0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:43 PM

قسمت بیست وسوم

هر عصايی نه اژدها باشد
هرگياهی نه کيميا باشد
و غرض اين مخاذيل در اين تعبير آنست که فرصت ايشان فايت نگردد ، و بدين اشارت دردهايی را که از سياست ملکانه در دل ايشان متمکن است شفا طلبند ، و اول پسر را که نظير نفس و عوض ذات ملک است - و مباد که از وی بعوض قانع بايد گشت - هلاک کنند ، وانگاه پسری با چندان نجابت و رشد و خرد و کياست .
و پس بندگان مشفق را که بقای ملک بکفايت ايشان باز بسته است باطل گردانند ، و ديگر اسباب جهان داری از پيل و اشتر و سلاح بربايند ، و من بنده خود محلی ندارم و امثال من در خدمت ، بسيارند . و چون ملک تنها ماند ، و استيلای ايشان بر ملک و اهل مملکت مقرر شد کامی هرچه تمامتر برانند . تحرز ايشان تا اين غايت از روی عجز و اضطرار بوده ست ، و چون اسباب امکان و مقدرت ملک هرچه ممهدتر می ديده اند ، و يک دلی و مظاهرت بندگان او هرچه ظاهرتر مشاهده می کرده زهره اقدام نداشته اند .
و اگر دران ، اندک و بسيار ، نقصانی صورت کردندی و از ضماير و عقايد بندگان ، ايشان را آزاری و استزادتی معلوم گشتی ديرستی تا ملک ميان خويش چنانکه معهود بوده است باز برده اندی ، که هيچ موجب دليری خصم را و استعلای دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق کلمه لشکر و رعيت نيست ؛ اخبار متقدمان بذکر اين باب ناطق است و تواريخ گذشتگان بر تفصيل آن مشتمل .
در جمله ، اگر در آنچه صواب ديده اند تفرج است البته تاخير نشايد کرد و زودتر عزيمت را بامضا بايد رسانيد ، و اگر توقف را مجالی هست يک احتياط ديگر باقی است و بفرمان توان نمود . ملک مثال داد که :ببايد گفت ، مقبول و مسموع باشد ، و دواعی ريبت و شوائب شبهت را در حوالی آن گذاشته نيايد . گفت :کارايدون حکيم برجای است ، هرچند اصل او ببراهمه نزديک است اما در صدق و ديانت بريشان راجح است و حوادث عالم بيشتر پيش چشم دارد .و در عواقب کارها نظر او نافذتر است و علم و حلم او را جمع شده ست ؛ و کدام فضيلت است ازين دو منقبت فراتر ؟ قال النبی صلی الله عليه :ما جمع شیء الی شیء افضل من حلم الی علم.اگر رای او را کرامت محرميت ارزانی دارد و کيفيت خواب و تعبير براهمه بر وی کشف فرمايد ، از حقايق آن ملک را خبر دهد ، اگر تاويل هم بر آن مزاج گويد که ايشان ، شبهت زايل گردد و امضا و تنفيذ آن لازم آيد ، و اگر بخلاف آن اشارتی کند رای ثاقب ملک ميان حق و باطل مميز باشد و نصيحت از خيانت نيکو شناسد و نفاذ فرمان او را مانعی و حايلی نيست ، و هر وقت که اين مثال دهد چرخ و دهر را بدان استدراک ممکن نگردد .
نهاده گوش بفرمان او قضا و قدر
ملک را اين سخن موافق آمد و بفرمود تا زين کردند .
سبک تگی که نگردد زسم او بيدار
اگرش باشد بر پشت چشم خفته گذر
و مستور بنزديک کارايدون حکيم رفت .و چون بدو پيوست در تواضع افراط فرمود . حکيم شرط بزرگ داشت بجای آورد و گفت :موجب تجشم رکاب ميمون چيست ؟ و اگر فرمانی رسانيدندی من بدرگاه حاضر آمدمی ، و بصواب آن لايق تر که خادمان بخدمت آيند .
تو رنجه مشو برون ميا از در خويش
من خود چو قلم همی دوم بر سر خويش
و نيز اثر تغير بر بشره مبارک می توان شناخت و نشان غم بر غرت همايون می توان ديد . ملک گفت :روزی باستراحتی پرداخته بودم ، در اثنای خواب هفت آواز هايل شنودم چنانکه بهريک از خواب بيدار شدم ، و برعقب آن چون بخفتم هفت خواب هايل ديدم که براثر هريک انتباهی می بود ، و باز خواب غلبه می کرد و ديگری ديده می شد . جماعت براهمه را بخواندم و با ايشان باز گفتم ، تعبيری سهمناک کردند و موجب اين حيرت و ضجرت گشت که مشاهدت می افتد . حکيم از چگونگی خواب استکشافی کرد ، چون تمام بشنود . گفت :ملک را سهو افتاد ، و آن سر با آن طايفه کشف نمی بايست کرد .
که پديده است در جهان باری
کار هر مرد و مرد هر کاری
و رای ملک را مقرر باشد که آن ملاعين را اهليت اين نتواند بود ، که نه عقل رهنمای دارند و نه دينی دامن گير . و ملک را بدين خواب شادمانگی می بايد افزود و صدقات می بايد داد و هدايا فرمود ، که سراسر دلايل سعادت و مخايل دولت ديده می شود . و من اين ساعت تاويل آن مستوفی بازگويم و پيش مکيدت آن مدبران سپری استوار بدارم ، و لاشک هواخواهان مخلص و خدمتگاران يک دل برای اين کار باشند تاپيش قصد دشمن بازشوند و در دفع غدر خصمان سعی نمايند .
گر خصم تو آتش است من آب شوم
ور مرغ شود حلقه مضراب شوم
ور عقل شود طبع می ناب شوم
در ديده حزم و دولتش خواب شوم
تعبير خوابها آنست که آن دو ماهی سرخ که ايشان را بر دم راست ايستاده ديده است رسولی باشد از شاه همايون که بنزديک ملک آيد ، و دو پيل آرد بران چهارصد رطل ياقوت ، و در پيش پادشاه بيستانند ؛ و آن که از پس ملک بخاستند و پيش او فرود آمدند دو اسپ باشد که از جهت شاه بلنجر هديه آرند ؛ و آن ماری که بر پای ملک می دويد شاه همجين شمشيری فرستد .
ازان آبی که بر آتش سوار است ؛
و آن خون که ملک خود را بدان بيالود يک دست جامه باشد که آنرا ارجوان خوانند مکلل بجواهر از ولايت کاسرون بر سبيل هديه و خدمت بجامه خانه فرستند ؛ و آن اشتر سپيد که ملک بران نشسته بود پيل سپيد (باشد که رسول )شاه کديون برساند ؛ و آنچه بر سر مبارک پادشاه ، چون آتش ، چيزی می درفشيد تاجی باشد که شاه جاد پيش خدمت فرستد ؛ و مرغی که نوک بر سر ملک می زد دران توهم مکروهی است ، هرچند آن را خدمت فرستند ، و مرغی که نوک بر سر ملک زد دران توهم مکروهی است ؛ هرچند آن را اثری و آن را ضرری بيشتر نتواند بود ، آلا آنکه از عزيزی اعراض نموده آيد .
اينست که تاويل خوابهای ملک ، و آنچه بهفت کرت ديده آمد آن باشد که رسولا بهفت کرت با هدايا بدرگاه رسند ، و ملک را بحضور ايشان و حصول اين نعمتها و ثبات دولت و دوام عمر شادکامی و خرمی بود . و مباد که زينت عدل و رافت او از اين روزگار بربايند و حليت ملک و دولت او از اين زمانه بگشايند .
هميشه باد سر و ديده بد انديشان
يکی بريده بتيغ و يکی خليده به تير
و در مستقبل باطد که پادشاه نااهلان را محرم اسرار ندارد و تا خردمندی آزموده نباشد در مهمی با او مشورت نفرمايد ، و از مجالست بی باک و بدگوهر براطلاق پرهيز کردن فرض شناسد .
آب را بين که چون همی نالد
يک دم از هم نشين ناهموار
چون ملک اين باب شنود تازه ايستاد و شکر گزارد ، و از حکيم عذرها خواست و انواع کرامت ارزانی داشت ، و شادمان گشت ؛ و هفت روز قدوم رسولان را انتظار نمود ، روز هفتم بر آن جمله که حکيم اشارت کرده بود هدايا پيش آوردند . ملک شادمان شد و گفت :محظی بودم در آنچه خواب بريشان عرضه کردم ، وا گر رحمت آسمانی و شفقت ايران دخت نبودی عاقبت اشارت آن ملاعين بهلاک من و جمله عزيزان و اتباع کشيدی . و هرکرا سعادت ازلی يار باشد مناصحت مخلصان و موعظت مشفقان را عزيز دار و در کارها پيش از تامل و تدبر خوض نکند و موضع حزم و احتياط را ضايع نگذارد .
پس روی بوزير و دبير و پسر و ايران دخت آورد و گفت :نيکو نيايد که اين هدايا در خزاين ما برند ، و آن اولی تر که ميان شما قسمت فرموده آيد که ، همه در معرض خطر بزرگ افتاده بوديد ، خاصه ايران دخت که در تدارک اين حادثه صعی تمام نمود . بلار گفت :بندگان از برای آن باشند تا در حوادث خويشتن را سپر گردانند و آن را فايده عمر و ثمره دولت شمرند ، هرچند نفاذ کار باقبال مخدومان متعلق باشد ؛ و بندگان را آن محل نتواند بود که پيش کفايت مهمی بی وسيلت همت مخدومان باز شوند ، که شرط اينست که اگر در هنگام وقات فدا مقبول باشد خويشتن در ميان نهند .
و اگر کسی را بخت ياری کند و ملازمت اين سيرت دست دهد بران محمدت و صلت چشم نتوان داشت ، اما ملکه زمانه را در اين کار اثری بزرگ بود ، تاج و کسوت بابت اوست و البته ديگر بندگان را نشايد . ملک او را فرمود :هردو بسرای بايد رسانيد ؛ و خود برخاست .
در وقت ايران دخت و قومی ديگر که در موازنه او بود حاضر شدند . ملک فرمود که هر دو پيش ايران دخت بايد نهاد تا اويکی را اختيار کند . تاج در چشم وی بهتر نمود ، در بلار نگريست تا آنچه بردارد باستصواب او باشد ، او بجامه اشارت کرد ؛ در اين ميان ملک بسوی ايشان التفاتی فرمود . چون مستوره بشناخت که ملک را آن مفاوضت مشاهده افتاد تاج برگرفت تا ملک وقوف نيابد که ميان ايشان مشاورتی رفت . و بلار چشم خود را همچنان بگذاشت تا شاه نداند که بچشم اشارت کرد . و پس ازان چهل سال بزيست هربار که پيش ملک رفتی چشم بر آن صفت گرفتی تا آن ظن بتحقيق نپيوندد . و اگر نه عقل وزير و زيرکی زن بودی هر دو جان نبردندی .
و ملک يک شب بنزديک ايران دخت رفتی و يک بنزديک قوم ديگر . شبی که نوبت حجره ايران دخت بود بحکم ميعاد آنجا خراميد ، مستوره تاج برسرنهاده پيش آمد و طبق زرين پر برنج بر دست و پيش ملک بيستاد .
صد روح درآويخته از دامن قرطه
صد روز برانگيخته از گوشه شب پوش
و ملک ازان تناول می فرمود و بمحاورت او موانستی می يافت و بجمال او چشم روشن می گردانيد . قال عليه السلام :النظر الی المراة الحسناء يزيد فی البصر .
در اين ميان انباغ او آن جامه ارغوان پوشيده بريشان گذشت .
چون آب همه زره زره زلف
وز زلف همه گره گره دوش
ملک او را بديد حيران بماند و دست از طعام بکشيد ، و قوت شهوت و صدق رغبت عنان تمالک از وی بستد و بروی ثنای وافر کرد ، وانگاه ايران دخت را گفت :تو مصيب نبودی در اختيار تاج . چون حيرت ملک در جمال انباغ بديد فرط غيرت او را برانگيخت تا طبق برنج بر سر شاه نگوسار کرد چنانکه بروی و موی او فرو دويد ، و آن تعبير که حکيم دران تعريض کرده بود هم محقق گشت .
ملک بلار را فرمود تا بخواندند و او را گفت :بنگر استخفاف اين نادان بر پادشاه وقت و اين راعی روزگار ؛ او را پيش ما بيکسو بر و گردن او بزن ، تا بداند که او را و امثال او را اين وزن نباشد که بر چنين دليريها اقدام کنند و ما بران اغضا فرماييم و از سر آن در گذريم .
بلار او را بيرون آورد با خود انديشيد که :در اين مکار مسارعت شرط نيست ، که اين زنی بی نظير است و ملک از وی نشکيبد ، و ببرکت نفس و يمن رای او چندين کس از ورطه هلاک خلاص يافتند ، و ايمن نيستم که ملک بر اين تعجيل انکاری فرمايد ؛ توقفی بايد کرد تا قرای پيدا آيد ؛ اگر پشيمانی آرد زن برجای بود و مرا بران احماد حاصل آيد ، و اگر اصراری و استبدادی فرمايد کشتن متعذر نخواهد بود . و در اين تاخير بر سه منفعت پيروز شوم :اول برکات و مثوبات ابقای جانوری ؛ دوم تحری مسرت ملک ببقای او ؛ و سوم منفعتی بر اهل مملکت که چنو ملکه ای را باقی گذارم که خيرات او شامل است .
پس او را با طايفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتياط نگاه دارند و در تعظيم و اکرام مبالغت لازم شمرند . و شمشيری بخون بيالود و پيش ملک چون غمناکی متفکر درآمد و گفت :فرمان ملک بجای آوردم . چندانکه اين سخن بسمع او رسيد -و خشم تسکينی يافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او برانديشيد رنجور گشت وشرم داشت که اثر تردد ظاهر گردد و نقض و ابرامی بيک ديگر متصل از خود فرانمايد ، و بتانی او واثق بود که تاخيری بجای آورده باشد ، و بی مراجعت و استقصا کاری نگزارده که نازکی اين حادثه برهيچ دانا و نادان پوشيده نماند . چون وزير علامت ندامت بر ناصيت ملک مشاهده کرد گفت :ملک را غمناک نبايد بود ، که گذشته را در نتوان يافت و رفته را باز نتوان آورد ؛ و غم و انديشه تن را نزار کند و رای راست را در نقصان افگند ؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد ؛ و هرکه اين باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد ، که از اين نوع مثالی برفور بدهد و ، چون بامضا پيوست پشيمانی اظهار فرمايد ، خاصه کاری که دست تدارک ازان قاصر است . و اگر فرمان باشد افسانه ای که لايق اين حال باشد بگويم . گفت :بگو.وزير گفت :
آورده اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند . نر گفت :تابستان است و در دشت علف فراخ ، اين دانه نگاه داريم تا زمستان که در صحراها بيش چيزی نيابيم بدين روزگار گذرانيم .ماده هم برين اتفاق کرد و بپراگندند . و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت ، آوند پر شد . چون تابستان آمد و گرمی دران اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود ، و نر غايب بود ، چون باز رسيد و دانه اندکتر ديد گفت :اين در وجه نفقه زمستانی بود . چرا خوردی ؟ ماده هرچند گفت «نخورده ام » سود نداشت . می زدش تا سپری شد .
در فصل زمستان که بارانها متواتر شد دانه نم کشيد و بقرار اصل باز رفت .نر وقوف يافت که موجب نقصان چيست ، جزع و زاری بر دست گرفت و می ناليد و می گفت :دشوارتر آنکه پشيمانی سود نخواهد داشت .
و حکيم عاقل بايد که در نکايت تعجيل روا نبيند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد. و فايده حذق و کياست آنست که عواقب کارها ديده آيد و در مصالح حال و مآل غفلت برزيده نشود ، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند .و پادشاه موفق آنست که تامل او از خواتم کارها قاصر نيايد . و نظر بصيرت او باواخر اعمال محيط گردد ، و نهمت باختيار کم آزاری و ايثار نکوکاری مصروف دارد و ، سخن بندگان ناصح را استماع نمايد .
بدکاستن و نيک فزودن بايد
زيرا که همی کشت درودن بايد
و معلومست که ملک به رای صايب و فکرت ثاقب خويش مستقل است و از شنودن اين ترهات مستغنی ، و هر مثال که دهد جز بتلقين دولت و الهام سعادت نتواند بود . و بدست بندگان همين است که در تقرير نصايح اطناب لازم شمرند . مگر بعضی از حقوق اوليای نعم بادا رسد . و بنده اين قدر مقرر می گرداند که :اگر رای ملک بيند که زبانهای خاص و عام ثنای او را گويان باشد و دلهای او را جويان .
هرکجا فرياد خيزد مقصد فرياد باش
سايه بر مظلوم گستر آفتاب داد باش
و شاه ازين موعظت مستغنی است ، و اين غلو بدان رفت تا برای يک زن چندين فکرت بضمير مبارک راه ندهد ، که از تمتع دوازده هزار زن که در خدمت سرای اند بازماند و ازان فايده ای حاصل نيايد .
چون ملک اين فصل بشنود از هلاک زن بترسيد ، گفت :بيک کلمه که در حال خشم بر زبان ما رفت تعلق کردی و نفس بی نظير را باطل گردانيدی ، و دران چنانکه لايق حال ناصحان تواند بود تاملی و تثبتی بجای نياوردی ؟ در اثنای اين عبارت بر لفظ راند که :سخت اندوهناک شدم بهلاک ايران دخت . وزير گفت :دو تن هميشه اسير اندوه و بسته غم باشند : يکی آنکه نهمت ببد کرداری مصروف دارد ؛ و ديگر آنکه در حال قدرت ، نيکويی کردن فرض نشمرد ، مدت دولت و تمتع نعمت بدنيا ايشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسيار .
ملک گفت :از تو دور و درست . گفت :*از دو تن دوری بايد گزيد :يکی آنکه نيکی و بدی يکسان پندارد و عقاب عقبی را انکار آرد ، و ديگر آنکه چشم را از نظر حرام و گوش را از سماع و فحش و غيبت و فرج را از ناشايست ، و دل را از انديشه حرص و حسد و ايذا باز تواند داشت .
ملک گفت :حاضر جواب مردی ، ای بلار!گفت :سه تن بر اين سيرت نتوانند بود : پادشاهی که در ذخاير خويش لکشر و رعيت را شرکت دهد . و زن که برای جفت خويش ساخته و آماده آيد ، و عالمی که اعمال او بتوفيق آراسته باشد .
ملک گفت :رنجور گردانيد تعزيت تو مرا ، ای بلار! گفت :صفت رنجوری بر دو تن درست آيد . سوار اسپ نيکو منظر زشت مخبر ؛ و شوی زن با جمال که دست اکرام ، و انعام و تعهد او ندارد ، پيوسته از وی ناسزا شنود .
ملک گفت :ملکه را هلاک کردی بسعی ضايع بی حق متوجه.گفت :سعی سه تن ضايع باشد :آنکه جامه ای سپيد پوشد و شيشه گری کند ؛ و گازری که همت جامه مرتفع دارد و همه روز در آب ايستد ؛ و بازرگانی که زن نيکو وکودک گزيند و عمر در سفر گذارد .
ملک گفت :سزاواری که در تعذيب تو مبالغت رود . گفت :دو تن شايان اين معاملت توانند بودن :يکی آنکه بی گناه را عقوبت فرمايد ؛ ديگر آنکه در سوال با مردمان الحاح کند و اگر عذری گويند نشنود .
ملک گفت :صفت سفاهت بر تو درست می آيد و کسوت وقاحت بر تو چست.گفت :سه تن بابت اين سمت باشند :درودگری که چوب تراشد و تراشه در خانه می گذارد تا خانه بر وی تنگ شود ؛ و حلافی که در کار خويش مهارتی ندارد ، سر مردمان مجروح می گرداند و از اجرت محروم ماند ؛ و توانگری که در غربت مقام کند و مال او بدست دشمن افتد و باهل و فرزند نرسد.
ملک گفت:آرزوی ديدار ايران دخت می باشد . گفت :سه تن آرزوی چيزی برند و نيابند :مفسدی که ثواب مصلحان چشم دارد ؛ و بخيلی که ثنای اصحاب مروت توقع کند ؛ و جاهلی که از سرشهوت و غضب و حرص و حسد برنخيزد و تمنی آنش باشد که جای او با جای نيک مردان برابر بود .
ملک گفت :من خود را در اين رنج افگنده ام .گفت :سه تن خود را در رنج دارند :آنکه در مصاف خود را فروگذارد تا زخمی گران يابد ؛ و بازرگان حريص بی وارث که مال از وجه ربا و حرام گرد می کند ؛ ناگاه بقصد حاسدی سپری شود ، وبال باقی ماند ؛ و پيری که زن نابکار خواهد ، هر روز وی سردی می شنود و از سوز او نهمت بر تمنی مرگ مقصور می گرداند و آخر هلاک او دران باشد .
ملک گفت :ما در چشم تو نيک حقير می نماييم که گزارد اين سخن جايز می شمری!گفت :مخدوم در چشم سه طايفه سبک نمايد :بنده فراخ سخن که ادب مفاوضت مخدومان نداند و گاه و بيگاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ايشان برابر باشد ، و مخدوم هم مزاح دوست و فحاش ، و از رفعت منزلت و نخوت سياست بی بهر . و بنده خائن مستلی بر اموال مخدوم ، چنانکه بمدت مال او از مال مخدوم درگذرد ، و خود را رجحانی صورت کند ؛ و بنده ای که در حرم مخدوم بی استحقاق ، منزلت اعتماد بايد و بمخالطت ايشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود .
ملک گفت :ترا باد دستی مضيع و سبک سری مسرف يافتم، ای بلار! گفت :سه تن بدين معاتب ، توانند بود . آنکه جاهل سفيه را براه راست خواند و بر طلب علم تحريض نمايد ، چندانکه جاهل مستظهر گشت از وی بسی ناسزا شنود و ندامت فايده ندهد ؛ و آنکه احمقی بی عاقبت را بتالف نه در محل بر خويشتن مستولی گرداند و در اسرار محرم دارد . هر ساعت از وی دروغی روايت می کند و منکری بوی حوالت می شود و انگشت گزيدن دست نگيرد ، و آنکه سر با کسی گويد که در کتمان راز خويش بتمالک و تيقظ مذکور نباشد .
ملک گفت : بدين کار بر تهتک تو دليل گرفتم . گفت:جهل و خفت سه تن بحرکات و سکنات ايشان ظاهر گردد :آنکه مال خود را بدست اجنبی وديعت نهد و ناشناخته را ميان خود و خصم حکم سازد ؛ و آنکه دعوی شجاعت و صبر و کسب مال و تالف دوستان و ضبط اعمال کند و آن را روز جنگ و هنگام نکبت و ميان توانگران و وقت قهر دشمنان و بفرصت استيلا بر پادشاهان برهانی نتواند آورد ، و آنکه گويد «من از آرزوهای جسمانی فارغ ام و اقبال من بر لذت روحانی مقصور است .» و در همه احوال سخره هوا باشد و قبله احکام خشم و شهوت را شناسد .
ملک گفت:می خواهی تا مارا ملک تلقين کنی و کفايت مموه ومزور خود بر مردمان عرض دهی؟ گفت :سه تن بر خود گمان مهارت دارند و هنوز در مقام جهالت باشند :مطربی نوآموز که هرچند کوشد زخمه او باساز و الحان يآران نسازد و نياميزد ، و تمزيج زير و بم ، برابر ، در صعود و نزول نشناسد ، و نقاش بی تجربت که دعوی صورت گری پيوندد و رنگ آميزی نداند ؛ و شوخی بی مايه که در محافل لاف کارگزاری زند و چون در معرض مهمی آيد از زير دستان در چند و چگونه سفته خواهد .
ملک گفت :بناحق کشتی ايران دخت را ، ای بلار! گفت :سه تن بناحق در کارها شرع کنند :آنکه تصلف دروغ بسيار کند ، و فعل و قول را بتحقيق نرساند ، و کاهلی که برخشم قادر نباشد ؛ و پادشاهی که هرکسی را بر عزايم خاصه در کارهای بزرگ اطلاع دهد . ملک گفت:ما از تو ترسانيم . ای بلار! گفت :غلبه هراس بی موجبی بر چهارکس معهود است :آن مرغی خرد که بر شاخ باريک نشسته باشد و می ترسد از آنچه آسمان بر وی افتد ، و از برای دفع آن پای در هوا می دارد ، و کلنگ که هردو پای از برای گرانی جسم خود بر زمين ننهد ، و کرمی که غذای او خاک است و او ترسان از آنچه نماند ، و خفاش که روز بيرون نيايد تا مردمان بجمال او مفتون نگردند و همچون ديگر مرغان اسير دام و محبوس قفص نشود .
ملک گفت :راحت دل و خرمی عيش را پدرود بايد کرد بفقد ايران دخت . گفت :دو تن هميشه از شادکامی بی نصيب باشند :عاقلی که بصحبت جاهلان مبتلا گردد ، و بدخويی که از اخلاق ناپسنديده خود بهيچ تاويل خلاص نيابد .
ملک گفت :مزد از بزه و نيک از بد نمی شناسی ، ای بلار! گفت :چهارکس بدين معانی محيط نگردند :آنکه بدردی دايم و علتی هايل مبتلا باشد و بانديشه ای ديگر نپردازد ، و بنده خائن گناه کار که در مواجهه مخدوم کامگار افتد ؛ و آنکه با دشمن شجاع در کارزار آيد و ذهن او از تمامی کار منقطع شود ؛ و ستم گاری بی باک که در دست ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلاهای بزرگ بنشيند .
ملک گفت :همه نيکيها را گم کردی! گفت :اين وصف چهار تن را زيبا نمايد :آنکه جور و تهور را فضيلت شمرد ؛ و آنکه به رای خويش معجب باشد ؛ و آنکه با دزدان الف گيرد ، و آنکه زود در خشم و دير رضا گرايد .
ملک گفت :بتو واثق نشايد بود ، ای بلار ! گفت :ثقت خردمندان بچهارکس مستحکم نگردد :ماری آشفته ؛ و ددی گرسنه ؛ و پادشاهی بی رحمت ، و حاکمی بی ديانت .
ملک گفت :مخالطت تو بر ما حرام است . گفت :مخالطت چهارچيز متعذر است :مصلح و مفسد و خير و شير ؛ نور و ظلمت ؛ روز و شب .
ملک گفت :اعتماد ما از تو برخاست . گفت :چهارکس را اهليت اعتماد نتواند بود :دزدی مقتحم ؛ حشم ستنبه ؛ فحاش آزرده ؛ اندک عقلی نادان.
ملک گفت :رنج من بدان بی نهايتست که درمان ديگر دردهای من ديدار ايران دخت بودی و درد فراق ايران دخت را شفا نمی بينم .گفت :از جهت پنج نوع زنان غم خوردن مباح است :آنکه اصلی کريم و ذات شريف دارد و جمالی رايق و عفافی شايع ؛ و آنکه دانا وبردبار و مخلص و يکدل باشد ؛ و آنکه در همه ابواب نصيحت برزد و حضور و غيبت جفت بی رعايت نگذارد ؛ و آنکه در نيک و بد و خير و شر موافقت و انقياد را شعار سازد ؛ و آنکه منفعت بسيار در صحبت او مشاهدت افتد .
ملک گفت :اگر کسی ايران دخت را بما بازرساند زيادت از تمنی او را مال دهيم . گفت :مال نزديک چهار تن از جان عزيزتر است :آنکه جنگ برای اجرت کند ؛ و آنکه زير ديوارهای گران برای دانگانه سمج گيرد ؛ و آنکه بازارگانی دريا کند ؛ و آنکه در معادن مزدور ايستد.
ملک گفت :در دل ما از تو جراحتی متمکن شد که برفق چرخ و لطف دهر آن را مرهم نتوان کرد . گفت :عداوت ميان چهارکس بر اين طريق متصور است : گرگ و ميش و ؛ گربه و موش و؛ باز و دراج و ؛ بوم و زاغ.
ملک گفت :بدين ارتکاب ، خدمت همه عمر تباه کردی. گفت :هفت تن بدين عيب موسوم اند :آنکه احسان و مروت خود را بمنت واذيت باطل کند ؛ و پادشاهی که بنده کاهل و دروغ زن را تربيت کند ؛ و مهتری درشت خوی که عقوبت او بر مبرت او بچربد ؛ و مادری مشفق که در تعهد فرزند عاق مبالغت نمايد ؛ و آزاد مردی سخی که بدعهد مکار را بروديعت خويش معتمد پندارد ؛ و آنکه ببد گفت دوستان فخر کند ؛ و آنکه زاهدان را از عقيدت اجلال لازم نشمرد و ظاهر وباطن در حق ايشان يکسان بدارد . ملک گفت :باطل گردانيدی جمال ايران دخت را بکشتن او . گفت :پنج چيز همه اوصاف ستوده را باطل گرداند :خشم حلم مرد را در لباس تهتک عرضه دهد و علم او را در صيغت جهل فرا نمايد ؛ غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند ؛ کارزار دايم در مصافها نفس را بفنا سپارد ؛ گرسنگی و تشنگی جانوران را ناچيز کند .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها