0

نقد وبررسی ادبی

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

لباس پوشی عیاران و جوانمردان

   عیاران در هر کشوری تشکیلات و مراکزی داشتند و در محل های مخصوص که "آستانه و لنگر" گفته میشد به صورت دست جمعی زنده گی میکردند و لباس آنها نیز در هر جای مخصوص بود؛ چنا نچه دربغداد و شام، شلوار عیاری، موزه و تبراق، و جاروب و چمچه بیانگر یک عیار کامل بود؛ واز آن گذشته عیاران آنجا، کلاهی را می پوشیدند که به انتهای آن یک زنگوله و دم روباه بسته شده بود. به عقیده عیاران شام و بغداد، جاروب برای آن بود که فهمیده شود که آنها از هیچگونه کار و خدمتی، ننگ ندارند و حتی به جاروب کشی نیز حاضر و آماده اند، و چمچه به خاطر آن بود که برای مردم مفت و رایگان آشپزی کنند.

   در کشور های یاد شده، آنچه که در نزد تمام جوانمردان در لباس پوشی وجه مشترک است، دو نشانه را میتوان نام برد: یکی داشتن "کارد" و دیگر "کلاه منگوله دار . عیاران و جوانمردان همه  "سراویل "می پوشید ند که در زمان شامل شدن آنها در حلقه جوانمردان از" پدرعهد " یا " استاد" خود تحفه گرفته و آن را همچون مردمک چشم خود حفظ میکردند.

   شامل شدن در حلقه جوانمردان و عیاران از خود آداب و اصول مخصوصی داشت و پس از آنکه شخص نو وارد مرحله های (قولی و سیفی و شربی) را از سر می گذراند و هم از نگاه اخلاقی و هم از نگاه عمل کرد خود به سرحد پختگی و کمال میرسید؛ برای  آنکه شامل شدنش جنبه رسمی و قانونی را به خود بگیرد؛ جمعی از عیاران و جوانمردان گرد و نواحی را جمع میکرد و  در حضور تمام آنها در خدمت استاد خود به زانو می نشست و استادش به نوبه خود کمربندی را که به آن شد می گفتند در کمر شاگردش بسته نموده و آن را سه گره میزد، که این کمربند از آن به بعد به نزد آن جوانمرد تازه وارد، عزیز و گرامی بوده و از جمله وسا یل و لوازم لباس پوشی آنان محسوب می گردید.

   فتییان و جوانمردان بسیار پیشین در روزگار خراسان دوره اسلامی  باید از دست استاد و یا مطلوب خود زیر جامه می پوشیدند، که پوشیدن این زیر جامه نیز آداب و ویژه گی های خاصی داشت از جمله پهلو به قبله ایستادن و اول پای راست در زیر جامه کردن و ...

   باید گفت که پوشیدن سراویل و کلاه نیز از خود آ داب مخصوصی دارد و بخشی از پوشاک فتییان و جوانمردان را تشکیل میدهد. کلاه برای احترام و بزرگ داشت مقام فتییان وشلوار یا سراویل، نشانه عفت و پاکدامنی آ نان محسوب می گردید. سراویل یا شلوار در نزد جوانمردان تا آن اندازه دارای ارزش و اهمیت بود، که آنها سر خود را میدادند؛ اما شلوار خویش را نه؛ چنانکه این شعار: « سر بده، سراویل مده » از همان روزگاران جوانمردان قدیم تا امروز اهمیت خود را داراست .

عیار

سعید نفیسی دانشمند معروف و مشهور ایران در کتاب پر ارزش خود، سر چشمه های تصوف در ایران  پیرامون لباس پوشی عیاران و جوانمردان نوشته است که:

  1. « جامه عمومی جوانمردان آسیای صغیر، قبای پشمین سپید بود؛ برخلاف صوفیان که قبای پشمین کبود می پوشیدند. به همین جهت ایشان را پشمینه پوش می گفتند. قبای موین سپید جوانمردان آسیای صغیر را قتلن سومی می گفتند. شال که یک زرع طول داشت و به دوش خود می انداختند و این در میان لوطیان ایران نیز معمول بود و گاه به جای شال پشمین لنگی بر دوش خود می انداختند. »

   لازم به یاد آ وری است که جوانمردان به طور عموم سراویل را تا اندازه ای کوتاه می پوشیدند؛ چنانکه این طرز لباس پوشی آنان امروز هم در میان "کاکه" های کابل و دیگر ولایات افغانستان به چشم می خورد .

 راه رفتن عیاران و جوانمردان

   جوانمردان و عیاران در راه رفتن نیز دارای آ داب و اصولی خاص بودند که اینگونه راه رفتن در میان مردم عادی معمول و رایج نبوده است.  چنا نچه در ادوار اخیر دیده می شود بقایای عیاران که در بلاد آسیایی مانده بودند، طرز رفتاری داشتند مخصوص. اینها خرامان می رفتند و قدم های آنان هم از قدم های عادی فراختر بود. دستهای خود را در عین حرکت به صورت مخصوص تکان می دادند و به صورتی می رفتند که از آن رفتار یک نوع غرور، خود پسندی، جسارت و دلاوری رونده، پدید می گشت. این نوع رفتار آداب قدیم عیاران باستانی بوده؛ ونیز از حکایتی که شیخ عطار می آورد نیز واضح می شود که عیاران رفتاری مخصوص داشتند و خرامان راه می رفتند.

   عطار دراین مورد می نویسد که:

  1. « حسین منصور حلاج محکوم به کشتن گردید و وی را به کشتن گاه می بردند؛ اما وی در راه که می رفت، می خرامید و دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران.»

   از مطالعه حکایات و داستانهای عامیانه و مردمی که در باره عیاران و جوانمردان باز تاب یافته، میتوان چنین نتیجه گیری کرد  که، آنها تیز و تند راه میرفتند و پیاده روی و شبگردی را در ابتدا  ی عضویت به حلقه می آموختند و تمرین های انجام می دادند. این تمرینهای پیاده روی، به گونه بود که آنها مسافت کوتاه را به سرعت زیاد و مسافت بلند را به سرعت متوسط انجام میدادند و اکثراوقات  بنا به ضرورت مجبور بودند که از یک شهر به شهردیگر سفر نمایند؛ که در این صورت لازم بوده است تا به سرعت قدم بردارند تا به به موقع برسند. 

آب
 آداب نوشیدن و نان خوردن عیاران و جوانمردان

        گویند که خاک را نیز از کاسه جوانمردان نصیب است . این سخن به این معنا است که از روزگار کهن در میان اقوام مختلف در خراسان زمین ، معمول بوده است که هر گاه جوانمردی نوشابه را می نوشید ، باید قدری از درد و ته نشست ظرفش را بر خاک می ریخت که این کارش نشا نه سخاوت و جوانمردی آن شخص به حساب می آ مد ؛ چنانکه حافظ آن رند خرابات به همین مطلب اشاره کرده و گوید :

     اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک          از آن گناه که نفعی به غیر رسد چه باک

یا

گر چه دوریم به یاد تو قدح می گیریم                            بعد منزل نبود در سفر روحانی

       و همچنان منوچهری معتقد است که اگر کسی چیزی را می نوشد  و مقداری را بر زمین نمی ریزد در حقیقت ناجوانمرد است ؛ آنجا که میخوانیم :

     جرعه بر خاک همی ریزم از جام شراب               جرعه بر خاک همی ریزند مردان ادیب

     نا جوانمردی بسیار بود چون نبود                         خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب  

          به همین گونه به یاد کسی چیزی را نوشیدن و خوردن ، یکی از آ یین های باستانی جوانمردان آزاده و حتی مردم عادی و معمولی است . در مثنوی مولانای بلخ آ مده است که :

بازرگانی به سفر هندوستان می رفت . هر یک ازنزدیکان و دوستا نش را گفت که برای شما از هندوستان چه به ارمغان بیاورم ؟ هر یک چیزی گفت . بازرگان نزد طوطی اش آمده واز وی نیز سؤ ال کرد که خواهش تو چیست تا بر آورده سازم ؟ طوطی به بازرگان وصیت کرد  که ، خواهشم از تو این است که در باغ هند روی و آنجا طوطیان بسیار بینی ، سلام و پیام من را برای ایشان بگوی . پیام طوطی به طوطیان دیگر این است که :

           بر شما کرد او سلام و داد خواست                      وز شما چاره و ره ارشاد خواست

          گفت می شاید که من در بند سخت                       گه شما بر سبزه ، گاهی بر درخت

          این چنین باشد وفای  د وستان                             من درین حبس و شما در گلستان

طوطی بازرگان از طوطیان دیگر می خواهد تا در هنگام خوشی و نشاط از وی نیز یاد کنند ؛ و هر گاه به خوردن و یا نوشیدن می پردازند  ، به یاد وی نیز باشند واو را فراموش نسازند :

          یاد آ رید ای مهان زین مرغ زار                        یک صبوحی در میان مرغزار

 به دلیل آنکه :

          یاد یاران  یار را میمون بود                                 خاصه  کان لیلی و این مجنون بود

          ای حریفان بت  موزون خود                                    من قدح ها می خورم پر خون خود

          یک قدح  می نوش کن بر یاد من                     گر همی خواهی  که بدهی داد من

          یا به یاد این فتاده  خاک بیز                               چونکه خوردی جرعه بر خاک ریز

   و اما اصطلاح  شادی خوردن  که در میان جوانمردان معمول بوده ،  به همان معنایی است که امروز در موقع باده خوردن به آ ن  سلامتی  می گویند . اصطلاح سلامتی ترجمه عبارت فرانسوی است که زندانیان باستیل در زمانیکه پیاله های مشروب آ میخته با داروی بیهوشی را می خوردند ، به همدیگر می گفتند و به اینگونه آ رزوی سلامتی همد یگر را می کردند . حافظ چه خوب در همین مورد اشاره میکند :

             *اشک خونین به نمودم به طبیبان گفتند                 درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد

             نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش                    شادی روی کسی خور که صفایی دارد

            * رطل گرانم ده ای مرید خرابات                         به شادی شیخی که خانقاه ندارد 

              *بر جهان تکیه مکن گر قدح می داری                   شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

و ازاستاد غزل سعدی است ، در همین زمینه :

           غم وشادی بر عارف چه تفاوت دارد                    ساقیا باده بده شادی آ ن کاین غم ازوست

در آ یین فتییان و جوانمردان خوردن و نوشیدن  به شادی کسی ازآداب عیاری و جوانمردی است ؛ و حتی میتوان گفت که

آب

نخستین قدم برای داخل شدن در مسلک و حلقه عیاری همین  شادی خوردن  است . شادی خوردن جوانمردان بدان معنا است که عیار نو وارد ، با عیاران دیگرپیمان بسته و حلقه ارادت را در گوش نموده است .

          جوانمرد نو وارد وظیفه دارد که از جایش بر خاسته و ظرف آ ب و نمک ( به جای شراب ) ویا نوشیدنی دیگر را بر داشته  و  بنوشد  و این کارش بدان معنا است که گویا عهد گذشته را نو و تأ یید می نماید . در اصول این آ یین آمده است ؛ این آب و نمک خوردن نیز از خود آداب و قوانینی دارد که باید فتی نو وارد در نظر داشته باشد و این آ داب و رسوم از نگاه شیخ نجم الدین زرکوب به اینگونه است :

  1.           « اول تربیه می باید که به وضو باشد که این اصلی عظیم است ، وتوبه نصوح کرده باشد ، سر برهنه و در دل با خدای تبارک و تعالی مناجات کند ؛ تا اورا به صفت فتوت و مروت آ راسته دارد ؛ بعد از آ ن در میان آید و سلام کند بر اصحاب فتوت ، و شربت بر دست گیرد و خادمش تلقین کند تا به گوید یگان یگان ، کلمه کلمه روشن :
  2.  اول به گوید :
  3.          السلام علیکم و رحمته الله و برکا ته . بسم الله الرحمن الر حیم . الحمد لله رب العالمین ، والعاقبة للمتقین و صلوات الله و سلامه و تحیاته ، علی سید المر سلین و امام المتقین و خاتم النبیین محمد و آله اجمعین و اهل بیته الطا هرین وخلفایه الراشدین ، المر شدین فی الشریعة والطر یقة والصا برین والصادقین والقانتین والمنفقین والمستغفرین بالحقیقة واتباعه فی النصیحة وعن ارباب الفتوة واصحاب المروة و اشراف الاخوة سلام علیکم و رحمته و برکا ة باصحاب التربیة والباب الصحبة وارباب الفتوت  استغفرالله الذی لااله الا والحی القیوم و اتوب الیه استغفر الله من کل ذنب و سهو و تقصیر عفو ،انک ربنا و الیک المصیر و لا حول ولا قوت الا بالله العلی العظیم . السلام علیکم و رحمتة الله و برکاته .
  4.  استاده ام استغفار گناه بی منتها را و ملازمت بنده گی امر و نهی خدای تبارک و تعالی را ؛ و متابعت سنت پاک دعوت و خلوت محمد مصطفی را ؛ و متابعت سیرت و طریقت انبیا را ؛ و موافقت مسکنت اهل تسلیم و رضا را ، و مشایعت اصحاب تقوی و صفا را ، و معاونت صفت سخا و وفا و حلم و حیا را ، و مطاوعت امر امهات و آ با را ، و محافظت اسناد فتوت صاحب قاب قوسین را ؛ و تسلیم بیعت فتوت شیر خدا و عم زاده مصطفی و موصوف امیر المؤمنین علی مرتضی را ، در میان حضور جوانمردان عزت و خدمت صلحا را ، و قبول وصیت خادم الفقرا را  .
  5.           می خورم این عذب فرات و ملح اجاج را به نام و تربیه صدر فتوت و قدر مروت و بدر اخوانیت . اخی فلان ، دام فتوته و زاد مروته و رضی الله تعا لی عنه و عن جماعة المؤ منین والمؤ منات والمسلمین والمسلمات ، الاحیا منهم والاموات بر حمتک یا الرحم الراحمین . 

 واگر کسی باشد که این همه نتواند گفتن ، به گوید :   

  1.          الحمد لله رب العا لمین والصلوات والسلام علی محمد واهل بیت الطا هرین و اصحاب اجمعین . استاده ام ، استغفار گناه بی منتهی را و بنده گی امر و نهی خدا را و متابعت سنت مصطفی را  و مطاوعت امهات وآبأ را و محافظت مرنضی را ، میان جوانمردان عزت و خد مت صلحا را ، به تربیه صدر فتوت و بدر مروت اخی فلان را ،  دام توفیقه و برود و دستش به بوسد . »

          در آیین عیاران و جوانمردان گاهی امکان دارد که شادی خوردن در غیاب کسی صورت بگیرد  ، که در آ ن صورت  معنای آ نست که این شخص نو وارد تعهد می سپارد که در خدمت شخصی که حضور ندارد ، کمر خدمت بسته است و از همین روست که کلمه ( شادی خوردن ) گاهی به معنای شاگرد وخدمتگارو فدایی نیز آ مده است .

    

ریختن نمک از نمکدان

      واما در مورد چگونه گی نان خوردن عیاران و جوانمردان باید گفت که : آ نهم از خود دارای آ دابی بوده است و خصوصیاتی . جوانمردان در جای مخصوصی که آنرا  آستانه  می گفتند ، گرد هم آ مده و با تمام غریبان و مسکینان و مسافرانی که از راه های دور به مهمانی می آ مدند ؛ در یک سفره نان می خوردند و در هنگام نان خوردن برا ی آنکه غریبان و مسکینان ، احساس دلتنگی نکنند ، با سخنان لطف آمیز و صمیمانه آنها را شاد نگاه میداشتند و در هنگام نان خوردن باید هر جوانمرد و فتی حقیقی متوجه آ داب و اصول تعیین شده می بود . به روایت ناصری  این آ داب عبارت بود از :

  1. 1   -  نشستن بر پای چب .
  2. 2  -  نگاه نکردن به لقمه حریف .
  3. 3   -  از کنار کاسه خود خوردن .
  4. 4   -  شستن دست پیش از خوراک .
  5. 5   -  شستن دست بعد از خوراک .
  6. 6   -  خم نشدن بالای طبق .
  7. 7   -  نخاراندن سر هنگام خوراک خوری .
  8. 8  -  خاموشی تمام در زمان نان خوردن .
  9. 9   -  عطسه نزدن در بالای خوان .
  10. 10 -  عذرخواهی بسیار از مهمان . »   

 سوگند خوردن عیاران و جوانمردان

          بیشتر سوگند جوانمردان و عیاران به نان و نمک است ؛ و این سوگند در نزد آ نان با ارزش و گرامی است. شخص تازه وارد که میخواست به کار جوانمردی آ غاز کند ، باید نزد عیاران و جوانمردان دیگر سوگند یاد کند که خیانت نکند و با دوستان ایشان دوست باشد ، و با دشمنان ایشان دشمن ؛ و تا پای جان در راه بسر رسیدن مقصود آ نان فداکاری نماید .

          در داستان ( سمک عیار ) آ مده است که :  عیاران با هم سوگند یاد می کنند که :

  1.  « با هم یار باشیم و دوستی کنیم و به جان از هم باز نگردیم ، ومکر و غدر و خیانت نکنیم و رضا بدهیم و کار به مراد یکدیگر کنیم  »

          عیاران وجوانمردان  علاوه بر اینکه به نان و نمک سوگند یاد میکردند ؛به بعضی از موارد دیگر نیز معتقد بودند و به آن سوگند می خوردند ، مثل : به یزدان دادار ، به پروردگار ، به اصل پاکان و نیکان ، به جان پاکان و و راستان ، به روان پاکان ، به نمک و نان مردان ، به مردان عالم ، به محبت جوانمردان ، به قدح مردان ، به سر تو که عزیز است ، به نور و نار ، به زند و پازند و مانند اینها ، که اینگونه موارد را میتوان در داستانهای سمک عیار ، رموز حمزه ، اسکندرنامه ، امیر ارسلان رومی و داستانهای مانند آن مشاهده کرد .

          قابل ذکر است که در اکثر سوگند های عیاران قدیم ، نشانه ها و اثر های اسلامی دیده نمی شود ؛ بلکه نشانه های از دوران قبل از اسلام را داراست و اینگونه سوگند خوردن عیاران ، یکبار دیگر ثابت میکند که این آ یین مردمی و انسانی در آریانای کهن ریشه تاریخی داشته و پیش از اسلام رونقی تمام داشته است .


نویسنده : غلام حیدر یقین

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

هری پاتر و جادوی تاریخ

هری پاتر

قسمت اول از مقاله : هری پاتر یكِ داستان  پُر داستان

من یكی از خوانندگان مجموعه كتابهای هری پاتر و بینندگان فیلم های هری پاتر هستم . مدتی پیش كه تازه كتاب هری پاتر و قدیسان مرگبار را به پایان رساندم ، به نكاتی برخوردم ، که بهتر دیدم این نکات را  به خوانندگان جست و جو گر تقدیم کنم   .

شایسته است پیش از هر چیز به خلاصه ی داستان توجه فرمایید :

 

• هزاران سال پیش در جامعه ساحران چهار جادوگر بزرگ به نام های گودریك گریفندور ، هلگا هافلپاف ، روینا رُوِنكلاو  و  سالازار اسلیترین  به تاسیس مدرسه ای با نام هاگوارتز برای آموزش سحر اقدام كردند .  این چهار جادوگر كه چهار گروه را در مدرسه به وجود آوردند ، بنا به سلیقه و تفكر خود به آموزش پرداختند .  اما در میان اینها سالازار اسلیترین به این عقیده داشت كه باید جادوگرانی را در مدرسه تعلیم دهیم  كه دارای خون خالص جادوگری هستند ، یعنی پدر و مادر آنها جادوگر باشند ( وانواع دیگر جادوگران به این صورت است كه : یكی از والدین جادوگر باشد ، یا هیچ یك از والدین جادوگر نباشد و فقط فرزند ساحر متولد شده باشد  ) آن سه جادوگر دیگر با عقیده ی وی موافق نبودند بنابراین اسلیترین از مدرسه خارج شد و قبل از خروج از مدرسه تالاری را در اعماق آن بنا كرد و هیولایی را در آن نهاد و درب تالار را بست ، به امید اینكه روزی نواده واقعی اش برگردد و با باز كردن درب تالار، مدرسه را از وجود خون ناخالص  پاك كند .

 

• هزاران سال بعد از آن چهار جادوگر ، پسری به نام « تام مارلو ریدل » كه دارای استعداد جادوگری است همراه دیگر محصلین وارد هاگوارتز می شود و سال اول تحصیل خود را آغاز می كند . سالها می گذرد و آن پسر كوچك  كه اینك نوجوانی شده ، متوجه می شود كه مادرش جادوگر و پدرش غیر جادوگر بوده و در عین حال از خون مادری اش به سالازار اسلیترین می رسد . او در مدت تحصیلش در هاگوارتز دوستانی را در كنار خود جمع می كند . ‹ تام ›  برای خلاص شدن  از ننگ نام پدرش كه یك غیر جادوگر بوده ، اسم خود را به  « لُرد ولدمورت » تغییر می دهد . او یك بار موفق به باز كردن تالار اسرار می شود كه در پی آن دختری به  وسیله ی هیولای آزاد شده از تالار ، كشته می شود . تام ریدل از آنجایی كه زیر نظر یكی از اساتید خود به نام دامبلدور بوده موفق به باز كردن تالار برای بار دوم نمی شود و بعد از مدتی تصمیم به ترك مدرسه  می گیرد  . سالها بعد ولدمورت به همراه یارانش كه به مرگخواران معروف اند با نیروی سیاه خود به جامعه جادوگری حمله می كنند و با اینكه با مقاومت هایی روبرو می شوند ولی باز به كشتار ادامه میدهند . پیش گویی رخ  می دهد كه در آن گفته شده است كه كودكی به دنیا خواهد آمد ، كه ولدمورت را نابود  می كند ، ولدمورت در صدد كشتن آن كودك بر می آید و زمانی كه كودك یك سال دارد ، ولدمورت او را پیدا می كند . ولدمورت پدر و سپس مادر كودك را به قتل می رساند . و زمانی كه می خواهد كودك را با طلسم مرگ به قتل برساند ، طلسم به خودش بر می گردد و او نابود می شود ( به شدت ضعیف می شود ) . جهان جادوگری دوباره روی آرامش را  می بیند .

 

•  پسرك یك ساله كه هری پاتر نام دارد ، توسط جادوگران نماینده خیر به خاله اش سپرده می شود . هری پاتر بزرگ می شود و در سن یازده سالگی به مدرسه جادوگری می رود و در مدت تحصیل دوستان و دشمنانی پیدا می كند . هری پاتر  در مدت تحصیل بارها مانع از قدرتمند شدن  دوباره ی ولدمورت  می شود ( كتابهای یك و دو ). ولی بالاخره ولدمورت پس از سیزده سال در برابر چشمان هری پاتر ، قدرتمند می شود ( كتاب چهار ) . با اینكه هری ، بارها به جامعه جادوگری می گوید كه ولدمورت باز گشته ، ولی هیچ كس جز معدودی از جادوگران از جمله دامبلدور كه مدیر مدرسه ی جادوگری است و همچنین حامی هری می باشد  این موضوع را قبول نمی كند . نبرد كوتاهی میان دامبلدور و ولدمورت رخ میدهد( در وزارتخانه ) و از آنجایی كه وزیر برای چند ثانیه ولدمورت را می بیند ، بازگشت ولدمورت را تایید می كند ( كتاب پنج ) . وزیر جادوگری عوض می شود ، پس از مدتی  نبردی در هاگوارتز ( مدرسه جادوگری ) رخ میدهد كه طی آن دامبلدور ( حامی هری )كشته میشود ( كتاب شش ) . هری و دوستانش در جهت وظیفه ای كه دامبلدور به آنان واگذار كرده دیگر به مدرسه نمی روند ، و از سوی دیگر ولدمورت وزارتخانه ی جادوگری را تحت كنترل می گیرد ، و آموزش را كنترل میكند و در برخورد با خون ناخالص جادوگری بسیار اهتمام می ورزد بالاخره هری برای مبارزه به مدرسه باز می گردد ، معلمین طرفدار هری ، مدرسه را  از وجود طرفداران ولدمورت خالی  و هاگوارتز را جبهه ی مقاومت می كنند ، مرگخواران به مدرسه حمله می كنند و جنگ در  می گیرد بالاخره هری و ولدمورت در مقابل هم قرار می گیرند و ولدمورت به دست او كشته می شود ( كتاب هفت ) .

 

 

این خلاصه ای بود از داستان هری پاتر كه با درج شماره كتاب آن را عرضه نمودم .

هری پاتر و جادوی تاریخ

داستان هری پاتر كه از چند كتاب تشكیل شده ، فراتر از یك داستان معمولی برای نوجوانان و جوانان است ! این داستان كه در آن به شدت از قوه ی خیال استفاده شده و در عین حال همچون اسطوره ها یك سیر منطقی را دنبال می كند دارای محتوایی مخفی و دور از خیال است ، محتوایِ پنهانِ این داستان دارای مضامین تاریخی و  واقعی می باشد .

به عبارت دیگر داستان هری پاتر ، داستانی است خیالی درباره سحر و جادو ، جامعه ی جادوگری ، رویارویی خیر و شر ، محبت و كینه ، عشق و سرخوردگی  ؛ ولی این داستان به ظاهر خیالی دارای چندین لایه ی معنایی است  كه سطحی ترین لایه ی آن ، كه برای همه قابل درك است ، همان مضامینی بود كه ذكر كردم  . وباید دانست كه  لایه های پنهان داستان به طور ناخودآگاه در ذهن خواننده  نقش می بندد و در جای خود نمود می كند .

در اینجا به شرح این لایه های پنهان پرداخته ام تا خوانندگانِ محترمِ مجموعه كتابهای هری پاتر ، بدانند كه چه هدفی با نوشتن این داستان طولانی و درعین حال مجذوب كننده ، دنبال شده است . [ در قسمت اول مقاله تنها لایه ی تاریخی داستان بررسی می شود و در قسمت های بعدی دیگر سطوح در داستان مورد بررسی قرار می گیرد]

 

لایه اول : لایه ی تاریخی

 

خانم رولینگ چند رخ داد تاریخی را در لایه ای نسبتا طولانی از این داستان  قرار داده است . حوادثی كه در تاریخ معاصر اروپا رخ داده است  :

ولدمورت

1. با اقدام آلمان در سال 1914 ، جنگ جهانی اول شروع شد كه كُشتار زیادی در پی داشت .

  1. o   ولدمورت به جامعه ی جادوگری حمله كرد . در این جنگ هم از طرف خوبی و خیر و هم از طرف بدی و شر كشته های زیادی در جهان باقی می ماند .( اولین حمله ی ولدمورت ، که هری کودک است )

2. آمریكا اگر چه از زمان شروع جنگ ، هم پیمان متفقین بوده ، اما مدتی بعد یعنی در سال 1917 رسما با قوای تازه نفس ، به نفع متفقین وارد جنگ شد كه در نتیجه حدود یك سال بعد از ورود آمریکا به جنگ ، آلمان شكست خورد و اثری از شكوه  آلمان باقی نماند .

  1. o طبق پیشگویی كه در داستان ذكر شده : «  پسری به دنیا می آید كه باعث نابودی ولدمورت می شود» ، ولدمورت در صدد یافتن آن كودك بر می آید و زمانی كه ، آن پسر یك ساله را پیدا می كند ( یك سال از ورود آمریكا به جنگ می گذرد ) با طلسم مرگ به او حمله می كند ولی طلسم به خود ولدمورت بر می گردد ( هر اقدام آلمان برعلیه آمریكا ، بر ضد خودش تمام می شود ) و ولدمورت نابود می شود ،  برخی می گویند كه او مرده ولی برخی دیگر می گویند كه فقط ضعیف و ناتوان شده است .

3. آلمان پس از جنگ اول جهانی در صدد رشد و تجدید قوا برآمد ولی فشار های پیمان ورسای و كشور های اروپایی مانع از آن می شود .

  1. o ولدمورت سعی می كند كه دوباره قدرتمند شود ولی با مقابله ی هری پاتر ( با پشتوانه ی دامبلدور = مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز ) روبرو می شود ، كه این مطلب در دو كتاب یك و دو كاملا مشهود است ؛( هری پاتر و دامبلدور در اینجا نماد متفقین هستند  .)
هیتلر

4. آدولف هیتلر در راس حزب نازی در تلاش بود كه در انتخابات مجلس آلمان ، حزب نازی كرسی های بیشتری بدست آورد و همچنین قصد داشت ، به مقام صدارت اعظمی آلمان برسد و این اقدامات هیتلر در راه كسب قدرت پس از سیزده سال پس از شكست آلمان در جنگ جهانی اول (1918 ) شدت یافت( یعنی سال 1931 ، این زمان هیتلر و هم حزبیانش در صدد رسیدن به قدرت هستند ) و بالاخره حزب نازی در انتخابات مجلس موفق می شود و مدتی بعد هم  هیتلر به صدارت اعظمی آلمان می رسد  (1933) . انگلستان و در راس آن چمبرلن نخست وزیر انگلستان به این ماجرا اهمیت نداد و توجهی به این جنب و جوش هیتلر نكرد ولی افرادی در انگلستان و آمریكا بودند كه از این تحركات سیاسی آلمان نگران بودند و یكی از آن سیاستمداران انگلیسی چرچیل  بود . 

  1. o ولدمورت در برابر چشمان هری پاتر ، پس از سیزده سال ضعف و دوری از جهان جادوگری ، دوباره قدرتمند می شود .  (  ولدمورت پس از 13 سال قدرتمند می شود = آلمان در 1918 ضعیف می شود و در حدود 1931 كه هیتلر در حال قدرت گرفتن است ، آلمان رو به قدرتمند شدن می رود  ) ( باید در نظر داشت كه خانم رولینگ نمی توانسته دقیقا سالها را ذكر كند و یا مدت زمان های ضعف و قدرت ولدمورت را بیان كند زیرا كه این كار باعث لطمه
    دامبلدور
    دیدن اصل داستان و سیر منظم آن می شود و باید بدانیم كه داستان ها و یا   فیلم هایی كه به طور كامل سفارشی و برای كنایه به مطلبی هستند ،  بسیار رسوا می باشد و آنقدر كه داستان هری پاتر مشهور و مقبول شده  نمی توانست مقبول شود ، برای نمونه می توان به فیلم ضد ایرانی 300   اشاره كرد كه از آغاز تا پایان بر ضد فرهنگ غنــی ایران است و همان طور كه می دانیـم فقط مدتی غوغا به پا كرد و بلافاصله تاریخ مصرفش به پایان رسید . ) ولدمورت در كتاب چهار ، نماد  آلمان قیام کرده برای رسیدن به قدرت، می باشد  . هری پاتر پس از بازگشت به سوی دامبلدور كه در راس جبهه ی خیر است و به عبارتی نماد شعور جمعی جامعه ی انگلستان است ، به او می گوید كه ولدمورت برگشته ( آمریكا به جامعه ی اروپا  می گوید كه در آلمان تغییرات مهمی در حال وقوع است ) و دامبلدور این سخن را باور می كند . ولی برخی از جادوگران كه در راس آنها وزیر جادوگری است این سخن را باور نمی كنند ( چمبرلن نخست وزیر انگلستان توجهی به قدرت گرفتن آلمان نمی كرد . )

5. تلاش هیتلر برای بدست آوردن قدرت ادامه دارد  و او در سال 1933 صدر اعظم  آلمان می شود .  پس از ملحق شدن اتریش و چكسلواكی به خاك آلمان به دست هیتلر ، اروپاییان متوجه خطر آلمان هیتلری شدند ،نخست وزیر انگلستان (چمبرلن ) از خواب غفلت بیدار شد والبته جامعه اروپا در راه الحاق كشور مورد نظر هیتلر یعنی لهستان سنگ اندازی كردند .

چمبر لن
  1. o ولدمورت قدرتمند شده و برای قدرت بیشتر تلاش می كند ( در كتاب 5 مشهود است ) ، نبردی بین ولدمورت ( هیتلر ) و دامبلدور ( جامعه اروپا ) رخ می دهد و این نبرد كه بیشتر یك زور آزمایی است ( تلاش هیتلر برای الحاق لهستان به شیوه ی قانونی ) بالاخره بی نتیجه به پایان می رسد  و  ولدمورت متوجه می شود این نبرد  بی فایده است ، و  از مقابل دامبلدور می رود ( هیتلر به این نتیجه می رسد كه نمی تواند مانند دو كشور اتریش و چكسلواكی ، لهستان را به  راحتی ، بدست آورد . )
  2. در آخر این نبرد كه در وزارتخانه رخ داده ، جادوگران به همراه وزیر جادوگری وارد وزارتخانه می شوند و وزیر در یك نگاه كوتاه ولدمورت را می بیند . و قدرت گرفتن ولدمورت را تایید می كند . ( چمبرلن به اشتباه خود پی برد ، و متوجه شد ، كه هیتلر در صدد توسعه قلمرو بوده ؛  البته همان طور كه می دانید توسعه قلمرو كاری است كه انگلستان سالها در پی آن بوده و بعد از اینكه ، از این كار دست كشیده-  و باز آن هم به دلایل سیاسی نه برای راحتی ملت های تحت سلطه -   دوست ندارد این اقدام را دیگر ملت ها انجام دهند ، زیرا قدرت گرفتن دیگر كشور ها خارج  از تحمل انگلستان  است   . )

6. قدرت نمایی هیتلر آغاز شده و تحركات نظامی او ادامه می یابد . حمله به لهستان آغاز می شود . مدتی بعد چرچیل به جای چمبرلن نخست وزیر انگلستان شد ، باید دانست كه قدرت انگلستان در آن زمان تقلیل

بارتی کروچ از کارگزاران وزارت جادوگری شباهت چهره ی این بازیگر با چمبرلن بسیار مشهود است

 یافته و وقتی فرارسید كه جای این كشور استعمارگر كهن را كشور قدرتمندی بگیرد و البته این از مدت ها پیش اتفاق افتاده و آمریكا جای انگلستان را در صحنه جهانی گرفته بود .

  1. o حملات توسط ولدمورت و یارانش شروع میشود . وزیر سحر و جادو  عوض می شود ، و‹  اسكریمجور › بجای  ‹  فاج › می آید و این همان جابجایی چرچیل با چمبرلن است . به هاگوارتز (هاگوارتز ، نمادی ازمكان هایی است كه مورد  تعرض هیتلر قرار گرفت  )  حمله می شود و دامبلدور  به دست اسنیپ – از مرگخواران سابق  - كشته می شود ( كتاب 6 ). این در حالی است كه در كتاب 7 می خوانیم كه دامبلدور ( نماد انگلستان )  مدتها  قبل به وسیله ی طلسمی ضعیف شده ، و خودش به اسنیپ گفته كه تو مرا بكش  چون من مرگ را انتخاب كرده ام ( و این همان جابجایی قدرت جهانی ، آمریكا با انگلیس است  كه با رضایت انگلیس انجام  شد .)    و بارها در این مجموعه كتابها از قول یاران دامبلدور برای یكدیگر نقل شده كه دامبلدور گفته : امید ما هری پاتر است . و این همان انتقال قدرت به آمریكا است  و از نگاه متفقین پیروزی به دست آمریكا محقق می شود ( كتاب 6 ).

7. هیتلر پس از به قدرت رسیدن ، به نظم بخشیدن  امور پرداخت و این شامل آموزش هم شد . او آموزش را سازمان دهی كرد و تحت كنترل گرفت . از سوی دیگر علاقه ی زیاد هیتلر به خون خالص آریایی چیزی بود ، كه اكثریت مردم درباره ی آن می دانند . او در عزل و نصب مقامات و سران كشوری و لشكری اصل و ریشه و به عبارتی خون آریایی  را در نظر گرفت .

  1. o در سراسر داستان هری پاتر درباره ی علاقه ولدمورت به خون خالص جادوگری صحبت شده و در كتاب 7 ، جامعه جادوگری نماد جامعه ی آلمان در نظر گرفته شده و وزارت جادوگری هم نماد دولت آلمان است . در این كتاب نوشته شده كه ولدمورت افرادی را در وزارت جادوگری بر سر كار می گذارد كه به نوعی با او همراه هستند و همچنین درباره اصل و ریشه كاركنان وزارتخانه بررسی می شود ، همچنین آموزش در هاگوارتز به وسیله ی دست نشانده های ولدمورت كنترل می شود .
هیتلر

8. آلمان در دو جبهه در جنگ بود و سرانجام هم از این دو جبهه مورد هجوم قرار گرفت . یاری زیاد آمریكا به متفقین باعث شد تا آلمان در جنگ جهانی دوم شكست بخورد . یكی از دلایل بزرگ شكست آلمان تمركز ندادن نیرو ها در یك جبهه بود . هیتلر با ایجاد چند جبهه ( شرق و غرب آلمان و همچنین آفریقا ) یكی از عوامل شكست خود را به دست خود ایجاد كرد .

 

  1. o یاران ولدمورت به دستور او به هاگوارتز حمله می كنند و جنگ سختی در می گیرد و این جنگ در حالی است كه ولدمورت در گوشه ای در حال تماشا می باشد و به صحنه ی جنگ وارد نشده (عدم  تمركز قدرت در جبهه نبرد  دیده می شود ) و از آنجایی كه هنوز هری پاتر به دلایل ذكر شده در كتاب ( یافتن و نابودی دو هوراكسس باقی مانده ) آماده نبرد ، نبود ، اگر ولدمورت از غرور خود كم می كرد ، با یك حمله برق آسای خود به هاگوارتز می توانست شخصا جنگ را به نفع خود تمام كند . ولی این غرور باعث شد كه او زمانی تصمیم به حمله  بگیرد كه دیگر این حمله آن تاثیر قبلی را كه می توانست داشته باشد ، نداشت  ( هری پاتر آماده نبرد با او شده بود )  .  سرانجام ولدمورت در مقابل هری پاتر قرار می گیرد (در داستان ، هری پاتر در جنگل به نزد ولدمورت می رود ولی ما این رویارویی را در نظر نداریم زیرا به نظر من این بخش برای تكمیل سیر منطقی داستان آمده ، ما رویارویی پایانی ولدمورت و هری پاتر را  كه در
    هری پاتر و ولدمورت
    هاگوارتز رخ می دهد ، در نظر داریم  ؛ که البته در زمان رویارویی هری پاتر با ولدمورت در جنگل شاهد این هستیم که ولدمورت هری را به ظاهر می کشد ولی خودش هم کمی از حال می رود ، و این را می توان به نوعی همان حملات به ظاهر موفقیت آمیز آلمان نازی بر ضد متفقین دانست که سطحی بود و هیچ نتیجه ای نداشت ، چرا که در داستان می بینیم که هری به ظاهر ، وانمود به مردن می کند )  و این در حالی است كه از چند جبهه ی دیگر به یاران ولدمورت حمله شده   ( موجودات افسانه ای جنگل ممنوعه – سنتور ها _ از پشت سر ، و جن های خانگی هاگوارتز از سوی دیگر ) . ولدمورت در دوئلی كوتاه با هری پاتر ،كشته می شود ( این نماد حمله ی عظیم آمریكا به آلمان است كه باعث شد آلمان در مدتی كوتاه نابود شود ) . 
  2. در هنگام دوئل می بینیم که هری پاتر با طلسم خلع سلاح با ولدمورت مقابله می کند که باعث می شود که طلسم ولدمورت به سوی خودش برگردد و او بمیرد . و البته نکته ای در این بخش نهفته که آن را ، در لایه ای دیگر ، بررسی می کنم .

نکته ی قابل توجه در این لایه این است که زمانی که ولدمورت طلسمش به خودش بر می گردد ، چوب جادوی بزرگ که در

ولدمورت

دستش است به هوا پرتاب می شود و در اینجا است که با چنین توصیفی از خانم رولینگ رو برو می شویم :

  1. چوب از دست ولدمورت پرتاب شد ، چرخید و چرخید تا به دست اربابی ... رسید که آمده بود تا بالاخره مالکیت کامل آن را در اختیار بگیرد .

این چوب نماد « قدرت جهانی » است که از دست آلمان خارج و به دست آمریکا افتاد ، و چنان این صحنه توصیف شده که انگار از هری پاتر در جهان فردی بهتر وجود ندارد !

همان طور که می بینید ، خانم رولینگ چطور یک واقعه تاریخی را در دل داستان جا داده است !!

بسیار مهم : در كتاب گفته شده كه چهار جادوگر  مدرسه هاگوارتز را بنا كردند كه نام آنها به این صورت نوشته شده : گودریك گریفندور - هلگا هافلپاف  - روینا رونكلاو - سالازار اسلیترین . اگر دقت كنید می بینید كه خواننده پس از خواندن این اسامی به این نتیجه می رسد كه هر اسم و فامیل با یك حرف الفبایی شروع می شود ، خواننده در ذهن خود مُخفف اسامی را می سازد  : گودریك گریفندور GG – هلگا

علامت اس اس المان

 هافلپاف HH - روینا رونكلاوRR  – سالازار اسلیترین SS  و ناگهان خواننده متوجه می شود كه مخفف نام آخری  SS  است كه با معادل كردن این واژه با سازمان امنیتی آلمان نازی كه اس اس (ss) نام داشت به این نتیجه می رسد كه همان طور كه اسلیترین فرد ظالمی بوده  ، سازمان اس اس نیز یك سازمان مخوف بوده . این هم شیوه ای دیگر برای زنده کردن یاد یک سازمان اطلاعاتی است که به تاریخ پیوسته ؛ سازمان اس اس مَخوف ترین سازمان امنیتی زمان خود بوده و مانند سازمان های اطلاعاتی كنونی غَرب ، كشتار بسیار و زندانیان بسیاری داشته است .

نکته ی جالب دیگر این است که نشانی که بر پیشانی هری از اولین حمله ولدمورت به جا مانده ، همچون نشان صاعقه است ، و در فیلم های هری پاتر هم این نشان را به وضوح می بینیم ، که به صورت یک s  شکسته است  ؛ علامت سازمان اس اس آلمان نازی دو s شکسته است که کنار هم قرار دارد !!؛ ولی این یادآوری برای چه لازم است  ؟ چرا خانم رولینگ به این كار دست زده ؟

زخم هری پاتر

چرا باید یک واقعه تاریخی را به این دقت در قالب یک داستان جا داد ؟!

چرا باید در ناخداگاه خواننده تاثیر این چنینی گذاشت ؟!

    

همان طور كه ملاحظه كردید ، خانم رولینگ با قلم جادویی خود سعی كرده هم سیر منطقی داستان به هم نخورد ( همان طور كه دیدیم جامعه جادوگری در یك جا جامعه ی اروپا را ترسیم می كند و در مقطعی كوتاه جامعه ی آلمان را ترسیم می كند و یا وزارت جادوگری در جایی دولت انگلیس را نشان می دهد و در جایی هم دولت آلمان را ) و هم یك موضوع تاریخی را در لابه لای واژه های این داستان قرار دهد . ولی چرا این موضوع تاریخی از دل تاریخ بیرون كشیده شده و در پوششی جذاب به مردم جهان عرضه شده ؟

آیا قصد زنده نگه داشتن یك اتفاق  تاریخی كه به نحوی با موضوع هولوكاست  ارتباط دارد در نظر بوده ؟

آیا هدف از آوردن این لایه ، اشاره به عاملینِ به وجود آورنده ی هولوكاست نیست ، تا از این رهگذر ، به نحوی غیر مستقیم به هولوكاست اشاره كند ؟

آیا هدف زنده کردن یاد و داستان هولوکاست نیست ؟

در ادامه این مقاله با لایه ی تحلیل شخصیت ها در متن آشنا می شوید و نکات جالب دیگری را می خوانید.


اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

زبان سرخ + سر سبز= چشم کبود!

زبان سرخ+سر سبز

یا

چگونه زبان سرخ سرسبز را آباد می کند

هیچ دقت کرده اید که انسان ها تنها حیواناتی هستند که در اغلب موارد زبان همدیگر را نمی فهمند. عده ای معتقدند که این مسئله بابت حوزه گسترده لغات و واژه های زبان های انسانی در مقایسه محدودیت زبان حیوانی که منحصر به تلفظ های مختلف «بع بع» و «معومعو» یا حداکثر «قوقولی قوقوقو» می شود، است. بعضی ها معتقدند که انسان به خاطر تداخل دائمی غرایز و عقلش دچار کج فهمی دائم است. فعلاً ماجرای زیر را بخوانید تا برویم سر اصل مطلب:

  1. در مرکز پنتاگون به کامپیوتری یک سری اطلاعات برای تحلیل دادند، کامپیوتر ناطق پس از چند لحظه بررسی پاسخ داد:
  2. «بله»
  3. ژنرال مسئول پروژه پرسید:
  4. «خب ... بله که چی؟»
  5. و کامپیوتر پاسخ داد:
  6. «بله قربان»

فلسفه زبان عرفی

«لودویگ ویتگنشتاین» و هم فکرانش در دانشگاه آکسفورد در میانه قرن بیستم رسما اعلام کردند که تمام مشکلات و معضلات کلاسیک فلسفه – از قبیل اراده آزاد، جبرگرایی و غیره – صرفا به خاطر زبان لاینحل مانده اند.

بنابراین تأکید داشتند که وظیفه اصلی فلاسفه گشودن گره های زبانی، طرح پرسش ها در شکلی تازه و حل معماهای هستی و چیستی است. به طور مثال دکارت در قرن هفدهم اعلام کردکه وجود انسان ها از ذهن و جسم تشکیل شده و ترکیب آن دو را به وجود شبحی در ماشینی مکانیکی تشبیه کرد. برای سال ها فلاسفه درگیر بحث در باره ماهیت این شبح بودند تا این که گیلبرت رایل یکی از مریدان ویتگنشتاین و بنیان گذار مکتب فلسفه زبان عرفی که معتقد بود وظیفه فسلفه کشف منابع بدفهمی های مداوم زبان است، این گونه به نقد آن پرداخت:

  1. «به یک فرد خارجی که از دانشگاه آکسفورد برای نخستین بار بازدید کرده، شماری از دانشکده ها، کتابخانه ها، میادین بازی، گروه های علمی و دفاتر اداری را نشان دادند. در پایان او برگشت و پرسید «خب همه اینها جالب بود... اما دانشگاه کجاست؟» همان گونه که این فرد خارجی نفهمید که مفهوم دانشگاه یک موسسه موازی با مجموعه دانشکده ها، آزمایشگاه ها و اداراتی است که او دیده است. دکارت نیز متوجه نشده که معرفی آدمی که به عنوان شبحی در یک ماشین پنهان است، از این استدلال ناشی می شود:
  2. از فرد بیابانگردی که برای نخستین بار به جنگل سفر کرده بود، نظرش را در مورد جنگل جویان شدند، او پاسخ داد: «حقیقتش درخت ها اونقدر زیاد بودند که نتونستم جنگل رو ببینم.»

رابل معتقد بود بعضی ا زجملات که دروجه اخباری بیان می شود، با این که معنا دار یا حتی درست هستند، اما در همین حال می توانند گمراه کننده باشند. این جمله ها در زمان مراودات عادی روزمره در جای خود به کار می رود و کسی که آنها را به کار می برد، می داند که میخواهد چه بگوید. اما وقتی همین جمله ها در یک تحلیل فلسفی وارد می شود، ممکن است موجب اعتقاد به وجود اشیای غیرواقعی و غیر تجربی شود، پس درست آن است که به ظواهر دستوری اعتماد نکنیم.

دکارت نیز متوجه نشده که معرفی آدمی که به عنوان شبحی در یک ماشین پنهان است، از این استدلال ناشی می شود:

از فرد بیابانگردی که برای نخستین بار به جنگل سفر کرده بود، نظرش را در مورد جنگل جویان شدند، او پاسخ داد: «حقیقتش درخت ها اونقدر زیاد بودند که نتونستم جنگل رو ببینم.»

--->زوج جوانی به آپارتمانی جدید نقل مکان کردند و تصمیم گرفتند که کاغذ دیواری اتاق ناهارخوری را عوض کنند. آنها از همسایه ای که یک اتاق ناهارخوری به همان اندازه داشت، پرسیدند: وقتی ناهارخوریتون رو کاغذ کردین، چند رول کاغذ دیواری خریدین؟ او پاسخ داد: هفت تا.

زوج جوان هفت رول کاغذ دیواری گران خریدند و شروع به کار کردند، وقتی به پایان چهارمین رول رسیدند. دیوارهای ناهارخوری کاملاً کاغذ شد. زوج جوان آزرده به سراغ همسایه رفتند و  گفتند: ما به توصیه ات گوش کردیم و رفتیم کلی پول کاغذ دیواری دادیم، اما حالا سه رول اضافی رو دستمون مونده... چرا به ما چیزی نگفتی؟ و همسایه با لحن حق به جانب گفت: شما فقط از من پرسیدین که چند رول کاغذ خریدم، نه این که چند رول کاغذ مصرف کردم.

--->وقتی گرترود استاین شاعر در بستر مرگ بود، «آلیس کاتوکلس» هم خانه اش در گوش او زمزمه کرد: گوترود جواب چیه؟ و استاین با آخرین نفس هایش پاسخ داد: سؤال چیه؟

و این هم ماجرای آخر در مورد نقش اختلاف زبانی در ایجاد سوء تفاهم زبانی:

--->گلدفینگر در حال سفر با کشتی تفریحی اقیانوس پیما بود. شب نخستین سفر او کنار مسیو فالو فرانسوی نشست. مسیو فالو لیوانش را – که طبعا در آن چیزی جز نوشابه انرژی زا نبود !!– به افتخار گلدفینگر بالا برد و گفت: بون اپتیت. و گلدفینگر هم متقابلا لیوانش را بالا برد و پاسخ داد: گلدفینگر!

این داستان چند وعده غذایی دیگر هم پیدا کرد تا این که گارسنی برای گلدفینگر توضیح داد که بون اپتیت در زبان فرانسه معنی نوش جان را دارد. گلدفینگر تصمیم گرفت اشتباهش را تلافی کند. بنابراین در شام مشترک بعدی پیش دستی کرد، لیوانش را بالا برد و گفت:

- بون اپتیت.

و مسیو فالو پاسخ داد:

- گلدفینگر!!

 

عده ای فسلفه زبان عرفی را به خاطر بازی صرف با کلمات مورد انتقاد قرار دادند، اما ویتگنشتاین اصرار داشت که اشتباه گرفتن چهارچوب های زبانی با یکدیگر می تواند منجر به اشتباهات جبران ناپذیری شود.

 چشم کبود

--->بیلینگسلی به دیدار دوستش هیتفیلد رفت که در بیمارستان و در بستر مرگ بود. وقتی بیلینگسلی کنار تخت دوستش آمد، حال خراب او بدتر شد و او که به خاطر ماسک اکسیژن قادر به حرف زدن نبود، با حرکات دست و صورت از بیلینگسلی به او یک قلم و کاغذ داد و هیتفیلد آخرین توانش استفاده کرد تا یادداشتی بنویسد. به محض این که نوشتن را تمام کرد، نفس آخر را کشید و مرد. بیلینگسلی که از شدت غم و غصه به شدت اشک می ریخت، کاغذ را در جیب کتش گذاشت تا سر فرصت آن را بخواند.

روز بعد در مراسم تشییع جنازه هیتفیلد، بیلینگسلی در حین صحبت با اعضای خانواده هیتفیلد یاد آن کاغذ افتاد و با غصه گفت:

  1.  «هیث درست قبل از مرگش به یادداشت به من داد. من هنوز اونو نخوندم، ام مطمئنم با آخرین کلماتش می خواسته چیز مهمی رو به همه ما که دوستش داشتیم، بگه.»

بعد کاغذ را از جیبش در آورد و با صدای بلند متن آن را خواند: «احمق! پاتو از روی لوله اکسیژن من بردار.»

اگر فکر می کنید در ماجرای قبلی بیلینگسلی صرفاً دچار سوء تفاهم ادراکی شده، گاروود را در ماجرای بعدی در نظر بگیرید:

--->گاروود پیش یک روانکاو رفت و گله کرد که هیچ دختری حاضر نیست با او ازدواج کند.

روانکاو به او گفت: تعجبی نداره... تو واقعاً بو گند می دی.

گاروود گفت: این به خاطر شغلمه، من تو سیرک دنبال فیل ها می دوم و فضولاتشون رو جمع می کنم. هر چقدر هم خودمو می شورم بوشون نمی ره.

روانکار توصیه کرد: پس شغلت رو عوض کن و برو دنبال یه شغل خوشبوتر.

گاروود با ناراحتی گفت:اما من کار تو عرصه نمایش رو جداً دوست دارم.

در مثال بالا گاروود دچار اشتباه عدم تمایز نفس کار و محیط کار شده است. ذات شغل گاروود، مستراح پاک کنی و نظافتچی بودن است و عرصه نمایشی که او به آن اشاره می کند، تنها برای ستارگان صحنه عرصه نمایش است، نه برای خدمه و نظافتچیان آن.

به زعم

فلاسفه زبان عرفی،

زبان بیش از یک کاربرد دارد و به صورت متفاوت در متون و بافت های مختلف و متفاوت به کار می رود.

جان آستین، فیلسوف برجسته آکسفورد

اشاره کرد که به طور مثال جمله

«من قول می دهم»

به صورت اساسی کارکرد زبانی متفاوتی با جمله

«من نقاشی می کنم»

دارد. گفتن «من نقاشی می کنم» برابر و ما به ازای مستقیم و آنی نقاشی کردن نیست. در حالی که «من قول می دهم» ما به ازای مستقیم و آنی قول دادن است.

از این رو و استفاده از زبانی که مناسب یک چهارچوب زبانی مشخص است، در چهارچوب زبانی متفاوت دیگر بابت خلق شبه معماها و پیچیدگی ها فلسفی می شود.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

عشق‌، حسین‌ و مقاومت‌ در ادبیات‌ مقاومت‌

قسمت پنجم از مقاله نام نمادین حسین علیه السلام در ادبیات عرفانی

دفاع‌ مقدس‌ مردم‌ ایران‌ در عصر حاضر در متن‌ خود با نام‌ مقدس‌ حسین‌(ع) درهم‌ تنید و با رمز اهل‌ بیت‌ پیش‌ رفت‌، تا الگوی‌ عاشقان‌ و شاهدان‌ گردد. از این‌ رو،ادبیات‌ مقاومت‌ سراسر مشحون‌ از نام‌ مقدس‌ حسین‌ است‌. در این‌ مختصر نمی‌توان‌همه‌ اشعاری‌ را كه‌ در این‌ باره‌ سروده‌ شده‌ است‌ ذكر كرد. از این‌ رو، به‌ تعدادی‌ از این‌ ابیات‌اشاره‌ می‌شود:

حسین‌ اسرافیلی‌:
 سرخ

ای‌ حضور آسمان‌ در جان‌ خاك

‌یا حسین‌ ابن‌ علی‌ روحی‌ فداك‌

رضا اسماعیلی‌:

وارث‌ خون‌ خدا امروز تیغ‌ خشم‌ ماست

‌انتقام‌ عشق‌ را بگذار با ما ذوالجناح‌

 

بر دوست‌ همان‌ روز كه‌ با حنجرة‌ خون‌

گفتی‌ تو بلی‌ كرب‌ و بلا در تو درخشید

قیصر امین‌ پور:

سری‌ سرمست‌ شور و بی‌ قراری

‌چو مجنون‌ در هوای‌ نی‌ سواری‌

پر از عشق‌ نیستان‌ سینه‌ی‌ او

غم‌ غربت‌ غم‌ دیرینه‌ی‌ او

علی‌ معلم‌:

روزی‌ كه‌ بر جام‌ شفق‌ مل‌ كرد خورشید

بر خشك‌ چوب‌ نیزه‌ها گل‌ كرد خورشید

بیگی‌ حبیب‌ آبادی‌:

هزار زخم‌ به‌ حیرت‌ چو چشم‌ وامانده‌ ست‌

كه‌ عشق‌ بی‌ سر و دست‌ و كفن‌ رها مانده‌

فاطمه‌ راكعی‌:
سرخ

بین‌ به‌ عرش‌ ملایك‌ سرشك‌ می‌بارند

بلند نام‌ كسی‌ را به‌ عشق‌ می‌خوانند

ز خون‌ اوست‌ اگر خون‌ عشق‌ در رگ‌ ماست

‌ز سعی‌ اوست‌ اگر شور عاشقی‌ در ماست‌

سید ضیاء الدین‌ شفیعی‌:

عشق‌ می‌فرمود: باید رفت‌ و می‌رفتند و هیچ‌

بیمشان‌ از تیرهای‌ تلخ‌ و بی‌پروا نبود

خیمه‌ها از مرد خالی‌ می‌شد اما هم‌ چنان

‌اهل‌ بیت‌ عاشقی‌ از مردانگی‌ تنها نبود

محمد خلیل‌ جمالی‌:

نیمروز روز عاشورای‌ عشق

‌بود بر پا هم‌ چنان‌ غوغای‌ عشق‌

ادبیات‌ عاشورایی‌، در ادبیات‌ مقاومت‌ تجلی‌ یافت‌؛ به‌ گونه‌ای‌ كه‌ ادبیات‌ مقاومت‌ رانمی‌توان‌ از ادبیات‌ عاشورا تهی‌ تصور كرد و با همة‌ واژه‌های‌ عاشورایی‌، تركیباتی‌عاشقانه‌ ساخته‌ شد انتقام‌ عشق‌، اهل‌ بیت‌ عشق‌، عشق‌ بی‌سر و دست‌ و پا خون‌ عشق‌و... از جمله‌ی‌ این‌ تركیبات‌ زیبا هستند و عشق‌ و عاشقی‌ و حدیث‌ عارفانه‌ و عاشقانة‌كربلا به‌ زیباترین‌ شكل‌ در ادبیات‌ مقاومت‌ تجلی‌ یافت‌. این‌ مبحث‌ را با اشعاری‌ از شاعربزرگ‌ معاصر استاد محمدحسین‌ شهریار پایان‌ می‌بخشیم‌:

دلم‌ سر به‌ هامون‌ رها می‌پسندد

نگین  سبز

سرم‌ بالش‌ از صخره‌ها می‌پسندد

نهان‌ خواهم‌ از در خاك‌ و خونین‌

كه‌ چون‌ گوهرم‌ پر بها می‌پسندد

چرا جفت‌ بیگانگانش‌ نباشم

‌كه‌ از عاقلانم‌ جدا می‌پسندد

بلی‌ مبتلای‌ بلا چون‌ نباشم

‌كه‌ او البلاء للولاء می‌پسندد

نوای‌ نی‌ از نینوا خیزد آری‌

در این‌ نینوا نی‌ نوا می‌پسندد

 

سیرت‌ آل‌ علی‌ با سرنوشت‌ كربلاست

‌هر زمان‌ از ما یكی‌ صورت‌ نما دارد حسین‌

ساز عشق‌ است‌ و به‌ دل‌ هر زخمه‌ پیكان‌ زخمه‌ای‌

گوش‌ كن‌ عالم‌ پر از شور و نوا دارد حسین‌


 منابع‌:

1 ـ آینه‌ در كربلاست‌، اشعار عاشورایی‌، تهران‌، سروش‌، 1378.

2 ـ الهی‌ قمشه‌ای‌، دیوان‌، تهران‌، اسلامیه‌.

3 ـ جامی‌ عبدالرحمن‌، دیوان‌ كامل‌، تهران‌، پیروز.

4 ـ سامانی‌ عمان‌، گنجینه‌ الاسرار، اصفهان‌، میثم‌ تمار، 1362.

5 ـ سجادی‌ سید جعفر، فرهنگ‌ اصطلاحات‌ عرفانی‌، تهران‌، طهوری‌، 79.

6 ـ سعدی‌، كلیات‌، فروغی‌، امیركبیر، 72.

7 ـ سنایی‌، دیوان‌، تهران‌، نگاه‌، 1375.

8 ـ سیف‌ فرغانی‌، دیوان‌، تهران‌، فردوسی‌، 1364.

9 ـ شهریار، دیوان‌، تهران‌، زرین‌، 1376.

10 ـ شمس‌ تبریزی‌، دیوان‌، تهران‌، نشر داد، 1375.

11 ـ فروزانفر بدیع‌ الزمان‌، شرح‌ حال‌ عطار، تهران‌، دهخدا، 1353، احادیث‌ مثنوی‌، امیركبیر، 47.

12 ـ فریشلر كورت‌، امام‌ حسین‌ و ایران‌، تهران‌، جاویدان‌، 1362.

13 ـ كاشانی‌ محتشم‌، دیوان‌، حوزه‌ هنری‌، 1378.

14 ـ منصوری‌ لاریجانی‌، خمسه‌ آل‌ عشق‌، قم‌، خادم‌ الرضا، 1381.

15 ـ مذنب‌ محمد خلیل‌، ادبیات‌ عاشورا، سوره‌، 1367.


نویسنده : محمد اختری

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

مقامات عشق: تجلي‌ عاشقانه‌ حسين‌(ع) در شعر معاصر

قسمت چهارم از مقاله نام نمادين حسين (عليه السلام) در ادبيات عرفاني

پرچم حضرت عباس عليه السلام

جلوة‌ عاشقانه‌ حسين‌ در شعر شاعران‌ معاصر نيز جلوه‌گر مي‌شود. مرحوم‌ الهي‌قمشه‌اي‌ در مثنوي‌ زيباي‌ نغمة‌ حسيني‌ پيوند آغازين‌ عشق‌ را با نام‌ مقدس‌ حسين‌(ع)تصوير مي‌كند:

  1. قصة‌ عشاق‌ و سپهدار دين
  2. ‌كرد بيان‌ كلك‌ سخندان‌ عشق‌

حكيم‌ قمشه‌اي‌ از زبان‌ پيامبر(ص) راز عاشقانة‌ قيام‌ حسيني‌ را چنين‌ بيان‌ مي‌كند:

  1.  
  2.  
  3.  
  4. چون‌ كه‌ توئي‌ قافله‌ سالار عشق‌
  5. رو به‌ حجاز آر و عراق‌ و دمشق‌
  6. پر ز غم‌ عشق‌ كن‌ آفاق‌ را
  7. نسخ‌ كن‌ آوازه‌ي‌ عشاق‌ را
  8. در ازل‌ از خامه‌ي‌ سلطان‌ عشق
  9. ‌شد رقم‌ از خون‌ تو قرآن‌ عشق‌
  10. خيز و عنان‌ تاز به‌ ميقات‌ عشق‌
  11. فاش‌ و عيان‌ ساز مقامات‌ عشق‌

در اين‌ نگاه‌ عارفانه‌ به‌ حماسة‌ عاشورا همة‌ حوادث‌ باطني‌ و دروني‌ است‌. باطن‌ اين‌ماجرا حركت‌ انسان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ لقاء الله است‌ و اين‌ مقصود، جهادي‌ اكبر را مي‌طلبد.سالك‌ به‌ تاوان‌ بلي‌ در عهد الست‌ بايد از كرب‌ و بلا بگذرد، تا شهد نوشين‌ شهادت‌ رابياشامد.

استاد ارجمند دكتر منصوري‌ لاريجاني‌ نيز در مثنوي‌ «خمسه‌ آل‌ عشق‌» نگاهي‌ ازهمين‌ نوع‌، اما با زاويه‌اي‌ متفاوت‌ به‌ كربلا دارد:

اسماي‌ الهي‌ نزد حضرت‌ عشق‌ مي‌آيند و از عشق‌ كه‌ تجلي‌ حب‌ّ ذاتي‌ است‌ تقاضامي‌كنند، تا پيغام‌ها را به‌ حضرت‌ ذات‌ اقدس‌ الهي‌ برسانند. عشق‌ پيام‌ صفات‌ را به‌ ذات‌مي‌آورد. حضرت‌ ذات‌ تقاضايش‌ را اجابت‌ مي‌كند، خليفه‌ الله را آيينة‌ روي‌ خويش‌مي‌گرداند. نام‌ اين‌ صورت‌ حقيقت‌ محمديه‌ است‌:

  1. نام‌ اين‌ سينه‌ محمد ياد شد
  2. با علي‌ همزاد در ايجاد شد
  3. علم‌ الاسما شده‌ تدريس‌ او
  4. فيض‌ اقدس‌ هم‌ به‌ جد تقديس‌ او

اين‌ خليفه‌ي‌ اعظم‌ براي‌ انبساط‌ وجود، داراي‌ ولايت‌ مطلقه‌ است‌ كه‌ مظهر آن‌ولايت‌ علي‌ ابن‌ ابي‌ طالب‌ است‌.

امام علي عليه السلام

 عشق‌ سپس‌ به‌ محضر ولايت‌ ره‌ مي‌نمايد:

  1. سر خلقت‌ در ولايت‌ خفته‌ است
  2. ‌اين‌ حقيقت‌ را محمد گفته‌ است‌

عشق‌ در دبستان‌ علي‌(ع) درس‌ها مي‌آموزد و سپس‌ براي‌ آن‌ كه‌ خويش‌ را عريان‌نمايد و سينه‌اش‌ را از داغ‌ سوزان،‌ به‌ مكتب‌ حضرت‌ زهرا(ع) مي‌رود:

  1. چون‌ تو زهرايي‌ گلستانم‌ نما
  2. ني‌ اگر خواهي‌ نيستانم‌ نما

عشق‌ در مكتب‌ حضرت‌ زهرا(ع) با درد و غم‌ غربت‌ ولايت‌ آشنا مي‌شود و براي‌ستادن‌ خلعت‌ زيبايي‌ رهسپار كوي‌ حسن‌(ع) مي‌گردد:

  1. با جمالت‌ عشق‌ كامل‌ مي‌شود
  2. عاشقان‌ را زينت‌ دل‌ مي‌شود

عشق‌ سپس‌ به‌ توصيه‌ امام‌ حسن‌(ع) براي‌ آموختن‌ راز شهادت‌ به‌ كوي‌ حسين‌مي‌شتابد:

  1. السلام‌ اي‌ درد نوش‌ جام‌ عشق
  2. ‌دفتر آغاز و هم‌ فرجام‌ عشق‌
  3. از حسن‌ سوي‌ تو مي‌آيم‌ كنون
  4. ‌تا كني‌ آگه‌ مرا از راه‌ خون‌

امام‌ حسين‌(ع) عشق‌ را به‌ شكيبايي‌ و هجرت‌ رهنمون‌ مي‌گردد، كه‌ سرآغاز عشق‌آموزي‌ها هجرت‌ است‌. عشق‌ همه‌ جا همراه‌ حسين‌(ع) ره‌ مي‌سپرد، تا آن‌ كه‌ شهادت‌امام‌ و يارانش‌ را در عاشورا به‌ نظاره‌ مي‌نشيند:

  1. ديد ياران‌ حسين‌ چون‌ لاله‌ها
  2. سوختند اندر ميان‌ شعله‌ها
  3. شمع‌ بزم‌ عاشقان‌ آمد حسين
  4. ‌منظر سينا نشان‌ آمد حسين‌
نامه دوم امام حسين عليه السلام به مردم كوفـه

عشق‌ از تماشاي‌ آن‌ صحنه‌هاي‌ خونين‌ حيرت‌ زده‌ خود را به‌ حضرت‌ زينب‌آموزگار خويش‌ رساند و از او كمك‌ خواست‌. زينب‌ او را دل‌ داري‌ داد كه‌ نور حق‌ را دراين‌ صحنه‌ خونين‌ ببين‌ كه‌ در وجود ولي‌ حزب‌ الله الاعظم‌ جلوه‌گر شده‌ است‌. زينب‌ او رابه‌ ديدار قتلگاه‌ مي‌برد و به‌ او آموزش‌ مي‌دهد كه‌ عشق‌ را بي‌شهادت‌ سوز نيست‌ وبي‌اسارت‌ ساز. اصل‌ مأموريت‌ عشق‌ اين‌ است‌ كه‌ راز اين‌ معنا را در منزل‌ شهادت‌ واسارت‌ كشف‌ كند:

  1.        عشق‌ بايد كشف‌ اين‌ معنا كند
  2.         شور و غوغا در جهان‌ بر پا كند
  3.       بي‌ شهادت‌ عشق‌ را آواز نيست
  4.        ‌بي‌ اسارت‌ نيز او را ساز نيست‌
  5.         گرچه‌ مي‌دانم‌ محمد زاده‌اي‌
  6. دست‌ بيعت‌ با ولايت‌ داده‌اي‌
  7. با عدالت‌ قامتت‌ موزون‌ شده‌
  8. كوثر زهرا به‌ جامت‌ خون‌ شده‌
  9. زيور از دست‌ حسن‌ پوشيده‌اي
  10. ‌باده‌ از جام‌ حسين‌ نوشيده‌اي‌

در اين‌ نگاه‌، برخلاف‌ نگاه‌هاي‌ پيشين‌ اين‌ عشق‌ نيست‌ كه‌ شهادت‌ را مي‌طلبد،بلكه‌ اين‌ شهادت‌ است‌ كه‌ عشق‌ را مي‌طلبد و عشق‌ است‌ كه‌ بايد از حسين‌(ع) بياموزد وغم‌ و درد راه‌ پر خون‌ عشق‌ از اين‌ جا آغاز شده‌ است‌.

نگاه‌ عارفانه‌ به‌ كربلا در اين‌ اشعار به‌ اوج‌ خود مي‌رسد و البته‌ حماسه‌ هشت‌ سال‌دفاع‌ مقدس‌ نيز موجب‌ شد تا در ادبيات‌ مقاومت‌ نيز نام‌ نمادين‌ حسين‌ ورد زبان‌ها گردد.

 

در مقاله ي بعد تاثير اين عشق را در ادبيات مقاومت بررسي مي کنيم.


نويسنده : محمد اختري

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

داستان‌ عشق‌ و حسين‌(ع) در گنجينه‌ الاسرار عمان‌ ساماني‌

قسمت سوم از مقاله ي نام نمادين حسين (ع) در ادبيات عرفاني

قسمت اول و دوم را بخوانيد!

حسين

 

حكايت‌ عرفاني‌ عمان‌ ساماني‌ شاعر ارجمند قرن‌ سيزدهم‌ هجري‌، به‌ گونه‌اي‌ديگر است‌. عمان‌ حكايت‌ عشق‌ را به‌ آغاز آفرينش‌ مي‌برد و با مشربي‌ كه‌ اندكي‌ به‌ ديدگاه‌وحدت‌ وجودي‌ نزديك‌ است‌، به‌ علت‌ پيدايي‌ موجودات‌ مي‌پردازد و راز آن‌ را به‌ حكم‌حديث‌ مشهور «كنت‌ كنزا مخفيا و احببت‌ ان‌ اعرف‌...» چنين‌ تصوير مي‌كند:

 

  1. لاجرم‌ آن‌ شاهد بالا و پست
  2. ‌با كمال‌ دلربايي‌ در الست‌
  3. جلوه‌اش‌ گرمي‌ و بازاري‌ نداشت
  4. ‌يوسف‌ حسنش‌ خريداري‌ نداشت‌
  5. ماسوي‌ آيينه‌ آن‌ رو شدند
  6. مظهر آن‌ طلعت‌ دلجو شدند
  7. پس‌ جمال‌ خويش‌ در آيينه‌ ديد
  8. روي‌ زيبا ديد و عشق‌ آمد پديد

در تجلي‌ اول‌، بر خويش‌ اعيان‌ ثابته‌ پديدار شدند و در تجلي‌ دوم‌، ممكنات‌ پديدارگشتند و اين‌ همه‌ به‌ واسطة‌ حب‌ّ و عشق‌ بود. عشق‌ چون‌ امانتي‌ به‌ كوه‌ و آسمان‌ و زمين‌عرضه‌ شد، اما هيچ‌ يك‌ را تاب‌ تحمل‌ آن‌ نبود، تا اين‌ كه‌ انسان‌ آن‌ را پذيرفت‌. و به‌ ميثاق‌(الست‌ بربكم‌، قالوا بلي‌) گفت‌. هر يك‌ از موجودات‌ به‌ حكم‌ عين‌ ثابت‌ خويش‌ بهره‌خويش‌ گرفتند و طريق‌ سعادت‌ يا شقاوت‌ بگزيدند.

ابليس‌ شراب‌ تلبيس‌ سر كشيد و پس‌ از او قابيل‌ و نمرود و جالوت‌ و فرعون‌...سرانجام‌ شمر:

  1. چون‌ كه‌ استهزاي‌ ساقي‌ شد تمام
  2. ‌مظهري‌ برخاست‌ از جا شمر نام‌
  3. گفت‌ هان‌ در احتياط‌ باده‌ باش‌
  4. جام‌ را آمد حريف‌ آماده‌ باش‌
  5. اين‌ شقاوت‌ را ز سرداران‌ منم
  6. ‌دوزخت‌ را از خريداران‌ منم‌

اولياء الله نيز جام‌ سعادت‌ سر كشيدند. آدم‌ در آغاز، ساز مستي‌ سر داد و سپس‌ نوح‌ وايوب‌ و خليل‌ و يونس‌ و يعقوب‌ و كليم‌ و احمد و مرتضي‌ و سرانجام‌ حسين‌(ع) كه‌ شاعر رااز شدت‌ اشتياق‌ ياراي‌ آوردن‌ نامش‌ نيست‌:

  1. كيست‌ اين‌ مطلوب‌ كش‌ دل‌ در طلب
  2. ‌نامش‌ از غيرت‌ نمي‌آرد به‌ لب‌

حسين‌، ساقي‌ سرمستان‌ است‌ كه‌ عشق‌ را از ملكوت‌ به‌ ملك‌ آورده‌ است‌، تا دركربلا با لشگر نفس‌ و شهوت‌ برزمد:

  1. لاجرم‌ زد خيمه‌ عشق‌ بي‌ قرين
  2. ‌در فضاي‌ ملك‌ آن‌ عشق‌ آفرين‌
  3. بي‌ قريني‌ با قرين‌ شد هم‌ قران
  4. ‌لا مكاني‌ را مكان‌ شد لامكان‌
  5. كرد بر وي‌ باز درهاي‌ بلا
  6. تا كشانيدش‌ به‌ دشت‌ كربلا

حسين‌(ع) رو به‌ ياران‌ خويش‌ مي‌كند و سختي‌هاي‌ راه‌ پر خون‌ عشق‌ را تصويرمي‌كند و آنان‌ كه‌ «الذين‌ بذلوا مهجهم‌ دون‌ الحسين‌(ع)» هستند، از دست‌ او باده‌ مستي‌مي‌نوشند:

    • محرمان‌ را خود را خواند پيش‌
      امام حسين
    • جمله‌ را بنشاند پيرامون‌ خويش‌
    • با لب‌ خود گوششان‌ انباز كرد
    • در ز صندوق‌ حقيقت‌ باز كرد
    • جلمه‌ را كرد از شراب‌ عشق‌ مست
    • ‌يادشان‌ آورد آن‌ عهد الست‌
    • گفت‌ شادباش‌ اين‌ دل‌ آزادتان‌
    • باده‌ خوردستيد بادا يادتان‌
    • يادتان‌ باد اي‌ فرامش‌ كرده‌ها
    • جلوه‌ ساقي‌ ز پشت‌ پرده‌ها
    • يادتان‌ باد اي‌ به‌ دلتان‌ شور مي
    • ‌آن‌ اشارت‌هاي‌ ساقي‌ پي‌ ز پي‌

«حر» آن‌ سالك‌ ره‌ به‌ خطا رفته‌ به‌ همت‌ پير مرشد به‌ حق‌ رهنمون‌ مي‌گردد. «حر»كنايه‌ از نفس‌ غافل‌ است‌ كه‌ با رهبر راه‌ مي‌يابد:

حضرت‌ عباس‌(ع) سالكي‌ واصل‌ است‌ كه‌ در شط‌ يقين‌، مشك‌ را از آب‌ حقيقت‌ پرمي‌كند، تا كام‌ مشتاقان‌ را سيراب‌ نمايد. خصم‌ مانع‌ وي‌ مي‌گردد واو سلطان‌ عشق‌ را صلا مي‌زند:

  1. اي‌ صبا اي‌ عندليب‌ كوي‌ عشق
  2. ‌اي‌ تو طوطي‌ حقيقت‌ گوي‌ عشق‌
  3. دستي‌ اين‌ دست‌ ز كار افتاده‌ را
  4. همتي‌ اين‌ يار بار افتاده‌ را

علي‌ اكبر(ع) تشنه‌ معرفت‌ از ميدان‌ بر مي‌گردد، تا از درياي‌ عشق‌ سيراب‌ گردد:

  1. كاي‌ پدر جان‌ از عطش‌ افسرده‌ام‌
  2. مي‌ندانم‌ زنده‌ام‌ يا مرده‌ام‌
    • اين‌ عطش‌ رمز است‌ و عارف‌ واقف‌ است‌
    • سر حق‌ اين‌ است‌ و عشقش‌ كاشف‌ است‌
     
  3. ديد شاه‌ دين‌ كه‌ سلطان‌ هدي‌ است
  4. ‌اكبر خود را كه‌ لبريز خداست‌

اكبر از لبان‌ سليمان‌ عشق‌ آب‌ مي‌نوشد و عازم‌ ميدان‌ مي‌شود. شاعر سپس‌ با نقل‌عرفاني‌ ساير وقايع‌ كربلا رموز عرفاني‌ را براي‌ مخاطب‌ مكشوف‌ مي‌سازد، تا در آخرين‌گام‌ خويشتن‌ قصد آوردگاه‌ مي‌كند، تا در كمال‌ انقطاع‌ به‌ مشاهدة‌ معشوق‌ بنشيند:

اباعبدالله
  1. ساقي‌ اي‌ قربان‌ چشم‌ مست‌ تو
  2. چند چشم‌ مي‌ كشان‌ بر دست‌ تو
  3. در فكن‌ آن‌ آب‌ عشرت‌ را به‌ جام‌
  4. بيش‌ از اين‌ مپسند ما را تشنه‌ كام‌
  5. چيست‌ آن‌ دارالوصال‌ اي‌ مرد‌ راه‌
  6. ساحت‌ ميدان‌ و طرف‌ قتلگاه‌

عمان‌ مقام‌ فنا را در آخرين‌ بخش‌ گنجينه‌ اسرار بسيار زيبا توصيف‌ مي‌كند. درآخرين‌ لحظه‌ امام‌ به‌ «جبرئيل‌» كه‌ از سوي‌ حق‌ پيام‌ آورده‌ است‌، مي‌فرمايد كه‌ حضورش‌مانع‌ وصال‌ است‌:

  1. آن‌ كه‌ از پيشش‌ سلام‌ آورده‌اي
  2. ‌و آن‌ كه‌ از نزدش‌ پيام‌ آورده‌اي‌
  3. بي‌ حجاب‌ اينك‌ هم‌ آغوش‌ من‌ است
  4. ‌بي‌ تو رازش‌ جمله‌ در گوش‌ من‌ است‌

همان‌ گونه‌ كه‌ مشاهده‌ مي‌شود، عمان‌ ساماني‌ واقعة‌ كربلا را كاملاً در عشق‌متلاطم‌ مي‌بيند. اين‌ نگاه‌ عاشقانه‌ به‌ امام‌ حسين‌(ع) در شعر شاعران‌ معاصر نيز ديده‌مي‌شود.

 

و اين مطلب را در مقاله بعد مي خوانيد.


نويسنده:محمد اختري

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

نام‌ مقدس‌ حسین‌ در نخستین‌ دوره‌های‌ ادبیات‌ عرفانی‌

قسمت دوم از مقاله ی :نام نمادین حسین در ادبیات عرفانی

مقدمه را بخوانید .

زینب علیهاالسلام پیامبر عاشورا

در نخستین‌ آثار عرفانی‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ و به‌ ویژه‌ در اشعار این‌ دوره‌، نام‌ مقدّس‌امام‌ حسین‌(ع) به‌ عنوان‌ سمبل‌ فنای‌ فی‌ الله مطرح‌ شده‌ است‌. ابوالحسن‌ علی‌ ابن‌عثمان‌ جلابی‌ هجویری‌ صاحب‌ كتاب‌ گران‌ قدر «كشف‌ المحجوب‌» در بیان‌ احوال‌ اولیای‌الهی‌ امام‌ حسین‌(ع) را این‌ گونه‌ توصیف‌ می‌كند:

  1. «ابو عبدالله الحسین‌ بن‌ علی‌ ابن‌ ابی‌ طالب‌ رضی‌ الله عنهما از محققان‌ اولیا بود وقبله‌ اهل‌ بلا و قتیل‌ دشت‌ كربلا و اهل‌ این‌ قصه‌ بر درستی‌ حال‌ وی‌ متّفقند، كی‌ تا حق‌ظاهر بود مر حق‌ را متابع‌ بود، چون‌ حق‌ مفقود شود شمشیر بر كشید و تا جان‌ عزیز فدای‌شهادت‌ خدای‌ عزوجل‌ نكرد، نیارمید. "

همان‌ گونه‌ كه‌ مشاهده‌ می‌شود، هجویری‌ شهادت‌ و فنای‌ فی‌ الله را از خصوصیات‌بارز امام‌ حسین‌(ع) می‌شمارد و این‌ برداشت‌ در شعر شاعر و عارف‌ بزرگ‌ قرن‌ پنجم‌حكیم‌ ابوالمجد مجدود آدم‌ سنایی‌، غزنوی‌ نیز راه‌ می‌یابد. سنایی‌ یكی‌ از بزرگ‌ ترین‌شاعران‌ پارسی‌ گوی‌ است‌ كه‌ برای‌ نخستین‌ بار مفاهیم‌ عرفانی‌ را وارد شعر فارسی‌ كرد.وی‌ در شعری‌ در مدح‌ رسول‌ اكرم‌(ص) می‌سراید:

  1. بارگاه‌ او دو در دارد كه‌ مردان‌ در روند
  2. یك‌ اندر كوفه‌ یابی‌ و دگر در كربلا

سنایی‌، معتقد است‌ كه‌ راه‌ دین‌ راهی‌ سخت‌ و طاقت‌ فرساست‌ و انسان‌ به‌ حكم‌آن‌ كه‌ در الست‌ به‌ «الست‌ بربكم‌» «بلی‌» گفت‌ باید تن‌ به‌ سختی‌های‌ كرب‌ و بلا سپارد وچون‌ حسین‌(ع) خون‌ از گلویش‌ او جاری‌ گردد:

  1. خرمی‌ چون‌ باشد اندر راه‌ دین‌ كز بهر حق
  2. ‌خون‌ روان‌ گشتست‌ از حلق‌ حسین‌ در كربلا
  3. از برای‌ یك‌ بلا كاندر ازل‌ گفتست‌ جان
  4. ‌تا ابد اندر دهد مرد بلی‌ تن‌ در بلا

تاثیر نمادین‌ نام‌ امام‌ حسین‌(ع) در همان‌ دوره‌های‌ اول‌ شعر عرفانی‌ در این‌ شعرحكیم‌ سنایی‌ بسیار زیبا نمود می‌یابد:

  1. دین‌، حسین‌ توست.‌ آز و آرزو ،خوك‌ و سگست
  2. ‌تشنه‌ این‌ را می‌كشی‌ و آن‌ هر دو را می‌پروری‌
  3. بر یزید و شمر ملعون‌ چون‌ همی‌ لعنت‌ كنی
  4. ‌چون‌ حسین‌ خویش‌ را شمر و یزید دیگری‌

در این‌ شعر، شاعر آز و آرزو را كه‌ چون‌ خوك‌ و سگ‌ نجس‌ هستند، به‌ شمر و یزیدتشبیه‌ می‌كند كه‌ انسان‌ علی‌ رغم‌ آن‌ كه‌ آنها را لعنت‌ می‌كند آنها را پرورش‌ می‌دهد و ازدیگر سوی‌، دینش‌ را كه‌ مانند حسین‌ است‌ تشنه‌ سر می‌برد. به‌ دیگر سخن‌ «سنایی‌»حماسه‌ عاشورا را برای‌ انسان‌ چون‌ جهاد اكبری‌ می‌داند كه‌ انسان‌ هر روز و هر لحظه‌ با آن‌روبه‌رو است‌. هر لحظه‌ انسان‌ بستة‌ دامی‌ نو است‌ و هر لحظه‌ در حالی‌ كه‌ شمر و یزیدظاهری‌ را لعن‌ می‌كند در باطن‌ در حال‌ پرورش‌ دادن‌ آنهاست‌.

این‌ مفهوم‌ در شعر جلال‌ الدین‌ محمد بلخی‌ نیز نمود یافته‌ است‌. مولوی در«دیوان‌ كبیر» خود به‌ حادثة‌ عاشورا اشاره‌ می‌نماید و از آن‌ بهره‌ای‌ عارفانه‌ می‌جوید:

  1. ز سوز شوق‌ دل‌ من‌ همی‌ زند علا
  2. كه‌ بوك‌ در رسدش‌ از جناب‌ وصل‌ صلا
  3. دل‌ است‌ همچون‌ حسین‌ و فراق‌ همچو یزید
  4. شهید گشته‌ دو صد ره‌ به‌ دشت‌ كرب‌ و بلا
  5. شهید گشته‌ به‌ ظاهر حیات‌ گشته‌ به‌ غیب
  6. ‌اسیر در نظر خصم‌ و خسروی‌ به‌ علا

در این‌ بیت‌ها، حكایت‌ دل‌ هجران‌ كشیده‌ به‌ امام‌ حسین‌ تشبیه‌ شده‌ و فراق‌، چون‌یزید راه‌ را بر دل‌ بسته‌ است‌. اما اگر چه‌ فراق‌ دل‌ را به‌ شهادت‌ می‌رساند، اما ثمرة‌ این‌شهادت‌ كه‌ به‌ ظاهر نیستی‌ است‌، حیات‌ جاویدان‌ است‌ كه‌ در غیب‌ رخ‌ می‌نماید. به‌ دیگرسخن‌، لازمة‌ حیات‌ طیبه‌ شهادت‌ است‌ و تا دل‌ چون‌ حسین‌ در بیابان‌ كرب‌ و بلا شهیدنشود و دست‌ از هر آنچه‌ مادیت‌ است‌، نكشد به‌ وصال‌ و بقای‌ راستین‌ نمی‌رسد. این‌شهادت‌ ظاهری‌ معادل‌ با حیات‌ جاوید است‌:

  1. (و لا تحسبن‌ الذین‌ قتلوا فی‌ سبیل‌ الله امواتا بل‌ احیاء عند ربهم‌ یرزقون‌)

اسارت‌ در ملك‌ عشق‌ آزادی‌ است‌ و رهایی‌ از هر چه‌ تعلق‌ است‌ و شهادت‌ پروازی‌عاشقانه‌، تا لقاء الله است‌:

  1. كجایید ای‌ شهیدان‌ خدایی
  2. ‌بلاجویان‌ دشت‌ كربلایی‌
  3. كجایید ای‌ سبك‌ روحان‌ عاشق
  4. ‌پرنده‌تر ز مرغان‌ هوایی‌
  5. كجایید ای‌ شهان‌ آسمانی
  6. ‌بدانسته‌ فلك‌ را ره‌ گشایی‌

بزرگانی‌ چون‌ فرید الدین‌ عطار نیشابوری‌ و شیخ‌ مصلح‌ الدین‌ سعدی‌ نیز به‌ نام‌امام‌ حسین‌(ع) اشارت‌ داشته‌اند، او را مدح‌ گفته‌اند:

ای‌ گوهر كان‌ فضل‌ و دریای‌ علوم

‌وز رای‌ تو در درج‌ گردون‌ منظوم‌

بر هفت‌ فلك‌ ندید و بر هشت‌ بهشت

‌نه‌ چرخ‌ چو تو پیش‌ رود معصوم‌

اما به‌ هر روی‌ تا این‌ دوره‌ معنای‌ نمادین‌ كربلا و امام‌ حسین‌(ع) عمدتا در مفهوم‌رها كردن‌ امیال‌ نفسانی‌ و شهادت‌ برای‌ قرب‌ به‌ حق‌ به‌ كار می‌رفته‌ است‌. در اواخر این‌دوره‌ كم‌ كم‌ رابطه‌ عشق‌ و كربلا نمود می‌یابد.

 

رابطه‌ نمادین‌ عشق‌ و حسین‌ در اشعار سده‌های‌ میانی‌ (قرن‌ هشتم‌ تایازدهم‌)

سیف‌ فرغانی‌، یكی‌ دیگر از شاعران‌ عارف‌ است‌ كه‌ قصیده‌ای‌ بسیار زیبا دربارة‌واقعه‌ كربلا دارد:

ای‌ قوم‌ در این‌ عزا بگریید

بر كشته‌ كربلا بگریید...

سیف‌ در پایان‌ قصیدة‌ «گریستم‌ بر امام‌ حسین‌» را چون‌ ابر رحمتی‌ می‌داند كه‌گناهان‌ را از صفحه‌ دل‌ پاك‌ می‌كند:

  1. اشك‌ از پی‌ چیست‌ تا بریزید
  2. چشم‌ از پی‌ چیست‌ تا بگریید
  3. تا شسته‌ شود كدورت‌ دل
  4. ‌یكدم‌ ز سر صفا بگریید
  5. نسیان‌ گنه‌ صواب‌ نبود
  6. كردید بسی‌ خطا بگریید
  7. وز بهر نزول‌ غیث‌ رحمت
  8. ‌چون‌ ابر گه‌ دعا بگریید

باران‌ نیز یكی‌ از واژه‌های‌ نمادین‌ عرفانی‌ است‌ كه‌ در این‌ جا با اشك‌ ریختن‌ برای‌امام‌ حسین‌(ع) پیوند خورده‌ است‌.

نورالدین‌ عبدالرحمن‌ جامی‌، یكی‌ از شاعران‌ و عارفان‌ بلند مقام‌ سدة‌ نهم‌ هجری‌است‌ كه‌ در عرفان‌ نظری‌، پایه‌ای‌ بلند دارد. او حسین‌(ع) را الگوی‌ عاشقان‌ می‌داند ومعتقد است‌ هر عاشقی‌ را فرض‌ عین‌ است‌ كه‌ به‌ دیدار مرقد او بشتابد تا راه‌ و رسم‌ عاشقی‌را از وی‌ بیاموزد:

كردم‌ ز دیده‌ پای‌ سوی‌ مشهد حسین

‌هست‌ این‌ سفر به‌ مذهب‌ عشاق‌ فرض‌ عین‌

از این‌ دوره‌ به‌ بعد اندك‌ اندك‌ نام‌ امام‌ حسین‌(ع) با عشق‌ گره‌ خورد و شاعران‌عشق‌ راستین‌ را در حادثة‌ پر شكوه‌ عاشورا تصویر كردند.

محتشم‌ كاشانی‌، شاعر بزرگ‌قرن‌ دهم‌ هجری‌ مرثیه‌ سرایی‌ دربارة‌ امام‌ حسین‌(ع) را به‌ اوج‌ خود رسانید، تا آن‌جا كه‌اشعارش‌ زیب‌ تكیه‌ و مساجد شده‌ است‌. محتشم‌ در بخشی‌ از تركیب‌ بند مشهور خودرابطة‌ عشق‌ و امام‌ حسین‌ را به‌ آغاز خلقت‌ پیوند می‌زند:

بر خوان‌ غم‌ چو عالمیان‌ را صلا زدند

اول‌ صلا به‌ سلسله‌ی‌ انبیا زدند

نوبت‌ به‌ اولیا چون‌ رسید آسمان‌ تپید

ز آن‌ ضربتی‌ كه‌ بر سر شیر خدا زدند

پس‌ آتشی‌ ز اخگر الماس‌ ریزه‌ها

افروختند و در حسن‌ مجتبی‌ زدند

و آنگه‌ سرادقی‌ كه‌ فلك را‌ نبود

كندند‌ از مدینه‌ و در كربلا زدند...

در اشعار این‌ دوره‌، واژه‌هایی‌ چون‌: بزم‌ الست‌، سلطان‌ عشق‌، قالو بلی‌، و... بسیار به‌چشم‌ می‌خورد، اما نگاهی‌ كاملاً عارفانه‌ و عاشقانه‌ به‌ حادثة‌ كربلا را باید در اشعار «عمان‌سامانی‌» جست‌ و جو كرد.

 

در مقاله بعد اختصاصا در باره عرفان عاشورا در نگاه عمان سامانی سخن می گوییم.


نویسنده : محمد اختری

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

نام‌ نمادین‌ حسین‌(ع) در ادبیات‌ عرفانی‌

  1. امام حسین
    كردم‌ ز دیده‌ پای‌ سوی‌ مشهد حسین‌
  2. هست‌ این‌ سفر به‌ مذهب‌ عشاق‌ فرض‌ عین‌
  3. خدام‌ مرقدش‌ به‌ سرم‌گر نهند پای
  4. ‌حقا كه‌ بگذرد سرم‌ از فرق‌ فرقدین‌

 

از آن‌ زمان‌ كه‌ عشق‌ در مكتب‌ حسین‌ زانو زد و راه‌ و رسم‌ عاشقی‌ را به‌ خط‌ خون‌نوشتند و نینوا حدیث‌ راه‌ پر خون‌ را از نای‌ بریده‌ نواخت‌، حدیث‌ عشق‌ و كربلا به‌ یك‌دیگردر آمیخت‌ و عشق‌ در كربلا تجلّی‌ یافت‌.

از آن‌ زمان‌ زیارت‌ مرقد او ـ كه‌ سرسلسله‌ عشاق‌ است‌ ـ بر هر آن‌ كس‌ كه‌ طالب‌ دل‌دادگی‌ است‌، فرض‌ عین‌ گشت‌ و حسین‌ آموزگار عشق‌ و عاشقی‌ و قتیل‌ عشق‌:

و این‌ گونه‌ شد كه‌ حدیث‌ عشق‌ و عاشورا و حسین‌ در هم‌ تنید و نام‌ شورانگیزش‌نمادی‌ از فنای‌ فی‌ الله و بقای‌ الله:

  1. گفت‌ الها، ملكا، داورا
  2. پادشها، ذوالكرما، یاورا
  3. در رهت‌ ای‌ شاهد یكتای‌ من
  4. ‌شمع‌ صفت‌ سوخت‌ سراپای‌ من‌
    پرچم امام حسین علیه السلام
  5. عشق‌ تو شد جان‌ و تنم‌ فی‌ هواك
  6. ‌نیست‌ بود در نظرم‌ ما سواك‌
  7. جز تو جهان‌ را عدم‌ انگاشتم
  8. ‌غیر تو چشم‌ از همه‌ برداشتم‌
  9. كرد ز دل‌ عشق‌ تو هر نقش‌ پاك‌
  10. ساخت‌ غمت‌ جامه‌ تن‌ چاك‌ چاك‌
  11. رفت‌ سرم‌ بر سر پیمان‌ تو
  12. محو تو ام‌ واله‌ و حیران‌ تو
  13. گر ارنی‌ گوی‌ به‌ طور آمدم
  14. ‌خواستیم‌ تا به‌ حضور آمدم‌
  15. بالله اگر تشنه‌ام‌ آبم‌ تویی
  16. ‌بحر من‌ و موج‌ و حبابم‌ تویی‌
  17. عشق‌ تو شد عقل‌ من‌ و هوش‌ من
  18. ‌گشته‌ همه‌ خلق‌ فراموش‌ من‌
  19. مهر تو ای‌ شاهد زیبای‌ جان
  20. ‌آمده‌ در پیكر من‌ جای‌ جان‌

از همان‌ نخستین‌ سال‌های‌ ورود اسلام‌ به‌ ایران‌، عشق‌ به‌ خاندان‌ عصمت‌ وطهارت‌ در میان‌ ایرانیان‌ رو به‌ فزونی‌ نهاد. ایرانیان‌ حقایق‌ دین‌ مبین‌ اسلام‌ را در چهره‌سیرت‌ اهل‌ بیت‌: یافتند و به‌ همین‌ سبب‌ از همان‌ دوره‌های‌ نخستین‌ به‌ حمایت‌ ازآنان‌ پرداختند. محقق‌ و نویسنده‌ آلمانی‌ «كورت‌ فریشلر» در آغاز كتاب‌ خود با عنوان‌«امام‌ حسین‌ و ایران‌» به‌ این‌ موضوع‌ می‌پردازد و این‌ علاقه‌ را دو سویه‌ می‌داند:

  1. «خاندان‌ علی‌(ع) طوری‌ به‌ ایرانیان‌ علاقه‌مند بودند كه‌ مردم‌ ایران‌، آنان‌ را به‌چشم‌ عرب‌ نمی‌دیدند.
  2.  

«بارتو لو مو» نیز عقیده‌ دارد كه‌

  1. " ایرانیان‌ در سال‌ شصتم‌ هجری‌آماده‌ شدند تا به‌ امام‌ حسین‌ كمك‌ كنند."

عشق‌ به‌ اهل‌ بیت‌، موجب‌ شد تا این‌ سرزمین‌ به‌ ملك‌ دوستداران‌ آنان‌ و شیعیان‌مبدل‌ گردد و حماسه‌ خونین‌ كربلا چنان‌ با جانشان‌ در آمیزد كه‌ سراسر تاریخ‌ و فرهنگ‌آنان‌ شمیمی‌ حسینی‌ یابد و از این‌ نام‌ قداست‌ گیرد.

مدح اهل بیت علیهم السلام از آغازین‌ دوره‌های‌ نظم‌ و نثر فارسی‌ با آن‌ گره‌ خورد و بعدهاموضوع‌ بسیاری‌ از آثار ادبی‌ گردید كه‌ البته‌ در این‌ مختصر، مجال‌ پرداختن‌ به‌ چرایی‌ وچگونگی‌ آن‌ نیست‌. اما یكی‌ از وجوه‌ ممتازی‌ كه‌ عمق‌ تاثیر واقعه‌ عاشورا و حماسه‌حسینی‌ را در ادبیات‌ فارسی‌ نشان‌ می‌دهد، رمزی‌ شدن‌ و نمادی‌ شدن‌ این‌ نام‌ مقدس‌است‌ كه‌ سعی‌ می‌شود ابعاد مختلف‌ این‌ موضوع‌ در این‌ مقال‌ بررسی‌ گردد.

ادبیات‌ عرفانی‌ ادبیات‌ رمزی‌

یكی‌ از ویژگی‌های‌ ادبیات‌ عرفانی‌، رمزی‌ بودن‌ آن‌ است‌. از آن‌ جایی‌ كه‌ واژگان‌ رایارای‌ آن‌ نیست‌، تا مفاهیم‌ بلند عرفانی‌ را در خویش‌ جای‌ دهد و عارف‌ در كشف‌ و شهودنمی‌داند چگونه‌ هجوم‌ لحظه‌های‌ ناب‌ را تاب‌ آورد از رمز مدد می‌جوید، تا بتواند بدان‌طریق‌ گوشه‌ای‌ از دریافت‌هایش‌ را بیان‌ كند و عیان‌ نماید. و گاه‌ نیز آرزو دارد حرف‌ گفت‌، وصورت‌ را بر هم‌ زند، تا به‌ این‌ هر سه‌، از یار بی‌نشان‌ دم‌ زند، از این‌ رو رمز را در ادبیات‌عرفانی‌ این‌ گونه‌ معنا می‌كنند:

  1. القا معنا و مقصودی‌ با اشاره‌ و ایما، كلمه‌ و سخنی‌ كه‌ با رعایت‌ نوعی‌ تناسب‌ وشباهت‌ و یا حتی‌ بدون‌ تناسب‌ معنایی‌ بعید از آن‌ را اراده‌ كنند و در اصطلاح‌ معنیی‌ باطنی‌كه‌ مخزون‌ در تحت‌ كلام‌ ظاهری‌ است‌ كه‌ غیر اهل‌ را بدان‌ دسترسی‌ نیست‌.

نگاهی‌ گذرا به‌ سیر كاربرد واژة‌ مقدس‌ حسین‌ در ادبیات‌ عرفانی‌ فارسی‌ نشان‌دهندة‌ نمادین‌ شدن‌ و رمزی‌ گشتن‌ این‌ نام‌ است‌ و این‌ نیز خود بیانگر عمق‌ معنا و مفهوم‌این‌ حادثه‌ عظیم‌ از یك‌ سو و مفاهیم‌ مكنون‌ در آن‌ و وقایع‌ باطنی‌ و مخزون‌ پوستة‌ظاهری‌ آن‌ است‌. برای‌ آن‌ كه‌ بتوانیم‌ سیر كاربرد این‌ نام‌ مقدس‌ را بررسی‌ نماییم‌، این‌سیر را به‌ چند دوره‌ تقسیم‌ بندی‌ می‌نماییم‌:

نام‌ مقدس‌ حسین‌ در نخستین‌ دوره‌های‌ ادبیات‌ عرفانی‌

رابطه‌ نمادین‌ عشق‌ و حسین‌ در اشعار سده‌های‌ میانی‌ (قرن‌ هشتم‌ تایازدهم‌)

داستان‌ عشق‌ و حسین‌(ع) در گنجینه‌ الاسرار عمان‌ سامانی‌

تجلی‌ عاشقانه‌ حسین‌(ع) در شعر معاصر

عشق‌، حسین‌ و مقاومت‌ در ادبیات‌ مقاومت‌

 

در مقالات بعدی به ترتیب هر کدام از عناوین بالا توضیح داده می شود.


نویسنده : محمد اختری

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:10 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

جوانمردان شيعه بودند (و هستند)

بحثي درباره ي رابطه ي تشيع و فتوت*

حضرت علي عليه السلام

جوانمردان‌ در ايران‌ و فتيان‌ در ديگر بلاد اسلامي‌

يك‌ شاخه‌ از مسلمانان‌ شيعي‌ مسلك‌ بودند كه‌ به‌ تبعِ عرفاي‌ نامدار سده‌هاي‌ نخستين‌ اسلام‌ كوشيدند به‌

باطن‌ و درون‌ احكام‌ شريعت‌ دست‌ يابند و عشق‌ و محبت‌ و حرمت‌ به‌ ميثاق‌ دوستي‌ و وفاي‌ به‌ عهد را كه‌ در بطن‌ اين‌ قوانين‌ و احكام‌ نهفته‌ است‌

مأخذ اعمال‌ خود قرار دهند و احساسات‌ رقيق‌ و ادراك‌ ظريف‌ عارفانه‌ را - كه‌ اگر در مذاهب‌ و مدنيتهاي‌ ديگر جهاني‌ هم‌ به‌ وجود آيد، خاص‌ نخبگان‌ و افراد استثنايي‌ است‌ - به‌

كمك‌ فتوت‌ نامه‌هاي‌ هر صنف‌ و گروهي‌

به‌ اعماق‌ جامعه‌ ببرند و به‌ مشتاقان‌ و مستعدان‌ بياموزند و در عمل‌ جاري‌ و ساري‌ گردانند. از اين‌ طريق‌ بود كه‌ پيشوايان‌ و پيران‌ فتوت‌ در تكوين‌ شخصيت‌ معنوي‌ نياكان‌ ما اثري‌ عميق‌ و در تربيت‌ اصيل‌ اجتماعي‌ آنان‌ سهمي‌ به‌ سزا داشته‌اند زيرا جملگي‌ با اعتقاد عميقي‌ كه‌ به‌ احكام‌ الهي‌ داشتند سعي‌ كردند از حيات‌ انساني‌ درك‌ واقعي‌ پيدا كنند و اين‌ احكام‌ را با خصوصيات‌ فردي‌ و جمعي‌ مردمان‌ تطبيق‌ دهند و مانع‌ تركتازي‌ و قشري‌گري‌ اهل‌ ظاهر گردند.

شکستن بت نفس و ايثار و جانبازي و تواضع و سخاوت و انصاف و بي آزاري، نيکويي و گذشت، شجاعت ووفا به عهد، مهمان نوازي و مردم دوستي از جملهً صفاتي اند که در سدهً دوم هجري در آئين فتوت و جوانمردي اهميت بسزايي داشته و بعدها مفاهيم و معنا هاي ديگري نيز بدين آيين مردمي افزوده شده است.

از طرفي بايد گفت که در اسلام چه از نظر شيعيان و چه از نظر سنيان نمونه بارز تمام محسنات اخلاقي حضرت امير المومنين علي عليه السلام بوده است. و به همين دليل است که يکي از لقب هاي حضرت علي " شاه مردان " است، بيدل در اين مورد چنين اشاره مي کند:

  1. کدامين شير يزدان مرتضي آن صفدر غالب             که مي خوانند مردان حقيقت شاه مردانش

ازنگاه حضرت علي که در حقيقت قطب اين طريقت و مدار اين فضيلت است، آيين فتوت داراي مباني و اصولي است که اساس آن بر هشت قاعده گذاشته شده است، آنجا که فرموده است:

  1.  " اصل الفتوت الوفاء و الصدق و الامن والسخاء والتواضع والنصيحت والهدايت والتوبه ولايستاهل الفتوت الامن يستعمل هذه الخصال ـ يعني اصل فتوت اين هشت خصلت است و هر مستعمل اين خصايل نباشد، مستحق اسم فتوت نبود."

 

وچون از وي پرسيدند که علامت و نشانهً کمال فتوت چيست؟ فرمود:

  1.  " هي العفو عندالقدرت، والتواضع عندالدولت، والسخاء عندالقلت و العطيب بغير منه ـ يعني عفو در وقت قدرت و تواضع در زمان دولت و سخا در هنگام فقر و عطاء بي منت."

وهمچنان علامه شمس الدين محمد آملي در فتوت نامهً خويش به همين مطلب اشاره کرده و گويد: 

  1. " پس جوانمردان همه تابع علي باشند و هر چه يابند همه از متابعت او يابند و از علي به فرزندان او و سلمان و صفوان رسيد. و نقل است که چون صفوان از جنگ صفين دست برد مي کرد، علي ندا کرد، که:  اليَ يا صفوان. صفوان به خدمت او شتافت. علي عليه السلام فرمود: انک اليوم فتي فاياک آن تضع الفتوت في غير آهلها فهذه الفتوت التي شرفني بها رسول الله  ص "

در رجوع‌ به‌ تاريخ، پيوند آشكار فتوت‌ به‌ علي‌ (ع) در  گفتار و كردار فتيان‌ مشاهده‌ مي‌شود. بزرگان‌ فتوت‌ تقريبا همگي‌ خود را به‌ علي‌ (ع) منتسب‌  دانسته‌اند. چرا كه‌ او همان‌ جوانمردي‌ بود كه‌ به‌ جهت‌ برتري‌ دادن‌ مصالح‌ مسلمين، از خويش‌  گذشت‌ و سخاوت‌ و مروت‌ را پيشه‌ ساخت‌ تا آنجا كه‌ جوانمردان‌ او را سيدالفتيان‌ (سرور  جوانمردان) و فتي‌المطلق‌ ناميدند و درباره‌اش‌ گفتند: لافتي‌ الا علي‌  جوانمرد فقط‌ علي‌ (ع)  است.

در جنگ‌ احد علي‌ (ع) چنان‌ دلاوري‌ و فداكاري‌ از خويش‌ نشان‌ داد كه‌ منادي‌ آواز سر داد: 

  1.  لاسيف‌ الا ذوالفقار  و لافتي‌ الاعلي‌ (شمشير فقط‌ ذوالفقار است‌ و جوانمرد تنها علي‌ است) ‌

و اين اولين باري بود که واژه " فتي" با مصداق عيني آن -حضرت علي عليه السلام- به مسلمين معرفي شد و از آن پس آنان که مي خواستند جوانمرد باشند بر خود لازم مي ديدند که به گونه اي خود را به ايشان منسوب کنند و ازين رو تمامي جوانمردان در سده هاي اول شيعه و در سده هاي بعدي که اين حرکت فراگير شد جزو محبين حضرت علي عليه السلام بودند.

از ديگر تشابه هاي اساسي بين فتوت و تشيع در تعريف فتيان و جوانمردان از خاتم جوانمردان است . از ديدگاه آنان پس‌ از دور نبّوت‌، وَلا'يت‌ آغاز مي‌شود و فتّوت‌ كه‌ جامع‌ هر دوي‌ اينهاست‌، پايه‌ گذارش‌ حضرت‌ ابراهيم‌(ع‌)، قطب‌ آن‌ امام‌ علي‌ (ع‌) و خاتِم‌ آن‌ حضرت‌ حجت‌ (عج‌) است‌. از اينجا پيداست‌ كه‌ انديشه‌ي‌ فتوت‌ بستگي‌ كامل‌ با انديشه‌ي‌ شيعي‌ و برداشت‌ شيعه‌ از امامت‌ دارد . همچنان‌ كه‌ پژوهشگران‌ اهل‌ سنت‌ كه‌ به‌ پژوهش‌ درباره‌ي‌ فتّوت‌ برخاسته‌اند، به‌ رغم‌ ميل‌ خود چون‌ محققان‌ شيعي‌ عمل‌ كرده‌اند و همه در ارتباط مستقيم جوانمردان و شيعيان متفق القول هستند.

حضرت علي عليه السلام

اين‌ انسانهاي‌ آزاده‌ و بزرگوار در ادوار پرآشوب‌ و به‌ هنگام‌ فترتها و انتقال‌ قدرتها و انحطاط‌ و تغيير حكومتها مردم‌ بي‌پناه‌ سرزمين‌ خود، بالاخص‌ ساكنان‌ شهرها را از گزند انواع‌ تجاوزات‌ محفوظ‌ داشتند و با تعميم‌ اصول‌ و مباني‌ جوانمردي‌ به‌ همه‌ي‌ جنبه‌هاي‌ زندگي‌ و به‌ روابط‌ انساني‌ حال‌ و هوايي‌ از محبت‌ و دوستي‌ بخشيدند و بدين‌ نحو سرمايه‌ي‌ گرانبهايي‌ از عشق‌ و محبت‌ و كفِّ نفس‌ و خويشتن‌داري‌ و مدارا و گذشت‌ براي‌ ما به‌ جا گذاشتند، سرمايه‌اي‌ كه‌ براي‌ امروز و فردايمان‌ نيز بسيار كارآمد است‌ و در جهان‌ كنوني‌ همگي‌ سخت‌ بدان‌ نيازمنديم‌، زيرا خردمندان‌ جامعه‌ي‌ بشري‌ معترفند كه‌ انسان‌ امروز نياز مبرم‌ به‌ آرامش‌ و مدارا و تساهل‌ و تسامح‌ و تفاهم‌ قلبي‌ و تحمل‌ ديگري‌ دارد و در دنياي‌ صنعت‌ زده‌ي‌ آزمند معاصر تجربه‌ي‌ زندگي‌ نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ پيشرفت‌ علوم‌ و فنون‌ و صنايع‌ و ارتباطات‌ به‌ تنهايي‌ آدمي‌ را به‌ آن‌ هدفهاي‌ عالي‌ و معنويت‌ متعالي‌ نمي‌رساند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:10 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

درآمدي بر رفتار شناسي ادبي( قسمت هشتم و آخر)

دست

ويژگيهاي رفتار نا هنجار با زبان را در قسمت ششم و هفتم همين مجموعه بخوانيد .

در مقاله حاضر

برخورد فانتزي با زبان (زبان‌بازي)

سخن آخر

 

 برخورد فانتزي با زبان (زبان‌بازي)

 

عدم برخورد جد‌ّي با زبان، از ديگر مشخصه‌هاي رفتار ناهنجار با زبان است. اين گروه از شاعران به‌خاطر ابتلاء به هنجارستيزي افراطي، هيچ حرمتي براي زبان و كلمات قايل نيستند و با اين شيوة رفتاري، زبان و مخاطبين آن را به س‍ُخره مي‌گيرند.

شاعران ناهنجار اصولا‌ً اعتقادي به «الهام» و «شهود» ندارند، از همين رو هرگز شعر نمي‌گويند، بلكه بر اساس فرمولها و دستورالعملهايي كه از ديگران آموخته‌اند، شعر مي‌سازند! بديهي است كه اين شيوة شعر گفتن جز به كارتفنن و سرگرمي نمي‌آيد. اين گونه شعر گفتن و در كنار هم چيدن كلمات، چيزي شبيه حل جدول كلمات متقاطع و يا در كنار هم قرار دادن قطعات يك پازل و حل يك معماست و البته براي پر كردن اوقات فراغت چيز بدي نيست. سخن آخر اينكه برخورد فانتزي با زبان، نوعي زبان‌بازي و گرفتن وقت شريف كلمات است.

نمونه‌هاي زير گواه صادقي بر اين ادعاست. با هم مي‌خوانيم:

1

اگر خيابان كج برود، ماشين هم بوق بووق!

چرا نمي‌پرسيم؟

يعني ديواري كه آقاي هگل برد بالا كاهگلي بود؟

ما زندگي نمي‌كنيم، با فاجعه بازي مي‌كنيم

پول نداريم ج‍ُرئت!

وقتي كه در تاكسي از كسي مي‌پرسيم شهرداري؟

نداريم!

به روستايي بزرگ تن داده‌ايم

نفت؟ تا دلت بخواهد

آدم؟

مشدي! اين سرزمين زياد مي‌داند بي‌خبري؟

الاغ اين بارها ماشين شده گاري؟ بوق

برو كنار، دنبال چه مي‌گردي؟

 

2

زوركي روي دو پا راه مي‌روم، با اين كفشهاي تنگ

همه‌اش تقصير DNA است.

اصلا‌ً خر‌ِ ما از ك‍ُرگي س‍ُم نداشت

خوشا به حالم، هنوز سرپاست

با يك اتاق 4*3 پشت طويلة آخري

م‍ُرده!

آتش را كه ا‌َلو كردي زنگ بزن

الو! اگه خانة‌ من آمدي

براي من اي مهربان كباب بيار.

 

علاوه بر نشانه‌هايي كه در اين بخش به آنها اشاره شد، مشخصه‌ها و مؤلفه‌هاي ديگري را مي‌توان نام برد كه با استناد به اين نشانه‌ها، مي‌توان رفتار ناهنجار با زبان را تشخيص داد، از جمله: تئوري‌زدگي، فقر انديشه، اختلاط زبان با زبانهاي خارجي، تجدد‌زدگي با كاربرد كلمات و اصطلاحات غربي، هنجارستيزي افراطي در نام‌گذاري شعرها، جنون‌نمايي، ارجاع شعر به غير شعر، ف‍ُرم محوري و... كه براي پرهيز از اطناب و رعايت ايجاز، از شرح و تفسير آنها خودداري كرده و بحث را در همين جا به پايان مي‌برم.

علاقه‌مندان به اين بحث خود مي‌توانند با مطالعة نمونه‌هايي كه در ماهنامه‌ها و جرايد ادبي منتشر مي‌شود، اين نشانه‌هاي رفتاري را مورد م‍ُداقه قرار دهند و اطلاع و اشراف بيشتري نسبت به اين بحث پيدا كنند.

 

سخن آخر

 

در اين مقالة تحقيقي تلاش من بر اين بود تا آنجا كه ممكن است «رفتار پنج‌گانة شاعر با زبان» را مورد بررسي و ارزيابي قرار داده و با ذكر مثالهايي گويا، تعاريف روشن و شفافي از اين شيوه‌هاي رفتاري ارايه دهم.

در نهايت «شاعر و رفتار پنج‌گانه با زبان» مي‌تواند مقدمه‌اي بر يك تحقيق جامع‌تر و كامل‌تر پيرامون زبان و ادبيات باشد، چرا كه هنوز مباحث ديگري در اين ارتباط ناگفته باقي مانده است.

آنچه كه مسلم است، بر اين نظريه و ديدگاه‌ ـ همچون همة نظريه‌ها‌ ـ‌ نقدها و ايرادهايي وارد است كه بسيار خرسند خواهم شد اصحاب فرهيختة شعر و ادب با مطالعة دقيق اين مقالة تحقيقي، مواردي را كه نياز به بازكاوي، بازنگري و تجديدنظر دارد، بزرگوارانه به اين كوچك‌ترين گوشزد نمايند، تا در مقالات بعدي به‌اصلاح آنها بپردازم.

ح‍ُسن‌ ختام اين گفتار را به فرازهايي از نامه‌هاي ادبي بنيانگذار شعر نو «نيما يوشيج» اختصاص مي‌دهم و در همين‌جا دامن سخن را برمي‌چينم:

  1. «شاعر بودن، خواستن در توانستن، توانستن در خواستن است. اين هر دو خاصيت را بايد زندگي به او داده باشد... بايد به خود تلقين كند، هزار مرتبه بينگيزد هوش خود را و ذوق خود را، هنگامي كه در آثار ديگران نظر دارد. اگر اين نباشد در پوست خود فرو رفته، خودي بسيار خطرناك در او وجود پيدا مي‌كند كه در راه كمال و هنر خود كور مي‌ماند.
  2. هيچ‌كس را چنان كه هست نمي‌شناسد. مقصود من اين نيست كه خوبي را بشناسد، بلكه خوب و بد هر سليقه و ذوق مخالف خود را بايد بتواند تميز دهد و لطف كار هر كس را در سبكي كه دارد بفهمد. حرفهايي كه مي‌زنند (بي‌خود گفته‌اند: آنها قديمي شده، اينها كهنه شده است، در اين اشعار چيزي يافت نمي‌شود) هر كدام به‌جا و بي‌جاست.
  3. به‌جاست، زيرا كه با طبيعت او وفق نمي‌دهد و نابه‌جا براي اينكه بايد معتقد باشد كه طبايع ديگر نيز هست و او از آنها به وجود آمده. هيچ بد و خوبي نيست كه در ساختمان او دست نداشته است... من به‌قدري مي‌توانم خود را فرود بياورم كه از يك ترانة روستايي همان‌قدر كيف ببرم كه يك نفر روستايي با ذوق و احساسات سادة خود كيف مي‌برد».
  4. «قبول نكردن، توانايي نيست. توانايي در اين است كه خود را به جاي ديگران بگذاريم و از دريچة چشم آنها نگاه كنيم.
  5. اگر كار آنها را قبول نداريم، بتوانيم مثل آنها حظي را كه آنها از كار خود مي‌برند، برده باشيم. شما اگر اين هنر را نداريد، بدانيد كه در كار خودتان هم چندان قدرت تام و تمام نداريد.
  6. شاعر بايد بتواند خودش و همه كس باشد.
  7. موقتا‌ً بتواند از خود جدا شود. عمده اين است. همين را دستاويز كرده به شما نصيحت مي‌كنم اين‌قدر خودپسند، مغرور و از خودراضي نباشيد. اين كه دل نمي‌ك‍َنيد از خودتان جدا شويد، علتش اين است...»
  8. «كسي كه شعر مي‌گويد به كلمات خدمت مي‌كند، زيرا كلماتند كه مصالح كار او هستند.... همين‌كه كلمه معني را رساند، آن كلمه خاص آن معني است و بين آنان ازدواجي در عالم كلمات پيدا مي‌شود.
  9. شاعر بايد ... به‌واسطة معني به طرف كلمه برود... اما زماني هم هست كه خود شاعر بايد سرزشتة كلمات را به دست بگيرد. شعرايي كه شخصيت فكري داشته‌اند، شخصيت در انتخاب كلمات را هم داشته‌اند. در اشعار حافظ و نظامي دقت كنيد، اين دو نفر به‌خصوص از آن اشخاص هستند.
  10. زبان براي شاعر هميشه ناقص است. غناي زبان، رسايي و كمال آن به دست شاعر است و بايد آن را بسازد. اما زبان، خودش آرگوي خاصي است... كسي كه اكتفا مي‌كند به آنچه از قديم بوده است، كسي كه به زبان اراذل و اوباش مي‌چسبد، و با اصرار تمام فقط سعي دارد كه ساده و عوام‌پسند كلمات را مرتب كند، مثل اينكه افسون‌ِ فريبي، او را سراندر پا انداخته است. اما وظيفة شاعر بالاتر از اين است... وقتي كه شاعر از هر كجا بهره‌اي مي‌برد، وقتي با كلمات، تلفيقات تازه كند، توان اين را دارد كه دري از آن عالم م‍ُصف‍ّاي معنوي به طرف اين دنياي پر از كثافت و نزول زندگي باز كند.»‌

 

پايان


نويسنده : رضا اسماعيلي

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:10 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

واگوية هذيانهاي مسموم و روان‌پريشانه (جنون‌نمايي)

پژوهش در مورد اين نشانة رفتاري، بيش‌تر به كار روانشناسان و روانپزشكان مي‌آيد كه براي درمان افرادي از اين دست كه پيش‌تر از آنكه شاعر باشند، به توهم شاعري گرفتارند، چاره‌اي عاجل بينديشند. اجازه بدهيد اين نشانة رفتاري را با مثالهايي گويا و روشن بشناسيم، مثالهايي بي‌نياز از هر گونه شرح و تفسيري:

1

مردي كه از خيرش اگر مي‌گذشتند

و مي‌گذاشتند بزند دست به هر كاري

اگر مي‌‌خواستند چه مي‌شد

كم نمي‌شد از جاده‌ها سنگي

حتا به سمتم اگر پرت مي‌كردند

آخ هم نمي‌كردند اين سالها اگر مي‌كردم

گرچه اين درد همه از اين است كه همهمه كرد و

برد به هر ويتريني دست اگر مي‌شد زد

اگر دستبرد مي‌شد زد در تاكسي

كم نمي‌شد از هيچ دستي دست

نعل‌ وار‌و اگر زد مي‌شد...

2

سربالاييها!

خجالت نمي‌كشي؟ بينداز پايين!

حالا ديگر زمين را مي‌بينم

كه مي‌چرخم

وقتي كه مي‌چرخم

اصلاً از صفر جهان گم شدي

ـ‌ هر چه مي‌گيرد، آزاد نمي‌كند ‌ـ‌

شماره‌اي گرفتي و

ديگر پس ندادي

حالا بعد از اين همه سال

دست روي كدام يك بگذارم

كه سه نشود؟

خجالت مي‌كشم.

3

من اين آخرين دست را به كسي مي‌دهم كه دست مرا از پشت بسته است

دست بسته به دستبند، دستم مي‌دهي دست

دست

كه دستم را خوانده‌اي

و دروغ مي‌گويد اين دست؟

 نحوشكني، به هم ريختن اجزاي جمله

باز هم مثال اين نشانة رفتاري را از مصاحبة سيد علي صالحي با هفته‌نامة آتيه (شمارة 380) مي‌آوريم:

  1. «... زبان همين صورت تجسمي كلمات و روند و فرآيند سخن‌ورزي معيار و معمولي نيست كه با ويران كردن آن، به ذات شعر و جادوي غريب و روح روشن معنا برسيم. اين عدة معدود متأسفانه به جاي رسيدن به نحو نو، به تخريب صرف در زبان مي‌پردازند و اين لجاجتي خوش‌باورانه و تيمارستاني است كه نتيجه‌اي جز نوعي شبه‌شعر آستيكمات ندارد و مخاطب فعال و هوشمند و حتي خلاق هم نمي‌تواند به‌صورت انحصاري تنها با شمارة عينك طبي چنين واژه بازي به جهان نگاه كند».

و اما مثالهايي براي نحوشكني كه يكي از نشانه‌هاي بارز رفتار ناهنجار شاعر با زبان است:

1

در اين زمينه بايد

ديروز پياده مي‌شدم هر روز

همين را مي‌گويم اينجا

دو روز است و من سه روز

يك روز هم

دنيا را در چهار حرف افقي ساختم

با من نساخت!

2

... عاشق زني شده‌ام تا شعرهاي زنانه نگويم

قدم برنمي‌دارم بزنم

بلند مي‌شوم از دكمه‌ها كه مي‌ا‌ُفتند

و چشمهايم را كه مي‌بندم

تمام جمله‌هاي زمين زن مي‌شوند

و شعر منطق خود را داراست!

3

من را بخوابان

من را بياوران

من مثل شعر تقطيع مي‌شوم سوي پرنده‌هاي تطبيقي

من هيچ چيز را به سوي هيچ در آواز هيچ

زنبيلي از زبانة زيبايي در كنج حفرة گنجشكي و هيچ

استخري از طراوت پاشيده در شيشة شكسته

حالا ببين چقدر گم شدنم را خميده‌ام

مي‌آوراندم اكنون به سوي خويش

صافم به شكل ليس كه بي‌حس مي‌‌آوراندم

و چهرة مرا در ذره‌هاي آن ديگران فرو كرده

حتي خود او هم اين را مي‌گوياند.

تركيب واژه‌ها با سازه‌هاي غير كلامي

يكي از مشخصه‌هاي رفتار ناهنجار با زبان، پرداختن افراطي به «برونة زبان» و فيزيك كلمات است، حال آنكه در «درونة زبان» هيچ اتفاق شاعرانه‌اي نمي‌افتد. علت اصلي اين انحراف، غافل شدن از «معنا» و حقيقت زبان و دل‌مشغولي افراطي به فرم و ساختار است.

اين گروه از شاعران همة مشكلات شعر معاصر ما را در تعصب و تعلق خاطر اديبان ما به «معنا» خلاصه مي‌كنند و چنين مي‌پندارند كه با حذف «معنا» همة مشكلات شعر و ادبيات فارسي يك شبه حل مي‌شود و شعر ما جهاني! «سيد‌علي صالحي» در اين خصوص گفته است:

  1. «من همواره در به‌كارگيري زبان راديكال بوده‌ام، چه در دوران موج ناب و چه در روزگار شعر گفتار، اما واقعاً كدام زبان؟ منظور دگرگوني در روح زبان است و نه مثله كردن تجسد تركيبات، نامها، سطور، جملات و...! منظور! راز زبان است و روح زبان و رؤياي زبان! يورش به پوستة زبان و گريزاندن افعال و قلع و قمع جملات و تركيبها، جز از طريق بمباران شيميايي و هذيانهاي مسموم، غير ممكن است و ما هموطنان واژگانيم و نه دشمن زبان. دگرگوني درست و سازنده در زبان از درون رو به بيرون رخ مي‌دهد و نه برعكس.»

و اما مثالهايي در مورد تركيب واژه‌ها با سازه‌هاي غيركلامي، پيوندي تلخ و تحميلي كه نتيجة محتوم آن چيزي جز ايجاد گسست و فاصله بين مخاطب و شعر نيست، همان چيزي كه امروز به آن «بحران مخاطب» مي‌گوييم:

همين جوري

كوره را برده‌ام به غاري اين‌جوري

بگو بياد بيارش! كو؟ كوچك شد؟

روي ديوارهايش نوشته بودند

ها! خوانا نيست؟

گفتم كه! _____ شنيدي؟

ا‌ِه كري مگه؟

اين خط و‌ُ بگير و بيا... رسيدي؟

همين‌جا بشين!

اين هم اين صندليh

ها! چي شد؟

گيجي؟ اين‌جوري

حالا سرت را از زير موهات بردار

بالهات را بگير و برو گم‌شو!

بالا؟ نه!

چند تا بيا پايين حالا بگو ببينم

حالت چطور شد؟

همين‌جا بود گم و گور شد.

 تقابل با هنجارهاي اخلاقي

يكي ديگر از مشخصه‌هاي رفتار ناهنجار با زبان، تقابل با هنجارهاي اخلاقي است. در شعر اين گروه از شاعران «اخلاق‌ستيزي» شيوه‌اي مرسوم و معمول است و اشعار آنان آميخته به انواع تعبيرات غير اخلاقي و ناپسند!

با عرض معذرت، براي مثال تنها به ذكر يك نمونه از اين اشعار اكتفا مي‌كنم:

خوابم نمي‌برد

حوض كاشي سبزم

بوي تهوع گرفته بود

مثانه‌ام داشت از درد مي‌تركيد

اما نه من روي ديدن توالت را داشتم

نه توالت چشم ديدن من

قرار بود مثل هميشه

توي دريا نقش غريق‌نجات را بازي كنم

اما حالا بي‌هيچ حس گنديده‌اي

غريق نجات يك حوض بوگندو...

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:11 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

رفتار ناهنجار

رفتار «ناهنجار» با زبان به رفتاری گفته می‌شود كه با هیچ هنجار و معیار ادبی سازگار و قابل انطباق نباشد. این‌گونه رفتار با زبان اختصاص به شاعرانی دارد كه دچار نوعی توهم «نبوغ ادبی»‌اند. این طیف از شاعران با تظاهر به نوآوری و خلاقیت، بر همة اصول، قواعد و هنجارهای ادبی خط بطلان می‌كشند تا به این وسیله خود را پرچمدار انقلاب ادبی معرفی كنند. امروزه از این شاعران به‌عنوان شاعران آوانگارد و «پست‌مدرن» و گاهی نیز «پسانیمایی» یاد می‌شود.

شاعرانی كه با توسل به انواع و اقسام شیوه‌های غیر معقول، و با دامن زدن به موجها و نحله‌های كاذب ادبی، در صدد دست و پا كردن جایگاهی رفیع برای خویش در عرصة ادبیاتند.

شاعرانی كه به رفتار «ناهنجار» با زبان روی آورده‌‌اند، با كشیده شدن به «هنجارگریزی» افراطی و تخریبی، در راهی گام برمی‌‌دارند كه به سراب «فرمالیسم محض» ختم می‌شود. این گروه از شاعران در صدد هموار ساختن راهی هستند كه پیش از این، مدعیان «هنر برای هنر» در آن گام نهاده و به ‌بن‌بست رسیده بودند!

برای یافتن تعریفی دقیق‌تر و روشن‌تر از رفتار ناهنجار با زبان، بهترین توصیه مطالعة آثار ادبی این گروه از شاعران است. به همین منظور در ادامة این گفتار، در بخش «نشانه‌شناسی رفتار ناهنجار با زبان» به ارایة نمونه‌هایی از آثار این گروه از شاعران (بدون ذكر نام) می‌پردازیم. خودداری از ذكر نام شاعران، صرفا‌ً به‌خاطر احترامی است كه برای این عزیزان قایلم.

 نشانه‌شناسی رفتار ناهنجار با زبان

همچنان كه برای تشخیص یك بیماری باید به علایم و نشانه‌های آن توجه كرد، برای تشخیص رفتار ناهنجار شاعر با زبان نیز باید به شناسایی نشانه‌های رفتاری آن مبادرت كرد. در این بخش شاخص‌ترین و آشكارترین نشانه‌های رفتاری این بیماری ادبی با آوردن مثال و مصداق عینی، مورد شناسایی قرار گرفته است.

کشف قدیمی ترین خط دنیا در جیرفت

تأمل در اشعاری كه در این بخش به‌عنوان مثال آورده شده است، م‍ُبی‍ّن عدول شاعر از دایرة اعتدال رفتاری با زبان است كه این امر در درازمدت منجر به از هم پاشیدگی شیرازة زبان ادبی، اضمحلال نهاد زبان و در نهایت «آنارشیسم ادبی» می‌شود.

1ـ ساختن مصدرهای جعلی

یكی از نشانه‌های آشكار رفتار ناهنجار با زبان «ساختن مصدرهای جعلی» است. البته این امر مختص به عصر ما نیست، با مراجعه به دواوین شعرای گمنام و تذكرة شعرای هر عصر و دوره می‌توان برای این نشانة رفتاری نمونه‌های فراوانی پیدا كرد.

در گذشتة ادبی ما بوده‌اند شاعرانی همچون «طرزی افشاری» و «دندانی» كه صد البته صرفا‌ً به قصد مزاح و شوخی با زبان، دست به كارهایی از این قبیل زده‌اند كه نمونة آن تبدیل اسم به افعال جعلی است. برای مثال مكه رفتن را به «مكیدن» چاپ كردن را به «چاپیدن» و فلسفه‌بافی را به «فلسفیدن» و آب خوردن را به «آبیدن» تبدیل كرده‌‌اند.

اما جای تعجب است كه در روزگار ما این اتفاق توسط گروهی از شاعران به‌اصطلاح آوانگارد و پیشرو و در مواردی پرآوازه مورد استقبال قرار گرفته است! و عجیب‌تر آنكه این اتفاق در روزگار ما نه به قصد مزاح و شوخی، بلكه به‌عنوان یك كشف ادبی و حتی حادثه‌ای در زبان مورد استقبال قرار گرفته است و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:

تنها

درون تنهایی خود می‌زخمم

شاید به بازگشتنم آسیب رسیده است

كه رفتنم این همه به تعویقش می‌بالد

شدنم را به بودن تو باخته‌ام

و بی‌تهی‌ات را موصولم

2-معناگریزی (مخاطب‌ستیزی)

  1. «نیما وزن هجایی و اندازة مصراع را شكست. شاملو، شعر را از وزن رها كرد، و من می‌كوشم شعر را از معنی رها سازم».(رضا براهنی ـ چرا شاعر نیمایی نیستم)

این نشانة رفتاری نیز مسبوق به سابقه است. اگر تاریخ هزار سالة ادبیات پارسی را بررسی كنید، با شاعر شوخ‌طبعی روبه‌رو می‌شوید كه صرفا‌ً به قصد تفنن و گذران اوقات فراغت به شیوة سالم! یك روز اراده می‌كند كه به تعداد ابیات شاهنامة فردوسی و با همان سبك و سیاق، به سرودن ابیات بی‌معنا بپردازد و جالب اینكه به بهترین وجه از عهده این مهم برمی‌آید و هم‌اكنون كاریكاتور شاهنامه فردوسی او در تاریخ ادبیات ایران موجود است.

ولی با كمال تأسف باید گفت كه در روزگار ما این شوخی ادبی توسط عده‌ای از شاعران كاملاً جدی گرفته شده و به‌‌عنوان یك نظریة ادبی مدرن تدوین و ارائه گردیده است!

مداد

دستاویز این گروه برای نفی استبداد معنا! در شعر استناد به «شكل ذهنی» و تئوری «تأویل‌پذیری» است. به این معنا كه در شعر با «متن» و ‌«فرامتن» روبه‌رو هستیم كه مخاطب باید با «سپید‌خوانی» سطرهای ناگفته، معنای نهفته در پس‌ِ متن را خود دریابد. ولی گاهی این «فرامتن» چنان مبهم و ناپیداست كه در نهایت به «معناگریزی» و «بی‌معنایی» در شعر می‌انجامد.

آیا به راستی مقصود از «متفاوت‌نویسی» در شعر امروز رسیدن به چنین نقطه‌ای است؟! رسیدن به فرمالیسم محض!! من فكر می‌كنم این دوستان نیز ناخودآگاه در این مسیر افتاده‌اند و درك درستی از این گزاره‌های تئوریكی غربی ندارند، و اگر هم درك آنها كامل باشد از این نكته غافلند كه جامعة ما هنوز در مرحلة تقابل «سنت» و «مدرنیته» به سر می‌برد و جهش از این مرحله به سمت «پست‌مدرن» بدون تدارك زیر‌ساختها و بسترهای لازم، به‌نوعی «خودزنی فرهنگی» می‌ماند كه فرجام تلخ آن چیزی جز هرج و مرج فرهنگی و سرخوردگی اجتماعی نیست.

و اما به این دوستان باید گفت سرودن شعر از آن‌گونه‌ای كه «حادثه‌ای در زبان» و «رستاخیز كلمات» است، تنها با تئوری امكان‌پذیر نیست.

دیگر اینكه زیر‌ساخت همة تئوریها و نظریه‌های ادبی، آفرینشهای ادبی است كه در قالب شعر و داستان و .... تجلی می‌كند.بنابراین بدون آفرینش ادبی، نطفة هیچ نظریه‌ای شكل نخواهد گرفت.

با درك این حقیقت، باید صادقانه پذیرفت كه اصل «متن» است و برای خلق یك متن شاعرانه، باید از بینش و نگاه شاعرانه برخوردار بود. پیش‌نیاز سرودن یك شعر خوب، برخورداری از معرفت شهودی و تجربی و ریاضت شاعرانه است.

یعنی خوب دیدن، خوب فهمیدن و خوب سرودن. اگر روزی این باور در ما درونی شود، یقین داشته باشید كه در آن روز موعود، شعر ما به سمت قاف كمال خویش حركت خواهد كرد و پیش از آنكه ما برای «جهانی شدن» تلاش كنیم، جهان شعر ما را در آغوش خواهد كشید.ذكر این مقدمه به خاطر این بود كه بگوییم «معناگریزی» و «مخاطب‌ستیزی» یكی از نشانه‌های بارز رفتار ناهنجار با زبان است.در اشعاری كه در زیر به‌عنوان مثال آورده شده است، این نشانة رفتاری به‌خوبی قابل تشخیص و آشكار است:

1

با هر دو دستم می‌نویسم امشب برای چشم سو‌ّمت

سرم تا كرده بالشی انارهای طوق گردنم آویزان كج

خواب دیدم كفشهای دو رنگت آهو می‌جوشد شكار

چشمش چسباندم

به تابلوی اتاق كج

2

پیانو می‌‌شپند یك شوپن به پشت یك پیانو و ما نمی‌شنویم

و ما نمی‌شنویم

و ما و ما و ما و ما نمی

شنویم و ما شنویم و ما نمی

شنویم نمی‌شنویم و یك شوپن به پشت یك نمی‌شنویم

كه می‌شپند

كه می

و/ و / و ما نمی‌شنویم م م م م م‍...

به پشت یك نو می‌شپند شوپن نمی‌شپند شووپن شوپن

نمی نمی نمی نمی نمی‌ش می‌شپند و كه كه می‌شنویم

نمی‌شنوی ی ی ی م م

3

شرط می‌بندم به دست و پای ساعتهایمان

بشكن

كتابها را نمی‌شود بچینی [از / در] قفسة سینه‌ام

چقدر به هم بگویانیم Z

[به نقل از نیچه]

تا برسیم به آخر دنیا

عقب‌گرد!

چه فهرست غلیظی

كه سنگ نكن تا نگاه نشوی

عقبگرد!

بیا یك كم صبر روی جگرت بگذار

[ اگر می توانید مثل این ها بسرایید و در قسمت نظرات بگذارید گذارید ذارید  ذا ذا زو زو زی زی زیبا نیست؟!!]

3- اختلاط حروف و غلط‌نویسی كلمات

سید علی صالحی چهره‌ای شناخته‌شده و بنیانگذار جنبش «شعر گفتار» در ادبیات معاصر ماست. از همین رو قبل از آوردن مثال برای این نشانة رفتاری، بخشی از مصاحبة او را با هفته‌نامة آتیه (شماره 380) می‌آوریم كه گویاتر از هر توضیحی است. با هم می‌‌خوانیم:

  1. «... من اعلام خطر می‌كنم، نه برای شعر و جامعة ادبی و مردم، برای شاعرانی كه برای متفاوت‌سرایی، نزدیك‌ترین راه، یعنی خودزنی در زبان را برگزیده‌اند. این بخش فاسد از تك‌گویی درونی كه امروزه از آن به‌عنوان نوعی شاعر با پسوندهای فریبا یاد می‌كنند، هرگز در وجدان ملی و ضمیر جمعی، هیچ زیر پله‌ای برای خود نخواهد یافت.
  2. وجدان جمعی و خرد ملی و شعرپذیر ملت ما می‌داند چگونه برای مدت كوتاهی با عناصر مسموم كنار بیاید و بعد به موقع آن را دفع كند، این ترفند كارساز و تاریخی سلوك ملت ماست، در تمام حوزه‌ها، طشت این هزلیات ترحم‌انگیز مدتهاست كه از بام سكوت افتاده، تنها خود مدعیان این بازی، هنوز صدایش را نشنیده‌اند، چرا كه به صورتی خوش‌باورانه و ساده‌لوحانه، تنها صدای خود را «چند صدا» یافته‌اند. این شیوه‌های به ظاهر م‍ُدرن، چیزی جز تعصب سایة خویش نیست، كه دو نتیجه دارد و هر دو نتیجه هم یكی است: صبوری تا غروب كامل. خزیدن زیر سایة خود به‌عنوان اولین و آخرین مخاطب».

و اما اختلاط حروف فارسی با حروف زبانهای خارجی و غلط‌نویسی كلمات، یكی دیگر از نشانه‌های رفتار ناهنجار با زبان است. آوردن مثالی در این مورد خالی از لطف نیست:

اگر از بمیرد

یا رفته باشد جایی بیرون متن

من همه جا

اذ تو...

تا فاRسی

دال دیگری بگیرد و...

همچنان كه می‌بینید كلمة «از» به‌صورت «اذ» و كلمة «فارسی» به‌صورت « فاRسی» نوشته شده است.

 

در ادامه این مقاله با نمونه های دیگری از رفتار نا هنجار با زبان آشنا می شوید.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:11 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

شاعر فراهنجار كسي است كه از قدرت نقد، تحليل و نظريه‌پردازي در حوزة ادبيات برخوردار باشد، و اين ممكن نيست مگر اينكه شاعر به سه حوزة زير اشراف داشته باشد:

  1. 1ـ ادبيات كهن
  2. 2ـ ادبيات معاصر
  3. 3ـ ادبيات جهان

درواقع پيش‌نياز رفتار فراهنجار با زبان براي يك شاعر اصيل و واقعي برخورداري از توانمنديها و معلومات ادبي مورد اشاره است كه بي‌ترديد بدون داشتن چنين مصالحي، از در پيش گرفتن رفتار فراهنجار با زبان عاجز و ناتوان خواهد بود. شاعراني كه فاقد اين ويژگيها باشند، در عرصة آفرينش ادبي عقيم خواهند بود و ناگزير به تقليد از متقدمان و معاصران خويش خواهند شد.

شاعر معاصر ـ به معناي واقعي كلمه ـ‌ براي خلاقيت و نوآوري، نيازمند آگاهيهاي ادبي فراوان است.

بدون ترديد علت اصلي عدم توفيق بسياري از شاعران هم‌روزگار ما بي‌بهره بودن از اين توانمنديها و آگاهيها و بسنده كردن به دانسته‌ها و معلومات اندكي است كه به‌طور پراكنده آموخته‌اند و به‌طور حتم و يقين تاريخ مصرف بسياري از آنها گذشته است.

شاعر امروز بايد از دانش و بينشي عميق و كاربردي برخوردار باشد و خود را به جديدترين اطلاعات و معلومات ادبي و حتي علمي عصر خويش مجهز كند و از قدرت نقد، تحليل و نظريه‌پردازي برخوردار باشد تا بتواند همچون ديگران سري ميان سرها درآورد و حرفي براي گفتن داشته باشد، حرفي از جنس زمان، چنانكه نيما نيز روي اين نكته تأكيد كرده است:

  1. «علاوه بر معلومات ادبي يقين بايد داشت كه خيلي چيزها دانستن آن مفيد فايده است و در ادبيات نفوذ و دخالت حتمي دارد. زيرا كه ادبيات امروز يك ادبيات از حيث معني و شكل صنعت بين‌المللي و غير آزاد، يعني متكي بر علوم عصري است...»(نامه‌‌هاي نيما ـ‌ ص 368)

دانش ادبي، بينش ادبي

پيش‌نيازهاي رفتار فراهنجار با زبان همچنان كه اشاره شد، برخورداري از دانش و بينش ادبي و علمي است.

ادبيات در ايران جورکش همه هنرهاي ديگر است

در اينجا به اين نكتة ظريف بايد توجه كرد كه دانش و بينش ادبي از يك جنس نيستند، چرا كه منظور ما از دانش ادبي، دانسته‌ها، آموخته‌ها و محفوظات ادبي و علمي يك شاعر است كه صرفا‌ً در حكم مصالح كار مي‌توانند مورد استفاده قرار بگيرند. اما «بينش ادبي» چيزي فراتر از محفوظات و معلومات ادبي است و در حوزة معرفتي، زيباشناختي و حتي جهان‌بيني قابل تبيين و تعريف است.

منظور ما از بينش ادبي، برخورداري از قدرت اجتهاد و نظريه‌پردازي در حوزة زبان و ادبيات است.

رفتار فراهنجار با زبان محصول اين دو مؤلفة اساسي و محوري است كه در نهايت به بروز خلاقيت و نوآوري و بالندگي ادبي منجر مي‌شود.

 آشنايي با ادبيات كهن

آشنايي با ادبيات كهن، اولين خشت بناي رفتار فراهنجار با زبان است. بدون آشنايي با پيشينة هزار سالة ادبيات پارسي، هرگز نخواهيم توانست در پي افكندن بنايي جديد و در انداختن طرحي نو در حوزة زبان و ادبيات به پيروزي دست يابيم و طلايه‌دار خلاقيت و نوآوري باشيم، چنان‌كه نيما نيز بر اين اصل پاي مي‌فشرد و معتقد بود آنكه قديم را درست نفهمد، قادر به فهم جديد نيست:

  1. «... حرفهايي كه مي‌زنند (بي‌خود گفته‌اند: آنها قديمي شده، اينها كهنه شده است، در اين اشعار چيزي يافت نمي‌شود) هر كدام به‌جا و بي‌جاست، به‌جاست زيرا كه با طبيعت او وفق نمي‌دهد و نابه‌جا براي اينكه بايد معتقد باشد كه طبايع ديگر نيز هست و او از آنها به وجود آمده...».(نيما ـ‌حرفهاي همسايه ـ‌ نامة شمارة 18)

آشنايي با ادبيات كهن از چنان اهميتي برخوردار است كه بعضي از منتقدين، علت ضعفها، نارساييها و كج‌تابيهاي زباني اشعار نيما را به‌خاطر عدم احاطه و اشراف او به زبان فارسي مي‌دانند، چنانكه «شاپور جورك» در اين باره مي‌گويد:

  1.  «... نثر نيما هم در پاره‌اي موارد به شكلي است كه به قول آقاي مجيد نفيسي بايد گفت فارسي زبان دوم نيما بوده! و اين نيز بر مشكلات درك اهميت كار او مي‌افزايد».(شاپور جوركش ـ بوطيقاي شعر نو‌ ـ ص 41)
نيما

تقي ‌پور‌‌نامداريان نيز در تأييد اين نكته گفته است:

  1. «... درهم‌ريختگي بيش از حد متعارف جمله‌ها و بندها، عبارات فعلي و كنايي ساختگي و نه چندان معني‌رسان و دلپذير، و اشكالات صرفي متعدد كه نمي‌توان تأثير حفظ ماية وزني و رعايت گه‌گاه قافيه را در پديد آمدن آنها نديده گرفت، زباني حقيقتا‌ً قاعده‌گريز و نامطبوع به شعر نيما بخشيده است...».(تقي‌ پور‌نامداريان ـ خانه‌‌ام ابري است ـ ص 162)

بديهي است تنها كسي مي‌تواند قدرت اجتهاد در زبان فارسي را پيدا كند كه نسبت به اين زبان و پيشينة هزار سالة آن، احاطه و اشراف كامل داشته باشد. اين يگانه اصلي است كه همة شاعران برجستة شعر نو، روي آن تأكيد كرده‌اند، چنان كه شاملو هم در جايي گفته است:

  1.  «هر شاعري بايد خلاصه‌اي از تاريخ شعر فارسي را زير چاق داشته باشد و براي دست يافتن به زباني كارآيندتر، از مطالعة انتقادي آثار گذشتگان غفلت نكند».

«مهدي اخوان ثالث» كه مي‌توان او را خلف‌ترين وارث شعر نيمايي دانست، به‌خاطر برخورداري از معرفت زبان‌شناختي (معرفت شهودي و تجربي) و تسلط به اصول زيباشناختي زبان فارسي، تنها كسي است كه به‌خوبي از عهدة انطباق زبان فارسي با مؤلفه‌هاي شعر نيمايي برمي‌آيد و در عرصة نوآوري در شعر نيمايي كاري درخور انجام مي‌دهد و به موفقيتي بي‌نظير دست پيدا مي‌كند.

«محمد حقوقي» شاعر، محقق و منتقد معاصر از جمله كساني است كه بر روي اين نكته دست گذاشته است:

  1. «اما اخوان در حد تقليد صرف از زبان و خاصه بيان نيما نماند و بسيار زود دست‌اندازهاي وزني و زباني شعر نيما را در شعر خود هموار كرد... و با پيوند زبان و ادب ديروز خراسان و زبان رايج امروز ايران، كه اوج تلفيق آن را در شعرهاي: پيوندها و باغ، مرد و مركب و... مي‌توان ديد، بر زبان خود مهر «اميد» زد. تلفيقي كه نتيجة همنشيني عاميانه‌ترين و امروزي‌ترين، ادبي‌ترين و ديروزي‌ترين لغات و تركيبات و مصطلحات زبان فارسي همراه با كلمات تازي است».(محمد حقوقي ـ شعر زمان ما(2) ـ‌ ص 26)

? آشنايي با ادبيات جهان

علاوه بر آشنايي با ادبيات كهن و معاصر، آشنايي با ادبيات جهان نيز از لوازم ضروري رفتار فراهنجار با زبان است. چنان‌كه در گذشته به شاعر عنوان «حكيم» مي‌دادند‌ ـ‌ يعني كسي كه محيط علوم و معارف زمانة خويش بوده است‌ ـ امروز نيز شاعر روزگار ما بايد در جهت آراستگي خويش به علوم و معارف زمانه و كسب اين كرامت علمي تلاش كند، در غير اين صورت ادعاي خلاقيت و نوآوري از سوي او، هرگز پذيرفته نخواهد بود.

در مورد نيما اين اصل كاملاً صادق است. چرا كه نيما علاوه بر آشنايي با گنجينة هزار سالة ادبيات پارسي، به زبانهاي عربي و فرانسه نيز تسلط داشته است. در كنار اين امتيازات، علاقة وافر نيما به كتاب و مطالعه، دايرة دانش و بينش ادبي و علمي او را چنان گسترده‌ ساخته بود كه به راحتي مي‌توانست نظرات و آراء فلسفي و ادبي نظريه‌پردازان غربي را مورد نقد و بررسي قرار دهد و خود نيز در بسياري از مسايل فلسفي، ادبي، تعليمي و اجتماعي داراي ايده و نظر بود. از همين‌روست كه نيما شاعران و نويسندگان عصر خود را همواره به مطالعة بيشتر و فراگيري علوم و معارف زمان تشويق كرده است.

نيما در اين مورد مي‌گويد:

  1. «براي شاعر و نويسنده بودن در عصر حاضر، آن‌طور كه يك نفر علاقه‌مند به تجدد ادبيات ايران بعد از يازده سال عمل و مطالعه مي‌نويسد، بايد تا اندازه‌اي فيلسوف بود در علوم اجتماعي و اقتصادي... پس از درك مكاتب مختلفة ادبي و صنعتي ملل مختلفه و ارتباط بين‌المللي آن و استقصاء در حقايق تاريخ حقيقي ادبيات خصوصي و عمومي و تشخيص طريقه و اصول معين براي فكر در فلسفة اشياء و تجزيه و تفكيك حوادث و تهية خيلي مقدمات ديگر، قلم به دست گرفت».(نامه‌هاي نيما ـ صص 380 ـ 381)

 

در ادامه اين مقاله با رفتار نا هنجار و برخي نشانه هاي آن در زبان آشنا مي شويد.


نويسنده : رضا اسماعيلي

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:12 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

در آمدي بر رفتار شناسي ادبي (4)

منظري از ادبيات داستاني بعد از انقلاب - 3

قسمت اول  و دوم و سوم اين مقاله را بخوانيد !

در مقاله حاضر :

جامعه، و شيوة تعامل با شاعران «فراهنجار»

چه نيازي «هنجار‌فرازي» در زبان ادبي را اقتضا مي‌كند؟

 

جامعه، و شيوة تعامل با شاعران «فراهنجار»

وقتي يك شاعر فراهنجار در جامعه ظهور مي‌كند كه داعية نوآوري دارد، جامعه (به‌خصوص جامعة ادبي) چهار گونه شيوة رفتاري با او در پيش مي‌گيرد:

  1. 1ـ طيفي از جامعه كه ثبات و امنيت اجتماعي را در گرو حفظ وضع موجود مي‌دانند، به طرد و تكفير شاعر فراهنجار (نوآور) مي‌پردازند و بدون هيچ استدلالي، نوآوريهاي او را «بدعت» نام مي‌دهند و راه را بر طرح و نقد اصولي نظرهاي او مي‌بندند (چنان‌كه با نيما چنين كردند.)
  2. براي مثال در عصر سعدي، شاعراني چون «مجدهمگر» و «امامي هروي» ـ به هر بهانه‌اي ‌ـ سعدي را به باد ناسزا و تهمت مي‌بستند و از مخالفان سرسخت او بودند. نوآوريهاي سعدي در عرصة غزل، بزرگ‌ترين علت اين دشمنيها و مخالفتها بود.
  3. در عصر نيما نيز، شاعري مانند دكتر حميدي شيرازي، يكي از مخالفان سرسخت نيما بود و نه تنها نيما را شاعر نمي‌دانست، بلكه ديگران را نيز به مخالفت و دشمني با او و راهي كه آغاز كرده بود، فرا مي‌خواند.
  4. 2ـ گروهي نيز در ابتدا با شاعران فراهنجار و نوآوريهاي او بناي مخالفت را ساز مي‌كنند، ولي بعد از مدتي كه آبها از آسياب افتاد، براي عقب نماندن از قافلة پيشرفت و نوآوري، به راه او مي‌پيوندند و از مقلدان و پيروان او مي‌شوند. شايد مثال «شهريار» و «نيما» براي اين مورد، مثال چندان مناسبي نباشد، ولي شهريار در زمرة شاعراني بود كه در آغاز چندان روي خوشي به نيما و شعر نيمايي نشان نداد، ولي بعد از فرو نشستن غبارها و برآمدن آفتاب حقيقت، كم‌كم به او و راهش متمايل شد و حتي اشعاري نيز به سبك نيمايي سرود كه شعر معروف «اي واي مادرم» يكي از آن نمونه‌هاست.
  5. 3ـ گروهي نيز بعد از ظهور شاعر فراهنجار، از نوآوريها و تجربيات او استفاده مي‌كنند و مسير او را ادامه مي‌دهند و تكامل مي‌بخشند. در حوزة شعر نيمايي، اخوان، شاملو، فروغ و سهراب از شاعراني هستند كه با شناخت و بهره‌مندي از تجربيات نيمايي، در راه او به راه افتادند و شعر نيمايي را به سمت و سوي تكامل بيشتر هدايت كردند.
  6. 4ـ‌ گروه چهارم افراد فرصت‌طلب و ابن‌الوقتي هستند كه به محض استقبال جامعه از يك ايده و فكر نو، بلافاصله در صدد مصادره به مطلوب كردن آن ايده و انديشه برمي‌آيند.
  7. هدف اين گروه همراهي با شاعران فراهنجار نيست، بلكه بيشتر مترصد فرصتي هستند تا با به عاريت گرفتن فكر و انديشة ديگران، براي خود و انديشه‌هاي ناصواب خود جا باز كنند و حرف خود را به كرسي بنشانند، متأسفانه اكثر مصلحان و ترقي‌خواهان از ناحية اين افراد ضربه خورده‌اند. چنان كه بعد از نيما نيز، گروهي كه حتي الفباي شعر را نمي‌دانستند، بلافاصله تظاهر به پيروي از راه او كردند و با كشيدن «جيغهاي بنفش» انديشة او را تحريف و راه او را به انحراف كشاندند.

چه نيازي «هنجار‌فرازي» در زبان ادبي را اقتضا مي‌كند؟

اينكه چه نيازي شاعر را به «هنجارفرازي» فرا مي‌خواند، يك سؤال اساسي است. به راستي چه چيزي باعث «رفتار فراهنجار» شاعر با زبان ادبي مي‌شود؟! از آنجا كه پاسخ به اين سؤال مي‌تواند ديدگاه ما را نسبت به «نوآوري»هاي ادبي تغيير دهد و ايمان ما را به اصالت راهي كه مصلحان ادبي (شاعران فراهنجار) آغاز كرده‌اند، تقويت كند، در صدد يافتن جواب آن برآمديم و به جواب زير رسيديم:

  1. 1ـ كمال‌خواهي، نوجويي و زيبادوستي كه در ذات انسان امري فطري است، اصلي‌ترين علت گرايش شاعران به رفتار فراهنجار با زبان است.
  2. 2ـ ضرورت تاريخي و نياز اجتماعي كه مطالبات فرهنگي جديدي را در مردم ايجاد مي‌كند.
  3. 3ـ‌ تغيير ذايقة ادبي جامعه در اثر تحولات فرهنگي، اجتماعي و سياسي (چنان‌كه در مشروطه شاهد آن بوديم)
  4. 4ـ بالا بردن توان شعر در رقابت با ساير هنرها.

در ادامه اين مقاله خواهيد آموخت که چگونه رفتاري فرا هنجار با زبان داشته باشيد  ضمنا در باره دانش و بينش ادبي نيز توضيحاتي مي آيد.


نويسنده: رضا اسماعيلي

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:12 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

شعر متفاوط

صفحه شطرنجی و مهره های سفید و سرخ و سیاه

خیر! خودشان متوجه معضل "ت" دو نقطه هستند اما چون تفاوت خیلی متفاوط بودن را نمی شد معمولی همین طور معمولی به عرض شما برسانند آمدند ت ی دو نقطه اش را دسته دار کردند که از همین اول گفته باشند " حرچه طا به هال عز موئلمطان یاد گرفطه عید بی خیال شوید!"

"شعر متفاوط" تلاشی برای بر هم ریختن تفکرات سنتی در باب شعر و نتیجه ی  قلمه زدن تحولات فکری -فلسفی اروپا به تنه ی کلفت ادبیات فارسی است . البته این خوشبینانه ترین تعریف برای جریانهای شعریی است که در بعضی از آنها تنها "حروف" نوشته می شوند و حتی شاعر ( شائر؟) سعی دارد بنیان معناگرایی در کوچکترین واحد معنا دار زبان - کلمه- را نیز بر اندازد.  توجه مطلق به فرم تا جایی که شعر به نقاشی برسد ( شعر کانکریت) یا توجه رادیکال به صدا (شعر صوتی) تا جایی که اساسا نشود شعر را نوشت دو گونه ی بسیار مشهور از اشعار متفاوط هستند. در ایران جریانهای این چنینی را اصطلاحا "شعر دهه هفتاد" می خوانیم. افرادی مانند سید علی صالحی ، هوشنگ ایرانی ، ید الله رویایی از جمله شعرای مؤلف در جریان شعر دهه هفتاد بودند.

شعرهای "چند صدایی"، با تم گریز از مرکز و اسکیزوفرنیکال و "شعر نگاره ای"( موسوم به "شعرتوگراف"، "وسط چین"،"مربع" ، احیای معما و چیستان های منظوم قدیمی در شکل شعری نو با عنوان "لغز"، احیای گونه ی جدید شعر "کانکریت" با عنوان "خواندیدنی" ) ، شعر "گفتار" ، "شعرحرکت" و همچنین "کاریکلماتورهای اپیزودی" با عنوان "شعرهای چند صدایی" و شعر هایی که از حس آمیزی و خرق عادت و استعاره با مضون اصلی طنز با عنوان "فرانو" گرایشهای شعر دهه هفتاد هستند.

 این جریان های شعری متعاقب تغییرات بنیادین در حوزه ی مسائل سیاسی و اجتماعی و تغییر در مناسبات اطلاع رسانی جهان با ظهور ابر رایانه ها نیز مهندسی ژنتیک، تسخیر کرات، پایان یافتن دنیای دو قطبی، و شکست تلخ اردوگاه کمونیسم و جای گزینی خرده تفکرات ملل و به نوعی ورود پر چالش علوم نظری همچون:"فلسفه و زیبایی شناسی سایر هنرها و مبتلا به آن اینترنت، راه افتادن سایت ها و وبلاگ نویسی خبری و ادبی و هنری، ماهواره، بلوتوس های تلفن های همراه و مخلص کلام دگردیسی اساسی در وظایف رسانه ای در اواخر دهه ی شصت و تکثر گرایی مطرح در اندیشه های فلسفی شکل گرفتند.

شعر مضمون گرای دهه های چهل و پنجاه در دهه ی هفتاد به نوعی تعدیل می شود و زبان و بازی های زبانی در این شعر ها نقش پر رنگ تری به خود می گیرد .به طور کلی در این نوع شعری کلان نگری در ابعاد معرفتی و فلسفی جای خود را به تفرد ، جزئیات ، پرهیز از ادبیت و توجه به منسبات زبان کوجه و بازار می بخشد و فضای شعر به خواننده اجازه می دهد که به تاویل و تفسیرهایی شخصی دست پیدا کند . صور خیال و به ویژه در برخی استعاره از شعرهای شاعران این جریان حذف و به جای آن عناصر عینی پیرامون شاعر به عنوان دال و نه مدلول در اختیار خواننده قرار می گیرد تا ناگفته ها ی دیگر شاعر در ذهن او ساخته شود.

در دو مقاله ی  بعد سعی در معرفی 2 گونه عمده ازین جریانها را داریم ، شعر صوتی و شعر کانکریت . و البته نا گفته واضح است که از آنجایی که این حرکات زبانی یا آنگونه که می گویند " شعر" ها خاستگاهی ایرانی ندارند در معرفی آنان هم بیشتر سبقه های فرنگی مد نظر خواهد بود.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها