حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام
ألسَّلامُ عَلَيْكَ أيْهَا الفادى بِنَفسِهِ وَ مُهْجَتِهِ الّشهيدُ الْفَقيهِ المَظلُومِ الْمَغصُوبِ حَقُّهَ المُنتهِكِ حُرَمَتُهُ الَّسلامُ عَلَيْكَ يا فادى بِنَفسِهِ ابْنَ عَمِّهِ وَ فَدى بِدَمِهِ دَمْهُ. السَّلامُ عَلَيْكَ يا أوَّلَ الشُّهَداءِ وَ امام السُّعداء ... السُّلامُ عَلَيكَ يا وَحيداً غَريباً عَنْ اهلِهِ بَينِ الأعْداءِ بِلا ناصرٍ وَ لا مُجيبَ
«سلام بر تو ای کسی که جان و خون قلبش را فدا کرد آن شهید و فقیه بزرگی که به او ظلم شده و حقش غصب، و حرمتش شکسته گردید.
سلام بر تو که نفس خود را برای پسر عمویت، سیدالشهداء قربانی کردی و خونت را فدای خونش کردی.
سلام بر تو ای اولین شهیدان و ای پیشوای سعادتمندان...
سلام بر تو که تنها بودی و دور ماندی از خویشانت میان دشمنان در حالی که یاور و مجیبی نداشتی»
سلام بر آوارهی دعوتها. سلام بر نیرنگدیدهی تنها. سلام بر شبیه علی علیه السلام. سلام بر مظلوم مجاهد. سلام بر جنگاور کوچههای تنگ. سلام بر شیر خروشان. سلام بر زاهد گریان. سلام بر میهمان طوعه. سلام بر تنهای کوفه. سلام بر امام جماعت بیمأموم. سلام بر صاحب لبهای خونین هنگام نوشیدن آب. سلام بر قتیل عید قربان. سلام بر عارف یوم عرفه. سلام بر منای سیار. سلام بر مسلخ یار. سلام بر ذبح ایستاده. سلام بر امیر بی یار. سلام بر عالم تأویل. سلام بر راه و دلیل. سلام بر مسلم بن عقیل.
مسلم بن عقیل بزرگمردی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پیش از ولادت وی بر او گریسته است. شيخ صدوق رحمه الله از ابن عباس روايت كرده كه حضرت علي عليه السلام به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عرض کرد: شما عقيل را خيلي دوست داريد؟ فرمود:
«اي وَاللهِ، اِنِّي لَأُحِبُّهُ ح ُبَّين؛ حُبّاً ل َهُ و َ ح ُبّاً ل ِحُبِّ أب ِي طَالِبٍ ل َهُ»
«آري بخدا قسم، من از دو جهت او را دوست دارم يكي به خاطر خودش و ديگر براي آنكه ابوطالب او را دوست مي داشت».
همانا فرزند او در راه محبت فرزند تو كشته مي شود، و ديده ي مؤمنان بر او اشك خواهد ريخت، و ملائكه مقرب بر او صلوات مي فرستند.
آنگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گريست تا اينكه اشك آن بزرگوار بر سينه اش جاري شد، سپس فرمود:
«اِلَي اللهِ أ َشكُو ما تَلقَي عِترَتِي مِن بَعدِي»
«از آنچه بعد از من به عترتم مي رسد به خدا شكايت مي كنم»
مسلم علیه السلام قاصد حضرت حسین علیه السلام بود. کوفیان او را استقبال کردند، سپس او را تنها گذاردند. جنابش روزی که در کوفه قیام کرد چهارهزار نفر یار داشت. اما با خدعهی ابن زیاد تنها ماند. عاقبت در حالی که سوار بر اسب در کوچههای کوفه با تنی مجروح می گشت به خانهی زنی به نام طوعه رسید که در انتظار پسر خود از خانه بیرون آمده بود. مسلم از او طلب آب نمود. زن پس از آب دادن به وی از او خواست تا به منزل خود بازگردد. حضرت فرمود که در کوفه خانه و خانوادهای ندارد. زن پس از آنکه از اسم آن جناب مطلع میشود آن سرور را به خانه میبرد و او را در منزل خود اسکان میدهد و برای او طعام میگذارد. اما آن بزرگوار چیزی نمیخورد. سرانجام با مطلع شدن پسر طوعه از حضور مسلم علیه السلام سپاهیان ابن زیاد به خانهی طوعه میآیند و خانه را محاصره میکنند. مسلم علیهالسلام از خانه بیرون میآید و شروع به جنگیدن مینماید. کسی حریف آن بزرگوار نمیشود.
در اثنای جنگ ابن اشعث به مسلم گفت:
تو در امانى خود را به كشتن مده. مسلم گفت: نيازى به امان مكر پيشگان نيست؛ و در حالى كه اين چنين رجز مىخواند به نبرد با آنان پرداخت:
أَقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرَّاً وَ انْ رأيتُ المَوت شيئاً نُكْراً
كُلُّ امرِىٍ يوماً مُلاقٍ شَرّاً و يُخلط البارد سُخناً مُرّاً
رُدّ شعاع الشمس فاستقرا أَخافُ أَن أُكْذَبَ أَو اغَرّاً
قسم ياد كردهام كه سرافراز و آزاد كشته شوم، اگر چه مرگ را خوشايند نمىبينم. هر كس روزى ممكن است به شرّى برسد و هر سردى اى ممكن است با گرمايى گزنده به هم آميزد؛ چنان كه پرتو خورشيد، زايل مىشود و باز مىگردد. من از اين مىترسم كه به من دروغ بگويند و يا فريبم بدهند.
ابن اشعث خطاب به سربازان خود فرياد زد كه اين ننگ و سستى است كه در برابر يك نفر اين چنين ضعف نشان دهيد، همه با هم به او حمله كنيد! در اين هنگام مسلم نيز به آنان يورش برد. شمشير بكير بن حمران احمرى به لبهاى مسلم اصابت و آنها را پاره كرد.
مسلم نيز ضربتى بر بكير زد و او را از اسب به زير افكند. سربازان ابن زياد از پشت به مسلم حمله كردند و او را بر زمين زدند. سپس سلاحش را گرفته و اسير كردند.
آنگاه مسلم را به سمت قصر ابن زياد برد، در حالى كه خون، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسيار تشنه بود. بيرون قصر عدهاى از مردم از جمله عمارة بن عقبه، عمرو بن حريث، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب در انتظار ديدار ابن زياد نشسته بودند. كوزه آب سردى نيز در كنار درگاه به چشم مىخورد. مسلم رو به آنها كرد و گفت: قدرى از اين آب به من بدهيد. مسلم بن عمرو گفت: مىبينى كه چقدر سرد است؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهى چشيد، مگر آن كه پيش از آن، آب جوشان جهنم را بنوشى. مسلم بن عقيل گفت: واى بر تو، كيستى؟ گفت: من فرزند كسى هستم كه حقّى را كه تو انكار مىكنى مىشناسد و نصيحت پيشوايى را كه تو با او دشمنى مىورزى مىپذيرد و در حالى كه تو با او مخالفت مىكنى، از او اطاعت مىكند.
من مسلم بن عمرو باهلى هستم. مسلم بن عقيل گفت: چه چيز تو را چنين ستم پيشه و سنگ دل كرده است؟
اى فرزند باهله، تو براى رفتن به جهنم و نوشيدن آب جوشان سزاوارترى «1». سپس مسلم به ديوار تكيه داد و نشست. عمارة بن عقبه غلامش را فرستاد و كوزه آبى آورد و قدرى به مسلم داد، مسلم سه بار ظرف آب را بالا برد ولى هر بار ظرف پر از خون شد. بار آخر دو دندان ثناياى مسلم در ظرف افتاد و او هرگز نتوانست آب بنوشد. آنگاه گفت: الحمدللّه، اگر اين آب روزى من بود آن را مىنوشيدم. سپس مسلم را به داخل قصر بردند.
آن سرور را به دارالاماره بردند؛ در حالی که خون از سر و رویش روان بود. او از سر انکار ولایت ابن زیاد به او سلام نکرد. سپس به عمر بن سعد كه در مجلس حاضر بود رو كرد و گفت: اى عمر ميان من و تو نسبت فاميلى است. من خواستهاى دارم كه مايلم آن را خصوصى با تو در ميان بگذارم و تو مىبايست آن را برآورده سازى. عمر نخست از پذيرش آن خوددارى كرد ولى با اشاره ابن زياد همراه با مسلم به گوشهاى رفتند. مسلم گفت: در آغاز ورودم به كوفه هفتصد درهم از كسى قرض گرفتهام. شمشير، زره و اسبم را بفروش و آن را بپرداز ، پيكرم را به خاك بسپار و كسى را نزد حسين عليه السلام بفرست تا او را باز گرداند. زيرا او اكنون به توصيه من بدين سو در حركت است.
ابن زياد به ابن حمران كه در جنگ با مسلم مجروح شده بود دستور داد تا براى تشفّى دل خود كشتن مسلم را بر عهده بگيرد. بُكير، مسلم را به بالاى قصر برد. و مسلم بن عقيل در آن حال تكبير مىگفت و استغفار مىكرد و بر انبيا و ملائكه درود مىفرستاد و مىگفت: خداوندا، ميان ما و اين گروه كه بر ما ستم روا داشتند، ما را تكذيب كردند و كشتند تو خود حكم بفرما، وقتى به بالاى قصر رسيدند بكير سر آن حضرت را از بدن
جدا كرد و پيكرش را به بيرون قصر انداخت. سپس وحشت زده نزد عبيدالله بازگشت و گفت: هنگامى كه مسلم را به قتل رساندم ناگهان ديدم مردى سياه چهره و زشت در برابرم ايستاده و انگشتان خود را به دهان گرفته است، من با مشاهده آن بسيار ترسيدم!
مسلم بن عقيل در هشتم ذى الحجه سال 60 هجرى در كوفه به شهادت رسيد. و سر مباركش را همراه با سر هانى بن عروه به شام فرستادند. يزيد دستور داد تا آنها را بر سر در يكى از دروازههاى شهر دمشق آويختند. پيكرش را نيز در بازار قصابهاى كوفه بر روى زمين كشاندند و سپس در همان جا به دار آويختند
خبر شهادت مسلم به وسيله يكى از اهالى كوفه به نام بكر بن معنقه در شَراف يا ثعلبيه به امام حسين عليه السلام رسيد. امام عليه السلام از شنيدن آن بسيار اندوهگين شد و گريست و سپس فرمود: «انالله و انا اليه راجعون، رحمت خدا بر او باد.» و اين سخن را چند بار تكرار كرد. همچنين فرمود: از اين پس زندگى بىمعنا است و خيرى ندارد. بستگان مسلم نيز به شدّت بر آشفتند و گفتند: انتقام مسلم را خواهيم گرفت.