0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:19 PM

یکی دو ساعت بعد، سیاوش ماشین را از حیاط خانه بیرون برد. بعد پیاده شد و جلوی در خانه ایستاد و پشت آیفون با صدای نسبتا رسائی گفت:
- خانم جون، بگین زینب خانم تشریف بیارن، ماشینو گرم کردم که بچه سرما نخوره.
چند دقیقه بعد مهتاب که چادر زینب را بر سر کرده بود و عروسک بزرگی را زیر آن به سینه چسبانده بود، از در حیاط بیرون آمد. با دقت رویش را گرفته بود که چهره اش پیدا نباشد و جوری وانمود می کرد که گویی به جای عروسک، کودکی را در آغوش دارد. با احتیاط و کم رویی در عقب ماشین را باز کرد و سوار شد. موقع حرکت، سیاوش متوجه ی مردی شد که از کیوسک تلفن عمومی سر کوچه بیرون پرید و به سرعت سوار وانت بار پارک شده ی کنار خیابان شد. با دیدن او بی آنکه به عقب برگردد، همانطور که ماشین را به خیابان اصلی هدایت می کرد گفت:
- بفرما، اینم از جاسوس آقا منصور، تعقیبمون می کنه. خیلی جالبه! داستان کم کم داره پلیسی می شه. ظاهرا مادر درسته، واسه زینب جاسوس گذاشته!
مهتاب دستش را از چادر برداشت و در حالی که نگاهش به صورت بی روح عروسک دوخته شده بود گفت:
- اصلا فکرشو نمی کردم، چطور ممکنه؟!... مگه اینکه این آدم، خطرناکتر از چیزی باشه که نشون میده و خیال سوء استفاده های بزرگی از زینب تو سرشه که ما از اون بی خبریم.
- منم به این قضیه مشکوک شدم. احتمالا ماجرا جدی تر از یه مشکل و درگیری ساده ی خانوادگیه.
بعد در تاریکی فضای ماشین تبسمی کرد و از آینه به صندلی عقب نگاهی انداخت و با لحن شوخی گفت:
- از ماجرای زینب و شوهرش گذشته، تا حالا کسی به شما گفته با این شکل و شمایل چه قیافه ی فتوژنیکی پیدا می کنین!
مهتاب با خونسردی جواب داد:
- نه! قبلا کسی در این مورد چیزی نگفته اما اگه شما این طوری فکر می کنید، نظر لطفتونه که البته همیشه شامل حال من شده.
سیاوش زیر لبی خندید و اینبار نگاهش به آینه انداخت تا مطمئن شود هنوز مورد تعقیب هستند. وانت بار، همچنان با رعایت فاصله به دنبال آنها می آمد. این بار صدای سیاوش با نگرانی همراه بود.
- حالا چطوری شمارو از این وضعیت خلاص کنیم؟ یعنی چطور از اون خونه میاین بیرون؟
مهتاب خندید:
- همونجوری که رفتم تو، یعنی با پاهام.
- دست شما درد نکنه، مگه قرار بود با ویلچر بیاین بیرون؟ از شوخی گذشته، موندم چه جوری بیای بیرون که جلب توجه نکنه!
- نگران نباشید، من و مادرتون فکرشو کردیم.
- منو بگو چقدر از مرحله پرتم، یادم رفته بود با چه باند خطرناکی دارم همکاری می کنم.
- وقتی قانون تو این طور موارد کار ساز نیست، شما راه بهترین سراغ دارین؟
- به...، باز که برگشتیم سر خونه ی اول! ببینم، واقعا فکر کردین همیشه خانم ها مورد ظلم واقع میشن؟ باور می کنین اگه بگم هفته ای چندتا پرونده دارم که شاکی هاشون مردای بدبختن. می دونین چندتا از این پرونده ها مربوط به آقایونه که به خاطر مهریه های کلان، از هستی ساقط شدن یا افتادن گوشه ی هلفدونی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت:
- مهریه شده سوپاپ اطمینان خاطر خونواده های ایرانی، اما تا حالا فکر کردین چرا؟ شما که بهتر می دونید تا چیزی توی عقد نامه ها قید نشه جزو حقوق خانم ها محسوب نمی شه.
- ای بابا! شما هم که ماشاا... کم نمیارین. خانم محترم، من دارم از مهریه های کمر شکن و سوء استفاده هایی که از اون می شه حرف می زنم، شما پای شروط ضمن عقد رو پیش می کشین؟
مهتاب پوزخندی زد و گفت:
- چاه کن همیشه ته چاهه جناب آریازند. قانون رو من ننوشتم، مادر من هم ننوشته، دختر من هم نمی نویسه. قانون رو یا شما می نویسید یا پدرتون نوشته بوده و یا پسرتون خواهد نوشت و قانونی رو که مردها بنویسند فقط به درد همون مردها می خوره. این طوری شده که مهریه جای تموم حق و حقوق انسانی یک زن به کار گرفته می شه و در نتیجه رقم های نجومی پیدا کرده!
سیاوش به طعنه گفت:
- آهان! پس منظور اینه که یا آقایون باید خطر ساقط شدن از تمام مایملک شونو به جون بخرند یا یه دفتر حق و حقوق به زن هاشون بدن که مثل چماق، تو سرشون بخوره، بله؟ باشه، فعلا داریم می رسیم، بقیه ی بحث باشه برای بعد، علی الحساب بگین ببینم چه طوری می خواین از این خونه برگردین بیرون؟
هنوز جمله اش تمام نشده بود که آهسته پیچید داخل کوچه ی تنگ و باریکی که انتهایش بن بست بود. مهتاب همانطور که رویش را محکم می گرفت جواب داد:
- بعد از پیاده کردن من، برگردین تو خیابون اصلی. اگه مطمئن شدین که دیگه تعقیبتون نمی کنند، این کوچه پایینی رو تا انتها بیاین و بپیچین دست چپ. همونجا منتظر بایستید من خبرتون می کنم.
سیاوش پرسید:
- مگه این خونه در دیگه ای هم داره؟
- در که نه، ولی یه بالکن روبه کوچه ی پشتی داره که می تونم از همون جا بیام بیرون.
سیاوش جلوی خانه توقف کرد و پیاده شد. مهتاب بی آنکه حرفی بزند با کلیدی که همراه داشت در خانه را باز کرد و همراه با تکان دادن سر به علامت خداحافظی وارد خانه شد. سیاوش، این بار هم با صدای نسبتا بلندی گفت:
- خواهش می کنم، وظیفه بود، انشاا... یکی دوروز دیگه با مادرم سری بهتون می زنیم. شما هم بفرمائید داخل که من با خیال راحت رفع زحمت کنم.
مهتاب به ظاهر بچه را تنگ در آغوش گرفت، مجدادا با سر ادای خداحافظی را درآورد و در را بست. وانت بار، با رعایت فاصله و چراغ هایی خاموش ایستاده بود. سیاوش دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد. مدتی بی هدف در خیابان اصلی به جلو راند و کمی بعد با احتیاط و در حالی که دور و برش را زیر نظر گرفته بود به محل قبلی برگشت. اینبار از کوچه ای که مهتاب خواسته بود وارد شد. درست در خم کوچه، مهتاب را دید که در بالکن کوچک پشت خانه به انتظارش ایستاده است. سیاوش توقف کرد و همانطور که از ماشین پایین می آمد، سرش را بالا گرفت و پرسید:
- حالا چه طوری می یای پایین، خیال بندبازی که نداری؟!
مهتاب خندید و انگش اشاره اش را روی لب هایش گذاشت:
- هیس!! همسایه پایینی بیدار می شه ها! شما فقط اگه می تونید یه کم ماشینو بیارین این طرف تر.
سیاوش بی معطلی پشت ماشین نشست و کمی عقب رفت، درست زیر بالکن ایستاد، باز پیاده شد و با صدای کوتاهی حیران پرسید:
- می خوای بپری روی ماشین؟ نپری دختر، پات می شکنه ها!
- نترسید، خودم می دونم چی کار کنم.
این را گفت و با احتیاط پاهایش را از روی نرده ی آهنین بالکن رد کرد، بعد همانطور که لبه ی نرده را در دست گرفته بود، چرخی زد و پاهایش را آویزان کرد. سیاوش جلو دوید و هول و دستپاچه گفت:
- صبر کن، صبر کن، این طوری می افتی دست و پا...
- تموم شد، دیدید! شانس آوردید ماشینتون یغور و محکمه والا سقفش قُر شده بود.
هنوز چهار دست و پا روی سقف ماشین نشسته بود. سیاوش سری جنباند و همانطور که دستش را دراز کرده بود تا به او کمک کند پایین بیاید گفت:
- خدا به داد اون بدبختی برسه که طرف حسابش... هیچی!
- چیه؟ خیلی از من ناامید شدین! آره خوب، از یه خانم به ظاهر محترم، این جور کارا کمی بعیده.
و خندان سوار ماشین شد. سیاوش هم تبسمی کرد و همانطور که پشت فرمان می نشست جواب داد:
نه، اتفاقا در مورد تو، هیچ کاری بعید نیست.
مهتاب با خونسردی جواب داد:
- هر دفعه فکر می کنم دیگه به کارای غیر اصولی من عادت کردین اما باز ناامیدم می کنید. یادمه بار آخر هم حسابی از من ناامید شده بودین و پیشنهاد جالبی برام داشتین.
سیاوش کوتاه نگاهش کرد و گفت:
- پس ظاهرا ما هر دو به شدت قصد ناامید کردن همدیگه رو داریم، بگذریم. برمی گردی خونه ی ما یا برسونمت خونه ی خودتون؟
- نه! بر می گردم خونه ی شما، باید ماشین مو بردارم. آخه صبح خیلی کار دارم، نمی رسم بیام دنبال ماشینم.
- باشه.
چند لحظه مکث کرد، بعد به طعنه ادامه داد:
- خب، داشتی راجع به بحث شیرین مهریه و طاق زدنش با حقوق بانوان شعار می دادی که نصفه کاره موند، اما این طور که من فهمیدم اگه قرار باشه یه روز به سرت بزنه که ازدواج کنی، احتمالا یه طومار جلوی آقای داماد می ذاری و می گی یا علی، امضاش کن شازده!
مهتاب نیشخندی زد و گفت:
- طومار که نه، ولی یه چند جمله ای که قانون بتونه بدون استناد به مرد و زن بودن و فقط بر حسب توانایی های بلقوه و بالفعل هر دونفرمون در مورد ما و فرزندان احتمالیمون رای منصفانه صادر کنه. هر چند بر اساس پیشنهاد دوستانه ی شما، من یکی در کل خیال ازدواج رو از سرم بیرون کنم، واسم بهتره!
سیاوش بی توجه به طعنه ی کلام مهتاب در مورد آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند پاسخ داد:
- به به، چه عالی! مثل اینکه حساب همه چی رو کردی ولی می دونی بعضی از این حق و حقوق رو نباید شماها داشته باشین؟
- مثلا؟
- مثلا همین حق طلاق که اگه دست شما باشه، هفته ای یه بار هوس طلاق گرفتن به سرتون می زنه!
مهتاب خندان و به طعنه جواب داد:
- علت اینو دیگه باید از شماها پرسید که چه جوریه آقایون، حتی قبل از ازدواج می تونند وقوع این مسئله رو به وضوح پیش بینی کنند! شاید چون خودشون بهتر می دونند کنار اومدن با اونا کار آسونی نیست!
بعد اضافه کرد:
- راستی تا فراموش نکردم، می تونم یه خواهشی بکنم؟
سیاوش سرش را کمی خم کرد و گفت:
- اختیار دارید، بفرمایید؟
- لطفا اگه می تونید یه تحقیقی راجع به سابقه ی شوهر زینب بکنید، شاید اینجوری یه چیزهایی دستگیرمون بشه.
سیاوش در حالی که پشت ماشین مهتاب پارک می کرد سری تکان داد و گفت:
- اتفاقا خودم تو فکرش بودم.
- پس خبرشو به من بدین، ممنون می شم.
- حتما، مطمئن باش بی خبر نمی ذارم.
- ممنون و شب بخیر.
- شب تو هم بخیر.
دقایقی بعد ، از ماشین مهتاب اثری نبود اما او همچنان بی حرکت و آرام پشت فرمان نشسته بود و به تاریکی زل زده بود.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها