علی اکبر علیه السلام
السَّلامُ عَلَيْكَ يا اوَّلَ قَتيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَليلٍ مِنْ سُلالَةِ ابْراهيمِ الْخَليلِ عليه السلام
علی اکبر علیه السلام بزرگترين فرزند امام حسين عليه السلام است. مادرش ليلي دخ تر ابي مرة بن عروة بن مسعود ثقفی می باشد، عروة بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام بود، كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را مثل صاحب ياسين (كه قوم خود را به خدا دعوت كرد و او را كشتند) و شبيه ترين مردم به عيسي بن مريم ناميدند. بسيارى از مورخان از او با لقب الاكبر، ياد كردهاند.
آیینه تمام نمای پیامبر صلی الله علیه و آله در یازدهم ماه شعبان سال سی و سه هجری متولد شد. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بسيار او را دوست مي داشت و اشعاري در مدح او مي سرود، از آن جمله ابن ادريس در «سرائر» ذكر كرده:
لَم تَرَ ع َينٌ ن َظَرَت مِثلُه
مِن مُحتَفٍ ي َمشِي و لا ناعِلٍ
هيچ ديدهاي مانند او نديده است؛ نه كسي كه پابرهنه راه مي رود و نه کسی که كفش پوشيده.
او جوانى عالم، وارسته، رشيد و شجاع بود و از صفات انسانى و سجاياى اخلاقى والايى برخوردار بود. تا جایی که در زيارتنامه ایشان می خوانیم :
«السَّلامُ ع َليكَ أي ُّها الصِّديقُ الط َّيِّب الزَّكي الحَبيبُ الم ُقرَّبُ، و ابنُ ر َيحانَةِ ر َسولِ الله... مَا أَكْرَمَ مَقَامَكَ وَ اشْرَفَ مُنْقَلَبَكَ أَشْهَدُ لَقَدْ شَكَرَ اللَّهُ سَعْيَكَ وَ أَجْزَلَ ثَوَابَكَ وَ أَلْحَقَكَ بِالذِّرْوَةِ الْعَالِيَةِ حَيْثُ الشَّرَفِ كُلِّ الشَّرَفِ وَ فِي الْغُرَفِ السَّامِیة و ج َعَلكَ م ِن أهلِ الب َيتِ ال َّذينَ أذه َبَ الله ع َنهُم الرِّجسَ و ط َهَّرَهُم تَطهيراً»
(سلام بر تو اى بسيار راستگوى درستكار! اى [ انسان] نیکو و پاكيزه! اى دوست مقرَّب [ خدا]! ... چه گرامى است مقام تو! و چه شرافتمندانه بود بازگشت تو [ به سوى او]! گواهى مىدهم كه خداوند از كوششت [ در راه خود] قدردانى كرد و پاداشت را افزون ساخت و تو را به كنگره رفيع شرف رسانيد. و در غرفههاى عالى [ بهشت] جاى داد.
همچنان كه از پيش بر تو منّت نهاد و تو را از اهل بيتى قرار داد كه رجس و پليدى را از آنان دور كرد و از آلودگىها كاملًا پاكشان ساخت.
و همچنین صادق آل محمد علیه السلام خطاب به ایشان می فرمایند:
« أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنَ الْفَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ وَ تِلْكَ مَنْزِلَةُ كُلِّ شَهِيدٍ فَكَيْفَ مَنْزِلَةُ الْحَبِيبِ إِلَى اللَّهِ الْقَرِيبِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص زَادَكَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فِي كُلِّ لَفْظَةٍ وَ لَحْظَةٍ وَ سُكُونٍ وَ حَرَكَةٍ مَزِيداً يُغْبَطُ وَ يَسْعَدُ أَهْلُ عِلِّيِّينَ بِهِ يَا كَرِيمَ النَّفْسِ يَا كَرِيمَ الْأَبِ يَا كَرِيمَ الْجَد.»
(همانا شهادت می دهم که به آنچه خدای تعالی از فضلش به تو عطا فرموده، خشنود شدی و نیز به آنان که در درجات ادنی از شما هستند بشارت می دهید، که ترس و ناراحتی برای شما نیست.
و این مقام والا، جایگاه هر شهید در راه خداست.پس چگونه است جایگاه حبیب خدا عزّوجلّ و نزدیک به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم!؟
(یا علی اکبر ) پروردگار متعال از فضل خودش، در هر ساعت و لحظه ای و هر سکون و حرکتی که می گذرد، مقامی به تو اضافه کند که اهل علیین بدان غبطه خورند و به واسطه ی این غبطه، سعادتمند شوند.
ای کسی که دارای نفس کریمه ای و پدر و جدت نیز کریم بودند (صلوات الله علیکم)
در وصف مقام ملکوتی تالی تلو معصوم،شاهزاده علی اکبر علیه السلام فرمایش نورانی پدرش در هنگام بدرقه او به میدان ک فایت است که فرمودند:
« الّلهمَّ اشهَد عَلی هؤلاء القوم فَقَد بَرَزَ اِلیهِم غُلامٌ اَشبَهُ النّاس خَلقاً و خُلقاً و مَنطقاً بِرَسولِ الله صَلَّی الله عَلیه و آلِه و سلّم»
«خدايا گواه باش، جواني كه در خلقت و سيرت و گفتار، شبيه ترين مردم به پيغمبرت صلي الله عليه و آله و سلم بود به جنگ اين مردم رفت، هرگاه به ديدن پيغمبرت صلي الله عليه و آله و سلم مشتاق مي شديم به صورت اين جوان نگاه مي كرديم».
جمیع عقول در حیرت مقام بلند علی اکبر علیه السلام مانده اند چرا که کلام، کلام حجت خداست که خدا را شاهد گرفته که علی خَلقا و خُلقا و منطقا به اشرف مخلوقات محمَّد مصطفی صلي الله عليه و آله و سلم شبیه است همان برگزیده ای که خلقت ظاهرش معتدل ترین خلقت انسانی بود که خلقت انسان بهترین خلقت هاست چنانکه فرموده« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في أَحْسَنِ تَقْويمٍ»( *پاورقی*[كه] براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم.) و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم احسن تقویم و افضل ترکیب بود از جمیع مردم.
اما خُلق و خوی رحمةٌ للعالمین آنچنان بود که در شأن او نازل شد «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ»(*پاورقی*و راستى كه تو را خويى والاست!) و تعظیم خُلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله را خدای عظیم کرده.
و منطق حبیب الله نیز منطقی بود که قرآنی بر زبان او جاری شد که جنّ و انس و جمیع خلق از آوردن مثل آن عاجز شدند چنانکه خدای متعال فرموده: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ،ذي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكينٍ،مُطاعٍ ثَمَّ أَمينٍ،وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ.»( *پاورقی*كه [قرآن] سخن فرشته بزرگوارى است.نيرومند [كه] پيش خداوند عرش، بلندپايگاه است.در آنجا [هم] مُطاع [و هم] امين است.و رفيق شما مجنون نيست؛)
پس کسی که از حسب خَلق وخُلق و منطق شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم باشد توصیف او از حد بیان بیرون است.
علىاكبر عليه السلام در نهضت كربلا همراه و همگام پدر بود. پس از حركت شبانه كاروان امام حسين عليه السلام از منزلگاه قصر بنىمقاتل، روى اسب، چشمان امام حسين عليه السلام را خواب ربود. پس از بيدارى كلمه استرجاع «اِنّا ِلله و اِنّا اِلیه راجِعون»بر زبان مبارک جاری ساخت و حمد خداى را به جاى آورد.
علىاكبر عليه السلام سبب آن را پرسيد. حسين عليه السلام فرمود: در خواب ديدم سوارى مىگفت: اين كاروان به سوى مرگ مىرود. علىاكبر پرسيد: «أفَلَسنا عَلي الحَقّ»آيا ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا. عرض کرد: «اذاً لا ن ُبالي بِالمَوت»
وقتى برحقيم از مردن در راه حق چه باك؟
وسرانجام روز عاشورا فرارسید ،امام سجاد عليه السلام نقل می کنند: روز عاشورا به بیماری سختی گرفتار بودم، در آن حال ديدم يكي آهسته آهسته دست و پاي مرا مي بوسد. نگاه كردم ديدم برادرم علي اكبر است كه در كمال ادب بر روي پايم افتاده و صورت خود به كف پايم مي مالد، گفتم: اي برادر، چه شده است كه حالت دگرگون و اشكت جاري است؟ پاسخ داد: «پدرم تنها مانده، يارانش كشته شدهاند، اينك قصد آن دارم كه جانم را نثارش كنم.»
چون حضرت علي اكبر عليه السلام مقابل پدر آمد و اجازه خواست،زنان از خيمه ها بيرون آمدند و گرد او جمع شدند، عم ّه ها و خواهرهاي او عنان اسبش را گرفتند و مانع از رفتن او شدند.
امام حسين عليه السلام حالش دگرگون شد به طوري كه نزديك بود جان دهد، فرياد برآورد او را رها كنيد.
«فانَّه مَمسُوسٌ في الله و م َقتُولٌ في س َبيلِ الله»
«كه او غرق در خداست و كشته ي راه خدا مي باشد»،
امام حسين عليه السلام به دست خود عم ّامه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلّم را بر سرش بست سلاح جنگ به قامت علي اكبر پوشانيد، و كلاه خودي فولادي بر سر او گذاشت، و كمربندی چرمي كه از علي مرتضي عليه السلا م به يادگار داشت بر كمر وي بست و شمشير مصري بر ميان او حمايل كرد و اسب عقاب را به او داد تا سوار شود، و او را بدين گونه روانه ميدان كرد.
راوی گويد: ديدم آن حضرت هنگامی که علی به میدان می رفت او را بدرقه می کرد، از شدت غم گاهي مي نشست و گاهي بر مي خ است و سر خود را به آسمان بلند می كرد و می فرمود: خدايا شاهد باش كه علي را فداي ام ّت جدّم صلي الله عليه و آله و سلّم كردم.
او با حملههاى دلاورانهاش، لشگر را به ستوه آورد به گونهاى كه ناله و فرياد از آنها برخاست.در نخستين حملهاش يكصد و بيست نفر را به خاك هلاکت افكند. سپس در حالى كه زخمهاى بسيار برداشته بود به سوى پدر برگشت و گفت: اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت. آيا جرعهاى آب هست تا براى جنگ با دشمن بدان وسيله، نيرو بگيرم؟
امام عليه السلام گريست و فرمود: فرزندم! بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام و پدرت گران است كه ايشان را بخوانى و پاسخت را ندهند و از آنان كمك طلبى و كمكت نكنند. فرزندم! زبانت را پيش آر. پس زبان شاهزاده را مكيد و انگشتر خود را به او سپرد و فرمود: اين انگشتر را در دهان بگذار و به نبرد با دشمن برگرد كه به زودى جدّت رسو ل الله صلي الله عليه و آله و سلّم با جامى سرشار شراب بهشتی- كه پس از آن، هرگز تشنگى نيابى- تو را سيراب مىكند.
علی اکبر علیه السلام سپس به میدان بازگشت و طلب مبارز نمود، احدي جرئت نمي كرد با او بجنگد.
ابن سعد ملعون طارق بن كثير را خواند و به او گفت: از ابن زياد جايزه درخواست كن و به جنگ اين جوان برو و سرش را براي من بياور. آن ملعون گفت: تو از ابن زياد ملك ري مي گيري، من به سوي او مي روم، به شرط آنكه از او برايم امارت موصِل را بگيري. عمرسعد قبول كرد و انگشتر خودش را گرو نزد او گذاشت.
طارق به جنگ آن بزرگوار بيرون رفت، و با هم مقاتله كردند، تا اينكه آن حضرت ضربه محكمي به او زد و او را هلاکت رساند.
پس برادرش به میدان آمد كه حضرت علي اكبر علیه صلوات الله شمشير به چشمانش زد و او را نيز كشت. ديگر كسي جرأت نمي كرد به مبارزه ي با او بيرون آيد، تا اينكه عمرسعد ملعون فرياد برآورد: آيا كسي نيست به جنگ با او برود؟ بَكر بنِ غانم ب ه سويش شتافت. چون آن ملعون عازم جنگ شد، رنگ صورت امام حسين عليه السلام دگرگون شد. مادرش ليلي عرض كرد: اي سيّد من، مگر جوانم كشته شد؟ فرمود: نه، و لكن مردي به جنگ او آمد كه بر او مي ترسم، برو براي فرزند خود دعا كن، كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم: دعاي مادر در حق فرزند، مستجاب است. ليلا علیها سلام در خيمه سر خود را برهنه كرد و براي جوانش دعا كرد و به خدا عرضه داشت: «يا رادَّ يوس ُف عَلي يَعقوب مِن بَعد الفِراق، و جاعِلَه في الدَّهر مَسروراً، و يا رادَّ اسماع ِيل اِلي هاجَر، اِلهي بِعَطَشِ أبي ع َبدِالله، اِلهي بِغُربَةِ أبي ع َبدِالله، اُمنُن عَليَّ ب ِرَدِّ ا ِبني»
«اي كسي كه يوسف را بعد از فراق يعقوب به او بازگرداندي، و او را در زندگي مسرور نمودي، و اي كسي كه اسماعيل را به هاجر رساندي، پروردگارا به تشنگي ابا عبدالله علیه السلام وغربت او قسمت می دهم ؛ بازگشت فرزندم را بر من منت گذار». و بكر را لعنت نمود.
در حین جنگ حضرت علي اكبر عليه السلام نگاه كرد ديد زره زير بغل بكر سوراخ است، شمشير خود را چنان در آنجا زد كه او را دو نصف كرد و به درك واصل نمود. نوه ی حیدر کرار سخت جنگيد و هشتاد نفر ديگر را به هلاكت رسانيد و سرانجام با ضربه منقذ بن مرّه عبدى نقش بر زمين گشت. پس از آن ضربهها دست به گردن اسب انداخت و آن حيوان وحشتزده او را به سوى سپاه دشمن برد و آنان با شمشيرهاى خود، او را قطعه قطعه كردند.
علىاكبر عليه السلام [ در لحظات آخر] ندا داد: پدر جان! اينك اين جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم است كه با قدح سرشار خود مرا شربتى داد كه پس از آن هرگز تشنگى نيابم و مىفرمايد: بشتاب! بشتاب! كه براى تو نيز جامى فراهم است.
در آن حال امام حسين عليه السلام به ميدان شتافت و در كنار بدن على اكبر نشست. «وَ و َضَعَ خ َدَّه عَلي خَدِّه، وَ قال َ: قَتَلَ الله ُ ق َوماً ق َتَلوكَ، ما أجرَأهُم عَلي الله وَ ع َلي اِنتِهاكِ ح ُرمَةِ الر َّسولِ صل ّي الله عليه و آله و سلَّم، عَلي الدُّنيا بَعدَك العَفي»
صورت به صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند. چه چيز ايشان را جرأت داد بر شكستن حرمت خدا و پيامبرش صلی الله علیه و آله؟ اى پسر، بعد از تو خاک بر سر اين دنيا.
حضرت ديد سنگدلان جاي سالمي در بدن آن جوان نگذاشته اند، و از ضربت تير و شمشير و نيزه و خنجر جسم جوانش را مشبّك كرده اند. مقاتل نقل می کنند که:
«صاحَ الا ِمامُ س َبعَ م َرّات آه وا و َلداه، آه وا عَليا، وا ثَمَرةَ ف ُؤاداه، وَلدي قَتَلوكَ »
«امام هفت مرتبه فرياد كشيد آه پسرم علی ،آه میوه دلم ، پسرم تو را کشتند ».
«فَجَعَلَ يَمسَحُ الد َّمَ ع َلي ثَناياه الشَّريفَة»
«آقا با دست مبارك، خون از دندانهاي عزيزش پاك مي كرد»،
و شروع به بوسيدن دندانهاي علي کرد و می فرمود:
«فاذا نَطَقتُ ف َأنتَ م َنطِقي، وَ اذا س َكتتُ ف َأنتَ في م ِضماري، وَلدي وَلدي وَلدي وَلدي، فَوَضَعَ خ َدُّه عَلي خَدِّه، وَ قال َ: أمّا أنتَ فقد ا ِستَرَحتَ م ِن هَمِّ الد ُّنيا وَ غ َمِّها، وَ ص ِرتَ ا ِلي رَوحٍ و راح َةٍ، وَ ب َقِيَ أب ُوكَ ف َريداً و َحيداً، وَ ما أسر َعَ ل ُحُوقي بِكَ»
«چون سخن بگويم تو ورد زبان مني، و چون سكوت كنم تو نقش دل مني، فرزندم، فرزندم، فرزندم، فرزندم، پس صورت بر صورت او گذاشت و فرمود: تو از هم و غم دنيا راحت شدي و به سوي رحمت خدا و بهشت رفتي، ولي پدرت غریب ماند، و چه زود است ملحق شدن من به تو.
زينب كبرى عليها السلام در حالى كه [ با نالهاى جانسوز] مىفرمود:«اى محبوب دلم، پسرِ برادرم»، آمد و خود را بر آن بدن پاره پاره انداخت. امّا امام عليه السلام خواهر خود را نزد زنان برگرداند.
امام حسين عليه السلام سرانجام به جوانان بنىهاشم فرمود بدن علىاكبر را به خيمه ببرند.
و ليلي علیها السلام نیز پا برهنه از خيمه خارج شد و فرياد مي زد: «وا ولداه»
سكينه سلام الله علیها نیز در خیمه نزد پدر آمد و عرض كرد:
«ما لي أراك تَنعي نَفسَكَ و َ ت ُديرُ طَرفَك، أينَ أخي ع َليّ»
«شما را چه شده است! مي بينم كه نزديك است روحت پرواز كند و جان باخته اي، و چشم به اين سو و آن سو مي گرداني، برادرم علي كجاست؟».
امام فرمودند: اين گروه لئام او را كشتند. سكينه از شنيدن اين خبر فرياد؛ وا أخاه وا مُهجَةَ ق َلباه، برآورد، و خواست از خيمه بيرون رود. آن حضرت منع نموده فرمود: اي سكينه، اِتَّقي الله وَ است َعمَلي الصَّبرَ»
«از خدا بپرهيز و صبر پيشه كن».
گفت: «يا أبتاه، كَيفَ ت َصبِرُ م َن قُتِلَ أخ ُوها، وَ ش َرِدَ أبوها»
«پدر جان، چگونه صبر كند كسي كه برادرش كشته، و پدرش آواره شده است»
حضرت فرمودند: انّا لله وَ ا ِنّا اِليه راجِعون.خدا قاتلانش را لعنت کند.