0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت شانزدهم

و مثل کينه در سينه مادام که مهيجی نباشد چون انگشت افروخته بی هيزم است ، اگر چه حالی اثری ظاهر نگرداند بهانه ای يافت و علتی ديد برآن مثال که آتش درخف افتد فروغ خشم بالا گيرد و جهانی را بسوزد و دود آن بسيار دماغهای تر را خشک گرداند ، و هرگز آن آتش را مال و سخن جانی و لطف مجرم و چاپلوسی و تضرع گناهکار و اخلاص و مناصحت خدمتگار تسکين ندهد ، و تا نفس آن متهم باقی است فورت خشم کم نشود ، چنانکه تا هيزم بر جای است آتش نميرد . و با اين همه اگر کسی از گناه کاران امکان تواند بود که در مراعات جوانب لطفی بجای آرد و در طلب رضا و تحری فراغ دوستان سعی پيوندد و در کسب منافع و دفع مضار معونتی و مظاهرتی واجب دارد ممکن است که آن وحشت برخيزد ، و هم عقيدت مستزيد را صفوتی حاصل آيد و هم دل خايف مجرم بنسيم امن خوش و خنک گردد .و من ازان ضعيف تر و عاجزترم که از اين ابواب چيزی بر خاطر يارم گذرانيد ، يا توانم انديشيد که خدمت من موجب استزادت را نفی کند و سبب الفت را مثبت گرداند ، اگر باز آيم پيوسته در خوف و خشيت باشم و هر روز بل هر ساعت مرگ تازه مشاهده کنم ، در اين مراجعت مرا فايده ای نمانده ست که خود را دست ديت نمی بينم و سرو گردن فدای تيغ نمی توانم داشت .
نه مرا برتکاب تو پاياب
نه مرا برگشاد تو جوشن
ملک گفت :هيچ کس برنفع و ضر در حق کسی بی خواست باری عز اسمه قادر نتواند بود و اندک و بسيار و خرد و بزرگ آن بتقديری سابق و حکمی مبرم باز بسته است ، چنانکه مفاتحت پسر من و مکافات تو بقضای آسمانی و مشيت ايزدی نفاذ يافت ، و ايشان علت آن غرض و شرط آن حکم بودند ، ما را بمقادير آسمانی مواخذت منمای ، که اگر اين هجر اتفاق افتد بتقسيم خاطر و التفات ضمير کشد ، و شادمانگی و مسرت از کامرانی و بسطت آنگاه مهنا گردد که اتباع و پيوستگان را ازان نصيبی باشد .
فنزه گفت :عجز آفريدگان از دفع قضای آفريدگار عز اسمه ظاهر است ، و مقرر است که انواع خير و شر و ابواب نفع و ضر برحسب ارادت و قضيت مشيت خداوند جل جلاله نافذ می گردد ، و بجهد و کوشش خلايق دران تقديم و تاخير و ممالطت و تعجيل صورت نبندد ، لامرد لقضاء الله و لامعقب لحکمه يفعل الله مايشاء و يحکم مايريد . (با اينهمه)اجماع کلی و اتفاق جملی است برآنکه جانب حزم و احتياط را مهمل نشايد گذاشت و تصون نفس از مکاره واجب بايد شناخت.اعقلها و توکل علی الله. و ميان گفتار و کردار تو مسافت تمام می توان شناخت ، و راه اقتحام مخوفست و من بنفس معلول ، و تجنب از خطر لازم ، و تو می خواهی که درد دل خود را بکشتن من تشفی دهی و بحيلت مرا در دام افگنی ، و نفس من از مرگ ابا می نمايد ، و الحق هيچ جانور باختيار اين شربت نخورد و تاعنان مراد بدست اوست ازان تحرز صواب بيند .و گفته اند که :غم بلاست و فاقه بلاست و نزديکی دشمن بلا و فراق دوست بلا و ناتوانی بلا و خوف بلا ، و عنوان همه بلاها مرگست ، وصوفيان آن را آکفت کبير خوانند
اين بنده دگر باره نرويد نی نيست
و از مضمون ضمير مصيبت زده آن کس تنسم تواند کرد که بارها بسوز آن مبتلا بوده باشد و هم از آن نوع شربتهای تلخ تجرع کرده.و من امروز از دل خويش برعقيدت ملک دليل می توانم کرد و کمال حسرت و ضجرت او بچشم خرد می توانم ديد ؛ و فرط توجع و تاسف من نمودار حال اوست . و نيز متيقنم که هرگاه ملک را از بينايی پسر ياد آيد ، و من از بچه خود برانديشم ، تغيری و تفاوتی در باطنها پيدا آيد ، و نتوان دانست که ازان چه زايد . در اين صحبت بيش راحتی نيست ، مفارقت اولی تر .
با هر که بدی کردی تا مرگ برانديش
ملک گفت :چه خبر تواند بود در آن کس که از سهوهای دوستان اعراض نتواند نمود و ، از سر حقد و آزار چنان برنتواند خاست که در مدت عمر بدان مراجعت نپيوندد و ، بهيچ وقت و در هيچ حال بر صحيفه دل او ازان اندک و بسيار نشانی يافته نشود و ، اعتذار و استغفار اصحاب را باهتزاز و استبشار تلقی ننمايد ؟ قال النبی صلی الله عليه و سلم : الا انبئکم بشر الناس :من لايقبل عذرا و لايقبل عشرة.و من باری ضمير خود را هرچه صافی تر می بينم و از ين ابواب که برشمرده می آيد در خاطر خود اثری نمی يابم ، و هميشه جانب عفو من اتباع را ممهد بوده ست و انعام و احسان من خدمتگاران را مبذول .
فنزه گفت :
گر باد انتقام تو بربحر بگذرد
از آب هر بخار که خيزد شود غبار
من می دانم که گناه کارم ، و اگر چه مبتدی نبوده ام معتدی هستم ، و هرکه در کف پای او قرحه ای باشد اگر چه بثبات عزم و قوت طبع بی باکی کند و در سنگ درشت رفتن جايز شمرده چاره نباشد از آنچه جراحت تازه شود و پای از کار بماند . چنانکه برخاک نرم رفتن بيش دست ندهد ، و آنکه با علت رمد استقبال شمال جايز بيند همت او برتعرض کوری مقصور باشد . و مقاربت من با تو همين مزاج دارد و تحرز ازان از وجه شرع و قانون رسم فرض است ، قال الله تعالی :ولاتلقوا بايديکم الی التهلکة.و استطاعت خلايق ازان نتواند گذشت که در صيانت ذات خود آن قدر مبالغت نمايند که بنزد خود معذور گردند . چه هرکه برقوت ذات و زور نفس اعتماد کند لاشک در مخاوف و مضايق افتد و اقتحام او موجب هلاک و بوار باشد ، و هرکه مقدار طعام و شراب نشناسد و چندان خورد که معده از هضم آن عاجز آيد ، يا لقمه براندازه دهان نکند تا در گلو بياويزد ،او را دشمن خود بايد شمرد .
حيات را چه گوارنده تر زآب وليک
کسی که بيشترش خورد بکشد استسقاش
و هر که بغرور فريفته شود بنزديک اصحاب خرد از ارباب جهل و ضلالت معدود گردد. و هيچ کس نتواند شناخت که تقدير د رحق وی چگونه رانده شده است و او را مترصد سعادت روزگار می بايد گذاشت يا منتظر شقاوت زيست . لکن برهمگنان واجبست که کارهای خويش بر مقتضای رايهای صايب می گزارند ، و در مراعات جانب حزم ، و خرد تکلف واجب می بينند ، و در حساب نفس خويش ابواب مناقشت لازم می شمرند ، و در ميدان هوا عنان خود گرد می گيرند ، و با دوست و دشمن در خيرات سبقت می جويند ، تا هميشه مستعد قبول و اقبال و دولت توانند بود ، واگر اتفاق خوب روی نمايد از جمال آن خالی ننمايد .
و کارهای جهان خود برقضيت حکم آسمانی می رود ، و دران زيادت و نقصان و تقديم و تاخير صورت نبندد. وبر اطلاق عاقل آن کس را توان شناخت که از ظلم کردن و ايذای جانوران بپرهيزد ، و مادام که را ه حذر پيش وی گشاده باشد در مقام خوف و فزع نه ايستد . و من بمهرب نزديکم وگريزگاه ، بسيار دارم ، و حرام است بر من توقف در اين حيرت و تردد ، که سخط ملک خون من حلال دارد و آنچه از وجه ديانت و مروت محظور است مباح داند . و اميد چنين می دارم که هرکجا روم اسباب معيشت من ساخته و مهيا باشد . چه هرکه پنج خصلت را بضاعت و سرمايه عمر خويش سازد بهر جانب که روی نهد اغراض پيش او متعذر نگردد و مرافقت رفيقان ممتنع نباشد و وحشت غربت او را موانست بدل گردد ، از بدکرداری باز بودن ، واز ريبت و خطر پهلو تهی کردن ، و مکارم اخلاق را لازم گرفتن ، وشعار و دئار خود کم آزاری و نيکو کاری ساختن ، و حسن ادب در همه اوقات نگاه داشتن . و عاقل چون در منشاء و مولد و ميان اقربا و عشيرت بجان ايمن نتواند بودن دل بر فراق اهل ودوستان و فرزندان و پيوستگان خوش کند ، که اين همه را عوض ممکن گردد.
و از نفس و ذات عوض صورت نبندد
اين بنده دگر باره نرويد نی نيست
و ببايد دانست که ضايع تر مالها آنست که ازان انتفاع نباشد و و در وجه انفاق ننشيند ، و نابکارتر زنان اوست که با شوی نسازد ، و بتر فرزندان آنست که از اطاعت مادر و پدر ابا نمايد و همت برعقوق مقصور دارد ، و لئيم تر دوستان اوست که در حال شدت و نکبت دوستی و صداقت را مهمل گذارد ، و غافل تر ملوک آنست که بی گناهان ازو ترسان باشند و در حفظ ممالک و اهتمام رعايا نکوشد ، و ويران تر شهرها آنست که درو امن کم اتفاق افتد . وهرچند ملک کرامت می فرمايد و انواع تمنيت و قوت دل ارزانی می دارد و آن را بعهود و مواثيق موکد می گرداند البته مرا بنزديک او امان نيست و درخدمت و جوار او ايمن نتوانم زيست ، چه روزگار ميآن ما مفارقتی افگند که مواصلت را در حوالی آن مجال نتواند بود ، و در مستقبل هرگاه که اشتياقی غالب گردد حکايت جمال تخت آرای ملک بر چهره ماه و پيکر مهر خواهم ديد و اخبار سعادت او از نسيم سحری خواهم پرسيد .
و از حال غربت من رای ملک را هم بر اين مزاج معلوم تواند شد.
ای باد صبح دم گذری کن بکوی من
پيغام من ببر ببر ماه روی من
بر اين کلمه سخن بآخر رسانديدند و ملک را وداع کرد .
بجست با رخ زرد از نهيب تيغ کبود
چنانکه برگ بهاری زپيش باد خزان
اينست داستان حذر از مخادعت دشمن مستولی و احتراز از تصديق لاوه و زرق خصم غالب . و بر عاقل پوشيده نماند که غرض از بيان اين مثال آن بوده است تا خردمندان در حوادث هريک را امام سازند و بنای کارها برقضيت آن نهند . ايزد تعالی جملگی مومنان را شناسای مصالح حال و مآل و بينای مناظم دين و دنيا کناد ، بمنه و رحمته .

سه شنبه 21 دی 1389  2:36 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت هفدهم

باب الاسد و ابن آوی
رای گفت :شنودم مثل دشمن آزرده که دل بر استمالت او نيارامد ، اگر چه در ملاطفت مبالغت نمايد و در تودد تنوق واجب دارد . اکنون بازگويد داستان ملوک در آنچه ميان ايشان و نزديکان حادث گردد ، پس از تقديم جفا و عقوبت و ظهور جرم و خيانت مراجعت صورت بندد و تازه گردانيدن اعتماد بحزم نزديک باشد ؟
برهمن جواب داد که :اگر پادشاهان در عفو و اغماض بسته گردانند ، و از هرکه اندک خيانتی بينند يا در باب وی بکراهيت مثال دهند بيش بر وی اعتماد نفرمايند ، کارها مهمل شود و ايشان از لذت عفو و منت بی نصيب مانند ؛ و مامون می گويد :رضی الله عنه اهل الجرايم لذتی فی العفو لارتکبوها.
و جمال حال و کمال کار مرد را نه هيچ پيرايه از عفو زيباتر است و نه هيچ دليل از اغماض و تجاوز روشن تر .
و پسنديده تر سيرتی ملوک را آنست که حکم خويش در حوادث عقل کل را سازند ، و در هيچ وقت اخلاق خود را از لطفی بی ضعف و عنفی خالی نگذارند ، تا کارها ميان خوف و رجا روان باشد . نه مخلصان نوميد شوند و نه عاصيان دلير گردند . يکی از مشايخ طريقت را پرسيدند که :و الکاظمين الغيظ و العافين عن الناس را معنی بگوی . پير رحمة الله عليه جواب داد که واضح آيت در شريعت مستوفی بياوردهاند و بران مزيد نيست ، اما پيران طريقت رضوان الله عليهم چنين گفته اند که :خشم فرو خوردن آنستک ه در عقوبت مبالغت نرود ، و ببايد دانست که ايزد تعالی بندگان خويش را مکارم اخلاق آموخته است و بر عادات ستوده تحريض کرده ، و هرکرا سعادت اصلی و عنايت ازلی يار و معين بود قبله دل و کعبه جان وی احکام قرآن عظيم باشد .
و هرگاه که در اين مقامات تاملی بسزا رفت و فضايل عفو و احسان مقرر گشت همت بر ملازمت آن سيرت مقصور شود و وجه صلاح و طريق صواب دران مشتبه نگردد و پوشيده نيست که آدمی از سهو و غفلت و جرم و زلت کم معصوم تواند بود ، واگر درمقابله اين معانی و تدارک اين ابواب غلو جايز شمرده شود مضرت آن مهمات سرايت کند .
در جمله بايد که اندازه اخلاص و مناصحت و هنر و کفايت آن کس که در معرض تهمتی افتاد نيکو بشناسد ، اگر در مصالح بدو استعانتی تواند کرد و از رای و امانت او دفع مهمی تواند کرد و در تازه گردانيدن اعتماد بر وی مبادرت نمايد و آن را از ريب و عيب خالی پندارد . و قوت دل او از وجه استمالت و تالف بقرار معهود باز رساند واين حديث را امام سازد که اقيلوا ذوی الهيئات عثراتهم . چه ضبط ممالک بی وزرا و معينان در امکان نيايد وانتفاع از بندگان آنگاه ميسر گردد که ذات ايشان بخرد و عفاف وهنر و صلاح آراسته باشد و ضمير بحق گزاری ، و نصيحت و هواخواهی و مودت پيراسته .
و نيز مهمات ملک را نهايت نيست و حاجت ملوک بکافيان ناصح که استحقاق محرميت اسرار و استقلال تمشيت اعمال دارند همه مقرر است ، و کسانی که بسداد و امانت و تقوی و ديانت متحزم اند اندک اندک و طريق راست در اينمعنی معرفت محاسن و مقابح اتباع است و وقوف برآنچه از هر يک چه کار آيد و کدام مهم را شايد ، و چون پادشاه به اتقان و بصيرت معلوم رای خويش گردانيد بايد که هريک را فراخور هنر واهيلت براندازه رای و شجاعت و بمقدار عقل و کفايت کاری می فرمايد ، و اگر در مقابله هنرهای کسی عيبی يافته شود ازان هم غافل نباشد ، که هيچ مخلوقی بی عيب نتواند بود .
و پس از تفهيم اين معانی و شناخت اين دقايق بر پادشاه فرض است که تفحص عمال و تتبع احوال و اشغال که بکفايت ايشان تفويض فرموده باشد ، بجای می آرد . و از نقير و قطمير احوال هيچيز بر وی پوشيده نگردد ، تا اگر مخلصان را توفيق مساعدت کند و خدمتی کنند ، و يا خائنان را فرصتی افتد و اهمال نمايند ، هر دو می داند و ثمرت کردار مخلصان هرچه مهناتر ارزانی می دارد ، و جانيان را بقدر گناه تنبيه واجب می بيند ؛ چه اگر يکی از اين دو طرف بی رعايت گردد مصلحان کاهل و آسان گير و مفسدان دلير و بی باک شوند ، و کارها پيچيده و اعمال و اشغال مختل و مهمل ماند ، و تلافی آن دشوار دست . و داستان شير و شگال لايق اين تشبيب است . رای چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که در زمين هند شگالی بود روی از دنيا بگردانيده و در ميان امثال خويش می بود . اما از خوردن گوشت و ريختن خون و ايذای جانوران تحرز نمودی . ياران بروی مخاصمت بر دست گرفتند و گفتند : بدين سيرت تو راضی نيستيم و را ترا درين مخطی می دانيم ، چون از صحبت يک ديگر نمی نماييم در عادت و سيرت هم موافقت توقع کني» ، و نيز عمر در زحير گذاشتن را فايده ای صورت نمی توان کرد .چنانکه آيد روزی بپايان می بايد رسانيد و نصيب خود از لذت دنيا می برداشت . و لاتنس نصيبک من الدنيا . و بحقيقت ببايد شناخت که دی را باز نتوان آورد و ثقت بدريافتن فردا مستحکم نيست .
در نسيه آن جهان کجا بندد دل
آن را که بنقد اينجهانش تويی؟
شگال جواب داد که: ای دوستان و برادران ، از اين ترهات درگذريد ، و چون می دانيد که دی گذشت و فردا در نمی توان يافت از امروز چيزی ذخيره کنيد که توشه راه را شايد ، که اين دنيای فريبنده سراسر عيب است ، هنر همين دارد که مزرعت آخرت است ، در وی تخمی می توان افگند که ريع آن در عقبی مهناتر می باشد . نهمت باحراز مثوبات و امضای خيرات مصروف داريد ، و بر مساعدت عالم غدار تکيه مکنيد ، و دل در بقای ابد بنديد ، و از ثمره تن درستی و زندگانی و جوانی خويش بی نصيب مباشيد . که لذات دنيا چون روشنايی برق و تاريکی ابر بی ثبات و دوام است . در جمله ، دل بر کليه عنا وقف کردن و تن در سرای فنا سبيل داشتن از علو همت و کمال حصافت دور افتد . و عاقل از نعيم اينجهانی جز نام نيکو و ذکر باقی نطلبد . زيرا که خوشی و راحت و کامرانی و نعمت آن روی بزوال و انتقال دارد .
اگر سعادت دو جهانی می خواهيد اين سخن در گوش گذاريد و از برای طعمه خويش که حلاوت آن تا حلق است ابطال جانوری روا مداريد و بدانچه بی ايذا بدست آيد قانع باشيد ، چه آن قدر که بقای جثه و قوام نفس بدان متعلق است هرگز فرونماند . اين مواعظ را بسمع خرد استماع نماييد و از من در آنچه مردود عقل است موافقت مطلبيد ، که صحبت من با شما سبب وبال نيست ، اما موافقت در اعمال ناستوده موجب عذاب گردد ، چه دل و دست آلت گناهست ، يکی مرکز فکرت ناشايست و ديگر منبع کردار ناپسنديده ، و اگر موضعی را در نيکی و بدی اين اثر تواند بود هرکه د رمسجد کسی را بکشتی بزه کار نبودی ، و آنکه در مصاف يک تن را زنده گذارد بزه کار شدی . و من نيز در صحبت شما ام و بدل از شما گريزان .
ياران او را معذور داشتند و قدم او بر بساط ورع و صلاح هرچه ثابت تر شد و ذکر آن در آفاق ساير گشت و بمدت و مجاهدت در تقوی و ديانت ، منزلتی يافت که مطمح هيچ همت بدان نتواند رسيد .
و در آن حالی مرغزاری بود که ماه رنگ آميز از جمال صحن او نقش بندی آموختی و زهره مشک بيز از نسيم اوج او استمداد گرفتی .
نموده تيره و منسوخ با هوا و فضاش
صفای چرخ اثير و صفات باغ ارم
و در وی سباع و وحوش بسيار ، و ملک ايشان شيری که همه در طاعت و متابعت او بودندی و در پناه حشمت و حريم سيادت او روزگار گذاشتندی . چندانکه صورت حال اين شگال بشنود او را بخواند و بديد و بهر نوع بيازمود ، و پس بچند روز با وی خلوت فرمود و گفت :ملک ما بسطتی دارد و اعمال و مهمات بسيار است ، و بناصحان و معينان محتاج باشيم ، و بسمع ما رسانيده اند که تو در زهد و عفت منزلتی يافته ای ، و چون ترا بديديم نظر بر خبر راجح آمد و سماع از عيان قاصر .
فلما التقينا صغر الخبر الخبر
و اکنون بر تو اعتماد می خواهيم فرمود تا درجه تو بدانافراشته گردد و در زمره خواص و نزديکان ما آيی . شگال جواب داد که : ملوک سزاوارند بدانچه برای کفايت مهمات انصار و اعوان شايسته گزينند ، و با اين همه بر ايشان واجب است که هيچ کس را بر قبول عملی اکراه ننمايند ، که چون کاری بجبر در گردن کسی کرده شود او را ضبط آن ميسر نگردد و از عهده لوازم مناصحت بواجبی بيرون نتواند آمد . و زندگانی ملک دراز باد ، من عمل سلطان را کارهم و بران وقوفی و دران تجربتی ندارم ، و تو پادشاه محتشمی و در خدمت تو وحوش و سباع بسيارند ، که هم قوت و کفايت دارند و هم حرص و شره اعمال اينجهانی . اگر در باب ايشان اصطناعی فرمايی دل تو فارغ گرداند ، و بمنال و اصابت که از اشغال يابند شادمان و مستظهر شوند .
شير گفت : در اين مدافعت چه فايده ؟ که البته ترا معاف نخواهيم فرمود . شگال گفت : کار سلطان بابت دو کس باشد : يکی مکاری مقتحم که غرض خويش به اقتحام حاصل کند و بمکر و شعوذه مسلم ماند ، و ديگر غافلی ضعيف که برخواری کشيدن خو دارد و بهيچ تاويل منظور و محترم و مطاع و مکرم نگردد . که در معرض حسد و عداوت افتد . و ببايد دانست که عاقل هميشه محروم باشد و محسود . و من از اطن هر دو طبقه نيستم ، نه آزی غالب است که خيانت کنم .
و نه طبع خسيس که مذلت کشم .
و هرکه بنلاد خدمت سلطان بنصيحت و امانت و عفت و ديانت موکد گرداند واطراف آن را از ريا و سمعه و ريب و خيانت مصون و منزه دارد کار او را استقامتی صورت نبندد و مدت عمل او را دوامی و ثباتی ممکن نگردد . هم دوستان سپر معادات و مناقشت در روی کشند و هم دشمنان از جان او نشانه تير بلا سازند : دوستان از روی حسد در منزلت ، مخاصمت انديشند ، و دشمنان از جهت يکدلی و مناصحت مناقشت کنند ، و هرگاه که مطابقت دوستان و دشمنان بهم پيوست وا جماع بر عداوت او منعقد گشت البته ايمن نتواند زيست ، و اگرچه پای بر فرق کيوان نهاده ست جان بسلامت نبرد . و خائن باری از جانب دشمنان پادشاه فارغ باشد ، اگرچه از دوستان بترسد.
شير فرمود که : قصد نزديکان ما اين محل ندارد چون رضای ما ترا حاصل آمد ، خود را به وهم بيمار مکن که حسن رای ما رد کيد وبدسگالی دشمنان را تمام است بيک تعريک راه مکايد ايشان را بسته گردانيم و ترا بنهايت همت و غايت امنيت برسانيم . شگال گفت : اگر غرض ملک از اين تربيت و تقويت احسانی است که در باب من می فرمايد بعاطفت و رحمت و انصاف و معدلت آن لايق تر که بگذارد تا در اين صحرا ايمن و بی غم می گردم ، و از نعيم دنيا بآب و گياه قانع شوم ، و از معادات و محاسدت جملگی اهل عالم فارغ . و مقرر است که عمر اندک در امن و راحت و فراغ و دعت بهتر که بسيار در خوف و خشيت . شير گفت : اين فصل معلوم گشت . ترا ترس از ضمير و هراس ازد ل بيرون می بايد کرد ، که هراينه بما نزديک خواهی گشت .
شگال گفت :اگر حال بر اين جملت است مرا امانی بايد داد که چون ياران قصدی پيوندند ، زيردستان باميد منزلت من و زبردستان از بيم منزلت خويش ، باغرای ايشان بر من متغير نگردی و دران تامل و تثبت وزی و شرايط احتياط هرچه تمام تر بجای آری
تا با تو چنان زيم که رای دل تست
شير با او وثيقتی موکد بجای آورد و اموال و خزاين خود بدو سپرد ، و از همه اتباع او را منزلت و مزيد کرامت مخصوص گردانيد و ابواب مشاورت و رايها در انواع مهمات بر وی مقصور شد ، و اعجاب شير هر روز در باب وی زيادت می گشت .
و قربت و مکانت او بر نزديکان شير گران آمد ، در مخاصمت او با يک ديگر مطابقت کردند و روزها در آن تدبير بودند الی ان رموه بثالثه الاثافی . يکی را پيش کردند تا قدری گوشت که شير از برای چاشت خويش را بنهاده بود بدزديد و در حجره شگال پنهان کرد . ديگر روز که وقت چاشت شير فراز آمد بخواست ، گفتند : نمی يابيم ، و شگال غايب بود و خصمان وقاصدان حاضر ، چون بديدند که آتش گرسنگی و آتش خشم هر دو بهم پيوست و تنور گرم ايستاد فطير خويش در بستند. و يکی از ايشان گفت :چاره نيست از آنچه ملک را بياگاهانيم از هرچه از منافع و مضارا او بشناسيم ، اگرچه بعضی را موافق نيفتد . و بمن چنان رسانيدند که شگال آن گوشت سوی وثاق خويش برد .
ديگری گفت : اگرترا اين باور نمی آيد درين احتياط بايد کرد ، که معرفت خلايق دشواراست ، و راست گفته اند که :
لاتحمدن امرءا حتی تجربه
ديگری گفت : همچنين است ، وقوف بر اسرار و اطلاع بر ضماير صورت نبندد ، لکن اگر اين گوشت در منزل او يافته شود هراينه هرچه در افواهست از خيانت او راست باشد . ديگری گفت : بدانش خويش مغرور نشايد بود ، که غدار هرگز نجهد ، چه خيانت بهيچ تاويل پنهان نماند .
وياتيک بالاخبار من لم تزود .
ديگری گفت : امينی ازو بمن هرچيزی می رسانيد و در تصديق آن تردد می داشتم تا اين سخن از شما بشنودم ، و نيکو مثلی است « اخبر تقله . » ديگری گفت :مکر و خديعت او هرگز بر من پوشيده نبوده است ، و خبث وکيد او را نهايت نيست ، و من کار او را بشناخته ام و فلان را گواه گرفته که کار اين زاهد عابد بفضيحت کشد و از وی خطايی عظيم و گناهی فاحش ظاهر گردد. ديگری گفت :اگر اين زاهد متقی که تقلد اعمال ملک را در ظاهر بلا و مصيبت می شمرد اين خيانت بکرده است عجب کاری است . ديگری گفت : اگر اين حوالت راست است ، موقع اختزال اندران بکفران نعمت و ، دليری بر سبک داشت مخدوم بدان ، مقرون است ، و هيچ خردمند آن را بر مجرد خيانت حمل نکند . ديگری گفت : شما همه اهل امانتيد و تکذيب شما از رسم خرد دور افتد ، اگر اين ساعت ملک بفرمايد تا اين گوشت در منزل او بجويند برهان اين سخن ظاهر شود و گمانهای خاص و عام اندران يقين گردد .ديگری گفت : اگر احتياطی خواهد رفت تعجيل بايد کرد ، که جاسوسان او از همه جوانب بما محيط باشند و هيچ موضع ازان خالی نگذارند . ديگری گفت : در اين تفتيش چه فايده ؟ که اگر جرم او معلوم گردد او بزرق و بوالعجبی بر رای ملک پوشانيده گرداند .

سه شنبه 21 دی 1389  2:37 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت هیجدهم

از اين نمط در حال خشم شير می گفتند تا کراهيتی بدل او راه يافت ، و باحضار شگال مثال داد و از وی سوال کرد که : گوشت چه کردی؟ جواب داد که : بمطبخی سپردم تا بوقت چاشت پيش ملک آرد . مطبخی هم از جمله اصحاب بيعت بود ، منکر شد و گفت : البته خبر ندارم . شير طايفه ای را از امينان بفرستاد تا گپوشت در منزل شگال بجستند ، لابد بيافتند و بنزديک شير آوردند .پس گرگی که تا آن ساعت سخن نمی گفت ، و چنان فرا می نمود که «من از عدولم و بی تحقيق و اتقان قدر در کاری ننهم ، و نيز با شگال دوستی دارم و فرصت عنايت می جويم .» پيشتر رفت و گفت:چون ملک را از زلت اين نابکار روشن گشت زود بحکم سياست تقديم فرمايد ، که اگر اين باب را مهمل گذارد بيش گناه کاران از فضيحت نترسند .
شير بفرمود تا شگال را موقوف کردند . آنگاه يکی از حاضران گفت:من از رای روشن ملک که آفتاب در اوج خويش چون سايه پس و پيش او دود و مانند ذره در حمايت او پرواز کند .
ای قدر توشمس و آسمان ذره
وای رای تو شمع و شمس پروانه
در شگفت بمانده ام که کار اين غدار بر وی چگونه پوشيده شده است و از خبث ضمير و مکر طبع او چرا غافل بود . ديگری گفت:عجب تر آنست که تدارک اين کار در مطاولت افگند . شير بدو پيغام داد که :اگر اين سهو را عذری داری بازنمای. جوانی درشت بی علم شگال برسانيدند .آتش خشم بالا گرفت و زبانه آن عقل شير را پوزبند کرد تا عهود و مواثيق را زير پای آورد و دست خصمان را در کشتن شگال مطلق گردانيد . و خبر آن بمادر شير رسيد ، دانست که تعجيل کرده ست و جانب تملک و تماسک را بی رعايت گذاشته ، با خود انديشيد که زودتر بروم و فرزند خود را از وسوسه ديو لعين برهانم ، چه گاهی خشم بر ملک مستولی شود شيطان فتان نيز مسلط گردد.قال النبی صلی الله عليه و سلم اذا استشاط السلطان تسلط الشيطان .
نخست بدان جماعت که بکشتن او مثال يافته بودند پيغام داد که در کشتن او توقفی بايد کرد ، پس بنزديک شير آمد و گفت :گناه شگال چه بوده ست ؟ شير صورت حال بازنمود ، گفت :ای پسر ، خويشتن در حيرت و حسرت متفکر مگردان و از فضيلت عفو و احسان بی نصيب مباش، فان العفو لايزيد الرجل الا عزا و التواضع الا رفعة.و هيچ کس بتامل و تثبت از ملوک سزاوارتر نيست .
و پوشيده نماند که حرمت زن بشوی متعلق است و عزت فرزند بپدر و ، دانش شاگرد باستاد ، و قوت سپاه بلشکر کشان قاهر ، و کرامت زاهدان بدين و ، امن رعيت بپادشاه و ، نظام کار مملکت بتقوی و عقل و ثبات و عدل ؛ و عمده حزم شناختن اتباع است و هريک در محل و منزلت او اصطناع فرمودن و ، برمقدار هنر و کفايت ايشان تربيت کردن و ، متهم شمردن ايشان در باب يک ديگر ، چه اگر سعايت اين در حق آن و ازان او در حق اين مسموع باشد هرگاه که خواهند مخلصی را در معرض تهمت تواندد آورد و خائنی را در لباس امانت جلوه کرد ، و محاسن ملک را در صيغت مقابح بخلق نمود ، و هريکچندی حاسدی فاضلی را محروم گرداند و خائنی امينی را متهم می کند ، و هرلحظه بی گناهی را در گرداب هلاک می اندازد، و لاشک باستمرار اين رسم همه را استيلا افتد ، حاضران از قبول اعمال امتناع بر دست گيرند و غايبان از خدمت تقاعد نمايند ، و نفاذ فرمانها براطلاق در توقف افتد.
و نشايد که پادشاه تغير مزاج خويش بی يقينی صادق با اهل و امانت روا دارد ، وليکن بايد که در مجال حلم و بسطت علم او همه چيز گنجان باشد و سوابق خدمتگاران ، نيکو پيش چشم دارد و مساعی و مآثر ايشان بر صحيفه دل بنگارد و آن را ضايع و بی ثمرت نگرداند واهمال جانب و توهين منزلت ايشان جايز نشمرد . و هرگناه که از عمد و قصد منزه باشد ذات هوا و اخلاص را مجروح نگرداند ، و در عقوبت آن مبالغت نشايد . و سخن بی هنران ناآزموده در بدگفت هنرمند کافی نشنود ، و عقل و رای خويش را در همه معانی حکمی عدل و مميزی بحق بشناسد .
و شگال در دولت تو بمحلی بلند و منزلتی مشهور رسيده بود . بر وی ثناها می گفتی و در خلوات عز مفاوضت ، وی را ارزانی می داشتی . و اکنون بر تو آنست که عزيمت ابطال او را فسخ کنی و خود را و او را از شماتت دشمنان و سعايت ساعيان صيانت واجب بينی ، تا چنانکه فراخور ثابت و وقار تو باشد در تفحص و استکشاف حال او لوازم احتياط و استقصا بجای آری و بنزديک عقل خويش و تمامی لشکر و رعيت معذور گردی ، که اين تهمت ازان حقيرتر است که چنو بنده ای سداد و امانت خود را بدان معيوب گرداند ، يا حرص و شره آن خرد او را محجوب کند .
وتو می دانی که در مدت خدمت تو و پيش ازان گوشت نخورده ست ؛ مسارعت در توقف دار تا صحت اين حديث روشن گردد ، که چشم و گوش بظن و تخمين بسيار حکمهای خطا کند ، چنانکه کسی در تاريکی شب ، يراعه ای بيند ، پندارد که آتش است و بر وی مشتبه گردد ، چون در دست گرفت مقرر شود که باد پيموده ست و پيش از تيقن در حکم تعجيل کرده . و حسد جاهل از عالم ، و بدکردار از نيکو فعل ، و بددل از شجاع مشهور است .
و غالب ظن آنست که قاصدان ،آن گوشت در منزل شگال نهاده باشند ، و اين قدر در جنب کيد حاسدان و مکر دشمنان اندک نمايد . و محاسدت اهل بغی پوشيده نيست خاصه جايی که اغراض معتبر در ميان آمد . و مرغ در اوج هوا و ماهی در قعر دريا وسباع در صحن دشت از قصد بدسگالان ايمن نتواند بود ، و شکره اگر صيدی کند هم آن مرغان که در پرواز از وی بلندتر باشند و هم آن که از وی پستتر باشند در آن قدر گرد مغالبت و مجاذبت برآيند ؛ و سگان برای استخوانی که در راه يابند با يک ديگر همين معاملت بکنند ؛ و خدمتگاران تو در منزلهايی که کم از رتبت شگال است حسد را می دارند ، اگر در آن درجه منظور مناقشتی رود بديع نيايد . در اين کار تاملی شافی فرمای و تدارک آن از نوعی انديش که لايق بزرگی تو باشد ، که چون حقيقت حال شناخته گشت کشتن او بس تعذری ندارد .
شير سخن مادر نيکو استمالت کرد و آن را بر خرد خويش باز انداخت و شگال را پيش خواند و گفت :ميل ما ، بحکم آزمايش سابق ، بقبول عذر تو زيادت ازان است که بتصديق حوالت خصمان . شگال گفت:من از موونت اين تهمت بيرون نيايم تا ملک حيلتی نسازد که صحت حال و روشنی کار بدان بشناسد ، با آنکه بيراءت ساحت و کمال ديانت خوطش ثقتی تمام دارم و متيقنم که هرچند احتياط بيشتر فرموده شود و مزيت و رجحان من در اخلاص و مناصحت برکافه حشم و خدم ظاهرتر گردد.
من آن ترازوم اخلاص و دوستی ترا
که هيچ گنج نتابد سرزبانه من
بعشق و مهر تو آن بحر دور پايانم
که در نيابد چرخ و هوا کرانه من
شير گفت:وجه تفحص چيست؟ گفت :جماعتی را که اين افترا کرده اند حاضر آرند و باسقصا ازيشان پرسيده شود که تخصيص من بدين حوالت و فروگذاشتن کسانی که گوشت خورند ، و دران مناقشت روا دارند چه معنی داشت ، که روشن شدن اين باب بی از اين معنی ممکن نتواند بو ، و اميد آنست که اگر ملک اين بفرمايد ، و چون خواهند که بستيهند بانگی برزند ، و تاکيدی رود که هرگاه که راستی حال بازنمايند جرم ايشان بعفو مقابله کرده آيد ، هراينه نقاب ظن کاذب از چهره يقين صادق برداشته ، شود و نزاهت جانب من مقرر گردد.
شير گفت :چگونه عفو را مجال بود در باب کسی که بقصد در حق من و اهل مملکت من معترف گشت ؟ گفت :بقا باد ملک را ، هر عفو که از کمال استيلا و بسطت و وفور استعلا و قدرت ارزانی باشد سراسر هنر است ، وبدين دقيقه که بر لفظ ملک رفت دران تفاوتی صورت نبندد ، خاصه که گناه کار ، آن را بتوبت و انابت دريافت و ببندگی و طاعت پيش آن باز رفت ، البته بيش مجال انتقام نماند و هراينه مستحق اغماض و تجاوز گردد . و علما گويند :طلب مخرج از بدکرداری بابی معتبر است در احسان و نيکوکاری. شير چون سخن او بشنود و آثار صدق و صواب بر صفحات آن بديد طايفه ای را که آن فتنه انگيخته بودند از هم جدا کرد ، و در استکشاف غوامض و استنباط بواطن آن کار غلو مبالغه واجب داشت و امانی موکد داد اگر راستی حال نپوشانند . پس بعضی ازيشان اعتراف نمودند و تمامی مواضعت و مبايعت خويش مقرر گردانيدند ، و ديگران بضرورت اقتدا کردند ، و براءت ساحت شگال ظاهر گشت.
مادر شير چون بدانست که صدق شگال از غبار شبهت بيرون آمد و حجاب ريبت از جمال اخلاص برداشته شد شير را گفت :اين جماعت را امانی داده شد و رجوع ازان ممکن نيست . لکن در اين واقعه او را تجربتی افتاد بزرگ ، بدان عبرت گيرد و بدگمانی بطايفه ای که ببدگفت ناصحان و تقبيح حال ايشان تقرب می کنند مضاعف گرداند ، و از هيچ خائن سماع سعايتی جايز نشمرد مگر آن را برهانی بيند که دران از تردد استغنا افتد ؛ و بی خطر شناسد ترهات اصحاب اغراض که در نزديکان و محارم گويند اگر چه موجز و مختصر باشد ، که آن بتدريج مايه گيرد و بجايی رسد که تدارک صورت نبندد .
از نيل و فرات و دجله جويی زايد
پس موج زند که پيل را بربايد
و گياه تر چون فراهم می آرند ازان رسنها می تابند که پيل آن را نمی تواند گسست و از پاره کردن آن عاجز می آيد . در جمله خرد و بزرگ آن را که رسانند تاويل بايد طلبيد و گرد رخصت و دفع گشت .
*و از تقريب هشت کس حذر واجب است : اول آنکه نعمت منعمان را سبک دارد و کفران آن سبک دست دهد . و دوم آنکه بی موجبی در خشم شود . سوم آنکه بعمر دراز مغرور باشد و خود را از رعايت حقوق بی نياز پندارد . چهارم آنکه راه قطيعت و غدر پيش او گشاده و سهل نمايد . و پنجم آنکه بنای کارهای خود برعداوت نهد و نه بر راستی و ديانت .و ششم آنکه در ابواب سهو رشته با خويشتن فراخ گيرد و قبله دل هوا را سازد . و هفتم آنکه بی سببی در مردمان بدگمان گردد و بی دليل روشن اهل ثقت را متهم گرداند . هشتم آنکه بقلت حيا مذکور باشد و بشوخی و وقاحت مشهور.
و برهشت کس اقبال فرمودن فرض است : اول آنکه شکر احسان لازم شمرد . و دوم آنکه عقده عهد او بحوادث روزگار وهنی نپذيرد . و سوم آنکه تعظيم ارباب تربيت و مکرمت واجب بيند .و چهارم آنکه از غدر و فجور بپرهيزد .پنجم آنکه در حال خشم برخويشتن قادر باشد . ششم آنکه بهنگام طمع سخاوت ورزد . هفتم آنکه به اذيال شرم و صلاح تمسک نمايد . هشتم آنکه از مجالست اهل فسق و فحش پهلو تهی کند .
و چون شير موقع اهتمام مادر و شفقت او در تلافی اين حادثه بديد شکرو عذر بسيار وی را لازم شناخت و گفت :ببرکات و ميامن هدايت تو راه تاريک مانده روشن شد و کار دشوار بوده آسان گشت ، و به براءت ساحت امينی واقف و کاردانی کافی علم افتاد و بی گناهی صادق از تهمت بيرون آمد .
پس ثقت او بامانت شگال بيفروزد و زيادت اکرام و تربيت و معذرت و ملاطفت ارزانی داشت ، و شگال را پيش خواند و گفت :اين تهمت را موجب مزيد ثقت و مزيت اعتماد بايد پنداشت و تيمار کارها که بتو مفوض بوده ست برقرار معهود می داشت .شگال گفت:اين چنين راست نيايد . ملک سوابق عهود را فروگذاشت و محال دشمنان را در ضمير ، مجال تمکن داد .
آنی که ز دل وفا برانداخته ای ،
با دشمن من تمام در ساخته ای ؛
دل را زوفا چرا بپرداخته ای؟
مانا که مرا هنوز نشناخته ای!
شير گفت :از اين معانی هيچ پيش خاطر نشايد آورد که نه در طاعت و مناصحت تو تقصيری بود و نه در عنايت و تربيت ما.
قوی دل باش و روی بخدمت آر . شگال جواب داد که:
هر روز مرا سری و دستاری نيست
اين کرت خلاص يافتم ، اما جهان از حاسد و بدگوی پاک نتوان کرد ، و تا اقبال ملک بر من باقی است حسد ياران برقرار باشد . و بدين استماع که ملک سخن ساعيان را فرمود ملک را سهل الماخذ شمرند و هر روز تضريبی تازه رسانند و هرساعت ريبتی نو در ميان آرند .و هر ملک که چربک ساعی فتنه انگيز را در گوش جای داد و بزرق و شعوذه نمام التفات نمود خدمت او جان بازی باشد و ازان احتراز نمودن فريضه گردد .و مثلی مشهور است که
«خل سبيل من وهی سقاوه»
و يک سخن بخواهم گفت اگر رای ملک استماع آن صواب بيند که ، :سزاوارتر کس بقبول حجت و سماع مظلمت ملوک و حکام اند . و ملک اگر در اين حادثه بر من رحمت فرمود واعتمادی تازه گردانيد از وجه تفضلی بود که آن را نعمتی وصنيعتی توان خواند ، اما بدين تعجيل که رفت من در مکارم او بدگمان گشتم و از عواطف ملکانه نوميد شد ، چه سوابق تربيت خويش و سوالف خدمت مرا بيهوده در معرض تضييع و حيز ابطال آورد بتهمتی حقير ، که اگر ثابت شدی هم خطری نداشت . و مخدوم چنان بايد که بسطت دل او چون دريا بی نهايت و مرکز حلم او چون کوه باثبات باشد ، نه سعايت اين را در موج تواند آورد نه فورت خشم آن در حرکت .
شير گفت :سخن تو نيکو و آراسته است ، لکن بقوت و درشت .جواب داد که:دل ملک در امضای باطل قوی تر ، و درشت تر از سخن منست در تقرير حق ، و چون تزوير و بهتان سبک استماع افتاد واجب کند که شنودن صدق و صواب گران نيايد ، و زينهار تا اين حديث را بر دليری و بی حرمتی فرموده نيايد ، که دو مصلحت ظاهر را متضمن است : يکی آنکه مظلومان را بقصاص ، خرسندی حاصل آيد و ضماير ايشان از غل و استزادت پاک شود ، و چنان نيکوتر که آنچه در دل من است ظاهر کنم تا حضور و غيبت من ملک را يکسان گردد ، و چيزی باقی نماند که سبب عداوت و موجب غصه تواند بود ؛ و ديگر آنکه خواستم که حاکم اين حادثه عقل رهنمای و عدل جهان آرای ملک باشد ؛ و امضای حکم پس از شنودن سخن متظلم نيکوتر آيد .
شير گفت :همچنين است ، لاجرم تثبت در کار تو بجای آورديم و در استخلاص تو از اين غرقاب عنايت فرمود . جواب گفت :اگر مخرج به رای و رافت ملک اتفاق افتاد تعجيل بکشتن هم بفرمان او بود . شير فرمود که :تو ندانی که طلب مخلص از ورطه هلاک اگر چه قصدی رفته باشد شايع تر احسانی و فاضل تر امتنانی است ؟ شگال گفت :همچنين است ، و من بعمرهای دراز شکر کرامات و عواطف نتوانم گزارد ، و اين عفو و رحمت پس از وعده انکار و عقوبت بر همه نعمتها راجح است .
و پيش ازين ملک را مخلص و مطيع و يک دل و ناصح بودم و جان و بينايی فدای رضای او می داشتم .

سه شنبه 21 دی 1389  2:38 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت نوزدهم

چون دست بکردم آنچه فرمودی تو
چون ديده بديدم آنچه بنمودی تو
و آنچه می گويم نه از برای آن می گويم تا بر رای ملک در حادثه خويش خطايی ثابت کنم يا عيبی و وصمتی بجانب او منسوب گردانم ، اما حسد جاهلان در حق ارباب هنر و کفايت رسمی مالوف و عادتی مستمر است و بسته گردانيدن آن طريق متعذر ،
لکن از اينها چه فايده ؟ بيچارگان ياران گيرند و مذلتها کشند و مکرها انديشند و مخدوم را مداهننت کنند و در تخريب ولايت و ناحيت کوشند و بعشوه جهانی را مستظهر گردانند و همه جوانب را بوعدهای دروغ بدست آرند و حاصل جز حسرت و ندامت نباشد . چه هميشه حق منصور بوده است و باطل مقهور ، و ايزد تعالی خاتمت محمود و عاقبت مرضی و اصحاب صلاح و ديانت و ارباب سداد و امانت را ارزانی داشته است و يابی الله الا ان يتم نوره و لوکره الکافرون.
و با اين همه می ترسم که عياذابالله خصمان ميان من و ملک مجال مداخلت ديگر ياوند و الا بوديم ترا بنده همينيم ترا
شير پرسيد که :کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت :گويند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزيد و آزرده ست ، » ، و اين جايگاه بدگمانی است خاصه ملک را در باب کسانی که عقوبت و جفا ديده باشند يا از منزلت خويش بيفتاده يا بعزلی مبتلا گشته يا خصمی را که در رتبت کم ازو بوده باشد برو تقدمی افتاده ، هرچند اين خود هرگز نتواند بود ، و بر خردمند پوشيده نماند که پس چنين حوادث اعتقادها از جانبين صافی تر گردد ، چه اگر در ضمير مخدوم بسبب تقصيری و اهمالی که از جهت خدمتگار رسانند کراهيتی باشد چون خشم خود براند و تعريکی فراخور حال آن کس بفرمايد لاشک اثر آن زايل شود و اندک و بسيار چيزی باقی نماند ، و مغمز تمويهات قاصدان هم بشناسد و بيش ميل بترهات اصحاب اغواض ننمايد و فرط اخلاص ومناصحت و کمال هنر و کفايت اين کس بهتر مقرر گردد ، که تابنده ای کافی مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نيفتد و ياران در حق او بتزوير نگرايند . و راست گفته اند که :
دارنده مباش وز بلاها رستی.
وا گر در دل خدمتگار خوفی و هراسی باشد چون مالش يافت هم ايمن گردد و از انتظار بلا فارغ آيد . و استزادت چاکر از سه روی بيرون نتوان بود : جاهی که دارد باهمال مخدوم نقصانی پذيرد ، يا خصمان بر وی بيرون آيند ، يا نعمتی که الفغده باشد از دست بشود . و هرگاه رضای مخدوم حاصل آورد اعتماد پادشاه بر وی تازه ماند و خصم بمالد و مال کسب کند ، که جز جان همه چيز را عوض ممکن است . خاصه در خدمت ملوک و اعيان روزگار ، و چون اين معانی را تدارک بود آزار از چه وجه باقی تواند بود ؟ و قدر اين نعمتها اول و آخر که بهم پيوندد کسانی توانند شناخت که بصلاح اسلاف مذکور باشند و بنزاهت جانب و عفت ذات مشهور .
و با اين همه اميد دارم که ملک معذور فرمايند و بار ديگر در دام آفت نکشد ، و بگذارد تا در اين بيابان ايمن ومرفه می گردم . شير گفت : اين فصل معلوم شد ، الحق آراسته و معقول بود ، دل قوی دار و بر سر خدمت خويش باش ، که تو از آن بندگان نيستی که چنين تهمتها را در حق مجال تواند بود ؛ اگر چيزی رسانند آن را قبولی و رواجی صورت نبندد . ما ترا شناخته ايم و بحقيقت بدانسته که در جفا صبور باشی و در نعمت شاکر ، و اين هر دوسيرت را در احکام خرد و شرايع اخلاص فرضی متعين شمری ، و عدول نمودن ازان در مذهب عبوديت و دين حفاظ و فتوت محظور مطلق دانی ، و هرچه بخلاف مروت و ديانت و سداد و امانت باشد آنرا مستنکر و محال و و مستبدع و باطل شناسی. بی موجبی خويشتن را هراسان مدار و متفکر مباش و بعنايت و رعاطت ماثقت افزای ، که ظن ما در راستی و امانت تو امرز بتحقيق پيوست و گمان که در خرد و حصافت تو می داشتيم پس از اين حادثه بيقين کشيد ، و بهيچ وجه از وجوه بيش سخن خصم را مجال و محل استماع نخواهد بود ، و هر رنگ که آميزند برقصد صريح حمل خواهد افتاد .
در جمله ، دل او گرم کرد و بر سرکار فرستاد و هرروز در اکرام او می افزود ، و به وفور صلاح و سداد او واثق تر می گشت .
اينست داستان ملوک در آنچه ميان ايشان و اتباع حادث شود پس از اظهار سخط و کراهيت . و برعاقل مشتبه نگردد که غرض از وضع اين حکايات و مراد از بيان و ايراد اين مثال چه بوده ست، و هرکه بتاييد آسمانی مخصوص باشدو بسعادت اين سری مقيد گشته همت برتفهيم اين اشارات مقصور گرداند و نهمت بر استشکاف رموز علما مصروف .
والله اعلم و هو الهادی الی سواء السبيل.


باب النابل و اللبوة
رای گفت : شنودم مثل ملوک در آنچه ميان ايشان و خدم تازه گردد از خلاف و خيانت و جفا و عقوبت ، و مراجعت بتجديد اعتماد ؛ که بر ملوک لازم است برای نظام ممالک و رعايت مصالح بر مقتضای اين سخن رفتن که الرجوع الی الحق اولی من التمادی فی الباطل . اکنون بيان کند از جهت من داستان آن کس که برای صيانت نفس و رعايت مصالح خويش از ايذای ديگران و رسانيدن مضرت بجانوران باز باشد ، و پند خردمندان را در گوش گذارد تا بامثال آن در نماند.برهمن جواب داد که :بر تعذيب حيوان اقدام روا ندارند مگر جاهلان که ميان خير و شر و نفع و ضر فرق نتوانند کرد ، و بحکم حمق خويش از عواقب اعمال غافل باشند ، و نظر بصيرت ايشان بخواتم کارها کم تواند رسيد ، که علم اصحاب ضلالت از ادراک مصالح بر اطلاق قاصر است و حجاب جهل ، احراز سعادت را مانعی ظاهر .و خردمند هرچه برخود نپسندد در باب همچو خودی چگونه روا دارد ؟ قال النبی صلی الله عليه : کيف تبصر القذاة فی عين اخيک و لاتبصر الجذل فی عينک ؟
بد می کنی و نيک طمع می داری ؟
هم بد باشد سزای بدکردای!
و ببايد دانست که هر کرداری پاداشی است که هراينه بارباب آن برسد و بتاخيری که در ميان افتد مغرور نشايد بود ، که آنچه آمد نيست نزديک باشد اگرچه مدت گيرد . اگر کسی خواهد که بدکرداری خود را بتمويه و تلبيس پوشيده گرداند و به زرق و شعوذه خود را در لباس نيکوکاری جلوه دهد چنانکه مردمان بر وی ثنا گويند و بدورو نزديک ذکر آن ساير شود ، بدين وسيلت هرگز نتايج افعال ناپسنديده از وی مصروف نگردد و ثمره آن خبث باطن هرچه مهنا تر بيابد ؛ آنگاه پند پذيرد و باخلاق ستوده گرايد . و نظير اين نشانه افسانه شير است و آن مرد تيرانداز . رای پرسيد که :
چگونه است آن؟ گفت :
آورده اند که شيری ماده با دو بچه در بيشه ای وطن داشت .
روزی بطلب صيد از بيشه بيرون رفت تيراندازی بيامد و هردو بچه او را بکشت و پوست بکشيد . چون شير بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمين افگنده ديد فرياد و نفير بآسمان رسانيد . و در همسايگی او شگالی پير بود ، چون آواز او بشنود بنزديک او رفت و گفت : موجب ضجرت چيست ؟ شير صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود .
شگال گفت :بدان که هر ابتدايی را انتهايی است ، و هر گاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسيد لحظتی مهلت صورت نبندد ، فاذا جاء اجلهم لايستاخرون ساعة و لايستقدمون . و نيز بنای کارهای اين عالم فانی برين نهاده شده ست ،بر اثر هر شادی غمی چشم می بايد داشت ، و بر اثر هر غم شاديی توقع می بايد کرد ، و در همه احوال بقضای آسمانی راضی می بود که پيرايه مردان در حوادث صبر است .
تا بود چنين بده ست کار عالم
شادی پس اندهست و راحت پس غم

سه شنبه 21 دی 1389  2:39 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت بیستم

جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده ، و ما اصابک من سيئة فمن نفسک . و در امثال آمده ست که «يداک او کتا وفوک نفخ.» آنچه تيرانداز با تو کرده ست اضعاف آن از جهت تو بر ديگران رفته است ، و ايشان همين جزع در ميان آورده اند و اضطراب بيهوده کرده و باز بضرورت صبور گشته . بر رنج ديگران صبرکن چنان که بر رنج تو صبر کردند ، و نشنوده ای «کما تدين تدان؟» هرچه کرده شود مکافات آن از نيکی و بدی براندازه کردار خويش چشم می بايد داشت ، چه هرکه تخمی پراگند ريع آن بی شک بردارد . واگر همين سيرت را ملازم خواهی بود از اينها بسی می بايد ديد ؛ اخلاق خود را برفق و کم آزاری آراسته گردان و خلق را مترسان تا ايمن توانی زيست .
شير گفت :اين سخن را بی محاباتر بران ، و ببراهين و حجتها موکد گردان ، گفت :عمر تو چند است ؟ گفت :صد سال.گفت :دراين مدت قوت تو از چه بوده است ؟ گفت : از گوشت جانوران - وحوش و مردم - که شکار کردمی . گفت :پس آن جانوران که چندين سال بگوش ايشان غدا می يافتی مادر و پدر نداشتند و عزيزان ايشان را سوز مفارقت در قلق و جزع نياورد ؟ اگر آن روز عاقبت آن کار بديده بودی و از خون ريختن تحرز نموده ، بهيچ حال اين پيش نيامدی .
چون شير اين سخن بشنود حقيقت آن بشناخت و متيقن گشت که آن ناکامی او را از خودکامی بروی آمده ست . بترک ناشايست بگفت و از خوردن گوشت باز بود وبميوها قانع گشت . و راست گفته اند :
ذوالجهل يفعل ماذوالعقل فاعله
فی النائبات ولکن بعد ما افتضحا
چون شگال اقبال شير بر ميوه که قوت او بود بديد رنجور شد واو را گفت :
آسان روزی خود گرفتی و از قوت ديگران که ترا دران ناقه و جملی نيست خوردن گرفتی ! درخت خود بقوت تو وفا نکند ، و اين درخت و ميوه و کسانی که قوت ايشان بدان تعلق دارد سخت زود هلاک شوند ، چه ارزاق ايشان فرا خصمی بزرگ و شريکی عظيم افتاد . اثر ظلم تو در جانها ظاهر می گشت ، امروز نتيجه زهد تو در نانها ظاهر می گردد. در هر دو حالت ، عالميان را از جور تو خلاص ممکن نيست ، خواهی در معرض تهور و فساد باش ، خواه در لباس عفت و صلاح !
گر توی پس مکش زما رگ و پی
ور خدايست شرم دار از وی
چون شير اين فصل بشنود از خوردن ميوه اعراض کرد و روزگار در عبادت مستغرق گردانيد و با خود انديشيد :
چند از اين باد خاک و آتش و آب
وز دی و تير وز تموز و بهار؟
بس که نامرد و خشک مغزت کرد
رنگ کافور و مشک ليل و نهار!
برگذر زين سرای غرچه فريب
درگذر زين رباط مردم خوار!
اينست داستان متهور بدکردار که جهانيان را مسخر عذاب خود دارد و از وخامت عواقب آن نينديشد تا بمانند آن مبتلا گردد ، آنگاه وجه صواب و طريق رشاد اندران بشناسد ، چنانکه شير دل از خون خوردن و خون ريختن بر نداشت تا هر دو جگر گوشه خود را بيک صفقه بر روی زمين پوست باز کرده نديد ، و چون اين تجربت حاصل آمد از اين عالم غدار اعراض نمود و بيش بنمايش بی اصل او التفات جايز نشمرد و گفت :
هرانک او در تو دل بندد همی بر خويشتن خندد
که جز همچون تو نااهلی چو تو دلدار نپسندد
اگر نو کيسه عشقی را بدست آری تو ، از شوخی
قباها کز تو بردوزد کمرها کز تو بربندد !
و گر خود تو نه ای ، جانی ، چنان بستانم از تو دل
که يک چشمت همی گريد دگر چشمت همی خندد
و خردمندان سزاوارند بدانچه اين اشارت را در فهم آرند و اين تجارت را مقتدای عقل و طبع گردانند ، و بنای کارهای دينی و دنياوی بر قضيت آن نهند ، و هرچه خود را و فرزندان خود را نپسندند در باب ديگران روا ندارند ، تا فواتح و خواتم کارهای ايشان بنام نيکو و ذکر باقی متحلی باشد ، و در دنيا و آخرت از تبعات بدکرداری مسلم ماند .
والله يهدی من يشاء الی صراط مستقيم للذين احسنوا الحسنی وزيادة

سه شنبه 21 دی 1389  2:40 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت بیست ویکم

باب الزاهد والضعيف
رای گفت برهمن را :شنودم مثل بدکردار متهور که درايذا غلو نمايد ، و چون بمثل آن مبتلا شود در پناه توبت و انابت گريزد.اکنون بازگويد مثل آنکه پيشه خود بگذارد و حرفی ديگر اختيار کند ، و چون از ضبط آن عاجز آيد رجوع او بکار خود ميسر نگردد و متحير و متاسف فروماند .
برهمن جواب داد که : لکل عمل رجال ؛ هر که از سمت موروث و هنر مکتسب اعراض نمايد و خود را در کاری افگند که لايق حال او نباشد و موافق اصل او ، لاشک در مقام تردد و تحير افتد و تلهف و تحسر بيند و سودش ندارد و بازگشتن بکار او تيسير نپذيرد ، هرچند گفته اند که : الحرفة لاتنسی ولکن دقائقها تنسی . مرد بايد که بر عرصه عمل خويش ثبات قدم برزد و بهر آرزو دست در شاخ تازه نزند و بجمال شکوفه و طراوت برگ آن فريفته نشود ، چون بحلاوت ثمرت و يمن عاقبت واثق نتواند بود . قال النبی عليه الصلوة و السلم . من رزق من شیء فليلزمه . و از امثال اين مقدمه حکايت آن زاهد است . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در زمين کنوج مردی مصلح و متعفف بود ؛ در دين اجتهادی تمام و بر طاعت و عبادت مواظبت بشرط ، نهمت براحيای رسوم حکما مصروف داشت و روزگار بر امضای خيرات مقصور ، و از دوستی دنيا و کسب حرام معصوم و از وصمت ريا و غيبت و نفاق مسلم .
روزی مسافری بزاويه او مهمان افتاد . زاهد تازگی وافر ، واجب داشت و باهتزاز و استبشار پيش او باز رفت . چون پای افزار بگشاد پرسيد که : از کجا می آيی و مقصد کدام جانب است ؟ مهمان جواب داد که : بر حال عاشقان و صادقان بسماع ظاهر بی عيان باطن وقوف نتوانی يافت . و هرکه بی دل وار قدم در راه عشق نهاد و مقصد او رضای دوست باشد لاشک سرگردان در باديه فراق می پويد و مقامات متفاوت پس پشت می کند تا نظر برقبله دل افگند ، و چندانکه اين سعادت يافت جان از برای قربان در ميان نهد ، و اگر از جان ، عزيزتر جانانی دارد هم فدا کند . يا بنی انی اری فی المنام انی اری فی المنام انی اذبحک . در جمله قصه من دراز است و سفر مرا بدايت و نهايت نی .
چون ازين مفاوضت بپرداختند زاهد بفرمود تا قدری خرما آوردند و هردو ازان بکار می بردند . مهمان گفت :لذيذ ميوه ای است ، و اگر در ولايت ما يافته شدی نيکو بودی ، هرچند ثقلی دارد و نفس آدمی را موافق نيست . و در آن بلاد انواع فواکه و الوان ثمار که هر يک را لذتی تمام و حلاوتی بکمال است . بحمدالله يافته می شود و رجحان آن بر خرما ظاهر است . زاهد گفت :با اين همه ، هرچند که هرچه طبع را بدو ميلی تواند بود وجود او بر عدم راجح است . نيک بخت نشمرند آن را که آرزوی چيزی برد که بدان نرسد ، چه تعذر مراد و ادراک سعادت پشت بر پشت اند ؛، و اگر فرانموده شود که قناعت با آن سابق است هم مقبول خرد نگردد ، چه قناعت از موجود ستوده ست و از معدوم قانع بودن دليل وفور دناءت و قصور همت باشد.
و اين زاهد سخن عبری نيکو گفتی و دمدمه ای گرم و محاورتی لطيف داشت . مهمان را سخن او خوش آمد و خواست که آن لغت بياموزد . نخست بر وی ثنا کرد و گفت :جشم بد دور باد! نه فصاحت ازين کامل تر ديده ام ونه بلاغت ازين بارع تر شنوده .
بگداخت حسود تر چو در آب شکر زانک
در کام سخن به ز زبانت شکری نيست
اين التماس را چنانکه از مروت تو سزد باجابت مقرون گردانی ، چه بی سابقه معرفت در اکرام مقدم من ملاطفت واجب ديدی ودر ضيافت ابواب تکلف تکفل کردی ؛ امروز که وسيلت مودت و دالت صحبت حاصل آمد اگر شفقتی کنی و اقتراح مرا باهتزاز تلقی نمايی سوالف مکرمت بدو آراسته گردد و محل شکر و منت اندران هرچه مشکورتر باشد.
زاهد گفت :فرمان بردارم و بدين مباسطت مباهات نمايم ، و اگر اين رغبت صادق است و عزيمت در امضای آن مصمم آنچه ميسر گردد از نصيحت بجای آورده شود ، و اندر تعليم و تلقين مبالغت واجب ديده آيد .
مهمان روی بدان آورد و مدتی نفس را دران رياضت داد . آخر روزی زاهد گفت :کاری دشوار و رنجی عظيم پيش گرفته ای .
خواهی که چو من باشی و نباشی
خواهی که چو من دانی و ندانی
و هر که زبان خويش بگذارد و اسلاف را در لغت و حرفت و غير آن خلاف روا بيند کار او را استقامتی صورت نبندد.
مهمان جواب داد که :اقتدا بآبا و اجداد در جهالت و ضلالت از نتايج نادانی و حماقت است . و کسب هنر و تحصيل فضايل ذات نشان خرد و حصافت ودليل عقل و کياست .
همچو احرار سوی دولت پوی
همچو بدبخت زاد و بود مجوی
زاهد گفت :من شرايط نصيحت بجای آوردم و می ترسم از آنچه عواقب اين مجاهدت بندامت کشد چنانکه آن زاغ می خواست که تبختر کبگ بياموزد. مهمان پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که زاغی کبگی را ديد که می رفت . خراميدن او در چشم او خوش آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد ، چه طباع را بابواب محاسن التفاتی تمام باشد و هراينه آن را جويان باشند .
در جمله خواست که آن را بياموزد ، يکچندی کوشيد و بر اثر کبگ پوييد ، آن را نياموخت و رفتار خويش فراموش کرد چنانکه بهيچ تاويل بدان رجوع ممکن نگشت .
و اين مثل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضايع پيش گرفته ای و زبان اسلاف می بگذاری و زبا نعبری نتوانی آموخت .و گفته اند که :جاهل تر خلايق اوست که خويشتن در کاری اندازد که ملايم پيشه و موافق نسب او نباشد .
و اين باب بحزم و احتياط ملوک متعلق است . و هر والی که او را بضبط ممالک و ترفيه و رعايا و ترتيب دوستان و قمع خصمان ميلی باشد در اين معانی تحفظ و تيقظ لازم شمرد ، و نگذارد که نااهل بدگوهر خويشتن را در وزان احرار آرد و با کسانی که کفاءت ايشان ندارد خود را هم تگ و هم عنان سازد ، چه اصطناع بندگان و نگاه داشتن مراتب در کارهای ملک و قوانين سياست اصلی معتبر است ، و ميان پادشاهی و دهقانی برعايت ناموس فرق توان کرد ، و اگر تفاوت منزلتها از ميان برخيزد و اراذل مردمان در موازنه اوساط آيند ، و اوساط در مقابله اکابر ،حشمت ملک و هيبت جهان داری بجانبی ماند و ، خلل و اضطراب آن بسيار باشد ، و غايلت و تبعت آن فراوان . مآثر ملوک و اعيان روزگار بر بتسانيدن اين طريق مقصور بوده ست .
زيرا که باستمرار اين رسم جهانيان متحير گردند و ارباب حرفت در معرض اصحاب صناعت آيند و اصحاب صناعت کار ارباب حرفت نتوانند کرد و لابد مضرت آن شايع و مستفيض گردد ، و اسباب معيشت کار ارباب حرفت نتوانند کرد و لابد مضرت آن شايع و مستفيض گردد ، و اسباب معيشت خواص و عوام مردمان براطلاق خلل پذيرد و نسبت اين معانی باهمال سايس روزگار افتد و اثر آن بمدت ظاهر گردد .
اينست داستان کسی که حرفت خويش فروگذارد و کاری جويد که دران وجه ارث و طريق اکتساب مجالی ندارد . و خردمند بايد که اين ابواب از جهت تفهم برخواند نه برای تفکه ، تا از فوايد آن انتفاع تواند گرفت ؛ و اخلاق و عادات خويش از عيب و غفلت و وصمت مصون دارد . والله ولی التوفيق.

سه شنبه 21 دی 1389  2:41 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت بیست ودوم

باب الملک و البراهمة
رای گفت :شنودم داستان آنکه از پيشه آباء و اجداد خويش اعراض نمايد و نخوتی در دماغ کند که اسباب آن مهيا نباشد تا از ادراک مطلوب محجوب گردد و رجوع بسمت اصل بيش ممکن نگردد . اکنون بازگويد که از خصلتهای پادشاهان کدام ستوده تر است و بمصلحت ملک و ثبات دولت و تالف اهوا و استمالت دلها نزديک تر . حلم يا سخاوت يا شجاعت ؟ برهمن جواب داد که : نيکوتر سيرتی و پسنديده تر طريقتی ملوک را ، که هم نفس ايشان مهيب و مکرم گردد ، و هم لشگر و رعيت خشنود و شاکر باشند و ، هم ملک و دولت ثابت و پای دار ، حلم است :قال الله تعالی :لوکنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولک ؛ و قال النبی عليه السلام : من سعادة المرء حسن الخلق . زيرا که بفوايد سخاوت يک طايفه مخصوص توانند بود و بشجاعت در عمرها وقتی کار افتد ، اما بحلم خرد و بزرگ را حاجت است و منافع آن خاص و عام و لشکر و رعيت را شامل ؛ و در سخنان معاويه آورده اند که :لو کان بينی و بين الناس شعرة ماقطعوها لانهم اذا ارسلوها جذبتها و ان جاذبوها ارسلتها؛ معنی چنين باشد که :اگر ميان من و مردمان يک مويستی در مجاذبت هرگز نتوانندی گسست ، که اگر ايشان بگذراند بکشم و اگر نيک بکشند بگذاردم ، يعنی بسطت دل و کمال حلم من تااين حد است که با همه اهل عالم بدانم زيست و بتوانم ساخت ، و هيچ کس رشته من در نتواند يافت.لاجرم درچنان روزگاری که جماعتی انبوه از کبار رضی الله عنهم در حيات بودند امارت امت در ضبط آورد و ملک روی زمين او را مسلم گشت .
و هرکرا اين همت باشد بايد که اين ابواب را قبله دل و کعبه جان سازد ، که ثبات و وقار پادشاهان را زيباتر حليتی و تابان تر زينتی است ، چه فرمانهای ملوک در دما و فروج و املاک و اموال جهانيان روا باشد ، و جواز احکام و نفاذ مثالهای ايشان براطلاق بی حجاب ، اگر اخلاق خود را بحلم و ديانت آراسته نگردانند بيک درشت خويی جهانی خراب شود و خلقی آزرده و نفور گردند ، و بسی جانها و مالها در معرض هلاک و تفرقه افتد .
و اصل حلم مشاورت است با اهل خرد و حصافت و تجربت و ممارست ، و محالست حکيمی مخلص و عاقلی مشفق ، وتجنب از خائن غافل و جاهل موذی ، که هيچيز را آن اثر نيست در مردم که هم نشين را . قال عليه السلام :مثل الجليس الصالح مثل الداری ان لم يجدک من عطره علقک من ريحه ، و مثل الجليس السوء مثل الکيران ان لم يحرفک بناره علقک من نتنه .
تا نباشی حريف بی خردان
که نکو کار بد شود زبدان
باد کز لطف اوست جان برکار
زهر گردد همی زصحبت مار
واگر پادشاهی بسخاوت جهان زرين کند ، يا بشجاعت ده مصاف بشکند ، چون از حلم بی بهره بود بيک عربده همه را باطل گرداند و تمامی لشکر و رعيت را نفرت دهد ؛ و اگر در آن هر دو قصوری باشد برفق همه جهان را شاکر تواند داشت و به رای و قعبره دشمنان را بماليد . و باز حلم بی ثبات هم از عيبی خالی نماند ، که اگر بسيار موونتها تحمل کرده شود و براظهار آهستگی مبالغت نمايد چون عاقبت آن بتهتک کشد ضايع و بی ثمرت ماند.قال النبی عليه السلام :لايکون الحليم لعانا.
و هر پادشاه را که همه ادوات ملک مجتمع باشد ، چنانکه نه در هنگام عفو و حلم متابعت هوا جايز شمرد و نه در عقوبت و خشم مطاوعت شيطان روا بيند ، و بنای اوامر و نواهی او بر بنلاد تامل و مشاورت آراميده باشد ملک او از استيلای دشمنان مصون ماند و از تسلط خصم مسلم.
کوه گفت :از شرم حلمش عاشقم بر ماه دی
زانکه باد ماه دی در سر کشد چادر مرا
چه اگر در ملازمت اين سيرت غفلتی رود حظی که از مساعدت روزگار يافته باشد و بدان بر ضبط کار و نظام ملک استعانتی کرده ، باندک فحشی و خشمی مفرق شود و عواقب آن از هلاک و ندامت خالی نماند .
و مقرر است که سرمايه همه سعادتها تقدير آن سری است اما بقا و نمای آن بخرد و حصافت پادشاه و باخلاص و مناصحت وزير متعلق باشد ، که چون پادشاه حليم و عالم باشد . و رای زن حکيم و خردمند داشت که بسداد و غنا و نفاذ و مضا مذکور باشد و بتجربت و ممارست و نيک بندگی و شفقت مشهور ، در همه کارها مظفر و منصور شود . و بهرجانب که روی نهد فتح و نصرت و اقبال و دولت در قفای او می رود ، و هميشه گوش بآواز موکب او می دارند و دشمنان را مقهور و منهزم بدو می سپارند ، و اگر برحسب هوا درکاری مثال دهد و جانب مصلحتی را بی رعايت گذارد به رای وزرا و معينان ، و لطف و رفق ايشان ، آن مهم نيز مکفی گردد و تدارک آن در حيز تعذر نماند ، چنانکه در خصومت شاه هند و قوم او . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در بلاد هند هبلار نام ملکی بود . شبی بهفت کرت هفت خواب هايل ديد که بهريک از خواب درآمد . چون از خواب باز پسين درآمد از آن خوابها بهراسيد و همه شب در غم آن می ناليد و چون مار دم بريده ومردم کژدم گزيده می طپيد . چندانکه نقاب ظلمت از جمال صبح جهان آرای بگشاد ، و شاه سيارگان عروس وار در جلوه گاه مشرق پيدا آمد ، برخاست و براهمه را بخواند و تمامی آنچه ديده بود با ايشان بگفت . چون نيکو بشنودند و اثر خوف و هراس در ناصيه او مشاهده کردند گفتند :سهمناک خوابی است ؛ ازين هايل تر خوابی نشان نداده اند ؛ اگر اجازت فرمايد ساعتی خالی بنشينيم و بکتب رجوع کنيم و باستقصای هرچه تمامتر دران تاملی کنيم ، آنگه تعبير آن باتقان و بصيرت بگوييم و دفع آن را وجهی انديشيم .ملک گفت :روا باشد .
از پيش او برفتند و بطرفی خالی بنشستند و با يک ديگر گفتند :در اين عهد نزديک دوازده هزار کس از ما بکشته است و امروز بر سر او وقوف يافتيم و سر رشته ای بدست ما آمد که بدان کينه خود بتوانيم خواست . و بدانيد که او بضرورت ما را درين محرم داشت ، و اگر در همه ممالک معبری يافتی هرگز اين اعتماد نفرمودی و با اين اضطرار اثر عداوت و دشمنايگی بی شبهت در ناصيه او ديده می آرايد .
در اين کار تعجيل بايد کرد تا فرصت فوت نشود ، فان الفرص تمر مرالسحاب .طريق آنست که در اين باب سخن هرچه درشت تر و بی محاباتر رانيم واو را چنان بترسانيم که هر اشارت که کنيم ازان نتواند گذشت ، پس گوييم که آن خون که شخص تو رنگين کرد شر آن بدان دفع شود که طايفه ای را از نزديکان خويش بفرمايی تا بحضور ما بدان شمشير خاصه بکشتند ، و اگر تفصيل اسامی ايشان پرسد گوييم جوبر پسر . و ايران دخت مادر پسر ، و بلار وزير ، و کاک دبير ، و آن پيل سپيد که مرکب خاصه است ، و آن دو پيل ديگر که خاطر او بديشان نگرانست ، و آن اشتر بختی که در شبی اقليمی ببرد ، جمله را بشمشير بگذارند و شمشير را نيز بشکنند و با ايشان در زير خاک کنند ، و خونهای ايشان در آب زنی ريزند و ملک را ساعتی دران بنشانيم ، و چون بيرون آيد چهار کس از ما از چهار جانب او درآييم و افسونی بخوانيم و بر وی دميم و از آن خون بر کتف چپ او بماليم ، پس اندام او را پاک کنيم و بشوييم و چرب کنيم و ايمن و فارغ بمجلس ملک بريم . اگر برين صبر کرده آيد ودل از اين جماعت برداشته شود شر اين خواب مدفوع گردد ، و اگر اطن باب ميسر نيست بلای عظيم را انتظار بايد کرد ، با زوال پادشاهی وسپری شدن زندگانی.
اگر اشارت ما را پاس دارد بدين جماعت از وی انتقامی سره بکشيم ، و چون تنها ماند و ضعيف و بی آلت شد چنانکه ما را بايد کار او را نيز بپردازيم .
بر اين غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پيش شاه رفتند . خالی فرمود و سخن ايشان بشنود . از جای بشد و گفت :مرگ از اين تدبير بهر که شما می گوييد ، و چون اين طايفه را که عديل نفس منند بکشم مرا از حيات چه راحت و از زندگانی چه فايده ؟ و بهيچ حال در دنيا جاويد نخواهم گشت ، و هرآينه کار آدمی بزرگ است و ملک بی زوال و انتقال صورت نبندد ، حيلتی بايستی به ازين ، که ميان مرگ من و مرگ عزيزان فرقی نيست ،خاصه طايفه ای که فوايد عمر و منافع بقای ايشان عام و شايع است .
براهمه گفتند :بقا باد ملک را ، اخوک من صدقک ؛ سخن حق تلخ باشد و نصيحت بی ريا و خيانت درشت ، چگونه کسی ديگران را بر نفس و ذات خود برابر دارد و جان و ملک فدای ايشان گرداند ؟ نصيحت مشفقان را ببايد شنود و آن را معتبر شناخت ؛ و مثلی مشهور است که :امر مبکياتک لاامر مضحکاتک.شاه بايد که نفس و ملک را از همه فوايت عوض شمرد و در اين کار که دران اميدی بزرگ و فرجی تمام است بی تردد و تحير شرع فرمايد . و بداند که آدمی همگنان را برای خويش خواهد ، و مردم پس رنج بسيار بدرجه استقلال رسد ، و ملک بکوشش بی نهايت بدست آيد ، و بترک اين هردو بگفتن از وفور حصافت و علو همت دور افتد ، و بوقتی پشيمانی آرد که تلهف و تاسف دست گير نباشد . و تا ذات ملک باقی است زن و فرزند کم نيايد ، و تا ملک برقرار است خدمتگار و تجمل متعذر ننمايد .
چون ملک اين فصل بشنود و جرات و گستاخی ايشان درگزارد سخن بديد عظيم رنجور گشت ، و از ميان ايشان برخاست و به بيت الحزان رفت و روی بر خاک نهاد ، و جيحون از فواره ديده می راند و چون ماهی بر خشکی می طپيد ، و با خود می گفت :اگر آسان عزيزان گيرم از فايده ملک و راحت عمر بی نصيب مانم ؛ و پيداست که خود چند خواهم زيست ؛ و فرجام کار آدمی فناست و ملک پای دار نخواهد بود . و مرا بی پسر که روشنايی چشم و ميوه دل من است و در حال حيات و از پس وفات بدو مستظهر باشم پادشاهی چکار آيد ؟ و چون بدست خصمان خواهد افتاد در تقديم و تاخير آن چه تفاوت باشد ؟ خاصه فرزندی که دلايل رشد و نجابت وی لايح است و مخايل اقبال و سعادت وی واضح ، و اقتدای او در کسب شرف و تمهيد جهان داری بسلف کريم که ملوک دنيا و اعلام و اعيان عالم بوده اند ظاهر
و بی ايران دخت که زهاب چشمه خرشيد تابان از چاه زنخدان اوست و منبع نور ماه دوهفته از عکس بناگوش او ، رخساری چون ايام دولت و دل خواه و زلفی چون شبهای نکبت درهم و دور پايان ، در ملاطفت بی تعذر و در معاشرت بی تحرز ، اذا خلعت ردءها خلعت حياءها ، صلاحی شامل و عفافی کامل.
مجالستی دل ربای ، محاورتی مهرافزای ، حرکاتی متناسب ، اخلاقی مهذب ، اطرافی پاکيزه ، اندامی نعيم .
بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خيزد
نگاری کز دو ياقوتش همه شهد و شکر ريزد
از زندگانی چه برخورداری يابم ؟
و بی بلار وزير که بقيت کفات عالم و دهات بنی آدم است ، وهم او از راز زمانه غدار بياگاهاند و فراست او بر اسرار سپهر دوار اطلاع دهد ، نظام ممالک و رونق اعمال و حصول اموال و اقامت اخراجات و آبادانی خزاين چگونه دست دهد ؟
در ملک برو هيچ کس نيست برابر
سودا چه پزی بيهده ؟ طوبی و سپيدار!
و بی کمال دبير که نقش بند فلک شاگرد بنان اوست و دبير آسمان چاکر بيان او ، و هر کلمه ای ازان او دری هرچه ثمين تر و سحری هرچه مبين تر ، صدهزار سوار وا زو نامه ای ، و صدهزار نيزه و ازو خامه ای ،
هر خط که او نويسد شيرين ازان بود
کان هست صورت سخونان چو شکرش
مصالح اطراف و حوادث نواحی چگونه معلوم شود ، و بر احوال اعدا و عوازم خصمان بچه تاويل وقوف افتد ؟ و هرگاه که اين دو بنده کافی و اين دو ناصح واقف که هر يک بمحل دست گيرا و چشم بينا اند .
باطل گرداند و فوايد مناصحت و آثار کفايت ايشان از ملک من منقطع شود رونق کارها و نظام مهمات چگونه صورت بندد ؟ و بی پيل سپيد که شخص او چو خرمن ماه ، خرم و تابان و چون هيکل چرخ آراسته و گردان است ، مهد او هم کاخی دل گشای ، و منظری نزه است ، و هم قلعتی حصين و پناهی منيع .
پيش دشمن چگونه روم ؟ و آن دو پيل ديگر که صاعقه صنعت ابر صورت باد حرکتند ، دو خرطوم ايشان چون اژدها که از بالای کوه معلق باشد ، و مانند نهنگ که از ميان دريا خويشتن درآويزد ، در حمله چون گردباد مردم ربايند ، و در جنگ بسان سيل دمان خصم را فروگيرند ، و در روز نورد بينی .
دندان يکی سخت شده در دل مرطخ
خرطوم يکی حلقه شده گرد ثريا
مصاف خصمان چگونه شکنم ؟ و بی جمازه بختی که در تگ دست صبا خلخالش نپسايد و جرم شمال گرد پايش نشکافد .
هايل هيونی تيزرو
اندک خور بسيار دو
ا زآهوان برده گرو
درپويه و در تاختن
هامون گذار کوه وش
دل برتحمل کرده خوش
تا روز هر شب بارکش
هر روز تا شب خارکن
سياره در آهنگ او
خيره زبس نيرنگ او
در تاختن فرسنگ او
از حد طايفت تاختن
گردون پلاسش بافته
اختر مهارش تافته
وزدست و پايش يافته
روی زمين شکل مجن
چگونه بر اخبار وقوف يابم و نامهای بشارت وديگر مهمات باطراف رسانم ؟ و بی شمشير بران که گوهر در صفحه آن چون ستاره است در گذر کاه کشان و ماننده مورچه ای بر روی جوی آب در سبزه روان ، آب شکلی که آتش فتنه از هيبت آن مرده است ، آتش زخمی که آب روی ملک از وی بجای مانده
نعوذ بالله از آن آب رنگ آتش فعل
در جنگها چگونه اثری نمايم ؟ و هرگاه که از اين اسباب بی بهره شدم و عزيزان و معينان را باطل کردم از ملک و زندگانی چه لذت يابم ؟ که فراق عزيزان کاری دشوار و شربتی بدگوار است ، و کفايت مهمات و تمشيت اشغال بی يار و خدمتگار سعيی باطل و نهمتی متعذر است .
در جمله ، ذکر فکرت ملک شايع شد . بلار وزير اندشيد که اگر در استکشاف آن ابتدا کنم از رسم بندگی دور افتد ، و اگر اهمالی ورزم ملايم اخلاص نباشد . پس بنزديک ايران دخت رفت و گفت :چنين حالی افتاده است و از آن روز که من در خدمت ملک آمده ام تا اين غايت هيچيز از من مطوی نداشته است ، و در خرد و بزرگ اعمال بی مشاورت من خوض کردن جايز نشمرده ست ، و يک دو کرت براهمه را طلبيده ست و مفاوضتی پيوسته و اکنون خلوتی کرده ست و متفکر و رنجور نشسته ، و تو امروز ملکه روزگاری و پناه لشکر و رعيت ، و پس از رحمت و عاطفت ملک عنايت و شفقت تو باشد ؛ می ترسم از آنچه آن طراران او را بر کاری تحريض کنند که اواخر آن بحسرت و ندامت کشد . ترا پيش بايد رفت و واقعه معلوم گردانيد و مرا اعلام داد تا تدبيری کنم .
ايران دخت گفت: ميان من و ملک عتابی رفته است . بلار گفت :پوشيده نماندکه چون ملک متفکر باشد خدمتگاران بستاخی نيارند کرد ؛ جز کار تو نيست ، و من بار ها از ملک شنوده ام که هرگاه ايران دخت پيش من آيد اگرچه در اندوهی باشم شاد گردم . برو اين کار بکن و منت بزرگ برکافه خدم و حشم متوجه گردان و نعمتی عظيم خلق را ارزانی دار .
ايران دخت پيش ملک رفت و شرط خدمت بجای آورد و گفت :موجب فکرت چيست؟ و آنچه ازيرا همه ملعون شنوده ای بندگان را اعلام فرمای تا موافقت نمايند ، که يکی از شرايط بندگی آنست که در همه معانی مشارکت طلبيده شود ، و ميان غم و شادی و محبوب و مکروه فرق کرده نيايد . ملک فرمود که : نشايد پرسيد از چيزی که اگر بيان کنند رنجور گرد ی. لاتسالوا عن اشياء ان تبد لکم تسوکم .
ايران دخت گفت :مباد که شاه باضطرار بايد بود ، و اگر ، والعياذ بالله ، غمی حادث گردد عزيمت مردان در ملازمت سيرت ثبات و محافظت سنت صبر تقديم فرمايد ، چه رای روشن او را مقرر است که جزع رنج را زيادت کند ، که المصيبة للصابر واحدة و للجازع اثنان . و نيز از اسباب امکان و مقدرت چيزی قاصر نيست که بدان تاويل غمگين شايد بود :هر آفت و هر مشغولی که تازه شود دفع آن ساخته است و مهيا.
هم گنج داری هم خدم بيرون از جه از کتم عدم .
برفرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم
انجم فرو روب از فلک عصمت فروشوی از ملک
بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم
و پادشاه موفق آنست که چون مهمی حادث گردد و جه تدارک آن بر کمال خرد و حصافت او پوشيده نگردد و طريق تلافی آن پيش رائد فکرت او مشتبه نماند ، و المرء يعجز لا المحالة . و تفصی از چنين حوادث و دفع آن جز بعقل و ثبات و خرد و وقار ممکن نشود .
ملک گفت :اگر آنچه براهمه می گويند برکوه گويند و آن بشارت بگوش روزگار رسانند اطراف کوه از هم جدا گردد و روی روز روشن سياه شود .
و تو نيز در تفحص الحاح منمای که رنجور گردی اگر بشنوی . آن ملاعين صواب است ديده اند که ترا و پسر را و تمامی بندگان مخلص را و پيل سپيد و ديگر پيلان را و جمازه بختی را جمله :ببايد کشت تا شر خوابی که ديده ام دفع شود .
ايران دخت از آنجا که زيرکی او بود ، چون اين فصل بشنود خود را از جای نبرد و گفت :هون عليک و لا تشفق. تاذات بزرگوار بر جای است زن و فرزند کم نيايد و تا ملک مستقيم باشد بخدمتگار و تجمل فروماندگی نباشد .
اما چون شر اين خواب مدفوع گردد و خاطر پادشاه از اين فکرت فارغ آيد بيش بر آن جماعت اعتماد نبايد کرد ، خاصه در آنچه جانوری باطل خواهد شد ، چه خون ريختن کاری صعب است و بی تامل در آن شرع پيوستن عاقبتی وخيم دارد ، و پشيمانی و حسرت دران مفيد نباشد ، چه گذشته را بازنتوان آورد و کشته را زنده نتوان کرد .
و ملک را اين ياد می بايد داشت که همه براهمه او را دوست ندارند ، و اگر چه درعلم خوضی پيوسته اند بدان دالت هرگز سزاوار امانت نگردند و شايان تدبير و مشورت نشوند ، که بدگوهر لئيم بهيچ پيرايه جمال نگيرد و علم و مال او را بزينت وفا و کرم آراسته نگرداند .اگر در ترشيح او سعی رود همچنان باشد که سگ را طوق مرصع فرمايند و خسته خرما را در زر گيرند . قال النبی صلی الله عليه و سلم : واضع العلم فی غير اهله کمعلق الجوهر واللوءلو علی الخنازير .

سه شنبه 21 دی 1389  2:42 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت بیست وسوم

هر عصايی نه اژدها باشد
هرگياهی نه کيميا باشد
و غرض اين مخاذيل در اين تعبير آنست که فرصت ايشان فايت نگردد ، و بدين اشارت دردهايی را که از سياست ملکانه در دل ايشان متمکن است شفا طلبند ، و اول پسر را که نظير نفس و عوض ذات ملک است - و مباد که از وی بعوض قانع بايد گشت - هلاک کنند ، وانگاه پسری با چندان نجابت و رشد و خرد و کياست .
و پس بندگان مشفق را که بقای ملک بکفايت ايشان باز بسته است باطل گردانند ، و ديگر اسباب جهان داری از پيل و اشتر و سلاح بربايند ، و من بنده خود محلی ندارم و امثال من در خدمت ، بسيارند . و چون ملک تنها ماند ، و استيلای ايشان بر ملک و اهل مملکت مقرر شد کامی هرچه تمامتر برانند . تحرز ايشان تا اين غايت از روی عجز و اضطرار بوده ست ، و چون اسباب امکان و مقدرت ملک هرچه ممهدتر می ديده اند ، و يک دلی و مظاهرت بندگان او هرچه ظاهرتر مشاهده می کرده زهره اقدام نداشته اند .
و اگر دران ، اندک و بسيار ، نقصانی صورت کردندی و از ضماير و عقايد بندگان ، ايشان را آزاری و استزادتی معلوم گشتی ديرستی تا ملک ميان خويش چنانکه معهود بوده است باز برده اندی ، که هيچ موجب دليری خصم را و استعلای دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق کلمه لشکر و رعيت نيست ؛ اخبار متقدمان بذکر اين باب ناطق است و تواريخ گذشتگان بر تفصيل آن مشتمل .
در جمله ، اگر در آنچه صواب ديده اند تفرج است البته تاخير نشايد کرد و زودتر عزيمت را بامضا بايد رسانيد ، و اگر توقف را مجالی هست يک احتياط ديگر باقی است و بفرمان توان نمود . ملک مثال داد که :ببايد گفت ، مقبول و مسموع باشد ، و دواعی ريبت و شوائب شبهت را در حوالی آن گذاشته نيايد . گفت :کارايدون حکيم برجای است ، هرچند اصل او ببراهمه نزديک است اما در صدق و ديانت بريشان راجح است و حوادث عالم بيشتر پيش چشم دارد .و در عواقب کارها نظر او نافذتر است و علم و حلم او را جمع شده ست ؛ و کدام فضيلت است ازين دو منقبت فراتر ؟ قال النبی صلی الله عليه :ما جمع شیء الی شیء افضل من حلم الی علم.اگر رای او را کرامت محرميت ارزانی دارد و کيفيت خواب و تعبير براهمه بر وی کشف فرمايد ، از حقايق آن ملک را خبر دهد ، اگر تاويل هم بر آن مزاج گويد که ايشان ، شبهت زايل گردد و امضا و تنفيذ آن لازم آيد ، و اگر بخلاف آن اشارتی کند رای ثاقب ملک ميان حق و باطل مميز باشد و نصيحت از خيانت نيکو شناسد و نفاذ فرمان او را مانعی و حايلی نيست ، و هر وقت که اين مثال دهد چرخ و دهر را بدان استدراک ممکن نگردد .
نهاده گوش بفرمان او قضا و قدر
ملک را اين سخن موافق آمد و بفرمود تا زين کردند .
سبک تگی که نگردد زسم او بيدار
اگرش باشد بر پشت چشم خفته گذر
و مستور بنزديک کارايدون حکيم رفت .و چون بدو پيوست در تواضع افراط فرمود . حکيم شرط بزرگ داشت بجای آورد و گفت :موجب تجشم رکاب ميمون چيست ؟ و اگر فرمانی رسانيدندی من بدرگاه حاضر آمدمی ، و بصواب آن لايق تر که خادمان بخدمت آيند .
تو رنجه مشو برون ميا از در خويش
من خود چو قلم همی دوم بر سر خويش
و نيز اثر تغير بر بشره مبارک می توان شناخت و نشان غم بر غرت همايون می توان ديد . ملک گفت :روزی باستراحتی پرداخته بودم ، در اثنای خواب هفت آواز هايل شنودم چنانکه بهريک از خواب بيدار شدم ، و برعقب آن چون بخفتم هفت خواب هايل ديدم که براثر هريک انتباهی می بود ، و باز خواب غلبه می کرد و ديگری ديده می شد . جماعت براهمه را بخواندم و با ايشان باز گفتم ، تعبيری سهمناک کردند و موجب اين حيرت و ضجرت گشت که مشاهدت می افتد . حکيم از چگونگی خواب استکشافی کرد ، چون تمام بشنود . گفت :ملک را سهو افتاد ، و آن سر با آن طايفه کشف نمی بايست کرد .
که پديده است در جهان باری
کار هر مرد و مرد هر کاری
و رای ملک را مقرر باشد که آن ملاعين را اهليت اين نتواند بود ، که نه عقل رهنمای دارند و نه دينی دامن گير . و ملک را بدين خواب شادمانگی می بايد افزود و صدقات می بايد داد و هدايا فرمود ، که سراسر دلايل سعادت و مخايل دولت ديده می شود . و من اين ساعت تاويل آن مستوفی بازگويم و پيش مکيدت آن مدبران سپری استوار بدارم ، و لاشک هواخواهان مخلص و خدمتگاران يک دل برای اين کار باشند تاپيش قصد دشمن بازشوند و در دفع غدر خصمان سعی نمايند .
گر خصم تو آتش است من آب شوم
ور مرغ شود حلقه مضراب شوم
ور عقل شود طبع می ناب شوم
در ديده حزم و دولتش خواب شوم
تعبير خوابها آنست که آن دو ماهی سرخ که ايشان را بر دم راست ايستاده ديده است رسولی باشد از شاه همايون که بنزديک ملک آيد ، و دو پيل آرد بران چهارصد رطل ياقوت ، و در پيش پادشاه بيستانند ؛ و آن که از پس ملک بخاستند و پيش او فرود آمدند دو اسپ باشد که از جهت شاه بلنجر هديه آرند ؛ و آن ماری که بر پای ملک می دويد شاه همجين شمشيری فرستد .
ازان آبی که بر آتش سوار است ؛
و آن خون که ملک خود را بدان بيالود يک دست جامه باشد که آنرا ارجوان خوانند مکلل بجواهر از ولايت کاسرون بر سبيل هديه و خدمت بجامه خانه فرستند ؛ و آن اشتر سپيد که ملک بران نشسته بود پيل سپيد (باشد که رسول )شاه کديون برساند ؛ و آنچه بر سر مبارک پادشاه ، چون آتش ، چيزی می درفشيد تاجی باشد که شاه جاد پيش خدمت فرستد ؛ و مرغی که نوک بر سر ملک می زد دران توهم مکروهی است ، هرچند آن را خدمت فرستند ، و مرغی که نوک بر سر ملک زد دران توهم مکروهی است ؛ هرچند آن را اثری و آن را ضرری بيشتر نتواند بود ، آلا آنکه از عزيزی اعراض نموده آيد .
اينست که تاويل خوابهای ملک ، و آنچه بهفت کرت ديده آمد آن باشد که رسولا بهفت کرت با هدايا بدرگاه رسند ، و ملک را بحضور ايشان و حصول اين نعمتها و ثبات دولت و دوام عمر شادکامی و خرمی بود . و مباد که زينت عدل و رافت او از اين روزگار بربايند و حليت ملک و دولت او از اين زمانه بگشايند .
هميشه باد سر و ديده بد انديشان
يکی بريده بتيغ و يکی خليده به تير
و در مستقبل باطد که پادشاه نااهلان را محرم اسرار ندارد و تا خردمندی آزموده نباشد در مهمی با او مشورت نفرمايد ، و از مجالست بی باک و بدگوهر براطلاق پرهيز کردن فرض شناسد .
آب را بين که چون همی نالد
يک دم از هم نشين ناهموار
چون ملک اين باب شنود تازه ايستاد و شکر گزارد ، و از حکيم عذرها خواست و انواع کرامت ارزانی داشت ، و شادمان گشت ؛ و هفت روز قدوم رسولان را انتظار نمود ، روز هفتم بر آن جمله که حکيم اشارت کرده بود هدايا پيش آوردند . ملک شادمان شد و گفت :محظی بودم در آنچه خواب بريشان عرضه کردم ، وا گر رحمت آسمانی و شفقت ايران دخت نبودی عاقبت اشارت آن ملاعين بهلاک من و جمله عزيزان و اتباع کشيدی . و هرکرا سعادت ازلی يار باشد مناصحت مخلصان و موعظت مشفقان را عزيز دار و در کارها پيش از تامل و تدبر خوض نکند و موضع حزم و احتياط را ضايع نگذارد .
پس روی بوزير و دبير و پسر و ايران دخت آورد و گفت :نيکو نيايد که اين هدايا در خزاين ما برند ، و آن اولی تر که ميان شما قسمت فرموده آيد که ، همه در معرض خطر بزرگ افتاده بوديد ، خاصه ايران دخت که در تدارک اين حادثه صعی تمام نمود . بلار گفت :بندگان از برای آن باشند تا در حوادث خويشتن را سپر گردانند و آن را فايده عمر و ثمره دولت شمرند ، هرچند نفاذ کار باقبال مخدومان متعلق باشد ؛ و بندگان را آن محل نتواند بود که پيش کفايت مهمی بی وسيلت همت مخدومان باز شوند ، که شرط اينست که اگر در هنگام وقات فدا مقبول باشد خويشتن در ميان نهند .
و اگر کسی را بخت ياری کند و ملازمت اين سيرت دست دهد بران محمدت و صلت چشم نتوان داشت ، اما ملکه زمانه را در اين کار اثری بزرگ بود ، تاج و کسوت بابت اوست و البته ديگر بندگان را نشايد . ملک او را فرمود :هردو بسرای بايد رسانيد ؛ و خود برخاست .
در وقت ايران دخت و قومی ديگر که در موازنه او بود حاضر شدند . ملک فرمود که هر دو پيش ايران دخت بايد نهاد تا اويکی را اختيار کند . تاج در چشم وی بهتر نمود ، در بلار نگريست تا آنچه بردارد باستصواب او باشد ، او بجامه اشارت کرد ؛ در اين ميان ملک بسوی ايشان التفاتی فرمود . چون مستوره بشناخت که ملک را آن مفاوضت مشاهده افتاد تاج برگرفت تا ملک وقوف نيابد که ميان ايشان مشاورتی رفت . و بلار چشم خود را همچنان بگذاشت تا شاه نداند که بچشم اشارت کرد . و پس ازان چهل سال بزيست هربار که پيش ملک رفتی چشم بر آن صفت گرفتی تا آن ظن بتحقيق نپيوندد . و اگر نه عقل وزير و زيرکی زن بودی هر دو جان نبردندی .
و ملک يک شب بنزديک ايران دخت رفتی و يک بنزديک قوم ديگر . شبی که نوبت حجره ايران دخت بود بحکم ميعاد آنجا خراميد ، مستوره تاج برسرنهاده پيش آمد و طبق زرين پر برنج بر دست و پيش ملک بيستاد .
صد روح درآويخته از دامن قرطه
صد روز برانگيخته از گوشه شب پوش
و ملک ازان تناول می فرمود و بمحاورت او موانستی می يافت و بجمال او چشم روشن می گردانيد . قال عليه السلام :النظر الی المراة الحسناء يزيد فی البصر .
در اين ميان انباغ او آن جامه ارغوان پوشيده بريشان گذشت .
چون آب همه زره زره زلف
وز زلف همه گره گره دوش
ملک او را بديد حيران بماند و دست از طعام بکشيد ، و قوت شهوت و صدق رغبت عنان تمالک از وی بستد و بروی ثنای وافر کرد ، وانگاه ايران دخت را گفت :تو مصيب نبودی در اختيار تاج . چون حيرت ملک در جمال انباغ بديد فرط غيرت او را برانگيخت تا طبق برنج بر سر شاه نگوسار کرد چنانکه بروی و موی او فرو دويد ، و آن تعبير که حکيم دران تعريض کرده بود هم محقق گشت .
ملک بلار را فرمود تا بخواندند و او را گفت :بنگر استخفاف اين نادان بر پادشاه وقت و اين راعی روزگار ؛ او را پيش ما بيکسو بر و گردن او بزن ، تا بداند که او را و امثال او را اين وزن نباشد که بر چنين دليريها اقدام کنند و ما بران اغضا فرماييم و از سر آن در گذريم .
بلار او را بيرون آورد با خود انديشيد که :در اين مکار مسارعت شرط نيست ، که اين زنی بی نظير است و ملک از وی نشکيبد ، و ببرکت نفس و يمن رای او چندين کس از ورطه هلاک خلاص يافتند ، و ايمن نيستم که ملک بر اين تعجيل انکاری فرمايد ؛ توقفی بايد کرد تا قرای پيدا آيد ؛ اگر پشيمانی آرد زن برجای بود و مرا بران احماد حاصل آيد ، و اگر اصراری و استبدادی فرمايد کشتن متعذر نخواهد بود . و در اين تاخير بر سه منفعت پيروز شوم :اول برکات و مثوبات ابقای جانوری ؛ دوم تحری مسرت ملک ببقای او ؛ و سوم منفعتی بر اهل مملکت که چنو ملکه ای را باقی گذارم که خيرات او شامل است .
پس او را با طايفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتياط نگاه دارند و در تعظيم و اکرام مبالغت لازم شمرند . و شمشيری بخون بيالود و پيش ملک چون غمناکی متفکر درآمد و گفت :فرمان ملک بجای آوردم . چندانکه اين سخن بسمع او رسيد -و خشم تسکينی يافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او برانديشيد رنجور گشت وشرم داشت که اثر تردد ظاهر گردد و نقض و ابرامی بيک ديگر متصل از خود فرانمايد ، و بتانی او واثق بود که تاخيری بجای آورده باشد ، و بی مراجعت و استقصا کاری نگزارده که نازکی اين حادثه برهيچ دانا و نادان پوشيده نماند . چون وزير علامت ندامت بر ناصيت ملک مشاهده کرد گفت :ملک را غمناک نبايد بود ، که گذشته را در نتوان يافت و رفته را باز نتوان آورد ؛ و غم و انديشه تن را نزار کند و رای راست را در نقصان افگند ؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد ؛ و هرکه اين باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد ، که از اين نوع مثالی برفور بدهد و ، چون بامضا پيوست پشيمانی اظهار فرمايد ، خاصه کاری که دست تدارک ازان قاصر است . و اگر فرمان باشد افسانه ای که لايق اين حال باشد بگويم . گفت :بگو.وزير گفت :
آورده اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند . نر گفت :تابستان است و در دشت علف فراخ ، اين دانه نگاه داريم تا زمستان که در صحراها بيش چيزی نيابيم بدين روزگار گذرانيم .ماده هم برين اتفاق کرد و بپراگندند . و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت ، آوند پر شد . چون تابستان آمد و گرمی دران اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود ، و نر غايب بود ، چون باز رسيد و دانه اندکتر ديد گفت :اين در وجه نفقه زمستانی بود . چرا خوردی ؟ ماده هرچند گفت «نخورده ام » سود نداشت . می زدش تا سپری شد .
در فصل زمستان که بارانها متواتر شد دانه نم کشيد و بقرار اصل باز رفت .نر وقوف يافت که موجب نقصان چيست ، جزع و زاری بر دست گرفت و می ناليد و می گفت :دشوارتر آنکه پشيمانی سود نخواهد داشت .
و حکيم عاقل بايد که در نکايت تعجيل روا نبيند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد. و فايده حذق و کياست آنست که عواقب کارها ديده آيد و در مصالح حال و مآل غفلت برزيده نشود ، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند .و پادشاه موفق آنست که تامل او از خواتم کارها قاصر نيايد . و نظر بصيرت او باواخر اعمال محيط گردد ، و نهمت باختيار کم آزاری و ايثار نکوکاری مصروف دارد و ، سخن بندگان ناصح را استماع نمايد .
بدکاستن و نيک فزودن بايد
زيرا که همی کشت درودن بايد
و معلومست که ملک به رای صايب و فکرت ثاقب خويش مستقل است و از شنودن اين ترهات مستغنی ، و هر مثال که دهد جز بتلقين دولت و الهام سعادت نتواند بود . و بدست بندگان همين است که در تقرير نصايح اطناب لازم شمرند . مگر بعضی از حقوق اوليای نعم بادا رسد . و بنده اين قدر مقرر می گرداند که :اگر رای ملک بيند که زبانهای خاص و عام ثنای او را گويان باشد و دلهای او را جويان .
هرکجا فرياد خيزد مقصد فرياد باش
سايه بر مظلوم گستر آفتاب داد باش
و شاه ازين موعظت مستغنی است ، و اين غلو بدان رفت تا برای يک زن چندين فکرت بضمير مبارک راه ندهد ، که از تمتع دوازده هزار زن که در خدمت سرای اند بازماند و ازان فايده ای حاصل نيايد .
چون ملک اين فصل بشنود از هلاک زن بترسيد ، گفت :بيک کلمه که در حال خشم بر زبان ما رفت تعلق کردی و نفس بی نظير را باطل گردانيدی ، و دران چنانکه لايق حال ناصحان تواند بود تاملی و تثبتی بجای نياوردی ؟ در اثنای اين عبارت بر لفظ راند که :سخت اندوهناک شدم بهلاک ايران دخت . وزير گفت :دو تن هميشه اسير اندوه و بسته غم باشند : يکی آنکه نهمت ببد کرداری مصروف دارد ؛ و ديگر آنکه در حال قدرت ، نيکويی کردن فرض نشمرد ، مدت دولت و تمتع نعمت بدنيا ايشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسيار .
ملک گفت :از تو دور و درست . گفت :*از دو تن دوری بايد گزيد :يکی آنکه نيکی و بدی يکسان پندارد و عقاب عقبی را انکار آرد ، و ديگر آنکه چشم را از نظر حرام و گوش را از سماع و فحش و غيبت و فرج را از ناشايست ، و دل را از انديشه حرص و حسد و ايذا باز تواند داشت .
ملک گفت :حاضر جواب مردی ، ای بلار!گفت :سه تن بر اين سيرت نتوانند بود : پادشاهی که در ذخاير خويش لکشر و رعيت را شرکت دهد . و زن که برای جفت خويش ساخته و آماده آيد ، و عالمی که اعمال او بتوفيق آراسته باشد .
ملک گفت :رنجور گردانيد تعزيت تو مرا ، ای بلار! گفت :صفت رنجوری بر دو تن درست آيد . سوار اسپ نيکو منظر زشت مخبر ؛ و شوی زن با جمال که دست اکرام ، و انعام و تعهد او ندارد ، پيوسته از وی ناسزا شنود .
ملک گفت :ملکه را هلاک کردی بسعی ضايع بی حق متوجه.گفت :سعی سه تن ضايع باشد :آنکه جامه ای سپيد پوشد و شيشه گری کند ؛ و گازری که همت جامه مرتفع دارد و همه روز در آب ايستد ؛ و بازرگانی که زن نيکو وکودک گزيند و عمر در سفر گذارد .
ملک گفت :سزاواری که در تعذيب تو مبالغت رود . گفت :دو تن شايان اين معاملت توانند بودن :يکی آنکه بی گناه را عقوبت فرمايد ؛ ديگر آنکه در سوال با مردمان الحاح کند و اگر عذری گويند نشنود .
ملک گفت :صفت سفاهت بر تو درست می آيد و کسوت وقاحت بر تو چست.گفت :سه تن بابت اين سمت باشند :درودگری که چوب تراشد و تراشه در خانه می گذارد تا خانه بر وی تنگ شود ؛ و حلافی که در کار خويش مهارتی ندارد ، سر مردمان مجروح می گرداند و از اجرت محروم ماند ؛ و توانگری که در غربت مقام کند و مال او بدست دشمن افتد و باهل و فرزند نرسد.
ملک گفت:آرزوی ديدار ايران دخت می باشد . گفت :سه تن آرزوی چيزی برند و نيابند :مفسدی که ثواب مصلحان چشم دارد ؛ و بخيلی که ثنای اصحاب مروت توقع کند ؛ و جاهلی که از سرشهوت و غضب و حرص و حسد برنخيزد و تمنی آنش باشد که جای او با جای نيک مردان برابر بود .
ملک گفت :من خود را در اين رنج افگنده ام .گفت :سه تن خود را در رنج دارند :آنکه در مصاف خود را فروگذارد تا زخمی گران يابد ؛ و بازرگان حريص بی وارث که مال از وجه ربا و حرام گرد می کند ؛ ناگاه بقصد حاسدی سپری شود ، وبال باقی ماند ؛ و پيری که زن نابکار خواهد ، هر روز وی سردی می شنود و از سوز او نهمت بر تمنی مرگ مقصور می گرداند و آخر هلاک او دران باشد .
ملک گفت :ما در چشم تو نيک حقير می نماييم که گزارد اين سخن جايز می شمری!گفت :مخدوم در چشم سه طايفه سبک نمايد :بنده فراخ سخن که ادب مفاوضت مخدومان نداند و گاه و بيگاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ايشان برابر باشد ، و مخدوم هم مزاح دوست و فحاش ، و از رفعت منزلت و نخوت سياست بی بهر . و بنده خائن مستلی بر اموال مخدوم ، چنانکه بمدت مال او از مال مخدوم درگذرد ، و خود را رجحانی صورت کند ؛ و بنده ای که در حرم مخدوم بی استحقاق ، منزلت اعتماد بايد و بمخالطت ايشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود .
ملک گفت :ترا باد دستی مضيع و سبک سری مسرف يافتم، ای بلار! گفت :سه تن بدين معاتب ، توانند بود . آنکه جاهل سفيه را براه راست خواند و بر طلب علم تحريض نمايد ، چندانکه جاهل مستظهر گشت از وی بسی ناسزا شنود و ندامت فايده ندهد ؛ و آنکه احمقی بی عاقبت را بتالف نه در محل بر خويشتن مستولی گرداند و در اسرار محرم دارد . هر ساعت از وی دروغی روايت می کند و منکری بوی حوالت می شود و انگشت گزيدن دست نگيرد ، و آنکه سر با کسی گويد که در کتمان راز خويش بتمالک و تيقظ مذکور نباشد .
ملک گفت : بدين کار بر تهتک تو دليل گرفتم . گفت:جهل و خفت سه تن بحرکات و سکنات ايشان ظاهر گردد :آنکه مال خود را بدست اجنبی وديعت نهد و ناشناخته را ميان خود و خصم حکم سازد ؛ و آنکه دعوی شجاعت و صبر و کسب مال و تالف دوستان و ضبط اعمال کند و آن را روز جنگ و هنگام نکبت و ميان توانگران و وقت قهر دشمنان و بفرصت استيلا بر پادشاهان برهانی نتواند آورد ، و آنکه گويد «من از آرزوهای جسمانی فارغ ام و اقبال من بر لذت روحانی مقصور است .» و در همه احوال سخره هوا باشد و قبله احکام خشم و شهوت را شناسد .
ملک گفت:می خواهی تا مارا ملک تلقين کنی و کفايت مموه ومزور خود بر مردمان عرض دهی؟ گفت :سه تن بر خود گمان مهارت دارند و هنوز در مقام جهالت باشند :مطربی نوآموز که هرچند کوشد زخمه او باساز و الحان يآران نسازد و نياميزد ، و تمزيج زير و بم ، برابر ، در صعود و نزول نشناسد ، و نقاش بی تجربت که دعوی صورت گری پيوندد و رنگ آميزی نداند ؛ و شوخی بی مايه که در محافل لاف کارگزاری زند و چون در معرض مهمی آيد از زير دستان در چند و چگونه سفته خواهد .
ملک گفت :بناحق کشتی ايران دخت را ، ای بلار! گفت :سه تن بناحق در کارها شرع کنند :آنکه تصلف دروغ بسيار کند ، و فعل و قول را بتحقيق نرساند ، و کاهلی که برخشم قادر نباشد ؛ و پادشاهی که هرکسی را بر عزايم خاصه در کارهای بزرگ اطلاع دهد . ملک گفت:ما از تو ترسانيم . ای بلار! گفت :غلبه هراس بی موجبی بر چهارکس معهود است :آن مرغی خرد که بر شاخ باريک نشسته باشد و می ترسد از آنچه آسمان بر وی افتد ، و از برای دفع آن پای در هوا می دارد ، و کلنگ که هردو پای از برای گرانی جسم خود بر زمين ننهد ، و کرمی که غذای او خاک است و او ترسان از آنچه نماند ، و خفاش که روز بيرون نيايد تا مردمان بجمال او مفتون نگردند و همچون ديگر مرغان اسير دام و محبوس قفص نشود .
ملک گفت :راحت دل و خرمی عيش را پدرود بايد کرد بفقد ايران دخت . گفت :دو تن هميشه از شادکامی بی نصيب باشند :عاقلی که بصحبت جاهلان مبتلا گردد ، و بدخويی که از اخلاق ناپسنديده خود بهيچ تاويل خلاص نيابد .
ملک گفت :مزد از بزه و نيک از بد نمی شناسی ، ای بلار! گفت :چهارکس بدين معانی محيط نگردند :آنکه بدردی دايم و علتی هايل مبتلا باشد و بانديشه ای ديگر نپردازد ، و بنده خائن گناه کار که در مواجهه مخدوم کامگار افتد ؛ و آنکه با دشمن شجاع در کارزار آيد و ذهن او از تمامی کار منقطع شود ؛ و ستم گاری بی باک که در دست ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلاهای بزرگ بنشيند .
ملک گفت :همه نيکيها را گم کردی! گفت :اين وصف چهار تن را زيبا نمايد :آنکه جور و تهور را فضيلت شمرد ؛ و آنکه به رای خويش معجب باشد ؛ و آنکه با دزدان الف گيرد ، و آنکه زود در خشم و دير رضا گرايد .
ملک گفت :بتو واثق نشايد بود ، ای بلار ! گفت :ثقت خردمندان بچهارکس مستحکم نگردد :ماری آشفته ؛ و ددی گرسنه ؛ و پادشاهی بی رحمت ، و حاکمی بی ديانت .
ملک گفت :مخالطت تو بر ما حرام است . گفت :مخالطت چهارچيز متعذر است :مصلح و مفسد و خير و شير ؛ نور و ظلمت ؛ روز و شب .
ملک گفت :اعتماد ما از تو برخاست . گفت :چهارکس را اهليت اعتماد نتواند بود :دزدی مقتحم ؛ حشم ستنبه ؛ فحاش آزرده ؛ اندک عقلی نادان.
ملک گفت :رنج من بدان بی نهايتست که درمان ديگر دردهای من ديدار ايران دخت بودی و درد فراق ايران دخت را شفا نمی بينم .گفت :از جهت پنج نوع زنان غم خوردن مباح است :آنکه اصلی کريم و ذات شريف دارد و جمالی رايق و عفافی شايع ؛ و آنکه دانا وبردبار و مخلص و يکدل باشد ؛ و آنکه در همه ابواب نصيحت برزد و حضور و غيبت جفت بی رعايت نگذارد ؛ و آنکه در نيک و بد و خير و شر موافقت و انقياد را شعار سازد ؛ و آنکه منفعت بسيار در صحبت او مشاهدت افتد .
ملک گفت :اگر کسی ايران دخت را بما بازرساند زيادت از تمنی او را مال دهيم . گفت :مال نزديک چهار تن از جان عزيزتر است :آنکه جنگ برای اجرت کند ؛ و آنکه زير ديوارهای گران برای دانگانه سمج گيرد ؛ و آنکه بازارگانی دريا کند ؛ و آنکه در معادن مزدور ايستد.
ملک گفت :در دل ما از تو جراحتی متمکن شد که برفق چرخ و لطف دهر آن را مرهم نتوان کرد . گفت :عداوت ميان چهارکس بر اين طريق متصور است : گرگ و ميش و ؛ گربه و موش و؛ باز و دراج و ؛ بوم و زاغ.
ملک گفت :بدين ارتکاب ، خدمت همه عمر تباه کردی. گفت :هفت تن بدين عيب موسوم اند :آنکه احسان و مروت خود را بمنت واذيت باطل کند ؛ و پادشاهی که بنده کاهل و دروغ زن را تربيت کند ؛ و مهتری درشت خوی که عقوبت او بر مبرت او بچربد ؛ و مادری مشفق که در تعهد فرزند عاق مبالغت نمايد ؛ و آزاد مردی سخی که بدعهد مکار را بروديعت خويش معتمد پندارد ؛ و آنکه ببد گفت دوستان فخر کند ؛ و آنکه زاهدان را از عقيدت اجلال لازم نشمرد و ظاهر وباطن در حق ايشان يکسان بدارد . ملک گفت :باطل گردانيدی جمال ايران دخت را بکشتن او . گفت :پنج چيز همه اوصاف ستوده را باطل گرداند :خشم حلم مرد را در لباس تهتک عرضه دهد و علم او را در صيغت جهل فرا نمايد ؛ غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند ؛ کارزار دايم در مصافها نفس را بفنا سپارد ؛ گرسنگی و تشنگی جانوران را ناچيز کند .

سه شنبه 21 دی 1389  2:43 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت بیست وچهارم

ملک گفت:ما را با تو پس ازين کاری نماند ، ای بلار!گفت:خردمندان را با شش کس آشنايی نتواند بود :يکی آنکه مشورت با کسی کند که از پيرايه علم عاطل است ؛ و خرد حوصله ای که از کارهای شايگانی تنگ آيد ؛ و دروغ زنی که به رای خود اعجاب نمايد ، و حريصی که مال را برنفس ترجيح نهد ؛ و ضعيفی که سفر دور دست اختيار کند ؛ و خويشتن بينی که استاد و مخدوم سيرت او نپسندد.
گفت :تو ناآزموده به بودی ، ای بلار!گفت :ده تن را بشايد آزموده :يکی شجاع را درجنگ ، و يکی برزگر را در کشاورزی ؛ و مخدوم را در ضجرت ، و بازرگان را در حساب ؛ و دوست را در وقت حاجت و اهل را در ايام نکبت ، زاهد را در احراز ثواب ؛ فاقه زده را در درويشی بصلاح عزيمت ؛ و کسی را که بترک مال و زنان گفت از سر قدرت در خويشتن داری .
چون سخن به اينجا رسيد و اثر تغير در بشره ملک بديد بلار خاموش شد و با خود انديشيد :
وقت است اگر نوبت غم در گذرد .
وقت است که ملک را بديدار ايران دخت شادمان گردانم ، که اشتياق بکمال رسيده است ؛ و نيز عظيم اغماضی فرمود بر چندين ژاژ و سفساف که من ايراد کردم . وانگاه گفت :
زندگانی ملک دراز باد! در روی زمين او را نظيری نمی دانم و در آنچه بما رسيده است از تواريخ نشان نداده است ، و تا آخر عمر عالم هم نخواهد بود ، که با حقارت قدر و خست منزلت خويش بر آن جمله سخن فراخ می راندم و قدم از اندازه خويش بيرون می نهادم ، البته خشمی بر ملک غالب نگشت . ذات بزرگوار او چنان بجمال حلم و سکينت آراسته است و بزينت صبر و وقار متحلی ، و جمال حلم و بسطت علم او بی نهايت و ، جانب عفو او بندگان را ممهد و ، خيرات او جملگی مردمان را شامل ؛ و آثار کم آزاری و رافت او شايع . واگر از گردش چرخ بلايی نازل گردد و از تصرف دهر حادثه ای واقع شود که بعضی نعمتهای آسمانی را منغص گرداند دران هيچ کس ملک را غمناک نتواند ديد ، و جناب او از وصمت جزع و قلق منزه باشد و ، نفس کريم را در همه شدايد رياضت دهد و ، رضا را بقضا از فرايض شناسد ، با آنکه کمال استيلا و استعلا حاصل است و اسباب امکان و مقدرت ، ظاهر تجاوز و اغماض ملکانه در حق بندگان مخلص بر اين سياقت است ، و باز جماعتی که خويشتن در محل لدات دارند اگر اندک نخوتی و تمردی اظهار کنند ، و بتلويح و تصريح چيزی فرانمايند که بمعارضه و موازنه مانند شود ، در تقديم وتعريک ايشان آن مبالغت رود که عزت و هيبت پادشاهی اقتضا کند . و خاص و عام و لشکر و رعيت را از عجز و انقياد آن مشاهدت کند .
گرچرخ فلک خصم تو باشد تو بحجت
با چرخ بکوشی بهمه حال و برآيی
و چون اين قدرت بديدند و سر بخط آوردند در اکرام و انعام فراخور علو همت و فرط سيادت ، آن افراط فرموده می آيد که تاريخ مفاخر جهان و فهرست مآثر ملوک ، بدان آراسته گردد و ذکر آن بر روی روزگار باقی ماند .
با آن کامگاری و اقتدار که تقرير افتاد سخنان بی محابا را که بر لفظ من رفت استماع ارزانی فرمود ، کدام بنده اين عاطفت را شکر تواند گزارد ؟ شمشير بران حاضر و بنده در مقام تبسط ، اقامت رسم سياست را جز حلم و کرم ملک چه حجاب صورت توان کرد؟ و من بنده بگناه خويش اعتراف می آرم و اگر عقوبتی فرمايد محق و مصيب باشد ، که خطايی کرده ام و در امضای فرمان ، تاخير جايز شمرده ام ، و از بيم اين مقام و هول اين خطاب بازانديشيده ، و باز می نمايم که ملکه جهان برجای است .
چندانکه ملک اين کلمه بشنود شادی و نشاط بر وی غالب گشت ، و دلايل فرح و ابتهاج و مخايل مسرت و ارتياح در ناصيه مبارک او ظاهر گشت .
اين منم يافته مقصود و مراد دل خويش
از حوادث شده بيگانه و با دولت ، خويش؟
و پس فرمود که :مانع سخط و حايل سياست آن بود که صدق اخلاص و مناصحت تو می شناختم و می دانستم که در امضای آن مثال ، توقفی کنی و پس از مراجعت و استطاع دران شرعی بپيوندی ، که سهو ايران دخت اگرچه بزرگ بود عذاب آن تااين حد هم نشايست ، و بر تو ای بلار ، در اين مفاوضت تاوان نيست چه می خواستی که قرار عزيمت ما در تقديم و تاخير آن عرض بشناسی و باتقانی تمام قدم در کار نهی ، بدين حزم خرد و حصافت تو آزموده تر گشت و اعتماد بر نيک بندگی و طاعت تو بيفزود و خدمت تو دران موقعی هرچه پسنديده تر يافت و ثمرت آن هرچه مهناتر ارزانی داريم ، و خدمتگار بايد که بزيور وقار و حزم متحلی باشد تا استخدام او متضمن فايده گردد ، و راست گفته اند که :زاحم بعود او دع .
پيش حصار حزم تو کان حصن دولتست
بحر محيط سنگ نيارد بخندقی
اين ساعت ببايد رفت و پرسش ما با فراوان آرزومندی و معذرت بايران دخت رسانيد و گفت :
بی طلعت تو مجلس بی ماه بود گردون
بی قامت تو ميدان ، بی سرو بود بستان
و تعجيل بايد نمود تا زودتر ببايد و بهجت و اعتداد ما که بحيات او تازه گشته است تمام گرداند ، و مانيز از حجره مفارقت بحجله مواصلت خراميم و مثال دهيم تا مجلس خرم بيارايند و بيارند .
زان می که چو آه عاشقان از تف
انگشت کند بر آب زورق را
بلار گفت :صواب همينست و در امضای اين عزيمت تردد نيست .
می کش که غمها می کشد ،
اندوه مردان وی کشد ،
در راه رستم کی کشد
جز رخش بار روستم ؟
پس بيرون آمد و بنزديک ايران دخت رفت و گفت :
روز مبارک ، شد و مراد برآمد
باز چو اقبال روزگار درآمد
و بشارت خلاص و مثال حضور بهم برسانيد.مستوره برفور ساخته و پسيجيده بخدمت ، شتافت و هر دو بهم پيش ملک درآمدند .پس ايران دخت زمين ببوسيد و گفت :شکر پادشاه را بر اين بخشايش که فرمود چگونه توانم گزارد ؟ و اگر بلار بکمال حلم و رافت و فرط کرم و رحمت ملکانه ثقت مستحکم نداشتی هرگز آن تانی و تامل نيارستی کرد . ملک بلار را گفت :بزرگ منتی متوجه گردانيدی ، و من هميشه بمناصحت تو واثق بوده ام لکن امروز زيادت گشت. قوی دل باش که دست تو در مملکت ما گشاده است و فرمان تو بر فرمان برداران نافذ است ، و بر استصواب تو در حل و عقد وصرف و تقرير اعتراضی نخواهد رفت . بلارد گفت : دولت ملک در مزيد بسطت و دوام قدرت دايم و پاينده باد ! بر بندگان تقديم لوازم عبوديت و ادای فرايض طاعت ، واجب است ، وا گر توفيقی يابند بران محمدت چشم ندارند ، با آنکه سوابق کرامات و سوالف عواطف پادشاهانه برخدمت بندگان رجحان پيدا و روشن دارد ، و اگر هزار سال عمر باشد و در طلب رضا و تحری فراغ ، مستغرق گردانند هزار يک آن را شکر نتوانند گزارد . اما حاجت ببنده نوازی ملک آنست که پس ازين در کارها تعجيل نفرمايد تا عواقب آن از ندامت و حسرت مسلم ماند .
ملک گفت اين مناصحت را بسمع قبول اصغا فرموديم و در مستقبل بی تامل و مشاورت و تدبر و استخاره مثالی ندهيم . و صلتی گران ايران دخت را و بلار را ارزانی داشت .
هر دو شرط خدمت بجای آوردند و در معنی کشتن آن طايفه از براهمه که خوابها را بران نمط تعبير کرده بودن بران رای قرار دادند ، و ملک مثالی داد تاايشان رانکال کردند ، و بعضی را بردار کشيدند . و کار ايدون حکيم را حاضر خواست و بمواهب خطير مستغنی گردانيد ، و مثال داد تا براهمه را بران حال بدو نمودند ، گفت :جزای خائنان و سزای غادران اينست .روی بپادشاه آورد و آفرينها کرد و بر لفظ راند :
رضا ندادی جز صبح در جهان نمام
رها نکردی جز مشک بر زمين غماز
او برفت . ملک بلار را فرمودکه :باز بايد گشت و آسايشی داد تا ماهم بمجلس انس خراميم ، که راست نيايد چنين.
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعه ای و ما هشيار
خيز تا زاب روی بنشانيم
باد اين خاک ، توده غدار
ترک تازی کنيم و برشکنيم
نفس ، زنگی مزاج را بازار
اينست داستان فضيلت حلم و ترجيح آن برديگر اخلاق ملوک و عادات پادشاهان ، بر خردمندان پوشيده نماند که فايده بيان اين مثال اعتبار خوانندگان و انتباه مستعمان است . و هر که بعنايت ازلی مخصوص گشت نمودار او تجارب متقدمان و اشارت حکيمان باشد و بنای کارهای حال و استقبال و مصالح امروز و فردا بر قاعده حکمت و بنلاد حصافت نهد .
والله الموفق لما ينفع فی العاجل و الآجل.

سه شنبه 21 دی 1389  2:44 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه

قسمت بیست وپنجم وپایانی

باب الصائغ و السياح
رای گفت :شنودم مثل حلم و تفضيل آن بر ديگر محاسن اخلاق ملوک و مناقب عادات جهان داران . اکنون بازگويد داستان ملوک در معنی اصطناع بخدمتگاران و ترجيح جانب صواب در استخدام ايشان ، تا مقرر گردد که کدام طايفه قدر تربيت نيکوتر شناسند و شکر آن بسزاتر گزارند . برهمن جواب داد که :
ان الصنيعة لاتکون صنيعة
و قوی تر رکنی در اين معنی شناختن موضع اصطناع و محل اصطفاست ، چه پادشاه بايد که صنايع خود را به انواع امتحان بر سنگ زند و عيار رای و رويت و اخلاص و مناصحت هر يک معلوم گرداند ؛ و معول دران تصون و عفاف و تورع و صلاح را داند ، که مايه خدمت ملوک سداد است ، و عمده سداد خدای ترسی و ديانت ، و آدمی را هيچ فضيلت ازان قوی تر نيست، که پيغمبر صلی الله عليه و سلم :کلکم بنو آدم طف الصاع بالصاع ، ليس لاحد علی احد فضل الا بالتقوی .
و صفت ورع آنگاه جمال گيرد که اسلاف بنزاهت و تعفف مذکور باشند و بصيانت و تقشف مشهور ؛ و هرگاه که سلف را اين شرف حاصل آمد و صحت انتمای خلف بديشان از وجه عفت والده ثابت گشت ، و هنر ذات و محاسن صفات ، اين مفاخر را بيار است .استحقاق سعادت و استقلال ترشيح و تربيت روشن شود . و اگر در اين شرايط شبهتی ثابت شود البته نشايد که در معرض محرميت افتد ، و در اسرار ملک مجال مداخلت يابد ، که ازان خللها زايد و اثر آن بمدت پيدا آمد ، و مضرت بسيار بهروقت در راه باشد و بهيچ تاويل منفعتی صورت نبندد .
جگرت گر زآتش است کباب
تا زماهی نگر نجويی آب
و چون در اين طريق که اصل و عمده است احتياطی بليغ رفت صدق خدمتگار واحتراز او از تحريف و تزويز و تفاوت و تناقض بايد که هم تقرير پذيرد ، و راستی و امانت در قول و فعل بتحقيق پيوندد ، چه وصمت دروغ عظيم است و نزديکان پادشاه را تحرز و تجنب ازان لازم و فريضه باشد . و اگر کسی رااين فضيلت فراهم آيد تا به حق گزاری و وفاداری شهرتی تمام نيابد و اخلاص او در حق ديگران آزموده نشود ثقت پادشاهان با حزم و هرگز بدو مستحکم نگردد ، که سست بروت دون همت قدر انعام و کرامت بواجبی نداند و بهرجانب که باران بيند پوستين بگرداند ، و کافی خردمند و داهی هنرمند جان دادن از اين سمت کريه دوستر دارد .

التفات رای پادشاهان آن نيکوتر که بمحاسن ذات چاکران افتد نه بتجمل و استظهار و تمول بسيار . چه تجمل خدمتگذار بنزديک پادشاه عقل و کياست واستظهار علم و کفايت ؛ والذين العلم درجات.و اسباب ظاهر در چشم اصحاب بصيرت و دل ارباب بصارت وزنی نيارد .
زن مرد نگردد بنکو بستن دستار.
و در بعضی از طباع اين باشد که نزديکان تخت را بکارام و اعزاز و مخصوص بايد گردانيد و مرد ا زخاندانهای قديم طلبيد ونهمت باختيار اشراف و مهتران مصروف داشت . اين همه گفتند ، اما عاقلان دانند که خاندان مرد خرد و دانش است و شرف او کوتاه دستی و پرهيزگاری .و شريف و گزيده آن کس تواند بود که پادشاه وقت و خسرو زمانه او را برگزيند و مشرف گرداند . قال بعض اللموک الاکابر :نحن الزمان ، من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتضع.و از عادات روزگار مالش اکابر و پرورش راذل ، معهود است ، و هيچ زيرک آن را محال و مستنکر نشمرد ، و هرگاه که لئيمی در معرض وجاهت افتساد نکبت کريمی توقع بايد کرد .
و ملوک را آن نيز اين همت باشد که پروردگار خود را کار فرمايند و اعتماد بر ابنای دولت خويش مقصور دارند ، و آن هم از فايده ای خالی نيست ، که چون خدمتگزار از حقارت ذات خويش باز انديشد شکر ايثار و اختيار لازم تر شناسد ، زيرا که در يافتن آن تربيت ، خود را دالتی صورت نتواند کرد . اما اين باب آنگاه ممکن تواند بود که عفاف موروث و مکتسب جمع باشد و حليت فضل و براعت حاصل ، چه بی اين مقدمات نه نام نيک بندگی درست آيد و نه لباس حق گزاری چست .
و چون کسی بدين اوصاف پسنديده متحلی بود و از بوته امتحان بدين نسق که تقرير افتاد مخلص بيرون آمد و اهليـت درجات از همه وجوه محقق گشت در تربيت هم نگاه بايد داشت ، و بآهستگی در مراتب ترشيح و مدارج تقريب برمی کشيد ، تا در چشمها درايد و حرمت او بمدت ، در دلها جای گيرد ، و بيک تگ بطوس نرود ، که بگسلد و طاعنان مجال وقيعت يابند .
و پوشيده نماند که اگر طبيب بنظر اول بيمای را علاج فرمايد زود کالبد بپردازد ، و همانا که بشريت دوم حاجت نيفتد ؛ لکن طبيب حاذق آنست که از حال ناتوان و مدت بيماری و کيفيت علت استکشافی کند و نبض بنگرد و دليل بخواهد ، و پس از وقوف برکليات و جزويات مرض در معالجت شرع پيوندد ، و دران ترتيب نگاه دارد و از تفاوت هر روز بر حسب تراجع و تزايد ناتوانی غافل نباشد ، تا يمن نفس او ظاهر گردد و شفا و صحت روی نمايد .
و در جمله بر پادشاه تعرف حال خدمتگزاران و شناخت اندازه کفايت هر يک فرض است ، تا بربديهه بر کسی اعتماد فرموده نشود ، که موجب حسرت و ندامت گردد.و از نظاير اين تشبيب حکايت آن مرد زرگر است ، رای گفت : چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که جماعتی از صيادان در بيابانی از برای دد ، چاهی فروبردند ، ببری و بوزنه ای و ماری دران افتادند . و بر اثر ايشان زرگری هم بدان مضبوط گشت ؛ و ايشان از رنج خود بايذای او نرسيدند .و روزها بر آن قرار بماندند تا يکروز سياحی بريشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت :اين مرد را از اين محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخيره آخرت گردانم . رشته فرو گذاشت ، بوزنه دران آويخت ، بار ديگر مار مسابقت کرد ، بار سوم ببر . چون هرسه بهامون رسيدند او را گفتند :ترا بر هريک از ما نعمتی تمام متوجه شد . در اين وقت ، مجازات ميسر نمی گردد-بوزنه گفت:وطن من در کوهست پيوسته شهر بوراخور ؛ و ببر گفت :در آن حوالی بيشه ای است ، من آنجا باشم ؛ و مار گفت :من درباره آن شهر خانه دارم -اگر آنجا گذری افتد و توفيق مساعدت نمايد بقدر امکان عذر اين احسان بخواهيم ، و حالی نصيحتی د اريم :آن مرد را بيرون ميار ، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نيکی بدی لازم پندارد ، بجمال ظاهر ايشان فريفته نبايد شد ، که قبح باطن بران راجع است .
خوب رويان زشت پيوندند
همه گريان کنان خوش خندند
علی الخصوص اين مرد ، که روزها با ما رفيق بود ، اخلاق او را شناختيم ؛ البته مرد وفا نيست و هراينه روزی پشيمان گردی.قول ايشان باور نداشت و نصيحت ايشان را بسمع قبول استماع نيآورد.
و کم آمر بالرشد غير مطاع.
رشته فروگذاشت تا زرگر بسر جاه آمد . سياح را خدمتها کرد و عذرها خواست و وصايت نمود که وقتی بروگذرد و او را بطلبد ، تا خدمتی ومکافاتی واجب دارد . بر اين ملاطفت يک ديگر وداع کردند ، و هرکس بجانبی رفت . يکچندی بود ، سياح را بدان شهر گذر افتاد.بوزنه او را در راه بديد تبصبصی و تواضعی تمام آورد و گفت :بوزنگان را محلی نباشد و از من خدمتی نيايد ، اما ساعتی توقف کن تا قدری ميوه آرم . و برفور بازگشت و ميوه بسيار آورد . سياح بقدر حاجت بخورد و روان شد . از دور نظر بر ببر افگند ، بترسيد ، خواست که تحرزی نمايد . گفت :ايمن باش ، که اگر خدمت ما ترا فراموش شده ست ما را حق نعمت تو ياد است هنوز.
پيش آمد و در تقرير شکر و عذر افراط نمود و گفت :يک لحظه آمدن مرا انتظار واجب بين . سياح توقفی کرد و ببر در باغی رفت و دختر امير را بکشت وپيرايه او بنزديک سياح آورد .سياح آن برداشت و ملاطفت او را بمعذرت مقابله کرد و روی بشهر آورد . در اين ميان از آن زرگر ياد کرد و گفت :در بهايم اين حسن عهد بود و معرفت ايشان چندين ثمرت داد ، اگر او از وصول من خبر ياود ابواب تلطف و تکلف لازم شمرد ، و بقدوم من اهتزازی تمام نمايد و بمعونت و ارشاد و مظاهرت او اين پيرايه بنرخی نيک خرج شود .
در جمله ، چندانکه بشهر رسيد او را طلب کرد . چون بدو رسيد زرگر استبشاری تمام فرمود و او را باعزاز وا جلال فرود آورد ، و ساعتی غم و شادی گفتند و از مجاری احوال يک ديگر استعلامی کردند . در اثنای مفاوضت سياح ذکر پيرايه بازگردانيد وعين آن بدو نمود . تازگی کرد و گفت :انا ابن بجدتها ، کار من است ، بيک لحظه دل ازين فارغ گردانم.
و آن بی مروت خدمت دختر امير بودی، پيرايه را بشناخت ، با خود گفت :فرصتی يافتم ، اگر اهمال ورزم و آن را ضايع کنم از فوايد حزم و حذاقت و منافع عقل و کياست بی بهره گردم ، وپس ازان بسی باد پيمايم ودر گرد آن نرسم . عزيمت بر اين غدر قرار داد وبدرگاه رفت و خبر داد که :کشنده دختر را با پيرايه بگرفته ام حاضر کرده . بيچاره چون مزاج کار بشناخت زرگر را گفت:
کشتی مرا بدوستی و کس نکشته بود
زين زارتر کسی ، را هرگز بدشمنی
ملک گمان برد که او گناه کار است ، و جواهر مصداق آن آمد ؛ بفرمود تا او را گرد شهر بگردانند وبرکشند .در اثنای اين حال آن مار که ذکر او در تشبيب بيامده ست او را بديد ، بشناخت و در حرس بنزديک او رفت ، و چون صورت واقعه بشنود رنجور شد و گفت :ترا گفته بوديم که «آدمی بدگوهر و بی وفا باشد و مکافات نيکی بدی پندارد و مقابله احسان به اساءت لازم شمرد قال عليه السلام :اتق شر من احسنت اليه عند من لا اصل له.و هرکه از لئيم بی اصل و خسيس بی عقل مردی چشم دارد و در دفع حوادث بدو استعانتی کند همچنان باشد که آن عربی گفته است «مثقل استعان بذقنه.»
من اين محنت را درمانی انديشيده ام و پسر امير را زخمی زده ام ، و همه شهر در معالجت آن عاجز آمده اند .اين گياه را نگاه دار، اگر با تو مشاورتی رود ، پس ازانکه کيفيت حادثه خويش مقرر گردانيده باشی بدو ده تا بخورد و شفا يابد . مگر بدين حيلت خلاص و نجات دست دهد ، که آن وجهی ديگر نمی شناسم . سياح عذرها خواست و گفت :خطا کردم در آنچه در راز خود ناجوانمردی را محرم داشتم .
مار جواب داد که :از سر معذرت درگذر ، که مکارم تو سابق است و سوابق تو راجح .
پس بر بالايی شد و آواز داد که همه اهل گوشک بشنودند و کس او را نديد که :«داوری مارگزيده نزديک سياح محبوس است». زود او را آنجا آوردند و پيش امير بردند .نخست حال خود بازنمود ، وانگاه پسر را علاج کرد و اثر صحبت پديد آمد و براءت ساحت و نزاهت جانب او از آن حوالت رای امير را معلوم شد . صلتی گران فرمود و مثال داد تا بعوض او زرگر را بردار کردند .
و حد دروغ در آن زمانه آن بودی که اگر نمامی کسی را در بلايی افگندی چون افترای او اندران ظاهر گشتی همان عقوبت که متهم مظلوم را خواستندی کرد در حق آن کذاب لئيم تقديم افتادی.
و نيکوکاری هرگز ضايع نشود و جزای بدکرداران بهيچ تاويل در توقف نماند . و عاقل بايد که از ايذا و ظلم بپرهيزد و اسباب مقام دنيا و توشه آخرت بصلاح و کم آزاری بسازد .
اينست مثل پادشاهان ، در اختيار صنايع و تعرف حال اتباع و تحرز از آنچه بر بديهه اعتمادی فرمايند ، که بر اين جمله ازان خللها زايد . والله يعصمنا و جميع المسلمين علما يوردنا شرائع الهلکة و الشقاء بمنه و رحمته.


باب ابن الملک و اصحابه
رای گفت :شنودم مثل اصطناع ملوک و احتياط واجب ديدن در آنچه تا بدگوهر نادان را استيلا نيفتد ، که قدر تربيت نداند و شکر اصطناع نگزارد . اکنون بازگويد که چون کريم عاقل و زيرک واقف بسته بند بلا و خسته زخم عنا می باشد .و لئيم غافل و ابله جاهل در ظل نعمت و پناه غبطت روزگار می گذارد ، نه اين را عقل و کياست دست گيرد و نه آن را حماقت و جهل درآرد .
زنحسش منزوی مانده دو صد دانا بيک منزل
ز دورش مقتدا گشته دوصد ابله بيک برزن
پس وجه حيلت در جذب منفعت و دفع مضرت چيست؟
برهمن جواب داد که :عقل عمده سعادت و مفتاح نهمت است و هرکه بدان فضيلت متحلی بود و جمال حلم و ثبات بدان پيوست سزاوار دولت و شايان عز و رفعت گشت . اما ثمرات آن بتقدير ازلی متعلق است . و پادشاه زاده ای بر در منظور نبشته بود که «اصل سعادت قضای آسمانی است و کلی اسباب و وسايل ضايع و باطل است »؛ و آن سخن را داستانی گويند . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که چهار کس در راهی يک جا افتادند :اول پادشاه زاده ای که آثار طهارت عرق و شرف منصب در حرکات و سکنات وی ظاهر بود و علامات اقبال و امارات دولت عرق و شرف منصب در حرکات و سکنات وی ظاهر بود و علامات اقبال و امارات دولت در افعال و اخلاق وی واضح ، و استحقاق وی منزلت مملکت و رتبت سلطنت را معلوم عالمی در يک قبا و لشکری در يک بدن.
دوم توانگر بچه ای نوخط که حوربهشت پيش جمالش سجده بردی و شير سوار فلک پيش رخسارش پيشاده شدی ، طراوتی با لطافت ، لباقتی بی نهايت .
من غلام آن خط مشکين که گويی مورچه
پای مشک آلود بر برگ گل و نسرين نهاد
و سوم بازرگان بچه ای هشيار کاردان وافر حزم کامل خرد صايب رای ثاقب فکرت .
و چهارم برزيگر بچه ای توانا ، با زور ، و در ابواب زراعت ، بصارتی شامل و در اصناف حرائت هدايتی تمام ، در عمارت دستی چون ابر نيسان مبارک و در کسب قدمی مانند کوه ثهلان ثابت .
و همگنان در رنج غربت افتاده و فاقه و محنت ديده . روزی بر لفظ ملک زاده رفت که کارهای اين سری بمقادير آن سری منوط است و بکوشش و جهد آدمی تفاوتی بيشتر ممکن نشود ، و آن لوی تر که خردمند در طلب آن خوض ننمايد و نفس خطير و عمر عزيز را فدای مرداری بسيار خصم نگرداند .
چه بحرص مردم ، در روزی زيادت و نقصان صورت نبندد .
شريف زاده گفت :جمال شرطی معتبر و سببی موکد است ادراک سعادت را و حصول عز و نعمت را ؛ و امانی جز بدان دالت تيسير نپذيرد . پسر بازرگان گفت :منافع رای راست و فوايد تدبير درست بر همه اسباب ، سابق است ، و هرکرا پای در سنگ آيد انتعاش او جز بنتايج عقل در امکان نيايد .برزگر گفت :والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ، برکات کسب و ميامن مجاهدت ، مردم را در معرض دوستکامی و مسرت آرد و بشادکامی و بهجت آراسته گرداند و هرکه عزيمت بر طلب چيزی مصمم گردانيد هراينه برسد .
چون بشهر منظور نزديک رسيدند بطرفی برای آسايش توقف کردند و برزگر بچه را گفتند :اطری فانک ناعلة ، ما همه از کار بمانده ايم و از ثمره اجتهاد تو نصيبی طمع می داريم ، تدبير قوت ما بکن تا فردا که ماندگی ما گم شده باشد ما نيز بنوبت گرد کسی برآييم . سوی قصبه رفت و پرسيد که :در اين شهر کدام کار بهتر رود ؟ گفتند :هيزم را عزتی است . در حال بکوه رفت و پشت واره ای بست و بشهر رسانيد و بفروخت و طعام خريد ، و بر در شهر بنبشت که «ثمرت اجتهاد يک روزه قوت چهار کس است .»
ديگر روز شريف زاده را گفتند :که امروز بجمال خويش کسی انديش که ما را فراغی باشد . انديشيد که :اگر بی غرض بازگردم ياران ضايع مانند . در اين فکرت بشهر درآمد ، رنجور و متاسف پشت بدرختی بازنهاد. ناگهان زن توانگری بر وی گذشت و او را بديد ، مفتون گشت و گفت :ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کريم . و کنيزک را گفت :تدبيری انديش .
نگارخانه چينست و ناف آهو چين
درون چين دوزلف و برون چين قباش
کنيزک بنزديک او آمد و گفت : کدبانو می گويد که :
وقف الهوی بی حيث انت فليس لی .
اگر بجمال خود ساعتی ميزبانی کنی من عمر جاويد يابم و ترا زيان ندارد . جواب داد :فرمان بردارم ، هيچ عذری نيست .در جمله برخاست و بخانه او رفت .
اندر برم و بريزم ای طرفه ری
درخانه ترا و در قدح پيش تو می
بيرون کشم و پاک کنم اندر پی
از پای تو موزه وز بناگوش تو خری
و روزی در راحت و نعمت بگذرانيد ، و بوقت بازگشتن پانصد درم صلتی يافت ، برگ ياران بساخت و بر در شهر بنبشت که «قيمت يک روزه جمال پانصد درم است .» ديگر روز بازرگان بچه را گفتند :امروز مامهمان عقل و کياست تو خواهيم بود . خواست که بشهر رود ، در آن نزديکی کشتی مشحون به انواع نفايس بکران آب رسيده بود ، اما اهل شهر در خريدن آن توقفی می کردند تا کسادی پذيرد .او تمامی آن برخود غلا کرد ، و هم در روز بنقد بفروخت و صدهزار درم سود برداشت . اسباب ياران بساخت و بر در شهر بنبشت که «حاصل يک روزه خرد صدهزار درم است .»
ديگر روز پادشاه زاده را گفتند که :اگر توکل ترا ثمرتی است تيمار ما ببايد داشت . او در اين فکرت روی بشهر آورد . از قضا را امير آن شهر را وفات رسيده بود ، و مردم شهر بتعزيت مشغول بودند . او بر سبيل نظاره بسرای ملک رفت و بطرفی بنشست . چون در جزع با ديگران موافقت نمی نمود دربان او را جفاها گفت . چون جنازه بيرون بردند و سرای خالی ماند او همانجا باز آمد بيستاد . کرت ديگر نظر دربان برملک زاده افتاد در سفاهت بيفزود و او را ببرد و حبس کرد .
ديگر روز اعيان آن شهر فراهم آمدند تاکار امارت بر کسی قرار دهند ، که ملک ايشان را وارثی نبود. در اين مفاوضت خوضی می داشتند ، دربان ايشان را گفت :اين کار مستورتر گزاريد ، که من جاسوسی گرفته ام ، تا از مجادله شما وقوفی نيابد ؛ و حکايت ملک زاده و جفاهای خويش همه باز راند . صواب ديدند که او را بخوانند و از حال او استکشافی کنند . کس رفت و ملک زاده را از حبس بيرون آورد . پرسيدند که :موجب قدوم چه بوده است و منشاء و مولد کدام شهر است ؟ جواب نيکو و بوجه گفت و از نسب خويش ايشان را اعلام داد و مقرر گردانيد که :چون پدر از ملک دنيا بنعيم آخرت انتقال کرد و برادر بر ملک مستولی شد من برای صيانت ذات بترک شهر و وطن بگفتم و از نزاع بی فايده احتراز لازم شمردم ، و با خود گفتم :اذا نزل بک الشر فاقعد.
ظايفه ای از بازرگانان او را بشناختند . حال بزرگی خاندان و بسطت ملک اسلاف او باز گفتند .اعيان شهر را حضور او موافق نمود و گفتند :شايسته امارت اين خطه اوست ، چه ذات شريف و عرق کريم دارد ، و بی شک در ابواب عدل و عاطفت اقتدا و تقيل بسلف خويش فرمايد ، و رسوم ستوده و آثار پسنديده ايشان تازه و زنده گرداند . در حال بيعت کردند و ملکی بدين سان آسان بدست او افتاد ، و توکل وی ثمرتی بدين بزرگی حاصل آورد .
و هرکه در مقام توکل ثبات قدم ورزد و آن را بصدق نيت قرين گرداند ثمرات آن در دين و دنيا هرچه مهناتر بيابد .
و در آن شهر سنتی بود که ملوک روز اول بر پيل سپيد گرد شهر برآمدندی .او همان سنت نگاه داشت ؛ چون بدروازه رسيد و خطوط ياران بديد بفرمود تا پيوسته آن بنبشتند که «اجتهاد و جمال و عقل آنگاه بثمرت دهد که قضای آسمانی آن را موافقت نمايد ، و عبرت همه جهان يک روزه جال من تمامست .»
پس بسرای ملک باز آمد و بر تخت ملک بنشست و ملک بر وی قرار گرفت . و ياران را بخواند ، و صاحب عقل را با وزرا شريک گردانيد ؛ و صاحب جمال را صلتی گران فرمود و مثال داد که :از اين ديار ببايد رفت تا زنان بتو مفتون نگردند و ازان فسادی نزايد . وانگاه علما و بزرگان حضرت را حاضر خواست و گفت :در ميان شما بسيار کس بعقل و شجاعت و هنر و کفايت بر من راجح است اما ملک بعنايت ازلی و مساعدت روزگار توان يافت ؛ و هم راهان من در کسب می کوشيدند و هرکس را دست آويزی حاصل بود ، من نه بر کسب و دانش خويش اعتماد می داشتم و نه بمعونت و مظاهرت کسی استظهاری فرامی نمودم . و از آن تاريخ که برادرم از مملکت موروث براند هرگز اين درجت چشم نداشتم . و نيکو گفته اند که :
برعکس شود هرچه بغايت برسيد
شادی کن چون غم بنهايت برسيد
از ميان حاضران مردی سياح برخاست و گفت :آنچه برلفظ ملک می رود سخنی سخته است بشاهين خرد و تجربت وذکا و فطنت ، و هيچ اهليت جهان داری را چون علم و حکمت نيست ؛ و استحقاق پادشاه بدين اشارت چون افتاب ، جهان داری را چون علم و حکمت نيست ؛ و استحقاق پادشاه بدين اشارت چون آفتاب تابان گشت ، و بر جهان آفرين خود موضع ترشيح و استقلال پوشيده نماند . الله اعلم حيث يجعل رسالته . و سعادت اهل اين ناحيت ترا بدين منزلت رسانيد ونور عدل و ظل رافت تو بريشان گسترد .چون او فارغ شد ديگری برخاست و گتف :فصل در توقف خواهم داشت و بر اين بيت اقتصار نمود :
يگانه عالمی شاها ، چه گويم بيش ازين ؟ زيرا
همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون
اگر فرمان باشد سرگذشتی بازگويم که بشگفتی پيوندد. مثال داد :بيار تا چه داری.
گفت :
من در خدمت يکی از بزرگان بودم . چون بی وفايی دنيا بشناختم و بدانستم که اين عروس زال بسيار شاهان جوان را خورد و بسی عاشقان سرانداز از پای درآورد با خود گفتم :ای ابله ، تو دل در کسی می بندی که دست رد بر سينه هزار پادشاه کامگار و شهريار جبار نهاده ست ، خويشتن را درياب ، که وقت تنگ است و عمر کوتاه و راه دراز در پيش .نفس من بدين موعظت انتباهی يافت و بنشاط و رغبت روی بکار آخرت آورد .
روزی در بازاری می گذشتم صيادی جفتی طوطی می گردانيد ؛ خواستم که از برای نجات آخرت ايشان را از بند برهانم . صياد بدو درم بها کرد و من در ملک همان داشتم .متردد بماندم ، چه از دل مخرج دوگانه رخصت نمی يافتم و خاطر بدان مرغان نگران بود ؛ آخر توکل کردم و بخريدم وايشان را از شهر بيرون آوردم و در بيشه بگذاشتم.چندانکه بر بالای درختی بنشستند مرا آواز دادند و عذرها خواستند و گفتند :حالی دست ما بمجازاتی نیم رسد ، اما در زبر اين درخت گنجی است ، زمين بشکاف و بردار . گفتم :ای عجب ، گنج در زير زمين می بتوانيد ديد ، واز مکر صياد غافل بوديد ! جواب دادند که :چون قضا نازل گشت بحيلت آن را دفع نتوان کرد ؛ که از عاقل بصيرت بربايد و از غافل بصر بستاند ، تا نفاذ حکم در ضمن آن حاصل آيد . من زمين بشکافتم و گنج د ضبط آورد . و باز می نمايم تا مثال دهد که بخزانه آرند ، و اگر رای اقتضا کند مرا ازان نصيبی کند . ملک گفت:تخم نيکی تو پراگنده ای ريع آن ترا باشد ، مزاحمت شرط نيست .
چون برهمن بدينجا رسيد واين فصول بپرداخت رای خاموش ايستاد و بيش سوال نکرد . برهمن گفت :آنچه در وسع و امکان بود در جواب و سوال با ملک تقديم نمودم و شرط خدمت اندران بجای آوردم .اميدوار يک کرامت باشم ، که ملک خاطر را در اين ابواب کار فرمايد که محاسن فکرت و حکمت جمال دهد ؛ و فايده تجارب تنبيه است . و بدين کتاب فضيلت رای و رويت ملکانه بر پادشاهان گذشته ظاهر گشت ، و در عمر ملک هزار سال بيفزود ، و فرط خرد و کمال دانش او جهانيان را معلوم شد ، و ذکر ملک و دولت او بر روی روزگار باقی ماند و بهمه اقاليم عالم و آفاق گيتی برسيد . وگفت :
تا کمر صحبت ميان طلبد
کمر ملک بر ميان تو باد


خاتمه مترجم
اگر بدين کتاب دابشليم را ، که عرصه ملک او حصنی دو سه ويران و جنگلی پنج شش پرخار بوده ست - بندگان اين دولت را که پاينده باد اضعاف آن ملک هست - ذکری باقی توانست شد که بر امتداد روزگار مدروس نمی گردد ، و در امتها و ملتها تازه و زنده می ماند ، چون ديباجه آن بفر و جمال القاب ميمون و زيب و بهای نام مبارک خداوند ،
فخر الملوک وارث سلطان نامدار
بهرامشاه قبله شاهان نامور
شاهی کزوست دوده محمود را شرف
شاهی کزوست گوهر مسعود را خطر
مزين گشت و شمتی از مناقب ذات بی همال - که غرت محاسن ايام است و واسطه قلاده روزگار- در تشبيب آن تقرير افتاد ؛ و نبذی از آثار رای و شمشير پادشاهانه ، که مفاخر دين و دولت بدان آراسته گشته است و فضايل ملک و ملت بجمال آن کمال پذيرفته ، در ضمن آن ايراد کرده آمد ، و رمزی از مآثر خاندان بزرگ شاهنشاهی و مساعی حميده خداوندان ، ملوک اسلاف انارالله براهينهم که گردن و گوش فلک سبک سير بطوق منت و خدمت عبوديت ايشان گران بار است ، و صدر و منکب زمانه بردای احسان و وشاح انعام ايشان متحلی -بدان مقرون گردانيده شد ؛ توان دانست که رغبت مردمان در مطالعت اين کتاب چگونه صادق گردد ، و بسبب قبولی که از مجلس عالی ، ضاعف الله اشراقه ، آن را ارزانی داشته است جهانيان را از چه نوع اقبالها باشد و ذکر آن بتبع اسم و دولت قاهره ، لاقالت ثابتة الارکان ، سمت تخليد و تابيد يابد و تا آخر عمر (عالم )هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد ، و البته دور چرخ و قصد دهر تيرگی را بصفوت آن راه ندهد .
واگر بيدپای برهمن بدانستی که تصنيف او اين شرف خواهد يافت بدان بسی تعزز و مباهات نمودی ، و در تمنی آن روزگار گذاشتی که اين سعادت را دريابد و اين تشرف و تفاخر خود را حاصل آرد ، و چون ادراک اين مراد دست ندادی معذرت در اين عبارت کردی که بونواس کرده است :
اگر بنام کسی گفت بايدم شعری
بپيش طبع تو باشی همه بهانه من
و بحمدالله و منه ذکر معالی اين دولت ، ثبتهاالله ، شايع است و مستفيض ، و اسم آن ساير و منتشر، و ديوانهای مداحان بدان ناطق ، و تواريخ بندگان متقدم بر تفصيل آن مشتمل ، و بر خصوص خواجه بوالفضل بيهقی ، رحمة الله ، در آن باب خدمتی پسنديده کرده ست و يادگاری نفيس گذاشته ؛ و فقيه بوالقاسم نيسابوری ، رحمه الله ، تاريخ نوبت همايون شاهنشاهی ، مدها الله ، پرداخته است و دران براندازه وقوف خويش ، نه فراخور مآثر پادشاهانه ، قدمی گزارده ، و ديگر بندگان بنظم و نثر آنچه ممکن شده است بجای آورده اند و دران برقضيت اخلاص خود مبالغتها نموده ؛ اما آن کتب هواخواهان مخلص و بندگان يک دل خوانند ، و اين مجموع بنزديک دوست ودشمن و مسلمان و مشرک و معاهد و ذمی مقبول باشد ؛ و تا زبان پارسی ميان مردمان متداول است بهيچ تاويل مهجور نگردد ، و بتقلب احوال و تجدد حوادث دران نقصانی و تفاوتی صورت نبندد ، چه در اصل وضع کان حکمت و گنج حصافت است ، و بدين لباس زيبا که بنده دران پوشانيد جمالی گرفت که عالميان را بخود مفتون گرداند و در مدتی اندک اقاليم روی زمين بگيرد .
و اين اشارت صبغت تصلف دارد ، لکن چون تاملی رود و برديگر کتب فارسی که اعيان و اکابر اين حضرت عاليه ، مد الله ظلالها و بسط جلالها ، کرده اند مقابله فرموده آيد شناخته گردد که اين ترجمه چگونه پرداخته آمده است و در انواع سخن قدرت تا چه حد بوده است .
و اگر اين بنده يک کتاب ، از تازی بپارسی برد بدان تسوفی نمی جويد ، چه ذکر براعت او ازان سايرتر است که بدين معانی حاجت افتد ، و خاص و عام را مواظبت او بر استفادت و تعلم مقرر گشته است ، و کمال همت او در فراهم آوردن اسباب سعادت و اکتساب انواع هنر معلوم شده .
زمانه ندارد زمن به پسر
نهانم چه دارد چو بد دختری ؟
در جمله اين بنده و بنده زاده را شرفی بزرگ حاصل آمد و ذکر آن بر روی روزگار مخلد گشت ، و فرط اخلاص در نيک بندگی او جهانيان را روشن شد . ايزد تعالی خداوند عالم را در دين و دنيا بنهايت همت برساناد ، و تمامی بلاد شرق و غرب را بسايه رايت منصور و ظل چتر ميمون شاهنشاهی منور گرداناد ، و تشنگان اميد را در آفاق جهان که منتظر احسان و عاطفت ملکانه بمانده اند از جام عدل و رافت سيراب کناد ،
انه القادر عليه و المتطول به .والحمدلله رب العالمين والصلوة علی رسوله محمد و آله اجمعين و فرغ من انتساخه محمود بن عثمان بن ابی نصر الطبری غفر الله له و لوالديه ولجميع المومنين و لمن قال آمين ضحوة يوم الخميس لثلاث ليال بقين من المحرم سنة احدی و خمسين و خمس مائة.


پايان.

سه شنبه 21 دی 1389  2:45 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها