0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:40 PM

قسمت بیستم

جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده ، و ما اصابک من سيئة فمن نفسک . و در امثال آمده ست که «يداک او کتا وفوک نفخ.» آنچه تيرانداز با تو کرده ست اضعاف آن از جهت تو بر ديگران رفته است ، و ايشان همين جزع در ميان آورده اند و اضطراب بيهوده کرده و باز بضرورت صبور گشته . بر رنج ديگران صبرکن چنان که بر رنج تو صبر کردند ، و نشنوده ای «کما تدين تدان؟» هرچه کرده شود مکافات آن از نيکی و بدی براندازه کردار خويش چشم می بايد داشت ، چه هرکه تخمی پراگند ريع آن بی شک بردارد . واگر همين سيرت را ملازم خواهی بود از اينها بسی می بايد ديد ؛ اخلاق خود را برفق و کم آزاری آراسته گردان و خلق را مترسان تا ايمن توانی زيست .
شير گفت :اين سخن را بی محاباتر بران ، و ببراهين و حجتها موکد گردان ، گفت :عمر تو چند است ؟ گفت :صد سال.گفت :دراين مدت قوت تو از چه بوده است ؟ گفت : از گوشت جانوران - وحوش و مردم - که شکار کردمی . گفت :پس آن جانوران که چندين سال بگوش ايشان غدا می يافتی مادر و پدر نداشتند و عزيزان ايشان را سوز مفارقت در قلق و جزع نياورد ؟ اگر آن روز عاقبت آن کار بديده بودی و از خون ريختن تحرز نموده ، بهيچ حال اين پيش نيامدی .
چون شير اين سخن بشنود حقيقت آن بشناخت و متيقن گشت که آن ناکامی او را از خودکامی بروی آمده ست . بترک ناشايست بگفت و از خوردن گوشت باز بود وبميوها قانع گشت . و راست گفته اند :
ذوالجهل يفعل ماذوالعقل فاعله
فی النائبات ولکن بعد ما افتضحا
چون شگال اقبال شير بر ميوه که قوت او بود بديد رنجور شد واو را گفت :
آسان روزی خود گرفتی و از قوت ديگران که ترا دران ناقه و جملی نيست خوردن گرفتی ! درخت خود بقوت تو وفا نکند ، و اين درخت و ميوه و کسانی که قوت ايشان بدان تعلق دارد سخت زود هلاک شوند ، چه ارزاق ايشان فرا خصمی بزرگ و شريکی عظيم افتاد . اثر ظلم تو در جانها ظاهر می گشت ، امروز نتيجه زهد تو در نانها ظاهر می گردد. در هر دو حالت ، عالميان را از جور تو خلاص ممکن نيست ، خواهی در معرض تهور و فساد باش ، خواه در لباس عفت و صلاح !
گر توی پس مکش زما رگ و پی
ور خدايست شرم دار از وی
چون شير اين فصل بشنود از خوردن ميوه اعراض کرد و روزگار در عبادت مستغرق گردانيد و با خود انديشيد :
چند از اين باد خاک و آتش و آب
وز دی و تير وز تموز و بهار؟
بس که نامرد و خشک مغزت کرد
رنگ کافور و مشک ليل و نهار!
برگذر زين سرای غرچه فريب
درگذر زين رباط مردم خوار!
اينست داستان متهور بدکردار که جهانيان را مسخر عذاب خود دارد و از وخامت عواقب آن نينديشد تا بمانند آن مبتلا گردد ، آنگاه وجه صواب و طريق رشاد اندران بشناسد ، چنانکه شير دل از خون خوردن و خون ريختن بر نداشت تا هر دو جگر گوشه خود را بيک صفقه بر روی زمين پوست باز کرده نديد ، و چون اين تجربت حاصل آمد از اين عالم غدار اعراض نمود و بيش بنمايش بی اصل او التفات جايز نشمرد و گفت :
هرانک او در تو دل بندد همی بر خويشتن خندد
که جز همچون تو نااهلی چو تو دلدار نپسندد
اگر نو کيسه عشقی را بدست آری تو ، از شوخی
قباها کز تو بردوزد کمرها کز تو بربندد !
و گر خود تو نه ای ، جانی ، چنان بستانم از تو دل
که يک چشمت همی گريد دگر چشمت همی خندد
و خردمندان سزاوارند بدانچه اين اشارت را در فهم آرند و اين تجارت را مقتدای عقل و طبع گردانند ، و بنای کارهای دينی و دنياوی بر قضيت آن نهند ، و هرچه خود را و فرزندان خود را نپسندند در باب ديگران روا ندارند ، تا فواتح و خواتم کارهای ايشان بنام نيکو و ذکر باقی متحلی باشد ، و در دنيا و آخرت از تبعات بدکرداری مسلم ماند .
والله يهدی من يشاء الی صراط مستقيم للذين احسنوا الحسنی وزيادة

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها