0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  10:31 AM

و در چشم به هم زدنی از پله های باریک و تیز کنار هال بالا دوید. سیاوش خیره به دورو برش وارد اتاق شد. آرام روی مبلی نشست. چشم هایش با دقت و زیرکی اطراف را می پایید. دو اتاق بزرگ تو در تو به اضافه ی هالی کوچک که به آشپزخانه راه داشت تمام فضای طبقه اول را تشکیل می داد. کنار آشپزخانه هم، راه پله ای قرار داشت که ظاهرا به طبقه ی بالا منتهی می شد.. وسایل خانه بی نهایت ساده و قدیمی بود. یک دست مبل مخمل بسیار کهنه که شاید قدمت آن به سی یا چهل سال پیش می رسید و چند میز عسلی چوبی به همان قدمت. فرش ها دست بافت بود ولی بی اندازه کهنه و پاخورده. تنها وسایل گران قیمت آن دو اتاق، چند تکه نقره و بلور قدیمی و عتیقه بود که در میان پیش بخاری گچ بری شده ی اتاق جای گرفته بود. دیگر هیچ چیز قابل توجه و با ارزشی در گوشه و کنار خانه وجود نداشت. هنوز سرگرم تفحص و برسی اسباب خانه بود که صدای ملایم و شیرین زنی توجهش را جلب کرد.
- خوش اومدین جناب آریازند.
دختری جوان، سینی شربت را روی میز گذاشت و ادامه داد:
- آذر هستم. دوست و همخونه ی مهتاب، خاطرتون هست دیشب تلفنی با هم صحبت کردیم.
سیاوش جلوی پای او بلند شد.
- بله بله، سلام عرض شد آذر خانوم. البته که خاطرم هست.
- بفرمایید خواهش می کنم. باید ببخشید، مهتاب عذر خواهی کرد و گفت چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه، فوری یه دوش می گیره و میاد خدمتتون.
- مسئله ای نیست، منتظر می مونم.
باز نگاهش به اطراف خانه پر کشید و در حالی که قادر نبود جلوی کنجکاوی اش را بگیرد پرسید:
- شما و مهتاب خانم تنها زندگی می کنید؟
- بله، ما دوتایی یه زندگی جمع و جور و کارمندی داریم. از وقتی مامان مهتاب فوت کرده، تنهای تنها شدیم.
- خدا رحمتشون کنه.
- همین طور رفتگان شمارو.
- ممنون. شما با هم نسبت فامیلی دارید؟
- نه، در واقع من مستاجر مهتاب محسوب می شم. یعنی هفت سال پیش وقتی هر دو دانشجو بودیم، یه اتاق این جارو به من اجاره دادن ولی کم کم شدم عضو این خونه. حالا دیگه معلوم نیست که من مستاجرم یا مهتاب! مامانش خیلی ماه بود، از همون اول مثلا به اسم مستاجر اومدم این جا ولی دریغ از یه پاپاسی که به این طفلکی ها داده باشم. نمی گرفت، می گفت تو و مهتاب فرقی ندارین. به جاش هر چی می تونی واسه مهتاب جبران کن، اون خواهر نداره! مادرتون در جریان زندگی ما هستن، چه طور شما... وااای! انگار خیلی پر حرفی کردم و سرتونو درد آوردم. اینم از عادتای بده منه، باید ببخشید!
- نه، اختیار دارین، این چه حرفیه! حقیقتش من چیزی راجع به شما و دوستتون از مادرم نشنیده بودم. تا همین دیروز حتی نمی دونستم با شما آشنا هستن، این بود کنجکاو شدم، می دونین...
صدای مهتاب حواسش را به هم ریخت.
- شرمنده معطل شدید، آخه تا کله توی دوده و روغن خیس خورده بودم، به هر حال خیلی خوش اومدین آقای آریازند.
حرفش تمام نشده سینی شربت را برداشت و جلوی سیاوش گرفت.
- چرا شربتتون رو میل نکردید، بفرمایید گرم می شه.
سیاوش لیوان را برداشت، تشکری کرد و گفت:
- باید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم. ظاهرا شما انتظار دیدن منو نداشتین.
آذر به جای مهتاب جواب داد:
- اختیار دارید، شما مراحمید. کوتاهی از من بوده، نه که مهتاب دیشب دیر وقت رسید خونه، اصلا یادم رفت بهش بگم قراره شما تشریف بیارید اینجا.
مهتاب لبخندی زد و گفت:
- حالا هم اتفاقی نیفتاده، اینجا خونه ی درویشی یه آقای آریازند، ما این حرفارو نداریم. خب، از تعارف ها بگذریم، خوش خبر باشید.
سیاوش کمی روی مبل جا به جا شد، یک پایش را روی آن یکی انداخت و با تعلل جواب داد:
- تا خوش خبری رو چی بدونین. دیروز رفتم بیمارستان، متاسفانه وضعیت خانم زینب زیاد مناسب نیست، من به هدف عیادت نرفته بودم. می خواستم در مورد مشکل ایشون با هم صحبتی داشته باشیم ولی...
برای لحظه ای زودگذر باز حواسش به هم ریخت. تا آن لحظه نمی دانست چشم های دختر تا آن حد عمیق و جذاب است. سرش را کمی خم کرد تا دوباره بر خودش مسلط شود که صدای هیجان زده ی مهتاب را شنید.
- خب، ولی چی؟!
سیاوش تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
- بله، داشتم عرض می کردم، مشکل اینجاست که خانم زینب تمایلی به اقدام برای درخواست طلاق نداره.
مهتاب خودش را جلو کشید و نا آرام پرسید:
- منظورتونو نمی فهمم، یعنی چی که تمایل نداره؟!
سیاوش به عمد برای آنکه تمرکزش به هم نریزد، بی آنکه به مهتاب نگاه کند جواب داد:
- یعنی نمی خواد طلاق بگیره، همین.
مهتاب که سخت عصبانی شده بود، از جا پرید و به تندی گفت:
- بی جا کرده که نمی خواد طلاق بگیره! مگه دست خودشه، این زن اگه عقل داشت که حال و روزش بهتر از این بود!
سیاوش به طعنه پرسید:
- بنده شرمنده ولی بالاخره نفهمیدم کی قراره طلاق بگیره، شما یا ایشون؟!
و قبل از پاسخ مهتاب ادامه داد:
- وقتی خودش راضی نیست، شما چه اصراری دارین؟
مهتاب با ملامت نگاهش کرد:
- آقای آریازند!! خوبه خودتون اونجا حضور داشتین و با چشمای خودتون دیدید که اون چه وضعی داشت و باز این حرفو می زنین! ندیدین خودشو دختر کوچولوش به چه روزی افتاده بودن؟ ندیدین یا به صلاحتونه خودتون رو بزنید به کوچه ی علی چپ؟
سیاوش کم کم داشت عصبانی می شد.
- ای بابا چه گیری افتادم، هی به حاج خانم می گم با زن جماعت نمی شه طرف شد، به خرجش نمی ره. خانم محترم! یه بار دیگه تکرار می کنم، این تصمیم مربوط به خانم جعفری، موکل بنده است، نه خود من! تفهیم شد؟ حالا بنده سر پیازم یا ته پیاز که باید استنطاق بشم، من که نمی تونم جای ایشون تصمیم بگیرم، می تونم؟
مهتاب خودش را روی مبل رها کرد و با عصبانیت صورتش را میان دست هایش پنهان کرد. چند لحظه بعد دست هایش را کمی پایین آورد و نگاهش به زمین خیره ماند. پیدا بود حسابی در فکر است. آذر و سیاوش نگاهی از سر بلاتکلیفی به هم انداختند و خاموش باقی ماندند که یکدفعه مهتاب با عجله از جا بلند شد و گفت:
- منو ببخشین، یه لحظه موقعیت رو تشخیص ندادم. حق با شماست، شما فقط وکیل زینب هستید. الان خودم می رم بیمارستان، ببینم این دختره چه مرگش شده؟
سیاوش تند ایستاد و شتاب زده صدایش کرد:
- خانم فروزنده! خانم فروزنده... ای بابا! مهتاب خانم، صبر کنین. یک لحظه اجازه بدید من براتون توضیح می دم.
مهتاب داشت از اتاق بیرون می رفت که آذر دستش را کشید و به وسط اتاق برش گرداند، محکم جلوی او ایستاد و گفت:
- هیچ معلوم هست چت شده؟! دیوونه شدی؟ خوب یه دقیقه دندون رو جیگر بذار ببینیم آقای آریازند چی می گه.
مهتاب بی حوصله و ناراضی نشست و زل زد به صورت آریازند که تازه سر جایش نشسته بود و متعجب او را نگاه می کرد. کمی طول کشید تا صدای پر طعنه ی سیاوش بلند شد.
- ماشاا... شما که نمی ذارین آدم حرفشو تموم کنه! زینب طلاق نمی خواد چون می ترسه بچش رو ازش بگیرن. من ناچار بودم حقیقت رو بهش بگم. باید می دونست داره چی کار می کنه. اون هم ترسیده، می گه جونشو بگیرن راحت تره تا دخترشو از دست بده. حالا حرف حساب شما چیه؟!
مهتاب با تند خویی جواب داد:
- حرف حساب من چیه؟... این هم شد سوال! آخه من...
صدای تلفن رشته ی صحبتش را قطع کرد. بی حوصله گوشی را برداشت.
- الو... الو...
یکدفعه صاف نشست، به آذر چشم غره ای رفت و گفت:
- های دد... خوبم، ممنون، شما چه طورین؟... نه نه، یادش رفته بود به من بگه. می دونین که آذر یه خورده فراموش کاره!
و باز هم چشم غره ای به آذر رفت.
- گفتم که خوبم. کارین چطوره؟... خب خدارو شکر.
برای لحظاتی ساکت ماند اما چشمهایش مرتب اتاق را دور می زد، پیدا بود حوصله ی شنیدن حرف های طرف مکالمه اش را ندارد.
- ددی بازم حرفای همیشگی، آخه من به چه زبونی بگم...
- ...
- باشه، باشه، حق با شماست ولی حالا نمی تونم حرف بزنم ددی. بعدا، بعدا، فعلا مهمون دارم.
- ...
- اوکی. شب منتظر تماستون هستم. باشه؟
- ...
- منم آی لاو یو دد. بای!
و گوشی را محکم گذاشت روی دستگاه. نفس عمیقی کشید. دست به پیشانی اش برد و اخمی کرد اما یکدفعه سرش را بالا گرفت و گفت:
- می بخشید، پاک حواسم به هم ریخت. داشتم راجع به زینب می گفتم، نه؟ آهان، می خواستم بگم به من فرصت بدین باهاش حرف بزنم بلکه عقل برگرده تو سرش. ببینید آقای آریازند، اولا که معلوم نیست نتونه بچشو بگیره. ثانیا، بچه ی بی پدر به چه درد اون می خوره. اگه اون مردک عرضه داره، خوب بیاد بچه رو برداره ببره، ببینم می تونه واسه دو روز جمع و جورش کنه! بعدش هم، بچه، اول و آخر مال مادره، حالا باباش هر کی می خواد باشه. همین که بچه دست راست و چپش رو بشناسه، بو می کشه و رد مادرشو می گیره و هر گوشه ی دنیا باشه اونو پیدا می کنه. می فهمین چی می گم؟ هر چند فهمیدن یا نفهمیدن شما یا هر کس دیگه ای به حال زینب و امثال اون فرقی نداره. خودش باید این چیزارو بفهمه که متاسفانه نمی فهمه!
سیاوش که از استدلال مهتاب حرصش گرفته بود، با لحن پر طعنه ای پرسید:
- یعنی شما می فرمائین، زینب دست از بچه ی بی گناهش بکشه و اون طفل معصوم رو، واسه ی دل سر کار خانوم به امان خدا رها کنه و طلاق بگیره؟!
- واسه دل من خیر، واسه خاطر خودش. اگه طلاق نگیره اون شوهر عوضیش نمی ذاره آب خوش از گلوش پایین بره. زندگی اونا شده کار کردن خر و خوردن یابو! از اون گذشته، فعلا که تا چند سالی بچه مال خود زینبه، خودتون اینو گفتین.
نفسی تازه کرد و باز ادامه داد:
- می دونید، تا وقتی امثال زینب این طوری احساساتی می شن و عقل شون از کار می افته، معلومه مردا هم سوء استفاده می کنند. باور کنید اگه به این یارو بگن زنت حاضر نیست بچه رو نگه داره و تو باید اونو نگه داری، با پای خودش بچه رو می بره، دم یه پرورشگاهی چیزی می ذاره و فرار می کنه. اما حالا چون می دونه زینب بچشو می خواد، از این قضیه عین یه برگ برنده استفاده می کنه. به هر حال تا زن های ما این طوری ضعف نشون می دن، باید هم زیر یوق استمثار مردا بمونند. هر چند تقصیر آقایون نیست، وقتی کسی سواری می ده، هر کسی سواری نگیره یه تختش کمه!
سیاوش که دیگر حسابی عصبانی شده بود، با رنگ و روئی برافروخته گفت:
- همین افکار جاه طلبانه ی شما هاست که نمی ذاره زندگی ها سرو سامون بگیره. زن های قدیمی برای زندگی هاشون ارزش قائل بودن، اسم طلاق که می اومد چهار ستون بدنشون می لرزید. اما حالا چی؟... همینه که دارین می بینید. فرهنگ غرب اومده تو مملکت و تمام معیار های اخلاقی رو زیر و رو کرده. به جای اینکه تو صنعت و اقتصاد از اونا الگو بگیریم، بی بند و باری هاشونو یاد گرفتیم.
فرنگی بازی درآوردن شده سرمشق خانم های ایرانی، یکیش همین خود شما که خیلی هم ادعاتون می شه. هیچ به حرف زدن خودتون توجه کردین؟ های دد، اوکی، بای، آخه این هم شد تجدد! مگه زبون فارسی خودمون چه مشکلی داره که ادای اونارو در میارین؟مَثل آدمایی مثل شما مَثل همون کلاغست که می خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودش هم یادش رفت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها