ماشین را به خیابان اصلی هدایت می کرد گفت:
- بفرما، اینم از جاسوس آقا منصور، تعقیبمون می کنه. خیلی جالبه! داستان کم کم داره پلیسی می شه. ظاهرا مادر درسته، واسه زینب جاسوس گذاشته!
مهتاب دستش را از چادر برداشت و در حالی که نگاهش به صورت بی روح عروسک دوخته شده بود گفت:
- اصلا فکرشو نمی کردم، چطور ممکنه؟!... مگه اینکه این آدم، خطرناکتر از چیزی باشه که نشون میده و خیال سوء استفاده های بزرگی از زینب تو سرشه که ما از اون بی خبریم.
- منم به این قضیه مشکوک شدم. احتمالا ماجرا جدی تر از یه مشکل و درگیری ساده ی خانوادگیه.
بعد در تاریکی فضای ماشین تبسمی کرد و از آینه به صندلی عقب نگاهی انداخت و با لحن شوخی گفت:
- از ماجرای زینب و شوهرش گذشته، تا حالا کسی به شما گفته با این شکل و شمایل چه قیافه ی فتوژنیکی پیدا می کنین!
مهتاب با خونسردی جواب داد:
- نه! قبلا کسی در این مورد چیزی نگفته اما اگه شما این طوری فکر می کنید، نظر لطفتونه که البته همیشه شامل حال من شده.
سیاوش زیر لبی خندید و اینبار نگاهش به آینه انداخت تا مطمئن شود هنوز مورد تعقیب هستند. وانت بار، همچنان با رعایت فاصله به دنبال آنها می آمد. این بار صدای سیاوش با نگرانی همراه بود.
- حالا چطوری شمارو از این وضعیت خلاص کنیم؟ یعنی چطور از اون خونه میاین بیرون؟
مهتاب خندید:
- همونجوری که رفتم تو، یعنی با پاهام.
- دست شما درد نکنه، مگه قرار بود با ویلچر بیاین بیرون؟ از شوخی گذشته، موندم چه جوری بیای بیرون که جلب توجه نکنه!
- نگران نباشید، من و مادرتون فکرشو کردیم.
- منو بگو چقدر از مرحله پرتم، یادم رفته بود با چه باند خطرناکی دارم همکاری می کنم.
- وقتی قانون تو این طور موارد کار ساز نیست، شما راه بهترین سراغ دارین؟
- به...، باز که برگشتیم سر خونه ی اول! ببینم، واقعا فکر کردین همیشه خانم ها مورد ظلم واقع میشن؟ باور می کنین اگه بگم هفته ای چندتا پرونده دارم که شاکی هاشون مردای بدبختن. می دونین چندتا از این پرونده ها مربوط به آقایونه که به خاطر مهریه های کلان، از هستی ساقط شدن یا افتادن گوشه ی هلفدونی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت:
- مهریه شده سوپاپ اطمینان خاطر خونواده های ایرانی، اما تا حالا فکر کردین چرا؟ شما که بهتر می دونید تا چیزی توی عقد نامه ها قید نشه جزو حقوق خانم ها محسوب نمی شه.
- ای بابا! شما هم که ماشاا... کم نمیارین. خانم محترم، من دارم از مهریه های کمر شکن و سوء استفاده هایی که از اون می شه حرف می زنم، شما پای شروط ضمن عقد رو پیش می کشین؟
مهتاب پوزخندی زد و گفت:
- چاه کن همیشه ته چاهه جناب آریازند. قانون رو من ننوشتم، مادر من هم ننوشته، دختر من هم نمی نویسه. قانون رو یا شما می نویسید یا پدرتون نوشته بوده و یا پسرتون خواهد نوشت و قانونی رو که مردها بنویسند فقط به درد همون مردها می خوره. این طوری شده که مهریه جای تموم حق و حقوق انسانی یک زن به کار گرفته می شه و در نتیجه رقم های نجومی پیدا کرده!
سیاوش به طعنه گفت:
- آهان! پس منظور اینه که یا آقایون باید خطر ساقط شدن از تمام مایملک شونو به جون بخرند یا یه دفتر حق و حقوق به زن هاشون بدن که مثل چماق، تو سرشون بخوره، بله؟ باشه، فعلا داریم می رسیم، بقیه ی بحث باشه برای بعد، علی الحساب بگین ببینم چه طوری می خواین از این خونه برگردین بیرون؟
هنوز جمله اش تمام نشده بود که آهسته پیچید داخل کوچه ی تنگ و باریکی که انتهایش بن بست بود. مهتاب همانطور که رویش را محکم می گرفت جواب داد:
- بعد از پیاده کردن من، برگردین تو خیابون اصلی. اگه مطمئن شدین که دیگه تعقیبتون نمی کنند، این کوچه پایینی رو تا انتها بیاین و بپیچین دست چپ. همونجا منتظر بایستید من خبرتون می کنم.
سیاوش پرسید:
- مگه این خونه در دیگه ای هم داره؟
- در که نه، ولی یه بالکن روبه کوچه ی پشتی داره که می تونم از همون جا بیام بیرون.
سیاوش جلوی خانه توقف کرد و پیاده شد. مهتاب بی آنکه حرفی بزند با کلیدی که همراه داشت در خانه را باز کرد و همراه با تکان دادن سر به علامت خداحافظی وارد خانه شد. سیاوش، این بار هم با صدای نسبتا بلندی گفت:
- خواهش می کنم، وظیفه بود، انشاا... یکی دوروز دیگه با مادرم سری بهتون می زنیم. شما هم بفرمائید داخل که من با خیال راحت رفع زحمت کنم.
مهتاب به ظاهر بچه را تنگ در آغوش گرفت، مجدادا با سر ادای خداحافظی را درآورد و در را بست. وانت بار، با رعایت فاصله و چراغ هایی خاموش ایستاده بود. سیاوش دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد. مدتی بی هدف در خیابان اصلی به جلو راند و کمی بعد با احتیاط و در حالی که دور و برش را زیر نظر گرفته بود به محل قبلی برگشت. اینبار از کوچه ای که مهتاب خواسته بود وارد شد. درست در خم کوچه، مهتاب را دید که در بالکن کوچک پشت خانه به انتظارش ایستاده است. سیاوش توقف کرد و همانطور که از ماشین پایین می آمد، سرش را بالا گرفت و پرسید:
- حالا چه طوری می یای پایین، خیال بندبازی که نداری؟!
مهتاب خندید و انگش اشاره اش را روی لب هایش گذاشت:
- هیس!! همسایه پایینی بیدار می شه ها! شما فقط اگه می تونید یه کم ماشینو بیارین این طرف تر.
سیاوش بی معطلی پشت ماشین نشست و کمی عقب رفت، درست زیر بالکن ایستاد، باز پیاده شد و با صدای کوتاهی حیران پرسید:
- می خوای بپری روی ماشین؟ نپری دختر، پات می شکنه ها!
- نترسید، خودم می دونم چی کار کنم.
این را گفت و با احتیاط پاهایش را از روی نرده ی آهنین بالکن رد کرد، بعد همانطور که لبه ی نرده را در دست گرفته بود، چرخی زد و پاهایش را آویزان کرد. سیاوش جلو دوید و هول و دستپاچه گفت:
- صبر کن، صبر کن، این طوری می افتی دست و پا...
- تموم شد، دیدید! شانس آوردید ماشینتون یغور و محکمه والا سقفش قُر شده بود.
هنوز چهار دست و پا روی سقف ماشین نشسته بود. سیاوش سری جنباند و همانطور که دستش را دراز کرده بود تا به او کمک کند پایین بیاید گفت:
- خدا به داد اون بدبختی برسه که طرف حسابش... هیچی!
- چیه؟ خیلی از من ناامید شدین! آره خوب، از یه خانم به ظاهر محترم، این جور کارا کمی بعیده.
و خندان سوار ماشین شد. سیاوش هم تبسمی کرد و همانطور که پشت فرمان می نشست جواب داد:
نه، اتفاقا در مورد تو، هیچ کاری بعید نیست.
مهتاب با خونسردی جواب داد:
- هر دفعه فکر می کنم دیگه به کارای غیر اصولی من عادت کردین اما باز ناامیدم می کنید. یادمه بار آخر هم حسابی از من ناامید شده بودین و پیشنهاد جالبی برام داشتین.
سیاوش کوتاه نگاهش کرد و گفت:
- پس ظاهرا ما هر دو به شدت قصد ناامید کردن همدیگه رو داریم، بگذریم. برمی گردی خونه ی ما یا برسونمت خونه ی خودتون؟
- نه! بر می گردم خونه ی شما، باید ماشین مو بردارم. آخه صبح خیلی کار دارم، نمی رسم بیام دنبال ماشینم.
- باشه.
چند لحظه مکث کرد، بعد به طعنه ادامه داد:
- خب، داشتی راجع به بحث شیرین مهریه و طاق زدنش با حقوق بانوان شعار می دادی که نصفه کاره موند، اما این طور که من فهمیدم اگه قرار باشه یه روز به سرت بزنه که ازدواج کنی، احتمالا یه طومار جلوی آقای داماد می ذاری و می گی یا علی، امضاش کن شازده!
مهتاب نیشخندی زد و گفت:
- طومار که نه، ولی یه چند جمله ای که قانون بتونه بدون استناد به مرد و زن بودن و فقط بر حسب توانایی های بلقوه و بالفعل هر دونفرمون در مورد ما و فرزندان احتمالیمون رای منصفانه صادر کنه. هر چند بر اساس پیشنهاد دوستانه ی شما، من یکی در کل خیال ازدواج رو از سرم بیرون کنم، واسم بهتره!
سیاوش بی توجه به طعنه ی کلام مهتاب در مورد آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند پاسخ داد:
- به به، چه عالی! مثل اینکه حساب همه چی رو کردی ولی می دونی بعضی از این حق و حقوق رو نباید شماها داشته باشین؟
- مثلا؟
- مثلا همین حق طلاق که اگه دست شما باشه، هفته ای یه بار هوس طلاق گرفتن به سرتون می زنه!
مهتاب خندان و به طعنه جواب داد:
- علت اینو دیگه باید از شماها پرسید که چه جوریه آقایون، حتی قبل از ازدواج می تونند وقوع این مسئله رو به وضوح پیش بینی کنند! شاید چون خودشون بهتر می دونند کنار اومدن با اونا کار آسونی نیست!
بعد اضافه کرد:
- راستی تا فراموش نکردم، می تونم یه خواهشی بکنم؟
سیاوش سرش را کمی خم کرد و گفت:
- اختیار دارید، بفرمایید؟
- لطفا اگه می تونید یه تحقیقی راجع به سابقه ی شوهر زینب بکنید، شاید اینجوری یه چیزهایی دستگیرمون بشه.
سیاوش در حالی که پشت ماشین مهتاب پارک می کرد سری تکان داد و گفت:
- اتفاقا خودم تو فکرش بودم.
- پس خبرشو به من بدین، ممنون می شم.
- حتما، مطمئن باش بی خبر نمی ذارم.
- ممنون و شب بخیر.
- شب تو هم بخیر.
دقایقی بعد ، از ماشین مهتاب اثری نبود اما او همچنان بی حرکت و آرام پشت فرمان نشسته بود و به تاریکی زل زده بود.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:19 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

- مهتاب! دیوونه شدی؟ چرا این طوری می کنی؟
- بجنب آذر، بجنب! هیچی نگو، فقط هر کاری می گم بکن. هر چی پتو داریم از تو کمد بکش بیرون و ببر جلوی در. یه سر برو دم سوپر مش خلیل.
یک دسته اسکناس از داخل کیفش درآورد و به آذر داد.
- همه شو کنسرو بخر. فرقی نمی کنه چی باشه، فقط شکم سیر کن باشه. ده بیست تا هم آب معدنی بخر.
- اِ، لباسارو واسه چی از تو کمد می کشی بیرون؟ کنسرو واسه چی، پتو، آب معدنی، بابا حرف بزن دیوونم کردی! تلفن و گذاشتی زمین تا حالا یه کلمه حرف حساب نزدی، آخه تو چه مرگته؟
مهتاب ایستاد و چشمهای وحشت زده اش را به آذر دوخت. دست او را میان دست هایش گرفت و نالید:
- زلزله آذر، زلزله! بم زلزله اومده، الان از دفتر مجله زنگ زدند، مرزبان می گفت وضع خیلی خرابه، باید برم اونجا.
- چی؟ زلزله! خدایا،... گفتی می خوای چی کار کنی؟... بری بم؟... مگه دیوونه شدی؟
- نه، دیوونه نشدم. مرزبان گفت واسه تهیه ی خبر باید چند تا از بچه ها برن اونجا، اما من برای دل خودم دارم میرم، واه کمک. از اون گذشته، تو خبر نداری، باید برم، چون... حاج خانم یوسفی و زینب و دخترش اون جا هستن، همین دیروز از بم با من تماس گرفتن.
- چی می گی تو! مگه اونا نرفته بودن کرمان؟!
- آذر! با من یکی به دو نکن، فقط داری وقت تلف می کنی. هر کاری بهت گفتم انجام بده. زود باش. دیر می شه، می ترسم راه رو ببندن.
- یعنی وضع اینقدر خرابه؟!
- بدتر از اون که فکرشو کنی، هیچ کس نمی دونه اون جا چه جهنمی به پا شده. تموم ارتباطات تلفنی قطع شده و... ولش کن.
شتاب زده دفتر چه تلفن را باز کرد و زیر لب غرید:
- لعنت به این حافظه! کجا نوشتم این شماره رو؟... آهان، همینه!
هم زمان با خروج آذر از اتاق شماره ی مورد نظرش را گرفت و با شنیدن صدای بوق های پی در پی تلفن بی صبرانه زیر لب زمزمه کرد:
- یالا. زود باش، تورو خدا گوشی رو بردار دیگه!
عاقبت پس از چند بوق پی در پی دیگر، صدای خواب آلودی از آن طرف سیم جواب داد:
- الو! بله؟
- الو، آقای آریازند صبح بخیر، مهتابم!
- مهتاب!... کدوم مهتاب؟!
- آقای آریازند، بیدار شین لطفا! چه طور منو یادتون نمیاد؟ من مهتابم، مهتاب فروزنده، یادتون اومد؟
- آهان... بله بله، شرمنده، بفرمائید مهتاب خانم در خدمتم.
- آقای آریازند، لطفا خیلی سریع لباس بپوشین، بعد هر چی پتو تو خونه دارین بریزین پشت ماشین تون و راه بیفتید بیاین خونه ی ما.
- ببخشید، متوجه نشدم!
- آقای آریازند! تورو خدا هوشیار شین، ظهره اما شما هنوز گیج خوابین! محض رضای خدا یکم عجله کنین!
به ساعتش نگاهی کرد و با لحن تهدید آمیزی اضافه کرد:
- گفته باشم، فقط 45 دقیقه فرصت دارین، اگه خودتونو به موقع نرسونین دیر می شه و من ناچارم خودم تنهایی برم، بعدا جای گله ای نمونه ها.
سیاوش که دیگر حسابی خواب از سرش پریده بود متحیر از تذکرات عجولانه ی مهتاب با لحنی پر طعنه گفت:
- من که چیزی از حرف های شما سر در نمیارم، اگه یه توضیح کوتاه ضمیمه بفرمائید سپاسگذارم می شم. ممکنه بفرمائید بنده قراره به چه مقصدی در معیت شما باشم؟!
- من دارم می رم سفر، شما هم باید همراهم بیاین، دیگه هم توضیحی ندارم. راستی، چندتا کت و کاپشن گرم هم همراهتون بیارین. یادتون باشه فقط 45 دقیقه مهلت دارین! فعلا خدانگهدار.
- الو الو، مهتاب خانم، مهتا....
صدای بوق ممتد تلفن نشان می داد که کسی پشت خط نیست، این شد که غرق فکر لحاف را به کناری زد و زیر لب زمزمه کرد:
- لعنت بر شیطون، باید همراه من بیاین! انگار این دختره دیوونه شده، من که نفهمیدم چی می گه این؟!
با اخم دوباره به ساعتش نگاهی انداخت و این بار آرام تر از قبل برای خودش توضیح داد:
- ولی حتما مسئله ی مهمی پیش اومده که بعد از این همه وقت، اونم صبح روز جمعه به من تلفن کرده! و صد در صد تا کاری که خواسته انجام ندم نمی تونم حتی یک کلمه بیشتر از این چیزی از دهنش بشنوم.
قبل از سرآمدن 45 دقیقه سیاوش حاضر و آماده جلوی خانه ی مهتاب توقف کرد و در حالی که نگاهش روی خرت و پرت های تلنبار شده ی جلوی در ثابت مانده بود، از ماشین پیاده شد و بی اراده از مهتاب که همان جا ایستاده بود پرسید:
- این جا چه خبره، زلزله اومده این وقت صبح؟!
مهتاب به طرف صدای او چرخید و متعجب لحظه ای براندازش کرد و همزمان از ذهنش گذشت: ((هنوز چیزی نمی دونه که اینطوری بی خیاله، اما گفت زلزله!... آره، گفت ولی برای شوخی، جدی نمی گفت.))
- مهتاب خانم، مجددا سلام عرض کردم، یه توضیح کوتاه هم برای بنده کفایت می کنه!
ابروهایش کمی بالا رفت و با تبسمی شوخ و پر طعنه اضافه کرد:
- لطفا!!
مهتاب بی توجه به شوخ طبعی و کنایه ی او، سر به زیرانداخت و همان طور که چند کیسه را از کنار در به چنگ می گرفت، جواب داد:
- سلام از منه، لطفا در ماشین رو باز کنید تا این خرت و پرت هارو بذاریم توش، بنزین که دارین؟
سیاوش اخمی کرد و پس از مکثی کوتاه، در حالی که در ماشین را باز کرد گفت:
- آره باکش پره، ولی شما هنوز نگفتین چی شده، ما قراره کجا بریم؟!!
و نگاه خیره اش را به مهتاب دوخت، طوری که او نتوانست از نگاهش فرار کند. مهتاب خاموش و بدون هیچ کلامی برای چند لحظه به او خیره ماند. قیافه ی بشاش و سرحال مرد جوان اجازه نمی داد تا او حرف آخر را بر زبان آورد. می دانست که این خبر برای سیاوش تا چه حد وحشتناک و دلهره آور است. در همین حین دوباره صدای منتظر سیاوش در گوشش نشست:
- خوب؟!
مهتاب بی اراده سرش را به زیر انداخت و با صدایی سست و گرفته گفت:
- درست فهمیدید، زلزله اومده.
- چی؟ زلزله! شوخی می کنی؟!
- نه! متاسفانه شوخی نیست، واقعا زمین لرزه ی وحشتناکی اومده و ما باید بریم کمکشون.
ابروهای سیاوش در هم گره خورد و با تردید پرسید:
- کمکشون؟ به کمک کی؟ کجا؟
- قول می دین هول نشین و آرامش خودتونو حفظ کنین؟
سیاوش مات شد. چند لحظه بر و بر نگاهش کرد، اما یکدفعه چهره اش به شدت رنگ باخت و با لب هایی لرزان و کلامی نامفهوم پرسید:
- طرفای کرمان؟
مهتاب آهسته سرش را به علامت تایید تکان داد و باز سیاوش با همان لحن پرسید:
- دقیقا کجا، شما می دونید؟
سکوت مهتاب جوابش را داده بود. این بار بدون معطلی و هم چنان مردد پرسید:
- بم؟!
مهتاب کوتاه نگاهش کرد و مجددا نگاهش را به زمین دوخت. سیاوش ناخودآگاه بر خود لرزید، زانویش سست شد و تنه اش را به ماشین تکیه داد و زیر لب نالید:
- مادر، مادرم!!
چشم هایش از شدت وحشت کاملا گرد شده بود و باز صدایش به زحمت شنیده شد:
- دیروز راهی بم شدن! می گفت هوس کرده واسه یکی دوروز همراه زینب اونجا بمونه! خدایا... باورم نمی شه!
برای لحظاتی صورتش را میان دست هایش گرفت اما یکباره صاف ایستاد و با نفس هایی بریده پرسید:
- چه وقت، چند ریشتر بوده، منظورم اینه که...
- حوالی پنج صبح، هنوز کسی درست نمی دونه، شاید حدود 6 ریشتر. از دفتر مجله به من خبر دادن،... گفتن که... گفتن کسی اطلاع درستی از وضع شهر نداره، یعنی... به هر حال فکر کردم بهتره خودمون بریم اونجا. من امیدوارم که مشکلی برای حاج خانم و زینب پیش نیومده باشه ولی ضرر نداره. انشاا... که اونا صحیح و سالمن اما به هر حال شاید ما بتونیم به مردم دیگه کمک کنیم. فقط عجله کنین، اگه دیر بجنبیم ممکنه جاده ها مسدود بشه یا شاید به ترافیک سنگین کمک رسانی بخوریم. حتی ممکنه جلوی تردد ماشین های بدون مجوز رو بگیرن.
دست سیاوش بی اراده در موهایش فرو رفت، آنها را در چنگ فشرد و هراسان پرسید:
- یعنی وضع اینقدر خرابه؟!
- نمی دونم. کسی چیزی نمی دونه، باید رفت و دید، ولی اگه عجله نکنیم شاید دیر بشه.
همه چیز آماده بود. سیاوش مات و مبهوت کناری ایستاده بود و به تکاپوی آذر، مهتاب و چند تن از همسایه ها که خبر را شنیده بودند، خیره نگاه می کرد. از دیدن بیل و کلنگی که پسر همسایه با خود اورد، تکانی خورد. جلوتر رفت، انها را از دست پسر جوان گرفت و بی هیچ کلامی داخل ماشین، جاسازی کرد. هر کس چیزی به وسایل اضافه می کرد و کم کم تمام فضای ماشین مملو از وسایل مورد نیاز مردم زلزله زده شده بود. این میان سیاوش، هم چنان گیج و منگ بود که صدای محکم و قاطع مهتاب در گوشش پیچید:
- لطفا سوئیچ رو بدین به من.
- سوئیچ رو بدم به شما، چرا؟!
- من می شینم پشت ماشین.
- شما چرا؟ خودم می شینم!
- اون وقت من نمیام! شما حال و احوال درست و حسابی ندارین، هر وقت آروم تر شدین شاید قبول کنم پشت فرمون بشینین.
سیاوش آمد مخالفت کند اما می دانست که حق با مهتاب است. ناچار سوئیچ را کف دست او گذاشت و به سمت دیگر ماشین پیچید.
نیم ساعتی می شد که به راه افتاده بودند، خیابان ها خلوت بود و همین باعث شد که سریع تر وارد بزرگراه تهران قم بشوند.
تازه از عوارضی گذشته بودند که مهتاب سرفه ای کرد و به سیاوش گفت:
- آقای آریازند، ممکنه خواهش کنم یه چایی به من بدین، از صبح چیزی نخوردم.
- چای؟!!
و گیج به مهتاب خیره ماند.
- بله، چای، تو فلاسک جلوی پاتونه، البته اگه زحمتی نیست.
و در دل اضافه کرد طفلک چقدر به هم ریخته خب حق هم داره.
سیاوش خم شد و فلاسک چای را برداشت، لیوانی چای از آن ریخت و خاموش و بی صدا همانطور که نگاه خیره اش به جاده بود، لیوان را به سمت او گرفت.
- خودتون نمی خورین؟
سیاوش سری به علامت مخالفت تکان داد، رویش را به سمت پنجره چرخاند و دست به سینه نگاه خیره اش را به خیابان های اطراف دوخت. حدود دو ساعت دیگر هم گذشت، بی آنکه حتی کلمه ای بین آنها رد و بدل شود. عاقبت مهتاب بی حوصله نگاهش را به ساعت دوخت و زیر لب گفت:
- لطفا رادیو رو روشن کنید، باید اخبار ساعت 2 رو گوش کنیم، شاید خبر جدیدی داشته باشند.
خبر جدیدی نبود، فقط همان چیزهایی که قبل از همه می دانستند. مهتاب همانطور که نگاهش به جاده بود، تلفن همراهش را به دست گرفت و کمی بعد موفق شد تا با دفتر مجله تماس بگیرد.
- سلام آقای مرزبان، خسته نباشید، چه خبر؟
- ...
- بله، تو راه هستیم، تازه از قم رد شدیم.
- ...
- درسته، یکی از دوستان همراهم اند، خودتون که در جریان هستید.
- ...
- باشه می دونم، فقط اگه ممکنه خبر جدیدی بود، لطف کنید مارو هم در جریان بذارین.
- ...
- چشم، حواسم هست، خیالتون راحت باشه.
- ...
- ممنونم، خداحافظ.
گوشی را که قطع کرد صدای گرفته ی سیاوش را شنید:
- خبر تازه ای نداشت؟
- نه، بدبختی اینه که تموم تلفن های ثابت و همراه اونجا قطع شده! واسه همین کسی اطلاع درستی نداره.
از گوشه ی چشم نگاهی به سیاوش انداخت و آرام پرسید:
- دلتون نمی خواد حرف بزنین؟
سیاوش پوزخندی زد و جواب داد:
- با خودم!
- خوب چرا با من حرف نمی زنین؟ اگه قابل بدونین شنونده ی خوبی هستم، قول می دم فقط گوش کنم.
- حرفای من به چه درد تو می خوره؟
- خوب، این طوری لااقل خوابم نمی گیره، جاده اش بیابونی و خسته کننده اس.
- من که گفتم خودم می شینم!
- هنوز که خسته نشدم ولی اگه خودتون فکر می کنین آمادگی رانندگی دارین، نگه دارم جامونو عوض کنیم.
- پس اگه مشکلی نیست فعلا خودت بشین، هر وقت خسته شدی خبرم کن.
- باشه، خب،... گوش می کنم؟!
- گوش می کنی؟ که چی بشه، نکنه دنبال یه ماجرا واسه مجلتون می گردی؟!
- اگه این طوری فکر می کنین، نمی خواد چیزی بگین، من آدم سوء استفاده کنی نیستم. در ضمن، نگفتم از رازهای زندگیتون برام بگین، گفتم حرف بزنین بلکه کمی آروم بشین. گاهی آدم نیاز داره که با حرف زدن خالی بشه. حالا حرف زدن هم نه، لااقل آهی، ناله ای، فغانی یا حتی فریادی، هر چیزی جز سکوت! این طور مواقع، سکوت و خودخوری آدم و به مرز جنون می رسونه.
ولی سیاوش هم چنان با سماجت به سکوتش ادامه داد، این بار مهتاب با ملایمت گفت:
- خب، اگه نمی خواین یا دوست ندارین حرفی بزنین کسی نمی تونه وادارتون کنه، به جاش لطف کنید دستتونو ببرین زیر داشبرد و از تو اون ساک دستی یه چیزی پیدا کنید که بشه جلوی دل ضعفه رو باهاش کرفت. فکر کنم آذر یه چیزایی برامون گذاشته باشه.
سیاوش باز هم بی حرف ساک را از جلوی پایش برداشت، ساندویچی از آن درآورد و به دست مهتاب داد. مهتاب در سکوت و همراه با گاز زدن به ساندویچ فکر کرد. (( از اول راه تا حالا نه چیزی خورده نه یک کلمه حرف زده، این طور که نمی شه.)) این بود که با لحنی خشن و شماتت بار رو به سیاوش گفت:
- می دونین آقای آریازند، اگه تا خود بم هم، چیزی نخورین، اصلا مهم نیست. چون احتمالا وقتی برسیم اونجا خیلی ها حاضرن جور شما رو بکشن، اما یه چیزی یادتون باشه!
مکثی کرد و مطمئن شد که توجه سیاوش به حرف هایش جلب شده، ادامه داد:
- یادتون باشه، وقتی برسیم اونجا شاید، شاید که نه حتما مجبوریم بیل و کلنگی که عقب ماشین گذاشتیم رو دست بگیریم و مردم رو زنده یا مرده از زیر آوار بیرون بیاریم و فکر نمی کنم بدون انرژی و حس و حال، این کار ممکن باشه.
سیاوش حرفی نزد اما چند دقیقه بعد با تعلل ساندویچی از درون کیسه ی جلوی پایش برداشت و هم زمان تبسمی محو و کمرنگ روی لب های مهتاب نشست. ساعتی بعد مهتاب از سیاوش پرسید:
- ببینم، شما می دونین مادرتون خونه ی کی رفته؟ یعنی از منطقه ای که باید دنبال اونا بگردیم اطلاع دارین؟
- آره، می دونم. من اونجارو مثل کف دستم می شناسم. ده سالی می شه که نرفتم اون طرفا، ولی از قبل همه چی یادم مونده. دوتا از عموهام اون جا زندگی می کنن.
- یعنی خود حاج خانوم کسی رو اونجا نداره؟
- نه! تنها برادرش سالها پیش بر اثر سکته ی قبلی فوت کرد و خونواده اش هم آلمانند، خواهرش هم بعد از ازدواج مقیم سوئد شد. مادرم کسی رو اونجا نداره. با یکی از عموهام رفت و امد زیادی داشتیم. دیشبم از همون جا با من تماس گرفت. هی تکرار می کرد: خوب شد همت کردم و یه سری اومدم اینجا، یک سالی بود ندیده بودمشون.
- آقای آریازند، فکر...
سیاوش با لحنی خشن و عصبانی میان حرفش دوید که:
- بس کن تو هم با این آقا آریازند گفتنت! یه جوری حرف می زنی انگار داری گزارش تهیه می کنی. اون وقت از من انتظار داری با یه آدم غریبه که یه نفس با القاب و عناوین صدام می کنه درد و دل کنم! خودت خسته نشدی؟!
مهتاب که خوب می دانست این جور مواقع آدم ها چقدر بهانه گیر و بد عنق می شوند بی آنکه از درشت گوئی او دلخور شود با آرامش جواب داد:
- یادتون نره که من جایی بزرگ شدم که دوست و آشنا خیلی راحت همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنند ولی وقتی اومدم ایران، فهمیدم بعضی از عادت های گذشتمو باید عوض کنم. در حقیقت اینجا بعضی از اون عادت ها جنبه ی مردمی نداره یا استنباط خوبی از اون نمی شه. یکیش همین موردی که شما تذکر دادین. بخصوص در مورد شما که بهتره به جای دوستی، اسم دشمنی، خصومت و رو کم کنی رو روی رابطمون بذاریم. حالا خودتون قضاوت کنید من باید چطوری شما رو صدا کنم؟
سیاوش رنجیده نگاهش کرد و زود رویش را برگرداند و به طعنه گفت:
- چه وقت خوبی رو واسه تیکه پرونی انتخاب کردی، هیچی خانم، بگذریم!
مهتاب فوری از در عذرخواهی درآمد.
- نه به خدا، قصدم متلک گفتن نبود، فقط داشتم علت رفتارم رو توضیح می دادم. نمی دونم چرا هر حرفی می زنم وضع بدتر می شه. حالا اگه راضیتون می کنه من عذر خواهی می کنم.
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
- فقط اسم کوچیک چطوره؟ این طوری یه حساب دوستی افتتاح می کنیم. حالا اگه قبول داری لااقل یه لبخند زورکی بزن که بدونم آشتی هستیم، هان؟!
سیاوش اخمی کرد و گفت:
- مگه حرف قهر بود که حالا می گی آشتی؟!
- نه، همین طوری فکر کردم دلخوری. باشه بابا، می دونم تو این موقعیت خندیدن برات سخته، من به همون اخمت هم راضی ام سیاوش، خوب شد؟

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:21 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

سیاوش جوابی نداد که مهتاب به طعنه گفت:
- بی انصاف، لااقل سری تکون بده که بفهمم اگه زبونت کار نمی کنه حداقل گوشات هنوز فعاله، اینم سخته؟!
این بار سیاوش تبسم تلخی کرد و گفت:
- چیه، اسمم رو صدا کردی که به حرف بیام؟ باشه، حرف می زنم ولی نه اینکه فکر کنی تونستی سرم کلاه بذاری، نه! صفت بدِ من اینه که به راحتی گول نمی خورم. اگه حرفی می زنم فقط واسه خاطر اینه که دلم داره می ترکه!.... می دونی مهتاب، من همیشه از زنا متنفر بودم. نه! همیشه نه، از وقتی خودمو شناختم زندگی بازی هایی سرم درآورد که کم کم این طوری شدم. سال ها قبل خواهری رو که خیلی دوستش داشتم از دست دادم، ولی اون با رفتنش، زندگی منو هم سیاه کرد. مادرمو از دستم گرفت، پدرم رو، جوون مرگ کرد و دیگه هیچ وقت خونمون خونه ی قدیمی نشد. همون وقت بود که فهمیدم زن ها تا چه حد می تونند خطرناک باشن. مریم که رفت مهر مادری رو هم با خودش برد. دیگه مادرم نه توجهی به من داشت نه پدرم. جایی تو اعماق ذهنم از مریم متنفر شدم. بعد، اون حادثه ی لعنتی برای پدرم پیش اومد. سکته کرد، شده بود عین بچه ها، ناچار باقیمونده ی محبت و توجه مادرم نثار پدر بیمار و علیلم شد. اونقدر که فکر می کردم کاش پدرم هم مرده بود! نمی خواستم بیشتر از اون خوار و خفیف شدنش رو ببینم. از طرف دیگه فکر می کردم شاید اگه پدر نباشه یه بار دیگه از محبت مادرم نصیبی داشته باشم. پدرم مرد اما وضع باز هم بدتر از قبل شد. از سکوت خونه و آشفتگی مادرم، منم در به در شدم. دوست داشتم هر جا باشم، جز خونه! وقتی ساعت برگشتن به خونه می شد خون تو تنم یخ می کرد. انگار پاهام جلو نمی رفت برگردم خونه. ترم دوم تو دانشگاه بود که با سهیل آشنا شدم و چیزی نگذشت که خواهرش سهیلا هم پای نحسش و گذاشت توی زندگیم. نفهمیدم که چی شد اون شد همه کس من، جای مریم، جای مادرم و حتی جای پدرم. جای خودش که دیگه معلوم بود! بدجوری به اون وابسته شده بودم. اون شده بود انگیزه ی زندگی کردنم! صداش بهم انرژی می داد، با دیدنش جون می گرفتم و جوونی می کردم. خنده هاش برام روح زندگی بود. اما یهو همه چی زیرو رو شد. دنیام عوض شد. رنگ عوض کرد، بیرنگ شد و بعد یه دنیای جدید منو تو خودش غرق کرد. یه دنیای غریب که پر بود از نفرت و انزجار! سهیلا منو به یه غریبه فروخت. اون با یه مرد پولدار که می تونست جای پدرش باشه، ازدواج کرد و از ایران رفت. خوب که فکر کردم، دیدم اون منو به پول فروخته! نه اینکه من پول نداشتم، نه! ما خانواده ی مرفهی بودیم ولی ظاهر ساز نبودیم. با املاک زراعی پدر و پدربزگم به اضافه چند باغ و باغچه ی اطراف تهران که داشتیم، می تونستیم زندگی اونا رو بخریم و بفروشیم ولی خودم یه ماشین پیکان معمولی زیر پام بود. تا اون موقع به ظاهر زندگی توجهی نداشتم. راستش اونقدر گرفتار مصیبت و مشکلات خانوادگی بودم که وقت این فکر هارو نداشتم. اما...
سیاوش ساکت شد . انگار از نفس افتاده بود، چند لحظه ای در سکوت به جلو خیره ماند، بعد چشم هایش را کمی بیشتر از حد معمول تنگ کرد و ادامه داد:
- این طوری شد که منم رنگ عوض کردم. یه پوسته ی شیک و خوش رنگ واسه ی خودم ساختم و توی اون فرو رفتم. ماهی، هفته ای یا حتی روزی یه دوست دختر عوض می کردم. تا می دیدم قضیه داره بوداری میشه، به یه بهونه ای همه چی رو بهم می ریختم و فلنگ و می بستم. هر روز یه ماشین تازه می خریدم. رنگ و وارنگ! از هیچی نمی گذشتم، ماشین که ثبت نام می کردند، نفر اول بودم. هنوز ماشین توی بازار نیومده بود که یکیش زیر پام بود. از لباس و عطرو بقیه وسایل که دیگه نگو. یه ویلا تو نمک آبرود ساختم، با آخرین مدل معماری و شیک ترین وسایل رو توش ریختم. بعدش خونه ی خودمون رو نوسازی کردم و هر چی وسایل آنتیک و گرون قیمت به چشمم می خورد، توش تلنبار کردم. با این همه، هر کاری می کردم آروم نمی شدم. دردم درمون نمی شد. از طرفی این کارها به پول احتیاج داشت و من باید پولدار می شدم. تو این فاصله هی کارم رو زیاد کردم، زیاد و زیادتر، تا اینکه یه وقت دیدم دارم تو کار غرق می شم. فقط زیر بار پرونده های خانوادگی نمی رفتم به خصوص اگه شاکی هاشون زن بودن وگرنه از قبول هیچ پرونده ی دیگه ای طفره نمی رفتم. البته کار غیر قانونی قبول نمی کردم. اما همیشه با یه دست چندتا هندونه بغل گرفته بودم. کم کم خرید و فروش و معامله ی اوراق بهادار و ملک و زمین هم به کارام اضافه شد.
سیاوش ساکت شد، لحظه ای پلک هایش را به هم فشرد، سری تکان داد و دوباره ادامه داد:
- وقتی به خودم اومدم که دیگه هیچکس دورو برم نبود.، دوستام یکی یکی ازدواج کرده بودن و رفته بودن سر خونه و زندگیشون و مادرم تو این مدت اونقدر از من دور شده بود که دیگه نمی تونستم ببینمش. هر وقت من خونه بودم، اون نبود. وقتی اون خونه بود، من بیرون بودم. گاهی هم که هر دوتا خونه بودیم کاری به هم نداشتیم. یکی دوباری فکر کردم اون چی کار می کنه که سرش از من شلوغ تره ولی اهمیت ندادم آخه... وقتی نداشتم! فکر می کردم سرش گرم باشه بهتره، چون لااقل سر به سر من نمی ذاره. تا اینکه مسئله ی زینب و پرونده ی اون پیش اومد. بعد از ماجرای زینب یه جورایی من و اون با هم آشتی کردیم. تازه اون موقع بود که فهمیدم تمام اون مدتی که من داشتم پول روی پول می ذاشتم، اون به هر چی داشته چوب حراج زده و خرج این بچه یتیم و اون بیوه زن و اون یکی، که سخت بیمار بوده و پول درمانشو نداشته، کرده. می تونتسم دلیل این کاراشو بفهمم، دلم براش می سوخت. چون زندگی با اون هم سر سازگاری نداشت. نفهمیدم چی شد که دوباره اون شده بود مادر و من فرزند! انگار اونم دوباره یادش افتاده بود که یه پسری داشته که از یادش رفته بود. مدتی بود که همش می گفت بعد از من، خدا عاقبت تو رو بخیر کنه، حالا بدجوری ترس افتاده تو دلم. می ترسم این آخرین نفر رو هم از دست داده باشم! من...
دیگر نتوانست ادامه بدهد، بغض توی صدایش نشسته بود و نمی گذاشت باز هم بگوید. تمام مدتی که سیاوش از خودش می گفت مهتاب در کمال آرامش و سکوت کامل به حرف هایش گوش داده بود، بی آنکه حتی اظهار نظری بکند. دلش می خواست چیزی بگوید، حرفی که برای سیاوش آرامشی را به همراه داشته باشد یا لااقل کمی دلداری اش بدهد، اما هیچ چیز به نظرش نمی رسید. ناچار به زحمت حرفی را به زبان آورد که حتی خودش هم باور نداشت.
- ببین سیاوش، من نمی دونم تو چرا اینقدر ناامیدی؟ خوب این طوری که تو بریدی و دوختی باید هم ناامید باشی. ما که هنوز چیزی نمی دونیم. ما فقط از روی احتیاط داریم می ریم اونجا. گذشته از اون، اگه حتی این زلزله یه فاجعه هم باشه باز کسی نمی دونه که از این فاجعه چند نفر جون سالم به در می برن. پس لطفا جلو جلو آیه یاس نخون! فقط تا می تونی دعا کن. فقط دعا! و امیدت رو از دست نده.
سیاوش چرخید و با وسواس به چهره ی مهتاب خیره شد، بعد بی حوصله رویش را بازگرداند و زیر لب زمزمه کرد:
- حتی خودت هم به این حرفات اعتماد نداری، چه توقعی از من داری؟
مهتاب ترجیح داد که جوابی ندهد. این کار عاقلانه تر به نظر می رسید. ساعت ها بود که در جاده ی کویری پیش می رفتند. مدتی بود که سیاوش به خوابی عمیق فرو رفته بود و چهره ی مهتاب بی اندازه خسته نشان می داد. چشم هایش می سوخت، گه گاه خمیازه ای می کشید و همزمان در دل دعا می کرد که سیاوش زودتر از خواب بیدار شود. در همان اثنا صدای خواب آلود سیاوش به گوشش رسید:
تو چرا منو بیدار نکردی، انگار خیلی وقته خوابیدم، نه؟
- ساعت خواب! بیدارت نکردم چون اگه احتیاج نداشتی این طوری بیهوش نمی شدی.
سیاوش کمی قوس به بدنش داد و دوباره گفت:
- هنوز خسته نشدی؟ چند ساعت پشت سر هم داری رانندگی می کنی. یه جا نگه دار، هم یه آبی به سرو صورتمون بزنیم هم جامونو با هم عوض کنیم. بد نیست تو هم یه استراحتی بکنی.
- باشه. اولین پمپ بنزین سر راه می ایستم ولی خدائی زیاد خسته نشدم، ماشین برویی داری، نرم و راحت. فقط دلم می خواست این همه راهو پشت اون ابوطیاره ی خودم نشسته بودم الان تموم استخونام خشک شده بود. شاید هم دائم یکمون نشسته بود پشت فرمون، اون یکی داشت ماشینو هل می داد.
سیاوش سری تکان داد و گفت:
- خب از یه ماشین که عمر مفیدشو کرده چه انتظاری داری؟ بهتره در اولین فرصت فکر یه ماشین جدید باشی. حداقل چند مدل بالاتر که همش یه پات تو تعمیرگاه نباشه.
- تو فکرش هستم ولی هر دفعه یه چیزی پیش اومده که فکر عوض کردن ماشین و از سرم بیرون کرده. حالا ببینم چی می شه. اینطور که پیداست تا وقتی که اون آهن پاره راه می ره، نمی تونم دست از سرش بردارم. تازه از همه ی اینها گذشته یه جورایی دوستش دارم و بهش عادت کردمو حس می کنم نمی تونم بعد از این همه مدت که بهم خدمت کرده همین طوری ولش کنم.
سیاوش که با حرف های مهتاب حسابی خواب از سرش پریده بود، نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد و با تمسخر پرسید:
- این چیزهارو داری راجع به ماشینت می گی؟!
مهتاب خندید:
- آره دیگه، ماشین باوفائیه.
سیاوش متعجب و حیران جواب داد:
- یه جوری حرف می زنی، آدم فکر می کنه ماشینت نه تنها جون داره، بلکه کلی هم احساس و عاطفه سرش می شه، این حرفها یه جور...
مهتاب تند میان حرفش پرید و گفت:
- دیوونگی، نه؟!... خودم می دونم، ولی چه کنم اون جون نداره و بی احساسه ولی من که هر دوتاشو دارم. به هر حال من اینجوری ام حالا دیوونه یا عاقل همینم که هستم.
سیاوش به تابلوی کنار جاده اشاره ای کرد و گفت:
- حواست باشه 5 کیلومتر دیگه پمپ بنزینه، رد نشی!
بعد صاف نشست و با جدیت ادامه داد:
- من یکی که از کارهای تو سر در نمیارم. می دونی کارات هیچ جوری با هم جو درنمیاد. به دل نگیری، ولی آدم در می مونه در مورد تو چه طوری فکر کنه! کسی که به یه مشت آهن پاره دل می بنده ولی به راحتی از پدرش که هم خون و وصله ی تنشه، می گذره و جدا زندگی می کنه! ببینم، چی باعث شد که بعد از مادرت این جا بمونی؟ یعنی پدرت برات در حد این آهن پاره هم نیست؟!
مهتاب در سکوت بی آنکه حتی سرش را برگرداند، به رانندگی ادامه داد، طوری که انگار هیچ چیز نشنیده. سیاوش با ناراحتی رویش را برگرداند و زیر لب گفت:
- عذر می خوام، به من مربوط نمی شد، کار خوبی کردی نشنیده گرفتی.
مهتاب لبش را به دندان گرفت، سرش را به آرامی به چپ و راست گرداند، انگار می خواست فکری را از سرش بیرون بریزد بعد با لحنی شمرده و حساب شده جواب داد:
- هم شنیدم، هم حرفتو قبول دارم، ولی توضیح مسئله ای که نه اولش معلومه و نه آخرشو می دونی، کار چندان راحتی نیست. شاید تو یه فرصت مناسب برات گفتم که چرا به این آهن پاره دل بستم و به پاش نشستم ولی از پدرم به راحتی دل کندم و حتی بهش فکر نمی کنم. به هر حال فعلا هیچ کدوم تو حال و هوای خوبی نیستیم. شنیدن یا تعریف کردن یه داستان مهیج،دل خوش می خواد که در حال حاضر اینجا پیدا نمی شه!
سیاوش بی تفاوت سری تکان داد و همانطور که با دست به پمپ بنزین اشاره می کرد گفت:
- سرعت تو کم کن، جلوتر واسه پمپ بنزین یه بریدگی هست.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:25 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید

ادامه مسیر تا رسیدن به مقصد را سیاوش پشت فرمان نشست. او به خوبی این جاده را می شناخت. بارها و بارها به مقصد کرمان و بم، زادگاه پدر و مادرش این مسیر و طی کرده بود. در سیاهی قیرگون شب، جز نور چراغ اتوموبیل هایی که از جاده عبور می کردند هیچ چیز نمایان نبود. مدتی بود که در سکوت کامل به تاریکی مطلق و جاده ای که پیش رو داشتند خیره مانده بودند. انگار هیچ کدام تمایلی به حرف زدن نداشتند. عاقبت سیاوش با لحنی معترض پرسید:
- تو چرا نخوابیدی؟ هنوز نیم ساعتی وقت داریم، بد نیست یه چرتی بزنی، می ترسم بعد از اینکه برسیم دیگه...
- می دونم ولی... نمی تونم بخوابم، خوابم نمی بره. بدجوری هول افتاده تو دلم، می دونم نباید این چیزارو به تو بگم، اما آخه این همه آمد و شد، این همه ماشین آمبولانس که تو جاده است! تورو خدا یه چیزی بگو. یه چیزی که آروم بشم، دارم دیوونه می شم.
سیاوش سر چرخاند و توی تاریکی ماشین، برای لحظه ای بسیار کوتاه به او خیره شد. از تن صدای او می توانست حدس بزند که تا چه اندازه ترسیده و دچار اضطراب شده، ناچار در حالی که باز نگاه خسته اش را به جاده می دوخت، زیر لب با لحنی شماتت بار زمزمه کرد:
- کار دنیا رو ببین، عوض اینکه تو به من دلداری بدی، از من می خوای که دلداریت بدم؟!
مهتاب با همان صدای وحشت زده نالید:
- می گی چی کار کنم، به خدا تو تموم عمرم اینطوری نشده بودم، یه حسی بدی که نمی تونم وصفش کنم، من...
حرفش را تمام نکرد فقط دستش را به طرف گلویش برد و کمی آن را فشرد بعد با التماس گفت:
- لطفا نگه دار، فقط چند لحظه، خواهش می کنم!
سیاوش گیج و حیران ماشین را به کنار جاده کشاند. هنوز کاملا متوقف نشده بود که مهتاب تند و بی پروا در ماشین را باز کرد و تقریبا خود را آن بیرون انداخت. همان وقت آمبولانسی آژیر کشان از کنارش گذشت. تردد آن همه وسیله ی نقلیه از جمله وانت، کامیونو آمبولانس، آن هم در یک جاده ی ترانزیت، به چشم سیاوش بی سابقه بود. با این حال به شدت تلاش می کرد تا بر خود مسلط بماند. این بود که سریع از ماشین خارج شد و به سمت مهتاب که کنار جاده روی زمین چمباته زده بود رفت.
- مهتاب! چی کار می کنی، چی شده؟
دستش را روی شانه ی او گذاشت و این بار آرام تر از قبل پرسید:
- چیزی شده؟ حالت خوب نیست؟
صدای فریاد مهتاب و حرکت تند دستش باعث شد تا ناخواسته قدمی به عقب بردارد. صورت مهتاب غرق اشک بود و صدای هق هق گریه اش، دشت را برداشته بود. سیاوش، آرام به ماشین تکیه داد، سرش فرو افتاده بود و شانه هایش می لرزید. کمی بعد دوباره با صدایی لرزان و پر از بغض مهتاب را صدا کرد.
- اگه آروم شدی، بلند شو، باید بریم!
مهتاب با تعلل، اطاعت کرد و مانند بچه ای حرف شنو و بدون ادای کلمه ای داخل ماشین نشست، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و پلک هایش را با فشار بر هم گذاشت. سیاوش هم سریع پشت فرمان قرار گرفت. هنوز در را نبسته بود که در زیر نو کم رنگ اتاقک اتومبیل نگاهی به او انداخت و در حالی که خودش هم رنگ به چهره نداشت، با لحنی مردد و مشکوک پرسید:
- ببینم، تو یهو چت شد؟
دختر جوان همانطور که سرش به پشتی ندلی تکیه داشت کمی آن را به چپ و راست چرخاند و اشک ریزان با کلماتی بریده و مقطع گفت:
- بیدار بودم... مطمئنم!... خوا...ب نبودم. یهو..همه چی، جلو... نظرم جون گرفت و... عین یه فیلم... چی بگم سیاوش... من... من یه شهر زنده رو... زیر خاک دیدم،... وحشتناک... خیلی وحشتناک بود. باید... خالی می شدم. حالا زودتر راه بیفت. راه بیفت.
نیم ساعت بعد به دروازه ی شهر رسیدند. او درست گفته بود. شهری زنده در دل کویر، آرمیده زیر خروارها خاک، پیش رویشان بود. همانطور که در خیابان ها پیش می رفتند. صدای گرفته ی سیاوش بلند شد:
- اینجا که چیزی نمونده، هیچی! نه نشونه ای، نه حتی نوری، هیچی نیست!
گوشه ای ایستاد و باز با ناامیدی ادامه داد:
- نمی تونم بفهمم کجای شهر هستیم. همه چی از بین رفته. تو این تاریکی نمی تونم جایی رو تشخیص بدم. کوچه ها، خونه ها، مغازه ها، همه ی نشونه هایی که تو خاطرم بود، از بین رفته!
- یکم به مغزت فشار بیار، خواهش می کنم! دقت کن شاید بفهمی کجا هستیم و باید کدوم طرف بریم، خب؟
سیاوش مایوسانه تر از قبل نالید:
- نمی شه، نمی تونم. ده ساله که اینجا نبودم. همه جا رو از روی نشونه ها می شناختم. تو این تاریکی امکان نداره جایی رو پیدا کنم!
- بازم برو جلوتر، شاید چیزی دستگیرمون بشه.
اما جلوتر هم، هیچ چیز نبود جر تاریکی محض و صدای ناله و ضجه ی آنها یی که زنده مانده بودند. نور ماشین هر جا که می تابید، سقف های فرو ریخته، دیوارهای در هم شکسته و سنگ و آجر و تیر آهن های رها شده روی هم) مهتاب بی حواس و دستپاچه آستین کاپشن ضخیم سیاوش را کشید و گفت:
- اون جا، اون جا رو ببین!
گُله به گُله ی شهر تعداد اندکی به چشم می خوردند که بر سر آوار باقی مانده از خانه هایشان، در میان تاریکی و ظلمت شب و یا حداکثر زیر نور چراغ دستی ی چراغ قوه ای به جستجوی خانواده هایشان در زیر خروار ها خاک بودند. آنها خستگی ناپذیر نام عزیزانشان را فریاد می کشیدند. فریاد هایی که در سوز تاریکی وحشتزای آن شب زمستانی فضا را می شکافت و عاقبت به ضجه هایی تمام نشدنی تبدیل می شد. سیاوش ماشین را گوشه ای پارک کرد و با صدای کم جانی گفت:
- پیاده می شم، شاید بتونم چیزی بفهمم.
مهتاب زیر لب جواب داد:
- درست همون چیزی که تو اون بیابون برهوت به نظرم رسید، حالا جلوی چشمامونه. به همون اندازه وحشتناک و غیر قابل باور، نمی دونم چی باید گفت.
سیاوش پیاده شد و دقایقی بعد که برگشت، سری تکان داد:
- بی فایدست، هیچ کاری نمی شه کرد، لااقل تا طلوع آفتاب! برق شهر کاملا قطع شده. کار امداد رسانی هم تقریبا متوقف شده، تو این تاریکی، چشم چشمو نمی بینه.
- پس باید چی کار کنیم؟
- کاری از دست مون بر نمیاد جز کمک به همینایی که الان جلو چشممون هستن. اگه از ماشین پیاده شی می فهمی چی می گم. تا پاتو بذاری بیرون، باد صورتت رو شلاق کش می کنه. اونائی هم که زنده موندن تو این سرما تلف می شن. زود باش وسایل و آماده کن، تو سطح شهر می چرخیم و اگه چیزی احتیاج دارن که همراهمون هست بینشون پخش می کنیم. این جا حتی آب خوردن هم پیدا نمی شه.
مکثی کرد و در حالی که آب دهانش را به زحمت فرو می داد، دوباره ادامه داد:
- اون طرف چند نفر دارن از سرما یخ می زنن، ولی پتو های امداد رو دور جنازه های افراد خانوادشون پیچیدن و بالای سر اونا نشستن به زار زدن. بجنب، نباید دست رو دست بذاریم. این جا رستاخیز شده، با روز محشر فرقی نداره! مهتاب با جدیت جواب داد:
- باشه، فقط... یکی دوتا پتو و چندتا کنسرو با یه ظرف آب نگه داریم، شاید فردا تونستیم...
سیاوش عجولانه میان حرفش پرید:
- نه، تا فردا بازم کمک می رسه، اگه اونا زنده مونده باشن...
حرفش را نیمه کاره رها کرد و با دست به گوشه ای از خیابان اشاره کرد، کودکی خردسال بدون بالاپوش گرم و مناسب تکه نانی خشک دست گرفته و بهت زده و حیران به دامن مادرش چنگ انداخته بود تا جلوی گریه زاری او را بگیرد.
وقتی نگاه پر از اشک مهتاب را متوجه خود دید دوباره ادامه داد:
- - از کیا می تونیم دریغ کنیم، از این، یا از اون یکی که حتی یه نفر براش نمونده تا به دامنش چنگ بندازه؟!
مهتاب بی آنکه جوابی بدهد در تاید حرف او سری جنباند و به تندی از ماشین پیاده شد. فاجعه از آن عظیم تر بود که در کلام بگنجد یا منطقی بر آن حاکم باشد. آنجا فقط عاطفه حکم می راند و حس مسئولیت نسبت به همنوع. شبی سرد بود و زوزه ی باد بیداد می کرد. پتو، لباس های گرم، آب معدنی و قوطی های کنسرو و مواد خوراکی به سرعت میان آن هایی که از آن فاجعه جان سالم به در برده بودند پخش شد. هنوز مدتی به طلوع آفتاب مانده بود که دیگر چیزی برای کمک در بساطشان باقی نمانده بود. مهتاب شرمنده و غمگین دستی به سرش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- این چیزایی که آورده بودیم فقط مثل قطره ای بود در برابر دریا! با بقیه چی کار کنیم؟ می بینی، هنوز خیلی ها سردشونه، خیلی ها گرسنه ان، اون بچه اون داره از سرما می لرزه و ما دیگه چیزی همراهمون نیست. حداکثر ده سالشه. پدر، مادر، خواهر و دوتا برادراشو از دست داده. فقط خاله اش زنده مونده که اون هم به شدت مجروح شده، ببین چطوری اشک می ریزه!
سیاوش به امتداد دست مهتاب نگاه کرد و بی معطلی به آن سو رفت. کمی بعد کاپشن گران قیمت او در شانه ی پسرک پیچیده شده بود و وقتی دوباره کنار ماشین قرار گرفت صدای مهتاب را شنید که گفت:
- پالتوی منم هست.
داشت آن را از تن در می آورد که سیاوش سریع گفت:
- نه، تو بپوش، هوا خیلی سرده نمی تونی طاقت بیاری.
- ولی ما تو ماشین نشستیم.
با این جمله فکری به سرش افتاد و هیجان زده گفت:
- چطوره چندتا از بچه هارو توی ماشین بخوابونیم، هنوز تا صبح چند ساعتی مونده.
سیاوش سری جنباند.
- راست می گی، فکر خوبیه.
با طلوع خورشید، دوباره بچه ها را به همراهشان تحویل دادند و به راه افتادند. پرسان، پرسان جلو رفتند. غوغایی بود آن سرش ناپیدا! آن میان صدای لرزان مهتاب که با چشمانی از حدقه در آمده به پشت پشکانی اشاره می کرد بلند شد.
- اینا چیه؟
سیاوش با صدایی گرفته و کم جان جواب داد:
- توده ای از اجساد پیچیده توی پتوهای اهدائی مردم، پشته ای از کشته های زلزله!
و مهتاب ناباورانه به شدت سرش را تکان داد و نالید:
- باور نمی کنم، اینا آدمن؟! خدایا رحم کن!
عاقبتی ساعتی بعد توانستند محل مورد نظرشان را بیابند. سیاوش گیج و مات به ویرانه ای که پیش رو داشت اشاره کرد و با کلماتی شکسته گفت:
- همین جاست، پیاده شو.
و مهتاب وحشت زده و هراسان جواب داد:
- این جا؟ اما این جا که چیزی نمونده!
از کوچه ای که در جستجویش بودند، تنها آثار دو یا سه خانه ی ویرانه باقی مانده بود که به زحمت می شد فهمید روزی خانه ای بوده اند، بقیه کوچه فقط تلی از آوار فرو ریخته بود و دیگر هیچ!
سیاوش با تاسف گفت:
- هنوز نیروهای امداد به اینجا نرسیدن، اونا هنوز تو خیابونای اصلی ان.
- پس اینا کی هستن؟
- خود مردم بی چاره! نمی بینی با دست خالی دارن لای سنگ و خشت و آجر دنبال عزیزاشون می گردن؟
بعد از جوانی که از جلویش رد می شد پرسید:
- شما می دونین خونه ی آریازند کدوم یکیه؟ عباس آریا زند و اون یکی برادرش قاسم.
جوان شانه ای بالا انداخت و به جای او، مردی میان سال که طفل خردسالی را در آغوش گرفته بود جواب داد:
- اون دوتا خونه که بغل همن و در آبی هم داره، هنوز درش سر جاش مونده ولی چیز دیگه ای از خونه هاش نمونده.
بعد مات و حیران به بچه ی توی دستش اشاره کرد:
- دخترمه. بقیه همه مردن، زنم و سه تا پسرام و پدرم، این نیمه جون بود که درش آوردم. فقط گفت بابا... و دیگه چیزی نگفت. فکر می کنید اینم مرده؟!
بچه را بالا گرفت و به آنها نشان داد. مهتاب جلوی دهانش را گرفت و قدمی به عقب گذاشت اما مرد مثل آدم های مسخ شده بی آنکه منتظر اظهار نظر آن ها شود از کنارشان گذشت. سیاوش با خشونت به او توپید:
- اگه نمی تونی تحمل کنی، این جا نایست! برگرد تو ماشین.
حرفش تمام نشده کلنگ را از عقب ماشین برداشت. مهتاب بی حرف جلو آمد و پشت سر او بیل را برداشت که صدای اعتراض محکم سیاوش بلند شد:
- کار تو نیست، برو کنار. بهتره تو ماشین منتظر باشی.
- نه نه، منم میام!
هر دو به طرف ویرانه ها راه افتادند. مهتاب جراتی به خود داد و گفت:
- باید اتاق خواب ها روپیدا کنیم. بین اینجا آشپزخونه بوده، پس احتمالا باید اونجا دنبالشون بگردیم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  8:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها