0

کليله و دمنه

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:کليله و دمنه
سه شنبه 21 دی 1389  2:42 PM

قسمت بیست ودوم

باب الملک و البراهمة
رای گفت :شنودم داستان آنکه از پيشه آباء و اجداد خويش اعراض نمايد و نخوتی در دماغ کند که اسباب آن مهيا نباشد تا از ادراک مطلوب محجوب گردد و رجوع بسمت اصل بيش ممکن نگردد . اکنون بازگويد که از خصلتهای پادشاهان کدام ستوده تر است و بمصلحت ملک و ثبات دولت و تالف اهوا و استمالت دلها نزديک تر . حلم يا سخاوت يا شجاعت ؟ برهمن جواب داد که : نيکوتر سيرتی و پسنديده تر طريقتی ملوک را ، که هم نفس ايشان مهيب و مکرم گردد ، و هم لشگر و رعيت خشنود و شاکر باشند و ، هم ملک و دولت ثابت و پای دار ، حلم است :قال الله تعالی :لوکنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولک ؛ و قال النبی عليه السلام : من سعادة المرء حسن الخلق . زيرا که بفوايد سخاوت يک طايفه مخصوص توانند بود و بشجاعت در عمرها وقتی کار افتد ، اما بحلم خرد و بزرگ را حاجت است و منافع آن خاص و عام و لشکر و رعيت را شامل ؛ و در سخنان معاويه آورده اند که :لو کان بينی و بين الناس شعرة ماقطعوها لانهم اذا ارسلوها جذبتها و ان جاذبوها ارسلتها؛ معنی چنين باشد که :اگر ميان من و مردمان يک مويستی در مجاذبت هرگز نتوانندی گسست ، که اگر ايشان بگذراند بکشم و اگر نيک بکشند بگذاردم ، يعنی بسطت دل و کمال حلم من تااين حد است که با همه اهل عالم بدانم زيست و بتوانم ساخت ، و هيچ کس رشته من در نتواند يافت.لاجرم درچنان روزگاری که جماعتی انبوه از کبار رضی الله عنهم در حيات بودند امارت امت در ضبط آورد و ملک روی زمين او را مسلم گشت .
و هرکرا اين همت باشد بايد که اين ابواب را قبله دل و کعبه جان سازد ، که ثبات و وقار پادشاهان را زيباتر حليتی و تابان تر زينتی است ، چه فرمانهای ملوک در دما و فروج و املاک و اموال جهانيان روا باشد ، و جواز احکام و نفاذ مثالهای ايشان براطلاق بی حجاب ، اگر اخلاق خود را بحلم و ديانت آراسته نگردانند بيک درشت خويی جهانی خراب شود و خلقی آزرده و نفور گردند ، و بسی جانها و مالها در معرض هلاک و تفرقه افتد .
و اصل حلم مشاورت است با اهل خرد و حصافت و تجربت و ممارست ، و محالست حکيمی مخلص و عاقلی مشفق ، وتجنب از خائن غافل و جاهل موذی ، که هيچيز را آن اثر نيست در مردم که هم نشين را . قال عليه السلام :مثل الجليس الصالح مثل الداری ان لم يجدک من عطره علقک من ريحه ، و مثل الجليس السوء مثل الکيران ان لم يحرفک بناره علقک من نتنه .
تا نباشی حريف بی خردان
که نکو کار بد شود زبدان
باد کز لطف اوست جان برکار
زهر گردد همی زصحبت مار
واگر پادشاهی بسخاوت جهان زرين کند ، يا بشجاعت ده مصاف بشکند ، چون از حلم بی بهره بود بيک عربده همه را باطل گرداند و تمامی لشکر و رعيت را نفرت دهد ؛ و اگر در آن هر دو قصوری باشد برفق همه جهان را شاکر تواند داشت و به رای و قعبره دشمنان را بماليد . و باز حلم بی ثبات هم از عيبی خالی نماند ، که اگر بسيار موونتها تحمل کرده شود و براظهار آهستگی مبالغت نمايد چون عاقبت آن بتهتک کشد ضايع و بی ثمرت ماند.قال النبی عليه السلام :لايکون الحليم لعانا.
و هر پادشاه را که همه ادوات ملک مجتمع باشد ، چنانکه نه در هنگام عفو و حلم متابعت هوا جايز شمرد و نه در عقوبت و خشم مطاوعت شيطان روا بيند ، و بنای اوامر و نواهی او بر بنلاد تامل و مشاورت آراميده باشد ملک او از استيلای دشمنان مصون ماند و از تسلط خصم مسلم.
کوه گفت :از شرم حلمش عاشقم بر ماه دی
زانکه باد ماه دی در سر کشد چادر مرا
چه اگر در ملازمت اين سيرت غفلتی رود حظی که از مساعدت روزگار يافته باشد و بدان بر ضبط کار و نظام ملک استعانتی کرده ، باندک فحشی و خشمی مفرق شود و عواقب آن از هلاک و ندامت خالی نماند .
و مقرر است که سرمايه همه سعادتها تقدير آن سری است اما بقا و نمای آن بخرد و حصافت پادشاه و باخلاص و مناصحت وزير متعلق باشد ، که چون پادشاه حليم و عالم باشد . و رای زن حکيم و خردمند داشت که بسداد و غنا و نفاذ و مضا مذکور باشد و بتجربت و ممارست و نيک بندگی و شفقت مشهور ، در همه کارها مظفر و منصور شود . و بهرجانب که روی نهد فتح و نصرت و اقبال و دولت در قفای او می رود ، و هميشه گوش بآواز موکب او می دارند و دشمنان را مقهور و منهزم بدو می سپارند ، و اگر برحسب هوا درکاری مثال دهد و جانب مصلحتی را بی رعايت گذارد به رای وزرا و معينان ، و لطف و رفق ايشان ، آن مهم نيز مکفی گردد و تدارک آن در حيز تعذر نماند ، چنانکه در خصومت شاه هند و قوم او . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در بلاد هند هبلار نام ملکی بود . شبی بهفت کرت هفت خواب هايل ديد که بهريک از خواب درآمد . چون از خواب باز پسين درآمد از آن خوابها بهراسيد و همه شب در غم آن می ناليد و چون مار دم بريده ومردم کژدم گزيده می طپيد . چندانکه نقاب ظلمت از جمال صبح جهان آرای بگشاد ، و شاه سيارگان عروس وار در جلوه گاه مشرق پيدا آمد ، برخاست و براهمه را بخواند و تمامی آنچه ديده بود با ايشان بگفت . چون نيکو بشنودند و اثر خوف و هراس در ناصيه او مشاهده کردند گفتند :سهمناک خوابی است ؛ ازين هايل تر خوابی نشان نداده اند ؛ اگر اجازت فرمايد ساعتی خالی بنشينيم و بکتب رجوع کنيم و باستقصای هرچه تمامتر دران تاملی کنيم ، آنگه تعبير آن باتقان و بصيرت بگوييم و دفع آن را وجهی انديشيم .ملک گفت :روا باشد .
از پيش او برفتند و بطرفی خالی بنشستند و با يک ديگر گفتند :در اين عهد نزديک دوازده هزار کس از ما بکشته است و امروز بر سر او وقوف يافتيم و سر رشته ای بدست ما آمد که بدان کينه خود بتوانيم خواست . و بدانيد که او بضرورت ما را درين محرم داشت ، و اگر در همه ممالک معبری يافتی هرگز اين اعتماد نفرمودی و با اين اضطرار اثر عداوت و دشمنايگی بی شبهت در ناصيه او ديده می آرايد .
در اين کار تعجيل بايد کرد تا فرصت فوت نشود ، فان الفرص تمر مرالسحاب .طريق آنست که در اين باب سخن هرچه درشت تر و بی محاباتر رانيم واو را چنان بترسانيم که هر اشارت که کنيم ازان نتواند گذشت ، پس گوييم که آن خون که شخص تو رنگين کرد شر آن بدان دفع شود که طايفه ای را از نزديکان خويش بفرمايی تا بحضور ما بدان شمشير خاصه بکشتند ، و اگر تفصيل اسامی ايشان پرسد گوييم جوبر پسر . و ايران دخت مادر پسر ، و بلار وزير ، و کاک دبير ، و آن پيل سپيد که مرکب خاصه است ، و آن دو پيل ديگر که خاطر او بديشان نگرانست ، و آن اشتر بختی که در شبی اقليمی ببرد ، جمله را بشمشير بگذارند و شمشير را نيز بشکنند و با ايشان در زير خاک کنند ، و خونهای ايشان در آب زنی ريزند و ملک را ساعتی دران بنشانيم ، و چون بيرون آيد چهار کس از ما از چهار جانب او درآييم و افسونی بخوانيم و بر وی دميم و از آن خون بر کتف چپ او بماليم ، پس اندام او را پاک کنيم و بشوييم و چرب کنيم و ايمن و فارغ بمجلس ملک بريم . اگر برين صبر کرده آيد ودل از اين جماعت برداشته شود شر اين خواب مدفوع گردد ، و اگر اطن باب ميسر نيست بلای عظيم را انتظار بايد کرد ، با زوال پادشاهی وسپری شدن زندگانی.
اگر اشارت ما را پاس دارد بدين جماعت از وی انتقامی سره بکشيم ، و چون تنها ماند و ضعيف و بی آلت شد چنانکه ما را بايد کار او را نيز بپردازيم .
بر اين غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پيش شاه رفتند . خالی فرمود و سخن ايشان بشنود . از جای بشد و گفت :مرگ از اين تدبير بهر که شما می گوييد ، و چون اين طايفه را که عديل نفس منند بکشم مرا از حيات چه راحت و از زندگانی چه فايده ؟ و بهيچ حال در دنيا جاويد نخواهم گشت ، و هرآينه کار آدمی بزرگ است و ملک بی زوال و انتقال صورت نبندد ، حيلتی بايستی به ازين ، که ميان مرگ من و مرگ عزيزان فرقی نيست ،خاصه طايفه ای که فوايد عمر و منافع بقای ايشان عام و شايع است .
براهمه گفتند :بقا باد ملک را ، اخوک من صدقک ؛ سخن حق تلخ باشد و نصيحت بی ريا و خيانت درشت ، چگونه کسی ديگران را بر نفس و ذات خود برابر دارد و جان و ملک فدای ايشان گرداند ؟ نصيحت مشفقان را ببايد شنود و آن را معتبر شناخت ؛ و مثلی مشهور است که :امر مبکياتک لاامر مضحکاتک.شاه بايد که نفس و ملک را از همه فوايت عوض شمرد و در اين کار که دران اميدی بزرگ و فرجی تمام است بی تردد و تحير شرع فرمايد . و بداند که آدمی همگنان را برای خويش خواهد ، و مردم پس رنج بسيار بدرجه استقلال رسد ، و ملک بکوشش بی نهايت بدست آيد ، و بترک اين هردو بگفتن از وفور حصافت و علو همت دور افتد ، و بوقتی پشيمانی آرد که تلهف و تاسف دست گير نباشد . و تا ذات ملک باقی است زن و فرزند کم نيايد ، و تا ملک برقرار است خدمتگار و تجمل متعذر ننمايد .
چون ملک اين فصل بشنود و جرات و گستاخی ايشان درگزارد سخن بديد عظيم رنجور گشت ، و از ميان ايشان برخاست و به بيت الحزان رفت و روی بر خاک نهاد ، و جيحون از فواره ديده می راند و چون ماهی بر خشکی می طپيد ، و با خود می گفت :اگر آسان عزيزان گيرم از فايده ملک و راحت عمر بی نصيب مانم ؛ و پيداست که خود چند خواهم زيست ؛ و فرجام کار آدمی فناست و ملک پای دار نخواهد بود . و مرا بی پسر که روشنايی چشم و ميوه دل من است و در حال حيات و از پس وفات بدو مستظهر باشم پادشاهی چکار آيد ؟ و چون بدست خصمان خواهد افتاد در تقديم و تاخير آن چه تفاوت باشد ؟ خاصه فرزندی که دلايل رشد و نجابت وی لايح است و مخايل اقبال و سعادت وی واضح ، و اقتدای او در کسب شرف و تمهيد جهان داری بسلف کريم که ملوک دنيا و اعلام و اعيان عالم بوده اند ظاهر
و بی ايران دخت که زهاب چشمه خرشيد تابان از چاه زنخدان اوست و منبع نور ماه دوهفته از عکس بناگوش او ، رخساری چون ايام دولت و دل خواه و زلفی چون شبهای نکبت درهم و دور پايان ، در ملاطفت بی تعذر و در معاشرت بی تحرز ، اذا خلعت ردءها خلعت حياءها ، صلاحی شامل و عفافی کامل.
مجالستی دل ربای ، محاورتی مهرافزای ، حرکاتی متناسب ، اخلاقی مهذب ، اطرافی پاکيزه ، اندامی نعيم .
بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خيزد
نگاری کز دو ياقوتش همه شهد و شکر ريزد
از زندگانی چه برخورداری يابم ؟
و بی بلار وزير که بقيت کفات عالم و دهات بنی آدم است ، وهم او از راز زمانه غدار بياگاهاند و فراست او بر اسرار سپهر دوار اطلاع دهد ، نظام ممالک و رونق اعمال و حصول اموال و اقامت اخراجات و آبادانی خزاين چگونه دست دهد ؟
در ملک برو هيچ کس نيست برابر
سودا چه پزی بيهده ؟ طوبی و سپيدار!
و بی کمال دبير که نقش بند فلک شاگرد بنان اوست و دبير آسمان چاکر بيان او ، و هر کلمه ای ازان او دری هرچه ثمين تر و سحری هرچه مبين تر ، صدهزار سوار وا زو نامه ای ، و صدهزار نيزه و ازو خامه ای ،
هر خط که او نويسد شيرين ازان بود
کان هست صورت سخونان چو شکرش
مصالح اطراف و حوادث نواحی چگونه معلوم شود ، و بر احوال اعدا و عوازم خصمان بچه تاويل وقوف افتد ؟ و هرگاه که اين دو بنده کافی و اين دو ناصح واقف که هر يک بمحل دست گيرا و چشم بينا اند .
باطل گرداند و فوايد مناصحت و آثار کفايت ايشان از ملک من منقطع شود رونق کارها و نظام مهمات چگونه صورت بندد ؟ و بی پيل سپيد که شخص او چو خرمن ماه ، خرم و تابان و چون هيکل چرخ آراسته و گردان است ، مهد او هم کاخی دل گشای ، و منظری نزه است ، و هم قلعتی حصين و پناهی منيع .
پيش دشمن چگونه روم ؟ و آن دو پيل ديگر که صاعقه صنعت ابر صورت باد حرکتند ، دو خرطوم ايشان چون اژدها که از بالای کوه معلق باشد ، و مانند نهنگ که از ميان دريا خويشتن درآويزد ، در حمله چون گردباد مردم ربايند ، و در جنگ بسان سيل دمان خصم را فروگيرند ، و در روز نورد بينی .
دندان يکی سخت شده در دل مرطخ
خرطوم يکی حلقه شده گرد ثريا
مصاف خصمان چگونه شکنم ؟ و بی جمازه بختی که در تگ دست صبا خلخالش نپسايد و جرم شمال گرد پايش نشکافد .
هايل هيونی تيزرو
اندک خور بسيار دو
ا زآهوان برده گرو
درپويه و در تاختن
هامون گذار کوه وش
دل برتحمل کرده خوش
تا روز هر شب بارکش
هر روز تا شب خارکن
سياره در آهنگ او
خيره زبس نيرنگ او
در تاختن فرسنگ او
از حد طايفت تاختن
گردون پلاسش بافته
اختر مهارش تافته
وزدست و پايش يافته
روی زمين شکل مجن
چگونه بر اخبار وقوف يابم و نامهای بشارت وديگر مهمات باطراف رسانم ؟ و بی شمشير بران که گوهر در صفحه آن چون ستاره است در گذر کاه کشان و ماننده مورچه ای بر روی جوی آب در سبزه روان ، آب شکلی که آتش فتنه از هيبت آن مرده است ، آتش زخمی که آب روی ملک از وی بجای مانده
نعوذ بالله از آن آب رنگ آتش فعل
در جنگها چگونه اثری نمايم ؟ و هرگاه که از اين اسباب بی بهره شدم و عزيزان و معينان را باطل کردم از ملک و زندگانی چه لذت يابم ؟ که فراق عزيزان کاری دشوار و شربتی بدگوار است ، و کفايت مهمات و تمشيت اشغال بی يار و خدمتگار سعيی باطل و نهمتی متعذر است .
در جمله ، ذکر فکرت ملک شايع شد . بلار وزير اندشيد که اگر در استکشاف آن ابتدا کنم از رسم بندگی دور افتد ، و اگر اهمالی ورزم ملايم اخلاص نباشد . پس بنزديک ايران دخت رفت و گفت :چنين حالی افتاده است و از آن روز که من در خدمت ملک آمده ام تا اين غايت هيچيز از من مطوی نداشته است ، و در خرد و بزرگ اعمال بی مشاورت من خوض کردن جايز نشمرده ست ، و يک دو کرت براهمه را طلبيده ست و مفاوضتی پيوسته و اکنون خلوتی کرده ست و متفکر و رنجور نشسته ، و تو امروز ملکه روزگاری و پناه لشکر و رعيت ، و پس از رحمت و عاطفت ملک عنايت و شفقت تو باشد ؛ می ترسم از آنچه آن طراران او را بر کاری تحريض کنند که اواخر آن بحسرت و ندامت کشد . ترا پيش بايد رفت و واقعه معلوم گردانيد و مرا اعلام داد تا تدبيری کنم .
ايران دخت گفت: ميان من و ملک عتابی رفته است . بلار گفت :پوشيده نماندکه چون ملک متفکر باشد خدمتگاران بستاخی نيارند کرد ؛ جز کار تو نيست ، و من بار ها از ملک شنوده ام که هرگاه ايران دخت پيش من آيد اگرچه در اندوهی باشم شاد گردم . برو اين کار بکن و منت بزرگ برکافه خدم و حشم متوجه گردان و نعمتی عظيم خلق را ارزانی دار .
ايران دخت پيش ملک رفت و شرط خدمت بجای آورد و گفت :موجب فکرت چيست؟ و آنچه ازيرا همه ملعون شنوده ای بندگان را اعلام فرمای تا موافقت نمايند ، که يکی از شرايط بندگی آنست که در همه معانی مشارکت طلبيده شود ، و ميان غم و شادی و محبوب و مکروه فرق کرده نيايد . ملک فرمود که : نشايد پرسيد از چيزی که اگر بيان کنند رنجور گرد ی. لاتسالوا عن اشياء ان تبد لکم تسوکم .
ايران دخت گفت :مباد که شاه باضطرار بايد بود ، و اگر ، والعياذ بالله ، غمی حادث گردد عزيمت مردان در ملازمت سيرت ثبات و محافظت سنت صبر تقديم فرمايد ، چه رای روشن او را مقرر است که جزع رنج را زيادت کند ، که المصيبة للصابر واحدة و للجازع اثنان . و نيز از اسباب امکان و مقدرت چيزی قاصر نيست که بدان تاويل غمگين شايد بود :هر آفت و هر مشغولی که تازه شود دفع آن ساخته است و مهيا.
هم گنج داری هم خدم بيرون از جه از کتم عدم .
برفرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم
انجم فرو روب از فلک عصمت فروشوی از ملک
بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم
و پادشاه موفق آنست که چون مهمی حادث گردد و جه تدارک آن بر کمال خرد و حصافت او پوشيده نگردد و طريق تلافی آن پيش رائد فکرت او مشتبه نماند ، و المرء يعجز لا المحالة . و تفصی از چنين حوادث و دفع آن جز بعقل و ثبات و خرد و وقار ممکن نشود .
ملک گفت :اگر آنچه براهمه می گويند برکوه گويند و آن بشارت بگوش روزگار رسانند اطراف کوه از هم جدا گردد و روی روز روشن سياه شود .
و تو نيز در تفحص الحاح منمای که رنجور گردی اگر بشنوی . آن ملاعين صواب است ديده اند که ترا و پسر را و تمامی بندگان مخلص را و پيل سپيد و ديگر پيلان را و جمازه بختی را جمله :ببايد کشت تا شر خوابی که ديده ام دفع شود .
ايران دخت از آنجا که زيرکی او بود ، چون اين فصل بشنود خود را از جای نبرد و گفت :هون عليک و لا تشفق. تاذات بزرگوار بر جای است زن و فرزند کم نيايد و تا ملک مستقيم باشد بخدمتگار و تجمل فروماندگی نباشد .
اما چون شر اين خواب مدفوع گردد و خاطر پادشاه از اين فکرت فارغ آيد بيش بر آن جماعت اعتماد نبايد کرد ، خاصه در آنچه جانوری باطل خواهد شد ، چه خون ريختن کاری صعب است و بی تامل در آن شرع پيوستن عاقبتی وخيم دارد ، و پشيمانی و حسرت دران مفيد نباشد ، چه گذشته را بازنتوان آورد و کشته را زنده نتوان کرد .
و ملک را اين ياد می بايد داشت که همه براهمه او را دوست ندارند ، و اگر چه درعلم خوضی پيوسته اند بدان دالت هرگز سزاوار امانت نگردند و شايان تدبير و مشورت نشوند ، که بدگوهر لئيم بهيچ پيرايه جمال نگيرد و علم و مال او را بزينت وفا و کرم آراسته نگرداند .اگر در ترشيح او سعی رود همچنان باشد که سگ را طوق مرصع فرمايند و خسته خرما را در زر گيرند . قال النبی صلی الله عليه و سلم : واضع العلم فی غير اهله کمعلق الجوهر واللوءلو علی الخنازير .

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها