قسمت شانزدهم
و مثل کينه در سينه مادام که مهيجی نباشد چون انگشت افروخته بی هيزم است ، اگر چه حالی اثری ظاهر نگرداند بهانه ای يافت و علتی ديد برآن مثال که آتش درخف افتد فروغ خشم بالا گيرد و جهانی را بسوزد و دود آن بسيار دماغهای تر را خشک گرداند ، و هرگز آن آتش را مال و سخن جانی و لطف مجرم و چاپلوسی و تضرع گناهکار و اخلاص و مناصحت خدمتگار تسکين ندهد ، و تا نفس آن متهم باقی است فورت خشم کم نشود ، چنانکه تا هيزم بر جای است آتش نميرد . و با اين همه اگر کسی از گناه کاران امکان تواند بود که در مراعات جوانب لطفی بجای آرد و در طلب رضا و تحری فراغ دوستان سعی پيوندد و در کسب منافع و دفع مضار معونتی و مظاهرتی واجب دارد ممکن است که آن وحشت برخيزد ، و هم عقيدت مستزيد را صفوتی حاصل آيد و هم دل خايف مجرم بنسيم امن خوش و خنک گردد .و من ازان ضعيف تر و عاجزترم که از اين ابواب چيزی بر خاطر يارم گذرانيد ، يا توانم انديشيد که خدمت من موجب استزادت را نفی کند و سبب الفت را مثبت گرداند ، اگر باز آيم پيوسته در خوف و خشيت باشم و هر روز بل هر ساعت مرگ تازه مشاهده کنم ، در اين مراجعت مرا فايده ای نمانده ست که خود را دست ديت نمی بينم و سرو گردن فدای تيغ نمی توانم داشت .
نه مرا برتکاب تو پاياب
نه مرا برگشاد تو جوشن
ملک گفت :هيچ کس برنفع و ضر در حق کسی بی خواست باری عز اسمه قادر نتواند بود و اندک و بسيار و خرد و بزرگ آن بتقديری سابق و حکمی مبرم باز بسته است ، چنانکه مفاتحت پسر من و مکافات تو بقضای آسمانی و مشيت ايزدی نفاذ يافت ، و ايشان علت آن غرض و شرط آن حکم بودند ، ما را بمقادير آسمانی مواخذت منمای ، که اگر اين هجر اتفاق افتد بتقسيم خاطر و التفات ضمير کشد ، و شادمانگی و مسرت از کامرانی و بسطت آنگاه مهنا گردد که اتباع و پيوستگان را ازان نصيبی باشد .
فنزه گفت :عجز آفريدگان از دفع قضای آفريدگار عز اسمه ظاهر است ، و مقرر است که انواع خير و شر و ابواب نفع و ضر برحسب ارادت و قضيت مشيت خداوند جل جلاله نافذ می گردد ، و بجهد و کوشش خلايق دران تقديم و تاخير و ممالطت و تعجيل صورت نبندد ، لامرد لقضاء الله و لامعقب لحکمه يفعل الله مايشاء و يحکم مايريد . (با اينهمه)اجماع کلی و اتفاق جملی است برآنکه جانب حزم و احتياط را مهمل نشايد گذاشت و تصون نفس از مکاره واجب بايد شناخت.اعقلها و توکل علی الله. و ميان گفتار و کردار تو مسافت تمام می توان شناخت ، و راه اقتحام مخوفست و من بنفس معلول ، و تجنب از خطر لازم ، و تو می خواهی که درد دل خود را بکشتن من تشفی دهی و بحيلت مرا در دام افگنی ، و نفس من از مرگ ابا می نمايد ، و الحق هيچ جانور باختيار اين شربت نخورد و تاعنان مراد بدست اوست ازان تحرز صواب بيند .و گفته اند که :غم بلاست و فاقه بلاست و نزديکی دشمن بلا و فراق دوست بلا و ناتوانی بلا و خوف بلا ، و عنوان همه بلاها مرگست ، وصوفيان آن را آکفت کبير خوانند
اين بنده دگر باره نرويد نی نيست
و از مضمون ضمير مصيبت زده آن کس تنسم تواند کرد که بارها بسوز آن مبتلا بوده باشد و هم از آن نوع شربتهای تلخ تجرع کرده.و من امروز از دل خويش برعقيدت ملک دليل می توانم کرد و کمال حسرت و ضجرت او بچشم خرد می توانم ديد ؛ و فرط توجع و تاسف من نمودار حال اوست . و نيز متيقنم که هرگاه ملک را از بينايی پسر ياد آيد ، و من از بچه خود برانديشم ، تغيری و تفاوتی در باطنها پيدا آيد ، و نتوان دانست که ازان چه زايد . در اين صحبت بيش راحتی نيست ، مفارقت اولی تر .
با هر که بدی کردی تا مرگ برانديش
ملک گفت :چه خبر تواند بود در آن کس که از سهوهای دوستان اعراض نتواند نمود و ، از سر حقد و آزار چنان برنتواند خاست که در مدت عمر بدان مراجعت نپيوندد و ، بهيچ وقت و در هيچ حال بر صحيفه دل او ازان اندک و بسيار نشانی يافته نشود و ، اعتذار و استغفار اصحاب را باهتزاز و استبشار تلقی ننمايد ؟ قال النبی صلی الله عليه و سلم : الا انبئکم بشر الناس :من لايقبل عذرا و لايقبل عشرة.و من باری ضمير خود را هرچه صافی تر می بينم و از ين ابواب که برشمرده می آيد در خاطر خود اثری نمی يابم ، و هميشه جانب عفو من اتباع را ممهد بوده ست و انعام و احسان من خدمتگاران را مبذول .
فنزه گفت :
گر باد انتقام تو بربحر بگذرد
از آب هر بخار که خيزد شود غبار
من می دانم که گناه کارم ، و اگر چه مبتدی نبوده ام معتدی هستم ، و هرکه در کف پای او قرحه ای باشد اگر چه بثبات عزم و قوت طبع بی باکی کند و در سنگ درشت رفتن جايز شمرده چاره نباشد از آنچه جراحت تازه شود و پای از کار بماند . چنانکه برخاک نرم رفتن بيش دست ندهد ، و آنکه با علت رمد استقبال شمال جايز بيند همت او برتعرض کوری مقصور باشد . و مقاربت من با تو همين مزاج دارد و تحرز ازان از وجه شرع و قانون رسم فرض است ، قال الله تعالی :ولاتلقوا بايديکم الی التهلکة.و استطاعت خلايق ازان نتواند گذشت که در صيانت ذات خود آن قدر مبالغت نمايند که بنزد خود معذور گردند . چه هرکه برقوت ذات و زور نفس اعتماد کند لاشک در مخاوف و مضايق افتد و اقتحام او موجب هلاک و بوار باشد ، و هرکه مقدار طعام و شراب نشناسد و چندان خورد که معده از هضم آن عاجز آيد ، يا لقمه براندازه دهان نکند تا در گلو بياويزد ،او را دشمن خود بايد شمرد .
حيات را چه گوارنده تر زآب وليک
کسی که بيشترش خورد بکشد استسقاش
و هر که بغرور فريفته شود بنزديک اصحاب خرد از ارباب جهل و ضلالت معدود گردد. و هيچ کس نتواند شناخت که تقدير د رحق وی چگونه رانده شده است و او را مترصد سعادت روزگار می بايد گذاشت يا منتظر شقاوت زيست . لکن برهمگنان واجبست که کارهای خويش بر مقتضای رايهای صايب می گزارند ، و در مراعات جانب حزم ، و خرد تکلف واجب می بينند ، و در حساب نفس خويش ابواب مناقشت لازم می شمرند ، و در ميدان هوا عنان خود گرد می گيرند ، و با دوست و دشمن در خيرات سبقت می جويند ، تا هميشه مستعد قبول و اقبال و دولت توانند بود ، واگر اتفاق خوب روی نمايد از جمال آن خالی ننمايد .
و کارهای جهان خود برقضيت حکم آسمانی می رود ، و دران زيادت و نقصان و تقديم و تاخير صورت نبندد. وبر اطلاق عاقل آن کس را توان شناخت که از ظلم کردن و ايذای جانوران بپرهيزد ، و مادام که را ه حذر پيش وی گشاده باشد در مقام خوف و فزع نه ايستد . و من بمهرب نزديکم وگريزگاه ، بسيار دارم ، و حرام است بر من توقف در اين حيرت و تردد ، که سخط ملک خون من حلال دارد و آنچه از وجه ديانت و مروت محظور است مباح داند . و اميد چنين می دارم که هرکجا روم اسباب معيشت من ساخته و مهيا باشد . چه هرکه پنج خصلت را بضاعت و سرمايه عمر خويش سازد بهر جانب که روی نهد اغراض پيش او متعذر نگردد و مرافقت رفيقان ممتنع نباشد و وحشت غربت او را موانست بدل گردد ، از بدکرداری باز بودن ، واز ريبت و خطر پهلو تهی کردن ، و مکارم اخلاق را لازم گرفتن ، وشعار و دئار خود کم آزاری و نيکو کاری ساختن ، و حسن ادب در همه اوقات نگاه داشتن . و عاقل چون در منشاء و مولد و ميان اقربا و عشيرت بجان ايمن نتواند بودن دل بر فراق اهل ودوستان و فرزندان و پيوستگان خوش کند ، که اين همه را عوض ممکن گردد.
و از نفس و ذات عوض صورت نبندد
اين بنده دگر باره نرويد نی نيست
و ببايد دانست که ضايع تر مالها آنست که ازان انتفاع نباشد و و در وجه انفاق ننشيند ، و نابکارتر زنان اوست که با شوی نسازد ، و بتر فرزندان آنست که از اطاعت مادر و پدر ابا نمايد و همت برعقوق مقصور دارد ، و لئيم تر دوستان اوست که در حال شدت و نکبت دوستی و صداقت را مهمل گذارد ، و غافل تر ملوک آنست که بی گناهان ازو ترسان باشند و در حفظ ممالک و اهتمام رعايا نکوشد ، و ويران تر شهرها آنست که درو امن کم اتفاق افتد . وهرچند ملک کرامت می فرمايد و انواع تمنيت و قوت دل ارزانی می دارد و آن را بعهود و مواثيق موکد می گرداند البته مرا بنزديک او امان نيست و درخدمت و جوار او ايمن نتوانم زيست ، چه روزگار ميآن ما مفارقتی افگند که مواصلت را در حوالی آن مجال نتواند بود ، و در مستقبل هرگاه که اشتياقی غالب گردد حکايت جمال تخت آرای ملک بر چهره ماه و پيکر مهر خواهم ديد و اخبار سعادت او از نسيم سحری خواهم پرسيد .
و از حال غربت من رای ملک را هم بر اين مزاج معلوم تواند شد.
ای باد صبح دم گذری کن بکوی من
پيغام من ببر ببر ماه روی من
بر اين کلمه سخن بآخر رسانديدند و ملک را وداع کرد .
بجست با رخ زرد از نهيب تيغ کبود
چنانکه برگ بهاری زپيش باد خزان
اينست داستان حذر از مخادعت دشمن مستولی و احتراز از تصديق لاوه و زرق خصم غالب . و بر عاقل پوشيده نماند که غرض از بيان اين مثال آن بوده است تا خردمندان در حوادث هريک را امام سازند و بنای کارها برقضيت آن نهند . ايزد تعالی جملگی مومنان را شناسای مصالح حال و مآل و بينای مناظم دين و دنيا کناد ، بمنه و رحمته .