0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:45 PM

قسمت بیست وپنجم وپایانی

باب الصائغ و السياح
رای گفت :شنودم مثل حلم و تفضيل آن بر ديگر محاسن اخلاق ملوک و مناقب عادات جهان داران . اکنون بازگويد داستان ملوک در معنی اصطناع بخدمتگاران و ترجيح جانب صواب در استخدام ايشان ، تا مقرر گردد که کدام طايفه قدر تربيت نيکوتر شناسند و شکر آن بسزاتر گزارند . برهمن جواب داد که :
ان الصنيعة لاتکون صنيعة
و قوی تر رکنی در اين معنی شناختن موضع اصطناع و محل اصطفاست ، چه پادشاه بايد که صنايع خود را به انواع امتحان بر سنگ زند و عيار رای و رويت و اخلاص و مناصحت هر يک معلوم گرداند ؛ و معول دران تصون و عفاف و تورع و صلاح را داند ، که مايه خدمت ملوک سداد است ، و عمده سداد خدای ترسی و ديانت ، و آدمی را هيچ فضيلت ازان قوی تر نيست، که پيغمبر صلی الله عليه و سلم :کلکم بنو آدم طف الصاع بالصاع ، ليس لاحد علی احد فضل الا بالتقوی .
و صفت ورع آنگاه جمال گيرد که اسلاف بنزاهت و تعفف مذکور باشند و بصيانت و تقشف مشهور ؛ و هرگاه که سلف را اين شرف حاصل آمد و صحت انتمای خلف بديشان از وجه عفت والده ثابت گشت ، و هنر ذات و محاسن صفات ، اين مفاخر را بيار است .استحقاق سعادت و استقلال ترشيح و تربيت روشن شود . و اگر در اين شرايط شبهتی ثابت شود البته نشايد که در معرض محرميت افتد ، و در اسرار ملک مجال مداخلت يابد ، که ازان خللها زايد و اثر آن بمدت پيدا آمد ، و مضرت بسيار بهروقت در راه باشد و بهيچ تاويل منفعتی صورت نبندد .
جگرت گر زآتش است کباب
تا زماهی نگر نجويی آب
و چون در اين طريق که اصل و عمده است احتياطی بليغ رفت صدق خدمتگار واحتراز او از تحريف و تزويز و تفاوت و تناقض بايد که هم تقرير پذيرد ، و راستی و امانت در قول و فعل بتحقيق پيوندد ، چه وصمت دروغ عظيم است و نزديکان پادشاه را تحرز و تجنب ازان لازم و فريضه باشد . و اگر کسی رااين فضيلت فراهم آيد تا به حق گزاری و وفاداری شهرتی تمام نيابد و اخلاص او در حق ديگران آزموده نشود ثقت پادشاهان با حزم و هرگز بدو مستحکم نگردد ، که سست بروت دون همت قدر انعام و کرامت بواجبی نداند و بهرجانب که باران بيند پوستين بگرداند ، و کافی خردمند و داهی هنرمند جان دادن از اين سمت کريه دوستر دارد .

التفات رای پادشاهان آن نيکوتر که بمحاسن ذات چاکران افتد نه بتجمل و استظهار و تمول بسيار . چه تجمل خدمتگذار بنزديک پادشاه عقل و کياست واستظهار علم و کفايت ؛ والذين العلم درجات.و اسباب ظاهر در چشم اصحاب بصيرت و دل ارباب بصارت وزنی نيارد .
زن مرد نگردد بنکو بستن دستار.
و در بعضی از طباع اين باشد که نزديکان تخت را بکارام و اعزاز و مخصوص بايد گردانيد و مرد ا زخاندانهای قديم طلبيد ونهمت باختيار اشراف و مهتران مصروف داشت . اين همه گفتند ، اما عاقلان دانند که خاندان مرد خرد و دانش است و شرف او کوتاه دستی و پرهيزگاری .و شريف و گزيده آن کس تواند بود که پادشاه وقت و خسرو زمانه او را برگزيند و مشرف گرداند . قال بعض اللموک الاکابر :نحن الزمان ، من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتضع.و از عادات روزگار مالش اکابر و پرورش راذل ، معهود است ، و هيچ زيرک آن را محال و مستنکر نشمرد ، و هرگاه که لئيمی در معرض وجاهت افتساد نکبت کريمی توقع بايد کرد .
و ملوک را آن نيز اين همت باشد که پروردگار خود را کار فرمايند و اعتماد بر ابنای دولت خويش مقصور دارند ، و آن هم از فايده ای خالی نيست ، که چون خدمتگزار از حقارت ذات خويش باز انديشد شکر ايثار و اختيار لازم تر شناسد ، زيرا که در يافتن آن تربيت ، خود را دالتی صورت نتواند کرد . اما اين باب آنگاه ممکن تواند بود که عفاف موروث و مکتسب جمع باشد و حليت فضل و براعت حاصل ، چه بی اين مقدمات نه نام نيک بندگی درست آيد و نه لباس حق گزاری چست .
و چون کسی بدين اوصاف پسنديده متحلی بود و از بوته امتحان بدين نسق که تقرير افتاد مخلص بيرون آمد و اهليـت درجات از همه وجوه محقق گشت در تربيت هم نگاه بايد داشت ، و بآهستگی در مراتب ترشيح و مدارج تقريب برمی کشيد ، تا در چشمها درايد و حرمت او بمدت ، در دلها جای گيرد ، و بيک تگ بطوس نرود ، که بگسلد و طاعنان مجال وقيعت يابند .
و پوشيده نماند که اگر طبيب بنظر اول بيمای را علاج فرمايد زود کالبد بپردازد ، و همانا که بشريت دوم حاجت نيفتد ؛ لکن طبيب حاذق آنست که از حال ناتوان و مدت بيماری و کيفيت علت استکشافی کند و نبض بنگرد و دليل بخواهد ، و پس از وقوف برکليات و جزويات مرض در معالجت شرع پيوندد ، و دران ترتيب نگاه دارد و از تفاوت هر روز بر حسب تراجع و تزايد ناتوانی غافل نباشد ، تا يمن نفس او ظاهر گردد و شفا و صحت روی نمايد .
و در جمله بر پادشاه تعرف حال خدمتگزاران و شناخت اندازه کفايت هر يک فرض است ، تا بربديهه بر کسی اعتماد فرموده نشود ، که موجب حسرت و ندامت گردد.و از نظاير اين تشبيب حکايت آن مرد زرگر است ، رای گفت : چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که جماعتی از صيادان در بيابانی از برای دد ، چاهی فروبردند ، ببری و بوزنه ای و ماری دران افتادند . و بر اثر ايشان زرگری هم بدان مضبوط گشت ؛ و ايشان از رنج خود بايذای او نرسيدند .و روزها بر آن قرار بماندند تا يکروز سياحی بريشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت :اين مرد را از اين محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخيره آخرت گردانم . رشته فرو گذاشت ، بوزنه دران آويخت ، بار ديگر مار مسابقت کرد ، بار سوم ببر . چون هرسه بهامون رسيدند او را گفتند :ترا بر هريک از ما نعمتی تمام متوجه شد . در اين وقت ، مجازات ميسر نمی گردد-بوزنه گفت:وطن من در کوهست پيوسته شهر بوراخور ؛ و ببر گفت :در آن حوالی بيشه ای است ، من آنجا باشم ؛ و مار گفت :من درباره آن شهر خانه دارم -اگر آنجا گذری افتد و توفيق مساعدت نمايد بقدر امکان عذر اين احسان بخواهيم ، و حالی نصيحتی د اريم :آن مرد را بيرون ميار ، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نيکی بدی لازم پندارد ، بجمال ظاهر ايشان فريفته نبايد شد ، که قبح باطن بران راجع است .
خوب رويان زشت پيوندند
همه گريان کنان خوش خندند
علی الخصوص اين مرد ، که روزها با ما رفيق بود ، اخلاق او را شناختيم ؛ البته مرد وفا نيست و هراينه روزی پشيمان گردی.قول ايشان باور نداشت و نصيحت ايشان را بسمع قبول استماع نيآورد.
و کم آمر بالرشد غير مطاع.
رشته فروگذاشت تا زرگر بسر جاه آمد . سياح را خدمتها کرد و عذرها خواست و وصايت نمود که وقتی بروگذرد و او را بطلبد ، تا خدمتی ومکافاتی واجب دارد . بر اين ملاطفت يک ديگر وداع کردند ، و هرکس بجانبی رفت . يکچندی بود ، سياح را بدان شهر گذر افتاد.بوزنه او را در راه بديد تبصبصی و تواضعی تمام آورد و گفت :بوزنگان را محلی نباشد و از من خدمتی نيايد ، اما ساعتی توقف کن تا قدری ميوه آرم . و برفور بازگشت و ميوه بسيار آورد . سياح بقدر حاجت بخورد و روان شد . از دور نظر بر ببر افگند ، بترسيد ، خواست که تحرزی نمايد . گفت :ايمن باش ، که اگر خدمت ما ترا فراموش شده ست ما را حق نعمت تو ياد است هنوز.
پيش آمد و در تقرير شکر و عذر افراط نمود و گفت :يک لحظه آمدن مرا انتظار واجب بين . سياح توقفی کرد و ببر در باغی رفت و دختر امير را بکشت وپيرايه او بنزديک سياح آورد .سياح آن برداشت و ملاطفت او را بمعذرت مقابله کرد و روی بشهر آورد . در اين ميان از آن زرگر ياد کرد و گفت :در بهايم اين حسن عهد بود و معرفت ايشان چندين ثمرت داد ، اگر او از وصول من خبر ياود ابواب تلطف و تکلف لازم شمرد ، و بقدوم من اهتزازی تمام نمايد و بمعونت و ارشاد و مظاهرت او اين پيرايه بنرخی نيک خرج شود .
در جمله ، چندانکه بشهر رسيد او را طلب کرد . چون بدو رسيد زرگر استبشاری تمام فرمود و او را باعزاز وا جلال فرود آورد ، و ساعتی غم و شادی گفتند و از مجاری احوال يک ديگر استعلامی کردند . در اثنای مفاوضت سياح ذکر پيرايه بازگردانيد وعين آن بدو نمود . تازگی کرد و گفت :انا ابن بجدتها ، کار من است ، بيک لحظه دل ازين فارغ گردانم.
و آن بی مروت خدمت دختر امير بودی، پيرايه را بشناخت ، با خود گفت :فرصتی يافتم ، اگر اهمال ورزم و آن را ضايع کنم از فوايد حزم و حذاقت و منافع عقل و کياست بی بهره گردم ، وپس ازان بسی باد پيمايم ودر گرد آن نرسم . عزيمت بر اين غدر قرار داد وبدرگاه رفت و خبر داد که :کشنده دختر را با پيرايه بگرفته ام حاضر کرده . بيچاره چون مزاج کار بشناخت زرگر را گفت:
کشتی مرا بدوستی و کس نکشته بود
زين زارتر کسی ، را هرگز بدشمنی
ملک گمان برد که او گناه کار است ، و جواهر مصداق آن آمد ؛ بفرمود تا او را گرد شهر بگردانند وبرکشند .در اثنای اين حال آن مار که ذکر او در تشبيب بيامده ست او را بديد ، بشناخت و در حرس بنزديک او رفت ، و چون صورت واقعه بشنود رنجور شد و گفت :ترا گفته بوديم که «آدمی بدگوهر و بی وفا باشد و مکافات نيکی بدی پندارد و مقابله احسان به اساءت لازم شمرد قال عليه السلام :اتق شر من احسنت اليه عند من لا اصل له.و هرکه از لئيم بی اصل و خسيس بی عقل مردی چشم دارد و در دفع حوادث بدو استعانتی کند همچنان باشد که آن عربی گفته است «مثقل استعان بذقنه.»
من اين محنت را درمانی انديشيده ام و پسر امير را زخمی زده ام ، و همه شهر در معالجت آن عاجز آمده اند .اين گياه را نگاه دار، اگر با تو مشاورتی رود ، پس ازانکه کيفيت حادثه خويش مقرر گردانيده باشی بدو ده تا بخورد و شفا يابد . مگر بدين حيلت خلاص و نجات دست دهد ، که آن وجهی ديگر نمی شناسم . سياح عذرها خواست و گفت :خطا کردم در آنچه در راز خود ناجوانمردی را محرم داشتم .
مار جواب داد که :از سر معذرت درگذر ، که مکارم تو سابق است و سوابق تو راجح .
پس بر بالايی شد و آواز داد که همه اهل گوشک بشنودند و کس او را نديد که :«داوری مارگزيده نزديک سياح محبوس است». زود او را آنجا آوردند و پيش امير بردند .نخست حال خود بازنمود ، وانگاه پسر را علاج کرد و اثر صحبت پديد آمد و براءت ساحت و نزاهت جانب او از آن حوالت رای امير را معلوم شد . صلتی گران فرمود و مثال داد تا بعوض او زرگر را بردار کردند .
و حد دروغ در آن زمانه آن بودی که اگر نمامی کسی را در بلايی افگندی چون افترای او اندران ظاهر گشتی همان عقوبت که متهم مظلوم را خواستندی کرد در حق آن کذاب لئيم تقديم افتادی.
و نيکوکاری هرگز ضايع نشود و جزای بدکرداران بهيچ تاويل در توقف نماند . و عاقل بايد که از ايذا و ظلم بپرهيزد و اسباب مقام دنيا و توشه آخرت بصلاح و کم آزاری بسازد .
اينست مثل پادشاهان ، در اختيار صنايع و تعرف حال اتباع و تحرز از آنچه بر بديهه اعتمادی فرمايند ، که بر اين جمله ازان خللها زايد . والله يعصمنا و جميع المسلمين علما يوردنا شرائع الهلکة و الشقاء بمنه و رحمته.


باب ابن الملک و اصحابه
رای گفت :شنودم مثل اصطناع ملوک و احتياط واجب ديدن در آنچه تا بدگوهر نادان را استيلا نيفتد ، که قدر تربيت نداند و شکر اصطناع نگزارد . اکنون بازگويد که چون کريم عاقل و زيرک واقف بسته بند بلا و خسته زخم عنا می باشد .و لئيم غافل و ابله جاهل در ظل نعمت و پناه غبطت روزگار می گذارد ، نه اين را عقل و کياست دست گيرد و نه آن را حماقت و جهل درآرد .
زنحسش منزوی مانده دو صد دانا بيک منزل
ز دورش مقتدا گشته دوصد ابله بيک برزن
پس وجه حيلت در جذب منفعت و دفع مضرت چيست؟
برهمن جواب داد که :عقل عمده سعادت و مفتاح نهمت است و هرکه بدان فضيلت متحلی بود و جمال حلم و ثبات بدان پيوست سزاوار دولت و شايان عز و رفعت گشت . اما ثمرات آن بتقدير ازلی متعلق است . و پادشاه زاده ای بر در منظور نبشته بود که «اصل سعادت قضای آسمانی است و کلی اسباب و وسايل ضايع و باطل است »؛ و آن سخن را داستانی گويند . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که چهار کس در راهی يک جا افتادند :اول پادشاه زاده ای که آثار طهارت عرق و شرف منصب در حرکات و سکنات وی ظاهر بود و علامات اقبال و امارات دولت عرق و شرف منصب در حرکات و سکنات وی ظاهر بود و علامات اقبال و امارات دولت در افعال و اخلاق وی واضح ، و استحقاق وی منزلت مملکت و رتبت سلطنت را معلوم عالمی در يک قبا و لشکری در يک بدن.
دوم توانگر بچه ای نوخط که حوربهشت پيش جمالش سجده بردی و شير سوار فلک پيش رخسارش پيشاده شدی ، طراوتی با لطافت ، لباقتی بی نهايت .
من غلام آن خط مشکين که گويی مورچه
پای مشک آلود بر برگ گل و نسرين نهاد
و سوم بازرگان بچه ای هشيار کاردان وافر حزم کامل خرد صايب رای ثاقب فکرت .
و چهارم برزيگر بچه ای توانا ، با زور ، و در ابواب زراعت ، بصارتی شامل و در اصناف حرائت هدايتی تمام ، در عمارت دستی چون ابر نيسان مبارک و در کسب قدمی مانند کوه ثهلان ثابت .
و همگنان در رنج غربت افتاده و فاقه و محنت ديده . روزی بر لفظ ملک زاده رفت که کارهای اين سری بمقادير آن سری منوط است و بکوشش و جهد آدمی تفاوتی بيشتر ممکن نشود ، و آن لوی تر که خردمند در طلب آن خوض ننمايد و نفس خطير و عمر عزيز را فدای مرداری بسيار خصم نگرداند .
چه بحرص مردم ، در روزی زيادت و نقصان صورت نبندد .
شريف زاده گفت :جمال شرطی معتبر و سببی موکد است ادراک سعادت را و حصول عز و نعمت را ؛ و امانی جز بدان دالت تيسير نپذيرد . پسر بازرگان گفت :منافع رای راست و فوايد تدبير درست بر همه اسباب ، سابق است ، و هرکرا پای در سنگ آيد انتعاش او جز بنتايج عقل در امکان نيايد .برزگر گفت :والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ، برکات کسب و ميامن مجاهدت ، مردم را در معرض دوستکامی و مسرت آرد و بشادکامی و بهجت آراسته گرداند و هرکه عزيمت بر طلب چيزی مصمم گردانيد هراينه برسد .
چون بشهر منظور نزديک رسيدند بطرفی برای آسايش توقف کردند و برزگر بچه را گفتند :اطری فانک ناعلة ، ما همه از کار بمانده ايم و از ثمره اجتهاد تو نصيبی طمع می داريم ، تدبير قوت ما بکن تا فردا که ماندگی ما گم شده باشد ما نيز بنوبت گرد کسی برآييم . سوی قصبه رفت و پرسيد که :در اين شهر کدام کار بهتر رود ؟ گفتند :هيزم را عزتی است . در حال بکوه رفت و پشت واره ای بست و بشهر رسانيد و بفروخت و طعام خريد ، و بر در شهر بنبشت که «ثمرت اجتهاد يک روزه قوت چهار کس است .»
ديگر روز شريف زاده را گفتند :که امروز بجمال خويش کسی انديش که ما را فراغی باشد . انديشيد که :اگر بی غرض بازگردم ياران ضايع مانند . در اين فکرت بشهر درآمد ، رنجور و متاسف پشت بدرختی بازنهاد. ناگهان زن توانگری بر وی گذشت و او را بديد ، مفتون گشت و گفت :ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کريم . و کنيزک را گفت :تدبيری انديش .
نگارخانه چينست و ناف آهو چين
درون چين دوزلف و برون چين قباش
کنيزک بنزديک او آمد و گفت : کدبانو می گويد که :
وقف الهوی بی حيث انت فليس لی .
اگر بجمال خود ساعتی ميزبانی کنی من عمر جاويد يابم و ترا زيان ندارد . جواب داد :فرمان بردارم ، هيچ عذری نيست .در جمله برخاست و بخانه او رفت .
اندر برم و بريزم ای طرفه ری
درخانه ترا و در قدح پيش تو می
بيرون کشم و پاک کنم اندر پی
از پای تو موزه وز بناگوش تو خری
و روزی در راحت و نعمت بگذرانيد ، و بوقت بازگشتن پانصد درم صلتی يافت ، برگ ياران بساخت و بر در شهر بنبشت که «قيمت يک روزه جمال پانصد درم است .» ديگر روز بازرگان بچه را گفتند :امروز مامهمان عقل و کياست تو خواهيم بود . خواست که بشهر رود ، در آن نزديکی کشتی مشحون به انواع نفايس بکران آب رسيده بود ، اما اهل شهر در خريدن آن توقفی می کردند تا کسادی پذيرد .او تمامی آن برخود غلا کرد ، و هم در روز بنقد بفروخت و صدهزار درم سود برداشت . اسباب ياران بساخت و بر در شهر بنبشت که «حاصل يک روزه خرد صدهزار درم است .»
ديگر روز پادشاه زاده را گفتند که :اگر توکل ترا ثمرتی است تيمار ما ببايد داشت . او در اين فکرت روی بشهر آورد . از قضا را امير آن شهر را وفات رسيده بود ، و مردم شهر بتعزيت مشغول بودند . او بر سبيل نظاره بسرای ملک رفت و بطرفی بنشست . چون در جزع با ديگران موافقت نمی نمود دربان او را جفاها گفت . چون جنازه بيرون بردند و سرای خالی ماند او همانجا باز آمد بيستاد . کرت ديگر نظر دربان برملک زاده افتاد در سفاهت بيفزود و او را ببرد و حبس کرد .
ديگر روز اعيان آن شهر فراهم آمدند تاکار امارت بر کسی قرار دهند ، که ملک ايشان را وارثی نبود. در اين مفاوضت خوضی می داشتند ، دربان ايشان را گفت :اين کار مستورتر گزاريد ، که من جاسوسی گرفته ام ، تا از مجادله شما وقوفی نيابد ؛ و حکايت ملک زاده و جفاهای خويش همه باز راند . صواب ديدند که او را بخوانند و از حال او استکشافی کنند . کس رفت و ملک زاده را از حبس بيرون آورد . پرسيدند که :موجب قدوم چه بوده است و منشاء و مولد کدام شهر است ؟ جواب نيکو و بوجه گفت و از نسب خويش ايشان را اعلام داد و مقرر گردانيد که :چون پدر از ملک دنيا بنعيم آخرت انتقال کرد و برادر بر ملک مستولی شد من برای صيانت ذات بترک شهر و وطن بگفتم و از نزاع بی فايده احتراز لازم شمردم ، و با خود گفتم :اذا نزل بک الشر فاقعد.
ظايفه ای از بازرگانان او را بشناختند . حال بزرگی خاندان و بسطت ملک اسلاف او باز گفتند .اعيان شهر را حضور او موافق نمود و گفتند :شايسته امارت اين خطه اوست ، چه ذات شريف و عرق کريم دارد ، و بی شک در ابواب عدل و عاطفت اقتدا و تقيل بسلف خويش فرمايد ، و رسوم ستوده و آثار پسنديده ايشان تازه و زنده گرداند . در حال بيعت کردند و ملکی بدين سان آسان بدست او افتاد ، و توکل وی ثمرتی بدين بزرگی حاصل آورد .
و هرکه در مقام توکل ثبات قدم ورزد و آن را بصدق نيت قرين گرداند ثمرات آن در دين و دنيا هرچه مهناتر بيابد .
و در آن شهر سنتی بود که ملوک روز اول بر پيل سپيد گرد شهر برآمدندی .او همان سنت نگاه داشت ؛ چون بدروازه رسيد و خطوط ياران بديد بفرمود تا پيوسته آن بنبشتند که «اجتهاد و جمال و عقل آنگاه بثمرت دهد که قضای آسمانی آن را موافقت نمايد ، و عبرت همه جهان يک روزه جال من تمامست .»
پس بسرای ملک باز آمد و بر تخت ملک بنشست و ملک بر وی قرار گرفت . و ياران را بخواند ، و صاحب عقل را با وزرا شريک گردانيد ؛ و صاحب جمال را صلتی گران فرمود و مثال داد که :از اين ديار ببايد رفت تا زنان بتو مفتون نگردند و ازان فسادی نزايد . وانگاه علما و بزرگان حضرت را حاضر خواست و گفت :در ميان شما بسيار کس بعقل و شجاعت و هنر و کفايت بر من راجح است اما ملک بعنايت ازلی و مساعدت روزگار توان يافت ؛ و هم راهان من در کسب می کوشيدند و هرکس را دست آويزی حاصل بود ، من نه بر کسب و دانش خويش اعتماد می داشتم و نه بمعونت و مظاهرت کسی استظهاری فرامی نمودم . و از آن تاريخ که برادرم از مملکت موروث براند هرگز اين درجت چشم نداشتم . و نيکو گفته اند که :
برعکس شود هرچه بغايت برسيد
شادی کن چون غم بنهايت برسيد
از ميان حاضران مردی سياح برخاست و گفت :آنچه برلفظ ملک می رود سخنی سخته است بشاهين خرد و تجربت وذکا و فطنت ، و هيچ اهليت جهان داری را چون علم و حکمت نيست ؛ و استحقاق پادشاه بدين اشارت چون افتاب ، جهان داری را چون علم و حکمت نيست ؛ و استحقاق پادشاه بدين اشارت چون آفتاب تابان گشت ، و بر جهان آفرين خود موضع ترشيح و استقلال پوشيده نماند . الله اعلم حيث يجعل رسالته . و سعادت اهل اين ناحيت ترا بدين منزلت رسانيد ونور عدل و ظل رافت تو بريشان گسترد .چون او فارغ شد ديگری برخاست و گتف :فصل در توقف خواهم داشت و بر اين بيت اقتصار نمود :
يگانه عالمی شاها ، چه گويم بيش ازين ؟ زيرا
همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون
اگر فرمان باشد سرگذشتی بازگويم که بشگفتی پيوندد. مثال داد :بيار تا چه داری.
گفت :
من در خدمت يکی از بزرگان بودم . چون بی وفايی دنيا بشناختم و بدانستم که اين عروس زال بسيار شاهان جوان را خورد و بسی عاشقان سرانداز از پای درآورد با خود گفتم :ای ابله ، تو دل در کسی می بندی که دست رد بر سينه هزار پادشاه کامگار و شهريار جبار نهاده ست ، خويشتن را درياب ، که وقت تنگ است و عمر کوتاه و راه دراز در پيش .نفس من بدين موعظت انتباهی يافت و بنشاط و رغبت روی بکار آخرت آورد .
روزی در بازاری می گذشتم صيادی جفتی طوطی می گردانيد ؛ خواستم که از برای نجات آخرت ايشان را از بند برهانم . صياد بدو درم بها کرد و من در ملک همان داشتم .متردد بماندم ، چه از دل مخرج دوگانه رخصت نمی يافتم و خاطر بدان مرغان نگران بود ؛ آخر توکل کردم و بخريدم وايشان را از شهر بيرون آوردم و در بيشه بگذاشتم.چندانکه بر بالای درختی بنشستند مرا آواز دادند و عذرها خواستند و گفتند :حالی دست ما بمجازاتی نیم رسد ، اما در زبر اين درخت گنجی است ، زمين بشکاف و بردار . گفتم :ای عجب ، گنج در زير زمين می بتوانيد ديد ، واز مکر صياد غافل بوديد ! جواب دادند که :چون قضا نازل گشت بحيلت آن را دفع نتوان کرد ؛ که از عاقل بصيرت بربايد و از غافل بصر بستاند ، تا نفاذ حکم در ضمن آن حاصل آيد . من زمين بشکافتم و گنج د ضبط آورد . و باز می نمايم تا مثال دهد که بخزانه آرند ، و اگر رای اقتضا کند مرا ازان نصيبی کند . ملک گفت:تخم نيکی تو پراگنده ای ريع آن ترا باشد ، مزاحمت شرط نيست .
چون برهمن بدينجا رسيد واين فصول بپرداخت رای خاموش ايستاد و بيش سوال نکرد . برهمن گفت :آنچه در وسع و امکان بود در جواب و سوال با ملک تقديم نمودم و شرط خدمت اندران بجای آوردم .اميدوار يک کرامت باشم ، که ملک خاطر را در اين ابواب کار فرمايد که محاسن فکرت و حکمت جمال دهد ؛ و فايده تجارب تنبيه است . و بدين کتاب فضيلت رای و رويت ملکانه بر پادشاهان گذشته ظاهر گشت ، و در عمر ملک هزار سال بيفزود ، و فرط خرد و کمال دانش او جهانيان را معلوم شد ، و ذکر ملک و دولت او بر روی روزگار باقی ماند و بهمه اقاليم عالم و آفاق گيتی برسيد . وگفت :
تا کمر صحبت ميان طلبد
کمر ملک بر ميان تو باد


خاتمه مترجم
اگر بدين کتاب دابشليم را ، که عرصه ملک او حصنی دو سه ويران و جنگلی پنج شش پرخار بوده ست - بندگان اين دولت را که پاينده باد اضعاف آن ملک هست - ذکری باقی توانست شد که بر امتداد روزگار مدروس نمی گردد ، و در امتها و ملتها تازه و زنده می ماند ، چون ديباجه آن بفر و جمال القاب ميمون و زيب و بهای نام مبارک خداوند ،
فخر الملوک وارث سلطان نامدار
بهرامشاه قبله شاهان نامور
شاهی کزوست دوده محمود را شرف
شاهی کزوست گوهر مسعود را خطر
مزين گشت و شمتی از مناقب ذات بی همال - که غرت محاسن ايام است و واسطه قلاده روزگار- در تشبيب آن تقرير افتاد ؛ و نبذی از آثار رای و شمشير پادشاهانه ، که مفاخر دين و دولت بدان آراسته گشته است و فضايل ملک و ملت بجمال آن کمال پذيرفته ، در ضمن آن ايراد کرده آمد ، و رمزی از مآثر خاندان بزرگ شاهنشاهی و مساعی حميده خداوندان ، ملوک اسلاف انارالله براهينهم که گردن و گوش فلک سبک سير بطوق منت و خدمت عبوديت ايشان گران بار است ، و صدر و منکب زمانه بردای احسان و وشاح انعام ايشان متحلی -بدان مقرون گردانيده شد ؛ توان دانست که رغبت مردمان در مطالعت اين کتاب چگونه صادق گردد ، و بسبب قبولی که از مجلس عالی ، ضاعف الله اشراقه ، آن را ارزانی داشته است جهانيان را از چه نوع اقبالها باشد و ذکر آن بتبع اسم و دولت قاهره ، لاقالت ثابتة الارکان ، سمت تخليد و تابيد يابد و تا آخر عمر (عالم )هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد ، و البته دور چرخ و قصد دهر تيرگی را بصفوت آن راه ندهد .
واگر بيدپای برهمن بدانستی که تصنيف او اين شرف خواهد يافت بدان بسی تعزز و مباهات نمودی ، و در تمنی آن روزگار گذاشتی که اين سعادت را دريابد و اين تشرف و تفاخر خود را حاصل آرد ، و چون ادراک اين مراد دست ندادی معذرت در اين عبارت کردی که بونواس کرده است :
اگر بنام کسی گفت بايدم شعری
بپيش طبع تو باشی همه بهانه من
و بحمدالله و منه ذکر معالی اين دولت ، ثبتهاالله ، شايع است و مستفيض ، و اسم آن ساير و منتشر، و ديوانهای مداحان بدان ناطق ، و تواريخ بندگان متقدم بر تفصيل آن مشتمل ، و بر خصوص خواجه بوالفضل بيهقی ، رحمة الله ، در آن باب خدمتی پسنديده کرده ست و يادگاری نفيس گذاشته ؛ و فقيه بوالقاسم نيسابوری ، رحمه الله ، تاريخ نوبت همايون شاهنشاهی ، مدها الله ، پرداخته است و دران براندازه وقوف خويش ، نه فراخور مآثر پادشاهانه ، قدمی گزارده ، و ديگر بندگان بنظم و نثر آنچه ممکن شده است بجای آورده اند و دران برقضيت اخلاص خود مبالغتها نموده ؛ اما آن کتب هواخواهان مخلص و بندگان يک دل خوانند ، و اين مجموع بنزديک دوست ودشمن و مسلمان و مشرک و معاهد و ذمی مقبول باشد ؛ و تا زبان پارسی ميان مردمان متداول است بهيچ تاويل مهجور نگردد ، و بتقلب احوال و تجدد حوادث دران نقصانی و تفاوتی صورت نبندد ، چه در اصل وضع کان حکمت و گنج حصافت است ، و بدين لباس زيبا که بنده دران پوشانيد جمالی گرفت که عالميان را بخود مفتون گرداند و در مدتی اندک اقاليم روی زمين بگيرد .
و اين اشارت صبغت تصلف دارد ، لکن چون تاملی رود و برديگر کتب فارسی که اعيان و اکابر اين حضرت عاليه ، مد الله ظلالها و بسط جلالها ، کرده اند مقابله فرموده آيد شناخته گردد که اين ترجمه چگونه پرداخته آمده است و در انواع سخن قدرت تا چه حد بوده است .
و اگر اين بنده يک کتاب ، از تازی بپارسی برد بدان تسوفی نمی جويد ، چه ذکر براعت او ازان سايرتر است که بدين معانی حاجت افتد ، و خاص و عام را مواظبت او بر استفادت و تعلم مقرر گشته است ، و کمال همت او در فراهم آوردن اسباب سعادت و اکتساب انواع هنر معلوم شده .
زمانه ندارد زمن به پسر
نهانم چه دارد چو بد دختری ؟
در جمله اين بنده و بنده زاده را شرفی بزرگ حاصل آمد و ذکر آن بر روی روزگار مخلد گشت ، و فرط اخلاص در نيک بندگی او جهانيان را روشن شد . ايزد تعالی خداوند عالم را در دين و دنيا بنهايت همت برساناد ، و تمامی بلاد شرق و غرب را بسايه رايت منصور و ظل چتر ميمون شاهنشاهی منور گرداناد ، و تشنگان اميد را در آفاق جهان که منتظر احسان و عاطفت ملکانه بمانده اند از جام عدل و رافت سيراب کناد ،
انه القادر عليه و المتطول به .والحمدلله رب العالمين والصلوة علی رسوله محمد و آله اجمعين و فرغ من انتساخه محمود بن عثمان بن ابی نصر الطبری غفر الله له و لوالديه ولجميع المومنين و لمن قال آمين ضحوة يوم الخميس لثلاث ليال بقين من المحرم سنة احدی و خمسين و خمس مائة.


پايان.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها