0

رمان لبخند خورشید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان لبخند خورشید
چهارشنبه 22 دی 1389  10:28 AM

کیف دستی اش را کناری انداخت، روی مبل نشست و چشم هایش را بست. از صبح زود، دو دادگاه را پشت سر گذاشته بود، بعد هم ماجرای زینب و فروزنده و پشت بندش سر و کله زدن با محسن. بعد از آن هم ملاقات با چهار مراجعه کننده ی مختلف که هر کدام برای گرفتاری خاص خود به او مراجعه کرده بودند. هنگام بازگشت به خانه هم، ماندن پشت چراغ های متوالی و تحمل ترافیک سنگین خیابان ها. احساس می کرد بدنش را توی هاون کوبیده اند، کمی به حالت ماند. بعد کش و قوسی به بدنش داد و پلک هایش را به سختی از هم باز کرد که با دیدن مادرش یکه خورد.
- اِ! سلام مادر، شما برگشتین خونه؟ فکر می کردم هنوز بیمارستانین.
- سلام به روی ماهه نشستت. خسته نباش، چه خبرها؟
شقیقه اش را کمی با دست مالید و با دلخوری ادامه داد:
- که دیگه منو می ذارین سر کار، نه؟ ببینم این چه جونوری بود فرستاده بودین سر وقت من؟ نزدیک بود آبرو حیثیت چندساله ام رو به باد بده!
- از کی حرف می زنی!
- همین رفیقتون، سرکار خانم فروزنده، والا همه جور زنی دیده بودم جز این رقمی.
- فعلا که کارش راه افتاده. حالا اگه من گفته بودم، فایدش چی بود، هی شونه بالا می نداختی و از سر لجبازی و کله شقی زیر بار نمی رفتی.
- ای بابا، من یکی که همیشه در بست نوکرتم حاج خانم. از این به بعد هم هر کاری داشتین به روی دوتا چشمام، فقط شما قول بده که دیگه این دختره رو نفرستی سراغم، که به جان خودتون دیر جنبیده بودم وسط دادسرا مضحکه ی مردم شده بودم. اگه بدونی چه بلائی سرم آورد! باور کن تو اون جمعیت یهو دو دستی چسبید به کیف سامسونت من بینوا و نذاشت از جام جم بخورم!
- آدم لج باز و کج خلق، حقش همینه. نمی خواد برام توضیح بدی چون خودش همه چیزو برام گفته. تا تو باشی که دیگه اینقدر کله شقی نکنی و بذاری مردم حرفشونو بزنن.
- دِ، پس شما خبر داشتید چه بلائی سرم آورده!
بعد کمی روی مبل جابه جا شد و با تعجب پرسید:
خودش براتون گفته؟ مگه شما امروز همدیگه رو دیدین؟
- آره که دیدیم. همین عصری تو بیمارستان، اومد به زینب سر بزنه، منم اون جا بودم. طفلک، کلی هم عذر خواهی کرد. بنده خدا می گفت: به خدا چاره ای نداشتم، مجبور شدم اون طوری رفتار کنم، بلکه به حرفام گوش بدن.
- اومده بود بیمارستان؟! بابا این دیگه کیه، عصری تو دفتر من داشت از حال می رفت، باز راه افتاده اومده بیمارستان، چه جونی داره والا!
اما مادرش بی توجه به صحبت او به طرف آشپزخانه رفت و گفت:
- تا به صورتت یه آبی بزنی شامت حاضره.
- ممنون، الان می آم.
تازه پشت میز قرار گرفته بود که مادرش گفت:
- سیاوش، مادرجون غذا تو خوردی دست به ظرفا نزن، خودم بر می گردم و می ذارم تو ماشین.
- کجا؟ مگه شما شام نمی خورین؟
- نه، بعدا یه لقمه می خورم، فعلا برم یه زنگی بزنم به مهتاب، ببینم اوضاع چطوره؟
- مهتاب! این دیگه کیه؟
- خانم فروزنده رو می گم، اسمش مهتابه. می خوام ببینم حال زینب چطوره.
سیاوش زیر لب گفت:
- اسمش هم مثل خودش قشنگه، فقط حیف که یکم خطرناکه!
ولی وقتی مادرش پرسید:
- چیزی گفتی؟
جواب داد:
- نه، یعنی آره، پرسیدم اون از کجا خبر داره؟
- پیش زینب مونده. هر چی اصرار کردم من بمونم نذاشت. گفت من صبح ها سرکارم نمی تونم پیش زینب بمونم. شما صبح بیا، شب و من می مونم چون نمی شه تنهاش گذاشت، آخه وضع پاش خیلی خرابه!
سیاوش جوابی نداد و غرق تفکر تا برگشتن مادرش از جایش تکان نخورد ولی به محض برگشتن او از آشپزخانه پرسید:
- چی شد، چه خبر بود؟
- فعلا که راحت خوابیده ولی دکتر گفته پاش بدجورعفونت کرده. گفته اگه دیرتر رسیده بود بیمارستان باید پاشو قطع می کردن. وضع بچه اش هم خیلی خرابه. تا رسیدن بیمارستان چندتا دکتر ریختن بالا سرش. آخر هم معلوم نیست که دیگه این پا، واسه این دختره پا بشه یا نه، مهتاب می گفت هنوز تبش قطع نشده، خدا خودش به جوونیش رحم کنه!
سیاوش نگاه دقیقی به چهره ی مادرش انداخت و گفت:
- نمی دونستم شما هم تو این کارها... یعنی هیچ وقت چیزی نگفته بودین. اگه منم توی جریان می ذاشتین شاید گاهی می تونستم کمکی باشم.
- تو هم هیچ وقت چیزی نپرسیده بودی، تازه راه من و تو از هم جداست. به قول خودت تو از هر چی زنه متنفری.
خندید و به طعنه ادامه داد:
- البته نه همیشه، گاهی هم ای بکی نگی خیلی هم بدت نمی آد!
سیاوش با شماتت به مادرش نگاه کرد.
- خجالتم می دین حاج خانم، این که نظر لطف شماست!
مکثی کرد و به زحمت با کلماتی شمرده اضافه کرد:
- خودتون خوب می دونید چرا اینقدر از این موجود به ظاهر ظریف و لطیف متنفرم. از نظر من زنا موجودات مزخرفی هستند. البته به استثنای شما که باید بگم دور از جون، بقیه مفتشون هم گرونه! چون اگه دستت رو تا آرنج عسل کنی و دهنشون بذاری، بی بروبرگرد، انگشتت رو محکم گاز می گیرند.
- دِ! پس واسه چی به زینب کمک می کنی و دلواپسی، اون هم یه زنه!
- راستش و بخواین خودم هم نمی دونم چرا، شاید جوگیر شدم! ولی اینو می دونم اگه اون هم می تونست، یعنی هر وقت بتونه و موقعیت دستش بیوفته دمار از روزگار مرد جماعت درمیاره، تو این یکی شک ندارم!
- سیاوش!! تو تا کی می خوای با این افکار مالیخولیائی زندگی کنی؟ ببینم، اگه راست می گی واسه چی مدل به مدل دوست دختر عوض می کنی و... استغفرا... لابد می خوای ارشادشون کنی!!!!
- نشد دیگه حاج خانوم، بابا یه کم منصف باش، من که مرتاض نیستم، تازه سی و دوسالمه. کسی هم نمی تونه بهم ایراد بگیره که چرا خوش می گذرونم ولی هر کی بشنوه آدم محتاطی هستم تاییدم می کنه. اگه کسی بذاره از یه سوراخ دوبار گزیده بشه، آدم کودن و احمقیه. من یکی که دیگه به این راحتی ها به این جنس لطیف اعتماد نمی کنم، می فهمین؟
- آره....، فقط مگه این خود خدا عاقبتت رو به خیر کنه، اگه نه از دست بنده ی خدا کاری بر نمیاد. به هر حال حواست به زینب باشه. واسه خاطر خدا هم که شده لااقل تو این یه مورد، فراموش کن که با یه موجود نفرت انگیز به اسم زن طرفی، خوب؟
سیاوش خندید و دستش را روی چشم هایش گذاشت و گفت:
- به روی دوتا چشمام، اوامر شما اطاعت می شه ولی به شرط این که آخرین تله ای باشه که سر راهم گذاشتین و یه چیز دیگه! این بار خواستید کسی و بفرستید سراغم لطفا از جنس زن جماعت نباشه، اونم یکی مثل این خبرنگاره، سمج و پرروووو!!
مادرش خندید و گفت:
- باشه مادر نگران نباش، مهتابم با مردا توفیری نداره. فقط سرو ظاهرش زنونس وگرنه از مردی چیزی کم نداره.
سیاوش سری تکون داد و با تردید گفت:
-البته شاید هم حق با شما باشه، چی بگم!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها