0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:44 PM

قسمت بیست وچهارم

ملک گفت:ما را با تو پس ازين کاری نماند ، ای بلار!گفت:خردمندان را با شش کس آشنايی نتواند بود :يکی آنکه مشورت با کسی کند که از پيرايه علم عاطل است ؛ و خرد حوصله ای که از کارهای شايگانی تنگ آيد ؛ و دروغ زنی که به رای خود اعجاب نمايد ، و حريصی که مال را برنفس ترجيح نهد ؛ و ضعيفی که سفر دور دست اختيار کند ؛ و خويشتن بينی که استاد و مخدوم سيرت او نپسندد.
گفت :تو ناآزموده به بودی ، ای بلار!گفت :ده تن را بشايد آزموده :يکی شجاع را درجنگ ، و يکی برزگر را در کشاورزی ؛ و مخدوم را در ضجرت ، و بازرگان را در حساب ؛ و دوست را در وقت حاجت و اهل را در ايام نکبت ، زاهد را در احراز ثواب ؛ فاقه زده را در درويشی بصلاح عزيمت ؛ و کسی را که بترک مال و زنان گفت از سر قدرت در خويشتن داری .
چون سخن به اينجا رسيد و اثر تغير در بشره ملک بديد بلار خاموش شد و با خود انديشيد :
وقت است اگر نوبت غم در گذرد .
وقت است که ملک را بديدار ايران دخت شادمان گردانم ، که اشتياق بکمال رسيده است ؛ و نيز عظيم اغماضی فرمود بر چندين ژاژ و سفساف که من ايراد کردم . وانگاه گفت :
زندگانی ملک دراز باد! در روی زمين او را نظيری نمی دانم و در آنچه بما رسيده است از تواريخ نشان نداده است ، و تا آخر عمر عالم هم نخواهد بود ، که با حقارت قدر و خست منزلت خويش بر آن جمله سخن فراخ می راندم و قدم از اندازه خويش بيرون می نهادم ، البته خشمی بر ملک غالب نگشت . ذات بزرگوار او چنان بجمال حلم و سکينت آراسته است و بزينت صبر و وقار متحلی ، و جمال حلم و بسطت علم او بی نهايت و ، جانب عفو او بندگان را ممهد و ، خيرات او جملگی مردمان را شامل ؛ و آثار کم آزاری و رافت او شايع . واگر از گردش چرخ بلايی نازل گردد و از تصرف دهر حادثه ای واقع شود که بعضی نعمتهای آسمانی را منغص گرداند دران هيچ کس ملک را غمناک نتواند ديد ، و جناب او از وصمت جزع و قلق منزه باشد و ، نفس کريم را در همه شدايد رياضت دهد و ، رضا را بقضا از فرايض شناسد ، با آنکه کمال استيلا و استعلا حاصل است و اسباب امکان و مقدرت ، ظاهر تجاوز و اغماض ملکانه در حق بندگان مخلص بر اين سياقت است ، و باز جماعتی که خويشتن در محل لدات دارند اگر اندک نخوتی و تمردی اظهار کنند ، و بتلويح و تصريح چيزی فرانمايند که بمعارضه و موازنه مانند شود ، در تقديم وتعريک ايشان آن مبالغت رود که عزت و هيبت پادشاهی اقتضا کند . و خاص و عام و لشکر و رعيت را از عجز و انقياد آن مشاهدت کند .
گرچرخ فلک خصم تو باشد تو بحجت
با چرخ بکوشی بهمه حال و برآيی
و چون اين قدرت بديدند و سر بخط آوردند در اکرام و انعام فراخور علو همت و فرط سيادت ، آن افراط فرموده می آيد که تاريخ مفاخر جهان و فهرست مآثر ملوک ، بدان آراسته گردد و ذکر آن بر روی روزگار باقی ماند .
با آن کامگاری و اقتدار که تقرير افتاد سخنان بی محابا را که بر لفظ من رفت استماع ارزانی فرمود ، کدام بنده اين عاطفت را شکر تواند گزارد ؟ شمشير بران حاضر و بنده در مقام تبسط ، اقامت رسم سياست را جز حلم و کرم ملک چه حجاب صورت توان کرد؟ و من بنده بگناه خويش اعتراف می آرم و اگر عقوبتی فرمايد محق و مصيب باشد ، که خطايی کرده ام و در امضای فرمان ، تاخير جايز شمرده ام ، و از بيم اين مقام و هول اين خطاب بازانديشيده ، و باز می نمايم که ملکه جهان برجای است .
چندانکه ملک اين کلمه بشنود شادی و نشاط بر وی غالب گشت ، و دلايل فرح و ابتهاج و مخايل مسرت و ارتياح در ناصيه مبارک او ظاهر گشت .
اين منم يافته مقصود و مراد دل خويش
از حوادث شده بيگانه و با دولت ، خويش؟
و پس فرمود که :مانع سخط و حايل سياست آن بود که صدق اخلاص و مناصحت تو می شناختم و می دانستم که در امضای آن مثال ، توقفی کنی و پس از مراجعت و استطاع دران شرعی بپيوندی ، که سهو ايران دخت اگرچه بزرگ بود عذاب آن تااين حد هم نشايست ، و بر تو ای بلار ، در اين مفاوضت تاوان نيست چه می خواستی که قرار عزيمت ما در تقديم و تاخير آن عرض بشناسی و باتقانی تمام قدم در کار نهی ، بدين حزم خرد و حصافت تو آزموده تر گشت و اعتماد بر نيک بندگی و طاعت تو بيفزود و خدمت تو دران موقعی هرچه پسنديده تر يافت و ثمرت آن هرچه مهناتر ارزانی داريم ، و خدمتگار بايد که بزيور وقار و حزم متحلی باشد تا استخدام او متضمن فايده گردد ، و راست گفته اند که :زاحم بعود او دع .
پيش حصار حزم تو کان حصن دولتست
بحر محيط سنگ نيارد بخندقی
اين ساعت ببايد رفت و پرسش ما با فراوان آرزومندی و معذرت بايران دخت رسانيد و گفت :
بی طلعت تو مجلس بی ماه بود گردون
بی قامت تو ميدان ، بی سرو بود بستان
و تعجيل بايد نمود تا زودتر ببايد و بهجت و اعتداد ما که بحيات او تازه گشته است تمام گرداند ، و مانيز از حجره مفارقت بحجله مواصلت خراميم و مثال دهيم تا مجلس خرم بيارايند و بيارند .
زان می که چو آه عاشقان از تف
انگشت کند بر آب زورق را
بلار گفت :صواب همينست و در امضای اين عزيمت تردد نيست .
می کش که غمها می کشد ،
اندوه مردان وی کشد ،
در راه رستم کی کشد
جز رخش بار روستم ؟
پس بيرون آمد و بنزديک ايران دخت رفت و گفت :
روز مبارک ، شد و مراد برآمد
باز چو اقبال روزگار درآمد
و بشارت خلاص و مثال حضور بهم برسانيد.مستوره برفور ساخته و پسيجيده بخدمت ، شتافت و هر دو بهم پيش ملک درآمدند .پس ايران دخت زمين ببوسيد و گفت :شکر پادشاه را بر اين بخشايش که فرمود چگونه توانم گزارد ؟ و اگر بلار بکمال حلم و رافت و فرط کرم و رحمت ملکانه ثقت مستحکم نداشتی هرگز آن تانی و تامل نيارستی کرد . ملک بلار را گفت :بزرگ منتی متوجه گردانيدی ، و من هميشه بمناصحت تو واثق بوده ام لکن امروز زيادت گشت. قوی دل باش که دست تو در مملکت ما گشاده است و فرمان تو بر فرمان برداران نافذ است ، و بر استصواب تو در حل و عقد وصرف و تقرير اعتراضی نخواهد رفت . بلارد گفت : دولت ملک در مزيد بسطت و دوام قدرت دايم و پاينده باد ! بر بندگان تقديم لوازم عبوديت و ادای فرايض طاعت ، واجب است ، وا گر توفيقی يابند بران محمدت چشم ندارند ، با آنکه سوابق کرامات و سوالف عواطف پادشاهانه برخدمت بندگان رجحان پيدا و روشن دارد ، و اگر هزار سال عمر باشد و در طلب رضا و تحری فراغ ، مستغرق گردانند هزار يک آن را شکر نتوانند گزارد . اما حاجت ببنده نوازی ملک آنست که پس ازين در کارها تعجيل نفرمايد تا عواقب آن از ندامت و حسرت مسلم ماند .
ملک گفت اين مناصحت را بسمع قبول اصغا فرموديم و در مستقبل بی تامل و مشاورت و تدبر و استخاره مثالی ندهيم . و صلتی گران ايران دخت را و بلار را ارزانی داشت .
هر دو شرط خدمت بجای آوردند و در معنی کشتن آن طايفه از براهمه که خوابها را بران نمط تعبير کرده بودن بران رای قرار دادند ، و ملک مثالی داد تاايشان رانکال کردند ، و بعضی را بردار کشيدند . و کار ايدون حکيم را حاضر خواست و بمواهب خطير مستغنی گردانيد ، و مثال داد تا براهمه را بران حال بدو نمودند ، گفت :جزای خائنان و سزای غادران اينست .روی بپادشاه آورد و آفرينها کرد و بر لفظ راند :
رضا ندادی جز صبح در جهان نمام
رها نکردی جز مشک بر زمين غماز
او برفت . ملک بلار را فرمودکه :باز بايد گشت و آسايشی داد تا ماهم بمجلس انس خراميم ، که راست نيايد چنين.
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعه ای و ما هشيار
خيز تا زاب روی بنشانيم
باد اين خاک ، توده غدار
ترک تازی کنيم و برشکنيم
نفس ، زنگی مزاج را بازار
اينست داستان فضيلت حلم و ترجيح آن برديگر اخلاق ملوک و عادات پادشاهان ، بر خردمندان پوشيده نماند که فايده بيان اين مثال اعتبار خوانندگان و انتباه مستعمان است . و هر که بعنايت ازلی مخصوص گشت نمودار او تجارب متقدمان و اشارت حکيمان باشد و بنای کارهای حال و استقبال و مصالح امروز و فردا بر قاعده حکمت و بنلاد حصافت نهد .
والله الموفق لما ينفع فی العاجل و الآجل.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها