پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389 2:37 PM
قسمت هفدهم
باب الاسد و ابن آوی
رای گفت :شنودم مثل دشمن آزرده که دل بر استمالت او نيارامد ، اگر چه در ملاطفت مبالغت نمايد و در تودد تنوق واجب دارد . اکنون بازگويد داستان ملوک در آنچه ميان ايشان و نزديکان حادث گردد ، پس از تقديم جفا و عقوبت و ظهور جرم و خيانت مراجعت صورت بندد و تازه گردانيدن اعتماد بحزم نزديک باشد ؟
برهمن جواب داد که :اگر پادشاهان در عفو و اغماض بسته گردانند ، و از هرکه اندک خيانتی بينند يا در باب وی بکراهيت مثال دهند بيش بر وی اعتماد نفرمايند ، کارها مهمل شود و ايشان از لذت عفو و منت بی نصيب مانند ؛ و مامون می گويد :رضی الله عنه اهل الجرايم لذتی فی العفو لارتکبوها.
و جمال حال و کمال کار مرد را نه هيچ پيرايه از عفو زيباتر است و نه هيچ دليل از اغماض و تجاوز روشن تر .
و پسنديده تر سيرتی ملوک را آنست که حکم خويش در حوادث عقل کل را سازند ، و در هيچ وقت اخلاق خود را از لطفی بی ضعف و عنفی خالی نگذارند ، تا کارها ميان خوف و رجا روان باشد . نه مخلصان نوميد شوند و نه عاصيان دلير گردند . يکی از مشايخ طريقت را پرسيدند که :و الکاظمين الغيظ و العافين عن الناس را معنی بگوی . پير رحمة الله عليه جواب داد که واضح آيت در شريعت مستوفی بياوردهاند و بران مزيد نيست ، اما پيران طريقت رضوان الله عليهم چنين گفته اند که :خشم فرو خوردن آنستک ه در عقوبت مبالغت نرود ، و ببايد دانست که ايزد تعالی بندگان خويش را مکارم اخلاق آموخته است و بر عادات ستوده تحريض کرده ، و هرکرا سعادت اصلی و عنايت ازلی يار و معين بود قبله دل و کعبه جان وی احکام قرآن عظيم باشد .
و هرگاه که در اين مقامات تاملی بسزا رفت و فضايل عفو و احسان مقرر گشت همت بر ملازمت آن سيرت مقصور شود و وجه صلاح و طريق صواب دران مشتبه نگردد و پوشيده نيست که آدمی از سهو و غفلت و جرم و زلت کم معصوم تواند بود ، واگر درمقابله اين معانی و تدارک اين ابواب غلو جايز شمرده شود مضرت آن مهمات سرايت کند .
در جمله بايد که اندازه اخلاص و مناصحت و هنر و کفايت آن کس که در معرض تهمتی افتاد نيکو بشناسد ، اگر در مصالح بدو استعانتی تواند کرد و از رای و امانت او دفع مهمی تواند کرد و در تازه گردانيدن اعتماد بر وی مبادرت نمايد و آن را از ريب و عيب خالی پندارد . و قوت دل او از وجه استمالت و تالف بقرار معهود باز رساند واين حديث را امام سازد که اقيلوا ذوی الهيئات عثراتهم . چه ضبط ممالک بی وزرا و معينان در امکان نيايد وانتفاع از بندگان آنگاه ميسر گردد که ذات ايشان بخرد و عفاف وهنر و صلاح آراسته باشد و ضمير بحق گزاری ، و نصيحت و هواخواهی و مودت پيراسته .
و نيز مهمات ملک را نهايت نيست و حاجت ملوک بکافيان ناصح که استحقاق محرميت اسرار و استقلال تمشيت اعمال دارند همه مقرر است ، و کسانی که بسداد و امانت و تقوی و ديانت متحزم اند اندک اندک و طريق راست در اينمعنی معرفت محاسن و مقابح اتباع است و وقوف برآنچه از هر يک چه کار آيد و کدام مهم را شايد ، و چون پادشاه به اتقان و بصيرت معلوم رای خويش گردانيد بايد که هريک را فراخور هنر واهيلت براندازه رای و شجاعت و بمقدار عقل و کفايت کاری می فرمايد ، و اگر در مقابله هنرهای کسی عيبی يافته شود ازان هم غافل نباشد ، که هيچ مخلوقی بی عيب نتواند بود .
و پس از تفهيم اين معانی و شناخت اين دقايق بر پادشاه فرض است که تفحص عمال و تتبع احوال و اشغال که بکفايت ايشان تفويض فرموده باشد ، بجای می آرد . و از نقير و قطمير احوال هيچيز بر وی پوشيده نگردد ، تا اگر مخلصان را توفيق مساعدت کند و خدمتی کنند ، و يا خائنان را فرصتی افتد و اهمال نمايند ، هر دو می داند و ثمرت کردار مخلصان هرچه مهناتر ارزانی می دارد ، و جانيان را بقدر گناه تنبيه واجب می بيند ؛ چه اگر يکی از اين دو طرف بی رعايت گردد مصلحان کاهل و آسان گير و مفسدان دلير و بی باک شوند ، و کارها پيچيده و اعمال و اشغال مختل و مهمل ماند ، و تلافی آن دشوار دست . و داستان شير و شگال لايق اين تشبيب است . رای چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که در زمين هند شگالی بود روی از دنيا بگردانيده و در ميان امثال خويش می بود . اما از خوردن گوشت و ريختن خون و ايذای جانوران تحرز نمودی . ياران بروی مخاصمت بر دست گرفتند و گفتند : بدين سيرت تو راضی نيستيم و را ترا درين مخطی می دانيم ، چون از صحبت يک ديگر نمی نماييم در عادت و سيرت هم موافقت توقع کني» ، و نيز عمر در زحير گذاشتن را فايده ای صورت نمی توان کرد .چنانکه آيد روزی بپايان می بايد رسانيد و نصيب خود از لذت دنيا می برداشت . و لاتنس نصيبک من الدنيا . و بحقيقت ببايد شناخت که دی را باز نتوان آورد و ثقت بدريافتن فردا مستحکم نيست .
در نسيه آن جهان کجا بندد دل
آن را که بنقد اينجهانش تويی؟
شگال جواب داد که: ای دوستان و برادران ، از اين ترهات درگذريد ، و چون می دانيد که دی گذشت و فردا در نمی توان يافت از امروز چيزی ذخيره کنيد که توشه راه را شايد ، که اين دنيای فريبنده سراسر عيب است ، هنر همين دارد که مزرعت آخرت است ، در وی تخمی می توان افگند که ريع آن در عقبی مهناتر می باشد . نهمت باحراز مثوبات و امضای خيرات مصروف داريد ، و بر مساعدت عالم غدار تکيه مکنيد ، و دل در بقای ابد بنديد ، و از ثمره تن درستی و زندگانی و جوانی خويش بی نصيب مباشيد . که لذات دنيا چون روشنايی برق و تاريکی ابر بی ثبات و دوام است . در جمله ، دل بر کليه عنا وقف کردن و تن در سرای فنا سبيل داشتن از علو همت و کمال حصافت دور افتد . و عاقل از نعيم اينجهانی جز نام نيکو و ذکر باقی نطلبد . زيرا که خوشی و راحت و کامرانی و نعمت آن روی بزوال و انتقال دارد .
اگر سعادت دو جهانی می خواهيد اين سخن در گوش گذاريد و از برای طعمه خويش که حلاوت آن تا حلق است ابطال جانوری روا مداريد و بدانچه بی ايذا بدست آيد قانع باشيد ، چه آن قدر که بقای جثه و قوام نفس بدان متعلق است هرگز فرونماند . اين مواعظ را بسمع خرد استماع نماييد و از من در آنچه مردود عقل است موافقت مطلبيد ، که صحبت من با شما سبب وبال نيست ، اما موافقت در اعمال ناستوده موجب عذاب گردد ، چه دل و دست آلت گناهست ، يکی مرکز فکرت ناشايست و ديگر منبع کردار ناپسنديده ، و اگر موضعی را در نيکی و بدی اين اثر تواند بود هرکه د رمسجد کسی را بکشتی بزه کار نبودی ، و آنکه در مصاف يک تن را زنده گذارد بزه کار شدی . و من نيز در صحبت شما ام و بدل از شما گريزان .
ياران او را معذور داشتند و قدم او بر بساط ورع و صلاح هرچه ثابت تر شد و ذکر آن در آفاق ساير گشت و بمدت و مجاهدت در تقوی و ديانت ، منزلتی يافت که مطمح هيچ همت بدان نتواند رسيد .
و در آن حالی مرغزاری بود که ماه رنگ آميز از جمال صحن او نقش بندی آموختی و زهره مشک بيز از نسيم اوج او استمداد گرفتی .
نموده تيره و منسوخ با هوا و فضاش
صفای چرخ اثير و صفات باغ ارم
و در وی سباع و وحوش بسيار ، و ملک ايشان شيری که همه در طاعت و متابعت او بودندی و در پناه حشمت و حريم سيادت او روزگار گذاشتندی . چندانکه صورت حال اين شگال بشنود او را بخواند و بديد و بهر نوع بيازمود ، و پس بچند روز با وی خلوت فرمود و گفت :ملک ما بسطتی دارد و اعمال و مهمات بسيار است ، و بناصحان و معينان محتاج باشيم ، و بسمع ما رسانيده اند که تو در زهد و عفت منزلتی يافته ای ، و چون ترا بديديم نظر بر خبر راجح آمد و سماع از عيان قاصر .
فلما التقينا صغر الخبر الخبر
و اکنون بر تو اعتماد می خواهيم فرمود تا درجه تو بدانافراشته گردد و در زمره خواص و نزديکان ما آيی . شگال جواب داد که : ملوک سزاوارند بدانچه برای کفايت مهمات انصار و اعوان شايسته گزينند ، و با اين همه بر ايشان واجب است که هيچ کس را بر قبول عملی اکراه ننمايند ، که چون کاری بجبر در گردن کسی کرده شود او را ضبط آن ميسر نگردد و از عهده لوازم مناصحت بواجبی بيرون نتواند آمد . و زندگانی ملک دراز باد ، من عمل سلطان را کارهم و بران وقوفی و دران تجربتی ندارم ، و تو پادشاه محتشمی و در خدمت تو وحوش و سباع بسيارند ، که هم قوت و کفايت دارند و هم حرص و شره اعمال اينجهانی . اگر در باب ايشان اصطناعی فرمايی دل تو فارغ گرداند ، و بمنال و اصابت که از اشغال يابند شادمان و مستظهر شوند .
شير گفت : در اين مدافعت چه فايده ؟ که البته ترا معاف نخواهيم فرمود . شگال گفت : کار سلطان بابت دو کس باشد : يکی مکاری مقتحم که غرض خويش به اقتحام حاصل کند و بمکر و شعوذه مسلم ماند ، و ديگر غافلی ضعيف که برخواری کشيدن خو دارد و بهيچ تاويل منظور و محترم و مطاع و مکرم نگردد . که در معرض حسد و عداوت افتد . و ببايد دانست که عاقل هميشه محروم باشد و محسود . و من از اطن هر دو طبقه نيستم ، نه آزی غالب است که خيانت کنم .
و نه طبع خسيس که مذلت کشم .
و هرکه بنلاد خدمت سلطان بنصيحت و امانت و عفت و ديانت موکد گرداند واطراف آن را از ريا و سمعه و ريب و خيانت مصون و منزه دارد کار او را استقامتی صورت نبندد و مدت عمل او را دوامی و ثباتی ممکن نگردد . هم دوستان سپر معادات و مناقشت در روی کشند و هم دشمنان از جان او نشانه تير بلا سازند : دوستان از روی حسد در منزلت ، مخاصمت انديشند ، و دشمنان از جهت يکدلی و مناصحت مناقشت کنند ، و هرگاه که مطابقت دوستان و دشمنان بهم پيوست وا جماع بر عداوت او منعقد گشت البته ايمن نتواند زيست ، و اگرچه پای بر فرق کيوان نهاده ست جان بسلامت نبرد . و خائن باری از جانب دشمنان پادشاه فارغ باشد ، اگرچه از دوستان بترسد.
شير فرمود که : قصد نزديکان ما اين محل ندارد چون رضای ما ترا حاصل آمد ، خود را به وهم بيمار مکن که حسن رای ما رد کيد وبدسگالی دشمنان را تمام است بيک تعريک راه مکايد ايشان را بسته گردانيم و ترا بنهايت همت و غايت امنيت برسانيم . شگال گفت : اگر غرض ملک از اين تربيت و تقويت احسانی است که در باب من می فرمايد بعاطفت و رحمت و انصاف و معدلت آن لايق تر که بگذارد تا در اين صحرا ايمن و بی غم می گردم ، و از نعيم دنيا بآب و گياه قانع شوم ، و از معادات و محاسدت جملگی اهل عالم فارغ . و مقرر است که عمر اندک در امن و راحت و فراغ و دعت بهتر که بسيار در خوف و خشيت . شير گفت : اين فصل معلوم گشت . ترا ترس از ضمير و هراس ازد ل بيرون می بايد کرد ، که هراينه بما نزديک خواهی گشت .
شگال گفت :اگر حال بر اين جملت است مرا امانی بايد داد که چون ياران قصدی پيوندند ، زيردستان باميد منزلت من و زبردستان از بيم منزلت خويش ، باغرای ايشان بر من متغير نگردی و دران تامل و تثبت وزی و شرايط احتياط هرچه تمام تر بجای آری
تا با تو چنان زيم که رای دل تست
شير با او وثيقتی موکد بجای آورد و اموال و خزاين خود بدو سپرد ، و از همه اتباع او را منزلت و مزيد کرامت مخصوص گردانيد و ابواب مشاورت و رايها در انواع مهمات بر وی مقصور شد ، و اعجاب شير هر روز در باب وی زيادت می گشت .
و قربت و مکانت او بر نزديکان شير گران آمد ، در مخاصمت او با يک ديگر مطابقت کردند و روزها در آن تدبير بودند الی ان رموه بثالثه الاثافی . يکی را پيش کردند تا قدری گوشت که شير از برای چاشت خويش را بنهاده بود بدزديد و در حجره شگال پنهان کرد . ديگر روز که وقت چاشت شير فراز آمد بخواست ، گفتند : نمی يابيم ، و شگال غايب بود و خصمان وقاصدان حاضر ، چون بديدند که آتش گرسنگی و آتش خشم هر دو بهم پيوست و تنور گرم ايستاد فطير خويش در بستند. و يکی از ايشان گفت :چاره نيست از آنچه ملک را بياگاهانيم از هرچه از منافع و مضارا او بشناسيم ، اگرچه بعضی را موافق نيفتد . و بمن چنان رسانيدند که شگال آن گوشت سوی وثاق خويش برد .
ديگری گفت : اگرترا اين باور نمی آيد درين احتياط بايد کرد ، که معرفت خلايق دشواراست ، و راست گفته اند که :
لاتحمدن امرءا حتی تجربه
ديگری گفت : همچنين است ، وقوف بر اسرار و اطلاع بر ضماير صورت نبندد ، لکن اگر اين گوشت در منزل او يافته شود هراينه هرچه در افواهست از خيانت او راست باشد . ديگری گفت : بدانش خويش مغرور نشايد بود ، که غدار هرگز نجهد ، چه خيانت بهيچ تاويل پنهان نماند .
وياتيک بالاخبار من لم تزود .
ديگری گفت : امينی ازو بمن هرچيزی می رسانيد و در تصديق آن تردد می داشتم تا اين سخن از شما بشنودم ، و نيکو مثلی است « اخبر تقله . » ديگری گفت :مکر و خديعت او هرگز بر من پوشيده نبوده است ، و خبث وکيد او را نهايت نيست ، و من کار او را بشناخته ام و فلان را گواه گرفته که کار اين زاهد عابد بفضيحت کشد و از وی خطايی عظيم و گناهی فاحش ظاهر گردد. ديگری گفت :اگر اين زاهد متقی که تقلد اعمال ملک را در ظاهر بلا و مصيبت می شمرد اين خيانت بکرده است عجب کاری است . ديگری گفت : اگر اين حوالت راست است ، موقع اختزال اندران بکفران نعمت و ، دليری بر سبک داشت مخدوم بدان ، مقرون است ، و هيچ خردمند آن را بر مجرد خيانت حمل نکند . ديگری گفت : شما همه اهل امانتيد و تکذيب شما از رسم خرد دور افتد ، اگر اين ساعت ملک بفرمايد تا اين گوشت در منزل او بجويند برهان اين سخن ظاهر شود و گمانهای خاص و عام اندران يقين گردد .ديگری گفت : اگر احتياطی خواهد رفت تعجيل بايد کرد ، که جاسوسان او از همه جوانب بما محيط باشند و هيچ موضع ازان خالی نگذارند . ديگری گفت : در اين تفتيش چه فايده ؟ که اگر جرم او معلوم گردد او بزرق و بوالعجبی بر رای ملک پوشانيده گرداند .