0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:38 PM

قسمت هیجدهم

از اين نمط در حال خشم شير می گفتند تا کراهيتی بدل او راه يافت ، و باحضار شگال مثال داد و از وی سوال کرد که : گوشت چه کردی؟ جواب داد که : بمطبخی سپردم تا بوقت چاشت پيش ملک آرد . مطبخی هم از جمله اصحاب بيعت بود ، منکر شد و گفت : البته خبر ندارم . شير طايفه ای را از امينان بفرستاد تا گپوشت در منزل شگال بجستند ، لابد بيافتند و بنزديک شير آوردند .پس گرگی که تا آن ساعت سخن نمی گفت ، و چنان فرا می نمود که «من از عدولم و بی تحقيق و اتقان قدر در کاری ننهم ، و نيز با شگال دوستی دارم و فرصت عنايت می جويم .» پيشتر رفت و گفت:چون ملک را از زلت اين نابکار روشن گشت زود بحکم سياست تقديم فرمايد ، که اگر اين باب را مهمل گذارد بيش گناه کاران از فضيحت نترسند .
شير بفرمود تا شگال را موقوف کردند . آنگاه يکی از حاضران گفت:من از رای روشن ملک که آفتاب در اوج خويش چون سايه پس و پيش او دود و مانند ذره در حمايت او پرواز کند .
ای قدر توشمس و آسمان ذره
وای رای تو شمع و شمس پروانه
در شگفت بمانده ام که کار اين غدار بر وی چگونه پوشيده شده است و از خبث ضمير و مکر طبع او چرا غافل بود . ديگری گفت:عجب تر آنست که تدارک اين کار در مطاولت افگند . شير بدو پيغام داد که :اگر اين سهو را عذری داری بازنمای. جوانی درشت بی علم شگال برسانيدند .آتش خشم بالا گرفت و زبانه آن عقل شير را پوزبند کرد تا عهود و مواثيق را زير پای آورد و دست خصمان را در کشتن شگال مطلق گردانيد . و خبر آن بمادر شير رسيد ، دانست که تعجيل کرده ست و جانب تملک و تماسک را بی رعايت گذاشته ، با خود انديشيد که زودتر بروم و فرزند خود را از وسوسه ديو لعين برهانم ، چه گاهی خشم بر ملک مستولی شود شيطان فتان نيز مسلط گردد.قال النبی صلی الله عليه و سلم اذا استشاط السلطان تسلط الشيطان .
نخست بدان جماعت که بکشتن او مثال يافته بودند پيغام داد که در کشتن او توقفی بايد کرد ، پس بنزديک شير آمد و گفت :گناه شگال چه بوده ست ؟ شير صورت حال بازنمود ، گفت :ای پسر ، خويشتن در حيرت و حسرت متفکر مگردان و از فضيلت عفو و احسان بی نصيب مباش، فان العفو لايزيد الرجل الا عزا و التواضع الا رفعة.و هيچ کس بتامل و تثبت از ملوک سزاوارتر نيست .
و پوشيده نماند که حرمت زن بشوی متعلق است و عزت فرزند بپدر و ، دانش شاگرد باستاد ، و قوت سپاه بلشکر کشان قاهر ، و کرامت زاهدان بدين و ، امن رعيت بپادشاه و ، نظام کار مملکت بتقوی و عقل و ثبات و عدل ؛ و عمده حزم شناختن اتباع است و هريک در محل و منزلت او اصطناع فرمودن و ، برمقدار هنر و کفايت ايشان تربيت کردن و ، متهم شمردن ايشان در باب يک ديگر ، چه اگر سعايت اين در حق آن و ازان او در حق اين مسموع باشد هرگاه که خواهند مخلصی را در معرض تهمت تواندد آورد و خائنی را در لباس امانت جلوه کرد ، و محاسن ملک را در صيغت مقابح بخلق نمود ، و هريکچندی حاسدی فاضلی را محروم گرداند و خائنی امينی را متهم می کند ، و هرلحظه بی گناهی را در گرداب هلاک می اندازد، و لاشک باستمرار اين رسم همه را استيلا افتد ، حاضران از قبول اعمال امتناع بر دست گيرند و غايبان از خدمت تقاعد نمايند ، و نفاذ فرمانها براطلاق در توقف افتد.
و نشايد که پادشاه تغير مزاج خويش بی يقينی صادق با اهل و امانت روا دارد ، وليکن بايد که در مجال حلم و بسطت علم او همه چيز گنجان باشد و سوابق خدمتگاران ، نيکو پيش چشم دارد و مساعی و مآثر ايشان بر صحيفه دل بنگارد و آن را ضايع و بی ثمرت نگرداند واهمال جانب و توهين منزلت ايشان جايز نشمرد . و هرگناه که از عمد و قصد منزه باشد ذات هوا و اخلاص را مجروح نگرداند ، و در عقوبت آن مبالغت نشايد . و سخن بی هنران ناآزموده در بدگفت هنرمند کافی نشنود ، و عقل و رای خويش را در همه معانی حکمی عدل و مميزی بحق بشناسد .
و شگال در دولت تو بمحلی بلند و منزلتی مشهور رسيده بود . بر وی ثناها می گفتی و در خلوات عز مفاوضت ، وی را ارزانی می داشتی . و اکنون بر تو آنست که عزيمت ابطال او را فسخ کنی و خود را و او را از شماتت دشمنان و سعايت ساعيان صيانت واجب بينی ، تا چنانکه فراخور ثابت و وقار تو باشد در تفحص و استکشاف حال او لوازم احتياط و استقصا بجای آری و بنزديک عقل خويش و تمامی لشکر و رعيت معذور گردی ، که اين تهمت ازان حقيرتر است که چنو بنده ای سداد و امانت خود را بدان معيوب گرداند ، يا حرص و شره آن خرد او را محجوب کند .
وتو می دانی که در مدت خدمت تو و پيش ازان گوشت نخورده ست ؛ مسارعت در توقف دار تا صحت اين حديث روشن گردد ، که چشم و گوش بظن و تخمين بسيار حکمهای خطا کند ، چنانکه کسی در تاريکی شب ، يراعه ای بيند ، پندارد که آتش است و بر وی مشتبه گردد ، چون در دست گرفت مقرر شود که باد پيموده ست و پيش از تيقن در حکم تعجيل کرده . و حسد جاهل از عالم ، و بدکردار از نيکو فعل ، و بددل از شجاع مشهور است .
و غالب ظن آنست که قاصدان ،آن گوشت در منزل شگال نهاده باشند ، و اين قدر در جنب کيد حاسدان و مکر دشمنان اندک نمايد . و محاسدت اهل بغی پوشيده نيست خاصه جايی که اغراض معتبر در ميان آمد . و مرغ در اوج هوا و ماهی در قعر دريا وسباع در صحن دشت از قصد بدسگالان ايمن نتواند بود ، و شکره اگر صيدی کند هم آن مرغان که در پرواز از وی بلندتر باشند و هم آن که از وی پستتر باشند در آن قدر گرد مغالبت و مجاذبت برآيند ؛ و سگان برای استخوانی که در راه يابند با يک ديگر همين معاملت بکنند ؛ و خدمتگاران تو در منزلهايی که کم از رتبت شگال است حسد را می دارند ، اگر در آن درجه منظور مناقشتی رود بديع نيايد . در اين کار تاملی شافی فرمای و تدارک آن از نوعی انديش که لايق بزرگی تو باشد ، که چون حقيقت حال شناخته گشت کشتن او بس تعذری ندارد .
شير سخن مادر نيکو استمالت کرد و آن را بر خرد خويش باز انداخت و شگال را پيش خواند و گفت :ميل ما ، بحکم آزمايش سابق ، بقبول عذر تو زيادت ازان است که بتصديق حوالت خصمان . شگال گفت:من از موونت اين تهمت بيرون نيايم تا ملک حيلتی نسازد که صحت حال و روشنی کار بدان بشناسد ، با آنکه بيراءت ساحت و کمال ديانت خوطش ثقتی تمام دارم و متيقنم که هرچند احتياط بيشتر فرموده شود و مزيت و رجحان من در اخلاص و مناصحت برکافه حشم و خدم ظاهرتر گردد.
من آن ترازوم اخلاص و دوستی ترا
که هيچ گنج نتابد سرزبانه من
بعشق و مهر تو آن بحر دور پايانم
که در نيابد چرخ و هوا کرانه من
شير گفت:وجه تفحص چيست؟ گفت :جماعتی را که اين افترا کرده اند حاضر آرند و باسقصا ازيشان پرسيده شود که تخصيص من بدين حوالت و فروگذاشتن کسانی که گوشت خورند ، و دران مناقشت روا دارند چه معنی داشت ، که روشن شدن اين باب بی از اين معنی ممکن نتواند بو ، و اميد آنست که اگر ملک اين بفرمايد ، و چون خواهند که بستيهند بانگی برزند ، و تاکيدی رود که هرگاه که راستی حال بازنمايند جرم ايشان بعفو مقابله کرده آيد ، هراينه نقاب ظن کاذب از چهره يقين صادق برداشته ، شود و نزاهت جانب من مقرر گردد.
شير گفت :چگونه عفو را مجال بود در باب کسی که بقصد در حق من و اهل مملکت من معترف گشت ؟ گفت :بقا باد ملک را ، هر عفو که از کمال استيلا و بسطت و وفور استعلا و قدرت ارزانی باشد سراسر هنر است ، وبدين دقيقه که بر لفظ ملک رفت دران تفاوتی صورت نبندد ، خاصه که گناه کار ، آن را بتوبت و انابت دريافت و ببندگی و طاعت پيش آن باز رفت ، البته بيش مجال انتقام نماند و هراينه مستحق اغماض و تجاوز گردد . و علما گويند :طلب مخرج از بدکرداری بابی معتبر است در احسان و نيکوکاری. شير چون سخن او بشنود و آثار صدق و صواب بر صفحات آن بديد طايفه ای را که آن فتنه انگيخته بودند از هم جدا کرد ، و در استکشاف غوامض و استنباط بواطن آن کار غلو مبالغه واجب داشت و امانی موکد داد اگر راستی حال نپوشانند . پس بعضی ازيشان اعتراف نمودند و تمامی مواضعت و مبايعت خويش مقرر گردانيدند ، و ديگران بضرورت اقتدا کردند ، و براءت ساحت شگال ظاهر گشت.
مادر شير چون بدانست که صدق شگال از غبار شبهت بيرون آمد و حجاب ريبت از جمال اخلاص برداشته شد شير را گفت :اين جماعت را امانی داده شد و رجوع ازان ممکن نيست . لکن در اين واقعه او را تجربتی افتاد بزرگ ، بدان عبرت گيرد و بدگمانی بطايفه ای که ببدگفت ناصحان و تقبيح حال ايشان تقرب می کنند مضاعف گرداند ، و از هيچ خائن سماع سعايتی جايز نشمرد مگر آن را برهانی بيند که دران از تردد استغنا افتد ؛ و بی خطر شناسد ترهات اصحاب اغراض که در نزديکان و محارم گويند اگر چه موجز و مختصر باشد ، که آن بتدريج مايه گيرد و بجايی رسد که تدارک صورت نبندد .
از نيل و فرات و دجله جويی زايد
پس موج زند که پيل را بربايد
و گياه تر چون فراهم می آرند ازان رسنها می تابند که پيل آن را نمی تواند گسست و از پاره کردن آن عاجز می آيد . در جمله خرد و بزرگ آن را که رسانند تاويل بايد طلبيد و گرد رخصت و دفع گشت .
*و از تقريب هشت کس حذر واجب است : اول آنکه نعمت منعمان را سبک دارد و کفران آن سبک دست دهد . و دوم آنکه بی موجبی در خشم شود . سوم آنکه بعمر دراز مغرور باشد و خود را از رعايت حقوق بی نياز پندارد . چهارم آنکه راه قطيعت و غدر پيش او گشاده و سهل نمايد . و پنجم آنکه بنای کارهای خود برعداوت نهد و نه بر راستی و ديانت .و ششم آنکه در ابواب سهو رشته با خويشتن فراخ گيرد و قبله دل هوا را سازد . و هفتم آنکه بی سببی در مردمان بدگمان گردد و بی دليل روشن اهل ثقت را متهم گرداند . هشتم آنکه بقلت حيا مذکور باشد و بشوخی و وقاحت مشهور.
و برهشت کس اقبال فرمودن فرض است : اول آنکه شکر احسان لازم شمرد . و دوم آنکه عقده عهد او بحوادث روزگار وهنی نپذيرد . و سوم آنکه تعظيم ارباب تربيت و مکرمت واجب بيند .و چهارم آنکه از غدر و فجور بپرهيزد .پنجم آنکه در حال خشم برخويشتن قادر باشد . ششم آنکه بهنگام طمع سخاوت ورزد . هفتم آنکه به اذيال شرم و صلاح تمسک نمايد . هشتم آنکه از مجالست اهل فسق و فحش پهلو تهی کند .
و چون شير موقع اهتمام مادر و شفقت او در تلافی اين حادثه بديد شکرو عذر بسيار وی را لازم شناخت و گفت :ببرکات و ميامن هدايت تو راه تاريک مانده روشن شد و کار دشوار بوده آسان گشت ، و به براءت ساحت امينی واقف و کاردانی کافی علم افتاد و بی گناهی صادق از تهمت بيرون آمد .
پس ثقت او بامانت شگال بيفروزد و زيادت اکرام و تربيت و معذرت و ملاطفت ارزانی داشت ، و شگال را پيش خواند و گفت :اين تهمت را موجب مزيد ثقت و مزيت اعتماد بايد پنداشت و تيمار کارها که بتو مفوض بوده ست برقرار معهود می داشت .شگال گفت:اين چنين راست نيايد . ملک سوابق عهود را فروگذاشت و محال دشمنان را در ضمير ، مجال تمکن داد .
آنی که ز دل وفا برانداخته ای ،
با دشمن من تمام در ساخته ای ؛
دل را زوفا چرا بپرداخته ای؟
مانا که مرا هنوز نشناخته ای!
شير گفت :از اين معانی هيچ پيش خاطر نشايد آورد که نه در طاعت و مناصحت تو تقصيری بود و نه در عنايت و تربيت ما.
قوی دل باش و روی بخدمت آر . شگال جواب داد که:
هر روز مرا سری و دستاری نيست
اين کرت خلاص يافتم ، اما جهان از حاسد و بدگوی پاک نتوان کرد ، و تا اقبال ملک بر من باقی است حسد ياران برقرار باشد . و بدين استماع که ملک سخن ساعيان را فرمود ملک را سهل الماخذ شمرند و هر روز تضريبی تازه رسانند و هرساعت ريبتی نو در ميان آرند .و هر ملک که چربک ساعی فتنه انگيز را در گوش جای داد و بزرق و شعوذه نمام التفات نمود خدمت او جان بازی باشد و ازان احتراز نمودن فريضه گردد .و مثلی مشهور است که
«خل سبيل من وهی سقاوه»
و يک سخن بخواهم گفت اگر رای ملک استماع آن صواب بيند که ، :سزاوارتر کس بقبول حجت و سماع مظلمت ملوک و حکام اند . و ملک اگر در اين حادثه بر من رحمت فرمود واعتمادی تازه گردانيد از وجه تفضلی بود که آن را نعمتی وصنيعتی توان خواند ، اما بدين تعجيل که رفت من در مکارم او بدگمان گشتم و از عواطف ملکانه نوميد شد ، چه سوابق تربيت خويش و سوالف خدمت مرا بيهوده در معرض تضييع و حيز ابطال آورد بتهمتی حقير ، که اگر ثابت شدی هم خطری نداشت . و مخدوم چنان بايد که بسطت دل او چون دريا بی نهايت و مرکز حلم او چون کوه باثبات باشد ، نه سعايت اين را در موج تواند آورد نه فورت خشم آن در حرکت .
شير گفت :سخن تو نيکو و آراسته است ، لکن بقوت و درشت .جواب داد که:دل ملک در امضای باطل قوی تر ، و درشت تر از سخن منست در تقرير حق ، و چون تزوير و بهتان سبک استماع افتاد واجب کند که شنودن صدق و صواب گران نيايد ، و زينهار تا اين حديث را بر دليری و بی حرمتی فرموده نيايد ، که دو مصلحت ظاهر را متضمن است : يکی آنکه مظلومان را بقصاص ، خرسندی حاصل آيد و ضماير ايشان از غل و استزادت پاک شود ، و چنان نيکوتر که آنچه در دل من است ظاهر کنم تا حضور و غيبت من ملک را يکسان گردد ، و چيزی باقی نماند که سبب عداوت و موجب غصه تواند بود ؛ و ديگر آنکه خواستم که حاکم اين حادثه عقل رهنمای و عدل جهان آرای ملک باشد ؛ و امضای حکم پس از شنودن سخن متظلم نيکوتر آيد .
شير گفت :همچنين است ، لاجرم تثبت در کار تو بجای آورديم و در استخلاص تو از اين غرقاب عنايت فرمود . جواب گفت :اگر مخرج به رای و رافت ملک اتفاق افتاد تعجيل بکشتن هم بفرمان او بود . شير فرمود که :تو ندانی که طلب مخلص از ورطه هلاک اگر چه قصدی رفته باشد شايع تر احسانی و فاضل تر امتنانی است ؟ شگال گفت :همچنين است ، و من بعمرهای دراز شکر کرامات و عواطف نتوانم گزارد ، و اين عفو و رحمت پس از وعده انکار و عقوبت بر همه نعمتها راجح است .
و پيش ازين ملک را مخلص و مطيع و يک دل و ناصح بودم و جان و بينايی فدای رضای او می داشتم .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها