0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  10:27 AM

لمیدن در ماشین راحت و آخرین مدل مرد جوان، نه تنها لطفی برایش نداشت که کلافه اش هم کرده بود. تمام راه در سکوتی سنگین و دیر گذر به خیابان چشم دوخت. اما در دلش آشوبی به پا بود. از گوشه ی چشم راننده را زیر نظر داشت که چطور بی قرار و ناشکیبا روی فرمان ضرب گرفته است یا چگونه با خشونت دنده عوض می کند. گاهی هم با وجود ترافیک سنگین و سرسام آور همیشگی و بی آن که فرصت تاخت و تازی باشد، پایش را بی رحمانه روی پدال گاز می فشرد و تنها چیزی که عایدشان می شد زوزه ی دلخراش موتور اتومبیل بود و بس! عاقبت هم صبر و طاقت آریا زند به پایان رسید و با دلخوری و کمی خشونت پرسید:
- هنوز خیلی مونده؟؟ تقریبا تمام شهرو دور زدیم!
- نه! راه زیادی نمونده، دیگه داریم می رسیم.
یک بار دیگر صدای سرد مرد که مثل بازپرس ها استنطاق می کرد به گوش رسید:
- حالا این خانومی که می گید، چه نسبتی با شما داره؟
- نسبتی که نداریم، فقط...
- نسبتی ندارین؟! پس واسه چی اینطور با سماجت دنبال کارش افتادین و بنده رو هم دنبال خودتون این طرف و اون طرف می کشونین؟!
- چون واقعا به کمک احتیاج داره، بالاخره یه نفر باید کمکش کنه!
- و هزینه این کارهارو کی قراره بپردازه؟
- بی جهت فکرتونو درگیر این مسئله نکنید.
با دست به خیابانی اشاره کرد و ادامه داد:
- هر کسی وکالت اونو قبول کنه، دستمزدی باید بگیره که می گیره، دیگه از کجا و چه جوریش مشکل شما نیست، درسته؟
با تمام شدن حرفش نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- رسیدیم، همین جاست، لطفا بپیچید توی همین کوچه.
آریا زند ترش کرد و پرسید:
- این جا؟!.... اما این کوچه خیلی کم عرضه! بهتره ماشین و همینجا پارک کنم.
مهتاب بدون تامل جواب داد:
- نه نه، می ترسم بچه ها بلایی سر ماشین تون بیارن، اون وقت کی می تونه خسارت شمارو بده! خیالتون راحت باشه، اینجا بن بسته، کسی هم این اطراف ماشین نداره که فکر سد معبر باشید. آهسته بپیچید توی کوچه و کنار دیوار پارک کنید.
از ماشین که پیاده شدند مهتاب به سوی پسربچه ای رفت که روی جدول کنار جوی آب نشسته بود. یک اسکناس هزار تومانی از جیبش بیرون کشید و به پسرک نشان داد و پرسید:
- دوست داری اینو کاسب بشی؟
پسرک بی آنکه چشم از اسکناس بردارد، آهسته سرش را خم کرد. مهتاب چشمکی زد و گفت:
- خوبه، پس چهارچشمی مواظب ماشین آقا باش که کسی بهش نزدیک نشه. وقتی برگشتیم این هزاری مال توئه.
و باز تند اسکناس را توی جیب بارانی اش هل داد. دیگر خیالش از بابت ماشین راحت شده بود. بی آنکه به همراهش نگاه کند با دست به دری اشاره کرد.
- بیاین همین خونست.
با سکه ای چندین بار به در کوبید و منتظر ایستاد، کمی بعد پیر زنی خمیده در را به رویشان باز کرد.
- سلام مادر جون، طبق معمول مزاحم همیشگی اومده، می تونم بیام تو؟ البته این آقا هم همراهم هستن.
صدای لرزان و هیجان زده ی پیر زن بلند شد:
- علیک سلام دخترم، چه مزاحمتی، بیا تو مادر.
از جلوی در کنار رفت و با کنجکاوی از لا به لای پلک های قرمز و متورمش زل زد به سرو قیافه ی ترو تمیز و آلامدِ جوانی که تا آن روز او را ندیده بود و کمی بعد با شادی پرسید:
- واسه زینب دکتر آوردی؟ خدا خیرت بده!
مهتاب دلواپس و نگران پرسید:
- دکتر؟! دکتر واسه چی، مگه چش شده؟
پیر زن با تاسف سری تکان داد و گفت:
- هوش و حواس واسم نمونده والا، فکر کردم خبردار شدی...تو این چند روز که به ما سر نزدی بلائی سر زینب اومده که نگو!
مهتاب با هول و ولا پرسید:
- آخه چی شده؟
- والا چی بگم! سه روز پیش دم غروبی رفتم نون بخرم، نونوائی شلوغ بود معطل شدم. وقتی رسیدم خونه دیدم در حیاط چهارطاقه، زینب گوشه حیاط ولو شده!
مهتاب نگاه غمگینش را به پیرزن دوخت و با صدای گرفته ای پرسید:
- باز جاشو پیداکرده، نه؟
پیرزن سری جنباند:
- آره. نمی دونم کدوم از خدا بی خبری لوش داده! دوباره تموم اثاث و زندگی دختره ی بدبخت و ریخته تو یه وانت و با خودش برده. زینب می خواست جلوش در بیاد که...
صداش تو بغض شکست:
- از دست من پیر زن که کاری بر نمی یومد جز گریه و نفرین. مونده بودم سلندر با این زن و بچه ی در به در چی کار کنم که خدا تو رو رسوند. بیا خودت ببین مرتیکه ی بی ناموس از خدا بی خبر، چی به روزگار این مادر مرده آورده!
لنگان لنگان جلو افتاد و همانطور که به در اتاق اشاره می کرد رو به آریازند گفت:
- خدا از آقایی کمت نکنه، ایشالا دست به خاک می زنی طلا بشه جوون. تورو اون خدا، یه کاری واسه ی این بدبخت بی نوا بکن. به خدا ثواب داره. بنده خدا از سر شب تا اِلاه صبح از درد زجه می زنه، از کله سحر تا بوق سگ هم خون گریه می کنه. الانه دوروزه افتاده رو تب، هر کاری هم می کنم پایین نمی آد که نمی آد!
آریازند که به هیچ وجه آماده ی مواجه شدن با چنین صحنه ای نبود، گیج و منگ میان حیاط کوچک که شاید به دوازده متر هم نمی رسید ایستاد. با نگاهی سرگردان اما دقیق و کنجکاو همه جا را برانداز کرد. قبل از هر چیز حوض کوچک کنار حیاط توجهش را جلب کرد. بیشتر به لگن آبی شبیه بود! باز نگاهش به آن طرف تر کشیده شد. آنجا پر از خرت و پرت هایی بود که تا کله ی دیوار روی هم تلنبار شده بود. چیزهایی که هیچ معلوم نبود به چه درد می خورد. دوچرخه ای کهنه و شکسته، تکه حصیری پاره و بی قواره، یک کرسی لق لقو، تعدادی بطری شیشه ای خالی و کلی اثاث و آشغال بی مصرف دیگر!
صدای مهتاب او را از بهت و حیرت بیرون کشید:
- صاحب خونه ی زینبه. پیرزن بیچاره زندگیش از اجاره ی همین یه اتاق فسقلی میگذره ولی دوماهه که دستش از همین آب باریکه هم کوتاه شده. وقتی فهمید این زن بی چاره چه حال و روزی داره، از خیر گرفتن اجاره اش گذشت. فعلا بهتره بریم تو ببینیم چی شده؟!
وکیل جوان خاموش و مردد دنبال او وارد اتاق شد و درکسری از ثانیه بی اختیار جلوی بینی اش را گرفت. بوی بدی همراه با بوی نم و نا شامه اش را آزار می داد. اتاق، تاریک و نمور بود و از پنجره ی کوچک آن هیچ نوری به داخل نمی تابید. تا مدتی چشمهایش به تاریکی عادت نداشت. اما کم کم توانست جثه ی مهتاب را در اتاق تاریک و خالی از اثاث تشخیص دهد که کنار بستری کثیف و ژنده زانو زده بود. به عمد و از روی کنجکاوی کمی جلوتر رفت. دیگر به راحتی می توانست هیکل مچاله شده ای را در زیر لحاف کهنه ی پر وصله ای تشخیص دهد. باز هم قدمی جلوتر رفت و جایی ایستاد که به خوبی صورت زن را می دید. نگاهش دقیق تر شد و هم زمان صدای نرم و گیرای مهتاب که در اتاق طنین عجیبی داشت به گوشش رسید
- چی شده زینب جون، چه بلایی سرت اومده عزیزم؟ چرا زودتر خبرم نکردی؟
زن بیمار که درد در صورتش موج می زد و موج آن تا چشمهایش کشیده می شد، با صدایی کم جان که بیشتر به ناله شبیه بود، جواب داد:
- چیزی نیست خانم جان، منصور اومده بود اینجا. نمی دونم باز از کجا پیدامون کرده!
صدایش به گریه نشست و ادامه داد:
- آش و لاشم کرده. پام.....پام و نمی تونم تکون بدم. درد امونم و بریده!
مهتاب بی معطلی لحاف را پس زد و صدای ناله اش بلند شد.
- ای خدااااا! این چه وضعیه؟ بمیرم برات، ببین نامرد چه بلائی سرت آورده! دیر بجنبیم پات گندیده، بوی عفونت اتاق و برداشته!
حرفش تمام نشده، موهای خیس از عرق زینب را کنار زد و همراه با نوازش صورت تب دارش ملتمسانه افزود:
- تورو خدا منو ببخش! این چند روزه بدجوری گرفتار بودم واسه همین نتونستم بهت سر بزنم.
- ای خانم... من کی باشم که ببخشم... شما خیلی به گردنم حق داری ولی حالا که اومدی تورو جان عزیزت به دادم برس. بچه ام... بچه ام داره از دستم میره. از دیشب دیگه سینمو نمی گیره. حتی گریه هم نمی کنه. شاید هم مرده که صداش درنمیاد.
و حرفش تمام نشده صدای گریه ی در آلودش فضای اتاق را پر کرد. مهتاب فرز و چابک از جا پرید، با پرشی خود را به آن طرف تشک رساند و بچه را از زمین قاپید. تازه آن موقع بود که آریازند توانست موجودی نحیف و کوچک را پیچیده در پتویی کهنه ببیند و همان وقت صدای لرزان و مضطرب مهتاب را شنید:
- نترس! نترس زینب جون، بچه ات زنده است فقط یکمی بی رمق شده!
چیزی نگذشت که این بار صدای وکیل جوان توجه مهتاب را جلب کرد. او داشت به فوریت های پزشکی خبر می داد و از آن ها تقاضای کمک می کرد. به محض تمام شدن مکالمه اش اشاره ای کرد و از مهتاب خواست تا جلوتر بیاید.
این بار به بچه اشاره ای کرد و با صدایی کوتاه زیر گوش او نجوا کرد:
- بهتر بود جای من یه دکتر خبر می کردی.
- خودتون که شاهد بودید، باور کنید من اصلا در جریان نبودم که چه اتفاقی افتاده. وگرنه به شما زحمت نمی دادم.
آریازند با لحنی پر از سرزنش گفت:
- عرض بنده این نبود، منظورم اینه که در حال حاضر این مادر و فرزند به درمان احتیاج دارند نه عریضه نویسی!
ساعتی بعد مهتاب جلوی خانه چند اسکناس درشت و تا نخورده را توی دست های پیرزن چپاند و با صدای نرم و کوتاهی گفت:
- فعلا این دستت باشه، تا دوباره بیام بهت سر بزنم.
پیرزن با سری افتاده زیر لب جواب داد:
- آخه تو چرا مادر؟!
- تعارف نکن مادر جون! خوب تو هم زندگی ات از اجاره ی همین یه اتاق میگذره، منو هم مثل دخترت بدون. حالا هم برو تو، نگرانم نباش، خودم هواشو دارم. فعلا خداحافظ.
همان وقت آریازند که تازه آمبولانس حامل زینب را بدرقه کرده بود، به سمت اوتومبیلش بر می گشت که متوجه ی مهتاب شد. او راهش را به طرف سر کوچه کج کرده بود. با چشم او را دنبال کرد و همزمان نگاهش به چشم های منتظری افتاد که از کنار دیوار نگاهشان می کرد. مهتاب دستی روی موهای کوتاه پسرک کشید و لبخندی زد. اسکناس سبز رنگ را از جیبش درآورد و به طرف پسرک گرفت:
- کارت عالی بود مرد کوچولو!
تازه سوار ماشین شده بودند که آریازند بی مقدمه پرسید:
- گفتید کی منو به شما معرفی کرده؟
مهتاب که نیم ساعتی بود درد معده امانش را بریده بود، پنهانی دستش را روی شکمش فشرد و کوتاه و مختصر جواب داد:
- حاج خانوم یوسفی.
و مخاطبش بی وقفه سوال بعدی را پرسید:
- شما ایشونو از کجا می شناسید؟
مهتاب که صورتش از درد منقبض شده بود، شانه ای بالا انداخت و کوتاه جواب داد:
- با هم دوستیم.
- دوست؟ اون هم با این همه تفاوت سنی؟!
مهتاب که درد بی حوصله اش کرده بود معترض شد:
- این هم شد حرف! تازه، واسه شما چه فرقی می کنه که آشنائی ما از چه نوعیه؟
بعد نفس بلندی کشید و با کلماتی شمرده و آرام توضیح داد:
- هر چند لزومی نداره این چیزا رو برای شما توضیح بدم ولی حالا که خیلی تمایل دارید بدونید، حرفی ندارم. حاج خانوم در واقع از دوستان قدیمی مادر مرحومم هستند. این شد که بنده هم افتخار آشنایی با ایشونو پیدا کردم. توی بهزیستی زیاد همدیگرو می بینیم، گاهی هم جاهای دیگه.
صدای حیران آریازند بلند شد:
- بهزیستی؟! خانم یوسفی؟ جالبه، نمی دونستم.
و از گوشه ی چشم نگاهی به مهتاب انداخت که مشغول شماره گیری با تلفن همراهش بود.
- سلام. چطوری؟
- ...
- نگران نشو، فعلا دارم می رم بیمارستان. زینب خوب نبود، فرستادیمش بیمارستان. حالا بیام خونه برات تعریف می کنم.
- ...
- چی، آقا مصطفی گفته؟ بیخود، مگه پول علف خرسه! چی کار به استارتش داره، بگو اصلا ولش کن. یکم سرم خلوت بشه، خودم یه کاریش می کنم.
- ...
- باشه، نگران نباش، بیمارستان یه چیزی می خورم. سعی می کنم قبل از تو خونه باشم. جای دیشب، شام با من. پس فعلا خداحافظ.
گوشی تلفن را قطع کرد و به سمت همراهش چرخید و گفت:
- ببخشید آقای آریازند، اگه لطف کنید بعد از میدون یه نیش ترمز بزنید، رفع زحمت می کنم.
آریازند با خونسردی پرسید:
- پس تکلیف قضیه ی خانم زینب چی می شه؟
- راستش فعلا نگران سلامتی خودش و بچه اش هستم. اگه شماره ی دفتر کارتونو بدید، یکی دو روز دیگه یه تماسی می گیرم ببینم تونستید کسی و پیدا کنید که وکالت اونو قبول کنه یا نه.
آریازند با ملایمت جواب داد:
- نه به اون همه تعجیل و سماجت، نه به این که به سادگی همه چی از یادتون رفت! نگران نباشید. با خانم یوسفی تماس گرفتم که بره بیمارستان سر وقت زینب. شما هم اگه وقت دارین، جای بیمارستان بهتره بیاین دفتر من و خیلی مفید و مختصر برام توضیح بدین که جریان از چه قراره، تا ببینم چه کاری می تونیم بکنیم. شاید هم خودم وکالتشو به عهده گرفتم.
نگاه مهتاب موجی از حیرت به خود گرفت و با تردید پرسید:
- شما خانم یوسفی رو خبر کردید؟!
مکثی کرد و باز ادامه داد:
- حتما به اندازه کافی ایشونو می شناسید که چنین تقاضایی ازشون کردید، گفتید چه آشنایی با حاج خانم دارید؟
- هنوز نگفتم.
و همراه با لبخندی محو ادامه داد:
- ایشون، یعنی خانم یوسفی مادرم هستند. البته من از آشنائی شما و ایشون مطلع نبودم. فقط، تنها کسی بود که به ذهنم رسید تا تو این وضعیت ازش کمک بگیرم.
مهتاب زیر لب زمزمه کرد((مادر!!)) و نگاه مشکوکی به آریازند انداخت.
- بله، مادر! حتما نمی دونستید، درسته؟
مهتاب که هنوز گیج بود جواب داد:
- معلومه که نمی دونستم. یعنی از کجا باید می دونستم، ایشون چیزی در این مورد نگفته بودند. به هر حال اگه... اگه اینطوره، حرفی نیست، بریم دفتر کار شما.
آریازند با جدیت پشت میزش قرار گرفت. پوشه ای را باز کرد و در حین اینکه عینکش را به چشم می گذاشت گفت:
- خوب، حالا هر چی می دونید راجع به خانم زینب برام بگید. البته با جزئیات.
- اسمش زینب جعفریه، 24 سالشه. اهل مازندرانه. هشت ساله ازدواج کرده. شوهرش بی کاره هر چند خودش ادعا می کنه که شغل آزاد داره ولی کسی نمی دونه منظورش از شغل آزاد چیه! غیر از این بچه ای که امروز دیدید، دوبار دیگه هم باردار شده. بار اول بچه اش مرده به دنیا میاد بار دوم هم بچه بعد از چند روز تلف می شه.
آریازند دستی به پیشانی اش کشید و پرسید:
- علت تلف شدن بچه هاش چی بوده؟
مهتاب بی اختیار دست هایش را در هم قفل کرد و به معده اش چسباند. باز همان معده درد لعنتی به سراغش آمده بود. مکثی کرد تا بر خودش مسلط شود و آهسته تر از قبل توضیح داد:
- تا اونجایی که من خبر دارم، بار اول به دلیل مشت و لگد هایی که خورده بود، بچه تو شکمش می میره و دفعه ی دوم هم بر اثر سوء تغذیه ی شدید و زردی بچه شو از دست می ده. درست بلائی که داشت سر این یکی می اومد، خودتون که شاهد بودید.
آریازند با دقت به حرف های او گوش می داد، گاهی مطلبی یادداشت می کرد و باز خیره به او منتظر می ماند تا توضیحات را بشنود. یک بار سرش را بلند کرد تا چیزی بپرسد که از رنگ پریده ی دختر جوان یکه خورد. کاملا واضح بود که حال عادی ندارد و از چیزی در عذاب است. به همین خاطر به جای ادامه ی کار از او پرسید:
- خانم فروزنده؟ شما مشکلی دارین؟ به نظرم رنگتون خیلی پریده!
مهتاب بی اراده دستش را روی گونه اش گذاشت و تند و سرسری جواب داد:
- چیزی نیست. یکم معده درد دارم ولی مهم نیست. خب، کجا بودیم؟
آریازند اخمی کرد و گفت:
- این طوری که نمی شه. خب یه قرصی، داروئی، ببینم قبلا سابقه معده درد داشتید؟
مهتاب خندید و به شوخی جواب داد:
- آره، در این مورد تقریبا سابقه دار به حساب می آم ولی بهش اهمیت نمی دم. گاهی از گرسنگی اینطوری می شم. کارمون که تموم شد می رم ناهار می خورم، فوری خوب می شه. حالا از این مسئله بگذریم. اصلا یادم رفت چی داشتم می گفتم!
آریازند گوشه ی لب هایش را پایین داد و با حالتی که انگار حرف احمقانه ای شنیده است پرسید:
- یعنی تا الان که ساعت 4 عصره هنوز ناهار نخوردین؟!
با تمسخر پوزخندی زد و ادامه داد:
- خیلی جالبه!
- زیاد سخت نگیرید. گاهی آدم این قدر گرفتار می شه که تازه شب توی خونه یادش می افته از صبح چیزی نخورده، حتما برای خودتون هم پیش اومده، حالا بهتر نیست....
آریازند میان حرفش پرید:
- باور کنید دیگه اصلا حاضر نیستم ظرف دو ساعت برای بار دوم با اورژانس تماس بگیرم و کمک بخوام.
در خودنویسش را محکم بست. کتش را از پشت صندلی برداشت و در حالی که بیرون می رفت گفت:
- همین جا باشید الان بر می گردم.
ده دقیقه بعد با دست پر برگشت. ساندویچ و قوطی نوشابه را گذاشت روی میز و گفت:
- بهتره تا غش نکردین یه چیزی بخورین.
مهتاب ذوق زده به ساندویچ نگاه کرد. بدون تعارف یا رودربایسی آن را برداشت و همان طور که لفافش را باز می کرد گفت:
- دست شما درد نکنه، واقعا محبت کردید. اصلا فکر نمی کردم این اطراف اغذیه فروشی باشه. یعنی هر چی چشم، چشم کردم جایی رو ندیدم. واقعا هم داشتم غش می کردم. آخه صبح دیر شده بود، صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون.
حرفش تمام نشده گاز بزرگی به ساندویچ زد که یکدفعه چشم هایش گرد شد، انگاری چیزی به یادش افتاده باشد. لقمه اش را جویده و نجویده فرو داد، طوری که به سرفه افتاد و آب توی چشمش جمع شد. آرام که شد با شرمندگی توضیح داد.
- ببخشید، این قدر گرسنه بودم یادم رفت تعارف کنم. اصلا خودتون ناهار خوردین؟
آریازند دستش را توی موهایش فرو برد و پشت گردنش نگه داشت. کوتاه نگاهش کرد و جواب داد:
- ممنون قبلا صرف شده، شما راحت باشید، من سر وقت ناهار می خورم. منتظر می مونم تا ناهارتون تموم بشه بعد به صحبت مون ادامه می دیم.
پشت میزش نشست و به مطالبی که یادداشت کرده بود، خیره شد.
((زینب جعفری 24 ساله...))
بی اختیار نگاهش به سمت دختر جوان کشیده شد که در حال خوردن ساندویچ، در میان پوشه ی حاوی مدارکی که همراهش بود، به دنبال چیزی می گشت. وکیل جوان بی آنکه چشم از او بردارد، تند و بی حواس، خودنویسش را روی میز می چرخاند و همان حال به تناوب نوک کفشش را از زمین بر می داشت و باز آن را به زمین می کوبید. پیدا بود از چیزی بی قرار است. عینکش را برداشت، چشمهایش را کمی مالید، نفسی تازه کرد و باز عینک را به چشمهایش گذاشت. دوباره نگاه کنجکاوش به سمت مهتاب کشیده شد و همزمان صدای مهتاب بلند شد:
- دست شما درد نکنه، خیلی چسبید. خب، تو فاصله ای که ناهار می خوردم یه چیزایی برای تکمیل پرونده پیدا کردم، حتما به درد می خوره. ببینید آقای آریازند، این دوتا گواهی پزشک نشون میده بچه های زینب واسه چی تلف شدند. این هم قباله ازدواج...
آریازند با قیافه ای گرفته و جدی مدارک را گرفت و با دقت مطالعه کرد. چیزی نگذشت که پوزخندی زد و به طعنه گفت:
- چه دست و دل باز! فقط 5 سکه، این هم شد مهریه؟!
(دخترا یادتون باشه تا اونجا که می تونید مهریتون رو بالا بگیرید. به تاریخ تولد خودتون هم قانع نشید حرف مفت می زنند که میگن مهریه ربطی به خوشبختی نداره ضامن یه عمر تحمل کردن قیافه ی یه مرده! والا من که سنم قد نمیده اما مخم چرا! پس مهریتون رو به اندازه ی تاریخ تولد کوروش کبیر یا حضرت مسیح بگیرید!! یا پیغمبرم خوبه! چه می دونم به اندازه ی تاریخ تمدن ایران. یه چیز تو این مایه ها!)
سرش را بالا گرفت و پرسید:
- نمی دونم چی باید بگم، شما نظرتون چیه؟ می خواین واسه زینب چی کار کنید؟
مهتاب بلند شد، دست هایش را به میز تکیه داد، خودش را کمی جلو کشید و گفت:
- هر چند وقت یک بار سر و کله ی شوهره پیدا می شه، همه ی اون چیزهایی رو که زینب با بدبختی و دربه دری جور کرده، به زور و قلدری از چنگش درمیاره. بعدش واسه مدتی گم و گور می شه و باز دوباره تکرار همین داستان. این دفعه ی دوم بود که واسش یه سرپناهی جور کرده بودیم با مختصری وسایل اولیه ی زندگی، اون هم با چه زحمتی! ولی چه فایده، باز همه چیز از دست رفت، حتی سلامتی خودش و بچه اش!
صدایش تحلیل رفت و نگاه نافذش به چشم های مرد دوخته شد:
- خواهش می کنم کمکش کنید طلاقشو بگیره، این تنها راه باقی موندست!
- وضع خونوادش چه طوره، می تونند کمکش کنند؟ چون... به فرض که مهریه شو بذاریم اجرا، مبلغ قابل توجهی دستش و نمی گیره!
- نه! پدرش یه رعیت سادس که روی زمین کار می کنه، هفت هشت سر هم عائله داره. با این وصف یه نون خوره اضافه...
سری تکان داد:
- ولی اصلا مهم نیست، خوب زینب جوونه، کار می کنه و مخارج خودشو تامین می کنه. اگه اون به اصلاح شوهرش نباشه، خودمون دستشو یه جایی بند می کنیم. همه ی گرفتاری های زینب زیر سر این غول بیابونیه بی انصافه. که سایه نحسش افتاده روی زندگی این مادرو دختر. فقط یه مطلبی! باید حضانت بچشو واسش بگیریم، زینب بدون دخترش می میره!
آریازند سگرمه اش را در هم کشید و گفت:
- به حرف آسونه خانم ولی یه زنه تنها و بیمار با یه بچه، بدون پول و پشتوانه ی مالی، چطوری می تونه چرخ زندگی شو بچرخونه؟! بخصوص که هیچ تخصص، مهارت یا تجربه ی کاری هم نداشته باشه!
مهتاب با سماجت و طعنه جواب داد:
- نیست که تا حالا بار زندگیشونو شوهرش می کشیده!
حرفش تمام نشده روی مبل نشست و دسته چکی را از داخل کیفش درآورد. مبلغی روی آن نوشت وبرگه ی چک را محکم از دست چک جدا کرد. آن را روی میز گذاشت و با صدای پر خواهشی گفت:
- لطفا کمکش کنید، نمی دونم چه طوری ولی هر قدر حق الوکاله اش باشه پرداخت می کنم. فعلا این مبلغ بابت پیش قسط خدمتتون باشه تا ببینم چی می شه. کارهای حقوقیش با شما، بقیه اش با من.
آریازند عینکش را برداشت و به پشت صندلی اش تکیه داد و با قاطعیت گفت:
- چک را بردارید خانم! احتیاجی به اون نیست، پروندشو خودم به جریان میندازم. ولی برای بچه...قولی نمی دم. البته طبق قانون بچه تا هفت سالگی مال زینبه ولی بعد از اون...
- یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟ آخه یه بابایی که معلوم نیست کجاست، چی کارست و...
- سعی ام را می کنم ولی... فعلا اجازه بدید فکرمون، روی رهائی خودش باشه، بعدا به بچه فکر می کنیم.
مهتاب نفسی تازه کرد و با نگرانی گفت:
- باشه، هر چی شما بگید.
بعد روی قطعه کاغذی، شماره تلفن خانه و همراهش را یادداشت کرد و به دست آریازند داد و گفت:
- هر وقت لازم شد با این شماره ها می تونید منو خبر کنید. همه امیدمون به شماست. حاج خانم یوسفی...یعنی ببخشید، مادرتون خیلی به کار شما مطمئن بودن. به هر حال از اینکه این پرونده رو قبول کردید، بی نهایت ممنونم. راستی، تا یادم نرفته، ته فیش اغذیه فروشی رو داخل پاکت پیدا کردم. به خاطر زحمت های امروز واقعا شرمندم.
مقداری پول روی میز گذاشت و سریع کیف و وسایل دیگرش را برداشت تا از دفتر بیرون برود که صدای آریازند را شنید:
- خانم فروزنده!
- بله؟
آریازند چک را به طرفش گرفت.
- چک تو نو فراموش کردید.
- آخه...
- آخه و اما نداره، قبلا گفتم، من معمولا پرونده های خانوادگی خانم هارو قبول نمی کنم. اگه این مورد رو به عهده گرفتم، طبق پیش بینی خودتون فقط یه استثناست و هیچ هدف کسب درآمدی پشتش نیست. درواقع بیشتر جنبه ی،... جنبه ی .... به هر حال به پول نیازی نیست.
مهتاب چک را با تردید گرفت و چندبار آن را زیر و رو کرد. عاقبت با لحن نه چندان خوشنودی گفت:
- اینطوری...احساس دین می کنم.
- خیر، مطمئن باشید دینی به گردن شما نمی افته. پول ناهارتون رو که حساب کردید، این قضیه هم ربطی به شما نداره.
بعد همانطور که تا جلوی در او را همراهی می کرد ادامه داد:
- مطمئن باشید شما را در جریان مراحل کاری می ذارم.
- ممنون، واقعا لطف می کنید و خدانگه دار.
- خدا نگه دار.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها