0

آشنایی با شهیدان کربلا

 
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

وهب بن عبدالله كلبى
سه شنبه 19 آبان 1394  1:48 AM

وهب بن عبدالله كلبى

السَّلامُ عَلی وَهَبِ بنِ عبدِالله بنِ عُمَیرٍ وَ اُمِّه
 
وهب بن عبداللّه كلبى، جوان زيبا روى، نيك خوى، پرهيزكار، مؤمن و شجاع كوفى بود. وى كه در روز عاشورا بيست و پنج سال داشت و از داماديش هفده روز مى‏گذشت،پس از برير يا، عمر و بن مطاع به ميدان رفت و با بردبارى در برابر مشكلات، جنگ نيكو و نمايانى كرد. سپس به سوى مادرش قمر و همسرش، هانيه كه با او در كربلا بودند بازگشت و به مادرش گفت: آيا از من راضى شدى؟ گفت: من از تو خشنود نمى‏شوم مگر آنكه پيش روى حسين عليه السلام كشته شوى. همسرش به او گفت: تو را به خدا سوگند مرا به فراقت مبتلا مكن و دلم را به درد نياور. مادرش گفت: فرزندم! از تقاضاى همسرت روى گردان و به ميدان برو و در ركاب فرزند دختر پيامبرت بجنگ تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهره‏مند شوى. وهب به ميدان بازگشت نوزده سوار و دوازده پياده را به هلاكت رساند. هنگامى كه دو دستش قطع شد همسرش عمودى به دست گرفت و به سوى او آمد و گفت: پدر و مادرم به فدايت، در راه يارى پاكانِ حرم رسول خدا بجنگ! وهب مى‏خواست او را به خيمه برگرداند ولى همسرش گفت: هرگز مراجعت نمى‏كنم مگر اين كه همراهت كشته شوم. امام حسين عليه السلام فرمود:
جُزيُتْم مِنْ أَهْلِ بيتٍ خيراً إرْجعى إلى النساء يرحمك اللّه‏
از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
همسر وهب مراجعت كرد ولى وهب در ميدان ماند تا به فيض شهادت نايل گشت.
بنا به نقلى وهب، پنجاه تن را به هلاكت رساند.
سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهره‏اش پاك مى‏كرد و مى‏گفت:
« ستايش مخصوص خدايى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام عليه السلام روشن كرد ... گواهى مى‏دهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانه‏هاى خود از شما بهترند.»
آنگاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكى‏از سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند. 
به گفته برخى از مورّخان، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثعلبيه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شدند.در روز عاشورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كرده و نزد عمر بن سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام عليه السلام انداختند.
مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام عليه السلام از معركه خارج شد.
وهب در حال مبارزه چنين رجز مى‏خواند:
انْ تُنْكُرونى فَأنَا ابْنُ الكلبِّ سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى‏
وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ ادْرِكُ ثَأْرِى بَعْدَ ثَأْرى صَحْبى‏
الْكَرْبَ امامَ الكربِ لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ‏
اگر مرا انكار مى‏كنيد پس [ بدانيد كه‏] من پسر كلب هستم. به زودى من و ضربتم، حمله و هيبتم را در جنگ خواهيد ديد. پس از خونخواهى يارانم، انتقام خود را مى‏گيرم. در مقابل سختى مشقت را [ از خود] دور مى‏كنم. «كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست».
إِنّى زَعيمٌ لكِ امّ وهبٍ بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ‏
ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ‏
انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
« اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مى‏كنم. ضربه زدنِ نوجوانى كه به پروردگار يقين دارد. تا اينكه [ آن‏] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم.
خداى دانا مرا بس و كافى است.»

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها