0

آشنایی با شهیدان کربلا

 
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حر بن يزيد رياحى

حر بن يزيد رياحى

وَرَدَ مِن نَاحِیَةِ المُقَدَّسَة: السَّلامُ عَلی الحُرِّ بنِ الیزیدَ الرِّیاحی

از اشراف و بزرگان قبيله خويش بود. وى از طرف ابن‏زياد به فرماندهى هزار سوار منصوب گشت و براى مقابله با امام حسين عليه السلام از كوفه خارج شد؛ و در ذوحُسُم هنگام ظهر برابر لشكر امام حسين عليه السلام قرار گرفت. امام عليه السلام آب به سپاه و حيواناتشان نوشاندند
چون وقت نماز ظهر شد، امام عليه السلام به حر فرمود: تو با اصحاب خود نماز مى‏گزارى؟ گفت: خير، به شما اقتدا مى‏كنيم.
در همين گير و دار نامه عبيداللَّه به حرّ رسيد، كه به او فرمان مى‏داد، حسين عليه السلام را در تنگنا قرار دهد و از او جدا نشود تا او را به كوفه برساند
امام علیه السلام رو به ياران خود كرد و فرمود: برخيزيد و سوار شويد، آنها سوار شدند و اهل‏بيت نيز سوار گشتند. امام به همراهانش فرمود:
بازگرديد! چون خواستند بازگردند، حر و همراهانش مانع شدند. امام حسين عليه السلام فرمود:
مادرت در سوگت بگريد! چه قصدى دارى؟ گفت: اگر جز شما در اين حال با من چنين سخنى مى‏گفت از او درنمى‏گذشتم! ولى به خدا سوگند نمى‏توانم از مادر شما جز به نيكى ياد كنم.
در اين جا پيك ابن‏زياد رسيد. او به حرّ دستور داده بود كه حسين عليه السلام را در تنگنا قرار ده، او و يارانش را در بيابانى خشك و ناامن جاى ده. حرّ نامه را براى آن حضرت‏ خواند، امام فرمود: بگذار ما، در نينوا، يا غاضريه و يا در شفيه فرودآييم. گفت: من اين كار را نمى‏توانم انجام دهم، چون ابن‏زياد جاسوس قرار داده و ناظر بر كار من است.
زهير به امام حسين عليه السلام پيشنهاد كرد كه با حر و لشكريانش بجنگد، امام نپذيرفت و فرمود: من ابتدا به جنگ نمى‏كنم. حسين عليه السلام رو به حر كرد و فرمود: اندكى ما را به جلو ببر و مقدارى راه پيمودند تا به سرزمين كربلا رسيدند. از آنجا حرّ و يارانش جلوى او را گرفتند و از ادامه راه منع كرده گفتند: اينجا نزديك فرات است؛ و در همان مكان فرود آمدند و خيمه‏ها را به پا كردند
داستان پيوستن او هم چنين است:
چون در روز عاشورا امام عليه السلام فرياد برآورد: آيا فريادرسى هست كه به فرياد ما رسد و از خدا جزاى خير بطلبد؟ و آيا كسى هست كه شرّ اين قوم را از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باز دارد؟
حرّ بن يزيد رياحى با شنيدن فرياد امام عليه السلام، قلبش مضطرب و اشك از چشمان او جارى شد. نزد عمر بن سعد آمد و گفت: آيا با اين مرد مى‏جنگى؟ گفت: آرى به خدا جنگى كه سرها از بدن جدا و دست‏ها قلم شود! حرّ گفت: نمى‏توانى اين كار را به مسالمت ختم كنى؟ جواب داد: ابن‏زياد جز جنگ به چيزى ديگر رضا
حرّ اندك اندك به حسين عليه السلام نزديك مى‏شد.
حرّ گفت: سوگند به خدا خودم را در ميان دوزخ و بهشت مى‏بينم، و من بهشت را برمى‏گزينم، هر چند كه مرا پاره پاره كنند و بسوزانند. آن‏گاه اسب تاخت و آهنگ خدمت امام عليه السلام كرد، در حالى كه دست بر سر نهاده بود مى‏گفت: (بارخدايا به سوى تو بازگشته‏ام، توبه مرا بپذير كه من رعب و وحشت در دل دوستان تو و فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم افكندم).
چون خدمت امام عليه السلام رسيد، سپرش را واژگون كرد. سلام داد و آن‏گاه عرضه داشت:
اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم! جانم فدايت باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفتم، و در اين مكان فرود آوردم، گمان نمى‏كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار كنند.
به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه اين گروه با تو چنين رفتار مى‏كنند، هرگز دست به چنين كارى نمى‏زدم. من از آن‏چه انجام داده‏ام به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم. آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟ امام عليه السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‏پذيرد.
خروج حر از کوفه:
ابن نما نقل میکند که حر به امام حسین علیه السلام عرض کرد:چون عبیدالله مرا به سوی شما فرستاد، از قصر که بیرون آمدم از پشت سرصدایی شنیدم که :
(( اَبشِر یا حُر! بِخَیرٍ )) «ای حر تو را بخیر بشارت باد»
روی گـرداندم کسی را ندیدم باخود گفتم : به خدا بشارت نباشد که من به جنگ باحسین علیه السلام در حرکتم و درخاطرم نگذشت که از شما تبعیت خواهم کرد.
امام حسین علیه السلام فرمودند:
« لَقَد اَصَبتَ اَجراً وَخَیراً یقینا به ثواب ونیکویی رسیده ای»
بعد سیدالشهداء فرمودند: آن بشارت دهنده تو خضرنبی علیه السلام بود.
درکتاب انوار نعمانیه از جماعتی از ثقات نقل شده است : زمانی که فاتح بغداد شاه اسماعیل صفوی به کربلاآمد وچون از بعض مردم طعن برحُر راشنیده بود نزد قبراو آمده و امر به نبش قبر کرد، پس دیدند او را مانند لحظه شهادتش درحالی که دستمالی برسر او بسته شده بود و چون به شاه نقل شده بود که آن دستمال حسینعلیه السلام است اراده گرفتن آن دستمال را کرد امازمانی که آنرا باز کردند از رأس شریفش خون جاری شد بطوریکه قبر را پر کرد و با هیچ دستمال دیگری نتوانستند خون رأس شریف را بند بیاورند پس خوبی حال او برآنها روشن شد سپس دستور داد بر قبر او بنایی ساختند و خادمی برآن گماشت.
شهادت حر:
پس ازحبیب بن مظاهر حردرحالی که زهیربن قین از پشت سراوراحمایت میکرد به میدان آمد. همین که به میدان رسید در برابر دشمن ایستاد و دلاورانه مبارزه کرد تا این که حدود چهل نفر را به قتل رسانید. در همین هنگـام بود کـه پیاده نظام بر او حمله ور شـد و جسم بیهوش او بر زمین افتاد، یاران امام او را در برابرخیمه شهدا قراردادند. امام فرمودند:
« قَتلُهُ مِثلُ قَتلَه النَّبِیینَ و آل النَّبیین.»
«شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست »
سپس امام خون ازصورت او برگرفت وفرمود:
«اَنتَ الحُرّ کَما سَمَّتکَ اُمُّک واَنتَ الحُرّ فِی الدُّنیا وَالاخِرَه.»
«توآزاده ای همان طورکه مادرت تو را نامیده است وتو دردنیا وآخرت آزاده ای»

(بحارالانوار، مقتل مقرم ، نفس المهموم ،انوارنعمانیة ، مثیر الاحزان)

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:22 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

حنظلة بن اسعد شِبامى

حنظلة بن اسعد شِبامى

 

السَّلَامُ عَلَى حَنْظَلَةَ بْنِ أَسْعَدَ الشِّبَامِيِّ
حنظلة فرزند اسعد فرزند شبام بن عبدالله از قـراء ،فصاح ،شجاعان و بزرگان شیعه است . او از قبیله همدان بود و پسـری بنام علی داشت كه مورّخان از وى خبر نقل كرده‏اند.
او از چهره‏هاى سرشناس و شجاع شيعه‏ى [ كوفه‏] و سخنورى فصيح و قارى قرآن بود. او، پيك امام حسين عليه السلام در كربلا بود و در روزهاى قبل از جنگ از طرف آن حضرت براى عمربن‏سعد پيام مى‏برد.
شیخ عباس قمی گوید: حنظلة قـد مردی بلند کرد و پیش آمد ،در برابر امام بـایستاد و در حفظ و حراست آن جناب خویشتن را سپر تیر و نیزه و شمشیر ساخت و هر زخم سیف و سنانی که به قصد امام می رسید، آن را به جان خود میخرید.
شهادت حنظله
اوپس از شهادت بریر روانه میدان شد در حالی که فریادش بلند بود:
و خطاب به سپاه كوفه آيات ذيل را تلاوت كرد:
يَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزَابِ* مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَمَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبَادِ* وَيَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنَادِي* يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُمْ مِنْ اللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ وَمَنْ يُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ
اى قوم! من از [ روزى‏] مثل روز دسته‏ها [ ى مخالف خدا] بر شما مى‏ترسم. [از سرنوشتى‏] نظير سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه پس از آنها [ آمدند.] و [ گرنه‏] خدا بر بندگان [ خود] ستم نمى‏خواهد. و اى قوم! من بر شما از روزى كه مردم، يكديگر را [ به يارى هم‏] ندا درمى‏دهند بيم دارم؛ روزى كه پشت‏كنان باز مى‏گرديد [ در حالى كه‏] براى شما در برابر خدا هيچ حمايت‏گرى نيست؛ و هر كه را خدا گمراه كند او را راهبرى نيست.
ای قوم حسین علیه السلام را نکشید که شما را خداوند به عذابی ریشه کن می سازد، والبته هر که افترا پیشه کند نومید گردد.) «وَقدْ خابَ مَنِ افْتَرى»

امام حسین علیه السلام در حالی که اورا مخاطب قراردادند ،از خدای تعالی بر او پاداش نیک درخواست کردند و فرمودند:« ای پسرسعد! خداوند تو را مورد مهربانی قرار دهد. هر آینه اینها همان زمانی که به حق دعوت کردی ودعوتت را اجابت نکردند وبه سوی تو حمله ور شدند تا خون تو و یارانت را بریزند سزاوار عذاب گشتند، چه اینها برادران نیکو کار تو را کشته اند. حنظلة عرض کرد: «صَدَقتَ ،جُعِلتُ فِداکَ! اَنتَ اَفقَهُ مِنِّی وَ اَحَقُّ بِذلِکَ» ای فرزند رسول خدا !شما درست فرمودی. فدایت شوم، شما از من داناتر و به درک حق سزاوارترید.
پس ازآن حنظله از امام پرسید: آیا به سوی آخرت شتاب نکنم؟ وبه برادرانم ملحق نشوم؟
امام فرمودند: حرکت کن به خیر دنیا و آنچه درآن است، و بشتاب بسوی حکومتی که کهنه نگردد.
به او اذن جهاد داده شد.اواینگونه با امام خداحافظی کرد:
السَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِالله ،صَلّی اللهُ عَلَیکَ وَعَلی اَهلِ بَیتِکَ، وعَرَّفَ بَینَنَا وبَینَکَ فِی جَنَّتِه
فقال: آمین، آمین
سلام برتو ای اباعبدالله! درود خداوند بر شما و بر اهل بیت شما، خداوند بین ما و شما در بهشتش آشنایی برقرار کند. سپس امام فرمودند: آمین ،آمین ،

آن‏گاه حنظله از سيّدالشهدا عليه السلام رخصت طلبيد و پس از غلام تركى عازم ميدان شد.بيست تن از دشمن را به هلاكت رساند و سرانجام در جمع برادران شهيد خود جاى گرفت.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:23 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

زاهِر بن عَمرو كندى

زاهِر بن عَمرو كندى

 

السَّلامُ عَلى زَاهِرٍ مَولَى‏ عَمْروِ بْنِ الْحمق.
مردی شجاع ودلیر ودوستدار اهل بیت علیهم السلام واز اصحاب شجره بوده ودرغزوه حدیبیة و خیبر ملازم رکاب رسول خدا صلی الله عل یه واله ، و نیز اهل تجربه و رزم آوری مشهور بوده است.
عمرو بن حمق از کسانی بود که رسول خدا صلی الله عل یه واله او را بشارت به بهشت دادند و بعد از امیرالمؤمنین علیه السلام ، معاویه علیه اللعنة در جستجوی او در آمد ،چون جزء جمعیت حُجرِ بن عدی بود که در زمان حکومت زیاد بن ابیه علیه اللعنة به طرفـداری علی علیه السلام مجمع بزرگی در مسجد کوفه داشتند و احادیث آن حضرت را مذاکره میکردند، زیاد بن ابیه آنها را پراکنده کرد.
عمرو بن حمق بر حالیکه زیاد بن ابیه بر منبر بود بناکرد بر او سنگریزه پرانیدن و زاهر بن عمرو نیز با او شرکت داشت چون همراه او و در قول و فعل با او یکی بود.آنها شب و روز پنهان شدند تا اینکه معاویه بـرای زیاد فرستـاد که آن دو را دستگیر کـرده بـه جانب شام بفرستد ، زیاد نتوانست و آنها پنهانی از کوفه خارج شدند ودر غاری که در نزدیکی موصل بود مخفی گشتند، خبر ایشان به عامل موصل رسید جمعی را به طلب ایشان فرستاد، عمرو قوت فرار نداشت ، او به زاهر گفت خود را پنهان کن تا همانطور که حبیبم رسـول خـدا صلی الله عل یه واله بـه من خبرداده کشته شوم، زاهر در ابتدا قبول نکرد امـا بعد به خـاطر سخـن عمرو بـه ناچار اطاعت کرده پنهان شد، سپاه رسید و سر عمرو را بریدند و بر نیزه زده و از شهری بـشهری بردند تا به شام .
زاهِر بن عَمرو، از دوستان و ياران عَمرو بن حَمِق خُزاعِى و از شهيدان كربلاست.
زاهر پهلوانى آزموده، شجاع و به محبت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامبردار بود. پس از شهادت امام على عليه السلام، در كنار عمرو بن حمق، بر ضد حكومت ظالمانه معاويه و عامل‏ دست‏نشانده‏اش، زياد، به مبارزه برخاست. آن‏گاه كه معاويه فرمان دستگيرى و كشتن زاهر و عمرو را صادر كرد، هر دو از شهر متوارى شدند و سر به كوه و بيابان نهادند. تا اين‏كه عمرو بن حمق در مخفى‏گاه خود مورد اصابت نيش مار قرار گرفت و سپس به وسيله مأموران حكومت دستگير شد و به شهادت رسيد. ولى زاهر همچنان زنده بود و در سال شصتم هجرى در موسم حجّ به محضر امام حسين عليه السلام شرفياب شد و همراه آن حضرت به كربلا آمد، و روز عاشورا، در حمله نخست افتخار شهادت يافت
محمد بن سنان، ابوجعفر زاهرىّ ( متوفى 220 ق)، صحابى امام رضا عليه السلام و نويسنده كتاب‏هاى الطرائف، الأظلّة، المكاسب و ... ، از نوادگان همين « زاهر» است

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:24 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

زهير بن قين بجلى

زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ‏


السَّلامُ عَلى زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ الْبَجَلِىِّ، الْقائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَقَدْ اذِنَ لَهُ فِي الانْصِرافِ: لا وَاللَّهِ لا يَكُونُ ذلِكَ ابَداً، اتْرُكُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اسيراً فِي يَدِ الَاعْداءِ وَانْجُو! لا ارانِيَ اللَّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ.
سلام بر زهير بن قين بَجَلىّ، كسى كه وقتى امام حسين عليه السلام به او اجازه بازگشت داد، به حضرت عرض كرد: به خدا سوگند، نه، هرگز چنين نخواهد شد. آيا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اسير در دست دشمنان رها كرده، خود را نجات دهم؟ خدا آن روز را به من ننمايد.
زهير بن قين، از فرماندهان شهيد سپاه امام حسين عليه السلام و از بزرگان قبيله « بَجيله» بود
زهیر ساکن کوفه ودر میان قوم خودمردی محترم بودو شجاعت و رشادتش در موارد متعددی ظاهر و زبانزد همگان بود. و در جنگها مواضع مشهوري داشت.
زهير نخست طرفدار « عثمان» بود، تا اين‏كه در سال شصتم هجرى، هنگام بازگشت از سفر مكّه، در يكى از منازل بين راه، همزمان با كاروان امام حسين عليه السلام در يك جا فرود آمد. امام عليه السلام شخصى را نزد زهير فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. زهير نخست از اين ديدار اكراه داشت. اما به توصيه همسرش- ديلم يا دَلْهم دختر عَمرو- به محضر امام حسين عليه السلام شرفياب شد. اين ديدار بسيار مبارك بود و مسير زندگانى زهير را تغيير داد. او پس از اين ملاقات، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خيمه و بار و بُنه او را به كنار خيمه امام عليه السلام منتقل كنند.با همسرش نيز وداع كرد و گفت: «من عازم شهادت همراه امام حسين عليه السلام هستم. تو با برادر خود نزد خانواده‏ات برگرد، زيرا نمى‏خواهم از سوى من چيزى جز خوبى به تو برسد.»
آن‏گاه خطاب به همراهانش گفت: «هر كه دوستدار شهادت است، همراه من بيايد، وگرنه برود و اين آخرين ديدار من با شماست.
چون شب دهم محرم رسيد حسين (ع) براي ما و خانواده اش خطبه اي ايراد کرد و در ضمن آن گفت: تاريکي شب شما را فرا گرفته، از فرصت استفاده کنيد و هر کدام از شما دست يکي از خانواده ي مرا
گرفته و دور شويد زيرا هدف دشمن تنها من هستم... عباس و ديگران از خانواده اش سخناني گفتند که در شرح کال آنان بيان گرديد و مسلم بن عوسجه پاسخي داد که. قبلا بيان گرديد و سعيد پاسخي داد که به موقع ذکر خواهد شد، سپس زهير برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم که کشته مي شدم و سپس زنده مي گشتم و هزار بار اين جريان تکرار مي شد و اين همه کشته شدن مرگ را از تو و جوانانت، دفع مي کرد.
حضرت میمنه لشگر را به زهیر سپردند او چون بعد از شهادت حبیب شکستگی را در چهره امام حسین دید عرض کرد: یابن رسول الله پدر و مادرم فدایت ،ایـن شکستگـی چیست که در شما میبینم ،آیا ما برحق نیستیم؟ امام علیه السلام فرمـودند: آری بخدا، به علم یقین میدانـم که ما و شما برحق و هدایتیم. زهیر عرض کرد: در این صورت دیگر باکی نداریم ،درحالـی که ما بسوی بهشت و نعمت های آن میرویم. پس زهیر شعری با ابیات کوتاه خواند آنـگاه وداع کرده ،بسوی میدان تاخـت.
چون قبل از حسين (ع) به جنگ پرداختيم: زهير بن قين با شمشير عريان که دمش چند شاخه داشت و غرق در سلاح بود و شمشيرش چند دم داشت، به ميدان آمد و گفت: اي مردم کوفه! برحذر باشيد! از عذاب خدا برحذر باشيد. خيرخواهي مسلمانان براي برادر ديني وظيفه حتمي است و ما تا اين لحظه مادامي که شمشير ميان ما واقع نگشته برادريم و دين واحد و ملت واحد داريم که اگر شمشير به ميان آيد، اين رابطه بريده مي شود و راهها جدا مي شود. همانا خانواده ي رسول خدا وسيله امتحان براي ماها هستند تا چگونه عمل کنيم؟ ما شما را به ياري آنان و ترک کمک به طاغوت زمان ابن زياد دعوت مي کنيم زيرا از اينان جز بدي عايد شما نمي شود، يزيد و ابن زياد چشمان شما را به ميله آهني گداخته کور مي کند و شما را مثله مي کند و دستها و پاهاي شماها را مي برند و از شاخه هاي درخت خرما آويزانتان مي کنند و بزرگان و قاريان شما را مي کشند چنان که حجر بن عدي و يارانش و هاني بن عروة و امثالش را کشتند. (راوي گويد) او را دشنام دادند و عبيدالله و پدرش را ستايش کردند و گفتند: به خدا سوگند آنقدر پايداري مي کنيم تا حسين و يارانش را بکشيم يا آنان را پيش امير ببريم.
زهير به آنان گفت: اي مردم! فرزندان فاطمه بيشتر از فرزند سميه، سزاوار دوستي و کمک هستند. اگر به آنان کمک نمي کنيد مبادا آنان را بکشيد پس دست از او برداريد تا با يزيد مشکلشان را حل کنند زيرا قسم به جانم يزيد بدون کشتن او هم از شما خوشنود مي شود. (راوي گويد) شمر تيري به سوي زهير انداخت و گفت: ساکت باش، خدا بکشدت! که ما را با پر حرفي ات خسته کردي. زهير گفت: اي پسر چارپا (اي پسر کسي که
به پاشنه هايش مي شاشيد) با تو نيستم زيرا تو حيواني، به خدا گمان نمي کنم دو آيه از قرآن را به خوبي بلد باشي و عمل کني. تو بايستي منتظر خواري و عذاب دردناک روز قيامت باشي. شمر به او گفت: خدا تو و امامت را تا يک لحظه ديگر خواهد کشت. زهير گفت: آيا مرا از مرگ مي ترساني؟ به خدا مرگ برايم محبوب تر است از ماندن با شماها. (راوي گويد) سپس به سوي مردم رفت و بر آنان فرياد زد، اي مردم! اين نوع اراذل و اوباش شما را نسبت به دين تان بي توجه نکند. به خدا سوگند شفاعت محمد (ص) به قاتلين ذريه و اهل بيت و قاتلين ياران و مدافعين او نمي رسد. (رواي گويد) مردي از پشت سر او را صدا کرد و گفت: ای زهير! همانا ابوعبدالله تو را مي خواهد و مي گويد: به جانم سوگند مانند مؤمن آل فرعون برايشان خيرخواهي کردي و حق را به آنان رساندي (اگر نصيحت و ابلاغ حق سودي داشته باشد)، پس زهير به سو ي آنان برگشت.
شمر به طرف خيمه هاي حسين (ع) با سرزنيزه اش حمله برد و چادرها را پاره کرد و گفت: آتش بياوريد تا اينها را با سکنه اش بسوزانم. زنان شيون کردند و از خيمه ها بيرون ريختند و حسين (ع) فرياد زد: اي پسر ذي الجوشن! تو آتش مي خواهي تا خانه و خانواده مرا بسوزاني؟ خدا تو را در آتش بسوزاند. در همين موقع زهير بن قين با ده نفر از يارانش به شمر و ياران او حمله کرد و آنان را از خيمه ها دور ساخت و ابوعزه خبابي از ياران و نزديکان شمر را به قتل رساند و ياران زهير نيز بر سر آنان ريختند و بسياري از آنان را کشتند و زهير جان سالم بدر برد.
بعد از کشته شدن حبيب، آتش جنگ شعله ورتر شد و زهير و حر جنگ شديدي کردند و چون يکي حمله مي کرد و در محاصره. قرار مي گرفت ديگري حمله مي کرد و او را خ لاص مي کرد تا اين که حر کشته شد.
زهير و سعيد بن عبداللَّه حنفى جان خويش را سپر كردند، تا امام حسين عليه السلام همراه جمعى از يارانش، نماز خوف به جاى آوردند.پس از اقامه نماز، حمله دشمن شدّت يافت. زهير و اندك ياران باقى مانده امام عليه السلام با تمام توان به دفاع از آن حضرت و اهل بيتش پرداختند. زهير هنگام نبرد اين گونه رجز مى‏خواند:
انَا زُهَيْرٌ وَانَا ابْنُ الْقَيْنِ اذُودُكُمْ بِالسّيْفِ عَنْ حُسَيْنِ
من زهيرم، فرزند قين؛ شما را با شمشير از حسين عليه السلام دور مى‏كنم.
زهير پس از نبردهاى دليرانه و كم‏نظير و كشتن حدود 120 نفر از دشمن، سرانجام به وسيله « كثير بن عبداللَّه شعبى» و « مهاجر بن اوس» به شهادت رسيد.
چون به زمین افتاد امام حسین علیه السلام بر بالاي سرش آمد ند وفرمودند:
« لایَبعُدُکَ اللهُ یا زُهَیر! وَلَعَنَ اللهُ قاتِلَکَ لَعنَ الَّذِینَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَخَنازِیرَ »
«خداى متعال تو را دور نگرداند و قاتل تو را لعنت كند، همانند لَعْنِ كسانى كه آنها را به صورت ميمون و خوك درآورد.»

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:26 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

سالم مولى بنى مدينه كلبى

سالم مولى بنى مدينه كلبى

السَّلَامُ عَلَى سَالِمٍ مَوْلَى بَنِي الْمَدِينَةِ الْكَلْبِيِّ
سالم فرزند عمرو بن عبداللَّه بن ثابت بن نعمان بن امية بن امرؤالقيس بن ثعلبه، غلام بنى‏مدينه كلبى است.او سواركار و از شيعيان شجاع كوفه بود. هنگام ورود حضرت‏ مسلم عليه السلام به كوفه با ايشان بيعت كرد، ولى پس از تنها ماندن آن بزرگوار، او و جمعى ديگر از شيعيان كوفه توسط كثير بن شهاب دستگير شدند. امّا سالم متوارى و در ميان طايفه خود مخفى شد. چون خبر ورود امام حسين عليه السلام به كربلا را شنيد، به يارى سيّدالشهدا عليه السلام و يارانش شتافت و در روز عاشورا در جمع برادران شهيدش جاى گرفت. وى را از شهيدان حمله نخست دانسته‏اند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:28 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

سعيد بن عبداللَّه حنفى

سعد بن عبداللَّه حنفى‏


السَّلَامُ عَلَى سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَنَفِيِّ الْقَائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي الِانْصِرَافِ لَا نُخَلِّيكَ حَتَّى يَعْلَمَ اللَّهُ أَنَّا قَدْ حَفِظْنَا غَيْبَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص فِيكَ وَ اللَّهِ لَوْ أَعْلَمُ أَنِّي أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُذْرَى وَ يُفْعَلُ ذَلِكَ بِي سَبْعِينَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُكَ حَتَّى أَلْقَى حِمَامِي دُونَكَ وَ كَيْفَ لَا أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ إِنَّمَا هِيَ مَوْتَةٌ أَوْ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِيَ الْكَرَامَةُ الَّتِي لَا انْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً فَقَدْ لَقِيتَ حِمَامَكَ وَ وَاسَيْتَ إِمَامَكَ وَ لَقِيتَ مِنَ اللَّهِ الْكَرَامَةَ فِي دَارِ الْمُقَامَةِ حَشَرَنَا اللَّهُ مَعَكُمْ فِي الْمُسْتَشْهَدِينَ وَ رَزَقَنَا مُرَافَقَتَكُمْ فِي أَعْلَى عِلِّيِّينَ
در زیارت ناحیة مقدسه سعید بـن عبدالله اینگونه زیارت مـی شود کـه: سلام بـر سعید بن عبدالله حنفی که بـه سیدالشهداء علیه السلام در حالیکه حضرت اذن بازگشت بـه او داده بودند فرمود: به خدا سوگند شما را رهـا نخواهیم کرد، تـا که خداوند بداند کـه در دوران غیبـت رسول او صلی الله عل یه واله در حفظ و حراست شما کوشا بوده ایم، آگاه بـاش ای عزیز بـه خدا سوگند اگر بدانم که در رکاب شما کشته میشوم ، سپس زنده شده بـار دگر میسوزم و زنده میشوم وتا هفتاد بار دیگر کشته وزنده میشوم، از تو جدا نخواهم شد تا این خونم را نثارت کنم ...
ودر ادامه میفرمایند: وچرا اینگونه نکند در حالیکه کشته شدن را یکبار بیش نیست، و پس از آن کرامت و بزرگواری به گونه ایست که نهایت ندارد.
سپس میفرمایند: ای سعید تـو مرگت را دیدار و امام خود را یاری کـردی و با کـرامـت و گرامیداشت خداوند، سرای جاویدان را دیدار خواهی کرد، خداوند مارا با شما خـواستاران شهادت محشور سازد و دوستی و همراهی شما را در والاترین مقامات روزی ما گرداند.
سعيد از شهداى والامقام كربلا است
با شروع نهضت مبارك و انسان‏ساز حسينى، سعيد فعّالانه در آن شركت جُست. او از آخرين فرستادگان مردم كوفه براى دعوت از امام حسين عليه السلام بود.امام عليه السلام پاسخ نامه كوفيان را به وسيله سعيد ارسال داشت.
با ورود مسلم بن عقيل عليه السلام- سفير و نماينده امام حسين عليه السلام- به كوفه، شاهد حضور صادقانه او در كنار مسلم هستيم. در جلسه‏اى از اهالى كوفه، كه « عابس» و « حبيب» به حمايت از « مسلم» سخن گفتند، سعيد نيز حمايت كامل و بى‏دريغ خود را از « مسلم» ابراز داشت.سعيد در مأموريتى از سوى « مسلم»، نامه‏اى را به محضر امام حسين عليه السلام آورد و از آن پس، پيوسته در خدمت امام عليه السلام بود.
شب عاشورا، هنگامى كه امام حسين عليه السلام به همراهانش اجازه بازگشت داد، سعيد با گفتارى حماسى و شورانگيز وفادارى خود را اين گونه ابراز داشت: «به خدا سوگند تو را وانگذاريم، تا خدا بداند كه ما در غياب پيامبرش، حق و حرمت او را درباره تو پاس داشته‏ايم. سوگند به خدا، اگر بدانم كه كشته مى‏شوم، سپس زنده مى‏شوم و آن‏گاه سوزانده شده خاكسترم بر باد مى‏رود؛ و هفتاد بار با من چنين مى‏شود، از تو جدا نگردم تا پيش روى تو مرگ را ديدار كنم؛ و چگونه چنين نكنم؟ با اين‏كه اين يك كشته شدن است و در پى آن كرامتى كه هرگز پايان نپذيرد.
شهادت سعید در هنگام اقامه نماز
هنگام ظهر روز عاشورا ،امام علیه السلام با یاران باقیمانده خود به اقامه نماز ظهر ایستادند در حالیکه دشمن ،تیـرها را بسـوی آن حضرت و یارانش نشانه گـرفته بـودند. در ایـن میان دوتن از یاران وفادار امام به نامهای زهیر و سعید سپر بلای آن حضرت شدند، تیر ها را به جان خریدند، دشمن از یمین و شمال تیر می انداخت و سعید به سر و صورت و سینه و هردو دست آنها را استقبال کرده و نمیگذارد که بر بدن امام تیر برسد.
هنگامیکه علاوه بر زخمهای نیزه وشمشیر سیزده چوبه تیر در بدن داشت همی میگفت:
اَللّهُمَّ العَنهُم لَعنَ عادٍ وَ ثَمُود ...
(خدایا اینها را چون قوم عاد وثمود از خود دور ساز و مورد لعن قرار بده ،پروردگارا سلام مـرا بـه پیامبرت بـرسان، و به او از درد جراحاتم بگـو، من ثواب تو را خواسته ام تا ذرّیة پیامبرت را یاری رسانم.)
سپس رو به امام حسین علیه السلام کرد وگفت:« أوَفَیتُ یَابنَ رَسُولِ الله؟ ای فرزند رسول خدا! آیا من به عهد خود وفا کردم؟»
امام فرمودند:« نَعَم، اَنتَ اَمامِـی فِی الجَنّة؛ آری تو در بهشت پیش روی منی»
و سرانجام آن عزیز با سلام نماز امام بر زمین افتاد و جام شهادت را نوشید.

هنگام نماز ظهر شد. امام حسين عليه السلام به زهير بن قيس و سعيد بن عبدالله فرمود: همراه با نيمي از ياران باقيمانده جلو بايستند. با آنان نماز خوف خواند. تيري به سوي حسين عليه السلام آمد. سعيد بن عبدالله جلو رفت و همچنان خود را سپر تيرها ساخت تا آنکه بر زمين افتاد، در حالي که مي گفت: خدايا! همچون لعنت قوم عاد و ثمود، لعنتشان کن. خدايا! از من به پيامبرت سلام برسان و به او برسان که چه رنجي از زخم چشيدم. من خواستار پاداش تو در ياري فرزندان پيامبرت هستم. سپس به شهادت رسيد، در حالي که افزون بر زخم شمشيرها و نيزه ها، سيزده تير بر بدنش نشسته بود.

سعيد پيش از شهادت رو به امام حسين عليه السلام كرد و پرسيد: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آيا [ به پيمانم‏] وفا كردم؟ امام فرمود: آرى، تو پيشاپيش من در بهشت هستى.
شهادت سعيد، در پى حمله وى به سپاه دشمن و پيكار در ميدان نبرد اتفاق افتاده است. همين مآخذ گفته‏اند كه او هنگام كارزار اين گونه رجز مى‏خواند:
اقْدِمْ حُسَيْنُ اليَوْمَ تَلْقَ أحْمَدا وَشَيْخَكَ الْخَيْر عَلِيّاً ذَا النَّدى‏
وَحَسَناً كَالْبَدْرِ وَافَى الأسْعُدا
اى حسين [ عليه السلام‏]، پيش آى كه امروز [ جدّت‏] احمد صلى الله عليه و آله و سلم را ديدار مى‏كنى، و على [ عليه السلام‏] آن پدر و راهبر بزرگوار و بخشنده‏ات را، و نيز حسن [ عليه السلام‏] را كه مانند بدرِ رخشان و از ستارگان برتر بود.
در فرازى از زيارت منسوب به ناحيه مقدسه، شرح حماسه، ايثار و اخلاص سعيد، ستوده شده و مورد تحسين و تقدير قرار گرفته است.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:29 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

سيف بن مالك عبدى

سيف بن مالك عبدى

 

السَّلَامُ عَلَى سَيْفِ بْنِ مَالِكٍ
سیف پسر مالک عبدی از شیعیان بصره است. سیف از کسانی بود که در خانه ماریه با جمع شیعیان حضور مـی یافت و همراه یزید بن ثبیط و به دعوت او ،خود را به امام رسانید و از ابطح تا کربلا همراه امام بود.

او، از شيعيان پرشور بصره بود و به پايگاه شيعه در آن شهر، يعنى خانه ماريه، دختر سعد يا منقذ عبدى رفت و آمد داشت. هنگامى كه از حركت امام حسين عليه السلام به سوى عراق آگاه شد با يزيد بن ثبيط در ابْطَح به آن حضرت پيوست. وى همراه امام حسين عليه السلام بود و پس از نماز ظهر وی به خدمت امام شرفیاب شد واذن جهاد گرفت به فيض شهادت نايل گشت.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:31 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

شَبيب

شَبيب

. السَّلامُ عَلى شَبيبِ بْنِ عَبْدُ اللَّه النَّهْشَلى ‏
شبيب از تابعين و از ياران أميرالمؤمنين عليه السلام بود و در جنگ‏هاى جمل، صفّين و نهروان شركت داشت. بعد از شهادت آن حضرت به امام حسن عليه السلام پيوست و در كنار آن بزرگوار بود.در زمان امام حسين عليه السلام وى جزء اصحاب آن حضرت به شمار مى‏آمد.هنگامى كه امام عليه السلام از مدينه به سوى مكّه و كربلا حركت كرد او در كنار امام بود. در روز عاشورا در نبرد با دشمنان در حمله اول و قبل از ظهر به شهادت رسيد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  9:32 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

علی اکبر علیه السلام

علی اکبر علیه السلام

السَّلامُ عَلَيْكَ يا اوَّلَ قَتيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَليلٍ مِنْ سُلالَةِ ابْراهيمِ الْخَليلِ عليه السلام
علی اکبر علیه السلام بزرگ‏ترين فرزند امام حسين عليه السلام است. مادرش ليلي دخ تر ابي مرة بن عروة بن مسعود ثقفی می باشد، عروة بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام بود، كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را مثل صاحب ياسين (كه قوم خود را به خدا دعوت كرد و او را كشتند) و شبيه ترين مردم به عيسي بن مريم ناميدند. بسيارى از مورخان از او با لقب الاكبر، ياد كرده‏اند.
آیینه تمام نمای پیامبر صلی الله علیه و آله در یازدهم ماه شعبان سال سی و سه هجری متولد شد. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بسيار او را دوست مي داشت و اشعاري در مدح او مي سرود، از آن جمله ابن ادريس در «سرائر» ذكر كرده:
لَم تَرَ ع َينٌ ن َظَرَت مِثلُه
مِن مُحتَفٍ ي َمشِي و لا ناعِلٍ
هيچ ديدهاي مانند او نديده است؛ نه كسي كه پابرهنه راه مي رود و نه کسی که كفش پوشيده.
او جوانى عالم، وارسته، رشيد و شجاع بود و از صفات انسانى و سجاياى اخلاقى والايى برخوردار بود. تا جایی که در زيارت‏نامه ایشان می خوانیم :
«السَّلامُ ع َليكَ أي ُّها الصِّديقُ الط َّيِّب الزَّكي الحَبيبُ الم ُقرَّبُ، و ابنُ ر َيحانَةِ ر َسولِ الله... مَا أَكْرَمَ مَقَامَكَ وَ اشْرَفَ مُنْقَلَبَكَ أَشْهَدُ لَقَدْ شَكَرَ اللَّهُ سَعْيَكَ وَ أَجْزَلَ ثَوَابَكَ وَ أَلْحَقَكَ بِالذِّرْوَةِ الْعَالِيَةِ حَيْثُ الشَّرَفِ كُلِّ الشَّرَفِ وَ فِي الْغُرَفِ السَّامِیة و ج َعَلكَ م ِن أهلِ الب َيتِ ال َّذينَ أذه َبَ الله ع َنهُم الرِّجسَ و ط َهَّرَهُم تَطهيراً»
(سلام بر تو اى بسيار راستگوى درستكار! اى [ انسان‏] نیکو و پاكيزه! اى دوست مقرَّب [ خدا]! ... چه گرامى است مقام تو! و چه شرافتمندانه بود بازگشت تو [ به سوى او]! گواهى مى‏دهم كه خداوند از كوششت [ در راه خود] قدردانى كرد و پاداشت را افزون ساخت و تو را به كنگره رفيع شرف رسانيد. و در غرفه‏هاى عالى [ بهشت‏] جاى داد.
همچنان كه از پيش بر تو منّت نهاد و تو را از اهل بيتى قرار داد كه رجس و پليدى را از آنان دور كرد و از آلودگى‏ها كاملًا پاكشان ساخت.
و همچنین صادق آل محمد علیه السلام خطاب به ایشان می فرمایند:
« أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنَ الْفَرِحِينَ‏ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‏ وَ تِلْكَ مَنْزِلَةُ كُلِّ شَهِيدٍ فَكَيْفَ مَنْزِلَةُ الْحَبِيبِ إِلَى اللَّهِ الْقَرِيبِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص زَادَكَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فِي كُلِّ لَفْظَةٍ وَ لَحْظَةٍ وَ سُكُونٍ وَ حَرَكَةٍ مَزِيداً يُغْبَطُ وَ يَسْعَدُ أَهْلُ عِلِّيِّينَ بِهِ يَا كَرِيمَ النَّفْسِ يَا كَرِيمَ‏ الْأَبِ‏ يَا كَرِيمَ الْجَد.»
(همانا شهادت می دهم که به آنچه خدای تعالی از فضلش به تو عطا فرموده، خشنود شدی و نیز به آنان که در درجات ادنی از شما هستند بشارت می دهید، که ترس و ناراحتی برای شما نیست.
و این مقام والا، جایگاه هر شهید در راه خداست.پس چگونه است جایگاه حبیب خدا عزّوجلّ و نزدیک به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم!؟
(یا علی اکبر ) پروردگار متعال از فضل خودش، در هر ساعت و لحظه ای و هر سکون و حرکتی که می گذرد، مقامی به تو اضافه کند که اهل علیین بدان غبطه خورند و به واسطه ی این غبطه، سعادتمند شوند.
ای کسی که دارای نفس کریمه ای و پدر و جدت نیز کریم بودند (صلوات الله علیکم)
در وصف مقام ملکوتی تالی تلو معصوم،شاهزاده علی اکبر علیه السلام فرمایش نورانی پدرش در هنگام بدرقه او به میدان ک فایت است که فرمودند:
« الّلهمَّ اشهَد عَلی هؤلاء القوم فَقَد بَرَزَ اِلیهِم غُلامٌ اَشبَهُ النّاس خَلقاً و خُلقاً و مَنطقاً بِرَسولِ الله صَلَّی الله عَلیه و آلِه و سلّم»
«خدايا گواه باش، جواني كه در خلقت و سيرت و گفتار، شبيه ترين مردم به پيغمبرت صلي الله عليه و آله و سلم بود به جنگ اين مردم رفت، هرگاه به ديدن پيغمبرت صلي الله عليه و آله و سلم مشتاق مي شديم به صورت اين جوان نگاه مي كرديم».
جمیع عقول در حیرت مقام بلند علی اکبر علیه السلام مانده اند چرا که کلام، کلام حجت خداست که خدا را شاهد گرفته که علی خَلقا و خُلقا و منطقا به اشرف مخلوقات محمَّد مصطفی صلي الله عليه و آله و سلم شبیه است همان برگزیده ای که خلقت ظاهرش معتدل ترین خلقت انسانی بود که خلقت انسان بهترین خلقت هاست چنانکه فرموده« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويمٍ»( *پاورقی*[كه‏] براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم.) و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم احسن تقویم و افضل ترکیب بود از جمیع مردم.
اما خُلق و خوی رحمةٌ للعالمین آنچنان بود که در شأن او نازل شد «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظيمٍ»(*پاورقی*و راستى كه تو را خويى والاست!) و تعظیم خُلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله را خدای عظیم کرده.
و منطق حبیب الله نیز منطقی بود که قرآنی بر زبان او جاری شد که جنّ و انس و جمیع خلق از آوردن مثل آن عاجز شدند چنانکه خدای متعال فرموده: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ،ذي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكينٍ،مُطاعٍ ثَمَّ أَمينٍ،وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ.»( *پاورقی*كه [قرآن‏] سخن فرشته بزرگوارى است.نيرومند [كه‏] پيش خداوند عرش، بلندپايگاه است.در آنجا [هم‏] مُطاع [و هم‏] امين است.و رفيق شما مجنون نيست؛)
پس کسی که از حسب خَلق وخُلق و منطق شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم باشد توصیف او از حد بیان بیرون است.
على‏اكبر عليه السلام در نهضت كربلا همراه و همگام پدر بود. پس از حركت شبانه كاروان امام حسين عليه السلام از منزلگاه قصر بنى‏مقاتل، روى اسب، چشمان امام حسين عليه السلام را خواب‏ ربود. پس از بيدارى كلمه استرجاع «اِنّا ِلله و اِنّا اِلیه راجِعون»بر زبان مبارک جاری ساخت و حمد خداى را به جاى آورد.
على‏اكبر عليه السلام سبب آن را پرسيد. حسين عليه السلام فرمود: در خواب ديدم سوارى مى‏گفت: اين كاروان به سوى مرگ مى‏رود. على‏اكبر پرسيد: «أفَلَسنا عَلي الحَقّ»آيا ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا. عرض کرد: «اذاً لا ن ُبالي بِالمَوت»
وقتى برحقيم از مردن در راه حق چه باك؟
وسرانجام روز عاشورا فرارسید ،امام سجاد عليه السلام نقل می کنند: روز عاشورا به بیماری سختی گرفتار بودم، در آن حال ديدم يكي آهسته آهسته دست و پاي مرا مي بوسد. نگاه كردم ديدم برادرم علي اكبر است كه در كمال ادب بر روي پايم افتاده و صورت خود به كف پايم مي مالد، گفتم: اي برادر، چه شده است كه حالت دگرگون و اشكت جاري است؟ پاسخ داد: «پدرم تنها مانده، يارانش كشته شدهاند، اينك قصد آن دارم كه جانم را نثارش كنم.»
چون حضرت علي اكبر عليه السلام مقابل پدر آمد و اجازه خواست،زنان از خيمه ها بيرون آمدند و گرد او جمع شدند، عم ّه ها و خواهرهاي او عنان اسبش را گرفتند و مانع از رفتن او شدند.
امام حسين عليه السلام حالش دگرگون شد به طوري كه نزديك بود جان دهد، فرياد برآورد او را رها كنيد.
«فانَّه مَمسُوسٌ في الله و م َقتُولٌ في س َبيلِ الله»
«كه او غرق در خداست و كشته ي راه خدا مي باشد»،
امام حسين عليه السلام به دست خود عم ّامه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلّم را بر سرش بست سلاح جنگ به قامت علي اكبر پوشانيد، و كلاه خودي فولادي بر سر او گذاشت، و كمربندی چرمي كه از علي مرتضي عليه السلا م به يادگار داشت بر كمر وي بست و شمشير مصري بر ميان او حمايل كرد و اسب عقاب را به او داد تا سوار شود، و او را بدين گونه روانه ميدان كرد.
راوی گويد: ديدم آن حضرت هنگامی که علی به میدان می رفت او را بدرقه می کرد، از شدت غم گاهي مي نشست و گاهي بر مي خ است و سر خود را به آسمان بلند می كرد و می فرمود: خدايا شاهد باش كه علي را فداي ام ّت جدّم صلي الله عليه و آله و سلّم كردم.
او با حمله‏هاى دلاورانه‏اش، لشگر را به ستوه آورد به گونه‏اى كه ناله و فرياد از آنها برخاست.در نخستين حمله‏اش يكصد و بيست نفر را به خاك هلاکت افكند. سپس در حالى كه زخم‏هاى بسيار برداشته بود به سوى پدر برگشت و گفت: اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگينى سلاح مرا به زحمت انداخت. آيا جرعه‏اى آب هست تا براى جنگ با دشمن بدان وسيله، نيرو بگيرم؟
امام عليه السلام گريست و فرمود: فرزندم! بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام و پدرت گران است كه ايشان را بخوانى و پاسخت را ندهند و از آنان كمك طلبى و كمكت نكنند. فرزندم! زبانت را پيش آر. پس زبان شاهزاده را مكيد و انگشتر خود را به او سپرد و فرمود: اين انگشتر را در دهان بگذار و به نبرد با دشمن برگرد كه به زودى جدّت رسو ل الله صلي الله عليه و آله و سلّم با جامى سرشار شراب بهشتی- كه پس‏ از آن، هرگز تشنگى نيابى- تو را سيراب مى‏كند.
علی اکبر علیه السلام سپس به میدان بازگشت و طلب مبارز نمود، احدي جرئت نمي كرد با او بجنگد.
ابن سعد ملعون طارق بن كثير را خواند و به او گفت: از ابن زياد جايزه درخواست كن و به جنگ اين جوان برو و سرش را براي من بياور. آن ملعون گفت: تو از ابن زياد ملك ري مي گيري، من به سوي او مي روم، به شرط آنكه از او برايم امارت موصِل را بگيري. عمرسعد قبول كرد و انگشتر خودش را گرو نزد او گذاشت.
طارق به جنگ آن بزرگوار بيرون رفت، و با هم مقاتله كردند، تا اينكه آن حضرت ضربه محكمي به او زد و او را هلاکت رساند.
پس برادرش به میدان آمد كه حضرت علي اكبر علیه صلوات الله شمشير به چشمانش زد و او را نيز كشت. ديگر كسي جرأت نمي كرد به مبارزه ي با او بيرون آيد، تا اينكه عمرسعد ملعون فرياد برآورد: آيا كسي نيست به جنگ با او برود؟ بَكر بنِ غانم ب ه سويش شتافت. چون آن ملعون عازم جنگ شد، رنگ صورت امام حسين عليه السلام دگرگون شد. مادرش ليلي عرض كرد: اي سيّد من، مگر جوانم كشته شد؟ فرمود: نه، و لكن مردي به جنگ او آمد كه بر او مي ترسم، برو براي فرزند خود دعا كن، كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم: دعاي مادر در حق فرزند، مستجاب است. ليلا علیها سلام در خيمه سر خود را برهنه كرد و براي جوانش دعا كرد و به خدا عرضه داشت: «يا رادَّ يوس ُف عَلي يَعقوب مِن بَعد الفِراق، و جاعِلَه في الدَّهر مَسروراً، و يا رادَّ اسماع ِيل اِلي هاجَر، اِلهي بِعَطَشِ أبي ع َبدِالله، اِلهي بِغُربَةِ أبي ع َبدِالله، اُمنُن عَليَّ ب ِرَدِّ ا ِبني»
«اي كسي كه يوسف را بعد از فراق يعقوب به او بازگرداندي، و او را در زندگي مسرور نمودي، و اي كسي كه اسماعيل را به هاجر رساندي، پروردگارا به تشنگي ابا عبدالله علیه السلام وغربت او قسمت می دهم ؛ بازگشت فرزندم را بر من منت گذار». و بكر را لعنت نمود.
در حین جنگ حضرت علي اكبر عليه السلام نگاه كرد ديد زره زير بغل بكر سوراخ است، شمشير خود را چنان در آنجا زد كه او را دو نصف كرد و به درك واصل نمود. نوه ی حیدر کرار سخت جنگيد و هشتاد نفر ديگر را به هلاكت رسانيد و سرانجام با ضربه منقذ بن مرّه عبدى نقش بر زمين گشت. پس از آن ضربهها دست به گردن اسب انداخت و آن حيوان وحشتزده او را به سوى سپاه دشمن برد و آنان با شمشيرهاى خود، او را قطعه قطعه كردند.
على‏اكبر عليه السلام [ در لحظات آخر] ندا داد: پدر جان! اينك اين جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم است كه با قدح سرشار خود مرا شربتى داد كه پس از آن هرگز تشنگى نيابم و مى‏فرمايد: بشتاب! بشتاب! كه براى تو نيز جامى فراهم است.
در آن حال امام حسين عليه السلام به ميدان شتافت و در كنار بدن على اكبر نشست. «وَ و َضَعَ خ َدَّه عَلي خَدِّه، وَ قال َ: قَتَلَ الله ُ ق َوماً ق َتَلوكَ، ما أجرَأهُم عَلي الله وَ ع َلي اِنتِهاكِ ح ُرمَةِ الر َّسولِ صل ّي الله عليه و آله و سلَّم، عَلي الدُّنيا بَعدَك العَفي»
صورت به صورتش نهاد و گفت: خدا بكشد جماعتى را كه تو را كشتند. چه چيز ايشان را جرأت داد بر شكستن حرمت خدا و پيامبرش صلی الله علیه و آله؟ اى پسر، بعد از تو خاک بر سر اين دنيا.
حضرت ديد سنگدلان جاي سالمي در بدن آن جوان نگذاشته اند، و از ضربت تير و شمشير و نيزه و خنجر جسم جوانش را مشبّك كرده اند. مقاتل نقل می کنند که:
«صاحَ الا ِمامُ س َبعَ م َرّات آه وا و َلداه، آه وا عَليا، وا ثَمَرةَ ف ُؤاداه، وَلدي قَتَلوكَ »
«امام هفت مرتبه فرياد كشيد آه پسرم علی ،آه میوه دلم ، پسرم تو را کشتند ».
«فَجَعَلَ يَمسَحُ الد َّمَ ع َلي ثَناياه الشَّريفَة»
«آقا با دست مبارك، خون از دندانهاي عزيزش پاك مي كرد»،
و شروع به بوسيدن دندانهاي علي کرد و می فرمود:
«فاذا نَطَقتُ ف َأنتَ م َنطِقي، وَ اذا س َكتتُ ف َأنتَ في م ِضماري، وَلدي وَلدي وَلدي وَلدي، فَوَضَعَ خ َدُّه عَلي خَدِّه، وَ قال َ: أمّا أنتَ فقد ا ِستَرَحتَ م ِن هَمِّ الد ُّنيا وَ غ َمِّها، وَ ص ِرتَ ا ِلي رَوحٍ و راح َةٍ، وَ ب َقِيَ أب ُوكَ ف َريداً و َحيداً، وَ ما أسر َعَ ل ُحُوقي بِكَ»
«چون سخن بگويم تو ورد زبان مني، و چون سكوت كنم تو نقش دل مني، فرزندم، فرزندم، فرزندم، فرزندم، پس صورت بر صورت او گذاشت و فرمود: تو از هم و غم دنيا راحت شدي و به سوي رحمت خدا و بهشت رفتي، ولي پدرت غریب ماند، و چه زود است ملحق شدن من به تو.
زينب كبرى عليها السلام در حالى كه [ با ناله‏اى جان‏سوز] مى‏فرمود:«اى محبوب دلم، پسرِ برادرم»، آمد و خود را بر آن بدن پاره پاره انداخت. امّا امام عليه السلام خواهر خود را نزد زنان برگرداند.
امام حسين عليه السلام سرانجام به جوانان بنى‏هاشم فرمود بدن على‏اكبر را به خيمه ببرند.
و ليلي علیها السلام نیز پا برهنه از خيمه خارج شد و فرياد مي زد: «وا ولداه»
سكينه سلام الله علیها نیز در خیمه نزد پدر آمد و عرض كرد:
«ما لي أراك تَنعي نَفسَكَ و َ ت ُديرُ طَرفَك، أينَ أخي ع َليّ»
«شما را چه شده است! مي بينم كه نزديك است روحت پرواز كند و جان باخته اي، و چشم به اين سو و آن سو مي گرداني، برادرم علي كجاست؟».
امام فرمودند: اين گروه لئام او را كشتند. سكينه از شنيدن اين خبر فرياد؛ وا أخاه وا مُهجَةَ ق َلباه، برآورد، و خواست از خيمه بيرون رود. آن حضرت منع نموده فرمود: اي سكينه، اِتَّقي الله وَ است َعمَلي الصَّبرَ»
«از خدا بپرهيز و صبر پيشه كن».
گفت: «يا أبتاه، كَيفَ ت َصبِرُ م َن قُتِلَ أخ ُوها، وَ ش َرِدَ أبوها»
«پدر جان، چگونه صبر كند كسي كه برادرش كشته، و پدرش آواره شده است»
حضرت فرمودند: انّا لله وَ ا ِنّا اِليه راجِعون.خدا قاتلانش را لعنت کند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

یک شنبه 17 آبان 1394  11:58 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عامر بن حسّان طائى

عامر بن حسّان طائى

«السلام على عمّار بن حسان بن شُريح الطائى.»
عمّار ، فرزند حَسّان بن شُرَيْح طائى و منسوب به طىّ ( جُلْهُمَة) و از نسل حضرت نوح ( ع) است. عمار از قبیله طَی و از مخلصین شیعیان و عاشق ولایت و شجاعان است، پدرش حسان از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ جمل وصفین بوده است که در رکاب آن عدل گستر نام آور در جنگ صفین شهید شده است. 
فرزندان ونوادگان این بزرگ مرد ،همه از شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام شناخته شده اند، از جمله آنها « عبدالله بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عمار» است که از علماء و راویان حدیث امامیه است. او دارای آثار و نوشته هایی چند ، همچون کتـاب «قضایا امیرالمؤمنین علیه السلام » می باشد. پدرش ناقل حدیث از امام رضا علیه السلام بوده است. 
عمار از مکه مصاحبت و ملازمت امام حسین علیه السلام را یافت و چون روز عاشورا جنگ درگرفت به ميدان رفت و در نبرد نخستين، در مقابل ديدگان امام عليه السلام به فيض شهادت نايل گشت.
 

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:02 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عمران بن كعب بن حارث اشجعى

 

عمران بن كعب بن حارث اشجعى

«السَّلامُ عَلى عُمَرَ بْنِ ابى‏ كعْبٍ»
اسم شریف این صحابی بلند مرتبه، هم در زیارت ناحیه مقدسه مورد سلام پدر حضرت حجت علیهما السلام قرار گرفته، ونیز امام صادق علیه السلام درزیارت نیمه شعبان که از اخص زیارات سیدالشهداء علیه السلام است وی را یاد فرموده اند. 
او نیز مانند نعیم بن عجلان از نخستین افرادی بود که در فداشدن در راه سیدالشهداء علیه السلام سبقت گرفت ودر حمله آغازین دشت کربلا جانش را نثار کرد.
عمرو نوجواني بود که همراه پدرش و مادرش آمد و بعد از کشته شدن پدرش به دستور مادرش خدمت امام رسيد و اجازه خواست که به ميدان برود. امام اجازه نداد و او درخواست خودش را تکرار کرد، بنا به روايت ابي مخنف امام حسين (ع) فرمود: اين نوجوان است و پدرش در جنگ کشته شده است و ممکن است مادرش راضي نباشد،
نوجوان گفت: به دستور مادرم آمده ام و لذا امام اجازه فرمود پس از کشته شدن سر او را از تن جدا کردند و به سوي حسين (ع) انداختند. مادرش آن را گرفت و آن را به مردي زد و او را کشت و به خيمه برگشت و ستون خيمه را کشيد تا با آن بجنگد که امام (ع) او را برگرداند.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:03 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عمرو بن عبداللَّه (ابوثمامه صائدى)

عمرو بن عبداللَّه (ابوثمامه صائدى)

السَّلَامُ عَلَى أَبِي ثُمَامَةَ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الصَّائِدِيِّ 
از او با نام عمرو بن عبداللَّه ياد مى‏كنند. 
ابوثمامه از ياران امام على عليه السلام و از دلاوران عرب و شخصيت‏هاى سرشناس شيعه بود.
نام او عمرو بن عبدالله الصائدی ، از دلاوران قبیله حمدان ، و سربازان شیعه امیرمؤمنان بود. در جمیع مشاهد با علی علیه السلام ملازم رکاب بوده وپس از شهادت آن حضرت با امام حسن علیه السلام همراهی کرده . شیعیان پس از هلاکت معاویه علیه اللعنة در خانه سلیمان بـن صرد خزاعـی اجتمـاع کردند واز آن جمله ابوثمامة بود ونامه هایی به حضرت نوشتند تامسلم بن عقیل به کوفه آمد. 
با ورود حضرت مسلم عليه السلام به كوفه، ابوثمامه، بى‏درنگ به او پيوست و به فرمانش مشغول تحويل گرفتن كمك‏هاى مردم براى مصارف نهضت گرديد، و چون دراسلحه‏شناسى مهارت داشت مسؤوليت خريد و تهيّه سلاح را به عهده گرفت. همو بود كه به دستور مسلم، پول‏هايى را كه عبيداللَّه بن زياد براى دستگيرى وى و يارانش به جاسوس خود مِعقل داده بود تحويل گرفت. وقتى خبر دستگير شدن هانى بين مردم كوفه منتشر شد حضرت مسلم براى حمله به دارالاماره كه ابن‏زياد در آنجا بود مهيّا شد و به مردم كوفه اعلان بسيج عمومى داد؛ كه از هر سوى به جانب آن حضرت روان شدند.
مسلم به نيروهايش آرايش جنگى داد، و فرماندهى دو قبيله تميم و همدان را به ابوثمامه سپرد. در اين تحركِ اضطرارى، ابوثمامه بسيار پايدارى كرد. امّا با فرارى شدن افراد تحت فرمانش به قبيله خود رفت و مدّتى در بين ايشان پنهان مى‏زيست. با آن‏كه ابن‏زياد به شدّت وى را تعقيب مى‏كرد موفّق به دستگيرى او نشد.
ابوثمامه پس از شنيدن خبر آمدن حسين بن على عليه السلام از مكّه به عراق؛ همراه نافع بن هلال به آن حضرت پيوست. 
هنگامى كه عمر بن سعد با سپاه انبوه كوفه در سرزمين كربلا مستقر شد، نگاه ابوثمامه به كثير بن عبداللَّه شعبىِ خونخوار و جسور افتاد [ كه به طرف امام عليه السلام مى‏آمد] به امام حسين عليه السلام گفت: اى اباعبداللَّه! خداوند كارت را اصلاح كند، هم‏اكنون بى‏باك‏ترين و خطرناك‏ترين دشمن شما در روى زمين به اين‏جا آمده است. ابوثمامه آن‏گاه روياروى كثير بن عبداللَّه ايستاد و گفت: شمشيرت را بگذار. شعبى پاسخ داد: نه. به خدا سوگند اسلحه‏ام را از خود دور نمى‏سازم. من پيك هستم. اگر سخن مرا بشنويد پيغامى كه آورده‏ام به شما باز گويم و اگر نپذيريد بازگردم. ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشير تو را نگه مى‏دارم آن‏گاه سخنت را بگو. گفت: نه، به خدا دست تو به آن نخواهد رسيد
ابوثمامه گفت: پس پيغامت را به من بگو تا آن را به اطلاع امام حسين عليه السلام برسانم و پاسخش را برايت بياورم، وگرنه نمى‏گذارم به آن بزرگوار نزديك شوى. زيرا تو مرد
بزهكارى هستى. شعبى از شنيدن اين سخن به خشم آمد و از همان‏جا برگشت. 
پيوسته از ياران امام کشته مي شدند و با شهادت هر يک نفر يا دو نفر آشکار مي شد، ولي دشمنان بسيار بودند و هر چه کشته مي شدند معلوم نمي شد. ابوثمامه که چنين ديد، به امام عرض کرد: 
جانم فدايت، مى‏بينم كه اين گروه به تو نزديك شده‏اند. به خدا سوگند تا من پيش روى تو كشته نشوم شما به شهادت نخواهى رسيد. ولى دوست دارم هنگامى كه خداى را ديدار مى‏كنم اين نمازى را كه وقت آن نزديك گشته بخوانم. امام حسين عليه السلام سر مباركش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: از نماز ياد كردى خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرين قرار دهد. آرى، اين آغاز وقت نماز است. از آنها بخواهيد از ما دست بردارند تا نماز بگزاريم.
سپس امام حسين عليه السلام با يارانش نماز ظهر را به طريق نماز خوف اقامه كرد.
روایت شده که حضرت سیدالشهداءعلیه السلام به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله فرمودند: پیش روی من بایستید تا من نماز ظهر را به جا آورم آنها جلو ایستادند و تن خود را هدف تیـرهـای دشمـن نمودند. حضرت با نصف اصحاب نماز خوف گزاردند ونیمی دیگر مشغول دفع دشمن بودند. 
ابن نما گوید: بعضی گفته اند آن حضرت و اصحابش نماز را فرادی وبا اشاره بجای آوردند. 
 
شهادت 
نماز تمام شده بود وابوثمامه با امام نماز گزارد . بعد به حضرت عرض کرد:ای اباعبدالله من عجله دارم تا که به دوستانم ملحق شوم. برایم ناخوشایند است که بمانم و شما را تنها ببینم در حالی که یاران شما کشته شده باشند.
حضرت فرمودند: « تَقَدَّم فَاِنَّا لاحِقُونَ بِکَ عَن ساعَةٍ » 
پیش رو که ما به زودی به تو ملحق خواهیم شد. 
 
ابوثمامه وارد میدان نبرد شد پس از مالك بن دودان و خداحافظى با سيّدالشهدا عليه السلام
ابوثمامه به ميدانِ جنگ تاخت و چنين رجز خواند:
عَزاءً لِآلِ الْمُصْطَفى وَبناتِهِ على حَبْسِ خَيْرِ الناسِ سِبْطِ محمّدٍ
عَزاءً لِزَهراءِ النَّبِىّ وَزُوْجِها خَزانَةِ عِلْمِ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ أحمدِ
عَزاءً لِاهْلِ الشَّرْقِ وَالْغَرْبِ كُلّهِم وحُزْناً على حَبْسِ الحسين المسدَّدِ
فَمَنْ مُبْلِغٌ عَنّى النّبى وَبِنْتَه بأنَّ ابْنَكُمْ فى مَجْهَدٍ أَىِّ مَجْهَدٍ
به آل پيامبر و دخترانش تسليت [ مى‏گويم.] به خاطر گرفتارى نوه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه بهترين انسان‏هاست.
به حضرت زهرا عليها السلام و شوهرش كه پس از پيامبر خزانه علم الهى‏اند و بر تمام مردم‏شرق و غرب تسليت [ مى‏گويم.] و براى گرفتارى حسين راستگو و درستكار اندوهناكم پس چه كسى‏
پيغام مرا به پيامبر و دخترش مى‏رساند كه فرزندت در سختى است، و چه سختى.
ونبرد سختی کرد تا آنکه مجروح شد، پسر عموی او قیس بن عبدالله صائدی در سپاه ابن سعد حضور داشت .او با ابوثمامه دشمنی دیرینه داشت ، با او درگیر شد و ابوثمامه را به شهادت رساند.
 

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:05 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عمرو بن قرضة بن كعب انصارى

عمرو بن قرضة بن كعب انصارى‏

 
السَّلامُ عَلى‏ عمرو بنِ قَرظَةِ الانْصارى‏
وى از ياران امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است . 
پدرش، قرظة از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله بوده ودراحد وسائر غزوات بارسول خدا بوده پس ازآن در کوفه ساکن شده و درجمل وصفین ونهروان ملازم رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده. درصفین رایت انصار به دست قرظة الانصاری بود وامیر المؤمنین علیه السلام حکومت ولایت فارس را به او واگذار کردند ودرسنة 51 دنیا راوداع گفت. اَشهر فرزندان او را عمرو و علی نام برده اند. پسرش، عمرو بن قرظة در کربلا به خدمت امام مشرف شدو سیدالشهداء علیه السلام اورا برای مکالمه با پسر سعد می فرستادند وجواب می آورد تا روز نهم محرم که شمر وارد زمین کربلا گردید دیگر باب مکالمه مسدود شد. ابومخنف نقل میکند: حضرت حسین علیه السلام عمـرو بـن قرظة را فرستاد بسوی عمر بن سعد که من امشب می خواهم تـو را ملاقات نمایم ، عمرسعد با بیست نفر سوار و حضـرت فـرمان داد اصحـاب دور بـایستند ، و عمرسعد نیز چنین کـرد و باحضرت بــاقی ماند برادرشان عباس وفرزندش علی اکبر علیهما السلام و همچنین با عمر پسرش حفص و غلام او. 
 
او در روز ششم محرم الحرام به امام حسين عليه السلام پيوست و در شمار ياران آن حضرت قرار گرفت، عمرو حامل پيام امام عليه السلام به ابن‏سعد، مبنى بر ملاقات با وى، در مكانى بين دو لشكر بود.
عمرو بن قرظه ي انصاري بيرون آمد. از امام حسين عليه السلام اذن طلبيد. امام به او اجازه ي ميدان داد. 
 
به ميدان رفت و اين رجز را خواند:
قَدْ عَلِمَتْ كَتيبَةُ الانْصارى‏ انّى‏ سَاحْمى‏ حَوْزَةَ الذَّمارى‏
ضَرْبَ غُلامٍ غَيْرَ نَكْسٍ شارى‏ دُونَ حُسَيْنٍ مُهْجَتى‏ وَدارى‏ 
سپاه انصار باور دارند كه من از شرف و ناموسم حمايت مى‏كنم،
ضربه‏ام ضربه جوانى است كه ضعيف و ناتوان نيست. خانه و جانم فداى حسين عليه السلام باد.
 
عمرو همچون شیرشکار درمیان گروه نابکار، در افتادو مشتاقانه همچو عاشقان بی باک ، مردانه و چالاک ، به امید ثواب روز جـزا و به قصد خدمتگـذاری سلطان سماء، یکه وتنها ، خویش را بـه دریای لشگر دشمن زد وجمعی از نیروهای ابن زیاد غدار را به دارالبوار فرستاد. آن بزرگوار گاهی با تیغ زبان ،زیان آن گروه بـی ایمان را منع می نمود و آنها را به نصایح مشفقانه موعظه میفرمود و گاهـی هم به کار جنگ مشغول بود و هیچ تیری به جانب امام علیه السلام پرتاب نمی شد مگر اینکه آن تیر را به دست خود میگرفت وهیچ شمشیری بسوی امام فرود نمی آمد مگر آنکه به تن و جان خویش آنرا میخرید و تا جان در بدن داشت خود را سپر امام مظلومان مینمود بدین سبب بـود که هیچ آسیبی بوجود مقدس حضرت سیدالشهداء علیه السلام وارد نگـردید تا آنکه از کثرت جراحـات ،ضعف بر بدن آن بزرگوار مستولـی گردید. پس بسوی حضرت نگاه کرد و گفت: یابـن رسول الله! آیا خدمت من قبول و وفای بعهد خویش مقبول درگاه است؟ 
حضرت فرمودند: بلی ، تـو در بهشت مقابل من هستی ،پس سلام من را به رسول الله صلی الله عل یه واله برسان و بدان که من نیز به دنبال تو روانم وبه زودی به نزد شما می آیم. پس جنگ را ادامه داد تا به شهادت رسید. 
پس از شهادت او، برادرش، على، كه در زمره سپاهيان ابن سعد بود فرياد زد اى حسين! ...، برادر مرا گمراه كردى و فريفتى و سرانجام به كشتن دادى! امام فرمود: خدا برادرت را گمراه نكرد بلكه هدايت نمود و تو را گمراه كرد. على گفت: خدا مرا بكُشد اگر تو را نكشم. سپس به امام حمله كرد كه نافع بن هلال حمله‏اش را دفع نمود و او را نقش بر زمين ساخت.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  12:36 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

عون بن عبدالله بن جعفر طیار

عون بن عبدالله بن جعفر طیار

السَّلَامُ عَلَى عَوْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الطَّيَّارِ فِي الْجِنَانِ حَلِيفِ الْإِيمَانِ وَ مُنَازِلِ الْأَقْرَانِ النَّاصِحِ لِلرَّحْمَنِ التَّالِي لِلْمَثَانِي وَ الْقُرْآنِ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ قُطْبَةَ النَّبْهَانِيَّ
نوهی جعفر طیار بود. شیر از دختر شیرخدا نوشیده بود. کسی که زینب مادر او باشد، برای حسین کشته خواهد شد؛ این یک امر حتمی است. عبدالله دو فرزند خود؛ محمد و عون را به یاری حسین علیه السلام فرستاد و سفارش کرد که از آن سرور دفاع نمایند.روز عاشورا فرا رسید علی اکبر با رفتنش همه را داغ دار کرده بود دیگر وقت فداکاری زینب رسیده بود، اما جهاد اعظمی بر عهده ی زینب بود که تازه از شام عاشورا تا شام پر بلا بود. اما در بین کشتگان کربلا هم باید از زینب کبری علیهاالسلام نشانی باشد.عون را فراخواند و چشمانش را که دید فهمید که خودش تشنه تر است به شهادت ؛ موهایش را شانه زد و لباس رزم بر تنش کرد و خدمت برادر رسید که یا ایها العزیز تقبل منی هذا القلیل،مادر و پسر و حسین باهم گریستند و برادر هدیه خواهر را رد نکرد و اذن میدان داد ، عون عازم ميدان جهاد شد و در هنگام جنگيدن اين رجز را خواند:
انْ تُنْكِرُونى‏ فَانا ابْنُ جَعْفرٍ شهيد صِدْقٍ فِى الجنانِ ازْهَرِ
يَطير فيها بِجَناح اخْضَرِ كفى بِهذا شَرَفاً فِى الْمَحْشَرِ
اگر مرا نمى‏شناسيد، من پسر جعفر هستم كه از روى صدق شهيد شد و در بهشت نورانى است؛
با بال سبز در بهشت پرواز مى‏كند و همين شرافت مرا، در محشر كافى است.
او در نبرد خود، سه سواره و هجده پياده از نيروهاى دشمن را به هلاكت رساند و سرانجام توسط عبداللَّه بن قطنه طائى به شهادت رسيد.

چون خبر شهادت فرزندان عبدالله به او رسید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» یکی از غلامان آن جناب به او گفت: «این بلا بهخاطر حسین علیه السلام بر سر ما آمده است.» عبدالله با شنیدن این حرف ناخوشایند به او فرمود: «ای پسر بدبو! آيا دربارهی حسين عليه السلام چنين مى‏گويى؟ به خدا سوگند اگر در حضورش بودم، دوست داشتم كه در ركاب او شهيد شوم. به خدا سوگند بر شهادت فرزندانم افسوس نمى‏خورم و شهادت آنها در كنار برادر و پسر عمويم مايه تسلى خاطر من است.» سپس رو به حاضران كرد و گفت: «حمد و سپاس خداى را كه در شهادت حسين عليه السلام مرا صبر و دلدارى داد و اگر خود نتوانستم او را يارى كنم، فرزندانم او را كمك كردند.»
نقل است که زینب سلاماللهعلیها؛ همان شیرزنی که خود را بر نعش مطهر علیاکبر علیهالسلام انداخت و شیون سرداد، در قتل اولاد خود حتی از خیمه نیز بیرون نیامد. هم از این حیث که حسین علیهالسلام را خجلتزده نبیند، هم از این حیث که خجالت میکشید از بضاعت خود.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
bigharar
bigharar
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : آذر 1392 
تعداد پست ها : 2301

قارب بن عبداللَّه دُئِلى

قارب بن عبداللَّه دُئِلى

 

قارب بن عبداللَّه دُئِلى
السلام على قارب مولى الحسين عليه السلام‏
قارب فرزند عبداللَّه از ياران باوفاى امام حسين عليه السلام بود، پدرش عبداللَّه بن ارَيْقِطْ يا ارَيْقِدْ دُئلى ليثى هنگام هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به مدينه راه‏بلدى آن حضرت را بر عهده داشت حضرت رسول صلی الله علیه واله به او فرمودند ای پسر اریقط اگر سر خود را به تو بسپارم از ان محافظت می نمائی؟ وما را از بی راهه که کس نداند به مدینه می رسانی ؟او گفت از تنیدن عنکبو ت و اشیانه کبوتران دانستم که تو پیغمبر خدائی و به تو ایمان اوردم و تو را حراست می نمایم .مادرش فُكَيْهِة- كنيز امام حسين- و در خدمت رباب، دختر امرؤ القيس، همسر آن حضرت بود. حضرت امام حسين عليه السلام فكيهه را به همسرى عبداللَّه بن اريقط درآورد و قارب حاصل اين ازدواج بود.؛ از اين رو وى را غلام امام حسين عليه السلام به شمار آورده‏اند.
قارب با حضرت از مدينه به مکه و از آنجا به کربلا حرکت کرد، در نخستين حمله يک ساعت به ظهر مانده به شهادت رسيد.

من مبتلایم مبتلای ابتلایت
                          من بیقرارم بیقرار کربلایت

دوشنبه 18 آبان 1394  9:50 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها