با رفتن مهتاب او هم خیال برگشت به داخل دفتر کارش را داشت اما یک باره چشمش به دوست قدیمی اش افتاد. محسن، گردنش را تا منتهی الیه پشت سرش چرخانده بود و همانطور که به پشت سرش نگاه می کرد، پله ها را بالا می آمد. سیاوش با دیدن او در آن حالت، خندان صدایش زد:
- حواست کجاست پسر؟ جلوی پاتو نگاه کن!
صدای آریازند باعث شد توجه محسن به او جلب شود که در ادامه حرفش می پرسید:
- این طرف ها، راه گم کردی؟!
ولی مرد جوان بی آنکه جواب او را بدهد از کنار او رد شد و در حالی که وارد دفتر می شد پرسید:
- این خانمه ارباب رجوع تو بود؟!
- کدوم خانمه؟
- همین که الان تو راه پله ها دیدم، بارونی خاکستری تنش بود.
- آهان! آره. چطور مگه؟
- بابا دست خوش، تو از این ارباب رجوع ها داشتی و ما خبر نداشتیم!
- حرف مفت نزن محسن، ارباب رجوع، ارباب رجوعه دیگه.
- ببینم سیاوش، تو منشی پنشی ای، چیزی نمی خوای، اگه لازم داری خودم چاکرتم، می تونم جای منشی واست کار کنم.
- باشه بابا خندیدم، حالا به جای این تیکه پرونی ها بگو چی شده یاد ما کردی؟
محسن شانه ای بالا انداخت:
- این اطراف کاری داشتم، گفتم یه سری هم به تو بزنم. دو روزه ازت خبری نیست.
- خوب کردی، تا ساعت 6 با کسی قرار ندارم. بیا بشین تا خودم یه قهوه تلخ واست درست کنم که حظ شو ببری.
- اِ! پس آقای عباسی کجاست؟
- این هفته مرخصیه، رفته دهشون، نمی دونم، انگار پدر خانومش فوت کرده.
- خوب بابا من که گفتم اگه منشی می خوای من هستم، ناخن خشکی هم حدی داره!
سیاوش، قهوه جوش را روشن کرد، خودش را روی صندلی اش انداخت و چپ چپ به دوستش نگاه کرد و گفت:
- دست بردار محسن، ناخن خشکی یعنی چه؟!
- نخواستیم بابا، نخواستیم. اما یادت باشه خیلی بی معرفتی!
سیاوش که از حرف زدن بامزه او به خنده افتاده بود گفت:
- ای خدااا، چه گیری کردم من! پسر، باور کن این دختره ارباب رجوع بود، مشکل حقوقی داشت.
- آخ! آخ! جان من راست می گی؟
- محسن! یه کم جدی باش لطفا.
- بنده ی خدا، خب منم که دارم همین کارو می کنم. ببینم مگه تو همیشه نمی گفتی پرونده ی جماعت نوسان را قبول نمی کنی؟
- انگار کلید کردی ها! پسر جون، والا، بالله من اونو پیدا نکردم، اون اومده سراغ من. بشین قهوت و بخور تا ماجراشو بگم.
و چند دقیقه بعد در حالی که مشغول نوشیدن قهوه هایشان بودند سیر تا پیاز قضیه را برای او تعریف کرد. محسن هم با دقت گوش کرد آخر دست گفت:
- که این طور! پس پات توی یه ماجرای پر پیچ و خم کشیده شده، حتما می دونی که...
سیاوش میان حرفش پرید و گفت:
- آره آره می دونم ممکنه برام دردسر آفرین باشه. اما خب گاهی پیش میاد دیگه.
محسن با قیافه ی متفکری پرسید:
- سیا! تو هنوزم به سهیلا فکر می کنی؟ یعنی منظورم اینه که تونستی اون ضربه ای که اون دختره ی لعنتی به احساست وارد کرد رو از مغزت بریزی بیرون یا نه؟
سیاوش بی آنکه به او نگاه کند جواب داد:
- آمادگی شو ندارم راجع به اون مسئله صحبت کنم.
- ولی باید صحبت کنی، لااقل با خودت روراست باش پسر!
سیاوش دستی به پیشانی اش کشید و بی حوصله جواب داد:
- حالا چه وقت این حرفاست؟!
- اتفاقا درست الان وقتشه!
- محسن! می شه بگی پذیرفتن یه پرونده ی حقوقی توی یه دفتر وکالت توسط یه وکیل حقوقی چه ربطی به عشق و احساس و ضربه های ناشی از...
حرفش را برید، نفس بلندی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- از دست تو، ببین چه طوری می زنی تو حال آدم، داشتم مثل آدم کارمو می کردم؟!
محسن از جا بلند شد دستی به شانه ی او زد و گفت:
- رفیق، تو باید عاقبت خودتو از این فکر خلاص کنی! این افکار مالیخولیایی مثل تار عنکبوت دور ذهن تو تار تنیده. اون قدری که فکر و ذهن و دل تورو توی خودش زندونی کرده، ببین سیا! تو چرا نمی خوای از این وضعی که هستی خودتو نجات بدی؟ خب...خب این همه خوب، خانم، مهربون...نجیب بالاخره همه جور آدمی توی دنیا پیدا می شه مگه قراره که همه مثل هم باشن، هان؟ یکی اش همین دختر خانمی که چند دقیقه پیش اینجا بود. باور کن از سر و روش خانمی می با...
- محسن! محض رضای خدا تمومش کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
محسن با چشمهای درخشان که برق پیروزی در آن مشهود بود ، لبخند رضایتی زد و به آرامی دست هایش را به علامت تسلیم بالا آورد و نجوا کرد:
- باشه باشه، من تسلیم، اگه تو اینطوری می خوای من دیگه حرفی ندارم.
سیاوش نفس راحتی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- آره این طوری می خوام.
محسن خندید و گفت:
- پس بهتره به حرفای خودمون برسیم فقط قبل از اون یه مطلب کوچیک و بعد ختم دادرسی، باشه؟
سیاوش با تردید نگاه مشکوکی به او انداخت و به زحمت پرسید:
- باز چی تو سرته؟!
محسن زیرکانه خندید، شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نه نه هیچی! مطلب خاصی نیست فقط می خواستم بگم با تمام بداخمی هات و گریزی که می زنی به نظرم امروز کمی حال و هوات با همیشه متفاوته، پس اگه هنوزم منو به عنوان دوست خودت قبول داری اگه... دقت کن! گفتم اگه یه وقت احساس کردی به مشورت یا کمک فکری کسی نیاز داری، می تونی همیشه و همه وقت روی من حساب کنی!
سیاوش لبخندی زد و با صمیمیت مشت کوچکی به شانه ی محسن کوبید گفت:
- با این وجود که همیشه حرف خودتو به هر نحوی که شده می زنی ولی بازم ممنون و مطمئن باش من همیشه روی رفاقت تو حساب می کنم. خب، حالا می ذاری به حرفای خودمون برسیم یا نه جوون؟!...