پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389 8:21 PM
- مهتاب! دیوونه شدی؟ چرا این طوری می کنی؟
- بجنب آذر، بجنب! هیچی نگو، فقط هر کاری می گم بکن. هر چی پتو داریم از تو کمد بکش بیرون و ببر جلوی در. یه سر برو دم سوپر مش خلیل.
یک دسته اسکناس از داخل کیفش درآورد و به آذر داد.
- همه شو کنسرو بخر. فرقی نمی کنه چی باشه، فقط شکم سیر کن باشه. ده بیست تا هم آب معدنی بخر.
- اِ، لباسارو واسه چی از تو کمد می کشی بیرون؟ کنسرو واسه چی، پتو، آب معدنی، بابا حرف بزن دیوونم کردی! تلفن و گذاشتی زمین تا حالا یه کلمه حرف حساب نزدی، آخه تو چه مرگته؟
مهتاب ایستاد و چشمهای وحشت زده اش را به آذر دوخت. دست او را میان دست هایش گرفت و نالید:
- زلزله آذر، زلزله! بم زلزله اومده، الان از دفتر مجله زنگ زدند، مرزبان می گفت وضع خیلی خرابه، باید برم اونجا.
- چی؟ زلزله! خدایا،... گفتی می خوای چی کار کنی؟... بری بم؟... مگه دیوونه شدی؟
- نه، دیوونه نشدم. مرزبان گفت واسه تهیه ی خبر باید چند تا از بچه ها برن اونجا، اما من برای دل خودم دارم میرم، واه کمک. از اون گذشته، تو خبر نداری، باید برم، چون... حاج خانم یوسفی و زینب و دخترش اون جا هستن، همین دیروز از بم با من تماس گرفتن.
- چی می گی تو! مگه اونا نرفته بودن کرمان؟!
- آذر! با من یکی به دو نکن، فقط داری وقت تلف می کنی. هر کاری بهت گفتم انجام بده. زود باش. دیر می شه، می ترسم راه رو ببندن.
- یعنی وضع اینقدر خرابه؟!
- بدتر از اون که فکرشو کنی، هیچ کس نمی دونه اون جا چه جهنمی به پا شده. تموم ارتباطات تلفنی قطع شده و... ولش کن.
شتاب زده دفتر چه تلفن را باز کرد و زیر لب غرید:
- لعنت به این حافظه! کجا نوشتم این شماره رو؟... آهان، همینه!
هم زمان با خروج آذر از اتاق شماره ی مورد نظرش را گرفت و با شنیدن صدای بوق های پی در پی تلفن بی صبرانه زیر لب زمزمه کرد:
- یالا. زود باش، تورو خدا گوشی رو بردار دیگه!
عاقبت پس از چند بوق پی در پی دیگر، صدای خواب آلودی از آن طرف سیم جواب داد:
- الو! بله؟
- الو، آقای آریازند صبح بخیر، مهتابم!
- مهتاب!... کدوم مهتاب؟!
- آقای آریازند، بیدار شین لطفا! چه طور منو یادتون نمیاد؟ من مهتابم، مهتاب فروزنده، یادتون اومد؟
- آهان... بله بله، شرمنده، بفرمائید مهتاب خانم در خدمتم.
- آقای آریازند، لطفا خیلی سریع لباس بپوشین، بعد هر چی پتو تو خونه دارین بریزین پشت ماشین تون و راه بیفتید بیاین خونه ی ما.
- ببخشید، متوجه نشدم!
- آقای آریازند! تورو خدا هوشیار شین، ظهره اما شما هنوز گیج خوابین! محض رضای خدا یکم عجله کنین!
به ساعتش نگاهی کرد و با لحن تهدید آمیزی اضافه کرد:
- گفته باشم، فقط 45 دقیقه فرصت دارین، اگه خودتونو به موقع نرسونین دیر می شه و من ناچارم خودم تنهایی برم، بعدا جای گله ای نمونه ها.
سیاوش که دیگر حسابی خواب از سرش پریده بود متحیر از تذکرات عجولانه ی مهتاب با لحنی پر طعنه گفت:
- من که چیزی از حرف های شما سر در نمیارم، اگه یه توضیح کوتاه ضمیمه بفرمائید سپاسگذارم می شم. ممکنه بفرمائید بنده قراره به چه مقصدی در معیت شما باشم؟!
- من دارم می رم سفر، شما هم باید همراهم بیاین، دیگه هم توضیحی ندارم. راستی، چندتا کت و کاپشن گرم هم همراهتون بیارین. یادتون باشه فقط 45 دقیقه مهلت دارین! فعلا خدانگهدار.
- الو الو، مهتاب خانم، مهتا....
صدای بوق ممتد تلفن نشان می داد که کسی پشت خط نیست، این شد که غرق فکر لحاف را به کناری زد و زیر لب زمزمه کرد:
- لعنت بر شیطون، باید همراه من بیاین! انگار این دختره دیوونه شده، من که نفهمیدم چی می گه این؟!
با اخم دوباره به ساعتش نگاهی انداخت و این بار آرام تر از قبل برای خودش توضیح داد:
- ولی حتما مسئله ی مهمی پیش اومده که بعد از این همه وقت، اونم صبح روز جمعه به من تلفن کرده! و صد در صد تا کاری که خواسته انجام ندم نمی تونم حتی یک کلمه بیشتر از این چیزی از دهنش بشنوم.
قبل از سرآمدن 45 دقیقه سیاوش حاضر و آماده جلوی خانه ی مهتاب توقف کرد و در حالی که نگاهش روی خرت و پرت های تلنبار شده ی جلوی در ثابت مانده بود، از ماشین پیاده شد و بی اراده از مهتاب که همان جا ایستاده بود پرسید:
- این جا چه خبره، زلزله اومده این وقت صبح؟!
مهتاب به طرف صدای او چرخید و متعجب لحظه ای براندازش کرد و همزمان از ذهنش گذشت: ((هنوز چیزی نمی دونه که اینطوری بی خیاله، اما گفت زلزله!... آره، گفت ولی برای شوخی، جدی نمی گفت.))
- مهتاب خانم، مجددا سلام عرض کردم، یه توضیح کوتاه هم برای بنده کفایت می کنه!
ابروهایش کمی بالا رفت و با تبسمی شوخ و پر طعنه اضافه کرد:
- لطفا!!
مهتاب بی توجه به شوخ طبعی و کنایه ی او، سر به زیرانداخت و همان طور که چند کیسه را از کنار در به چنگ می گرفت، جواب داد:
- سلام از منه، لطفا در ماشین رو باز کنید تا این خرت و پرت هارو بذاریم توش، بنزین که دارین؟
سیاوش اخمی کرد و پس از مکثی کوتاه، در حالی که در ماشین را باز کرد گفت:
- آره باکش پره، ولی شما هنوز نگفتین چی شده، ما قراره کجا بریم؟!!
و نگاه خیره اش را به مهتاب دوخت، طوری که او نتوانست از نگاهش فرار کند. مهتاب خاموش و بدون هیچ کلامی برای چند لحظه به او خیره ماند. قیافه ی بشاش و سرحال مرد جوان اجازه نمی داد تا او حرف آخر را بر زبان آورد. می دانست که این خبر برای سیاوش تا چه حد وحشتناک و دلهره آور است. در همین حین دوباره صدای منتظر سیاوش در گوشش نشست:
- خوب؟!
مهتاب بی اراده سرش را به زیر انداخت و با صدایی سست و گرفته گفت:
- درست فهمیدید، زلزله اومده.
- چی؟ زلزله! شوخی می کنی؟!
- نه! متاسفانه شوخی نیست، واقعا زمین لرزه ی وحشتناکی اومده و ما باید بریم کمکشون.
ابروهای سیاوش در هم گره خورد و با تردید پرسید:
- کمکشون؟ به کمک کی؟ کجا؟
- قول می دین هول نشین و آرامش خودتونو حفظ کنین؟
سیاوش مات شد. چند لحظه بر و بر نگاهش کرد، اما یکدفعه چهره اش به شدت رنگ باخت و با لب هایی لرزان و کلامی نامفهوم پرسید:
- طرفای کرمان؟
مهتاب آهسته سرش را به علامت تایید تکان داد و باز سیاوش با همان لحن پرسید:
- دقیقا کجا، شما می دونید؟
سکوت مهتاب جوابش را داده بود. این بار بدون معطلی و هم چنان مردد پرسید:
- بم؟!
مهتاب کوتاه نگاهش کرد و مجددا نگاهش را به زمین دوخت. سیاوش ناخودآگاه بر خود لرزید، زانویش سست شد و تنه اش را به ماشین تکیه داد و زیر لب نالید:
- مادر، مادرم!!
چشم هایش از شدت وحشت کاملا گرد شده بود و باز صدایش به زحمت شنیده شد:
- دیروز راهی بم شدن! می گفت هوس کرده واسه یکی دوروز همراه زینب اونجا بمونه! خدایا... باورم نمی شه!
برای لحظاتی صورتش را میان دست هایش گرفت اما یکباره صاف ایستاد و با نفس هایی بریده پرسید:
- چه وقت، چند ریشتر بوده، منظورم اینه که...
- حوالی پنج صبح، هنوز کسی درست نمی دونه، شاید حدود 6 ریشتر. از دفتر مجله به من خبر دادن،... گفتن که... گفتن کسی اطلاع درستی از وضع شهر نداره، یعنی... به هر حال فکر کردم بهتره خودمون بریم اونجا. من امیدوارم که مشکلی برای حاج خانم و زینب پیش نیومده باشه ولی ضرر نداره. انشاا... که اونا صحیح و سالمن اما به هر حال شاید ما بتونیم به مردم دیگه کمک کنیم. فقط عجله کنین، اگه دیر بجنبیم ممکنه جاده ها مسدود بشه یا شاید به ترافیک سنگین کمک رسانی بخوریم. حتی ممکنه جلوی تردد ماشین های بدون مجوز رو بگیرن.
دست سیاوش بی اراده در موهایش فرو رفت، آنها را در چنگ فشرد و هراسان پرسید:
- یعنی وضع اینقدر خرابه؟!
- نمی دونم. کسی چیزی نمی دونه، باید رفت و دید، ولی اگه عجله نکنیم شاید دیر بشه.
همه چیز آماده بود. سیاوش مات و مبهوت کناری ایستاده بود و به تکاپوی آذر، مهتاب و چند تن از همسایه ها که خبر را شنیده بودند، خیره نگاه می کرد. از دیدن بیل و کلنگی که پسر همسایه با خود اورد، تکانی خورد. جلوتر رفت، انها را از دست پسر جوان گرفت و بی هیچ کلامی داخل ماشین، جاسازی کرد. هر کس چیزی به وسایل اضافه می کرد و کم کم تمام فضای ماشین مملو از وسایل مورد نیاز مردم زلزله زده شده بود. این میان سیاوش، هم چنان گیج و منگ بود که صدای محکم و قاطع مهتاب در گوشش پیچید:
- لطفا سوئیچ رو بدین به من.
- سوئیچ رو بدم به شما، چرا؟!
- من می شینم پشت ماشین.
- شما چرا؟ خودم می شینم!
- اون وقت من نمیام! شما حال و احوال درست و حسابی ندارین، هر وقت آروم تر شدین شاید قبول کنم پشت فرمون بشینین.
سیاوش آمد مخالفت کند اما می دانست که حق با مهتاب است. ناچار سوئیچ را کف دست او گذاشت و به سمت دیگر ماشین پیچید.
نیم ساعتی می شد که به راه افتاده بودند، خیابان ها خلوت بود و همین باعث شد که سریع تر وارد بزرگراه تهران قم بشوند.
تازه از عوارضی گذشته بودند که مهتاب سرفه ای کرد و به سیاوش گفت:
- آقای آریازند، ممکنه خواهش کنم یه چایی به من بدین، از صبح چیزی نخوردم.
- چای؟!!
و گیج به مهتاب خیره ماند.
- بله، چای، تو فلاسک جلوی پاتونه، البته اگه زحمتی نیست.
و در دل اضافه کرد طفلک چقدر به هم ریخته خب حق هم داره.
سیاوش خم شد و فلاسک چای را برداشت، لیوانی چای از آن ریخت و خاموش و بی صدا همانطور که نگاه خیره اش به جاده بود، لیوان را به سمت او گرفت.
- خودتون نمی خورین؟
سیاوش سری به علامت مخالفت تکان داد، رویش را به سمت پنجره چرخاند و دست به سینه نگاه خیره اش را به خیابان های اطراف دوخت. حدود دو ساعت دیگر هم گذشت، بی آنکه حتی کلمه ای بین آنها رد و بدل شود. عاقبت مهتاب بی حوصله نگاهش را به ساعت دوخت و زیر لب گفت:
- لطفا رادیو رو روشن کنید، باید اخبار ساعت 2 رو گوش کنیم، شاید خبر جدیدی داشته باشند.
خبر جدیدی نبود، فقط همان چیزهایی که قبل از همه می دانستند. مهتاب همانطور که نگاهش به جاده بود، تلفن همراهش را به دست گرفت و کمی بعد موفق شد تا با دفتر مجله تماس بگیرد.
- سلام آقای مرزبان، خسته نباشید، چه خبر؟
- ...
- بله، تو راه هستیم، تازه از قم رد شدیم.
- ...
- درسته، یکی از دوستان همراهم اند، خودتون که در جریان هستید.
- ...
- باشه می دونم، فقط اگه ممکنه خبر جدیدی بود، لطف کنید مارو هم در جریان بذارین.
- ...
- چشم، حواسم هست، خیالتون راحت باشه.
- ...
- ممنونم، خداحافظ.
گوشی را که قطع کرد صدای گرفته ی سیاوش را شنید:
- خبر تازه ای نداشت؟
- نه، بدبختی اینه که تموم تلفن های ثابت و همراه اونجا قطع شده! واسه همین کسی اطلاع درستی نداره.
از گوشه ی چشم نگاهی به سیاوش انداخت و آرام پرسید:
- دلتون نمی خواد حرف بزنین؟
سیاوش پوزخندی زد و جواب داد:
- با خودم!
- خوب چرا با من حرف نمی زنین؟ اگه قابل بدونین شنونده ی خوبی هستم، قول می دم فقط گوش کنم.
- حرفای من به چه درد تو می خوره؟
- خوب، این طوری لااقل خوابم نمی گیره، جاده اش بیابونی و خسته کننده اس.
- من که گفتم خودم می شینم!
- هنوز که خسته نشدم ولی اگه خودتون فکر می کنین آمادگی رانندگی دارین، نگه دارم جامونو عوض کنیم.
- پس اگه مشکلی نیست فعلا خودت بشین، هر وقت خسته شدی خبرم کن.
- باشه، خب،... گوش می کنم؟!
- گوش می کنی؟ که چی بشه، نکنه دنبال یه ماجرا واسه مجلتون می گردی؟!
- اگه این طوری فکر می کنین، نمی خواد چیزی بگین، من آدم سوء استفاده کنی نیستم. در ضمن، نگفتم از رازهای زندگیتون برام بگین، گفتم حرف بزنین بلکه کمی آروم بشین. گاهی آدم نیاز داره که با حرف زدن خالی بشه. حالا حرف زدن هم نه، لااقل آهی، ناله ای، فغانی یا حتی فریادی، هر چیزی جز سکوت! این طور مواقع، سکوت و خودخوری آدم و به مرز جنون می رسونه.
ولی سیاوش هم چنان با سماجت به سکوتش ادامه داد، این بار مهتاب با ملایمت گفت:
- خب، اگه نمی خواین یا دوست ندارین حرفی بزنین کسی نمی تونه وادارتون کنه، به جاش لطف کنید دستتونو ببرین زیر داشبرد و از تو اون ساک دستی یه چیزی پیدا کنید که بشه جلوی دل ضعفه رو باهاش کرفت. فکر کنم آذر یه چیزایی برامون گذاشته باشه.
سیاوش باز هم بی حرف ساک را از جلوی پایش برداشت، ساندویچی از آن درآورد و به دست مهتاب داد. مهتاب در سکوت و همراه با گاز زدن به ساندویچ فکر کرد. (( از اول راه تا حالا نه چیزی خورده نه یک کلمه حرف زده، این طور که نمی شه.)) این بود که با لحنی خشن و شماتت بار رو به سیاوش گفت:
- می دونین آقای آریازند، اگه تا خود بم هم، چیزی نخورین، اصلا مهم نیست. چون احتمالا وقتی برسیم اونجا خیلی ها حاضرن جور شما رو بکشن، اما یه چیزی یادتون باشه!
مکثی کرد و مطمئن شد که توجه سیاوش به حرف هایش جلب شده، ادامه داد:
- یادتون باشه، وقتی برسیم اونجا شاید، شاید که نه حتما مجبوریم بیل و کلنگی که عقب ماشین گذاشتیم رو دست بگیریم و مردم رو زنده یا مرده از زیر آوار بیرون بیاریم و فکر نمی کنم بدون انرژی و حس و حال، این کار ممکن باشه.
سیاوش حرفی نزد اما چند دقیقه بعد با تعلل ساندویچی از درون کیسه ی جلوی پایش برداشت و هم زمان تبسمی محو و کمرنگ روی لب های مهتاب نشست. ساعتی بعد مهتاب از سیاوش پرسید:
- ببینم، شما می دونین مادرتون خونه ی کی رفته؟ یعنی از منطقه ای که باید دنبال اونا بگردیم اطلاع دارین؟
- آره، می دونم. من اونجارو مثل کف دستم می شناسم. ده سالی می شه که نرفتم اون طرفا، ولی از قبل همه چی یادم مونده. دوتا از عموهام اون جا زندگی می کنن.
- یعنی خود حاج خانوم کسی رو اونجا نداره؟
- نه! تنها برادرش سالها پیش بر اثر سکته ی قبلی فوت کرد و خونواده اش هم آلمانند، خواهرش هم بعد از ازدواج مقیم سوئد شد. مادرم کسی رو اونجا نداره. با یکی از عموهام رفت و امد زیادی داشتیم. دیشبم از همون جا با من تماس گرفت. هی تکرار می کرد: خوب شد همت کردم و یه سری اومدم اینجا، یک سالی بود ندیده بودمشون.
- آقای آریازند، فکر...
سیاوش با لحنی خشن و عصبانی میان حرفش دوید که:
- بس کن تو هم با این آقا آریازند گفتنت! یه جوری حرف می زنی انگار داری گزارش تهیه می کنی. اون وقت از من انتظار داری با یه آدم غریبه که یه نفس با القاب و عناوین صدام می کنه درد و دل کنم! خودت خسته نشدی؟!
مهتاب که خوب می دانست این جور مواقع آدم ها چقدر بهانه گیر و بد عنق می شوند بی آنکه از درشت گوئی او دلخور شود با آرامش جواب داد:
- یادتون نره که من جایی بزرگ شدم که دوست و آشنا خیلی راحت همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنند ولی وقتی اومدم ایران، فهمیدم بعضی از عادت های گذشتمو باید عوض کنم. در حقیقت اینجا بعضی از اون عادت ها جنبه ی مردمی نداره یا استنباط خوبی از اون نمی شه. یکیش همین موردی که شما تذکر دادین. بخصوص در مورد شما که بهتره به جای دوستی، اسم دشمنی، خصومت و رو کم کنی رو روی رابطمون بذاریم. حالا خودتون قضاوت کنید من باید چطوری شما رو صدا کنم؟
سیاوش رنجیده نگاهش کرد و زود رویش را برگرداند و به طعنه گفت:
- چه وقت خوبی رو واسه تیکه پرونی انتخاب کردی، هیچی خانم، بگذریم!
مهتاب فوری از در عذرخواهی درآمد.
- نه به خدا، قصدم متلک گفتن نبود، فقط داشتم علت رفتارم رو توضیح می دادم. نمی دونم چرا هر حرفی می زنم وضع بدتر می شه. حالا اگه راضیتون می کنه من عذر خواهی می کنم.
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
- فقط اسم کوچیک چطوره؟ این طوری یه حساب دوستی افتتاح می کنیم. حالا اگه قبول داری لااقل یه لبخند زورکی بزن که بدونم آشتی هستیم، هان؟!
سیاوش اخمی کرد و گفت:
- مگه حرف قهر بود که حالا می گی آشتی؟!
- نه، همین طوری فکر کردم دلخوری. باشه بابا، می دونم تو این موقعیت خندیدن برات سخته، من به همون اخمت هم راضی ام سیاوش، خوب شد؟