0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  8:25 PM

سیاوش جوابی نداد که مهتاب به طعنه گفت:
- بی انصاف، لااقل سری تکون بده که بفهمم اگه زبونت کار نمی کنه حداقل گوشات هنوز فعاله، اینم سخته؟!
این بار سیاوش تبسم تلخی کرد و گفت:
- چیه، اسمم رو صدا کردی که به حرف بیام؟ باشه، حرف می زنم ولی نه اینکه فکر کنی تونستی سرم کلاه بذاری، نه! صفت بدِ من اینه که به راحتی گول نمی خورم. اگه حرفی می زنم فقط واسه خاطر اینه که دلم داره می ترکه!.... می دونی مهتاب، من همیشه از زنا متنفر بودم. نه! همیشه نه، از وقتی خودمو شناختم زندگی بازی هایی سرم درآورد که کم کم این طوری شدم. سال ها قبل خواهری رو که خیلی دوستش داشتم از دست دادم، ولی اون با رفتنش، زندگی منو هم سیاه کرد. مادرمو از دستم گرفت، پدرم رو، جوون مرگ کرد و دیگه هیچ وقت خونمون خونه ی قدیمی نشد. همون وقت بود که فهمیدم زن ها تا چه حد می تونند خطرناک باشن. مریم که رفت مهر مادری رو هم با خودش برد. دیگه مادرم نه توجهی به من داشت نه پدرم. جایی تو اعماق ذهنم از مریم متنفر شدم. بعد، اون حادثه ی لعنتی برای پدرم پیش اومد. سکته کرد، شده بود عین بچه ها، ناچار باقیمونده ی محبت و توجه مادرم نثار پدر بیمار و علیلم شد. اونقدر که فکر می کردم کاش پدرم هم مرده بود! نمی خواستم بیشتر از اون خوار و خفیف شدنش رو ببینم. از طرف دیگه فکر می کردم شاید اگه پدر نباشه یه بار دیگه از محبت مادرم نصیبی داشته باشم. پدرم مرد اما وضع باز هم بدتر از قبل شد. از سکوت خونه و آشفتگی مادرم، منم در به در شدم. دوست داشتم هر جا باشم، جز خونه! وقتی ساعت برگشتن به خونه می شد خون تو تنم یخ می کرد. انگار پاهام جلو نمی رفت برگردم خونه. ترم دوم تو دانشگاه بود که با سهیل آشنا شدم و چیزی نگذشت که خواهرش سهیلا هم پای نحسش و گذاشت توی زندگیم. نفهمیدم که چی شد اون شد همه کس من، جای مریم، جای مادرم و حتی جای پدرم. جای خودش که دیگه معلوم بود! بدجوری به اون وابسته شده بودم. اون شده بود انگیزه ی زندگی کردنم! صداش بهم انرژی می داد، با دیدنش جون می گرفتم و جوونی می کردم. خنده هاش برام روح زندگی بود. اما یهو همه چی زیرو رو شد. دنیام عوض شد. رنگ عوض کرد، بیرنگ شد و بعد یه دنیای جدید منو تو خودش غرق کرد. یه دنیای غریب که پر بود از نفرت و انزجار! سهیلا منو به یه غریبه فروخت. اون با یه مرد پولدار که می تونست جای پدرش باشه، ازدواج کرد و از ایران رفت. خوب که فکر کردم، دیدم اون منو به پول فروخته! نه اینکه من پول نداشتم، نه! ما خانواده ی مرفهی بودیم ولی ظاهر ساز نبودیم. با املاک زراعی پدر و پدربزگم به اضافه چند باغ و باغچه ی اطراف تهران که داشتیم، می تونستیم زندگی اونا رو بخریم و بفروشیم ولی خودم یه ماشین پیکان معمولی زیر پام بود. تا اون موقع به ظاهر زندگی توجهی نداشتم. راستش اونقدر گرفتار مصیبت و مشکلات خانوادگی بودم که وقت این فکر هارو نداشتم. اما...
سیاوش ساکت شد . انگار از نفس افتاده بود، چند لحظه ای در سکوت به جلو خیره ماند، بعد چشم هایش را کمی بیشتر از حد معمول تنگ کرد و ادامه داد:
- این طوری شد که منم رنگ عوض کردم. یه پوسته ی شیک و خوش رنگ واسه ی خودم ساختم و توی اون فرو رفتم. ماهی، هفته ای یا حتی روزی یه دوست دختر عوض می کردم. تا می دیدم قضیه داره بوداری میشه، به یه بهونه ای همه چی رو بهم می ریختم و فلنگ و می بستم. هر روز یه ماشین تازه می خریدم. رنگ و وارنگ! از هیچی نمی گذشتم، ماشین که ثبت نام می کردند، نفر اول بودم. هنوز ماشین توی بازار نیومده بود که یکیش زیر پام بود. از لباس و عطرو بقیه وسایل که دیگه نگو. یه ویلا تو نمک آبرود ساختم، با آخرین مدل معماری و شیک ترین وسایل رو توش ریختم. بعدش خونه ی خودمون رو نوسازی کردم و هر چی وسایل آنتیک و گرون قیمت به چشمم می خورد، توش تلنبار کردم. با این همه، هر کاری می کردم آروم نمی شدم. دردم درمون نمی شد. از طرفی این کارها به پول احتیاج داشت و من باید پولدار می شدم. تو این فاصله هی کارم رو زیاد کردم، زیاد و زیادتر، تا اینکه یه وقت دیدم دارم تو کار غرق می شم. فقط زیر بار پرونده های خانوادگی نمی رفتم به خصوص اگه شاکی هاشون زن بودن وگرنه از قبول هیچ پرونده ی دیگه ای طفره نمی رفتم. البته کار غیر قانونی قبول نمی کردم. اما همیشه با یه دست چندتا هندونه بغل گرفته بودم. کم کم خرید و فروش و معامله ی اوراق بهادار و ملک و زمین هم به کارام اضافه شد.
سیاوش ساکت شد، لحظه ای پلک هایش را به هم فشرد، سری تکان داد و دوباره ادامه داد:
- وقتی به خودم اومدم که دیگه هیچکس دورو برم نبود.، دوستام یکی یکی ازدواج کرده بودن و رفته بودن سر خونه و زندگیشون و مادرم تو این مدت اونقدر از من دور شده بود که دیگه نمی تونستم ببینمش. هر وقت من خونه بودم، اون نبود. وقتی اون خونه بود، من بیرون بودم. گاهی هم که هر دوتا خونه بودیم کاری به هم نداشتیم. یکی دوباری فکر کردم اون چی کار می کنه که سرش از من شلوغ تره ولی اهمیت ندادم آخه... وقتی نداشتم! فکر می کردم سرش گرم باشه بهتره، چون لااقل سر به سر من نمی ذاره. تا اینکه مسئله ی زینب و پرونده ی اون پیش اومد. بعد از ماجرای زینب یه جورایی من و اون با هم آشتی کردیم. تازه اون موقع بود که فهمیدم تمام اون مدتی که من داشتم پول روی پول می ذاشتم، اون به هر چی داشته چوب حراج زده و خرج این بچه یتیم و اون بیوه زن و اون یکی، که سخت بیمار بوده و پول درمانشو نداشته، کرده. می تونتسم دلیل این کاراشو بفهمم، دلم براش می سوخت. چون زندگی با اون هم سر سازگاری نداشت. نفهمیدم چی شد که دوباره اون شده بود مادر و من فرزند! انگار اونم دوباره یادش افتاده بود که یه پسری داشته که از یادش رفته بود. مدتی بود که همش می گفت بعد از من، خدا عاقبت تو رو بخیر کنه، حالا بدجوری ترس افتاده تو دلم. می ترسم این آخرین نفر رو هم از دست داده باشم! من...
دیگر نتوانست ادامه بدهد، بغض توی صدایش نشسته بود و نمی گذاشت باز هم بگوید. تمام مدتی که سیاوش از خودش می گفت مهتاب در کمال آرامش و سکوت کامل به حرف هایش گوش داده بود، بی آنکه حتی اظهار نظری بکند. دلش می خواست چیزی بگوید، حرفی که برای سیاوش آرامشی را به همراه داشته باشد یا لااقل کمی دلداری اش بدهد، اما هیچ چیز به نظرش نمی رسید. ناچار به زحمت حرفی را به زبان آورد که حتی خودش هم باور نداشت.
- ببین سیاوش، من نمی دونم تو چرا اینقدر ناامیدی؟ خوب این طوری که تو بریدی و دوختی باید هم ناامید باشی. ما که هنوز چیزی نمی دونیم. ما فقط از روی احتیاط داریم می ریم اونجا. گذشته از اون، اگه حتی این زلزله یه فاجعه هم باشه باز کسی نمی دونه که از این فاجعه چند نفر جون سالم به در می برن. پس لطفا جلو جلو آیه یاس نخون! فقط تا می تونی دعا کن. فقط دعا! و امیدت رو از دست نده.
سیاوش چرخید و با وسواس به چهره ی مهتاب خیره شد، بعد بی حوصله رویش را بازگرداند و زیر لب زمزمه کرد:
- حتی خودت هم به این حرفات اعتماد نداری، چه توقعی از من داری؟
مهتاب ترجیح داد که جوابی ندهد. این کار عاقلانه تر به نظر می رسید. ساعت ها بود که در جاده ی کویری پیش می رفتند. مدتی بود که سیاوش به خوابی عمیق فرو رفته بود و چهره ی مهتاب بی اندازه خسته نشان می داد. چشم هایش می سوخت، گه گاه خمیازه ای می کشید و همزمان در دل دعا می کرد که سیاوش زودتر از خواب بیدار شود. در همان اثنا صدای خواب آلود سیاوش به گوشش رسید:
تو چرا منو بیدار نکردی، انگار خیلی وقته خوابیدم، نه؟
- ساعت خواب! بیدارت نکردم چون اگه احتیاج نداشتی این طوری بیهوش نمی شدی.
سیاوش کمی قوس به بدنش داد و دوباره گفت:
- هنوز خسته نشدی؟ چند ساعت پشت سر هم داری رانندگی می کنی. یه جا نگه دار، هم یه آبی به سرو صورتمون بزنیم هم جامونو با هم عوض کنیم. بد نیست تو هم یه استراحتی بکنی.
- باشه. اولین پمپ بنزین سر راه می ایستم ولی خدائی زیاد خسته نشدم، ماشین برویی داری، نرم و راحت. فقط دلم می خواست این همه راهو پشت اون ابوطیاره ی خودم نشسته بودم الان تموم استخونام خشک شده بود. شاید هم دائم یکمون نشسته بود پشت فرمون، اون یکی داشت ماشینو هل می داد.
سیاوش سری تکان داد و گفت:
- خب از یه ماشین که عمر مفیدشو کرده چه انتظاری داری؟ بهتره در اولین فرصت فکر یه ماشین جدید باشی. حداقل چند مدل بالاتر که همش یه پات تو تعمیرگاه نباشه.
- تو فکرش هستم ولی هر دفعه یه چیزی پیش اومده که فکر عوض کردن ماشین و از سرم بیرون کرده. حالا ببینم چی می شه. اینطور که پیداست تا وقتی که اون آهن پاره راه می ره، نمی تونم دست از سرش بردارم. تازه از همه ی اینها گذشته یه جورایی دوستش دارم و بهش عادت کردمو حس می کنم نمی تونم بعد از این همه مدت که بهم خدمت کرده همین طوری ولش کنم.
سیاوش که با حرف های مهتاب حسابی خواب از سرش پریده بود، نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد و با تمسخر پرسید:
- این چیزهارو داری راجع به ماشینت می گی؟!
مهتاب خندید:
- آره دیگه، ماشین باوفائیه.
سیاوش متعجب و حیران جواب داد:
- یه جوری حرف می زنی، آدم فکر می کنه ماشینت نه تنها جون داره، بلکه کلی هم احساس و عاطفه سرش می شه، این حرفها یه جور...
مهتاب تند میان حرفش پرید و گفت:
- دیوونگی، نه؟!... خودم می دونم، ولی چه کنم اون جون نداره و بی احساسه ولی من که هر دوتاشو دارم. به هر حال من اینجوری ام حالا دیوونه یا عاقل همینم که هستم.
سیاوش به تابلوی کنار جاده اشاره ای کرد و گفت:
- حواست باشه 5 کیلومتر دیگه پمپ بنزینه، رد نشی!
بعد صاف نشست و با جدیت ادامه داد:
- من یکی که از کارهای تو سر در نمیارم. می دونی کارات هیچ جوری با هم جو درنمیاد. به دل نگیری، ولی آدم در می مونه در مورد تو چه طوری فکر کنه! کسی که به یه مشت آهن پاره دل می بنده ولی به راحتی از پدرش که هم خون و وصله ی تنشه، می گذره و جدا زندگی می کنه! ببینم، چی باعث شد که بعد از مادرت این جا بمونی؟ یعنی پدرت برات در حد این آهن پاره هم نیست؟!
مهتاب در سکوت بی آنکه حتی سرش را برگرداند، به رانندگی ادامه داد، طوری که انگار هیچ چیز نشنیده. سیاوش با ناراحتی رویش را برگرداند و زیر لب گفت:
- عذر می خوام، به من مربوط نمی شد، کار خوبی کردی نشنیده گرفتی.
مهتاب لبش را به دندان گرفت، سرش را به آرامی به چپ و راست گرداند، انگار می خواست فکری را از سرش بیرون بریزد بعد با لحنی شمرده و حساب شده جواب داد:
- هم شنیدم، هم حرفتو قبول دارم، ولی توضیح مسئله ای که نه اولش معلومه و نه آخرشو می دونی، کار چندان راحتی نیست. شاید تو یه فرصت مناسب برات گفتم که چرا به این آهن پاره دل بستم و به پاش نشستم ولی از پدرم به راحتی دل کندم و حتی بهش فکر نمی کنم. به هر حال فعلا هیچ کدوم تو حال و هوای خوبی نیستیم. شنیدن یا تعریف کردن یه داستان مهیج،دل خوش می خواد که در حال حاضر اینجا پیدا نمی شه!
سیاوش بی تفاوت سری تکان داد و همانطور که با دست به پمپ بنزین اشاره می کرد گفت:
- سرعت تو کم کن، جلوتر واسه پمپ بنزین یه بریدگی هست.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها