0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  10:33 AM

مهتاب با نرمش خاص خودش جواب داد:
- دیدین باز دارین اشتباه قضاوت می کنین! من با جبهه ی شما کاری ندارم ولی کاملا مطمئنم جبهه ی منو اشتباه گرفتین، شاید بهتر باشه که بگم هدف من یه جوری زیر مجموعه هدف شماست.
سیاوش که از حرف های او سر در نمی آورد، به فکر فرو رفت. چراغ قرمز به او فرصت داد تا به طرف هم صحبتش بچرخد. با نگاه مشکوکی او را برانداز کرد و با تردید پرسید:
- می شه واضح تر حرف بزنین؟ من منظورتونو نمی فهمم.
- البته. ببینین آقای آریازند، من خودمم کاملا بر علیه زنان می جنگم، ولی فقط با اون تعدادی از خانم ها مبارزه می کنم که عادت کردند به جای مغز، با قلبشون فکر کنند. من با آقایون مشکلی ندارم، آخه اون طفلکی ها چه تقصیری دارن که بعضی از خانم ها به چشم یه بت به اونا نگاه می کنند. باور کنید منم جای اونا بودم، همین طوری خدایی می کردم. ولی من نمی تونم نسبت به این مسائل بی تفاوت باشم و با این افکار پوسیده مبارزه می کنم.
سیاوش با دهان باز به مهتاب خیره مانده بود که از صدای بوق ممتد ماشین های عقبی، دست و پایش را جمع و جور کرد و ماشین را به حرکت درآورد. کمی گذشت تا توانست افکار در هم و برهمش را سامان دهد و این بار با صدایی که انگار برای خودش می گوید، گفت:
- پس شما خطرناکتر از چیزی هستید که من فکر می کردم. در حقیقت نتیجه تلاش شما، از ریشه درآوردن بنیان خانواده هاست.
به مقصد رسیده بودند و مهتاب در حین پیاده شدن با خوشروئی گفت:
- اتفاقا برعکس ظاهرا باز هم منظورمو اشتباه بیان کردم ولی عیب نداره، شاید تو یه فرصت دیگه به بحث مون ادامه دادیم. در هر صورت مطمئن باشید که من همیشه به افکار و عقاید اطرافیانم احترام می ذارم و شما از این قانون مستثنی نیستید.
وارد بیمارستان شده بودند که سیاوش با لحن پر کنایه ای گفت:
- هر چند خیلی قشنگ حرف می زنید ولی نمی دونم چی تو حرفاتونه که آدم می ترسونه!
مهتاب در سکوت به راهش ادامه داد و درست پشت در اتاق زینب، قبل از آن که دستگیره ی در را بچرخاند با ملایمت روبه سیاوش گفت:
- منم نمی دونم چی باعث شده که شما از حرفای من بترسید، ولی شاید بتونم حدس بزنم.
- خب، حدستون چیه؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
- شاید واسه خاطر اینه که من زیادی رُکم، شاید هم به خاطر اینه که از واقعیت های اطرافم فرار نمی کنم، هر چند،... اینا فقط یه حدسه!
حرفش تمام نشده دستگیره ی در را چرخاند و وارد اتاق شد. به این ترتیب سیاوش مهلتی برای اظهار نظر نداشت.
ساعتی بعد شانه به شانه ی هم از اتاق خارج شدند. مهتاب، در خود فرورفته و خاموش، قدم بر میداشت. پیدا بود با خودش درگیر است.
سیاوش به زحمت لبخندش را پنهان کرد و موذیانه گفت:
- دیدین شما هم کاری از پیش نبردین!
مهتاب جوابی نداد و این بار سیاوش با جسارت بیشتری به طعنه گفت:
- به نظرم خیلی دلتون می خواست جای زینب بودید تا دمار از روزگار شوهر بی غیرتش در بیارین!
مهتاب ایستاد و زل زد به چشمهای خندان سیاوش. ابروهایش را به هم نزدیک کرد و با چهره ای متفکر جواب داد:
- من تلاش خودمو کردم و از کارم راضی هستم چون اینطوری دیگه فکر نمی کنم کوتاهی از من بوده و در نتیجه وجدان درد هم سراغم نمیاد!
دوباره به راه افتاد و همچنان ادامه داد:
- به هر حال این زندگی زینبه و تصمیم نهایی رو باید خودش بگیره، اما من هر کاری بتونم براش می کنم تا لااقل کمی از بار مشکلاتش کم بشه.
- عجب استقامتی! این دفعه چه فکری تو سرتون افتاده؟ خودتون که دیدین، حتی قانون هم نتونست کاری واسه زینب انجام بده، درسته؟
- شاید، ولی مطمئنم کم کم همه چی درست می شه. من کاملا امیدوارم، هم به اصلاح قانون، هم به فکری که تو سرم افتاده.
سیاوش که انگار موجود جدیدی کشف کرده است، با تعجب به او خیره ماند. به ماشین رسیده بودند، ناچار نگاه خیره اش را از او برداشت و در ضمنی که در اتومبیل را باز می کرد با تردید پرسید:
- با یه ناهار موافقین؟
و محکم تر از قبل ادامه داد:
- بدم نمیاد حین صرف ناهار، بفهمم تو سر شما چی می گذره؟
مهتاب نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
- ولی شما می گفتین میونتون با زن جماعت شکرابه!
سیاوش خندید:
- گفتم پروندشونو قبول نمی کنم، نگفتم که باهاشون ناهار هم نمی خورم.
مهتاب به ساعتش نگاه کرد و جواب داد:
- باشه، ولی اول باید به آذر خبر بدم، اگه مشکلی نبود، بیرون ناهار می خوریم.
در محیط دنج و آرام رستوران پشت میز نشسته بودند. مهتاب دستش را ستون چانه اش کرده بود و به میز کناری مات مانده بود که صدای سیاوش را شنید.
- اینم از سفارش غذا، خب حالا تا ناهار و بیارن وقت داریم گپی بزنیم، کجا بودیم؟ آهان قانون و امیدواری شما!
مهتاب بی آنکه در حالت نشستنش تغییری دهد نگاهش را به سمت او چرخاند و لحظه ای براندازش کرد. بعد دوباره به همان میز کناری خیره شد و انگار برای دل خودش حرف می زند گفت:
- بالاخره یه روزی قانون گذارهای ما از نابسامانی و مشکلات جامعه و همینطور از عواقبی که دامن مونو می گیره، می فهمند که باید توی بعضی از قوانین تغییراتی بدن. تغییرات اساسی! ما هم منتظر اون روز می شینیم. هر چند ممکنه سرعت ایجاد این تغییرات به کندی حرکت یه لاک پشت باشه ولی عاقبت از یه جایی شروع میشه، شاید هم شده. اما مهمتر از قانون، خود ما هستیم که باید تا می تونیم، جلوی ظلم و بی عدالتی رو بگیریم. البته نه با زور و قلدری بلکه با درایت و رعایت حقوق انسانهای اطرافمون!
مکثی کرد تا نفسی تازه کند و باز ادامه داد:
- اگه همه ی ما قبول داشته باشیم که خدای بزرگ، همه ی بنده هاشو دوست داره و اونارو با خواسته های یکسان انسانی آفریده، برای بدست آوردن چیزی که شایستگی اونو داریم کوتاهی نمی کنیم. به هر حال حتی برای تفهیم همین مسئله ی ساده هم در سطح جامعه، باید صبر کرد. اونقدر که شاید به عمر من و شما کفاف نده، ولی امیدوارم دست کم به نسل بعد از ما وصال بده.
این بار نفسی عمیق کشید و نگاهش را به سیاوش دوخت و گفت:
- اما در مورد زینب، تنها کاری که به ذهنم می رسه، فراره! درواقع راه دیگه ای براش نمونده.
سیاوش که هنوز از شنیدن حرف های مهتاب گیج بود، با شنیدن جمله ی آخرش دیگر طاقت نیاورد و با تعجب تکرار کرد:
- فرار؟!
- اوهوم، فرار! این بار دیگه نباید بذاریم شوهرش اونو پیدا کنه، وگرنه، همین بازی قدیمی تا ابد تکرار می شه.
- ولی اگه شوهرش بو ببره که پای شما وسطه، می تونه علیه شما شکایت کنه، می تونه به استناد...
مهتاب با خونسردی حرف او را برید.
- اون ماهارو نمی شناسه و از همه مهمتر، ما دوستایی داریم که تو این موارد کمکمون می کنند. آدمایی مثل مادر شما زیاد هستن. باید کاری کنیم که زینب تو این شهر بی در و پیکر گم بشه. زینب از زندگی توقع زیادی نداره، فقط بچشو می خواد و آرامش، اینطوری به هر دوتا می رسه.
پیش خدمت ظرف غذا را روی میز گذاشت و از آن ها دور شد. مهتاب بی رودربایسی، بشقاب غذای خود را پیش کشید. سیاوش هم بی توجه به او در حالی که غرق فکر بود، همان کار را کرد اما هنوز اولین لقمه از گلویش پایین نرفته بود که با تردید گفت:
- هر چی فکر می کنم، استدلال شما قانعم نمی کنه! زینب جوونه و شاید بتونه باز هم ازدواج کنه، ولی با این برنامه ی شما، این زن باید تا آخر عمر در تنهایی وغربت و مثل یه فراری زندگی کنه.
مهتاب همانطور که نوشابه را مزه مزه می کرد، از بالای لیوان نگاهش کرد. لیوان را روی میز گذاشت و سرد و محکم پرسید:
- شما راه بهتری سراغ دارین؟
بعد شانه ای بالا انداخت، چنگالش را با حرص در قطعه گوشتی فرو برد و ادامه داد:
- زینب باید بین غریزه ی مادری و همسری یکی رو انتخاب کنه، مجبوره، قانون مجبورش کرده! شما که بهتر از من این چیزها رو می دونین. از اون گذشته، تا همین یکی دو ساعت پیش، من متهم بودم که چرا می خوام زینب بچشو رها کنه. بالاخره حرف حساب شما چیه؟ پا گذاشتن روی عواطف مادری یا گذشتن از لذت های زندگی و تباه کردن جوونی؟!
سیاوش در حالی که طعنه ی او را ندیده می گرفت پرسید:
- منظورتون اینه که قانون باید بچرو به مادر بده، نه؟ حالا اگه مادره تو زرد از آب در اومد چی، ، اون وقت تکلیف چیه؟
- حرفتون کاملا منطقی ، شاید هم مادر مشکل دار باشه. به هر حال بچه هم به پدر احتیاج داره و هم به مادر، اما اگه قرار باشه فقط یکی از اونهارو داشته باشه، بهتره تحت سرپرستی اونی باشه که صلاحیت بیشتری داره. نه این که به صرف مرد بودن و یدک کشیدن لقب پدری، بچه رو بدن به یه آدم بی مسئولیت و انگل جامعه، که جز توی شناسنامه، از پدر بودن بویی نبرده!
سیاوش که پیدا بود حسابی حرصی و عصبانی است با طعنه پرسید:
- ببینم سرکار خانم فروزنده، شما تو این برنامه ریزی های مدرن و اصولگرایانتون به فکر راهی برای پر کردن چاله ی هزینه های این طور خونواده ها هم بودین؟
مهتاب جواب داد:
- البته که بودم، ولی این مورد اونقدر مهم نیست که جلوی اصلاح رو بگیره، مگه این که کسی فکر کنه هنوز توی عهد شاه و وزوزک زندگی می کنیم که نگران کسب درآمد خانواده های زن سرپرست باشه. به نظر من، کسی مثل زینب به راحتی می تونه روی پای خودش بایسته، چون هم جوونه و پرانرژیه، هم ادعائی نداره و تن به هر کار شرافتمندانه ای که لطمه ای به حیثیتش نزنه، میده. پس با این حساب فقط با کمی همت می تونه هزینه ی یه زندگی ساده و بی تجمل رو تقبل کنه.
سیاوش لجوجانه پرسید:
- به همین سادگی؟!
و مهتاب همراه تبسمی جواب داد:
- از اینم ساده تر، نکنه شما قبول ندارین که نصف جمعیت کشور ما زن هستن؟ اگه قرار باشه همه ی این جمعیت فقط بخورن و منتظر کسب درآمد آقایون شون باشند که باید فاتحه ی این مملکت رو خوند!
سیاوش با صورتی کاملا برافروخته سرش را به زیر انداخت و بدون سوال و جواب اضافه ای، تظاهر به خوردن غذای سرد و از دهن افتاده اش کرد و تا هنگامی که ماشینش را جلوی خانه ی مهتاب متوقف می کرد، به سکوت سرد و سنگین خود با سماجت ادامه داد. اما عاقبت زمانی که مهتاب عزم پیاده شدن کرد، بی آنکه به طرف او سربگرداند با لحنی سرد و خشن گفت:
- خانم فروزنده!
- بله؟
- دلتون می خواد نظر منو در مورد خودتون بدونید؟
- خوشحال می شم.
- البته بهتر بود می گفتم، دلتون می خواد دو تا پیشنهاد کارآمد و مفید از این بنده ی حقیر بپذیرید؟!
مهتاب که از سکوت ممتد و پس از آن، لحن حرف زدن پر طعنه ی او مشکوک شده بود با تردید جواب داد:
- خواهش می کنم، بفرمائید، گوش می کنم.
سیاوش با کلماتی جویده و پر تاکید گفت:
- اول اینکه به عقیده ی بنده بد نیست اگه شما تجدید نظری در انتخاب شغل تون بفرمائید، یعنی جای حرفه ی شریف خبرنگاری، وکالت مجلس برای شما برازنده تر به نظر میاد و دوم اینکه بهتره هرگز به فکر ازدواج و تشکیل زندگی مشترک نیفتید.
مهتاب حیرت زده نگاه خیره اش را به نیمرخ سرد و بی روح او دوخت در حالی که صورتش به شدت بی رنگ شده بود، به زحمت و با صدایی کوتاه و ناتوان پرسید:
- می تونم دلیل این پیشنهاد ارزنده ی شمارو بدونم؟
- در مورد اولی یا دومی؟
- همون دومی رو بگید کفایت می کنه.
سیاوش با چهره ای به ظاهر خونسرد اما لحنی متفاوت با صدای متین و کنترل شده ی همیشگی اش جواب داد:
- چون به نظر من، متاسفانه یا خوشبختانه شما دارای نیروی خارق العاده ای هستید که به راحتی و ظرف کوتاه ترین زمان ممکن، می تونید از یه مرد آرام، خونسرد و سر به راه، یک انسان سرکش، عصبی و عصیان زده بسازید. در نتیجه به صلاح شما نیست که مجبور باشید همه ی عمر با یه همچین موجود خطرناکی زندگی کنید.
سری تکان داد و این بار با ملایمت بیشتری ادامه داد:
- باور کنید این پیشنهاد کاملا در جهت منافع شماست.
مهتاب که تازه پی به منظور او برده بود بر حیرتش غلبه کرد
به زور لبخندی زد و در حالی که از ماشین پیاده می شد جواب داد:
- از راهنمائیتون بی نهایت ممنونم. ولی نمی تونم قولی در این مورد بدم!
در ماشین را به آرامی بست و از شیشه ی آن سرش را کمی داخل برد و با صدائی نجوا گونه، انگار بخواهد رازی را فاش کند ادامه داد:
- آخه می دونید، ین مطلبی که شما به اون اشاره کردید، یه جورایی آدمو تحریک می کنه که بفهمه نظر شما تا چه حد می تونه صحت داشته باشه! در هر صورت از اینکه منو تا خونه رسوندین ممنونم و باید بگم که ناهار دلچسب و بی نظیری بود. به خصوص که کنار دوست خوب و آینده نگری مثل شما صرف شد. روزتون به خیر و خوشی، جناب آریازند!
مرد جوان درست مانند مجسمه ای سنگی پشت فرمان نشسته بود و از پشت سر، به مهتاب که در نهایت آرامش وارد خانه اش می شد، خیره نگاه می کرد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها