0

آشنایی با شهیدان کربلا

 
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

قاسم بن حبيب ازدى

قاسم بن حبيب ازدى

 

السَّلَامُ عَلَى أَسْلَمَ بْنِ كَثِيرٍ الْأَزْدِيِّ
اسلَم بن كثير أَزدىّ أَعْرَج؛ در زيارت ناحيه مقدسه، از او به عنوان يكى از شهيدان كربلا ياد گرديده، و اين گونه بر وى درود فرستاده شده است
السَّلَامُ عَلَى قَاسِمِ بْنِ حَبِيبٍ الْأَزْدِيِّ
قاسم بن حبيب بن ابى‏بشر ازدى يا قاسم بن بشر از شيعيان نام‏آور كوفه و از ياران امام حسين عليه السلام بود. وى دليرمردى بود كه از كوفه همراه لشكر عمرسعد رهسپار كربلا گرديد و پيش از آغاز جنگ به امام حسين عليه السلام پيوست؛او در روز عاشورا، در حمله نخست، برابر ديدگان آن حضرت پس از نبردى سخت با دشمن پیش از ظهر روز عاشورا به مقام شهادت نائل آمده است.
او سوارکاری شجاع و دلیر و از شیعیان کوفه بود.
خداوند متعال حجت هایی در عالم قرارداده ، مانند برخی افراد کـه با اینکه شرایط شقاوت و بدبختی بر ایشان رو آورده به امری الهی متنبه شده و با عزمی جزم رو بـه سعادت و نور می آورند. قاسم بن حبیب نیز همراه لشگر ابن سعد از کوفه بـه کربلا حرکت کرد هنگامـی که ظلم امویان و مظلومیت ابی عبدالله علیه السلام را مشاهده کرد به امام و یاران آن حضرت پیوست .

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام

حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام

 
السَّلَامُ عَلَى الْقَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْمَضْرُوبِ هَامَتُهُ الْمَسْلُوبِ لَأْمَتُهُ‏ حِينَ نَادَى الْحُسَيْنَ عَمَّهُ فَجَلَّى عَلَيْهِ عَمُّهُ كَالصَّقْرِ وَ هُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلِهِ التُّرَابَ وَ الْحُسَيْنُ يَقُولُ بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ وَ مَنْ خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ جَدُّكَ وَ أَبُوكَ ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ اللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبَكَ أَوْ يُجِيبَكَ وَ أَنْتَ قَتِيلٌ جَدِيلٌ فَلَا يَنْفَعَكَ هَذَا وَ اللَّهِ يَوْمٌ كَثُرَ وَاتِرُهُ وَ قَلَّ نَاصِرُهُ .
جَعَلَنِيَ اللَّهُ مَعَكُمَا يَوْمَ جَمَعَكُمَا وَ بَوَّأَنِي مُبَوَّأَكُمَا وَ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَكَ عَمْرَو بْنَ سَعْدِ بْنِ نُفَيْلٍ الْأَزْدِيَّ وَ أَصْلَاهُ جَحِيماً وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً أَلِيماً
درود بر قاسم بن الحسن عليه السلام كه شمشير بر فرقش وارد شد و زره‏اش را به غارت بردند. هنگامى كه عمويش حسين علیه السلام را صدا زد، حسين مانند باز شكارى خود را به قاسم رسانيد، مشاهده كرد قاسم در حال جان دادن پاها را بر زمين مى‏سايد. فرمود: از رحمت خدا دور باد آن مردمى كه تو را كشتند و در قيامت جد و پدرت علیهم السلام دادخواه آنان باد! سپس فرمود: بر عمويت دشوار است كه او را بخوانى و نتواند تو را پاسخ دهد و يا پاسخ دهد و تو در خون خود غلتان باشى و سودی نداشته باشد! به خدا قسم امروز روزى است كه دشمنان [ عمويت‏] بسيار و يارانش اندكند.
خدا ما را با شما محشور كند در روزى كه شما را با هم محشور مى‏گرداند و مرا در جايگاه شما قرار دهد. خدا عمربن‏سعد بن [ عروة بن‏] نفيل ازدى، قاتل‏ات، را لعنت كند و او را در آتش جهنم وارد نمايد، و عذابى دردناك برايش مهيا نمايد.
درود خدا بر قاسم پسر امام حسن مجتبی علیهماسلام؛ همان نوجوانی که شربت مرگ را از عسل گواراتر یافت و به لقای خداوند شتافت. درود بر آن نوجوانی که استخوانهای خود را به سم اسبان نرم کرد و سنگ ملامت کوفیان را بر جان خرید. درود بر زادهی سخا و کرامت. درود بر احلی من العسل. درود بر امتحانشونده به بلایی عظیم. درود بر نوجوان هاشمی از دودمان شرف. درود بر قاسم بن الحسن المجتبی صلوات الله علیهما.
قاسم فرزند امام حسن عليه السلام به سال 47 ه. ق در مدينه منوره ديده به جهان گشود. مادرش ام‏ولدى به نام «نجمه» بود. در دوسالگى پدر بزرگوارش را از دست داد؛ و تا هنگام شهادت در دامان پرمهر و عطوفت عموى گرامى خود، امام حسين عليه السلام، پرورش يافت؛ و در واقعه كربلا به اتفاق مادر و ديگر برادران و خواهران خود حضور داشت.
در شب عاشورا، آنگاه كه امام حسين عليه السلام خطبه خواند و به ياران خود فرمود:
«فردا من و شما همه كشته خواهيم شد»، وى پنداشت اين افتخار از آنِ مردان و بزرگسالان است و شامل نوجوانان نمى‏شود. از اين رو پرسيد: «آيا من هم فردا كشته خواهم شد؟» امام عليه السلام با مهربانى پرسيد: «فرزندم، مرگ در نزد تو چگونه است؟» عرض كرد «ا حلى من العسل.» ( شيرين‏تر از عسل).
حضرت فرمود: آرى به خدا سوگند، عمو به فدايت، تو از آنان هستى كه پس از گرفتار شدن به بلايى سخت كشته خواهى شد.
هنگامه موعود فرا رسید،روز عاشورا نماز خوف را به امامت پدر عبودیت اقامه کرد، عموزاده اش به میدان رفته بود و اربا اربا برگشته بود و او نیز خودش به همراه بنی هاشم بدن قطعه قطعه اش را یه خیمه ابدان شهدا آورده بود ند، چندتن دیگر از بنی هاشم هم به خاک کربلا افتاده بودند طاقتش سر آمده بو د! از طرفی اصحاب و بنی هاشم را می دید که به خون غلطیده بودن و از طرفی غربت و تنهائی عمویش و از طرفی هم آغوش باز جدش و پدرش را مشتاق بود و عطش شهادت تشنگی اش را س یراب کرده بود ، براى كسب اجازه خدمت عمو آمد. حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و هر دو آن قدر گريستند تا بى‏حال شدند اما امام حسین علیه السلام اجازه رزم به یادگار برادر نداد . دست و پای امام را غرق بوسه کرد و بسیار اصرار کرد ولی فایده نداشت.
در فکر بود که چه کند ؟ گویا حسن بن علی علیهما السلام به کمکش آمد ناگهان از دست خط پدر یادش آمد ، عمو دیگر حرف برادر بزرگترش را رد نمی کند، مکتوبی را که در آن دستخط امام مجتبی علیه السلام بود و در آن توصیه به رزم قاسم علیه السلام داشتند، نشان عموی خویش داد عمو دست خط برادر را بوسید و بسیار گریه کرد شاید از آخرین لحظات عمر برادر یادش امد که فرموده بود لایوم کیومک یا اباعبدالله و با خودش گفت راست گفتی برادر نیستی ببینی که چه آ مده برسرم... سرانجام به برادرزاده اش اذن میدان داد.قاسم که سر از پا نمیشناخت به خیمه ها رفت، وداع کرد و عازم میدان شد.
از حميد بن مسلم چنين آورده‏اند:
نوجوانى به سوى ما آمد كه چهره‏اش همانند پاره ماه مى‏درخشيد، شمشيرى به دست و پيراهن و إِزارى [شلوار] بر تن و دو نعلين به پا داشت، كه بند يكى از نعلين‏هاى وى باز بود؛ خوب یادم هست که بند نعلین چپ او باز بود.
وى در حالى كه اشك‏هايش بر گونه سرازير بود و مادرش بر در خيمه ايستاده او را نظاره مى‏كرد، وارد ميدان كارزار شد و اين رجز را مى‏خواند:
انْ تَنْكُرونى‏ فَأَنَا فَرْعُ الْحَسَنْ سِبْطُ النَبىُّ المُصْطَفى المؤتَمَنْ‏
هذا حُسينٌ كَالاسيرِ الْمُرتَهَنْ بين أناسٍ لا سَقَوا صُوْبُ المَزَنْ‏
اگر مرا نمى‏شناسيد، من فرزند امام حسن، نوه پيامبر صلی الله علیه واله برگزيده و امينم‏
اين حسين علیه السلام همانند اسير و گروگان، گرفتار مردمى است كه باران رحمت بر آنها نبارد.
گرد وخاک رزم بلندشد و پسر شجاع حسن بن علی علیهم السلام سى و پنج تن را به هلاکت کشاند و در حالتی که یزیدیان دورش را گرفته بودند وبه او حمله می کردند ناگهان عمرو بن سعيد ازدى به حمیدبن مسلم گفت : به خدا به او حمله مى‏كنم! حمید به او گفت: پناه بر خدا! از اين كار چه سودی میبری! انبوه لشكرى كه دور او را گرفته‏ اند كارش را تمام خواهند كرد. عمرو پاسخ داد به خدا بر ا و حمله خواهم كرد؛ با شمشير بر سر قاسم زد. قاسم بر روى زمین افتاد و فرياد برآورد : «عموجان».
در این هنگام حسین علیه السلام حسين چون عقاب از جا جست و خودش را به رزمگاه قاسم رسانید، همانند شير خشمگين بر قاتل قاسم‏ حمله‏ور گرديد و ضربتى سخت بر وى فرود آورد. او دست خود را سپر كرد ولى آن ضربت دستش را از آرنج قطع كرد. قاتل بانگى برآورد وکمک خواست ، تنى چند از لشكريان عمرسعد حمله آوردند تا عمرو را از دست حسين عليه السلام نجات دهند؛ درحالی که اين تلاش آنها به جايى نرسيد اما قاسم در هنگام يورش سواران عمرسعد در زير سمّ اسبان جان سپرد.»
پس از چندى كه گرد و غبار ميدان نبرد فرونشست، امام حسين عليه السلام بر بالين عزیز برادر ایستاد و از شدت اندوه پاشنه‏هاى پاى خود را بر زمين مى‏سايد، وباحالی محزون فرمود: «قومى كه تو را كشتند از رحمت خدا به دورند و در روز رستاخيز جد تو از جمله دشمنان آنان خواهد بود.»
آن‏گاه با قلبی شکسته سیدالشهدا علیه السلام بدن کوبیده شده ی قاسم را برداشت،در حالی که پاهای قاسم به زمین کشیده میشدو سينه به سينه وى نهاده بود. اورا در خیمه ابدان شهداء، كنار پسرش على‏اكبر عليه السلام و ديگر شهيدان قرار داد.خدا قاتلانش را لعنت کند.

 

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

يزيد بن ثبيط قيسى عبدى

يزيد بن ثبيط قيسى عبدى

وَرَدَ مِن نَاحِیَةِ المُقَدَّسَة السَّلامُ عَلی یَزِیدِ بنِ ثُبَیطٍ[ثُبَيْتٍ‏]

وَالسَّلامُ عَلی عَبدِاللهِ و عُبَیدِاللهِ اِبنَي یَزِیدِ بنِ ثُبَیطٍ
وى از شيعيان و ياران ابا عبدللّه الحسين عليه السلام است؛ كه در بصره زندگى مى‏كرد و از بزرگان قبيله‏اش بود.
پس از امتناع امام حسين عليه السلام از بيعت با يزيد و آمدن به مكه، او تصميم گرفت امام را يارى كند و بدين منظور از پسران خود نيز دعوت كرد پسران خودش را خواست و از تصميم خود پرده برداشت و پرسيد: حالا کدام يک از شماها در وهله ي اول با من مي آيد؟
كه دو تن از آنان به نام‏هاى عبدالله و عبيدالله، دعوت وى را پاسخ گفتند.
جناب یزید بن ثبیط از شیعیان واز اصحاب (ابی الاَسوَد) بود. او مردی شریف در بین قوم خویش بوده است.
ماریه دختر مُنقِذ عَبدی ،خود شیعـه بود و برای احیای تشیع سعی بلیغ داشت. منزل او محل انس شیعیان بود. ودر آن محـل احادیث اهل بیت علیهم السلام بیان میشد. شبی در آنجا جمع بودند و از هر دری صحبت می کردند از آن جمله گفتند: ابن زیاد خبر به او رسیده که حضرت حسین علیه السلام از مکه برای عـراق حرکت کرده از این جهت راه ها را جاسوس ودیده بان گزارده کـه کسی بـه نصرت حسین علیه السلام نرود. یزید بن ثبیط که ده پسرداشت گفت: من میروم برای نصرت حسین علیه السلام ، بـه او گفتند:ما بر تو می ترسیم که اصحاب ابن زیاد تو را دستگیر بنمایند. یزید بن ثبیط فرمـود: من باکی ندارم، اگر بر پشت زین قرار گرفتم بر من سهل وآسان است که خـود را نجـات دهم ، سپس رو با پسران نمود و آنها را دعوت فرمود که دو نفر از فرزندانـش بـه نامهای عبدالله و عبیدالله او را اجابت کردند و همراه با چند تن دیگر شبانه از بصره خـارج شدند.آنها بیابان خشک و بی آب وعلف را پیمودند تا که در محلی بـه نام ابطح در نزدیکی مکه به حضرت اباعبدالله حسین علیه السلام ملحق شدند. خیمه ای درکنار امام برافراشتند. یزید بن ثبیط قدری استراحت کرد سپس به خیمه امام رهسپار شد تـا حضرت را ملاقـات کند. همین زمان بود که به امام خبر رسیده بود که یزید بن ثبیط به منزلگاه امام فـرود آمده است. حضرت از این و آن سراغ وی را می گرفتند تا به خیمه گاهش فرود آمدند، به امام گفته شد او بسوی محل سکونت شمارفته است، امام در اردوگاه یزید به انتظارش نشستند ،
تا اینکه یزید بن ثبیط باز گردد. بـه او که امام را نیافته بود، خبرداده شده بـود کـه امام بـه دنبال او آمده اند، به خیمه گاه برگشت. همینکه چشمش به سرور آزادگان عالـم افتاد ایـن آیه را تلاوت کرد: « قُل بِفَضلِ اللهِ ،وَ بِرَحمَتِهِ ،فَبِذلِکَ فَلیَفرَحُوا »
بگو به فضل خدا ورحمتش ،پس به آن دلشاد باشید.
سپس عرض کرد: السلام علیـک یابـن رسول الله ؛ امـام او را جواب دادنـد و او نـزد امام نشست و آنچـه بـر او اتـفاق افتاده بـود بـه امام خبر داد. امام وی را دعای خیر فرمودند و خیمه گاه او را به خیام خود ملحق کردند.
شهادت یزید بن ثبیط و فرزندانش
یزید بن ثبیط پیوسته از ابطح تا کربلا همراه امام بـود تا اینکه در کربلا در برابر امـام و در حال مبارزه در جنگ تن به تن به فوز شهادت نائل آمد. هنگام شهادت او در حمله نخستین بوده است.
عبدالله وعبیدالله دو پسر یزید بن ثبیط نیز به همراه پدر درحمله نخستین به شهادت رسیدند.
عبدالله بن يزيد بن ثبيط قيسى‏
برادرش عامر بن يزيد در رثاى او و پدرش، شعر زير را سرود.
يا فَرْوُ قوُمى فَانْدُبى‏ خَيْر البَريَّةِ فىِ الْقُبوُرِ
وَ ابْكى‏ الشَّهيدَ بِعَبْرَةٍ مِنْ فِيْضِ دَمْعٍ ذى‏ دُروُرٍ
وَ ارْثِ الحُسَيْنَ مَعَ التَفَجُّعِ وَ الَّتأوُّهِ وَ الَّزفيرِ
قَتَلُوا الْحَرامَ مِنَ الأئِمَةِ فىِ الْحَرامِ مِنَ الشُهوُرِ
وَابْكى‏ يَزيدَ مُجَدَّلَاً وَ ابْنَيْهِ فى‏ حَرِّ الْهَجيرِ
مُتَزَمِّلينَ دِماؤَهُمْ تَجرى‏ عَلى‏ لَبَبِ النُحوُرِ
يا لَهْفَ نَفْسى‏ لَمْ تَفُزْ مَعَهُمْ بِجَنَّاتٍ وَ حُورٍ
اى « فَرو» برخيز و بر بهترين كسانِ در گور، [ امام حسين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام و اصحابش‏] نوحه كن و با اشك فراوان وريزان بر شهيد گريه نما،
و براى حسين عليه السلام با آه و سوز و ناله، مرثيه بخوان؛
[ بنى اميه‏] صاحب احترامى را از امامان در ماه حرام شهيد كردند. و بر يزيد [ بن ثُبَيْطِ عبدى‏] و دو پسرش [ عبداللّه و عبيداللّه‏] كه در گرماى نيمروز بر زمين فتاده‏اند گريه كن،
آنان كه در جامه‏هاى آغشته به خون گلويشان، پيچيده شدند؛
افسوس بر نفس من! كه همراهشان به بهشت و حور، نائل نشد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:39 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

يزيد بن حُصَيْن

يزيد بن حُصَيْن

السَّلامُ عَلى‏ يَزيدِ بْنِ حُصَيْنِ الْهَمْدانِىّ المَشْرِفىِّ القارِىّ، المُجَدِّلِ بِالْمَشْرَفِىِّ

سلام بر يزيد بن حصين هَمْدانى مشرقى، همو كه قارى قرآن بود و دشمن را به تيغ مَشْرَقِىّ بر خاك مى‏افكند.
شيخ طوسى رحمه الله، بى آن كه بر شهادتش در روز عاشورا تصريح كند، او را از اصحاب امام حسين عليه السلام، بر شمرده است . برخى نويسندگان در شرح حال او چنين نوشته‏اند:
يزيد بن حُصَيْن هَمْدانى مشرقى، مردى شريف، عابد، زاهد و از شجاعان كوفه بود. در جنگ‏ها ياد و نامى داشت. او از بهترين شيعيان بود. با مسلم بن عقيل بيعت كرد؛ و هنگامى كه قيام وى به شكست انجاميد، از كوفه خارج گرديد و خود را به امام حسين عليه السلام رساند؛ و پيوسته با آن حضرت بود. وقتى آب را بر اردوگاه امام حسين عليه السلام بستند، با اجازه امام عليه السلام، نزد عمر سعد رفت و با او در اين باره به گفت و گو پرداخت، شايد از اين كار دست بردارد. اما سخنانش در نفس بد سگال پسر سعد، اثر نكرد.
روز عاشورا، در صف ياران امام حسين عليه السلام، به پيكار با دشمنان پرداخت و پيش از ظهر به شهادت رسيد. فاضل در بندى رجز زير را به او نسبت داده است:
أنا يَزيدُ ما أنا بِالفاشِلِ اضْرِبُكُمْ عَنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِ‏
ضَرْبَ غُلامٍ ارْجَحِى بَطَلِ حَتَّى الاقِى يَوْمَ حَشْرِى عَمَلىِ
من يزيدم كه هنگام جنگ، ترسو نيستم، همچون جوانى شجاع در دفاع از حسين بن على عليه السلام، شما را با شمشير مى‏زنم، تا اين كه به روز رستخيز عمل خويش را ديدار كنم.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:40 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

نُعيم بن عِجلان‏

نُعيم بن عِجلان

«السَّلامُ عَلى نُعَيْمِ بْنِ الْعِجلانِ الْانْصارى‏»
وى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از طايفه خزرج است.او و دو برادرش، نَظْر و نعمان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را درك كردند و در جنگ صفين از سپاهيان على صلى الله عليه و آله بودند؛ و آن حضرت برادرش نعمان را بر ولايت بحرين گمارد.
برادران او در زمان امام حسن عليه السلام از دنيا رفتند؛ و نعيم در كوفه مى‏زيست. پس از آمدن امام حسين عليه السلام به عراق از كوفه خارج شد و به امام حسين عليه السلام پيوست و در روز عاشورا در نخستين حمله لشكريان ابن سعد شهيد شد.
نضر، نعمان و نعيم، سه برادر، از اصحاب اميرمؤمنين (ع) بودند و در صفين کوششهائي داشته اند که مشهور و مذکور است. هر سه تن دلير و شاعر بوده اند. نضر و نعمان پيش از واقعه ي کربلا درگذشتند ولي نعيم در کوفه به زندگي ادامه داد و چون حسين (عليه السلام) وارد عراق شد، به سوي او رفت و همراه او بود و در دهم محرم به ميدان رفت و در حمله نخست کشته شد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:41 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

نافع بن هلال جَمَلى مرادى‏

نافع بن هلال جملى مرادى

«السّلامُ عَلى‏ نافِعِ بْنِ هِلالِ بْنِ نافِعِ البَجَلىالْمِرادى‏»

وى از اصحاب امير مؤمنان على و امام حسين عليهما السلام و از شهيدان كربلا است.
نام پدرش هلال بن نافع است و به مذْحجى، جملى و مرادى مشهور مى‏باشد. نقل كرده‏اند كه وى مردى بزرگ راز نگهدار، شجاع، قارى قرآن، حافظ و كاتب حديث بود و در جنگ‏هاى جمل، صفّين و نهروان شركت داشت.
نافع از قاریان قرآن ومردی جنگجو واز نویسندگان حدیث میباشد وبه سبب علاقه بسیار بـه امیرالمؤمنین علیه السلام افتخار شرکت در سه جنگ صفین ،جمل و نهروان را داشته است.
او در منزلگاه « عذيب الهجانات» همراه چند تن ديگر به امام حسين عليه السلام پيوست.
هنگامي که حر، بر امام حسين (ع) عرصه را تنگ کرد، خطبه اي خواند و در آن خطبه فرمود: اما بعد اوضاع چنان پيش آمد کرده که مشاهده مي کنيد و دنيا چهره عوض کرده و روگردانده... زهير بلند شد و گفت: سخنت را - خدا هدايتت کند! - شنيديم. پس نافذ بلند شد و گفت: اي پسر رسول خدا! مستحضر هستي که جدت رسول خدا نتوانست محبتش را وارد قلب عموم مردم کند و نتوانست آنان را به نحوي که مي پسنديد به سوي هدفش برگرداند و گروهي از مردم منافقاني بودند که به ظاهر وعده ي کمک مي دادند و در باطن به فکر خيانت بودند، با سخني شيرين تر از عسل با او برخورد مي کردند ولي در غيابش با تلخ تر از حنظل ظاهر مي شدند تا اين که زندگي را به درود گفت. و پدرت علي (ع) هم در چنين موقعيتي بود، گروهي به ياري او اجتماع کردند و ناکثين، قاسطين و مارقين با او جنگيدند گروهي با او مخالفت کردند تا عمرش به پايان رسيد و به رحمت و رضوان خدا شتافت و تو امروز در ميان ما در چنين حالتي قرار دادي پس هر که نقض عهد کند و نيتش را تغيير دهد، جز به خودش ضرر نمي رساند و خدا از او بي نياز است پس ما را با سلامتي و هدايت با خودت ببر خواه به مشرق و خواه به مغرب به خدا سوگند از حکم خدا باکي نداريم و ملاقات خدا براي ما ناپسند نيست زيرا ما با نيت و بصيرت خودمان دوستدار تو را دوست مي داريم و دشمنت را دشمن.
نافع در شب عاشورا
نافع گوید: حضرت سیدالشهداء علیه السلام در نیمه شـب تنها از خیمه بیرون آمدند و مسافت دوری را پیمودند ،من شمشیر حمایل کـردم و بسرعت خود را بـه آن حضـرت رساندم دیـدم آن جناب گودالها وتلهای مشرف به خیام حرم را بررسی میکنند امام که من را دیدند فرمودند: بیرون آمدم تا این وادی را بررسی کنم تا مبادا دشمن کمین کرده ،هنگام جنگ به خیمه ها حمله کند. ناگاه امـام رو به من کرده و فرمودند: ای نافع چرا در این دل شب ،بین این دو کوه نمی روی تا خود را ازاین مهلکه نجات دهی؟ نافع چون این کلام را شنید، روی قدمهای حضرت افتاد، گریست وعرض کرد: مادر به عزایم نشینم اگر چنین کاری کنم، این شمشیر را بـه هزار درهم و اسبـم را بـه هزار درهم خریده ام، سوگند بـه آن خدایی که معرفت شما را بـه من منت گـذارده از شما جدا نشوم تا ایـن شمشیر از بریدن واسبم از دویدن باز ماند.
آنگاه حضرت داخل خیمه خواهرش زینب سلام الله علیها شدند ومن پشت خیمه منتظر بودم ، شنیدم که حضرت زینب سلام الله علیها میگویند:
« هَل اِستَعمَلتَ مِن اَصحابِکَ نِیَّاتِهِم فَإِنِّی أخشَی اَن یُسَلِّمُوکَ عِندَ الوَثَبَةِ »
آیا اصحاب خود را امتحان کرده ای؟ میترسم هنگام گرفتاری وشدت گرفتن جنگ تورا رهاکنند.
حضرت فرمودند: آری آنها را آزموده وهمه را دلیر وسربلند یافتم ،وهمان گونه که طفل شیرخوار به پستان مادر انس وعلاقه دارد اینها از خود گذشته وخواهان مرگ هستند.
نافع گوید: از شنیدن این گفتگو منقلب شدم وگریستم ،و خدمت حبیب بن مظاهر آمدم وآنچه رخ داده بود و گفتار حضرت زینب سلام الله علیها را بازگو کردم. حبیب گفت: بـه خدا سوگند اگر منتظر اجازه آن حضرت نبودم ،همین امشب باشمشیر درجنگ پیش قدم میشدم.گفتم: آیامیشود یاران را جمع کنی وخاطراهل حرم را به کلامی آسوده کنی؟ به گمانم زنان همانندحضرت زینب سلام الله علیها مضطرب باشند. حبیب برخاست واصحاب راصدا کرد. آنان چون ستارگان از افق خیمـه ها طلوع کردند، به بنی هاشم فرمود: شمابه خیمه های خود برگردید، خداوند چشمانتان را نگریاند، وآنچـه را که از من شنیده بود به اصحاب خبر داد، آنها همگی گفتند: سوگند بـه خدا که مارا به این مقـام شریف تـوفیق داد، اگرانتظار فرمان حضرتش نبود، هـم اکنـون باشمشیرهای خود بـه آنها حـمله میکردیم، خاطرت آسوده وچشمت روشن باد.حبیب گفت: بامن بیایید، اواز جلو واصحاب دنبالش روان شدند تابه خیمه های اهل بیت رسیدند، حبیب با صدای بلند گفت: ای بانوان حریم عصمت ! اینان یاران شمایند که عهد کرده اند شمشیرها را در غلاف نگذارند تا بـرگردن دشمنان شمـا فرود آورند و این نیزه های غلامان شماست که آنان سوگند خورده اند آنان را بکار نبرند مگـر بـرسینه کسانی که اراده هتک حرمت این خیمه هارا داشته باشند. زنان بیرون آمدند و فریاد به گریه ونالـه بلند کردند ومیفرمودند: ای پاک سرشتان! ازدختران رسول خدا صلی الله علیه واله وناموس امیرالمؤمنین علیه السلام حمایت کنید.
در آن بیابان اصحاب چنان ضجه نمودند وگریستند که گویا زمین کربلا به لرزه در آمده است.

او و مسلم بن عوسجه با هم به ميدان رفتند و نافع اين رجز را خواند:
انَا عَلى دينِ عَلى‏ ابْنُ هِلالِ الجَمَلى‏
اضْرِبُكُمْ بِمُنْصَلى‏ تَحْتَ عَجاجِ القسْطَلِ
من پيرو دين على عليه السلام و فرزند هلال جملى هستم.
با شمشير خود، در ميان گرد و غبار، شما را مى‏زنم.
مردى به نام مزاحم بن حريث به جنگ او آمد و گفت: من بر دين عثمانم. نافع گفت:
تو بر دين شيطان هستى؛ و آن گاه حمله كرد و او را از پاى در آورد. در اين هنگام عمرو بن حجاج فرمانده نيروهاى دشمن به سربازان خود گفت: آيا مى‏دانيد با چه كسانى مى‏جنگيد؟ اينان دلاوران شهر و مردمى آگاه و شهادت طلب هستند. از اين پس با آنان جنگ تن به تن نكنيد.
وى تير انداز بود و نام خود را روى تيرها مى‏نوشت و به سوى دشمن پرتاب مى‏كرد.
او بنابر نقلى دوازده نفر از نيروهاى دشمن را از پاى در آورد. و شمارى را هم مجروح كرد.
نافع اسم خودش را بر جائي از وتر از تير مسمومش نوشته بود و به سوي دشمن رها مي کرد و 12 مرد از لشکريان عمر بن سعد را غير از آنهائي که زخمي کرد به. قتل رساند، تا اين که تيرهايش تمام شد و شمشيرش را کشيد و به دشمن حمله برد پس دشمنان دسته جمعي به او حمله کردند و دورش را گرفتند و او را با سنگ
و نوک آهني نيزه (سرنيزه) مي زدند تا اين که بازوانش را شکستند و او را اسير کردند و شمر بن ذي جوشن او را نگهداشت و يارانش او را مي کشيدند تا اين که پيش عمر بن سعد آوردند، عمر به او گفت: واي بر تو اي نافع! چه چيزي وادارت کرد که با خودت چنين کني؟ گفت: پروردگارم از مقصودم آگاه است. مردي به او گفت در حالي که به خوني نگاه مي کرد که بر ريشش جاري بود نمي بيني در چه حالي؟ هلال گفت: به خدا قسم دوازده نفر غير از آنهائي که زخمي کرده ام از مردان شما را کشته ام و بر اين ناراحتي خودم را توبيخ نمي کنم و اگر کتفم سالم بود نمي توانستيد اسيرم کنيد. شمر به ابن سعد گفت: او را بکش. سعد گفت: تو او را آورده اي اگر مي خواهي بکشش. شمر شمشيري را کشيد نافع گفت به خدا سوگند تو اگر از مسلمانان بودي نمي توانستي با ريختن خون ما خدا را ملاقات کني. سپاس خدائي را که مرگ ما را به دست بدترين خلقش قرار داده است و او را کشت. رضوان خدا بر او و لعنت خدا بر قاتلينش باد!.
در زيارت رجبيّه نيز بر او درود فرستاده شده است.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:44 PM
تشکرات از این پست
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

منجح بن سهم ( غلام امام حسين عليه السلام)

منجح بن سهم ( غلام امام حسين عليه السلام)


السلام على المنجح مولى الحسين بن على عليه السلام‏
وى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از غلامان آن حضرت به شمار مى‏رفت.
مادرش « حسينيه» كنيز امام عليه السلام بود و در خانه امام سجاد عليه السلام خدمت مى‏كرد. هنگامى كه امام حسين عليه السلام راهى عراق شد حسينيه نيز با فرزندش منجح آن حضرت را همراهى كرد. در گزارش آمده كه وى همراه با فرزندان امام حسن عليه السلام و در حالى كه از آنان محافظت مى‏كرد به كربلا آمد. چون هنگامه نبرد فرا رسيد منجح همانند مردى شجاع جنگيد و سرانجام نيز به دست حسان بن بكر حنظلى به شهادت رسيد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:45 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

مسلم بن عوسجه اسدى‏

مسلم بن عوسجه اسدى

السَّلَامُ عَلَى مُسْلِمِ بْنِ عَوْسَجَةَ الْأَسَدِيِّ الْقَائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي الِانْصِرَافِ‏ أَ نَحْنُ نُخَلِّي عَنْكَ وَ بِمَ نَعْتَذِرُ إِلَى اللَّهِ مِنْ أَدَاءِ حَقِّكَ وَ لَا وَ اللَّهِ حَتَّى أَكْسِرَ فِي صُدُورِهِمْ رُمْحِي وَ أَضْرِبَهُمْ بِسَيْفِي مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِي يَدِي وَ لَا أُفَارِقُكَ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ مَعِي سِلَاحٌ أُقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَةِ ثُمَّ لَمْ أُفَارِقْكَ حَتَّى أَمُوتَ مَعَكَ وَ كُنْتَ أَوَّلَ مَنْ شَرَى نَفْسَهُ وَ أَوَّلَ شَهِيدٍ مِنْ شُهَدَاءِ اللَّهِ قَضَى نَحْبَهُ فَفُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ شَكَرَ اللَّهُ لَكَ اسْتِقْدَامَكَ وَ مُوَاسَاتَكَ إِمَامَكَ إِذْ مَشَى إِلَيْكَ وَ أَنْتَ صَرِيعٌ فَقَالَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ يَا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ وَ قَرَأَ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا لَعَنَ اللَّهُ الْمُشْتَرِكِينَ فِي قَتْلِكَ عَبْدَ اللَّهِ الضَّبَابِيَّ وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ خَشْكَارَةَ الْبَجَلِيَّ
سلام بر تو اى مسلم فرزند عوسجه اسدى ... تو نخستين فداكار و شهيد راه خدا بودى ... سپس فرمود: «از مؤمنان كسانى هستند كه پيمان خود را به آخر بردند و در راه او كشته شدند و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندارند.» نفرين خدا بر كسانى كه در كشتن تو مشاركت كردند.
وى از طايفه بنى سعد، صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، از ياران نزديك اميرالمؤمنين عليه السلام و از بزرگان عرب در صدر اسلام به شمار مى‏رفت . در بسيارى از جنگ‏هاى دوره‏ اسلامى از جمله غزوه آذربايجان شركت كرد. در جنگ جمل، نهروان و صفين نيز به نبرد با مخالفان على عليه السلام پرداخت.

مسلم بن عوسجه جنگجويى شجاع، قارى قرآن، عالم و مردى پرهيزكار، با وفا، ايثارگر و شريف بود.
مسلم بن عوسجه پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه، به يارى‏اش شتافت و از مردم براى حمايت از امام حسين عليه السلام بيعت گرفت او هم چنين، كار خريد سلاح، دريافت كمك‏هاى مردمى و فرماندهى جنگجويان طايفه مذحج و بنى اسد را بر عهده داشت.
نقل شده كه عبيدالله به منظور زير نظر گرفتن فعّاليت‏هاى مسلم بن عقيل و يارانش، غلام خود، معقل را فرا خواند و مبلغ سه هزار درهم به او داد و گفت: به ميان مردم برو و خود را به فرزند عقيل نزديك ساز و اخبار آنها را به من برسان. معقل به مسجد جامع كوفه رفت، اهل كوفه، مسلم بن عوسجه را به وى معرّفى كردند و گفتند: او از هواداران مسلم بن عقيل است، معقل نزد فرزند عوسجه رفت و گفت: من مردى شامى و دوستدار اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله هستم و مى‏خواهم با فرزند عقيل بيعت كنم. پس از ساعتى گفت و گو، مسلم از او خواست تا موضوع را كتمان كند و تا فرا رسيدن وعده ديدار صبورى ورزد. پس از گذشت چند روز و با مشورت مسلم بن عقيل، معقل به خانه هانى بن عروه راه يافت و به ديدار فرزند عقيل نائل آمد.
مسلم بن عوسجه پس از پراكنده شدن كوفيان و شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه، خود را از ديد سربازان عبيداللّه مخفى ساخت و شبانه همراه خانواده خود از كوفه خارج گرديد و در شب هفتم يا هشتم محرّم به سپاه امام حسين عليه السلام پيوست
او در شب عاشورا در پاسخ امام حسين عليه السلام كه از ياران خود خواسته بود تا براى رفتن يا ماندن تصميم بگيرند گفت: ترا رها كنيم تا خدا بداند كه در كار اداى حق تو نكوشيده‏ايم؟ نه به خدا بايد نيزه‏ام را در سينه‏هاشان بشكنم و با شمشيرم چندان كه دسته آن به دستم باشد ضربتشان بزنم از تو جدا نمى‏شوم اگر سلاح براى جنگشان نداشته باشم به دفاع از تو چندان سنگشان مى‏زنم كه با تو بميرم تا خدا بداند كه ما در نبرد رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو حمايت و حفاظت كرديم، به خدا قسم اگر هفتاد مرتبه مرا بكشند، بسوزانند، ريز ريز كنند و دوباره زنده شوم هرگز از تو دست بر نمى‏دارم و جانم را فداى تو خواهم كرد، چگونه در راه تو كشته نشوم در حالى كه اين تنها براى يك‏بار است و عزّتى جاودانه دارد؟
پس از آن كه به دستور امام عليه السلام اطراف خيمه‏ها را آتش زدند، گروهى از سواره نظام سپاه ابن سعد به سمت خيمه‏ها آمدند، يكى از آن‏ها فرياد زد: اى حسين عليه السلام پيش از فرا رسيدن رستاخيز، سوى آتش شتاب كردى، امام فرمود: كيست اين مرد؟ به گمانم شمر بن ذى الجوشن باشد. ياران گفتند: آرى.
مسلم بن عوسجه گفت: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله، فدايت شوم، من مى‏توانم با تير او را هدف قرار دهم، تير من خطا نمى‏رود و اين تبهكار از ستمكاران است، حضرت فرمود: نه من دوست ندارم شروع كننده جنگ باشم.
وقتى دو لشكر به هم درآمدند، عده‏اى از سپاه ابن سعد كه عمرو بن حجاج سركردگى آنان را بر عهده داشت، از سمت رودخانه فرات به لشكر امام عليه السلام حمله كردند و با ميسره سپاه به فرماندهى زهير بن قين درگير شدند. در اين ميان مسلم بن عوسجه سرسختانه به نبرد با دشمن پرداخت
وى حدود پنجاه تن از جنگجويان ابن سعد را به خاك افكند و همچنان با شمشير خود به قلب سپاه دشمن مى‏زد. از شدّت نبرد گرد و غبار زيادى بلند شد، ساعتى گذشت، گرد و غبار تا حدودى فروكش كرد، پيكر نيمه جان مسلم بر زمين كربلا افتاده بود. امام حسين عليه السلام به سوى او شتافت و فرمود: اى مسلم خدا تو را رحمت كند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: فَمِنْهُم مَنْ قَضَى‏ نَحْبَهْ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرْ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلا.
حبيب بن مظاهر نيز نزد مسلم آمد و گفت: تحمّل شهادت تو برايم سخت است، تو را به بهشت بشارت مى‏دهم. مسلم با صداى ضعيف پاسخ داد: خداوند تو را به خير و نيكى بشارت دهد. حبيب گفت: تقدير چنين است كه من بزودى به تو بپيوندم، اگر اين گونه نبود، براى پيوند دينى و خانوادگى كه ميان ماست، دوست داشتم خواسته‏هاى تو را بشنوم و بدان جامه عمل بپوشانم. مسلم با دست خود به امام حسين عليه السلام اشاره كرد و گفت: من تو را وصيت مى‏كنم كه تا پاى جان از او حمايت كنى، حبيب گفت: به خداى كعبه قسم كه آن حضرت را يارى خواهم كرد.
پس از شهادت مسلم بن عوسجه، صداى ناله كنيز وى با هلهله و شادى سپاه ابن سعد كه مى‏گفتند مسلم را كشتيم، در هم آميخت. ولى شبث بن ربعى، از سپاهيان ابن سعد، ياران خود را نفرين كرد و گفت: شما خودتان را با دست خود مى‏كشيد و براى‏ خاطر ديگران خوار و ذليل مى‏گردانيد، آيا از اين كه شخصى مانند مسلم بن عوسجه را كشته‏ايد خوشحاليد؟ به خدا قسم او جايگاه بلندى در ميان مسلمانان داشت، در فتح آذربايجان ديدم كه او پيش از رسيدن سپاه اسلام، شش تن از كفّار را هلاك ساخت.
مسلم بن عوسجه به دست عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى، مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالله ضبابى به شهادت رسيد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

وهب بن عبدالله كلبى

وهب بن عبدالله كلبى

السَّلامُ عَلی وَهَبِ بنِ عبدِالله بنِ عُمَیرٍ وَ اُمِّه
 
وهب بن عبداللّه كلبى، جوان زيبا روى، نيك خوى، پرهيزكار، مؤمن و شجاع كوفى بود. وى كه در روز عاشورا بيست و پنج سال داشت و از داماديش هفده روز مى‏گذشت،پس از برير يا، عمر و بن مطاع به ميدان رفت و با بردبارى در برابر مشكلات، جنگ نيكو و نمايانى كرد. سپس به سوى مادرش قمر و همسرش، هانيه كه با او در كربلا بودند بازگشت و به مادرش گفت: آيا از من راضى شدى؟ گفت: من از تو خشنود نمى‏شوم مگر آنكه پيش روى حسين عليه السلام كشته شوى. همسرش به او گفت: تو را به خدا سوگند مرا به فراقت مبتلا مكن و دلم را به درد نياور. مادرش گفت: فرزندم! از تقاضاى همسرت روى گردان و به ميدان برو و در ركاب فرزند دختر پيامبرت بجنگ تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهره‏مند شوى. وهب به ميدان بازگشت نوزده سوار و دوازده پياده را به هلاكت رساند. هنگامى كه دو دستش قطع شد همسرش عمودى به دست گرفت و به سوى او آمد و گفت: پدر و مادرم به فدايت، در راه يارى پاكانِ حرم رسول خدا بجنگ! وهب مى‏خواست او را به خيمه برگرداند ولى همسرش گفت: هرگز مراجعت نمى‏كنم مگر اين كه همراهت كشته شوم. امام حسين عليه السلام فرمود:
جُزيُتْم مِنْ أَهْلِ بيتٍ خيراً إرْجعى إلى النساء يرحمك اللّه‏
از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
همسر وهب مراجعت كرد ولى وهب در ميدان ماند تا به فيض شهادت نايل گشت.
بنا به نقلى وهب، پنجاه تن را به هلاكت رساند.
سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهره‏اش پاك مى‏كرد و مى‏گفت:
« ستايش مخصوص خدايى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام عليه السلام روشن كرد ... گواهى مى‏دهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانه‏هاى خود از شما بهترند.»
آنگاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكى‏از سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند. 
به گفته برخى از مورّخان، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثعلبيه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شدند.در روز عاشورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كرده و نزد عمر بن سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام عليه السلام انداختند.
مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام عليه السلام از معركه خارج شد.
وهب در حال مبارزه چنين رجز مى‏خواند:
انْ تُنْكُرونى فَأنَا ابْنُ الكلبِّ سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى‏
وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ ادْرِكُ ثَأْرِى بَعْدَ ثَأْرى صَحْبى‏
الْكَرْبَ امامَ الكربِ لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ‏
اگر مرا انكار مى‏كنيد پس [ بدانيد كه‏] من پسر كلب هستم. به زودى من و ضربتم، حمله و هيبتم را در جنگ خواهيد ديد. پس از خونخواهى يارانم، انتقام خود را مى‏گيرم. در مقابل سختى مشقت را [ از خود] دور مى‏كنم. «كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست».
إِنّى زَعيمٌ لكِ امّ وهبٍ بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ‏
ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ‏
انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
« اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مى‏كنم. ضربه زدنِ نوجوانى كه به پروردگار يقين دارد. تا اينكه [ آن‏] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم.
خداى دانا مرا بس و كافى است.»

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

سه شنبه 19 آبان 1394  1:48 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

ألسَّلامُ عَلَيْكَ أيْهَا الفادى بِنَفسِهِ وَ مُهْجَتِهِ الّشهيدُ الْفَقيهِ المَظلُومِ الْمَغصُوبِ حَقُّهَ المُنتهِكِ حُرَمَتُهُ الَّسلامُ عَلَيْكَ يا فادى‏ بِنَفسِهِ ابْنَ عَمِّهِ وَ فَدى‏ بِدَمِهِ دَمْهُ. السَّلامُ عَلَيْكَ يا أوَّلَ الشُّهَداءِ وَ امام السُّعداء ... السُّلامُ عَلَيكَ يا وَحيداً غَريباً عَنْ اهلِهِ بَينِ الأعْداءِ بِلا ناصرٍ وَ لا مُجيبَ
«سلام بر تو ای کسی که جان و خون قلبش را فدا کرد آن شهید و فقیه بزرگی که به او ظلم شده و حقش غصب، و حرمتش شکسته گردید.
سلام بر تو که نفس خود را برای پسر عمویت، سیدالشهداء قربانی کردی و خونت را فدای خونش کردی.
سلام بر تو ای اولین شهیدان و ای پیشوای سعادتمندان...
سلام بر تو که تنها بودی و دور ماندی از خویشانت میان دشمنان در حالی که یاور و مجیبی نداشتی»
سلام بر آوارهی دعوتها. سلام بر نیرنگدیدهی تنها. سلام بر شبیه علی علیه السلام. سلام بر مظلوم مجاهد. سلام بر جنگاور کوچههای تنگ. سلام بر شیر خروشان. سلام بر زاهد گریان. سلام بر میهمان طوعه. سلام بر تنهای کوفه. سلام بر امام جماعت بیمأموم. سلام بر صاحب لبهای خونین هنگام نوشیدن آب. سلام بر قتیل عید قربان. سلام بر عارف یوم عرفه. سلام بر منای سیار. سلام بر مسلخ یار. سلام بر ذبح ایستاده. سلام بر امیر بی یار. سلام بر عالم تأویل. سلام بر راه و دلیل. سلام بر مسلم بن عقیل.
مسلم بن عقیل بزرگمردی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پیش از ولادت وی بر او گریسته است. شيخ صدوق رحمه الله از ابن عباس روايت كرده كه حضرت علي عليه السلام به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عرض کرد: شما عقيل را خيلي دوست داريد؟ فرمود:
«اي وَاللهِ، اِنِّي لَأُحِبُّهُ ح ُبَّين؛ حُبّاً ل َهُ و َ ح ُبّاً ل ِحُبِّ أب ِي طَالِبٍ ل َهُ»
«آري بخدا قسم، من از دو جهت او را دوست دارم يكي به خاطر خودش و ديگر براي آنكه ابوطالب او را دوست مي داشت».
همانا فرزند او در راه محبت فرزند تو كشته مي شود، و ديده ي مؤمنان بر او اشك خواهد ريخت، و ملائكه مقرب بر او صلوات مي فرستند.
آنگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گريست تا اينكه اشك آن بزرگوار بر سينه اش جاري شد، سپس فرمود:
«اِلَي اللهِ أ َشكُو ما تَلقَي عِترَتِي مِن بَعدِي»
«از آنچه بعد از من به عترتم مي رسد به خدا شكايت مي كنم»
مسلم علیه السلام قاصد حضرت حسین علیه السلام بود. کوفیان او را استقبال کردند، سپس او را تنها گذاردند. جنابش روزی که در کوفه قیام کرد چهارهزار نفر یار داشت. اما با خدعهی ابن زیاد تنها ماند. عاقبت در حالی که سوار بر اسب در کوچههای کوفه با تنی مجروح می گشت به خانهی زنی به نام طوعه رسید که در انتظار پسر خود از خانه بیرون آمده بود. مسلم از او طلب آب نمود. زن پس از آب دادن به وی از او خواست تا به منزل خود بازگردد. حضرت فرمود که در کوفه خانه و خانوادهای ندارد. زن پس از آنکه از اسم آن جناب مطلع میشود آن سرور را به خانه میبرد و او را در منزل خود اسکان میدهد و برای او طعام میگذارد. اما آن بزرگوار چیزی نمیخورد. سرانجام با مطلع شدن پسر طوعه از حضور مسلم علیه السلام سپاهیان ابن زیاد به خانهی طوعه میآیند و خانه را محاصره میکنند. مسلم علیهالسلام از خانه بیرون میآید و شروع به جنگیدن مینماید. کسی حریف آن بزرگوار نمیشود.
در اثنای جنگ ابن اشعث به مسلم گفت:
تو در امانى خود را به كشتن مده. مسلم گفت: نيازى به امان مكر پيشگان نيست؛ و در حالى كه اين چنين رجز مى‏خواند به نبرد با آنان پرداخت:
أَقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرَّاً وَ انْ رأيتُ المَوت شيئاً نُكْراً
كُلُّ امرِىٍ يوماً مُلاقٍ شَرّاً و يُخلط البارد سُخناً مُرّاً
رُدّ شعاع الشمس فاستقرا أَخافُ أَن أُكْذَبَ أَو اغَرّاً
 
قسم ياد كرده‏ام كه سرافراز و آزاد كشته شوم، اگر چه مرگ را خوشايند نمى‏بينم. هر كس روزى ممكن است به شرّى برسد و هر سردى اى ممكن است با گرمايى گزنده به هم آميزد؛ چنان كه پرتو خورشيد، زايل مى‏شود و باز مى‏گردد. من از اين مى‏ترسم كه به من دروغ بگويند و يا فريبم بدهند.
ابن اشعث خطاب به سربازان خود فرياد زد كه اين ننگ و سستى است كه در برابر يك نفر اين چنين ضعف نشان دهيد، همه با هم به او حمله كنيد! در اين هنگام مسلم نيز به آنان يورش برد. شمشير بكير بن حمران احمرى به لب‏هاى مسلم اصابت و آنها را پاره كرد.
مسلم نيز ضربتى بر بكير زد و او را از اسب به زير افكند. سربازان ابن زياد از پشت به مسلم حمله كردند و او را بر زمين زدند. سپس سلاحش را گرفته و اسير كردند.
آنگاه مسلم را به سمت قصر ابن زياد برد، در حالى كه خون، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسيار تشنه بود. بيرون قصر عده‏اى از مردم از جمله عمارة بن عقبه، عمرو بن حريث، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب در انتظار ديدار ابن زياد نشسته بودند. كوزه آب سردى نيز در كنار درگاه به چشم مى‏خورد. مسلم رو به آنها كرد و گفت: قدرى از اين آب به من بدهيد. مسلم بن عمرو گفت: مى‏بينى كه چقدر سرد است؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهى چشيد، مگر آن كه پيش از آن، آب جوشان جهنم را بنوشى. مسلم بن عقيل گفت: واى بر تو، كيستى؟ گفت: من فرزند كسى هستم كه حقّى را كه تو انكار مى‏كنى مى‏شناسد و نصيحت پيشوايى را كه تو با او دشمنى مى‏ورزى مى‏پذيرد و در حالى كه تو با او مخالفت مى‏كنى، از او اطاعت مى‏كند.
من مسلم بن عمرو باهلى هستم. مسلم بن عقيل گفت: چه چيز تو را چنين ستم پيشه و سنگ دل كرده است؟
اى فرزند باهله، تو براى رفتن به جهنم و نوشيدن آب جوشان سزاوارترى «1». سپس مسلم به ديوار تكيه داد و نشست. عمارة بن عقبه غلامش را فرستاد و كوزه آبى آورد و قدرى به مسلم داد، مسلم سه بار ظرف آب را بالا برد ولى هر بار ظرف پر از خون شد. بار آخر دو دندان ثناياى مسلم در ظرف افتاد و او هرگز نتوانست آب بنوشد. آنگاه گفت: الحمدللّه، اگر اين آب روزى من بود آن را مى‏نوشيدم. سپس مسلم را به داخل قصر بردند.
آن سرور را به دارالاماره بردند؛ در حالی که خون از سر و رویش روان بود. او از سر انکار ولایت ابن زیاد به او سلام نکرد. سپس به عمر بن سعد كه در مجلس حاضر بود رو كرد و گفت: اى عمر ميان من و تو نسبت فاميلى است. من خواسته‏اى دارم كه مايلم آن را خصوصى با تو در ميان بگذارم و تو مى‏بايست آن را برآورده سازى. عمر نخست از پذيرش آن خوددارى كرد ولى با اشاره ابن زياد همراه با مسلم به گوشه‏اى رفتند. مسلم گفت: در آغاز ورودم به كوفه هفتصد درهم از كسى قرض گرفته‏ام. شمشير، زره و اسبم را بفروش و آن را بپرداز ، پيكرم را به خاك بسپار و كسى را نزد حسين عليه السلام بفرست تا او را باز گرداند. زيرا او اكنون به توصيه من بدين سو در حركت است.
 
ابن زياد به ابن حمران كه در جنگ با مسلم مجروح شده بود دستور داد تا براى تشفّى دل خود كشتن مسلم را بر عهده بگيرد. بُكير، مسلم را به بالاى قصر برد. و مسلم بن عقيل در آن حال تكبير مى‏گفت و استغفار مى‏كرد و بر انبيا و ملائكه درود مى‏فرستاد و مى‏گفت: خداوندا، ميان ما و اين گروه كه بر ما ستم روا داشتند، ما را تكذيب كردند و كشتند تو خود حكم بفرما، وقتى به بالاى قصر رسيدند بكير سر آن حضرت را از بدن‏
جدا كرد و پيكرش را به بيرون قصر انداخت. سپس وحشت زده نزد عبيدالله بازگشت و گفت: هنگامى كه مسلم را به قتل رساندم ناگهان ديدم مردى سياه چهره و زشت در برابرم ايستاده و انگشتان خود را به دهان گرفته است، من با مشاهده آن بسيار ترسيدم!
مسلم بن عقيل در هشتم ذى الحجه سال 60 هجرى در كوفه به شهادت رسيد. و سر مباركش را همراه با سر هانى بن عروه به شام فرستادند. يزيد دستور داد تا آنها را بر سر در يكى از دروازه‏هاى شهر دمشق آويختند. پيكرش را نيز در بازار قصاب‏هاى كوفه بر روى زمين كشاندند و سپس در همان جا به دار آويختند
خبر شهادت مسلم به وسيله يكى از اهالى كوفه به نام بكر بن معنقه در شَراف يا ثعلبيه به امام حسين عليه السلام رسيد. امام عليه السلام از شنيدن آن بسيار اندوه‏گين شد و گريست و سپس فرمود: «انالله و انا اليه راجعون، رحمت خدا بر او باد.» و اين سخن را چند بار تكرار كرد. همچنين فرمود: از اين پس زندگى بى‏معنا است و خيرى ندارد. بستگان مسلم نيز به شدّت بر آشفتند و گفتند: انتقام مسلم را خواهيم گرفت.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

سه شنبه 19 آبان 1394  1:49 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

محمد بن ابی سعید بن عقیل بن ابیطالب علیهم السلام

محمد بن ابی سعید بن عقیل بن ابیطالب علیهم السلام

«السَّلامُ عَلى مُحَمَّد بن ابى سَعيد بن عَقيل وَلَعَنَ‏اللّه قاتِلَهُ لُقَيطِ بن ناشِر الجُهَنى.»
جناب محمد بن ابى سعيد علیه السلام در كربلا هفت سال داشت. پدرش ابی سعید ، ملقب به احول می باشد ، و مادرش ام ولد (كنيز) بود.
از حميد بن مسلم نقل کرده اند: وقتي که حسين (ع لیه السلام) در قتلگاه افتاده بود محمد در حالى كه گوشواره به گوش داشت وحشت زده و هراسان از خيمهها بيرون آمد و به راست و چپ خيره ميشد، و در پيش چشم مادرش به سوى دشمن شتافت . سواري بر او حمله کرد و با شمشير او را پاره پاره كرد و به شهادت رساند. نام نوجوان را پرسيدم، گفتند، محمد بن ابي سعيد است از نام سوار سئوال کردم گفتند: لقيط بن آيس جهني است.
هشام کلبي نقل کرده است: هاني بن ثبيت حضرمي گفت من از کساني بودم که هنگام شهادت حسين علیهالسلام حضور داشتم . به خدا سوگند من دهمي ن نفر بودم که ايستاده بودم. همهي ما سوار اسب بوديم، اسبان را به حرکت درآوردند، اسبها ادب کردند و جلو نرفتند، در اين هنگام نوجواني از نزديکان حسين علیهالسلام بيرون آمد، عمود خيمه اي در دست و پيراهني بر تن داشت وحشتزده و هراسان بود، به راست و چپ خيره ميشد، گويا ميبينم که دو مرواريد درخشان به گوشهايش آويخته به اطراف توجه ميکند و مي لرزد. ناگاه مردي به سرعت خود را به او رساند، از اسب پياده شد و با شمشير او را قطعه قطعه کرد. قاتل نوجوان از شر م و يا ترس نام خود را مخفي ميکرد.خدا قاتلش را لعنت کند

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

سه شنبه 19 آبان 1394  1:50 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

مجمع بن عبداللّه عائذى

مجمع بن عبداللّه عائذى

«السَّلام عَلى مَجمَعِ بنِ عَبْداللّهِ العائذى»
عبدالله پـدر مجمع از صحابـه پیامبر صلی الله عل یه واله بـوده و خـود او از تابعین و اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و از مجاهدین یوم صفین است. 
وى همراه فرزندش عائذ و عمربن خالد و جنادة بن حارث و غلام عمربن خالد از كوفه براى يارى امام حسين عليه السلام بيرون شدند.
چون شنیدند سفیر امام قیس بـن مسهر صیداوی خبر داده که امام در کجاست با چند تن دیگر از کوفه خارج شدند تا اینکه در محلی بنام عذیب الهجانات به امام ملحق شدند، حر بن یزید ریاحی خواست آنها را حبس کند یا بـه کـوفه برگرداند ، امام ممانعت کرده و آنها راداخل کاروان خود نمودند سپس از مردم کوفه سؤال فرمودند. مجمع عرض کرد: یـابن رسول الله اشراف کوفه را رشوه زیـاد داده اند و آنها را بسوی خود جلب کردند وغیر اشراف دلشان مایل به شماست ولی شمشیرهایشان برای کشتن شما مهیاست. امام فرمودند: از رسولی که بسوی شما فرستادم چه خبر؟ مجمع گفت: بلی، او را حصین بن نمیر تمیمی گرفته وتسلیم ابن زیاد نمود. آن ملعون از او درخواست کرد که شما وپدرتان را برروی منبر لعن کند، او برشما وپدرتان صلوات فرستاد وبر معاویه، یزید وابن زیاد لعن متواتر کرد، ابن زیاد فرمان داد او را از بالای قصر به زیر انداختند که استخوانهای بدنش درهم شکست وجان به حق تسلیم کرد، اومارا از مکان شما در حاجز مطلع ساخت. 
روز عاشورا در آغاز جنگ، وى و همراه سه تن ديگر: عمربن خالد صيداوى و جابر بن حارث سلمانى و غلام عمر بن خالد صيداوى، با شمشيرهاى كشيده وارد ميدان مبارزه گشتند، و جنگى سخت نمودند، چنان كه در صف دشمن شكاف ايجاد شد. لشكر آنان را در ميان گرفتند و راه بازگشت بر آنان بسته شد. در اين هنگام حضرت عباس عليه السلام آنان را نجات داد، در حالى كه جراحات زيادى برداشته بودند، [ بار ديگر] دشمن به آنها نزديك شد و در يك‏ نبرد سخت هر چهارتن به درجه رفيع شهادت نايل آمدند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

سه شنبه 19 آبان 1394  1:51 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

مالک و سیف بن عبد الله

مالک و سیف بن عبد الله

وَرَدَ مِن ناحِیَةِ المُقَدَّسَة السَّلامُ عَلی سَیفِ بنِ الحارِثِ بنِ سَرِیعٍ
السَّلامُ عَلی مالِکِ بنِ عَبـدِاللهِ بنِ سَرِیعٍ 
مالک پسر عبدالله فرزند سریع برادر مادری سیف بن حارث است. درواقع مالک با سیف پسر عمو نیز بوده وهردو از اهالی همدانند.
سیف بن حارث، از ياران جوان سيّدالشهدا عليه السلام بوده است، برخى از متقدمان؛ او را در شمار ياران امام على عليه السلام نيز آورده‏اند.
مالك بن عبدالله بن سريع جابرى از دوستداران و شيعيان امام على عليه السلام و از ياران امام حسين عليه السلام به شمار مى‏آيد. 
وى همراه شبیب ، عموزاده و برادر مادرى‏اش،با غلام خود شبیب به كربلا آمد و به امام حسين عليه السلام پيوست. 
هنگامی که این دو برادر به خدمت امام مشرف شدند، غلام آنها شبیب نیز همراه آنها به اردوگاه امام آمد ودر روز عاشورا ،این دو یار دلاور قدم پیش نهادند ودر محضر امام سخت گریستند، حضرت علت گریه آنان را جویا شد وفرمود: ای پسران برادرانم ! چه چیز شمارا به گریه آورده است؟ پس بخدا قسم! پس از ساعتی هردو شما چشمتان روشن خواهد شد. 
آن دو در پاسخ گفتند: خداوند مارا فدای شما کند، نه بخدا قسم ما برای خود گریه نمی کنیم ، گریه ما بدین سبب است که اینگونه گرفتاری ها برشما وارد میشود، در حالی که ما قادر به رساندن هیچ نفعی به شما نیستیم . 
امام علیه السلام فرمودند: ای دو پسر عمو، خداوند به سبب مواسات و خیرخواهی شما بهترین پاداش اهل تقوا را به شما عنایت فرماید. 
شهادت مالک و سیف
پیش از ورود به میدان نبرد این دو بزرگوار متوجه امام حسین علیه السلام شدندو عرض کردند: السلام علیک یابن رسول الله ،ای پسر پیامبر سلام برتو باد. امام در پاسخ فرمودند: وعلیکما السلام ورحمة الله. برهردو شما سلام و رحمت الهی باد. 
در این هنگام بود که این دو مرد از دیگران پیشی گرفتند و به خدمت امام آمدند واذن نبرد گرفتند پس از آن هرکدام از دیگری حمایت میکرد وهوادار اومیبود تا اینکه هردو بشهادت رسیدند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

سه شنبه 19 آبان 1394  1:52 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

مسعود بن حجاج تيمى

مسعود بن حجاج تيمى

السلام على مسعودِ بْنِ حَجّاجْ و ابْنِه
مسعود از شیعیـان بنـام و از قبيله تيم بـود که در کتب از او به شجاعـت و رزم آوری یـاد شـده است. 
و پسرش عبد الرحمن نیزچون پدرش از شیعیان شناخته شده کوفه ومردی شجاع بوده است.
این پسر و پدر هردو با لشگر عمر سعد علیه اللعنة از کوفه خارج شدند و بـه کربلا آمدند تـا اینکه در روز هفتم ،در ایام مداهنه (که هنوز جنگ برپا نشده وامام علیه السلام در حال گفتگو با دشمن بودند) فرصت یافتند و خود را به حسین علیه السلام ملحق نمـودند ودر روز عاشورا در حمله نخستین بـه مقام بلند شهادت نائل آمدند. 

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

سه شنبه 19 آبان 1394  1:55 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها