عابس و شوذب
دوشنبه 18 آبان 1394 9:54 AM
السَّلَامُ عَلَى عَابِسِ بْنِ شَبِيبٍ الشَّاكِرِيِّ
عابس فرزند أبى شبيب بن شاكر بن ربيعة بن مالك بن صعب بن معاوية بن كثير بن مالك بن جشم بن حاشد و مولاى- غلام يا همپيمان- بنىشاكر است. (بنو شاکر نسلي از قبيله همدان بوده است)
او از ياران باوفاى امام حسين عليه السلام و به قولى از خاصّان امام على عليه السلام بود.عابس از مهتران، دلاوران، سخنوران، عابدان و شبزندهداران شيعه بود.
در ولاء ومحبت حیدر کرار از افراد طراز اول به شما می رفت و از حدائق الوردیّه نقل شده است که :
« اِنَّ عَابِساً کانَ مِن رِجالِ الشِّیعَةِ ،وَ کَانَ رَئِیساً شُجاعاً خَطِیباً ناسِکاً مُتَهَجِّداً »
اواز قبیله بنی شاکر بود که همه آن قبیله ازعلاقمندان به اهل بیت علیهم السلام بودند وحضرت امیرالمؤمنین علیه السلام درباره آنها فرمودند: « لَو تَمَّت عِدَّتُهُم اَلفاً لَعُبِدَ اللهُ حَقَّ عِبادَتِهِ »
اگر تعداد قبیله بنـی شاکر بـه هزار نفر می رسید ، خدای تعالی عبادت میشد چنانکه باید عبادت شود.
بنی شاکر از شجاعان جنگ بودند که آنها را (فتیان الصباح) یعنی جوانمردان صبح لقب داده بودند.
چون مردم کوفه با مسلم بیعت کردند ،و او ازدحام آنها را در بیعت دید، نامـه ای به حضرت حسین علیه السلام نوشت که درآمدن تعجیل فرمایید ،و آن نامه را به عابس بن شبیب داد. عابس نامه را گرفت و بـا شوذب مولی شاکر به جانب مکه رهسپار شدند، و با آن حضرت به زمین کربلا آمدند تا روز عاشورا رسید.
چون مسلم در خانه مختار نزول نمود و هیجده هزار مردم با او بیعت کردند از آن میانه عابس بن ابی شبیب از جا برخواست وخطبه در کمال فصاحت ادا نمود ، سپس روی با مسلم کرده و عرض کرد: من از قلوب این مردم خبری ندارم و از آن کسانی نیستم که شما را مغـرور کنم به خدا قسم من از نفس خودم به شما خبر میدهم من نفس خودم را بـرای این حاضر کردم که هر گاه مرا بخوانید اجابت کنم و در پیش روی شما بـا دشمنان جهاد کنم تا قبضه شمشیر در دست من است و جان فشانی بنمایم تا خدا را ملاقات کنم و از این کار غرضی جز خوشنودی باری تعالی چیز دیگر در نظر ندارم ، این وقت حبیب به او فرمود که : عابس، خدای تو را رحمت کند ادا کردی آن چه برعهده تو بود من هم با تو هم عقیده هستم.
پس از بيعت كوفيان با حضرت مسلم عليه السلام، عابس با شوذب به عنوان پيك، نامه آنان را به امام حسين عليه السلام رساند.
مرحوم شيخ عباس قمى نيز درباره او گفته است:
السلام عليك يا عابس بْنِ ابى شبيب الشاكرى اشْهَدُ انَّكَ مَضيت على مامضى عليه البدريون والمجاهدون فى سبيل اللَّه
درود بر تو اى عابس بن ابى شبيب شاكرى، گواهى مىدهم آنچه [ از مصائب] بر رزمندگان بدر و مجاهدين راه خدا گذشت بر تو نيز وارد شده است.
السَّلَامُ عَلَى شَوْذَبٍ مَوْلَى شَاكِرٍ
شوذب بن عبداللَّه همدانى
شوذب، مردى عابد، مخلص ، حافظ حديث و از كسانى بود كه براى شيعيان كوفه از امام على عليه السلام، حديث نقل مىكرد.او جنگجوى نامآورى بود كه در جنگهاى سهگانه امام على عليه السلام يعنى جمل، صفين و نهروان شركت كرد.
شاکر قبیله ای است در یمن از طائفه همدان که از اولاد شاکر بن ربیعة بن مالکند و عابس از آن قبیله بود. و برای مولی معانی عدیده در لغت عـرب است، در هرجایی بـه منـاسبت آنجا یکـی از آنها اراده می شود ولکن چون او را به طایفه و قبیله نسبت دهند ،مثل آن که بگویند: مولی بنی اسد و یا در اینجا شوذب مولی شاکر ، یعنی منسوب به قبیله شاکر. یعنی در اینجا مولی به معنای غلام نیست بلکه او همراه وهم قسم قبیله شاکر بوده است. تا جایی که شیخ عباس قمی در نفس المهموم میفرماید: که شیخ بزرگوار ما محدث نوری علیه الرحمة فرموده: مقام شوذب اعلی از مقام عابس بوده چرا که در حق او گفته شده ؛ کَانَ مُتَقَدَّماً فِی الشِّیعَةِ یعنی او از متقدمین و بزرگان شیعیان بوده است.
اواز دوستداران مخلص اهل بیت علیهم السلام بود. خانه ومنزل او پناه ومحـل تدریس شیعیان بود. در خانه او از فضل اهل بیت علیهم السلام سخن گفته میشد. او خـود از قراء و حافظـان حدیث و دلاور یاران امام علیه السلام بود. شوذب اين يار باوفاى سيّدالشهدا عليه السلام در كهنسالى عابس را از كوفه تا مكه براى رسانيدن نامه مسلم عليه السلام به امام عليه السلام همراهى كرد و با آن بزرگوار به كربلا آمد.
شهادت شوذب و عابس
عابس در روز عاشورا پس از شهادت حنظلة بن سعد شبامى چون عازم شهادت شـد نزد شوذب آمد و گفت: ای شوذب! امروز چـه در خاطـر داری؟ او گفت: می خواهـی چه دردل داشته باشم ،قصددارم با تو در رکاب پسـر پیغمبـر صلی الله عل یه واله رزم کنم تا کشته شوم.
عابس گفت: من هم به تو همین گمان را داشتم ، پس به خدمت ابوعبدالله (ع) برو تا از جهت تو هم مانند ساير اصحابش قصد قربت کند و هم چنين در حق من. زيرا اگر کسي نزديکتر از تو را به همراه داشتم دوست داشتم که چنين کنم همانا، امروز روزي است که شايسته است از هر فرصتي، براي تحصيل اجر و پاداش خدا استفاده کنيم که تنها امروز، روز عمل است و فردا روز حساب است. پس شوذب خدمت حضرت شتافت ، وداع نمود و بـه میـدان رفت . همانند دلیـران جنگید تا شهید شد و به رضوان پروردگار رسید.
بعد عابس نزد امام حسین علیه السلام آمد بعداز سلام عرض کرد:
یا اباعبدالله به خدا در روی زمین هیچ آفریده ای نیست ـ دوریا نزدیک،خویش یا بیگانه ـ که از تو نزد مـن گرامی تـر و محبوب تر باشد. اگر میتوانستم بـه چیزی عزیزتر از جانم و خونم، ستم و قتل را از تو دفع کنم در آن سستی نمی کردم و انجام میدادم.
آنگاه حضرت را وداع نمود وگفت: گواه باشید که من بر هدایت ودین تو وپدر بزرگوارت میباشم. سپس شمشیر کشیده به جانب آنان حمله کرد ونشان زخمی برپیشانی داشت. وی فریاد میزد « اَلا رَجُلَ ،اَلا رَجُلَ » آیا مردی نیست، آیا مردی نیست وکسی جرأت نمیکرد به میدان او برود.
ربیع بن تمیم ـ که مردی از لشگر ابن سعد بود ـ گوید: چون عابس را دیدم او را شناختـم، وسابقه او را در جنگها میدانستم که دلاورترین واز همه شجاعان ،شجاع تر می باشد. لذا به سپاه عمر سعد گفتم« هَذا اَسَدُ الاُسُودِ ، هَذا ابنُ اَبِی شَبِیبٍ »این شیر شیران ،پسر ابی شبیب میباشد. مبادا یک به یک به مبارزه او بروید کسی مرد میدان او نیست.
عابس نزدیک شد وگفت: « رَجُلٌ بِرَجُلٍ » مردی به مردی ، کسی پیش نرفت. گفت: دو نفر دو نفر بیایید، کسی جرأت نکرد، گفت سه به سه بیایید، کسی نیامد. تا اینکه فرمـود: ده نفر ده نفر بیایید، مردم ترسیدنـد و از دور او پراکنده شدند. این کار بر عمرسعد گران آمد فریاد برآورد: او را سنگباران کرده و یکباره بر او حمله کنید، پس بـه یکبـار سپاه روی بـه وی نهادند، عابس چون این حال را مشاهده کرد ، زره از تـن در آورد و کلاه خُـود از سـر برداشت وبا تن سر برهنه بر آن روبه صفتان حمله کرد. مشهور است که فردی از میان سپاه حسین علیه السلام فریاد برآورد: «اَجَنَنتَ یَا عَابِس؟» ای عابس مجنون گشته ای؟ و او فریاد میزد: « حُبُّ الحُسَینِ جُنَّنِی » آری محبت حسین علیه السلام است که مرا اینگونه از خود بی خود کرده.
ربیع گفت: به خدا قسم دیدم که عابس به هر طرف حمله می کرد، زیاده از دویست تـن از پیش او می گریختند وبر روی یکدیگر می ریختند، تا اینکه راوی گوید در حدود نهصد نفر از آنها را بـه درک واصل کرد. بدین گونه رزم میکـرد تا آنکه لشگر از هـر جانب او را فرا گرفت ، و از زیادی زخم سنگ و شمشیر و نیزه از پای در آمد، و سـر مبارکش را بریدند.
سر او را دست چند تن دیدم که هرکدام میگفتند: من اورا کشتم. هر یک از آن سپاه سنگدل برای فخر و شرف خویش! تلاش میکرد تا کشتن و سربریده اش را به خود اختصاص دهد. ابن سعد به این نزاع پایان داد وخود آمد سرعابس را از تن جدا کرده وگفت: او را یک نفر نکشته است. جان عالمیان به فدایش و رحمت خدا بر پیکر شریفش.
آری ،این سر پس از (عبدالله بن عمیر کلبی) و(عمر بن جناده) سومین سری بود که بسوی سیدالشهداء علیه السلام پرتاب میشد.
من مبتلایم مبتلای ابتلایت
من بیقرارم بیقرار کربلایت