0

آشنایی با شهیدان کربلا

 
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

قاسط بن زهير تغلبى

قاسط بن زهير تغلبى

 

«السَّلامُ عَلى قاسِطْ وَكَرْشِ ابْنَى ظُهَيْر التَغَلبِى»
قاسط بن زهير تغلبى از ياران اميرمؤمنان، امام حسن و امام حسين عليهم السلام است.
وى در جنگ صفين از فرماندهان حضرت على عليه السلام بود و در ديگر جنگ‏هاى آن حضرت نيز در ركاب وى شمشير زد.
قاسط پس از شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه ماند.هنگامى كه از ورود امام حسين عليه السلام به كربلا آگاه شد، در شب عاشورا به خدمت آن حضرت رسيد.و در روز عاشورا در حمله نخست به درجه رفيع شهادت نايل آمد.

َكَرْشِ بن زهير تغلبى
َكَرْشِ فرزند زهير از ياران امام على و امام حسن و امام حسين عليهم السلام به شمار مى‏آيد.
وى كه در كوفه مى‏زيست، همراه دو برادرش قاسط و مقسط در جنگ‏هاى حضرت على عليه السلام همانند جنگ صفين شركت جست.
آن‏گاه كه امام حسين عليه السلام به كربلا آمد، َكَرْشِ و برادرانش شبانگاه از كوفه بيرون شدند و به كاروان آن حضرت پيوستند؛ و روز عاشورا در حمله نخست به درجه رفيع شهادت نايل آمدند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  9:52 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

ضرْغامة بن مالك تغلبى

ضرْغامة بن مالك تغلبى

 

السَّلَامُ عَلَى ضِرْغَامَةَ بْنِ مَالِكٍ
جناب ضرغامه فرزند مالک است اورا ازاصحاب حسین علیه السلام ذکر کرده اند.
ضرغام به واقع چون اسم خویش شیری در میدان نبرد و فارسی صف شکن بود. شیعه ای شناخته شده واز بزرگانی بود که با مسلم بـن عقیل علیه السلام درکوفه بیعت کرد ، هنگامی که مسلم را مردم کوفه تنها گذاشتند وعهد شکستند به لباس دشمن درآمد و همراه آنان از كوفه خارج شد؛ و به حضرت اباعبدالله علیه السلام در کربلا پیوست.
شهادت ضرغامه
بعداز نمازظهر و در جنگ تن به تن بود که ضرغامه از امام اجازه رزم خواست وچون شیری بـه میدان درآمد
وچنین رجز خواند :
اليكم مِنْ مالك ضِرْغامٍ ضَرْبَ فتىً يَحْمى عَن الكرامِ‏
يَرْجو ثَوابَ اللَّه بالتمامِ سُبحانَه مِنْ مَلكِ العلّامِ
آماده ضربتِ مالك ضرغام باشيد؛ جوانى كه از بزرگواران حمايت مى‏كند، و ثواب كامل را از خداوند دانا و منزّه اميدوار است.
و همی مرد و مرکب به خاک هلاک انداخت تـا اینکـه سـوای کـسانی را کـه جـراحت رسانیـده بود شصت نفر را نیز بـه دارالبوار فـرستاد سپس در برابر امام علیه السلام شربت شهادت نوشید. جان عالمی به قربانش.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  9:53 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عابس و شوذب

 عابس و شوذب
 

السَّلَامُ عَلَى عَابِسِ بْنِ شَبِيبٍ الشَّاكِرِيِّ
عابس فرزند أبى شبيب بن شاكر بن ربيعة بن مالك بن صعب بن معاوية بن كثير بن مالك بن جشم بن حاشد و مولاى- غلام يا هم‏پيمان- بنى‏شاكر است. (بنو شاکر نسلي از قبيله همدان بوده است)
او از ياران باوفاى امام حسين عليه السلام و به قولى از خاصّان امام على عليه السلام بود.عابس از مهتران، دلاوران، سخنوران، عابدان و شب‏زنده‏داران شيعه بود.
در ولاء ومحبت حیدر کرار از افراد طراز اول به شما می رفت و از حدائق الوردیّه نقل شده است که :
« اِنَّ عَابِساً کانَ مِن رِجالِ الشِّیعَةِ ،وَ کَانَ رَئِیساً شُجاعاً خَطِیباً ناسِکاً مُتَهَجِّداً »
اواز قبیله بنی شاکر بود که همه آن قبیله ازعلاقمندان به اهل بیت علیهم السلام بودند وحضرت امیرالمؤمنین علیه السلام درباره آنها فرمودند: « لَو تَمَّت عِدَّتُهُم اَلفاً لَعُبِدَ اللهُ حَقَّ عِبادَتِهِ »
اگر تعداد قبیله بنـی شاکر بـه هزار نفر می رسید ، خدای تعالی عبادت میشد چنانکه باید عبادت شود.
بنی شاکر از شجاعان جنگ بودند که آنها را (فتیان الصباح) یعنی جوانمردان صبح لقب داده بودند.
چون مردم کوفه با مسلم بیعت کردند ،و او ازدحام آنها را در بیعت دید، نامـه ای به حضرت حسین علیه السلام نوشت که درآمدن تعجیل فرمایید ،و آن نامه را به عابس بن شبیب داد. عابس نامه را گرفت و بـا شوذب مولی شاکر به جانب مکه رهسپار شدند، و با آن حضرت به زمین کربلا آمدند تا روز عاشورا رسید.
چون مسلم در خانه مختار نزول نمود و هیجده هزار مردم با او بیعت کردند از آن میانه عابس بن ابی شبیب از جا برخواست وخطبه در کمال فصاحت ادا نمود ، سپس روی با مسلم کرده و عرض کرد: من از قلوب این مردم خبری ندارم و از آن کسانی نیستم که شما را مغـرور کنم به خدا قسم من از نفس خودم به شما خبر میدهم من نفس خودم را بـرای این حاضر کردم که هر گاه مرا بخوانید اجابت کنم و در پیش روی شما بـا دشمنان جهاد کنم تا قبضه شمشیر در دست من است و جان فشانی بنمایم تا خدا را ملاقات کنم و از این کار غرضی جز خوشنودی باری تعالی چیز دیگر در نظر ندارم ، این وقت حبیب به او فرمود که : عابس، خدای تو را رحمت کند ادا کردی آن چه برعهده تو بود من هم با تو هم عقیده هستم.
پس از بيعت كوفيان با حضرت مسلم عليه السلام، عابس با شوذب به عنوان پيك، نامه آنان را به امام حسين عليه السلام رساند.
مرحوم شيخ عباس قمى نيز درباره او گفته است:
السلام عليك يا عابس بْنِ ابى شبيب الشاكرى اشْهَدُ انَّكَ مَضيت على مامضى عليه البدريون والمجاهدون فى سبيل اللَّه
درود بر تو اى عابس بن ابى شبيب شاكرى، گواهى مى‏دهم آنچه [ از مصائب‏] بر رزمندگان بدر و مجاهدين راه خدا گذشت بر تو نيز وارد شده است.
السَّلَامُ عَلَى شَوْذَبٍ مَوْلَى شَاكِرٍ
شوذب بن عبداللَّه همدانى
شوذب، مردى عابد، مخلص ، حافظ حديث و از كسانى بود كه براى شيعيان كوفه از امام على عليه السلام، حديث نقل مى‏كرد.او جنگجوى نام‏آورى بود كه در جنگ‏هاى سه‏گانه امام على عليه السلام يعنى جمل، صفين و نهروان شركت كرد.
شاکر قبیله ای است در یمن از طائفه همدان که از اولاد شاکر بن ربیعة بن مالکند و عابس از آن قبیله بود. و برای مولی معانی عدیده در لغت عـرب است، در هرجایی بـه منـاسبت آنجا یکـی از آنها اراده می شود ولکن چون او را به طایفه و قبیله نسبت دهند ،مثل آن که بگویند: مولی بنی اسد و یا در اینجا شوذب مولی شاکر ، یعنی منسوب به قبیله شاکر. یعنی در اینجا مولی به معنای غلام نیست بلکه او همراه وهم قسم قبیله شاکر بوده است. تا جایی که شیخ عباس قمی در نفس المهموم میفرماید: که شیخ بزرگوار ما محدث نوری علیه الرحمة فرموده: مقام شوذب اعلی از مقام عابس بوده چرا که در حق او گفته شده ؛ کَانَ مُتَقَدَّماً فِی الشِّیعَةِ یعنی او از متقدمین و بزرگان شیعیان بوده است.
اواز دوستداران مخلص اهل بیت علیهم السلام بود. خانه ومنزل او پناه ومحـل تدریس شیعیان بود. در خانه او از فضل اهل بیت علیهم السلام سخن گفته میشد. او خـود از قراء و حافظـان حدیث و دلاور یاران امام علیه السلام بود. شوذب اين يار باوفاى سيّدالشهدا عليه السلام در كهنسالى عابس را از كوفه تا مكه براى رسانيدن نامه مسلم عليه السلام به امام عليه السلام همراهى كرد و با آن بزرگوار به كربلا آمد.
شهادت شوذب و عابس
عابس در روز عاشورا پس از شهادت حنظلة بن سعد شبامى چون عازم شهادت شـد نزد شوذب آمد و گفت: ای شوذب! امروز چـه در خاطـر داری؟ او گفت: می خواهـی چه دردل داشته باشم ،قصددارم با تو در رکاب پسـر پیغمبـر صلی الله عل یه واله رزم کنم تا کشته شوم.
عابس گفت: من هم به تو همین گمان را داشتم ، پس به خدمت ابوعبدالله (ع) برو تا از جهت تو هم مانند ساير اصحابش قصد قربت کند و هم چنين در حق من. زيرا اگر کسي نزديکتر از تو را به همراه داشتم دوست داشتم که چنين کنم همانا، امروز روزي است که شايسته است از هر فرصتي، براي تحصيل اجر و پاداش خدا استفاده کنيم که تنها امروز، روز عمل است و فردا روز حساب است. پس شوذب خدمت حضرت شتافت ، وداع نمود و بـه میـدان رفت . همانند دلیـران جنگید تا شهید شد و به رضوان پروردگار رسید.
بعد عابس نزد امام حسین علیه السلام آمد بعداز سلام عرض کرد:
یا اباعبدالله به خدا در روی زمین هیچ آفریده ای نیست ـ دوریا نزدیک،خویش یا بیگانه ـ که از تو نزد مـن گرامی تـر و محبوب تر باشد. اگر میتوانستم بـه چیزی عزیزتر از جانم و خونم، ستم و قتل را از تو دفع کنم در آن سستی نمی کردم و انجام میدادم.
آنگاه حضرت را وداع نمود وگفت: گواه باشید که من بر هدایت ودین تو وپدر بزرگوارت میباشم. سپس شمشیر کشیده به جانب آنان حمله کرد ونشان زخمی برپیشانی داشت. وی فریاد میزد « اَلا رَجُلَ ،اَلا رَجُلَ » آیا مردی نیست، آیا مردی نیست وکسی جرأت نمیکرد به میدان او برود.
ربیع بن تمیم ـ که مردی از لشگر ابن سعد بود ـ گوید: چون عابس را دیدم او را شناختـم، وسابقه او را در جنگها میدانستم که دلاورترین واز همه شجاعان ،شجاع تر می باشد. لذا به سپاه عمر سعد گفتم« هَذا اَسَدُ الاُسُودِ ، هَذا ابنُ اَبِی شَبِیبٍ »این شیر شیران ،پسر ابی شبیب میباشد. مبادا یک به یک به مبارزه او بروید کسی مرد میدان او نیست.
عابس نزدیک شد وگفت: « رَجُلٌ بِرَجُلٍ » مردی به مردی ، کسی پیش نرفت. گفت: دو نفر دو نفر بیایید، کسی جرأت نکرد، گفت سه به سه بیایید، کسی نیامد. تا اینکه فرمـود: ده نفر ده نفر بیایید، مردم ترسیدنـد و از دور او پراکنده شدند. این کار بر عمرسعد گران آمد فریاد برآورد: او را سنگباران کرده و یکباره بر او حمله کنید، پس بـه یکبـار سپاه روی بـه وی نهادند، عابس چون این حال را مشاهده کرد ، زره از تـن در آورد و کلاه خُـود از سـر برداشت وبا تن سر برهنه بر آن روبه صفتان حمله کرد. مشهور است که فردی از میان سپاه حسین علیه السلام فریاد برآورد: «اَجَنَنتَ یَا عَابِس؟» ای عابس مجنون گشته ای؟ و او فریاد میزد: « حُبُّ الحُسَینِ جُنَّنِی » آری محبت حسین علیه السلام است که مرا اینگونه از خود بی خود کرده.
ربیع گفت: به خدا قسم دیدم که عابس به هر طرف حمله می کرد، زیاده از دویست تـن از پیش او می گریختند وبر روی یکدیگر می ریختند، تا اینکه راوی گوید در حدود نهصد نفر از آنها را بـه درک واصل کرد. بدین گونه رزم میکـرد تا آنکه لشگر از هـر جانب او را فرا گرفت ، و از زیادی زخم سنگ و شمشیر و نیزه از پای در آمد، و سـر مبارکش را بریدند.
سر او را دست چند تن دیدم که هرکدام میگفتند: من اورا کشتم. هر یک از آن سپاه سنگدل برای فخر و شرف خویش! تلاش میکرد تا کشتن و سربریده اش را به خود اختصاص دهد. ابن سعد به این نزاع پایان داد وخود آمد سرعابس را از تن جدا کرده وگفت: او را یک نفر نکشته است. جان عالمیان به فدایش و رحمت خدا بر پیکر شریفش.
آری ،این سر پس از (عبدالله بن عمیر کلبی) و(عمر بن جناده) سومین سری بود که بسوی سیدالشهداء علیه السلام پرتاب میشد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  9:54 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حضرت عباس علیه السلام

حضرت عباس علیه السلام

 
السَّلامُ عَلی أبی الْفَضْلِ العَبَّاسِ بْنِ أَمیرِالْمُؤمنینَ المُواسی أَخاهُ بِنَفْسِه.
سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام؛ آن که در راه برادر از جان خود گذشت.
عباس بن علی بن ابی طالب، مکنّی به ابوالفضل، در روز چهارم ماه شعبان سال بیست و ششم هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشود و در سال شصت و یکم هجری به شهادت رسید. سنّ مبارکش را هنگام شهادت سی و چهار سال نوشته اند. از این مدت چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و نُه سال با برادرش امام مجتبی علیه السلام و یازده سال با امام حسین علیه السلام زیست.
مادرش فاطمه دختر حزام از قبیله بنی کلاب، مکنّی به امُ البنین می باشد که پس از شهادت حضرت فاطمه علیها السلام به پیشنهاد عقیل امیرالمؤمنین علیه السلام او را به همسری برگزید، چرا که آن حضرت از عقیل خواستار همسری از تبار دلاوران نام آور شد تا فرزندی دلیر و شجاع برای او آورد و عقیل امُ البنین علیها السلام را به آن حضرت پیشنهاد نمود. ثمره این ازدواج چهار فرزند به نام های عباس، عبداللَّه، جعفر و عثمان بود.
گویا عباس علیه السلام فقط برای یاری و جانفشانی برای برادرش آفریده شده بود چرا که پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام در آخرین شب حیاتشان، عباس علیه السلام را در آغوش گرفت ه، به سینه خود چسبانیدند و چشمان او را بوسه زدند و فرمود ند:
« ولدی، ستقر عینی بک فی یوم القیامة، ولدی، اذا کان یوم عاشورا و دخلت المشرعة، ایاک أن تشرب الماء و أخوک الحسین عطشا ن»
« پسرم، به زودی در روز قیامت ب ه وسیله تو چشم من روشن می گردد، فرزندم، چون روز عاشورا فرارسید و داخل شریعه شدی، مبادا آب بیاشامی در حالی که برادرت حسین تشنه است »
این مواسات و جانفشانی آ نقدر ارزشمند است که در روز محشر که تمام خلائق حتی انبیاء اولوالعزم و شهدا وصالحین چشم به شفاعت پیامبر صلی الله علیه وآله دارند، آن برگزیده خدا به برادرش علی علیه السلام می فرماید: به همسرت فاطمه علیهاالسلام بگو برای شفاعت و نجات امت در این فزع اکبر چه دارد؟ علی علیه السلام پیام را به حضرت فاطمه علیهاالسلام می رساند، و آن بانو در جواب می فرمایند:
« یا أمیرالمؤمنین، کفانا لأجل هذا المقام الیدان المقطوعتان من ابنی العبا س»
« ای امیرالمؤمنین برای ما در مقام شفاعت دو دست بریده پسرم حضرت عباس علیه السلام کافی است»
قمر منیر بنی هاشم هنگامی که سیدالشهدا علیه السلام مدینه را ترک کردند به همراه ایشان از مدینه خارج و همواره در رکاب برادر خدمتگذاری می کردند.داستان فداکاری ها، خدمات و قضایای اتفاق افتاده از مدینه تا کربلا پیرامون شخصیت عباس بن علی علیهما السلام بسیار است که به اختصار یک مورد بیان میگردد ، تا هرچند قلیل و اندک، گوشه ای از شخصیت عظیم باب الحوائج ابالفضل العباس علیه السلام آشکارشود.
روز هشتم ذیحجة الحرام ( یوم الترویه) سال شصت هجری قمری، زمانی که حجاج بیت الله الحرام عازم سرزمین عرفات بودند، یزید بن معاویه نیروهایی را - در حالی که سلاح در زیر احرام بسته بودند - گماشته بود تا امام حسین علیه السلام را در خانه ی خدا به قتل برسانند.
بنی هاشم و اصحاب سیدالشهدا علیهم السلام از این توطئه مطلع گشتند، اطراف امام علیه السلام را گرفته واز جان امام علیه السلام حفاظت می نمودند.
در این حال، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام با اجازه ی امام حسین علیه السلام بر فراز کعبه رفتند و خطاب به بنی امیه خطبه ا ی غرا وپرشوری ایراد فرمودند.
الحَمدُلله الَّذِی شَرَّفَ هَذا بِه قُدومَ أبِیه مَن کَان بِالأمسِ بَیتاً أصبَحَ قِبلَةً.
اَیُّهَا الکَفَرةُ الفَجَرَة! أتَصُدَّنَّ طَرِیقَ البَیتِ لاِمَامِ البَرَرَة؟
مَن هُوَ احَقُّ بِه مِن سَائِرِ البَریَّة؟ مَن هُوَ اَدنَی بِه؟
وَلَولا حُکمُ الله الجَلِیَّة وَ اَسرَارُهُ العَلیَّة وَ اِختِبَارُه البَریَّة لَطَارَ البَیت اِلیه قَبلَ اَن یَمشِی لَدَیه.
قَد استَلَمَ النَّاسُ الحَجَر، وَ الحَجَرُ یَستَلِمُ یَدَیه.
وَلَو لَم تَکُن مَشِیةُ مَولای مَجبُولةً مِن مَشیِّةِ الرَّحمانِ لَوَقَعَت عَلَیکُم کَالسَّقَر الغَضبَان عَلَی عَصافِیرِ الطَّیران.
اَتُخَوِّفونَ قَوماً یَلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولِیةِ؟ فَکَیفَ کَانَ فِی الرُّجُولِیةِ؟ وَ لَفَدَیت بِالحَامَاتِ لِسَیِّدِ البَرِّیّات دُونَ الحَیَوانات.
هَیهَات! فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمرِ وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر؟ وَ مِمَّن فِی بَیتِه الغَوانی السُّکران؟ وَ مِمَّن فِی بَیته الوَحی وَ القُرآن؟
وَ مِمَّن فِی بَیتِه الَّلهَوات وَ الدَّنَسات؟ وَ مِمَّن فِی بَیتِه التَّطهِیر وَ الآیات؟
هَیهَات! وَانتُم وَقَعتُم فی الغَلطَةِ الَّتِی قد وَقَعت فِیها القِرَیش، لأنّهم اَرادُوا قَتلَ رَسُولِ الله صَلَّی اللهُ عَلیه وَ آلِه وَانتُم تُریدُون قَتلَ ابنِ بنتِ نَبیِّکُم، وَ لا یُمکن لَهم مادامَ أمِیرالمؤمنینَ عَلیه السَّلام حَیّاً، وَ کَیفَ یُمکنُ لَکُم قَتلَ ابی عَبدِالله الحُسَین عَلیه السَّلام مادُمتُ حَیّاً سَلیلاً؟
تَعالَوا اُخبِرُکُم بِسَبِیلِه، بَادِرُوا قَتلِی، وَ اضرِبُوا عُنُقِی، لِیَحصُلَ مُرادُکُم.
لا بَلَغَ اللهُ مَدارَکُم وَ بَدَّدَ اَعمَارَکُم وَ اَولادَکُم، وَ لَعَنَ اللهُ عَلَیکُم وَ عَلَی أجدادِکُم.
حمد خدایی را سزاست که این کعبه را به قدوم پدر او ( اشاره فرمود به امام حسین علیه السلام) شرافت داد، مکانی که از دیرباز برای او بیت بود ولی امروز ( به یمن قدوم پدرش) قبله گردیده است.ای کافران فاجر و فاسق! آیا ادامه امر حج را برای امام پاکان و نیکان مانع می شوید؟ چه کسی سزاوارتر از او به خانه کعبه است؟ چه کسی از او به کعبه نزدیک تر است؟اگر حکمت های الهی آشکار نمی شد و اسرار بلندمرتبه خداوند هویدا نمی گشت و این کعبه برای امتحان مردم نبود، هر آینه کعبه پیش از آن که امام به طواف آن بیاید، به سوی امام پرواز می کرد.به تحقیق مردم استلام حجرالاسود می کنند ( دست خود را به حجر می کشند و حجر را می بوسند) ولی حجرالاسود دست امام را می بوسد و استلام می نماید. اگر مشیت، خواست و اراده ی مولای من ( امام حسین علیه السلام) از مشیت خدای رحمان سرچشمه نمی گرفت و به آن تعلق نداشت، هر آینه همانند باز شکاری خشمگین که بر گنجشزنده بود، کشتن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای آنان ممکن نبود. چگونه برای شما کشتن ابی عبدالله الحسین علیه السلام امکان پذیر است، تا مادامی که من، زنده باشم؟ بیایید تا شما را به راه کشتن ( امام حسین علیه السلام) آگاه کنم، به کشتن من مبادرت ورزیده و اقدام کنید، گردن مرا بزنید تا مراد شما حاصل گردد.
خداوند شما را به مقصودی که برای آن دور هم جمع شدید، نرساند، و عمرهای شما را کوتاه، اولادتان را پراکنده سازد و شما و اجدادتان را لعنت کند.
ابالفضل العباس علیه السلام در سرزمین کربلا علمدار سپاه حسینی بود که از روز دوم محرم و ورود به کربلا اتفاقات زیادی رخ داده که فقط به گوشه ای از این ماجرا در روز عاشورا پرداخته می شود.
ظهر عاشورا پس از اقامه نماز و به شهادت رسیدن اصحاب سیدالشهدا علیه السلام چون آن جناب تنهائی برادرش را دید، خدمت آن حضرت آمده عرض کرد: ای برادر، مرا رخصت می فرمائی که جان خود را فدای تو گردانم ؟
حضرت از شنیدن این سخن گریه شدیدی نمود، سپس فرمود: ای برادر، تو علمدارسپاه منی، چون تو کشته شوی لش گر از هم پاشیده شو د.
حضرت عباس علیه السلام عرض کرد: ای برادر، سینه ام تنگ شده و از زندگی دنیا سیر شده ام و اراده دارم از این جماعت منافق خونخواهی کنم.
امام حسین علیه السلام فرمود: حال که قصد میدان داری به سمت فرات برو و کمی آب برای کودکان محیا کن. حضرت عباس علیه السلام به سوی لشکر حرکت نمود و آن ها را نصیحت و موعظه کرد. لکن در قلب آن سنگ دلان اثر نکرد.
وبعد به صدای بلند فرمود: ای عمرسعد، این حسین فرزند رسول خداست که اصحاب و اهل بیت او را کشته اید، و این ها عیال و اولاد او هستند که تشنه می باشند، به آن ها آب دهید که قلبهایشان از تشنگی آتش گرفته است .
کلام آن بزرگوار در دل بعضی از آن ها اثر کرد و گریه کردند؛ و لکن شمر ملعون به صدای بلند فریاد کرد: ای پسر ابوتراب، اگر تمام زمین آب باشد، قطره ای از آن را به شما نمی دهیم تا در بیعت یزید داخل شوید.
خدمت برادر برگشت و آنچه شنیده بود به عرض رسانید.
لختی بعد صدای العطش اطفال برادر ، به گوشش رسید. سوار بر اسب خود شد و نیزه بدست گرفت، مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود ( شاید آبی بیاورد) چهار هزار نفر موکل فرات بودند. دور آن جناب را احاطه کرده و بدن شریفش را تیرباران نمودند. آنچنان بدن او را آماج تیر قرار دادند که زره بر تن وی همچون خارپشت می نمود.
آن شیر بیشه ی شجاعت بر ایشان حمله کرد و رجز خواند، از هر طرف که حمله می کرد لشکر را متفرق می ساخت تا آنکه بروایتی هشتاد تن را به دوزخ فرستاد و وارد شریعه شد، و خود را به آب فرات رسانید.
(از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تافته بود) خواست آبی بیاشامد و کفی از آب برداشت، تشنگی حسین علیه السلام و اهل بیت او را به یاد آورد، و فرمود:
« والله لا أذوق الماء و سَیِّدی الحُسَین ع َطشان»
آب را از کف بریخت، و مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه به بیرون شتافت و متوجه خیمه ها ش د.
لشکر چون چنین دید راه را بر او گرفت، و از هر طرف او را احاطه کرد.
آن حضرت چون شیر خشمناک بر آن ها حمله می کرد و ب ه راه خود ادامه می داد ناگاه نوفل ازرق کمین کرده، از پشت نخل بیرون آمد، و حکیم بن طفیل او را کمک کرده، ضربتی بر آن جناب زدند و دست راست آن بزرگوار را قطع کردند.
آن جناب مشک را بدوش چپ افکند و شمشیر را ب ه دست چپ داد و بر یزیدیان حمله می کرد، و این رجز را می خواند:
وَاللهِ ان ق َطَعتُم یَمِینِی انِّی أ ُحامِی أب َداً ع َن دِینِی
وَ ع َن اِمامٍ ص َادِقٍ الیَقِینِ نَجلِ النَّبی الط َّاهِرّ الأَمِینِ
«به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید، من پیوسته از دین خود و از امامی که به راستی به یقین رسیده و فرزند پیامبر پاک و امین صلی الله علیه و آله و سلم است حمایت می کنم!»
پس جنگ نمایانی کرد تا ضعف بر او چیره شد. در این هنگام حکیم بن طفیل طائی که پشت درختی در کمین بود ضربتی بر دست چپ او فرود آورد و عباس علیه السلام چنین رجز خواند:
یا نفس لا تخشی من الکفار و أبشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار مع جملة السادات و الاطهار
قد قطعوا ببغیهم یساری فأصلهم یا رب حر النار
«ای نفس از کافران مهراس و به رحمت ایزد بزرگ؛» و همنشینی با پیامبر اکرم لی الله علیه وآله بشارت باد، اینان به ستم دست چپم را بریدند؛
پروردگارا ایشان را به آتش شرربار دوزخ درافکن!
مشک را به دندان گرفت و همت نمود تا آب را به لب تشنگان خیمه ها برساند که تیری بر مشک آب آمد و آب به زمین ریخت، و تیر دیگر بر سینه اش رسید و از اسب افتاد و فریاد نمود: برادر، برادرت را دریاب.
بنوفل بن ازرق عمودی آهنین بر فرق مبارکش ز د و بر اثر آن عمود فرق سر از هم بشکافت و شکستگی سر نزدیک دماغ رسید.
جناب امام حسین علیه السلام چون صدای برادر شنید خود را به او رسانید، چون برادر را به آن حالت دید، قطرات اشک از دیده جاری نمود و فرمود:
«الآنَ انْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حیلَتی و شَمِتَ بی عدوّی »
اکنون کمرم شکست و رشته تدبیر و چاره من گسسته شد و دشمن به من گستاخ شد.
از کثرت جراحات وارده بر عباس علیه السلام، حضرت امام حسین علیه السلام نتوانست او را به خیمه ابدان شهداء حمل نماید. پس جسم شریف و قطعه قطعه برادر را در کنار فرات گذاشت و با چشم ی گریان و قامتی خمیده و محزون به خیمه ها برگشت وناله سرداد:
«أمَا من مُغِیثٍ یُغِیثُنَا، أما مِن مُجِیرٍ یُجِیرُنَا، أمَا مِن طَالِبِ ح َقٍّ یَنصُرُنَا، أمَا مِن خَائِفٍ م ِن النَّارِ فَیَذُبُّ ع َنَّا»
آیا فریاد رسی هست که به فریاد ما برسد؟ آیا پناه دهنده ای هست که مارا پناه دهد؟ آیا طالب حقی هست که مارا یاری کند؟آیا کسی هست که از آتش جهنم بترسد و از ما دفاع کند؟
« سکینه جلو آمد و از عمو یش سؤال کرد. حضرت جواب اورا با پایین کشیدن عمود خیمه ابالفضل علیه السلام دادند در این هنگام به مخدرات فرمودند که لباس اسیری بر تن کنید که دیگر حمایت کننده خیام و علمدار کاروان به شهادت رسید.
حضرت زینب علیها السلام فریاد برآورد: وای برادر، وای عباس، وای از هلاکت ما بعد از تو. زنان گریه کردند و امام حسین علیه السلام با آن ها گریه می کرد و می فرمود: وای بعد از تو - ای برادر - ما ضایع شدیم.»

نقل شده است هنگام تعمیر نمودن قبور شهداء از مرحوم سید بحرالعلوم سؤال کردند: قبر هر یک از شهداء را به فراخور قامت آن شهید یافتیم مگر قبر ابوالفضل علیه السلام که خیلی کوچک بود با آنکه:
« کان العباس رجلا طویلا جمیلا و سیما جسیما یرکب الفرس المطهم، و رجلاه یخطان فی الأرض».
« حضرت عباس مردی بلند قامت، زیبا و خوش سیما و قوی بود، و چون بر اسب تنومندی سوار
می شد زانوهای مبارکش تا سر اسب بلند بود، وپاهایش به زمین کشیده می شد».
مرحوم سید بحرالعلوم از شنیدن این سؤال آنقدر گریست که بی هوش شد، چون به هوش آمد فرمود: روز دوازدهم بعد از آنکه حضرت زین العابدین علیه السلام اجساد شهداء را به خاک سپرد، کنار نهر علقمه آمد هر چه خواست جسم شریف و قطعه قطعه ی عمویش عباس را حرکت دهد، و نزد قبر شهدا بیاورد نتوانست. چون دید بدن مثل گوشت کوبیده و قطعه قطعه است، لذا همان جا به خاک سپردند، و اعضای قطع شده را جمع کرده در قبر نهادن د و این دلیل کوچکی قبر، است. لعنت خدا بر قاتلانش.

 

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  9:55 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْكَدِنِ الْأَرْحَبِيِّ

عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْكَدِنِ الْأَرْحَبِيِّ

 

السَّلَامُ عَلَى عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْكَدِنِ الْأَرْحَبِيِّ
عبدالرحمن، از تابعين و مردى شجاع و كاردان و فصيح بود. عبدالرحمن و بيش از 150 نفر ديگر از كوفه به سمت مكه روانه شده و به خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند و با هر كدام دو يا سه يا چهار نامه بود.
در پى ارسال نامه‏هاى فراوان مردم كوفه به اباعبداللَّه الحسين عليه السلام، عبدالرحمن و قيس بن مسهّر صيداوى و عمارة بن عبدسلولى به فرمان آن حضرت با مسلم عليه السلام راهى كوفه شد؛و پس از شهادت حضرت مسلم عليه السلام به خدمت امام عليه السلام برگشت؛و در روز عاشورا با كسب اجازه از سيّدالشهدا به ميدان شتافت؛ و در حمله نخست به شرف شهادت نايل گشت.
او در حال نبرد چنين رجز مى‏خواند:
انّى لِمَنْ يُنْكِرنى ابْنُ الكدن إنّى‏ عَلى دينِ حُسَينٍ وَحَسَنْ
كسى كه مرا انكار مى‏كند [ بداند] من فرزند كدن هستم و دينم دين حسين و حسن است.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  11:44 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عبدالرحمن بن عروه غفارى

عبدالرحمن بن عروه غفارى


«السلام على عبداللَّه وعبدالرحمن ابنى عروة بن حرّاق الغفاريين.»
عبدالرحمن با برادرش عبدالله از اشراف و شجاعان و صاحبان استیلاء و نفوز و از شیعیان وارادتمندان امیرالمؤمنین علیه السلام و از قبیله بنی غفار بودند .
جدّ آنها، حرّاق، از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بود؛ و در سه جنگ [ جمل، صفين و نهروان‏] با آن حضرت شركت داشت.
آن دو برادرچون دیدند که دشمنان چیره شدند باچشم گریان به نزد آن سلاله طیبین عرض کردند: السلام علیک یا اباعبدالله یابن رسول دشمن ما وشما را فرو گرفته دستور داریم در پیش روی شما فداکاری بنماییم ودشمن را از شما دفع کنیم تا کشته شویم. امـام علیه السلام فرمودند: مرحبا به شما ، به نزدیک مـن بیایید ایشان بـا دیده هـای گریـان نزدیک آمـدند حضرت فرمودند: چرا گریه میکنید؟ بخدا قسم من امیدوارم که ساعتی دیگر دیده های شما به نعیم پروردگار روشن شود. عرض کردند: یابن رسول الله خدا مارا به فدای شما بگرداند، والله ما برای نفس خود گریه نمی کنیم گریه ما برای غریبی شماست که اینگونه دشمن شما را احاطه کرده است و قدرت نداریم که چاره این دشمن بنماییم .امام فرمودند: . امام فرمود: برادرزادگانم خدا به شما پاداش پرهيزكاران عطا فرمايد که در این قسمت هم با من مواسات می نمائید وبرای غربت من غم گرفته اید، امیدوارم که بهترین جزائی که به متقین عطا می کند را به شما مرحمت کند سپس با آن حضرت وداع گفتند وبه جنگ پرداختند .
عبدالرحمن، پس از عمرو بن قرظه انصارى يا عمرو بن جناده و به قولى يحيى بن سليم مازنى وارد ميدان شد. او 42 تن از دشمن را در دو نوبت به هلاكت رساند؛
وى در حال مبارزه چنين رجز مى‏خواند:
قَدْ عَلِمَتْ حَقّا بنو غِفارٍ وخِنْدَفٌ بعد بنى‏نِزار
لَنَضْرِبَنَّ مَعْشَر الفُجّارِ بِكُلِّ عَضْبٍ صارمٍ بَتّار
يا قوم ذو ذوا عن بنى الاحرار بالمَشْرَفى
والقَنا الخَطّارِ
بنو غفار و خِنْدَف و بنى‏نزار به حقّ مى‏دانند كه با هر شمشير برّان گروه بدكاران را مى‏زنيم. اى قوم! با [ شمشير] مشرفى و نيزه جنبنده از فرزندان آزادگان دفاع كنيد.
عبدالرحمن در برابر امام میجنگید و برادرش اورا حمایت میکرد و سرانجام در جنگ تن به تن به فيض شهادت نايل گشت.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:47 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حضرت عبدالله بن الحسن بن علی علیهم السلام

حضرت عبدالله بن الحسن بن علی علیهم السلام

 
«السَّلامُ عَلى عَبْدِ اللَّهِ بنِ الحسن بن عَلِّىِ الزَّكىِّ لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ و راميهُ حَرمَلَةَ بنَ كاهل الأسَدِىَّ»
سلام بر بندهی خاص خدا؛ زادهی مجتبی علیه السلام، قربانی مخصوص کربلا، صاحب مقتل اعلی بر سینهی سیدالشهدا علیه السلام، شریک علی اصغر علیه السلام در نوع بلا، سهیم قاسم علیه السلام در ابتلا، شبیه علی اکبر علیه السلام در اربااربا، شکسته شده در زیر سم ستوران اعدا، صاحب نالهی وا اماه، سلام بر عبدالله، سلام بر صاحب کتاب از دست قلم شده، انی عبدالله آتانی الکتاب، سلام بر پیامبر وحدت خون حسن و حسین؛ و جعلنی نبیا، سلام بر برکهی برکت؛ و جعلنی مبارکا.
عبداللَّه اصغر فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام‏، مادرش دختر سليل بن عبداللَّه بجلى بود كه برخى نام وى را رمله آورده‏اند. وى در حادثه عاشورا هنوز به سن بلوغ نرسيده بود و در خيمه زنان نگه‏دارى مى‏شد.
لحظات آخر سیدالشهدا علیه السلام چون مالک بن النسر الکندي شمشير بر سر حضرت فرود آورد حضرت کلاه را از سرش بيرون آورد، پارچه و کلاه ديگري خواست، سر مبارکش را با پارچه بست و کلاه را بر سر نهاد و عمامه را روي آن بست، شمر و اطرافيانش به جاي خود برگشتند، کمي درنگ کرد. سپس برگشت، اطرافيان هم برگشتند و اطراف آن حضرت حلقه زدند، عبدالله بن الحسن از بين زنان حرم، بيرون دويد و به سوى عمويش حركت كرد. زينب عليها السلام او را گرفت و امام عليه السلام نيز فرمود: «إحبسيه يا أختي» « خواهرم او را نگه دار»، ولى عبداللَّه نپذيرفت و از بازگشت به خيمه به شدت خوددارى كرد و گفت: « والله لا أُفارق عمِّي!»؛ «به خدا قسم هرگز از عمويم جدا نخواهم شد.»
در آن هنگام ابجر [بحر] بن كعب شمشير خود را بر امام عليه السلام فرود آورد. عبداللَّه گفت: «واى بر تو اى فرزند زن ناپاك! آيا مى‏خواهى عموى مرا بكشى؟ و دست خود را سپر قرار داد كه قطع شد و به پوست آويخت. او فرياد: «يا عمّاه » برآورد و حسين عليه السلام وى را در آغوش كشيد و به سينه چسبانيد و فرمود: «برادرزاده شكيبا باش كه خير است و خداوند تو را به پدران پاك و نيكوكارت، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، على بن ابى‏طالب عليهالسلام، حمزه، جعفر و حسن بن على عليهم السلام كه درود خداوند بر آنان باد ملحق خواهد ساخت.»
ناگاه حرملة بن كاهل تيرى به سوى وى پرتاب كرد و او را در دامن عمويش به شهادت رسانيد.

 

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:53 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عبداللَّه بن عمير كلبى

عبداللَّه بن عمير كلبى‏

ابووهب، عبداللَّه بن عُمَير بن عباس بن عَبد قَيس بن عُلَيم بن جَناب كَلْبى عُلِيمى؛ از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام و امام حسين عليه السلام، مردى شريف، قهرمان، شجاع، ستبربازو، بلند قامت، سيه چرده و فراخ چشم بود. وى و همسرش، ام‏وهب، دختر عبد، از تيره نمر بن قاسط، كنار چاه جُعد در محله بنى‏همدان كوفه ساكن بودند.

چند روز قبل از واقعه عاشورا، عبداللَّه بن عمير ديد كه گروهى در نُخَيله رژه مى‏رفتند. چون سبب را جويا شد، گفتند كه آنها را براى جنگ با امام حسين عليه السلام، فرزند فاطمه عليها السلام دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرستند، گفت: به خدا سوگند من جنگ با مشركان را بسيار دوست مى‏داشتم و هم اكنون اميدوارم كه ثواب جنگ با اين مردمى كه براى كشتن پسر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود مى‏روند بيش از ثواب پيكار با مشركان بوده باشد. آن‏گاه نزد همسرش آمد و آنچه را شنيده بود و نيز تصميم خود را با وى در ميان نهاد. او گفت: هدف خوبى در پيش گرفته‏اى خداوند تو را به آن برساند و به بهترين راه راهنمايى كند! اين كار را انجام بده و مرا نيز همراه خود ببر. عبداللَّه با همسرش شبانه [ از كوفه‏] بيرون آمد و شب هشتم محرم خود را به امام حسين رساند و تا روز عاشورا در كنار آن حضرت ماند.
روز عاشورا پس از آغاز جنگ با پرتاب تير توسط عمر سعد و سپس تيراندازى لشكر او به سوى ياران امام حسين عليه السلام، يسار غلام زياد بن ابى‏سفيان [ ابن ابيه‏] و سالم غلام عبيداللَّه بن زياد از لشكر بيرون آمدند و گفتند: چه كسى حاضر است با ما به مبارزه برخيزد؟ حبيب بن مظاهر و بُرير بن خُضير برخاستند. امام حسين عليه السلام فرمود: بنشينيد. در اين هنگام عبداللَّه بن عمير برخاست و عرض كرد: اى اباعبداللَّه رحمت خدا بر تو باد! اجازه فرما من به جنگ آنها بروم. امام حسين عليه السلام كه وى را مردى سيه‏چرده، بلند قامت، ستبربازو و فراخ‏چشم مشاهده كرد، فرمود: «به گمانم براى حريفان هماوردى كُشنده باشد.» عبداللَّه به سوى آنها رفت. آن دو گفتند: تو كيستى؟ چون نسب خويش را بيان كرد، گفتند: ما تو را نمى‏شناسيم. [بگو] زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر به جنگ ما بيايند. عبداللَّه به يسار كه جلوتر از سالم و آماده نبرد بود گفت: اى زنازاده! تو ميل مبارزه با ديگرى را دارى و حال آن‏كه كسى كه به جنگ تو آمده از تو بهتر است؟! عبداللَّه حمله كرد و با شمشير او را از پاى درآورد. در آن هنگام كه مشغول شمشير زدن به يسار بود، سالم به وى حمله كرد و او را صدا زد: «برده به سوى تو آمد» ولى عبداللَّه اعتنا نكرد.
سالم نزديك شد و پيشدستى كرد و ضربه‏اى زد كه عبداللَّه با دست چپ خويش جلوى آن را گرفت؛ و انگشتان دست چپش قطع گرديد. عبداللَّه بر وى حمله كرد و با ضرباتى چند او را به هلاكت رسانيد. سپس در حالى كه آن دو را كشته بود، بازگشت
سپس ام‏وهب، عمود خيمه را برداشت و به طرف همسرش رفت و خطاب به وى چنين گفت: پدر و مادرم به فدايت! در راه فرزندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بجنگ. عبداللَّه به سوى وى آمد تا او را به خيمه برگرداند. ام‏وهب پيراهن وى را گرفته مى‏كشيد و مى‏گفت:
رهايت نخواهم كرد تا با تو جان بسپارم. امام حسين عليه السلام آن زن را صدا زد و فرمود:
خداوند به شما خاندان پاداش نيك عطا فرمايد و تو را رحمت كند! نزد زنان بازگرد و در كنار آنها بنشين كه بر زنان جهاد نيست. ام‏وهب نزد زنان بازگشت؛ در اين هنگام عَمرو بن حجاج زبيدى بر جناح راست [ سپاه امام حسين عليه السلام‏] حمله كرد، امّا [ اصحاب امام‏] در برابر او ايستادند و زانو به زمين زدند و سرنيزه‏ها را به كار گرفتند لذا اسب نتوانست جلو بيايد. شمر بر جناح چپ [ سپاه امام حسين عليه السلام‏] حمله كرد. [اصحاب امام عليه السلام‏] در برابر او نيز ايستادگى كردند و او را زخمى نمودند. عبداللَّه بن عمير كه در جناح چپ بود جنگ سختى كرد و دو تن ديگر از [ سپاه‏] دشمن را از پاى درآورد تا اين‏كه هانى بن ثبيت‏ حضرمى و بكير بن حَىّ تَميمى به وى حمله كردند و او را به شهادت رساندند.
سواره و پياده [ سپاه‏] دشمن از چپ و راست به ياران امام حسين عليه السلام حمله‏ور شدند و جنگ سختى درگرفت. بسيارى از ياران امام عليه السلام كشته شدند و شمار كمى باقى ماندند.
پس از فروكش كردن گرد و غبار، زن عبداللَّه از خيمه بيرون آمد و به طرف همسرش رفت و بالاى سر وى نشست تا خاك از چهره وى پاك بنمايد؛ در آن حال مى‏گفت: بهشت بر تو مبارك باد! شمر به غلامش، رستم، گفت: با عمود خيمه بر سر وى بكوب. او با عمود خيمه سر وى را شكافت؛ كه درجا جان سپرد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:57 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عبدالله بن مسلم بن عقیل

عبدالله بن مسلم بن عقیل

 

السَّلَامُ عَلَى الْقَتِيلِ ابْنِ الْقَتِيلِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ و َ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ عَامِرَ بْنَ صَعْصَعَةَ وَ قِيلَ أَسَدَ بْنَ مَالِكٍ
مادر عبدالله رقیه نام داشت؛ دختر امیرالمؤمنین علیهالسلام. حسین علیهالسلام دایی اولاد مسلم بود. عبدالله چهارده ساله بود که در مقابل سرور خویش به خون آغشته شد. او ر ا دومین شهید از بنیهاشم نوشتهاند. آن هنگام که اذن خون طلبید، اباعبدالله علیهالسلام با این تذکر که از داغ مسلم هنوز زمانی نگذشته است، از او خواست تا همراه مادر خویش از کربلا بیرون برود. اما آن وفادار روزهای سخت به امام علیهالسلام عرض کرد:
«پدر و مادرم به فدايت! من آن كسى نيستم كه زندگى دنياى پست را بر حيات جاودانى ترجيح بدهم، تقاضاى من اين است كه اين جان ناقابلم را براى قربانى‏ات بپذيرى!»
عبداللّه عازم ميدان شد و اين رجز را مى‏خواند:
الْيَوم الْقى‏ مُسْلِماً وَ هُوَ ابىِ وَ فِتْيَةٌ بادُوا عَلى‏ دِيْنِ النَّبِى‏
لَيْسَ بِقَوْمٍ عُرِفُوا بالْكَذِبِ لكِنْ خِيارٌ وَ كِرامُ انْسَبِ‏
مِنْ هْاشِمِ الساداتِ اهْلِ الحَسَبِ
امروز پدرم مسلم و جوانمردانى را كه بر دين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفتند ملاقات مى‏كنم. آنها مردمانى نبودند كه به دروغ شناخته شده باشند، بلكه نيكانى بزرگ زاده از سادات خاندان بزرگ بنى هاشم بودند.
وى در سه مرحله نود و هشت نفر را به دوزخ فرستاد. سپس عمرو بن صبيح تيرى به سوى وى پرتاب كرد، او دست خويش را بر پيشانى نهاد؛ آن تير آمد و دست و پيشانى را به هم دوخت كه نتوانست از هم جدا كند، تير ديگرى به قلب وى زد و قلب وى را بشكافت، فردى ديگر نيزه‏اى به قلب وى زد و او را به شهادت رساند.
چون حسين عليه السلام به او که افتاده بود نگريست، فرمود: «خداوندا! قاتل دودمان عقيل را هلاک کن.»
سپس فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون.»
مختار گروهى را براى دستگيرى زيد بن ورقا جنبى [ جبانى، جهنى‏] فرستاد.
او كسى بود كه مى‏گفت: «من جوانى را با تير زدم كه دست خود را بر پيشانى نهاد تا تير به آن نخورد دست وى را به پيشانى‏اش دوختم كه نتوانست دست خويش را از پيشانى جدا سازد. آن جوان عبداللّه بن مسلم بن عقيل بود؛ و آن گاه كه تير بر وى زدم چنين گفت: بار خدايا اينها ما را اندك يافتند و خوارمان شمردند، اينها را بكش همان گونه كه ما را كشتند! تير ديگرى به وى زدم و او را به قتل رساندم. وقتى نزد وى آمدم از دنيا رفته بود. تيرى كه بر شكمش زده بودم برگرفتم، آن تيرى كه بر پيشانيش بود حركت دادم كه بيرون آيد، ولى پيكان آن در پيشانى بماند و چوب تير را بيرون آوردم».
چون ياران مختار براى دستگيرى او آمدند، شمشير به دست بيرون آمد. ابن كامل ( فرمانده آن گروه) گفت: با شمشير و نيزه او را نزنيد، بلكه با تير و سنگ بزنيدش؛ و بدين ترتيب او را ناتوان و دستگير كردند و سپس زنده زنده در آتش سوزاندند.خدا قاتلانش را لعنت کند

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:59 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عثمان بن علی علیهما سلام

عثمان بن علی علیهما سلام

 

السَّلامُ عَلى‏ عُثْمانَ بْنِ أَمِيرِ الْمُؤمِنينَ سُمِّىَ عُثْمانَ بْنَ مَظْعُونٍ، لَعَنَ اللّهُ رامِيَهُ بِالسَّهْمِ خوْلىَ بن يَزِيْدِ الأَصْبَحِّى الأَيْادِىَّ [ الأَبانِىَ‏] الدّارِمِىَّ
درود بر عثمان بن على عليه السلام كه هم نام عثمان بن مظعون بود، خدا تير زننده به وى خولى بن يزيد اصبحى ابانى دارمى را لعنت كند.
پدر گرامیاش علی علیه السلام او را بهنام صحابی بزرگ؛ عثمان بن مظعون، که از زاهدان عظیم بود عثمان نامید. عثمان بن مظعون مردی بود که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در وفات او گریست و روی او را پس از مرگ بوسید و دائم به زیارت مزار او میرفت.
عثمان بن علی علیهماالسلام‏ دو سال پس از برادرش عبداللّه ديده به جهان گشود و هنگام تولدش، اميرالمومنين على عليه السلام فرمود: به ياد برادرم، « عثمان بن مظعون»، او را « عثمان» ناميدم.
عثمان و برادرانش ( عباس و عبدالله و جعفر) با وجود اين كه شمر به آنها امان داد نپذيرفتند و برادر خويش امام حسين عليه السلام را تنها نگذاردند. عبدالله بن علي علیهماسلام که به شهادت رسيد حضرت عباس، عثمان را خواست و گفت: به سوي ميدان بشتاب - چنان که به عبدالله فرمود - عثمان بن علي به ميدان ت اخت، شمشير مي زد و چنين رجز خواند:
إِنّى انَا عُثْمانُ ذُو المَفاخِرِ شَيْخى عَلِىٌّ ذُو الْفَعالِ الظّاهِرِ
وَإِبْنُ عَّمِ النَّبِى الطّاهِرِ أَخُو حُسَينٌ خَيْرَةُ الأَخائِرِ
وَ سَيِّدُ الكُبّارِ وَ الأَصاغِرِ بَعْدَ الَّرسوُلِ وَ الْوَصِىِّ النّاصِرِ
من عثمان صاحب افتخاراتم، آقايم على عليه السلام است كه كارهاى نيكش آشكار و عموزاده پيامبر پاك صلی الله علیه و آله وسلم است، برادرم حسين عليه السلام از بهترين نيكان و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام، سرور هر كوچك و بزرگ است.
آن سرور دلیرانه می جنگید و پیش میرفت. ناگهان خولي بن يزيد أصبحي تيري به سوي او رها کرد که سخت او را مجروح نمود و ضعف بر او مستولي گشت و به پهلو به زمين افتاد، مردي از قبيله بني أبان بن دارم آمد و او را شهيد کرد و سر مبارکش را از بدن شريف جدا ساخت.
خولى از دژخيمان كوفه و دشمنان اهل بيت علیهم السلام بود. او در روز عاشورا پس از آنكه امام حسين عليه السلام در قتلگاه به زمين‏افتاد جلو آمد تا سر مطهر آن حضرت را از بدن جدا كند امانتوانست اما بعداز تمام شدن واقعه سر امام حسين عليه السلام را به اتفاق حميد بن مسلم نزد ابن زياد به كوفه آورد. وقتى مختار قيام كرد گروهى را در پى خولى فرستاد آنها رفتند و خانه وى را محاصره نمودند چون راه فرار را بر خود بسته ديد به ناچار خود را در زير سبدى در مستراح پنهان كرد به خانه وى ريختند و از همسرش كه از دوستان اهل بيت علیهم السلام بود ،و از آن روزى كه سر امام حسين عليه السلام به خانه آورده بود و در تنور جاى داد كينه‏اش در دل گرفته بود، پرسيدند خولى كجاست؟ وى با زبان گفت: از او خبرى ندارم ولى با دست جاى پنهان شدن وى را نشان داد. او را دستگير و نزد مختار آوردند. مختار گفت: خدا تو را لعنت کند که عثمان و جعفر فرزندان على عليه السلام را كشتى و سر امام حسين عليه السلام را به كوفه آوردى. سپس فرمان داد، تا او را در آتش افكندند و زنده زنده سوزاندند تا خاكستر گرديد.لعنت خدا و رسولش صلی الله علیه وآله بر او باد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  1:01 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حضرت محمد بن امیرالمؤمنین علیهما السلام

حضرت محمد بن امیرالمؤمنین علیهما السلام

«السَّلامُ عَلى مُحَمَّدِبن اميرالمُؤمِنينَ قَتيلَ الأَيادِىِّ الدّارِمِىِّ لَعَنَهُ اللّهُ وَ ضاعَفَ عَلَيهِ العَذابَ الاليمَ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلَيكَ يا مُحَمَّدُ وَ عَلَى اهلِ بَيتِكَ الصّابرينَ»
درود بر محمد بن اميرالمؤمنين عليه السلام كه توسط ابانى دارمى كشته شده، خداى كشنده‏اش را لعنت كند. و عذاب دردناك را هر چه بيشتر بر او بيفزايد. و درود خدا بر تو اى محمد و بر خاندان شكيبايت باد.
محمّد اوسط فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام، مادرش امامه بنت عاص است. محمد پس از شهادت پدر بزرگوارش در كنار امام حسن عليه السلام بودو پس‏ ازشهادت ایشان در خدمت امام حسين عليه السلام بود، و آن حضرت را از مدينه تا كربلا همراهى كرد.
روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر علیه السلام و تعدای از بنی هاشم خدمت برادر رسید و اذن میدان گرفت و پس از وداع با اهل خیام همانند پدرش أسدالله چون شیری بر دشمنان حمله نمود و آن بزدلان مانند گوسفند فرار می کردند که عده ای بر اثر فرار روی هم ریختند و به هلاکت رسیدند.جناب محمد یک به یک یزیدیان را به خاک هلاکت می کشانید و این گونه رجز می خواند:
شَيخى عَلىٌّ ذُوالفِخارِ الأَطْوَلِ مِنْ هاشِمِ الصِّدقِ الكَريمِ المُفضِلِ‏
هذا حُسَينُ بنُ النَّبِىِ المُرسَلِ عَنهُ نُحامى بِالحُسامِ المُصْقَلِ
رهبر و بزرگم على عليه السلام است داراى افتخار فراوان، از خاندان صادق، بزرگوار و با فضيلت هاشم. اين حسين عليه السلام پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه من با شمشير برنده از او دفاع مى‏كنم.
پس از جنگ نمایانی که کرد بر اثر شدت جراحات طاقتش کم شد و خون بسیاری از او رفت ناگاه اسبش را پی کردند و بر زمین افتاد، بر سر او ریختند و ایادی دارمی ملعون جنابش را به شهادت رساند.خدا قاتلانش را لعنت کند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  3:36 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حضرت محمد بن عبدالله بن جعفر علیهم السلام

حضرت محمد بن عبدالله بن جعفر علیهم السلام

 

النَّبْهَانِيَّ السَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الشَّاهِدِ مَكَانَ أَبِيهِ وَ التَّالِي لِأَخِيهِ وَ وَاقِيهِ بِبَدَنِهِ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ عَامِرَ بْنَ نَهْشَلٍ التَّمِيمِيَّ.
سلام بر محمد بن عبدالله بن جعفر آن كه در كربلا به جاى پدر حضور يافت و پس از برادر به شهادت رسيد و بدن خود را سپر بلاى او [امام حسين عليه السلام‏] قرار داد. خدا لعنت كند كشنده او عامر بن نهشل تميمى را.
درود خدا بر زادهی زینب کبری سلام الله علیها. درود برمحمد که تن را برای خال، از جان خالی کرد. درود بر او که شیر بود و شیر از دختر شیر نوشیده بود. سلام بر او که همراه برادر خود جان به حسین علیه السلام ارزانی کرد. سلام بر او که مادرش بر او نوحه نکرد. سلام بر زاده ی کرامت. سلام بر ادب آموختهی دامان شجاعت. سلام بر محمد بن عبدالله.
مادر محمدبن عبدالله بن جعفر طيّار، حضرت زينب كبرى عليها السلام است.از مدینه به همراه مادر و برادرش امام حسین علیه السلام را همراهی کرد.
روز عاشورا پس از شهادت برادرش عون، زینب کبری آخرین سرباز خودش را آماده کرد و به خدمت برادر فرستاد.امام حسین علیه السلام هدیه دیگر شریک جهادش را بوسید و روانه میدان کرد. وى به ميدان مبارزه شتافت و چنين رجز خواند:
أشْكُو إِلَى اللّهِ مِنَ العُدْوانِ فِعالَ قَومٍ فى الرَّدى عِميانِ‏
قَدْ بَدَّلوا مَعالِمَ القُرآنِ وَ مُحكَمِ التَّنزيلِ و التَّبيان‏
وَ أَظهَروا الكُفرَ مَعَ الطُّغيانِ‏
به خدا شكايت مى‏كنم از كردار گروهى كه كوركورانه به سوى هلاكت مى‏روند؛
همان‏ها كه نشانه‏هاى قرآن را دگرگون و بيان محكم تنزيل را تغيير داده‏اند؛
و كفرو طغيان و سركشى را آشكار ساختند.
وى پس از كشتن ده تن توسط عامر بن نهشل تميمى به درجه رفيع شهادت نايل آمد. زینب کبری علیهاالسلام که برای هر شهیدی برادر را همراهی میکرد این بار سنت شکنی کرد چراکه دوست نداشت چشم در چشم حسین علیه السلام شود و از کمی سربازانش شرمنده بود و تنها شهادتی بود که شادمان بود چراکه توانسته بود برای برادر کاری کند.خدا قاتلانش را لعنت کند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  3:38 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

كنانة بن عتيق تغلبى

كنانة بن عتيق تغلبى


السلام على كنانة بن عتيق‏
او و پدرش از ساکنین کوفه واز مجاهدین در روز اُحد در رکاب رسول خدا صلی الله عل یه واله می باشند و کنانة فارِس رسول خدا نیز بود.
شیخ طـوسی و علامـه حلی و مامـقانی رحمة الله علیهم ، کنانـة را جوانمردی از جوانمردان، قهرمانی از قهرمانان، عابدی از عابدان و قاری ای از قرّاء کوفه به شمار آورده اند که به کـربلا آمده و در رکاب حسین علیه السلام شهید شده است.
وى در كربلا به آن حضرت پيوست و در روز عاشورا در فاصله ميان حمله نخست تا ظهر در جنگ تن به تن جنگيد و شهيد شد؛ به درجه شهادت نايل آمد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:35 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

َكَرْشِ بن زهير تغلبى

َكَرْشِ بن زهير تغلبى

 
«السَّلامُ عَلى قاسِطْ وَكَرْشِ ابْنَى ظُهَيْر التَغَلبِى»
قاسط بن زهير تغلبى از ياران اميرمؤمنان، امام حسن و امام حسين عليهم السلام است.
وى در جنگ صفين از فرماندهان حضرت على عليه السلام بود و در ديگر جنگ‏هاى آن حضرت نيز در ركاب وى شمشير زد.
قاسط پس از شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه ماند.هنگامى كه از ورود امام حسين عليه السلام به كربلا آگاه شد، در شب عاشورا به خدمت آن حضرت رسيد.و در روز عاشورا در حمله نخست به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
 
َكَرْشِ بن زهير تغلبى
َكَرْشِ فرزند زهير از ياران امام على و امام حسن و امام حسين عليهم السلام به شمار مى‏آيد.
وى كه در كوفه مى‏زيست، همراه دو برادرش قاسط و مقسط در جنگ‏هاى حضرت على عليه السلام همانند جنگ صفين شركت جست.
آن‏گاه كه امام حسين عليه السلام به كربلا آمد، َكَرْشِ و برادرانش شبانگاه از كوفه بيرون شدند و به كاروان آن حضرت پيوستند؛ و روز عاشورا در حمله نخست به درجه رفيع شهادت نايل آمدند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:36 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

قيس بن مسهّر صيداوى

قيس بن مسهّر صيداوى‏

السَّلامُ عَلى قَيْسِ بِنِ مُسَّهَر الْصَيْداوى‏
قيس فرزند مسهّر از دلاور مردان با شرافت بنى‏صيدا و از دوستان مخلص اهل بيت عليهم السلام و از ياران باوفاى امام حسين عليه السلام به شمار مى‏آمد.
(صيدا شاخه اي از قبيله اسد بوده است)، در بني اسد مردي شريف، و دلير و مخلص در محبت اهل بيت (ع) بود.
آن‏گاه كه بزرگان شيعه در كوفه از امام حسين عليه السلام براى آمدن به آن شهر دعوت كردند، قيس به اتفاق عبداللَّه ارحبى با 53 عدد نامه به خدمت آن حضرت رسيد. وى پس از رساندن نامه كوفيان، به دستور امام حسين عليه السلام با حضرت مسلم به همراه دو نفر راهنما و شمارى ديگر از ياران، به كوفه بازگشت.
پس از ورود مسلم به كوفه و استقبالى كه از وى شد، نامه‏اى را توسط قيس براى امام عليه السلام فرستاد و در آن نامه صدق دعوت كوفيان را مورد تأييد قرار داد. و آمدن آن حضرت را به كوفه بى‏خطر و بلامانع دانست. قيس‏نامه را به آن حضرت رساند و در آمدن به كربلا وى را همراهى كرد.
هنگامى كه امام حسين عليه السلام به منزلگاه « حاجر» در منطقه « بطن الرمه» رسيد، نامه‏اى براى شيعيان كوفه نوشت و به آنان يادآور شد كه تا اندك زمانى ديگر نزد آنان خواهد بود. حضرت اين نامه را توسط قيس به كوفه فرستاد. قيس در قادسيه توسط يكى از مأموران ابن‏زياد به نام حصين بن تميم دستگير شد. او همان لحظه نامه امام عليه السلام را از ميان برد. حصين او را نزد ابن‏زياد آورد و ماجرا را بازگو كرد.
ابن‏زياد پرسيد: كيستى؟ گفت: از شيعيان على عليه السلام و فرزند او. پرسيد: چرا نامه را از ميان بردى؟ پاسخ داد: تا از محتويات آن آگاه نشوى. پرسيد نامه از كه و براى چه كسى بود؟ گفت: از حسين بن على عليه السلام براى گروهى از اهل كوفه كه نام آنها را نمى‏دانم. ابن‏زياد خشمگين گشت و گفت هرگز از من جدا نمى‏شويد تا مرا از نام آنان آگاه سازى و يا برفراز منبر شوى و حسين و پدر و برادرش را ناسزا گويى، يا آن‏كه تو را كشته قطعه قطعه‏ات كنم.
قيس گفت: نام آنان را به تو نخواهم. گفت، ولى ناسزاى بر حسين و برادرش را مى‏پذيرم. آن‏گاه بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم، حضرت على عليه السلام و فرزندش را ستود و بر عبيداللَّه بن زياد و پدرش و خاندان بنى‏اميه لعن و نفرين فرستاد. آن‏گاه فرياد برآورد: اى مردم من فرستاده حسين بن على هستم و او را در حاجز از بطن الرمه ترك گفته‏ام، به يارى‏اش بشتابيد.
ابن‏زياد پس از آگاهى بر اين جريان فرمان داد او را از بالاى قصر به زير انداختند، چنان كه استخوان‏هايش درهم شكست و به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
عبدالملك بن عمير بجلى سر او را از تن جدا نمود. چون مورد اعتراض قرار گرفت، گفت: خواستم او را زودتر راحت سازم.
خبر شهادت قيس در منزلگاه « عذيب الهجانات» به امام حسين عليه السلام رسيد. با شنيدن اين خبر اشك از ديدگان امام عليه السلام فروباريد و فرمود « فَمِنْهُم مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَنْ يَنْتَظِرْ وَما بَدَّلوا تَبديلا»
پروردگارا بهشت را جايگاه ما و آنها كن و ما و آنها را در قرار رحمت خويش و ذخاير خواستنى ثوابت فراهم آر.
گفت‏وگوى قيس با ابن‏زياد و كيفيت شهادت او را برخى به عبداللَّه بن يقطر نسبت داده‏اند. «5» از اين رو ممكن است به نظر آيد كه اين دو يكى هستند.
ولى صاحب ناسخ به اين نكته توجه كرده بر اين باور است كه امام عليه السلام دو بار، براى مردم كوفه نامه نوشت. نوبت اول نامه را به دست عبداللَّه بن يقطر و نوبت دوم به دست قيس سپرد، گرچه گونه شهادت هر دو يكى است.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها