0

نقد وبررسی ادبی

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

بر سنگ مزارم بنویسید

سنگ ها

در جریان قبر پژوهی های پیشین درباره ی نوشته قبور فرنگیان و برخی مشاهیر وطنی صحبت کردیم . اکنون در ادامه به مزار پروین اعتصامی ، سهراب سپهری ، ایرج میرزا ، نیما یوشیج ، فروغ فرخزاد و ملک الشعرای بهار سر میزنیم .

پروین اعتصامی :

شاید کسی به صراحت او برای سنگ مزارش نسروده باشد که او این چنین سرود :

سنگ مزار پروین
این که خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیذین است
صاحب آن همه گفتار. امروز

سائل فاتحه ویاسین است

دوستان به.که ز وی یادی بکنند
دل بی دوست.دلی غمگین است
خاک.دردیده بسی جانفرساست

سنگ برسینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هرکه را چشم حقیقت بین است

هرکه باشی وزهرجابرسی
آخرین.منزل هستی اینست
آدمی هرچه توانگرباشد
چون بدین نقطه رسد.مسکین است
اندرآنجاکه قضا حمله کند

چاره .تسلیم وادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که دراین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است

سهراب سپهری:
اولین سنگ مزار سهراب

شاید عجیب ترین سنگ مزار مشاهیر ایرانی ، اولین سنگ مزار سهراب باشد که در حیاط امامزاده ای در مشهد اردهال مدفون است و در ابتدا تنها علامت مزار او یک کاشی فیروزه ای ساده بدون هیچ نام و نشانی بود که میان کاشی کف سنگی حیاط امامزاده تنها افتاده بود .

اما اکنون سنگ ساده ای بر مزارش گذاشته شده با این جمله :

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

نیما یوشیج :

در حیاط خانه پدریش در یوش دفن است و بر سنگ مزارش تنها نوشته است : " نیما یوشیج"

محمد تقی بهار (ملک الشعرا):
بهار

عمری گذراندیم به کام دگران

القصه وطن را به دو چشم نگران

ما در تشویش و خلق در خواب گران

رفتیم و سپردیم کاشانه (؟) گران

ایرج میرزا :

ای نكویان كه در این دنیایید     
 یا از این بعد به دنیا آیید
اینكه خفته است در این خاك منم 
ایرجم ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا 
 یك جهان عشق نهان است اینجا
عاشقی بوده به دنیا فن من
مدفن عشق بود مدفن من
هركه را خوی خوش و روی نكوست 
مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم كه در ایام حیات 
بی شما صرف نكردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود                           
شوق دیدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنیا بستم 
 باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز بخاكم ماواست
چشم من باز بدنبال شماست
به نشینید بر این خاك دمی 
 بگذارید بخاكم قدمی
گاهی از من به سخن یاد كنید 
در دل خاك دلم شاد كنید
ایرج میرزا

                             

رهی معیری:

الا ای رهگذر، کز راه یاری
قدم بر تربت ما می‌گذاری
در اینجا، شاعری غمناک خفته است
رهی در سینه‌ ی این خاک خفته است
 فرو خفته چو گل، با سینه‌ی چاک
               فروزان آتشی، در سینه‌ ی خاک
بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
  بزن آبی بر این آتش خدا را
به شب‌ها، شمع بزم افروز بودیم
  که از روشن‌دلی چون روز بودیم
کنون شمع مزاری نیست ما را
چراغ شام تاری نیست ما را
سراغی کن ز‌جان دردناکی
   بر‌افکن پرتوی، بر تیره خاکی
ز‌سوز سینه، با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی، یاد رهی کن .

 

فروغ فرخزاد :
رهی

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیار

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم  

و  رشید یاسمی:

نسیم آسا ازین صحرا گذشتیم
سبک رفتار و بی پروا گذشتیم
به پای کوشش از دیروز و امروز
گذر کردیم و از فردا گذشتیم
کنون در کوی نا پیدا خرامییم
چو ا ز این صورت پیدا گذشتیم
رشید از ما مجو نام و نشانی
که از سر منزل عنقا گذشتیم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:17 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

نطق بعد از دستور

پس از آنکه از حق فرمان یافتند ، گورهایشان می گوید!

مقبره سعدی و حافظ

یکی از کلمات مترادف با " دستور" ، "فرمان" است و یکی از ترکیباتی که با کلمه "فرمان" در فارسی می سازیم ، ترکیب "فرمان یافتن " است و "فرمان یافتن" در ادبیات فارسی در معنای " مردن" به کار می رود . در لغت نامه دهخدا ذیل ترکیب فرمان یافتن اینچنین آمده :

  1. مردن . (یادداشت به خط مولف ): تا سلیمان فرمان یافت هیچ خلق به گور وی نرسید مگر دو تن ، نام یکی عفان و آن دیگری بلوقیا بود. (تاریخ بلعمی ).
  2.  پنج سال و نه ماه خلیفه بود و به سامره فرمان یافت . (تاریخ بلعمی ).
  3.  [ نمرود ] چون هزار و چهارصد سال بزیست فرمان یافت . (تاریخ بلعمی ).
  4.  ناتوان شد و دیگر شب فرمان یافت . (تاریخ بیهقی ).
  5. چون خوارزمشاه فرمان یافت ممکن نشد تا تابوت و جز آن ساختن . (تاریخ بیهقی ).
  6.  هارون سه روز بزیست و روز شنبه فرمان یافت . (تاریخ بیهقی ).
  7.  وی را پسری آمد وفرمان یافت . (قصص الانبیاء).
  8.  پادشاهی جهان سیزده سال و چند ماه بکرد و فرمان یافت . (ابن بلخی ).
  9.  پس شیرویه آن را بیافت و بخورد و فرمان یافت . (ابن بلخی ).
  10. از بیماری خلاص یافت و فرمان یافت . (ذخیره خوارزمشاهی ).

همانطور که در مطلب قبل اشاره شد بسیاری از مشاهیر پس از آنکه "فرمان می یابند" بر گورشان جمله ای می نگارند تا آیندگان را تذکری باشد!

بعضی از "نطق های بعد از دستور"! فرنگیان را خواندید ، اکنون قصد دارم تا جملات مزار مشاهیر ایرانی را نیز برایتان نقل کنم . خالی از لطف نیست :

حافظ:
حافظیه

شاید پر نوشته ترین سنگ مزار در بین مشاهیر ایران سنگ مزار حافظ باشد با دو غزل کامل یکی روی سنگ قبر و دیگری کتیبه ای کناز قبر و مصراع های پراکنده .

این سنگ ها در زمان کریمخان زند به مقبره حافظ اضافه شدند کریم خان دستور داد تا سنگی از جنس مرمر برای قبر خواجه بتراشند و پس از آماده شدن سنگ، دو غزل از غزل های حافظ را به خط نستعلیق که توسط حاج آقاسی بیگ افشار آذربایجانی نوشته شده بود، بر روی آن حجاری کردند که این سنگ هنوز هم بر روی قبر قرار دارد. ابعاد این سنگ 40 * 80 * 266 سانتی متر است.

در بالای کتیبه سنگی و در میان ترنجی این جمله نوشته شده است: انت الباقی و کل شی هالک. در زیر غزلی زیبا از حافظ در دوازده سطر نوشته شده :

 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

سنگ قبر حافظ

 و دور آن نیز غزلی دیگر :

 ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش/پیوسته در حمایت لطف اله باش. 

 همچنین در دو گوشه بالای سنگ، این دو مصرع نوشته شده است:

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود.

 و در گوشه پایینی سنگ دو مصرع زیر نوشته شده است:

چراغ اهل معنی خواجه حافظ

بجو تاریخش از خاک مصلی.

که خاک مصلی به حساب ابجد بیانگر تاریخ وفات حافظ است.

سعدی :

خود کتیبه روی قبر سعدی معرفی اوست که با خط نستعلیق نگاشته شده و بخش هایی از قصیده ای عربی در نیایش خداوند و نعت پیامبر اکرم صلوات الله علیه بر روی آن حک شده . مطلع این است :

کریم السجایا جمیل الشیم      

 نبی البرایا شفیع الامم

 اما بر دیوارهای اطراف مزار او هفت کتیبه با کاشی های فیروزه ای هست و قسمت هایی از گلستان، بوستان،

سنگ قبر سعدی

قصاید، بدایع و طیبات شیخ که انتخاب گردیده به خط ابراهیم بوذری  درآنها نوشته شده است. متن یك كتیبه (کتیبه هشتم در عمارت هشت ضلعی ی مزار سعدی) دیگر از علی اصغر حكمت است كه در مورد چگونگی ساخت بقعه توضیحاتی داده.

در ضلع غربی، قصیده ای  زیر دیده می شود:

                                  خوش است عمر، دریغا كه جاودانی نیست

                                          پس اعتماد بر این چند روز فانی نیست

                                                            درخت قد صنوبر خرام انسان را       مدام رونق نوباوه‌ی جوانی نیست

گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبوی      

ولیک امید ثباتش چنانکه دانی نیست

دوام پرورش اندر کنار مادر دهر      

طمع مکن که درو بوی مهربانی نیست

مباش غره و غافل چو میش سر در پیش      

که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست

چه حاجتست عیان را به استماع بیان؟      

که بی‌وفایی دور فلک نهانی نیست

کدام باد بهاری وزید در آفاق      

که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست؟

اگر ممالک روی زمین به دست آری      

بهای مهلت یک روزه زندگانی نیست

دل ای رفیق درین کاروانسرای مبند      

که خانه ساختن آیین کاروانی نیست

اگر جهان همه کامست و دشمن اندر پی      

به دوستی که جهان جای کامرانی نیست

چو بت‌پرست به صورت چنان شدی مشغول      

که دیگرت خبر از لذت معانی نیست

طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش      

که کنج خلوت صاحبدلان مکانی نیست

جهان ز دست بدادند دوستان خدای      

که پای بند عنا، جز جهان ستانی نیست

نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد      

که از زبان بتر اندر جهان زیانی نیست

عمل بیار و علم بر مکن که مردان را      

رهی سلیم‌تر از کوی بی‌نشانی نیست

کف نیاز به درگاه بی‌نیاز برآر      

که کار مرد خدا جز خدای خوانی نیست

مخور چو بی‌ادبان گاو و تخم کایشان را      

امید خرمن و اقبال آن جهانی نیست

مکن که حیف بود دوست برخود آزردن      

علی‌الخصوص مر آن دوست را که ثانی نیست

چه سود ریزش باران وعظ بر سر خلق      

چو مرد را به ارادت صدف دهانی نیست

زمین به تیغ بلاغت گرفته‌ای سعدی      

 سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست

بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت      

نرفت دجله که آبش بدین روانی نیست

نه هر که دعوی زورآوری کند با ما      

 به سر برد، که سعادت به پهلوانی نیست

ولی به خواجه‌ی عطار گو، ستایش مشک      

مکن که بوی خوش از مشتری نهانی نیست

مقبره سعدی

در ضلع شمال شرقی ابیاتی از بوستان با این مطلع نوشته شده:

الا ای كه بر خاك ما بگذری

به خاك عزیزان كه یاد آوری

که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟  

که در زندگی خاک بوده‌ست هم 

به بیچارگی تن فرا خاک داد  

وگر گرد عالم برآمد چو باد 

بسی برنیاید که خاکش خورد  

 دگر باره بادش به عالم برد 

در ضلع جنوب شرقی، كتیبه ای دیگر از گلستان با این عبارت به چشم می خورد:

یاد دارم كه با كاروان همه شب رفته بودم یاد دارم كه شبى در كاروان همه شب رفته بودم و سحر در كنار بیشه اى خفته . شوریده اى كه در آن سفر همراه ما بود، نعره اى برآورد و راه بیابان گرفت و یك نفس آرام نیافت .چون روز شد گفتمش : آن چه حالت بود. گفت : بلبلان را دیدم كه بنالش در آمده بودند از درخت و كبكان از كوه ، و غوكان در آب و بها یم از بیشه اندیشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته .

دوش مرغى به صبح مى نالید

             عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یكــى از دوســتــان مخـلص را

             مــــــگر آواز مـن رسیــد بگـــــوش

گفت باور نداشتــــــــم كـه ترا

             بانگ مرغـــى چنیـن كند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

             مرغ تســبیح گــوى و من خاموش

در ضلع جنوب غربی، غزلی از بدایع با این مطلع نوشته شده:

ای صوفی سرگردان، در بند نكونامی

کتیبه گلستان تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی...

در ضلع شمال غربی ایوان (نزدیك آرامگاه شوریده شاعری دیگر از شیراز) دوازده بیت از قصیده ای با مطلع زیر به چشم می خورد:

خاك من و توست كه باد شمال

می ببرد سوی یمین و شمال ...

در ضلع شرقی نیز دوازده بیت از قصیده ای به خط نستعلیق و با این مطلع دیده می شود:

  1. بسی صورت بگردیده است عالم وز این صورت بگردد عاقبت هم ...

در ضلع شمال غربی، غزلی از طیبات به خط شاهزاده ابراهیم سلطان فرزند شاهرخ تیموری و با این مطلع حك شده است:

به چهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

 عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل

آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست

به ارادت ببرم زخم که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود، به باشد

خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟

ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است

چو بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر

دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

با این حساب شاید "مقبره سعدی" بین مقابر مشاهیر ایرانی پر نوشتارترین مقبره باشد .

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:17 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

نقد ساختارگرا بر يک غزل حافظ

‏ شورش بر خلاف گفتمان غالب

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن

 

مقبره حافظ

متني که پيش روست، متن شاعرانه اي است که سرشار از تقابل هاست. تقابل اصلي در متن، تقابل عشق حقيقي و زهد ريايي است که بيشتر تقابل هاي موجود در متن در خدمت اين تقابل اصلي اند.

لويي اشتراوس در مقام انسان شناسي ساختارگرا ، تخالف هاي دوتايي بنيادي را در بسياري از انديشه هاي بدوي کشف کرده بود؛ به عنوان مثال بلند و پست، روشن و تاريک و ...

در اين شعر نيز صف آرايي عجيبي از اين تقابل ها مي بينيم:

 صداي شاعر "مني " ست عاشق پيشه در تقابل با "تويي" که زهد ريايي را برگزيده اي : "منم که شهره ي شهرم به عشق ورزيدن/ منم که ديده نيالودم به بد ديدن".

کلماتي که در اين جدول تقابل ها در رديف "من عاشق" قرار مي گيرند، عبارتند از: "وفا" که در تقابل با "بي وفايي" است. که در خدمت تقابل اصلي  يعني تقابل عشق و زهد ريايي قرارمي گيرد.

"وفا" که از آن ِ"عشق" است و"بي وفايي" از آن ِ رياکار:" وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم/ که در طريقت ما کافريست رنجيدن".

 "رنجيدن" در تقابل با "آسايش"، که "رنجيدن" از آن ِ عاشق است و "آسايش" حقير زندگي روزمره از آن ِ زاهد رياکار:

" که در طريقت ما کافري ست رنجيدن"

"راه نجات " در تقابل با "گمراهي"، که نتيجه ي عاشقي ِ بي چشم داشت است و "گمراهي" عاقبت زندگي رياکارانه برگزيدن: "به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات/ بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن".

"عيب پوشي" در تقابل با     "پرده دري "، که عاشق ِ صاحب کرامت ِ عاشقي به آن مزين است و زاهد رياکار ، کاري جز پرده دري ندارد که در واقع تضمين زندگي حقيرش است.

"خودپرستي"يا "خودخواهي" در تقابل با "فروتني" است که زاهد رياکار به خاطر دچار بودن به خودپرستي است که ديگري مي آزارد و پرده دري مي کند، اما عاشق از خود گام بيرون نهاده است،پس همه معشوق شده است و خودي نمانده است که در برابر عشق عرض اندام نمايد.

"ميکده" در تقابل با "مجلس وعظ" است. از آنجا که "مي" در محور جانشيني ، استعاره از عشق است و وجه شبه که در هر دو "ازخود بيخود شدن" است حذف شده است. پس در محور جانشيني،"مي"به جاي "عشق" نشسته است، پس عاشق "ميکده " را به جاي "مجلس وعظ زاهد" بر مي گزيند تا از خود پرستيدن رهايي يابد. که ويژگي مهم عشق رهايي از خود است و جايي در وجود براي ديگري در نظر گرفتن است. عاشق؛ ابديت فعال است و زاهد؛ منفعل تاريخ ِ مصرف دار است.

"شنيدن" در تقابل با " نشنيدن" است. عاشق به وعظ زاهد که قرار گرفتن در گفتمان مسلط و ايدئولوژي تحميل شده است، وقعي نمي نهد. پس هرگز صداي او را نمي شنود و نمي خواهد که بشنود.

چنان که ذکر شد ، تقابل اصلي در اين شعر ، تقابل ميان عشق ِ بي ريا و زهد ريايي است ، که اين مفهوم از دل تقابل و تنش، با هماهنگي زيبايي گره خورده است. هماهنگي ميان عشق و عناصرش که در تقابل با نيروي بازدارنده ي گفتمان غالب است.

اين تقابل حتي در وزن شعر نيز به چشم مي خورد. وزن شعر از دو رکن" ت َ تن ت َ تن"و " ت َ ت َ تن تن" به تناوب تشکيل شده است که خود مفهوم تقابل ميان دو مفهوم اصلي در شعر را در فضاي موسيقيايي تاکيد مي کند.

و اما اتحاد"دال" و"مدلول" را تولد نشانه در متن ناميده اند و معناآفريني، برقراري رابطه بين نشانه هاست.

تاکيد بر عاشقي گزيدن، نشانه اي است در متن که از اتحاد دال هايي چون :"وفا"،"رنجش"،"راه نجات"، "کشش"،"عارض خوبان" ، " جام مي" و ... با مدلول هايي چون: "در راه عشق صبوري کردن" ، "ايمان به پايان خوش عشق داشتن" ،  "جاذبه ي راه و روش عاشقي" ، "دريافتن زيبايي هستي" ، گره مي خورد.

 متن با کنار هم نشاندن اين نشانه ها بر" شيوه ي عاشقي برگزيدن " تاکيد مي ورزد.

کارکرد نشانه ها در متن همه تقبيح زهد عوام فريبانه و تشويق عشق ورزيدن است."جام مي"، "ميکده"، "ساقي" در محور هم نشيني، مجاز از شراب نابي است که اين شراب نادر در محور جانشيني، استعاره ازعشق است.عشقي که در تقابل اصلي با گفتمان غالب و مسلط جامعه است و مهم ترين نشانه اي است که در متن از اتحاد دال ها و مدلول ها حاصل شده است.

اما وزن شعر که ريتميک و از ارکان متناوب  تشکيل شده است بر فضاي غنايي اثر تاثير دلنشيني نهاده است.

از نظر ساختاري قافيه که در آن اختلاف معنا بر پايه ي همساني آوايي، شکل گرفته است، بسيار هوشمندانه به کار گرفته شده است. قافيه مصدر فعل است که وجه امري در ان مستتر است.

 در اين متن، شاعر از ده کلمه در قافيه استفاده کرده است که نيمي از آن ها امر به انجام کار و نيمي ديگر به انجام ندادن کاري است... که قافيه نيزدراين متن شاعرانه در خدمت مفهوم تقابل اصلي در متن است.

تمامي افعال امر مثبت، در خدمت مفهوم توصيه به تجربه عاشقي است: "عشق ورزيدن"، "گرديدن گرد رخ زيباي يار" و ...  و افعال بازدارنده نيز نشانه هايي هستند که کارکرد آن ها "نفي طريقي جز عشق برگزيدن" و "نفي رياکاري " است:

"خراب کردن نقش خود پرستيدن"،"کافري ست رنجيدن"،"وعظ بي عملان را نشنيدن"،"دست زهد فروشان را نبوسيدن" و...

چنان که گفته آمد ساختار اصلي در اين متن بر اساس تقابل ميان عشق ناب و بي رياي انساني با نفاق و رياي زهد فروشانه است که در واقع الگوي تکرارشونده در متن است.


 نويسنده : زهرا  عبدي  

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:17 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

انجمن هنری مردگان (2)

معرفی یک گورستان : ظهیر الدوله

درگاه گورستان ظهیرالدوله
درگاه گورستان ظهیرالدوله

 

در مطلب قبل با کارکرد فرهنگی -هنری - تجاری - توریستی- تفریحی و غیره ی گورستان پرلاشز آشنا شدید و همین امر به نوعی ما را موظف به معرفی جایگاه های مشابه در ایران کرد . از طرفی کار سیمترولوژی (Cemeteriology- علم گورستان شناسی که محض اطلاع در بعضی از کشور های دنیا جزء برنامه درسی دانش آموزان نیز هست) ما به "شب جمعه" کشید و اخلاقا بر ما واجب آمد درگذشتگان هنرمند ایران را هرچند به بهانه " سیمترولوژی " ، یادی بکنیم.

در ایران 3 گورستان مشهور که تقریبا مخصوص هنرمندان باشد داریم :

1. ظهیر الدوله - تهران

2. مقبره الشعرا - تبریز

3. قطعه هنرمندان در گورستان " بهشت زهرا" - تهران

گرچه غیر ازین سه جایگاه اطراف آرامگاه بزرگان ادبی ایران نیز جایگاهی برای دفن در گذشتگان هنرمند در نظر گرفته شده است مثلا در "حافظیه" شیراز چندین عارف و شاعر نیز آرمیده اند .البته با این اوصاف می شود "حافظیه" را گورستان خواند اما تفاوت های عمده ای که با گورستان به معنای عام دارد یعنی عمومی نبودن یا محدود بودن مدفونین ، دسته بندی را کمی سخت و تخصصی می کند.

شاید تعلق خاطر ایرانی به خاک و زادگاه - که بسیار ستودنی هم هست- مانع از ایجاد گورستانی خاص تمام هنرمندان و نامداران عرصه فرهنگ در ایران بشود . چراکه این بزرگان همیشه ریشه های خود را در خاک زادگاهشان می دانند و می پسندند دانه ی جسمشان نیز بعد از مرگ از همان خاک بروید . مثل "استاد معین " که در زادگاهش " آستانه اشرفیه" دفن شد و " دکتر قیصر امین پور"  که در " گتوند" به خاک سپرده شد.

از میان تمامی نقاط پراکنده در ایران که جسم یکی از مفاخر ادبی- هنری را در خود دارند قبرستان "ظهیر الدوله" و " مقبره الشعرای تبریز" شبیه ترین محل ها  به یک "انجمن هنری " هستند . اما "قطعه هنرمندان" تنها کارکرد معمول تمام گورستانها یعنی " محل دفن جسم آدمیزاد!" را تا کنون داشته است.

آرامگاه ظهیر الدوله :

  1. این گورستان با صفا که مدفن مرحوم صفاعلیشاه ظهیرالدوله است میان تجریش و امامزاده قاسم قرار دارد و سابقا" در اطراف این محل گورستان کهنه ای بوده و ظهیرالدوله مرحوم کمی پیش از مرگ باتفاق وفاعلیشاه مولوی هادی گیلانی روزی به عزم زیارت اهل قبور در این محل قدم میزده ناگهان در زیر درخت کهنسالی پایش به سنگ میخورد و فوری به وفاعلیشاه میگوید: اجل من نزدیک شده خواهش دارم پس از من تو متصدی کفن و دفن من باشی و مرا در همین محل و در زیر همین درخت کهنسال به خاک بسپاری.
  2. پس از این واقعه وفاعلیشاه به گیلان میرود ولی مرحوم ظهیرالدوله او را به تهران میطلبد. چندی از مراجعت وفاعلیشاه به تهران نمیگذرد که حال ظهیرالدوله برهم میخورد و وصیت سابق را درباره محل دفن تکرار میکند و مخصوصا" به او یادآور میشود که راضی نیستم مرا با برد یمانی دفن کنی چون با پول آن برد میتوان چهل درویش را پوشاند و سزاوار نیست که پیراهن چهل درویش را با خود به گور ببرم. وفاعلیشاه مرحوم صفاعلیشاه را درهمان محل بخاک میسپارد و بعد از مدتی خود وفا هم خرقه تهی میکندو همانجا بخاک سپرده میشود.

این بخشی از مقاله مجله اطلاعات ماهانه سال هشتم شماره 88 بود و واقعه مرگ " ظهیر الدوله" در سال 1303 اتفاق

ظهیر الدوله

افتاد و پس از دفن او در محل کنونی دراویش نعمت اللهی  به خاطر ارادت به عقاید او ، رجال سیاسی بخاطر ارادت به سلوک او و رجال (و نساء) ادبی و هنری شاید بخاطر شهرت ادب پروری او ترجیح دادند که در کنار او دفن شوند .

علیخان قاجار دولو ملقب به ظهیرالدوله از رجال  خوشنام دربار ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدعلیشاه و احمدشاه قاجار است. اودر  29 مردادماه 1243 در جمال آباد شمیران بدنیا آمدو تیرماه 1303 هجری شمسی در جمال آباد شمیران از دنیا رفت .

ظهیرالدوله بعد از مرگ ناصرالدین شاه در سال 1313 قمری تا پایان حکومت قاجار جمعا" 12 بار به حکومتهای مختلف نواحی ایران چون همدان، کرمانشاه، مازندران، گیلان و تهران منصوب شد. او مورد توجه و اعتماد ناصرالدین شاه بود و به نقل از محمدحسن خان گویند زمانی که بیش از 23 سال نداشته بعد از ملاقات با صفیعلیشاه اصفهانی درویش نامدار آن زمان به مسلک درویشان نعمت الهی درمی آید و به اصطلاح درویشی را بر توانگری اختیار می کند و از آن به بعد لقب درباری را از خود بر می دارد و بجای ظهیرالدوله خود را صفاعلی مینامد و اموال و دارائیهای خود را نیز به مستمندان می بخشد.

ظهیرالدوله در انقلاب مشروطه از طرفداران اصلاحات و تأسیس مجلس بوده و اولین مجلس شوری مردمی را در همدان قبل از مجلس شورای ملی تأسیس کرد و از نمایندگان اصناف و پیشه وران برای اداره شهر دعوت کرد.

محمدعلیشاه همزمان با به توپ بستن مجلس، خانه و خانقاه اورا كه مكان مبارزین بود نیز در تهران به توپ بست و ویران کرد.

ظهیرالدوله مردی خوش طبع و شاعر و هنرمند نیز بوده است و اشعاری زیبا و آثاری ادیبانه از او یادگار مانده است. وی از مشوقان هنر بوده و انجمن اخوت به ریاست وی اولین سازمان رسمی در 130 سال پیش بوده كه اولین كنسرتها و سالتهای هنر مثل گالریهای نقاشی و عكاسی را در كشور دایر كرد او بسیاری از سیاستمداران را در زمانی که  خلاء احزاب  در ایران وجود داشت  به انجمن اخوت جذب کرد ودر واقع در برابر احزاب فرنگی نمونه ایرانی را  نشان داد انجمن اخوت همواره با تشکیل مجالس سیاسی - عرفانی و هنری در تبلیغ آزادیخواهی خصوصا" در جنبس مشروطه میکوشید 

آرامگاه ملک الشعرا بهار

 ظهیرالدوله همچنین موسیقیدانی برجسته بود و سازهای ویولون و پیانو را بخوبی می نواخت و در مسافرت به فرانسه به همراه مظفرالدین شاه كنسرتی نیز در حضور پادشاه فرانسه اجرا كرده بود و صفحاتی نیز پر كرده كه اكنون در دست نیست گویند پیش درآمد و رنگ و تصنیف از ابداعات او در کنسرتهای انجمن اخوت بوده که توسط درویش خان اجرا می شد. و نیز نقل است تصنیف معروف بت چین را او ساخته است از او نمایشتامه هایی انتقادی نیز روایت كرده اند كه در دوران مشروطه موجبات خشم محمد علیشاه شده بود.

گورستان ظهیر الدوله مدت ها محل اجتماع دراویش و برگزاری کنسرت ها و جلسات شادخواری درویشانه! بود . جالب اینکه این گورستان بسیار کوچک است (تقریبا 4300 متر مربع) و ازدحام قبور دراویش و بزرگان ادبی و هنری و شاهزادگان قجری آنقدر زیاد است که مراسم  یاد شده روی قبر ها و حول قبر ظهیر الدوله یا قبر درویش خان انجام می شد . این گورستان " مرده شور خانه" ندارد و از سال 78 از طرف سازمان میراث فرهنگى و گردشگرى استان تهران با شماره 2001 در فهرست آثار ملى كشور به ثبت رسیده است .

آرامگاه رهی معیری
نامداران این گورستان :

ملک الشعرای بهار - ایرج میرزا - رشید یاسمی - رهی معیری - دکتر محمد حسین لقمان ادهم - محمد مسعود - ابوالحسن صبا - روح الله خالقی - فروغ فرخ زاد - قمرالملوک وزیری - استاد تهرانی - برادران محجوبی - داریوش رفیعی - حبیب الله سماعی - حسن تقی زاده - درویش خان - صبحی مهتدی  وبسیاری هنرمندان و شاهزادگاه و دراویش وسیاستمداران قرن اخیر .

سایت گورستان ظهیر الدوله را نیز معرفی می کنیم تا اطلاعات دقیق در باره این گورستان "متروک" بر پیشانی تهران بزرگ را از آنجا بدست آورید.

http://zahirdowleh.com/index.htm

پ.ن:

هرچه سعی کردم نتوانستم این نتیجه اخلاقی را نگویم!

نتیجه اخلاقی: در ایران هنوز قبرستان از آن آخرت است اما در خارج از ایران گویا قبرستان هم مال دنیاست!

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:17 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

 انجمن هنرى مردگان

معرفی یک گورستان : پرلاشز

پرلاشز
یک مقدار نطق پیش از دستور!:

 بنده هنوز مطلب را نگفته اعتراض دارم! شما هم هنوز نخوانده لطفا به اعتراضم توجه کنید ( سپاس گزارم!) قدیمی ها وقتی می خواستند بگویند کسی آخر کاسبی است و اصول پول سازی را فوت آب است می گفتند "فلانی از آب دهان کره می گیرد" ( گلاب به روتون در مثل که مناقشه نیست شما کره را از صبحانه حذف نکنید!) حالا حکایت این فرنگی هاست . تا وقتی که نویسنده ای نقاشی موزیسینی زنده است از قبل آثارش ، قیافه اش ، لباسش ، عادت هایش حتی چیزهایی که دور می ریزد انواع مناقصه ها را راه می اندازند و کلی تبلیغات و دار دار و جیم جیم که مثلا جناب نقاش زیر پیرهنی 15 سالگی اش را می فروشند .ای اهل عالم اگر پول ندارید که 20 هزار دلار بخریدش بشتابید و  لا اقل نگاهش کنید! ملت هم دوان دوان به سوی زیر پیراهنی حماسی آقای نقاش روان می شوند و در دفتر خاطرات شان می نویسند که " امروز شرف رویت زیر پیرهنی حضرت استاد سبک خط خطیسم را یافتم .کاش باز ازین توفیقات نصیبم شود و..." خلاصه با کم و زیادش از قبل چنین خیمه شب بازی تجاری- هنری، دویست سیصد هزار دلاری جابجا می شود و کلی چرخ هنر و چرخه ی تجارت می چرخد و کلی آدم به هنر امید وار و از تجارت راضی سر سیرشان را روی متکا می گذارند تا فردا که جناب نقاش بخواهد دیگر فقرات البسه و غیره ی خود را ( سوای تابلو هایی که اصل موهبت را می سازند) به فروش برساند. حالا می زند و این آقای نقاش می میرد . در مملکت ما اگر بود ( که اعتراض من هم همین جاست) بنده خدا وقتی زنده بود تابلو هایش روی دستش می ماند وقتی رحمت خدا برود که دیگر گفتن ندارد اما در فرنگ تازه برنامه صد ساله دوم آغاز می شود و نوع کاسبی به گونه ای تغییر می کند که هم همچنان چرخ هنر بچرخد و هم چرخه تجارت از رونق نیافتد . ما فقط در اینجا یک نمونه از این کاسبی ها را معرفی می کنیم و آن ارتزاق از قبر مرحوم هنرمند است!

طرز تهیه :

سنگ قبر

یک قبرستان  به اندازه تقریبی یک ششم مساحت پارک جنگلی سیسنگان (44 هکتار) می سازیم و 5300 اصله درخت تناور هم در آن می کاریم . سپس هرچه هنر مند در عالم امکان زندگی می کنند را تشویق می کنیم بیایند اینجا دفن شوند چون از زمان ناپلئون چندین نویسنده و ادیب و هنرمند و بازیگر و ... اینجا دفن شده اند . سپس برای آنکه افراد بیشتر تهییج بشوند آن نگون بختانی هم که دستشان از دنیا کوتاه شده و حواسشان نبوده بیایند اینجا ، طی مراسمی " گور به گور" کرده و بقایای آنان را به محل فوق الذکر می آوریم.

 بعد می گذاریم خبر قبرستانمان خوب جا بیافتد آنگاه برای قبر های سر شناس آنچنان مجسمه ها و یادبودهای هنری جذابی می سازیم که اگرتوریست ها برای صاحب قبر نیایند برای خود قبر بیایند و آنجا را ببینند . سپس با اعتماد به نفس کامل انواع جلسات ادبی و فرهنگی را کنار قبر شیک آقایان و خانمها برگزار نموده ( و اگر در کشور های اسلامی مشابه کار ما را بکنند به آنها مرده پرست میگوییم) و انواع بروشورها و کاتالوگ ها و حتی کتاب های راهنما را برای یافتن قبر های مهم درست کرده و بین توریست هایی که فقط آمده اند قبر نویسنده شهرشان را ببینند و یک فاتحه بی بسم اللهی بفرستند توزیع نموده و دست آخر یک سایت درست می کنیم که حتی کسانی که فعلاامکان  شرف حضور در این قبرستان را ندارند از راه دور تمام راه ها و قبر های معروف قبرستان عظیم الشان ما را بتوانند ببینند و انگار که آنجا دارند راه می روند از این حرکت فرهنگی خود مسرور باشند . وقتی این حرکات موزون تماما انجام شد کاسبی شما آماده است : تنها سالی 2 میلیون توریست مشتاق فرهنگ و هنر که فقط می آیند تا قبرستان "پرلاشز " را بازدید بفرمایند .

این هم سایتش  که نگویید الکی گفتیم :

http://www.pere-lachaise.com/perelachaise.php?lang=en

دانستید چرا اعتراض دارم؟ حالا اگر برایتان جالب است در سایت قبرستان نام " هدایت " hedayat را جستجو کنید تا به آنی سنگ قبر نویسنده ایرانی مدفون در پرلاشز را با جای دقیق دفن شدنش به شما نشان بدهد.

 

این هم معرفی قبرستان از زبان سایت های فرانسوی که نگویید اغراق کردیم :

- آدمى‌شاگردى است که درد و اندوه او را تعلیم مى‌دهد و هیچکس بدون احساس این معلم قادر به شناسائى خود نیست(آلفرد دوموسه)

 این عبارت نمونه‌اى است از هزاران عبارت جالب و تامل‌برانگیز که امروزه هر بازدیدکننده‌اى از گورستان پرلاشز در پاریس به هنگام گذر از فراز مقبره‌ها و سنگ‌نوشته‌ها بر سنگ قبرها یا سردر عمارت‌هاى خاموش مردگان نام‌آور مدفون در این گورستان به فراوانى مشاهده مى‌کند.

امروزه در خط سه مترو پاریس، 500 متر دورتر از ورودى اصلى این گورستان، ایستگاهى به نام پرلاشز هست اما از دو ایستگاه دیگر نیز مى‌توان به این قبرستان راه یافت. از این میان بیشتر توریست‌ها اظهار کرده‌اند که بهترین مسیر ایستگاه گامبتا در خط سه مترو است که به آنها اجازه مى‌دهد از نزدیکى مقبره اسکار وایلد سردرآورند و از آنجا به بازدید مقبره‌هاى دیگر بروند.

پرلاشز

اقبال بى‌نظیر مردمان از گروه‌ها و ملیت‌هاى گوناگون براى بازدید از آرامگاه شخصیت‌هاى هنرى و علمى‌مدفون در قبرستان‌هاى‌هایگیت در انگلستان و پرلاشز در پاریس آنهم در سال‌هاى اخیر به این قبرستان‌ها وجهه فرهنگى بى‌نظیرى بخشیده است. این علائق فرهنگى به حدى است که قبرستان پرلاشر و‌هایگیت انگلیس سال‌هاست که به کانون نوع ویژه‌اى از فعالیت‌هاى فرهنگى ازجمله برنامه‌هاى توریسم فرهنگى مبدل شده است. روشن است که تنوع ملیت هنرمندان خفته در پرلاشز بر این وجهه فرهنگى عمق بیشترى بخشیده است. به‌عنوان نمونه گور جیم موریسون خواننده پرآوازه هنرپاپ انگلیسى _ آمریکایی، در گروه دورز از دلایل مهمى‌است که سالانه صدها انگلیسى دوستدار این گروه هنرى را به گورستان پرلاشز مى‌کشاند.

جالب است که قبر جیم موریسون یکى از کوچکترین و ساده‌ترین قبرهاست اما تقریبا همیشه گروه زیادى از مردم گرداگرد آن حضور دارند و اگر در روزهاى خلوت سرى به گور او بزنید، انواع شمع و عروسک و کتاب و نقاشى و آثار مختلف هنرى را برسر گور او مشاهده مى‌کنید که دوستدارانش به او هدیه داده یا به او سپرده و برسر گورش نهاده‌اند.

جیم موریسون نیز همچون هزاران هنرمند دیگر مدفون در پرلاشز؛ خود فرانسوى نبود اما از آنجا که در زمان اقامت خود در پاریس به سال 1971 درگذشت، در قبرستان پرلاشز پاریس مدفون شد.

اما پرلاشز شهرت و وجهه فرهنگى خود را مدیون موریسون‌هاى بى‌شمارى است که در این آرامگاه خفته‌اند. کسانى چون اونوره دو بالزاک، فردریک شوپن، مارسل پروست، گیوم آپولینر، پل الوار، جرج بیزت و اسکار وایلد و صدها هنرمند و شخصیت نام‌آور دیگر از این دسته به شمار مى‌روند. صادق هدایت و غلامحسین ساعدى شخصیت‌هاى برجسته ادبیات معاصر ایران هم در همین جا دفن شده اند.

پرلاشز بزرگترین قبرستان پاریس است اما حضور این شخصیت‌هاى عالم هنر و ادبیات و سیاست سبب شده که دراصل؛ مکانى از نظر تاریخى و فرهنگى بسیار مهمتر از یک گورستان شود. به حدى که مى‌توان گفت همچون موزه‌اى‌، اجساد هنرمندان، شاعران و سیاستمداران مشهورى را از کشورهاى مختلف جهان در خود نهفته دارد.

مجسمه مقبره

پرلاشز درواقع با بیش از 44 هکتار مساحت و 5300 درخت، یک محوطه بزرگ فرهنگى _ هنرى و نیز بزرگترین پارک در پاریس است. این موارد درنهایت سبب شده‌است که سالانه 2 میلیون توریست خارجى از گورستان پرلاشز پاریس دیدن ‌کنند. این حجم مراجعات؛ دولت فرانسه را واداشته که براى تسهیل شرایط ورود به این گورستان و دستیابى به گور افراد مختلف، همچون هر محوطه فرهنگى _ تاریخى دیگری؛ حفاظت از آثار و ارائه و تامین انواع وسایل و امکانات براى بازدیدکنندگان در اولویت قرار بگیرد. تهیه انواع نمودار و نقشه‌هاى مناسب که ورودى و مسیرهاى مختلف این گورستان و مکان شخصیت‌هاى مهم را به مراجعان نشان مى‌دهد، ازجمله این اقدامات است.

انواع مجسمه‌ها و آثار حکاکى روى سنگ و فلز و حتى نوع معمارى در برخى قسمت‌ها همانند بخش گورستان‌هاى قدیمى‌خانوادگی، که خود به تنهایى عامل مهمى‌در جذب بازدیدکنندگان است، بسیارى از علاقمندان به هنر و آثار بدیع و غریب را به خود جلب مى‌کند. اما وجود این آثار در پرلاشز سبب شده که این محل از یک گورستان صرف با کارکردى محدود به دنیاى مردگان، ارتقا یافته و به جایگاهى به مراتب برتر و زنده‌تر کاملا مرتبط به زندگى و علائق مردمان کنونى مبدل شود.

پرلاشز که گفتیم اکنون پربیننده‌ترین گورستان جهان و جایگاه ابدى مردمانى است که زندگى مردم فرانسه و نیز جهان را طى 200 سال گذشته غنى‌تر کرده‌اند، درعین حال ازنظر تاریخى هم مشخصات خاصى دارد و ازاین نظر مى‌توان به تاریخ شکل‌گیرى آن و دفن پیکر صدها تن از درگذشتگان در دو جنگ جهانى در آن اشاره کرد.

شکل گیری پرلاشز

سنگ قبر

قبرستان پرلاشز در اصل توسط ناپلئون بناپارت در سال 1804 بنیاد گذاشته شده است. در ابتدا این قبرستان به دلیل دورى از شهر مورد توجه مردم پاریس قرار نگرفت اما دولت فرانسه با اعمال تمهیدات مختلف نظیر استراتژى بازاریابى و ایجاد یک مرکز تفریحى و نیز انتقال بقایایى از اجساد لافونتن و مولیر در سال 1804 و دیگر شخصیت‌هاى مورد علاقه مردم و نیز اقدامات رفاهى دیگر توانست توجه مردم را براى دفن مردگان خود به این گورستان جلب کند. به نحوى که مردم مصرانه مایل بودند درمیان شهروندان مشهور دراین گورستان دفن شوند.

گزارش‌ها حکایت از آن دارد که تنها ظرف مدت چند سال بیش از 33 هزار نفر دراین گورستان مدفون شدند و اکنون بیش از 300 هزار تن در این گورستان به خواب ابدى فرو رفته‌اند.

از این میان دیوار درگذشتگان کمون پاریس نیز که مکان دفن 147 مدافع کمون پاریس و درهم شکستن مقاومت کارگران مدافع آن در محله بله ویل پاریس در سال 1871 بود، نیز کاملا به چشم مى‌خورد. حادثه‌اى برجسته در تاریخ فرانسه که در آخرین روز هفته خونین به شکست کمون پاریس انجامید.

اما دفن این درگذشتگان در پرلاشز سبب شده است که از آن پس این گورستان به دلیل برگزارى مراسم یادبود و انتشار انواع اعلامیه‌ها و طرح مسائل مرتبط با احزاب وابسته به جناح چپ فرانسه اهمیت ویژه‌اى یابد زیرا برگزارى این مراسم هر سال هزاران و بلکه صدها هزار شرکت‌کننده را با هدایت رهبران اصلى سازمان‌هاى جناح چپ فرانسه به این قبرستان کشانده است. علاوه براین؛ بناى یادبودى نیز به احترام درگذشتگان فرانسوى و اعضاى بریگاد فرانسه که در جنگ داخلى اسپانیا درگذشته‌اند، در این قبرستان موجود است.

گورستان پرلاشز اکنون گویاى بخش‌هاى مهمى‌از تاریخ، ادبیات، هنر و اندیشه است که نه تنها در فرانسه بلکه در جهان تاثیرگذار بوده‌اند.

بنابراین گورستان پرلاشز اکنون گویاى بخش‌هاى مهمى‌از تاریخ، ادبیات، هنر و اندیشه است که نه تنها در فرانسه بلکه در جهان تاثیرگذار بوده‌اند. در این قبرستان از میشل نى مارشال ارتش فرانسه که دربرابر انقلابیون فرانسه در جنگ‌هاى ناپلئونى مقاومت کرد تا آلفرد دوموسه شاعر، رمان نویس، نمایشنامه‌نویس تا خاکستر جان مولن از رهبران ارتش مقاومت فرانسه طى جنگ دوم جهانى و آمادئو مودیگلیانى نقاش و مجسمه‌ساز

سنگ قبر

 ایتالیایى که به‌دلیل نزدیکى و شباهت فوق‌العاده سبک وآثارش با پابلو پیکاسو شهرت دارد تا چارلز ماسیه ستاره شناس مشهور فرانسوى تا ژرژملیه فیلمساز مشهور و سازنده فیلم سفر به ماه، لئو لوسینین آرین پادشاه ارامنه سیلیسیان، احمد کایا خواننده کرد و ترک نژاد، ساموئل‌هانه من فیزیک‌دان آلمانى و بنیان‌گذار هومیوپاتى در پزشکى و نیز یلمیاز گوناى هنرپیشه و کارگردان ترک، جوزف فوریه ریاضى دان و فیزیکدان فرانسوی، بنجامین کنستانت فیلسوف لیبرال مسلک سوییسی، ژآن باپتیست کلمنت نقاش فرانسوی، سوفى بلانشارد نخستین زن بالن سوار و اولین زنى که در یک سانحه هوایى جان سپرد، ژرژ بیزه موسیقى‌دان و کلود برنارد پزشک فرانسوى که به دلیل معرفى و ابداع روش‌هاى علمى‌نوین در پزشکى و داروسازى و به‌ویژه دستاوردهایش در سیستم عصبى انسان شهرت دارد و میگوئل آنگل آستوریاس دیپلمات و نویسنده گواتمالایى و برنده جایزه نوبل ادبى 1967، کارل اپل نقاش هلندی، موریس مرلوپونتى فیلسوف فرانسوی، ادیت پیاف خواننده معروف فرانسوی، کامیل پیسارو نقاش امپرسیونیست، مارسل پروست ادیب و مقاله‌نویس و منتقد ادبى و داستان‌نویس فرانسه، روسینى آهنگساز شهیر ایتالیایى که اکنون پیکر او به فلورانس منتقل شده ولى گور دخمه‌اى که پیش‌تر در آن مدفون بود، به احترام او همچنان تهى نگاه داشته و به نام او ثبت شده‌است، همچنین آنتوان سنت اگزوپرى نویسنده مشهور داستان شازده کوچولو، ژرژ پیر ساروت نقاش فرانسه و ویلیام سیدنى اسمیت آدمیرال انگلیسى در نبرد با ناپلئون بناپارت که مورد ستایش او قرار گرفت و ریچارد رایت نویسنده آفریقایى _ آمریکایى و صدها نویسنده و شاعر و هنرمند دیگر در این گورستان آرمیده‌اند.

اینجا آخرین مکانى است که انسان‌هایى بزرگ و هنرمند جاودانى چون فردریک شوپن و آلفرد دوموسه را مى‌توان مخاطب ساخت اگرچه که در میان این مقبره‌هاى مشهور با کمال تعجب چنان جمعیت انبوهى را نخواهید یافت.  با این همه

قبر اسکار واید

آرامگاه اسکار وایلد نویسنده ایرلندى _ انگلیسى به‌گونه‌اى آشکار درخشانترین ستاره در آسمان پرلاشز است. این نویسنده که اکنون در زیر یک اثر هنرى بزرگ با نقش یک فرشته آرامیده و بقایاى رنگ به‌جا مانده از جاى دست بازدیدکنندگان و انواع یادگارها و دسته‌هاى گل بر آن قابل مشاهده است و این قطعه از آثارش را مى‌توانید بر سنگ قبر او بخوانید:

  1. و آنان که او را نمى‌شناخته‌اند بر او مى‌گریند
  2. افسوس که آن ظرف جسمانی، دیر زمانى است درهم شکسته است.
  3. براى سوگوارانش او مردى رانده و مطرود است و براى راندگان و مطرودان است که همیشه سوگوارى مى‌کنند.

در ایران نیز گورستان هایی با اهدافی شبیه پرلاشز تاسیس شد اما امروز متاسفانه متروک و رها شده اند و در نمونه تهرانی آن حتی افراد عادی که در آنجا مدفون شده اند هم از امتیاز پذیرایی از بازماندگانشان محرومند !! اگر مایلید با "انجمن هنری مردگان " در ایران آشنا شوید کمی صبر کنید! راستی اصلا نام گورستان " ظهیر الدوله" را شنیده اید؟ " مقبره الشعرا" را چطور؟؟

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:17 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

نامه ای برای " عقل سرخ"

پر

اشاره :

گاهی با خودم فکر می کنم آیا "واقعاٌ از جایگاه "واقع گرایانه " ای دنیا را تماشا می کنم؟! یا تنها با خواندن هر داستان یا شعر یا کتابی و یا آشنایی با تفکرات هر نویسنده ای ، چند روزی مثل او اطراف را تحلیل می کنم، و برای آنکه "سوء تحلیل" ( چیزی مثل "سوء تغذیه" تصورش کنید ) نگیرم ، تند تند چند مقاله یا کتاب یا ... به مغزم تزریق می کنم و ازین خوشحالم که برای "یکی دو هفته ی دیگر"  دیدگاه " ثابتی" پیدا کرده ام !

اما در این میان چیزی هست که "واقعا" برایم جذاب است یعنی لحظه ای که یک زندگی را با تمام ابعاد متضادش کشف می کنم!

وقتی در اثر نویسنده ای قدیمی ، جدید ترین آراء متفکران قرن حاضر پیدا می شود.

وقتی در میان کتاب یک "لا مذهب" جملاتی توحیدی برق می زند.

وقتی اشعار یک صوفی مثل حرفهای یک فیلسوف پراگماتیست (عمل گرا) در می آید .

و یا وقتی یک نمایش نامه نویس پوچ گرا "عقل سرخ " را یکی از عجایب حیات معنوی می خواند !

در چنین دقایقی است که احساس می کنم باید خیلی دقت کنم !

دقت در شناخت دیدگاه ها ،دقت در خواندن درست و دقت در توجه به سلوک انسانهایی که برای رسیدن به معنایی استوار در زندگی ، رنج " حقیقت جویی"  را به آسایش "تقلید کورکورانه" ترجیح داده اند و هرکدام به سهم خودشان راهی را ساختند یا راهی را سپری کردند.

آنچه برایم مهم می شود این نیست که باز سعی کنم از سلوکشان تقلید کنم بلکه تنها حسن خارق العاده ی این کشف ها و شناخت ها چیزی مثل این جمله است:

  1. "اگر حتی در قعر بی ایمانی برای انسان امکان تشخیص معنویت هست ، چرا برای من در مرز ایمان امکان صعود به " مقام عقل" نباشد؟ باید چگونه حرکت کنم؟"

نامه " اوژن یونسکو برای عقل سرخ " را تقدیم به کسانی می کنیم که بر این باورند :

  1. انسان تشنگی جاودان جانش را تنها با جرعه های گوارای جستجوی صادقانه ی حقیقت می تواند التیام بخشد ، هرچند گاهی به قول حضرت امیر (ع) این جرعه ها در جام منافق باشد. [ سخن حكیمانه هرجا بود دریافت كن ؛ زیرا حكمت در سینه منافق است و بدین سو و آن سو مى چرخد تا از آن به درآید و خود را به یارانش در سینه مؤ من برساند.]

 

نامه ای برای "عقل سرخ" :

( این نامه را اوژن یونسکو به هانری کربن برای تشکر از ارسال یک نسخه از کتاب "عقل سرخ" سهروردی نوشته است.)

 

  1. پاریس ، اول ژوئیه ۱۹۷۶
  2. آقا و دوست عزیز
  3. من با اعجاب تمام « عقل سرخ » را خواندم. شما یكی از بزرگترین و اعجاب انگیزترین متن های حیات معنوی را به غرب شناسانده اید . بدون تردید شما آن متن را در خاطره خود ایرانیان نیز زنده كرده اید . متن ، مشكل است و نمی توان آن را وقت و بی وقت خواند . باید منتظر لحظه ای ماند كه دل یاری كند . اما وقتی راه گم می كنم یادداشت ها و توضیحات شما بار دیگر مرا به جاده هدایت می كنند.در واقع شاید تا پایان زندگیم نیازمند خواندن نوشته دیگر نباشم. این اثر را خواهم خواند و باز هم خواهم خواند.
  4. صمیمانه از شما متشكرم، ارادتمند شما
  5. اوژن یونسكو

 

توضیح :

۱- اوژن یونسکو (۱۹۹۴- ۱۹۰۹) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده فرانسوی رومانیایی الاصل ، عضو فرهنگستان فرانسه بوده و بارزترین نماینده تئاتر پوچی نامیده می شود. مشهورترین نمایش‌نامه یونسکو ، كرگدن نام دارد که به فارسی نیز ترجمه شده‌است.

۲- هانری کُربَن ( ۱۹۷۹- ۱۹۰۳) فیلسوف و ایران شناس فرانسوی و استاد دانشگاه سوربن پاریس بوده است. او آثار شیخ شهاب الدین سهرودی را به فرانسه ترجمه كرده است.

۳- شهاب الدین سهروردی( ۵۸۷-۵۴۹ ق)، فیلسوف ایرانی است كه حكمت اشراق در آثار و روش فلسفی او به كمال رسیده و به همین جهت به «شیخ اشراق» ملقب می باشد.سهروردی كتابی به نام«عقل سرخ» نوشته است. از نظر قدما، رنگ سرخ تركیبی از سیاه و سفید است. سهروردی وقتی از عقل سرخ بحث می كند یعنی عقلی كه در انسان وجود دارد. عقل انسان بر حسب ذات، سفید و نورانی است اما بدن او تاریكخانه و ظلمت است. پس عقل سفید و شفاف و ذاتاً نورانی وقتی در این ظلمت قرار می گیرد، سرخ می شود. پس منظور از عقل سرخ ، عقل آدمی است.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:18 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

نامه ای برای " عقل سرخ"

پر

اشاره :

گاهی با خودم فکر می کنم آیا "واقعاٌ از جایگاه "واقع گرایانه " ای دنیا را تماشا می کنم؟! یا تنها با خواندن هر داستان یا شعر یا کتابی و یا آشنایی با تفکرات هر نویسنده ای ، چند روزی مثل او اطراف را تحلیل می کنم، و برای آنکه "سوء تحلیل" ( چیزی مثل "سوء تغذیه" تصورش کنید ) نگیرم ، تند تند چند مقاله یا کتاب یا ... به مغزم تزریق می کنم و ازین خوشحالم که برای "یکی دو هفته ی دیگر"  دیدگاه " ثابتی" پیدا کرده ام !

اما در این میان چیزی هست که "واقعا" برایم جذاب است یعنی لحظه ای که یک زندگی را با تمام ابعاد متضادش کشف می کنم!

وقتی در اثر نویسنده ای قدیمی ، جدید ترین آراء متفکران قرن حاضر پیدا می شود.

وقتی در میان کتاب یک "لا مذهب" جملاتی توحیدی برق می زند.

وقتی اشعار یک صوفی مثل حرفهای یک فیلسوف پراگماتیست (عمل گرا) در می آید .

و یا وقتی یک نمایش نامه نویس پوچ گرا "عقل سرخ " را یکی از عجایب حیات معنوی می خواند !

در چنین دقایقی است که احساس می کنم باید خیلی دقت کنم !

دقت در شناخت دیدگاه ها ،دقت در خواندن درست و دقت در توجه به سلوک انسانهایی که برای رسیدن به معنایی استوار در زندگی ، رنج " حقیقت جویی"  را به آسایش "تقلید کورکورانه" ترجیح داده اند و هرکدام به سهم خودشان راهی را ساختند یا راهی را سپری کردند.

آنچه برایم مهم می شود این نیست که باز سعی کنم از سلوکشان تقلید کنم بلکه تنها حسن خارق العاده ی این کشف ها و شناخت ها چیزی مثل این جمله است:

  1. "اگر حتی در قعر بی ایمانی برای انسان امکان تشخیص معنویت هست ، چرا برای من در مرز ایمان امکان صعود به " مقام عقل" نباشد؟ باید چگونه حرکت کنم؟"

نامه " اوژن یونسکو برای عقل سرخ " را تقدیم به کسانی می کنیم که بر این باورند :

  1. انسان تشنگی جاودان جانش را تنها با جرعه های گوارای جستجوی صادقانه ی حقیقت می تواند التیام بخشد ، هرچند گاهی به قول حضرت امیر (ع) این جرعه ها در جام منافق باشد. [ سخن حكیمانه هرجا بود دریافت كن ؛ زیرا حكمت در سینه منافق است و بدین سو و آن سو مى چرخد تا از آن به درآید و خود را به یارانش در سینه مؤ من برساند.]

 

نامه ای برای "عقل سرخ" :

( این نامه را اوژن یونسکو به هانری کربن برای تشکر از ارسال یک نسخه از کتاب "عقل سرخ" سهروردی نوشته است.)

 

  1. پاریس ، اول ژوئیه ۱۹۷۶
  2. آقا و دوست عزیز
  3. من با اعجاب تمام « عقل سرخ » را خواندم. شما یكی از بزرگترین و اعجاب انگیزترین متن های حیات معنوی را به غرب شناسانده اید . بدون تردید شما آن متن را در خاطره خود ایرانیان نیز زنده كرده اید . متن ، مشكل است و نمی توان آن را وقت و بی وقت خواند . باید منتظر لحظه ای ماند كه دل یاری كند . اما وقتی راه گم می كنم یادداشت ها و توضیحات شما بار دیگر مرا به جاده هدایت می كنند.در واقع شاید تا پایان زندگیم نیازمند خواندن نوشته دیگر نباشم. این اثر را خواهم خواند و باز هم خواهم خواند.
  4. صمیمانه از شما متشكرم، ارادتمند شما
  5. اوژن یونسكو

 

توضیح :

۱- اوژن یونسکو (۱۹۹۴- ۱۹۰۹) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده فرانسوی رومانیایی الاصل ، عضو فرهنگستان فرانسه بوده و بارزترین نماینده تئاتر پوچی نامیده می شود. مشهورترین نمایش‌نامه یونسکو ، كرگدن نام دارد که به فارسی نیز ترجمه شده‌است.

۲- هانری کُربَن ( ۱۹۷۹- ۱۹۰۳) فیلسوف و ایران شناس فرانسوی و استاد دانشگاه سوربن پاریس بوده است. او آثار شیخ شهاب الدین سهرودی را به فرانسه ترجمه كرده است.

۳- شهاب الدین سهروردی( ۵۸۷-۵۴۹ ق)، فیلسوف ایرانی است كه حكمت اشراق در آثار و روش فلسفی او به كمال رسیده و به همین جهت به «شیخ اشراق» ملقب می باشد.سهروردی كتابی به نام«عقل سرخ» نوشته است. از نظر قدما، رنگ سرخ تركیبی از سیاه و سفید است. سهروردی وقتی از عقل سرخ بحث می كند یعنی عقلی كه در انسان وجود دارد. عقل انسان بر حسب ذات، سفید و نورانی است اما بدن او تاریكخانه و ظلمت است. پس عقل سفید و شفاف و ذاتاً نورانی وقتی در این ظلمت قرار می گیرد، سرخ می شود. پس منظور از عقل سرخ ، عقل آدمی است.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:18 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

و خداوند بعضی شاعران را دوست دارد

جایگاه شعر در قرآن كریم

 

قران

بی تردید شعر یكی از كهن‌ترین هنرهای ارزشمند بشری است كه در قالب گفتار آهنگین و عاطفی تجلی می‌نماید. ولی این هنر نیز چون دیگر سرمایه‌های وجودی بشر در صورتی ارزشمند است كه در مسیری مثبت و سازنده بكار گرفته شود؛ اما اگر به عنوان یك وسیله مخرب در طریق صدمه‌زدن به بنیان اعتقاد و اخلاق جامعه و تبلیغ بی‌بندباری و فساد بكار گرفته شود زیانبار تلقی می‌گردد.

قرآن كریم كه روشنگر راه رستگاری بشر است در چهار آیه پایانی سوره شعرا به وضوح در مورد شاعران خادم و خائن به اظهار نظر پرداخته است آنجا می‌فرماید:

  1. والشعراءُ یَتبعُهُم الغاوون، الَم تَرَانهم فی كل واد ٍیَهیمونَ، وانهم یَقُولونَ مالا یَفعلون الا الذین امنوا و عموالصالحات و ذََكَروُالله كثیرا و انتَصروا من بعد ما ظُلموا وَ َسَیعلَمُ الذین ظَلَموا ایَّ مُنقلبٍ یَنقلبون(سوره شعرا آیه 224 تا 227 )
  2. شاعران كسانی هستند كه گمراهان از آنان پیروی می‌كنند آیا نمی‌بینی آنها در هر وادی سرگردانند؟ و سخنانی می‌گویند كه به آنها عمل نمی‌كنند؟ مگر كسانی كه ایمان آوره‌اند و كارهای شایسته‌ انجام می‌دهند و خدا را بسیار یاد می‌كنند و به هنگامی كه مورد ستم واقع می‌شوند به دفاع از خویشتن (و مومنان) برمی‌خیزند (و از شعر در این راه كمك می‌گیرند)؛ آنها كه ستم كردند بزودی می‌دانند كه بازگشتشان به كجاست!

در این آیات شریفه خداوند با بكارگیری حرف استثنای (اِلّا) ابتدا حكمی را بیان می‌فرماید و بعد تعدادی را از شمول آن حكم مستثنی می‌كند. این گونه استثناء كه به اصطلاح استثنای متصل گفته می‌شود(زیرا مستثنی جزء مستثنی منه است) درآیات دیگری نیز دیده می‌شود. مثلاً درسوره مباركه عصر می‌فرماید:

  1. "والعصر، ان‌الانسان لَفی خُسر، الا الذین امنوا وعَمِلواالصاِلحاتِ وَ تَواصعوا بِالحق و تَواصَوبالصبر." پس معلوم می‌شود كه همه انسانها مشمول حكم خُسران نیستند.

پس چنین احكامی استثنائاتی دارد كه چه بسا تعداد مستثنی‌ها كمتر از مشمولین حكم اصلی نباشد. اما

قرآن

 برگردیم به آیات پایانی سوره شعرا كه خداوند متعال با كاربرد این «الّا» شعرا رابه دو گروه تقسیم كرده است یكی آنان كه پیشتازان گمراهانند و در بیابانهای خیال پردازی و قافیه اندیشی سرگردانند و به آنچه خود می‌گویند عمل نكرده‌اند یا عمل نمی‌كنند چنانكه درشعردوره جاهلیت شاعر خود را قهرمان صحنه‌هایی معرفی می‌كند كه احیاناً در وادی خیال پرداخته است تا جایی كه گاه به انجام منكرات برخود می‌بالد، گرچه بستن هر دروغی به خود خلاف امر پروردگار است كه درسوره صف آیه 3 می‌فرماید:

  1. «كبُرَ مقتا عندالله اَن تقولوا مالا تفعَلُونَ، (نزد خدا بسیار موجب خشم است كه سخنی بگویید كه عمل نمی‌كنید)

 و ازآنجایی كه شعر اساساً بر خیالات و تصورات استوار است امكان بیان مطالب موهوم را فراهم می‌كند.

اما خداوند متعال بعد از كلمه اِلا گروهی از شاعران را مورد عنایت قرار می‌دهند و می‌فرمایند: مگر آنانی كه :

ایمان آورده‌اند كه این اولین شرط پای‌بندی به اصول اخلاقی و اسلامی است؛ چه صاحب ایمان اسیر هوس نمی‌شود و افسانه هوس نمی‌نویسد. به قول مرحومه پروین اعتصامی:

  1. افسانه‌ای كه دست هوس می‌نویسدش           دیباچه رساله ایمان نمی‌شود
  2. كشت دروغ بار حقیقت نمی‌دهد                       این خشك رود چشمه حیوان نمی‌شود.
  3. آز و هوی كه راه به هر خانه كرد سوخت             از بهرخانه تو نگهبان نمی‌شود

عمل صالح انجام می‌دهند چه ایمان باید در عمل تجلی پیدا كند و شاعر كه در جامعه متشخص است باید آن چنان عمل كند كه بتواند اسوه صلاح و فلاح باشد. به قول سعدی:

  1. سعدیا گر چه سخندان و مصالح گویی              به عمل كار برآید به سخندانی نیست

زیاد به یاد خدا می‌باشند و بی‌تردید این ذكر مستمر درشعر آنان نیز آشكار می‌شود آن كه به یاد خداست از انحراف در امان است چه درگفتار و چه دركردار به قول صائب:

  1. می‌توان از ذكر حق تاكرد پرگوهر دهان               حیف باشد از حدیث پوچ پرخاشاك كرد

آن گاه كه مورد ستم قرار می‌گیرند آرام ننشینند، بلكه درجلو ظالم بایستند و از مظلوم دفاع كنند و این سنگین‌ترین وظیفه‌ای است كه خداوند به دوش شاعران گذاشته است. به قول سیف‌فرغانی:

  1. ظالمی را كه همه ساله بود كارش فسق            به طمع نام منه عادل نیكوكاری

سقوط ظالمان را نیز قرآن در پایان این آیات وعده داده است كه می‌فرماید: آنها كه ستم كردند بزودی می‌مانند كه بازگشتشان كجاست. به قول خواجه حافظ:

  1. دور فلكی یكسره بر منهج عدل است                 خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
پر و دوات

اسلام می‌خواهد كه انسانها به جای پناه بردن به خیالات خواب‌آور و رخوت‌بخش با واقعیات زندگی روبه رو شوند هرچند این واقعیات تلخ و رنج‌آور باشند.

آیات پایانی سوره‌ شعرا باعث شد كه شعرای فارسی زبانی از همان آغاز سرایش شعر به این تفكیك الهی توجه كنند و به خلق نوعی شعر آیینی كه با دستورات قرآنی هماهنگ باشد دست زنند و برای این نوع ادبی نامی تعیین كنند از قبیل شعر زهد، شعر حقایق، شعر اولیاء و شعر حكمت و به دیگر شیوه‌های شاعری با نظر اعتراض بنگرند.

ناصر خسرو درخصوص شعر زهد گوید:

  1. واندر رضای او گه وبیگه به شعر زهد     
  2. مرخلق را به رشته كنم علم وحكمتش

و خاقانی این نوع شعر را حقایق می‌نامد؛ چنانكه قبل از ملقب شدن به خاقانی، حقایقی تخلص می‌كند.حقایق به این معنی (نوع آیینی و اخلاقی شعر) درشعر شعرا به فراوانی آمده است مانند نمونه‌های زیر:

  1. بسی حقایق گفتم و لیك دربر شاه                      نبود یكسره جز حیلتی و تزویری
  2. درمكتب حقایق پیش ادیب عشق                        هان ای پسر بكوش كه روزی پدر شوی
  3. درحقایق و گنجینه ادب قفل است                         كلید فتح و گنج فنا توانی یافت

نظامی گنجوی شرط ورود به عالم شعر را اشتهار شاعر در رعایت شرع می‌داند آنجا كه می‌گوید:

  1. تا كند شرع تو را نامدار                                       نامزد شعر مشو رینهار
  2. شعر تو ازشرع بدانجا رسد                                 كز كمرت سایه به جوزا رسد
  3. شعر برآرد به امیریت نام                                     كالشعراء امراء الكلام

شیخ عطار در مصیبت نامه به تفصیل در این مورد سخن گفته است ازآن جمله:

  1. شعر و عرش و شرع از هم خاستند                   تا دو عالم زین سه حرف آراستند
  2.  
  3. آن كه بود او سرور پیغمبران                                     گفت در زیر زبان شاعران
  4. هست حق را گنجهای بی‌شمار                              سر آن یك می‌ ندانند ازهزار
  5. هم قوافی كان خوش و یكسان بود                          زان سخن بسیار درقرآن بود...

 


نویسنده : محمد صادق محقق - خبرگزاری قرآن کریم با اندکی تلخیص


نکته:

آوردن شاهد مثال از شعر شعرای ایرانی در این مقاله به معنای داخل دانستن آنان در تعریف قرآن از شعرای صالح نیست چراکه تنها خداوند از عقاید حقیقی و اعمال بندگانش مطلع است. و البته این جمله نیز به معنای نا صالح دانستن آنها هم نیست ! ما در مقام قضاوت نیستیم...

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:18 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

عشق به روایت امین پور

قیصر امین پور

دستور زبان عشق قیصر امین پور، روی پیراهنی افتاده که زیر پیراهن، یک صفحه دفتر مشق است با همان خطوط آشنا اما این کتاب، مشق عشق برای قیصر نیست. رنگ قرمز پس زمینه عنوان کتاب، مخاطب را به دنیای قدیمی امین پور می برد، دنیایی که پس از لبخندها و شادی های او یا غم ها و دلگیری ها پیش می آید. پشت جلو نیز، همین گونه رقم می خورد پیراهنی باز وشعری برای انتظار...

قیصر امین پور را از پیش ترها می شناسیم، با دغدغه هایش و فضایی که به لحاظ زبانی و مفهومی در اشعارش ایجاد کرده است، آشناییم.

اگر به قبل تر بازگردیم و نگاهی به دهه 60 بیندازیم او یکی از شاعرانی بود که توانست قطار شعر را از ایستگاه های غمگین برهاند و آواز دوباره ای درگوش ریل ها و ایستگاه ها بخواند. آوازی از جنس تغزل و تعهد. بیراه نیست اگر او و دوست همراهش مرحوم سیدحسن حسینی را در راه بالندگی شعر دهه 60 بسیار تأثیرگذار بدانیم، چرا که شعر در این دهه دارای فضایی ناهمگون بود. کشور در شرایط جنگ به سر می برد و ادبیات خواه ناخواه، باید مردم را به جهانی دعوت می کرد که از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و امین پور، البته چنان کرد که شایسته شعر و ادبیات درا یران آن دوره بود. امروز ما به دستور زبان عشق رسیده ایم. دستور زبانی که نمی دانیم برای چه نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در کنار عشق آورده ایم و اگر رهاست چرا برایش زبان در نظر گرفته ایم. این ترکیب (دستور زبان عشق) از زبانی و بیانی حرف می زند که البته در قید و بند زبان و بیان نیست، چرا که عشق دربند نیست. عشقی که ما می شناسیم و امین پور می شناسد، از مولوی ها و عطارها و حافظ ها تا بایزیدی ها و حلاج ها آمده و حالا عنوانی شده برای کتاب شاعری که در دهه پنجم زندگیش می زید. باید از قیصر امین پور بپرسم در این روزگار که کالای عشق شعار شده، چرا عنوان کتاب شما عشق است؟ شعری در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق که نام کتاب از این شعر به ودیعه گرفته شده است، این شعر را می خوانیم تا شاید دستمان بیاید قیصر چرا نام کتابش را دستور زبان عشق گذاشته است.

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود، ایست!

باد را فرمود، باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

در بیت نخست این شعر شاهدیم که شاعر دستور دادن به دل را مردود یا مطرود می شمارد، شاید هم او این کار را نمی کند و با علامت پرسشی که در مصراع دوم می آید مخاطب را در تعلیقی دو سویه می گذارد که آیا واقعاً می شود به دل دستور داد که عشق را از درون خود بیرون کند یا این که عشق را در درون خود راه ندهد؟ در ادامه در بیت دوم مثالی برای بیت نخستین می آورد به شکلی که برای مخاطب قابل لمس تر باشد، می گوید می شود به دریا دستور داد که به ساحل فکر نکند؟ آیا به موج و دریا می توان فرمان ایست داد در بیت سوم دوباره پرسشی است که در ادامه پرسش سطر نخست مطرح می شود.

بیت بعد به کسی اشاره می کند که این عشق را در نهاد ما گذارده است.

در این بیت از نهاد و گزاره در دو معنی استفاده شده است.

این ایهام اول به درون ما و وجود ما اشاره دارد و سپس به دستور زبان فارسی و مراعات النظیری است بین «دستور زبان»، «نهاد» و «گزاره».

این بیت که با بیت پایانی موقوف المعانی است به پدیده ای اشاره دارد که وقتی در نهاد به ودیعه گذاشته می شود مانند شمشیری است که در دست زنگی سیاه است. عشق ودیعه ای است که باری تعالی در درون ما به امانت گذاشته و به وسیله آن انسان می تواند به درستی و صحت راه های رسیدن به حق را طی کند. این عشق نه آن است که به راحتی بر سر کوچه و بازار ریخته شود.

 سال ها دویده ام از پی خودم

هر شاعر یا نویسنده ای در دوره هایی از زندگی اش به این قضیه می اندیشد که کجای جهان و خودش ایستاده است، به تعبیر دیگر هنرمندان و اندیشمندان پیاپی خود و حضور خود در هستی را مورد محک قرار می دهند و می کوشند دریابند تا چه حد پیشرفت معنوی و گاه مادی داشته اند، این شناخت از موقعیت و پرسش از کجایی و چگونگی جایگاه انسانی به سن و سال خاصی بستگی ندارد بلکه پرسشی است که می تواند هر لحظه از زندگی به سراغ خردمند بیاید. درست مثل نشانه هایی که باری تعالی می فرماید برای دانایان در زمین قرار داده است. قیصر امین پور در غزل سفر در آینه بخشی از این دغدغه را در دنیای خودش بیان می کند. امین پور آنگونه که می اندیشد، می نویسد، این را مخاطبان خاص او به خوبی می دانند، وی سطرهایی را بدون پیشداشت اندیشمندانه و شاعرانه روی کاغذ نمی آورد. حال سطوری از غزل سفر در آینه را بخوانیم:

این منم در آینه یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم!

در من این غریبه کیست باورم نمی شود

خوب می شناسمت در خودم که بنگرم

این تویی، خود تویی، در پس نقاب من

این مسیح مهربان، زیرنام قیصرم

قوم و خویش من هم از قبیله غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

سال ها دویده ام از پی خودم ولی

تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف

گم شدم چو کودکی در هوای مادرم

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست

کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم

البته سطرهایی از این شعر حذف شد که کمی ساختار شعر را دارای خلل می کندو اما مسأله اصلی مطروحه در این شعر همان طور که پیش تر آمد تردید خودشناسی است. حال اگرچه قیصر امین پور دارای جایگاه ویژه ای در شعر و در اندیشه است اما این اثر به شکل عمومی پرسش از جایگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور اخص مربوط به شاعر نیست.

مسأله پرسش از جایگاه فکری و انسانی مسأله ای است که اندیشمندان و هنرمندان فراوانی را به خود مشغول کرده است. بخش دیگری از این دغدغه در غزل دیگری از این مجموعه متبلور شده است. «حیرانی» عنوان غزلی است که باز با همین دغدغه در آن مواجهیم. البته لازم به یادآوری است که در مبحث اول مسأله جایگاه انسان ها در هستی و در وجود خودشان مطرح بود اما در این غزل مسأله شیدایی حیرانی انسان است:

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صدبار پشیمانی وصد مرتبه توبه

هر بار پیشمان ز پشیمانی خویشم

یا در غزل «شب اسطوره ای» به گونه ای دیگر با این روایت مواجه هستیم

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

به گونه ای دیگر قیصر امین پور در غزل «در این زمانه» انسان معاصر امروز را معرفی می کند، انسانی که نه جایگاه خود «شر» را می شناسد نه جایگاه دیگری را. این انسان خود به خود از اطرافیان فاصله می گیرد و از معاشرت با آنها دوری می کند. این انسان با ویژگی هایی که عنوان شد دیگر به خودش نزدیک نیست و نمی تواند به ویژگی ها و سجایای اخلاقی بیندیشد. چگونه انسان می تواند به خوبی و نیکی فکر کند آن وقت به دوستان و خویشان خود برساند به این چند بیت توجه کنید:

در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست پس خودش نیست

تو دست کم کمی شبیه خودش باشد

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

درواقع رسیدن به این مرتبه از دانایی که موقعیت خود و دیگری را بشناسی در بخش هایی از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است.

 

آه این آیینه کی غرق غبار و گرد شد

امین پور را با غزل هایی می شناسیم که امروزه بسیاری از آنها ورد زبان مردمند. غزل هایی که برخی اگر چه به ظاهر از پژمردگی سخن می گویند اما در باطن خیال و زندگی و پویندگی دارند.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

یا غزلی با این مطلع:

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

این دو غزل اگرچه حال و هوای به ظاهر پریشانی دارند اما از درون شان خون زیستن بیرون می تپد. امین پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم این گونه سروده هایش را آورده و شاید بار دیگر توانایی اش در سرودن این مفاهیم تداعی کننده «اجتماع نقیضین» را به رخ مخاطب شعر کشیده است.

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

در بیت نخستین این غزل اگرچه به ظاهر فضایی زمینی برای مخاطب ترسیم می شود و دلی را با رنگ آبی و پرنشاط معرفی می کند که در آخر زرد و پژمرده شده است، اما به مرور وقتی ابیات رو به تخلص می روند معلوم می شود فضا، فضایی بزرگ تر از مسائل این جهانی است و زردشدن دل که در بیت اول به آن اشاره شده به طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتی که در آن دل ها آبی بود و براساس یک شیطنت (به قول امین پور) همه به زرد بودن دل محکوم شدیم و حالا در تلاشیم دوباره به دل های آبی بازگردیم. امین پور شاعری نیست که چندان در قید و بند فلسفه یا بیانیه های فکری باشد اما نکات ریز و درشتی از شعرش می توان یافت که بیان مفاهیمی که به علاقه او در ذهن و زبانش ساری و جاری شده باز نمود عقیده شخصی و فلسفی او نیست اما گاهی نگاه و عمق توجهش به هستی فیلسوفانه است.

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن

آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود

حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

امین پور از تردیدها حرف می زند. از آدم ها و مقصدهایی که فکر می کنند به آن رسیده اند اما فاصله بسیاری با آن دارند. «تردید»ی که امین پور در سطرسطر این غزل به آن اشاره دارد همان «تردید» انسان معاصر در «رسیدن »ها و «نرسیدن»هاست.

 قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود

شعر «سفر ایستگاه» پشت جلد کتاب «دستور زبان عشق» نوشته شده است. علاقه های امین پور به فضاهای مدرن که در آن قطار تداعی گر رفتن یا آمدن است برایم خیلی پیش ترها روشن شده بود. امین پور شعر را «به روز» می نویسد، او «گذشته» نویسی نمی کند، همان گونه که «آینده» نویسی هم نمی کند، امین پور «امروز» را می نویسد، همین امروز. حالا مخاطب می خواهد خوشش بیاید یا نه!

امین پور نمونه مناسبی از شاعر «امروز» است، شاعری که توانسته مخاطبی برای اثرش دست و پا کند، مخاطبی که ادبیات او را می شناسد، دغدغه اش را می شناسد و حرفش را به جان می خرد.

امین پور در شعرهایش بازی نمی کند، بازی با حروف، مفاهیم و مبانی زیبایی شناسی، او به پایه هایی پایبند است که ادبیات مستحکم هزارساله ایران پایبند بوده و هست.

«سفر ایستگاه»

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

«سفر ایستگاه» عنوانی شاعرانه برای این شعر است. «قیصر» شعر سپید و ساختار آن را خوب می شناسد. رعایت محور عمومی اثر و قطع کردن معنی و تقسیم آن بین سطرها به شکلی که رأس هرم پایان شعر باشد و معنی درآن قسمت به تکامل برسد، روشی است که در اکثر آثار نیمایی و سپید قیصر می توان آن را ردیابی کرد.

اگرچه ایرادی که می توان بر این گونه شعرها گرفت تک محوری بودن است اما مهم این است که شاعرانی چون امین پور هنوز با تمام تلاش، علاقه مندند فاصله عموم مردم با شعر نیمایی و سپید را کمتر کنند تا مخاطبان راحت تر بتوانند با فضاهای مدرن شعر فارسی ارتباط برقرار کنند.

 شعری برای بودن

هر شاعری تعریفی شخصی از شعر دارد که البته این تعاریف طبیعی است که با هم متفاوت باشند. برخی از شاعران تعریف شعر برایشان از قالب شروع می شود و بعد به کلام مخیل و احتمالاً موزون و مقفا می رسد اما «قیصر» به قالب توجهی ندارد و به همین دلیل است که وقتی مجموعه ای منتشر می کند تنوع قالب را همچون تنوع مضمون رعایت می کند. مسأله دیگری که در ذهن همه هنرمندان گاهی اندوه ایجاد می کند این است که هنرشان چقدر برای تعالی آنها بوده و یا چقدر توان ادامه راه برای آنان وجود دارد. قیصر امین پور در شعری با عنوان «شعر» این توان را این چنین بیان می کند:

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش

پس چگونه بی امان روشن نگه دارم

سال ها این پاره آتش را

در کف دستم؟

تا بدانم همچنان هستم.

«شعر» برای قیصر پاره آتش است که به واسطه آن احساس «بودن» می کند. بودنی همراه با کلام، کلامی که قداست آن به تاریخ و به «اقرا» بازمی گردد، به «بخوان به نام پروردگار» از این دریچه به شعر نگریستن می تواند راه های تازه ای برای دریافت های ما باز کند.

مشق بابا آب...

شعرهای بسیاری در فضای آیینی تا به حال سروده شده است. درواقع شهر آیینی و مذهبی تاریخی مساوی ادبیات پارسی دارد و این ادبیات در سالیان متمادی به عناوین مختلف به ادبیات آیینی پرداخته است. اما دربسیاری از آنها دغدغه آدم های عاشورا به اشتباه پیدا کردن آب مطرح شده است. این اشتباه به عدم آشنایی شاعران با فضا و رسالت عاشورا بوده است. قیصر امین پور در شعری با عنوان «کودکان کربلا» فضای آن روز را این گونه معرفی می کند:

راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیف شان تنها

دائماً تکرار مشق آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

 

این روزها که می گذرد ...

شعر معروفی قیصر دارد با این مطلع «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ساکت گذشته که آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد:

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:18 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

درنگى بر شعرهاى دكتر قیصر امین پور

 

قیصر امین پور

«وقاف

 حرف آخر عشق است‎

 آنجا كه نام كوچك من‎

آغاز مى شود»

 قیصر، این شعر را «امین پورى» مى نویسد كه روزگار معاصر و زبان نوشتن از این روزگار را به خوبى مى شناسد. در واقع نوع رویكرد قیصر امین پور به شعر و زبان، نه آنگونه است كه شعر را كاركرد زیبایى شناسى «زبان» بداند و هدف و تأثیر گذارى موضوعى شعر را نادیده بگیرد. او در اشعارش تلاش مى كند دغدغه هاى انسان معاصر را معاصر سرایى كند. اگر به تنوع آثار او در قالب هاى مختلف، از غزل، رباعى كه قالب هایى كلاسیك (سنتى) هستند تا سپید به دقت توجه كنیم در مى یابیم او چگونه واژگان آشناى جهان معاصر فارسى را دریافته و آن را به كار مى بندد. به شعر «اشتقاق» از دفتر «آینه هاى ناگهان» توجه كنید:

«وقتى جهان

از ریشه جهنم

و آدم از عدم ‎

و سعى‎

از ریشه هاى یاس مى آید

 وقتى كه یك تفاوت ساده‎

در حرف‎

كفتار را‎ به كفتر‎

 تبدیل مى كند‎

باید به بى تفاوتى واژه ها‎

و واژه هاى بى طرفى‎

مثل نان‎ دل بست‎

 نان را ‎ از هر طرف بخوانى‎

نان است!»

در واقع در ادب فارسى توجه به این گونه واژگان و حروف در كنار هم و نقطه ها و حروف صدا دارى كه با حضور وعدم حضور خود معناى واژگان را تغییر اساسى مى دهند و حتى گاه آن ها را برعكس به معنادهى مى رسانند، بسیار زیاد اتفاق افتاده اما قیصر امین پور در این شعر اگر چه همان مفاهیم را بیان مى كند اما بوى كهنگى از آن بر نمى آید چرا كه او بین دغدغه هاى امروزى انسان معاصر و كلمات نقبى عمیق زده كه به توسط آن مخاطب خود را گرفتار شعر مى بیند. «نان و غم نان»، در واقع انسان معاصر گرسنه نیست اما درگیر روزمره گى و حساب و كتاب هاى روزانه شده است و این حساب و كتاب ها عموماً براى امرار معاش زندگى است و این یعنى همان «نان». ممكن است این كلمه سه حرف داشته باشد اما در واقع بیانگر جهانى است كه در شعر به شكلى نمادین بیان شده است. دغدغه انسان صنعتى امروز از توجه به ارزش هاى تفكر والاى انسانى و تعهد اجتماعى به مناسبات سطحى و دغدغه هاى دم دستى بدل شده است. دغدغه هایى كه از ارزش هاى والاى اندیشیدن فاصله بسیارى گرفته است.

قیصر امین پور در سال 67 شعر مى سراید با عنوان «عصر جدید». در این شعر كه باز از مجموعه «آینه هاى ناگهان» انتخاب شده فضاى افسون زده جهان معاصر را بیان مى كند، فضایى برى از یقین و ایمان انسانى،:

 ما در عرصه احتمال به سر مى بریم‎

 در عصر شك و یقین‎

در عصر پیش بینى وضع هوا‎

از هر طرف كه باد بیاید‎

در عصر قاطعیت تردید ‎

عصر جدید‎

عصرى كه هیچ اصلى ‎

 جز اصل احتمال، یقینى نیست‎

... در این شعر در واقع بخش هایى از این فضاى معاصر در جهان بیان شده است. فضایى كه انسان را در حد ماشینى قابل كنترل به نقطه حضیض كشانده است و در پایان شعر كه قیصر مى نویسد:

«من از تو ناگزیرم‎

من‎

بى نام ناگزیرتو مى میرم‎».

و سرانجام او كه بدون «نام ماندگار او» نمى تواند به این زیستن ادامه دهد، نامى كه برایش راهگشاست و زیستن اش را به جملگى تحت الشعاع قرار داده است.

یكى دیگر از مشخصه هاى شعر قیصر امین پور استفاده از سازه هاى زبان گفتار و عامیانه مردم است، او در اشعارش در قالب هاى مختلف بسیارى از مشخصه هاى زبان گفتارى را در اشعارش مى آورد. گاهى هم این فضا این قدر یكدست و صمیمى مى شود كه احساس مى كنى كسى در شعرهایش تو را خطاب قرار مى دهد، این همان احساس شراكت در شعر دیگرى است.

این شعر تو را به درون خودش دعوت مى كند و حرف هاى اش را براى تو مى زند، او مى داند باید كجاى روان مخاطب را نشانه گرفت، شعر مى داند باید به كجا نفوذ كند. در شعر «رفتار من عادى است» مى نویسد:

«رفتار من عادى است‎

اما نمى دانم چرا‎

این روزها‎

از دوستان و آشنایان‎

هر كس مرا مى بیند

از دور مى گوید‎

این روزها انگار‎

حال و هواى دیگرى دارى‎

اما‎

من مثل هر روزم‎

 با آن نشانى هاى ساده‎

با همان امضا‎/ همان نام‎/ و با همان رفتار معمولى‎

مثل همیشه ساكت و آرام‎...

این رفتار عامیانه و روان با زبان، شعر را در رابطه مستقیم و بى واسطه با مخاطب قرار مى دهد، رابطه اى كه مخاطب جداى از شعر نیست، بلكه جزیى از فرآیند آفرینش معناست و همواره خود را در واژگان این اثر در مى یابد. در این نوع نگاه به زبان، مخاطب در مى یابد كه شعر امروز قرار است زندگى روز مره او را تصویر و توصیف كند، نه آن كه با واژگانى كه از تبار قرون گذشته اند زندگى معاصر آنها بیان شود. این نوع شعر اگر چه ممكن است به عقیده برخى حتى نثر به نظر برسد، اما در كلیت شعر منطقى حكمفرماست كه آن را از نثر فاصله مى دهد. به عنوان مثال شما در نثر و منطقى كه بر آن حكمفرماست نمى توانید به اصطلاح پرسش هاى تخیلى و برش هاى مقطعى از مكانى به مكانى و از زمانى به زمان دیگر بدون رعایت منطق نثر و نوشتار تان داشته باشید، اما در شعر و به خصوص در این دست اشعار، منطقى كه حكمفرماست به شاعر اجازه مى دهد كه از هر درى سخن بگوید فقط باید حس كلى شعر را در نظر بگیرد و خط مماس اندیشه و تخیل شاعرانه را با واژگان حفظ كند. امین پور در اشعارى كه در قالب سپید سروده به این منطق رسیده است و شعرش اگر چه از زوایاى مختلف زندگى و مشخصه هاى عینى آن مى گوید اما ساختار كلى آن رعایت مى شود.

امین پور هیچ گاه از اوضاع اجتماعى كه در آن مى زیسته بى تفاوت نگذشته است. او دریچه هاى آگاهى اش را بر دروازه هاى بزرگ سرزمین هاى جهان گشوده است و هر اتفاقى كه بیفتد اندیشه او از آن گریز نخواهد داشت.

قیصر امین پور در یك شعر بلند كه اسفندماه سال 59 براى جنگ و شهرش دزفول سرود همیشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند.

  1. «مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بنویسم‎/ دیدم نمى شود‎/ دیگر قلم زبان دلم نیست‎/ گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را‎/ دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست‎/ باید سلاح تیز ترى برداشت ‎/ باید براى جنگ‎/ از لوله تفنگ بخوان‎/ با واژه قشنگ‎/ مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بگویم‎/ شعرى براى شعرخودم -دزفول-‎/ دیدم كه لفظ ناخوش موشك را‎/ باید به كار برد‎/ اما موشك‎/ زیبایى كلام مرا كاست‎/ ... (مجموعه از تنفس صبح).

در این اثر بلند قیصر قلم را كارساز نمى داند و مى خواهد با واژه فشنگ سخن بگوید، اگر چه شاعر توان كشتن ندارد اما واژگان او كارى مى كنند كه تاب ایستادن براى دیگران میسر شود. در واقع در چنین شرایطى شاعران احیاگر آرمان ها و ارزش هاى والاى انسانى هستند، ارزش هایى كه انسان ها را به سمت هدف شان ترغیب مى كند.

قیصر امین پور در قالب هاى دیگرى هم، همانطور كه پیشتر نوشتم طبع آزمایى كرده است. از این قالب ها دوبیتى و رباعى را مى توان مورد بررسى قرار داد. اشعارى كه امین پور در این قالب ها مى سراید در واقع در ادامه روند كلى اندیشه او و تفكر غالب او در عرصه شعر است.

قیصر در جبهه

نه از مهر و نه از كین مى نویسم

نه از كفر و نه از دین مى نویسم.

دلم خون است، مى دانم برادر

دلم خون است، از این مى نویسم

 

موسیقى شهر بانگ «رودارود» است

خنیا گرى آتش و رقص و دوداست

برخاك خرابه ها بخوان قصه جنگ

از چشم عروسك كه خون آلود است

در این اشعار اگر چه كمكى به لحاظ زبانى با اشعار قیصر كه در قالب سپید سروده است فاصله احساس مى كنیم، اما جان مایه شعر و بافت زبان با هم همخوانى دارند و در نهایت قالب هم این مثلث را كامل مى كند.

دستى زكرم به شانه مانزدى

بالى به هواى دانه ما نزدى

دیرست دلم چشم به راهت دارد

اى عشق، سرى به خانه ما نزدى

صمیمیت سیال در این اشعار با فضاهاى ما قبل خود تفاوت هاى بسیارى دارد و در توالى منطقى ادامه زبان رباعى و دوبیتى در شعر فارسى است، اگر چه این توالى منطقى دیرى است تكاپو و توان كمترى نسبت به سایر قالب ها دارد.

قالب دیگرى كه قیصر امین پور اشعار قابل توجهى در آن سروده، قالب غزل است. قیصر نگاه تازه اى به قالب غزل دارد، آنگونه كه ما فضاهاى دیروز غزل را در آن نمى بینیم، او به درستى در یافته كه این قالب نیاز به فضاى زبانى تازه دارد و مخاطب امروز از شاعر امروز توقع دارد با واژگان آشناى او برایش شعر بنویسد تا روزگاران آینده هم از روزگار ما یادگارى زبانى داشته باشند. امین پور این فضا را به درستى درك كرده است. او در غزل هایش از آدم هایى حرف مى زند كه ما هر روزه با آنها مواجهیم، گاهى با آنها حرف مى زنیم، از كنارشان بى تفاوت مى گذریم، یا ابزار هایى كه با آنها در ارتباطیم، از ماشین، ساختمان هاى بلند و برج ها تا اتوبان ها و هویت چهل تكه انسان ها. حالا ممكن است نمونه هاى كلى اى كه دارم داراى مصادیق مشخص و ثابت در شعر قیصر نباشند، اما موضوعاتى كه او به آنها مى پردازد از همین جمله اند.

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى

(ابیاتى از شعر لحظه هاى كاغذى)

بخشى از زندگى انسان معاصر در این چند بیت آمده است. البته مسأله در این شعر شاید یكى این باشد كه فضاهاى تكنولوژى زده انسان را از هویت به ودیعه نهاده شده در او جدا مى كند و نمى گذارد آنگونه كه در شأن و مقام انسانى است به ویژگى هاى اعلى انسانى برساند. در چند بیت از ابیات غزل هاى مختلف قیصر مى توان باز این مسأله را حس كرد.

چشم ها پرسش بى پاسخ حیرانى ها

دست ها تشنه تقسیم فراوانى ها

...

عمرى به جز بیهوده بودن سر نكردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نكردیم

دل در تب لبیك تاول زد ولى ما

لبیك گفتن را لبى هم تر نكردیم

...

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنید

مگر مساحت رنج مرا حساب كنید

....

دلم قلمرو جغرافیاى ویرانى است

هواى ناحیه ما همیشه بارانى است

در این ابیات همه انسان در پى هویت اصیل و گمشده خویش است اگر چه به صراحت از عذاب و پرسش ها و جغرافیاى ویرانى حرف مى زند اما مرادش تخریب «انسان» نیست بلكه تلاش او را هدف قرار داده است. قیصر تلاش كرده در این غزل ها انسانى را مورد خطاب قرار دهد كه براى انسان بودن اش نشانه اى غیر از صورت انسانى نمى پندارد.

در این فضا باید به دقت این شعرها را خواند و تحلیل كرد و شاید پاسخ به تمام این اشعار غزلى است كه امین پور را در موقعیت ویژه اى در بین شاعران و مخاطبان قرار مى دهد. غزلى كه به تمام اندیشه هاى انسانى پاسخ مى دهد، اندیشه هایى كه انسان را زرد و پائیزى مى پندارد.

در این غزل مى گوید:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینك گواه

همین زخم هایى كه نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم.

به گمانم این غزل به نوعى بیانیه زیستى قیصر امین پور باشد. او كه سراپا اگر زرد و پژمرده باشد، دل به پائیز نمى سپارد. اگر خنجر دوستان به گرده اش برسد باكى برایش نیست. چون او هستى را آن گونه عاشقانه مى بیند كه مناسبات انسانى و حساب و كتابى براى چندان معنایى نخواهد داشت.


مهدى طاهرى

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:20 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

درنگى بر شعرهاى دكتر قیصر امین پور

 

قیصر امین پور

«وقاف

 حرف آخر عشق است‎

 آنجا كه نام كوچك من‎

آغاز مى شود»

 قیصر، این شعر را «امین پورى» مى نویسد كه روزگار معاصر و زبان نوشتن از این روزگار را به خوبى مى شناسد. در واقع نوع رویكرد قیصر امین پور به شعر و زبان، نه آنگونه است كه شعر را كاركرد زیبایى شناسى «زبان» بداند و هدف و تأثیر گذارى موضوعى شعر را نادیده بگیرد. او در اشعارش تلاش مى كند دغدغه هاى انسان معاصر را معاصر سرایى كند. اگر به تنوع آثار او در قالب هاى مختلف، از غزل، رباعى كه قالب هایى كلاسیك (سنتى) هستند تا سپید به دقت توجه كنیم در مى یابیم او چگونه واژگان آشناى جهان معاصر فارسى را دریافته و آن را به كار مى بندد. به شعر «اشتقاق» از دفتر «آینه هاى ناگهان» توجه كنید:

«وقتى جهان

از ریشه جهنم

و آدم از عدم ‎

و سعى‎

از ریشه هاى یاس مى آید

 وقتى كه یك تفاوت ساده‎

در حرف‎

كفتار را‎ به كفتر‎

 تبدیل مى كند‎

باید به بى تفاوتى واژه ها‎

و واژه هاى بى طرفى‎

مثل نان‎ دل بست‎

 نان را ‎ از هر طرف بخوانى‎

نان است!»

در واقع در ادب فارسى توجه به این گونه واژگان و حروف در كنار هم و نقطه ها و حروف صدا دارى كه با حضور وعدم حضور خود معناى واژگان را تغییر اساسى مى دهند و حتى گاه آن ها را برعكس به معنادهى مى رسانند، بسیار زیاد اتفاق افتاده اما قیصر امین پور در این شعر اگر چه همان مفاهیم را بیان مى كند اما بوى كهنگى از آن بر نمى آید چرا كه او بین دغدغه هاى امروزى انسان معاصر و كلمات نقبى عمیق زده كه به توسط آن مخاطب خود را گرفتار شعر مى بیند. «نان و غم نان»، در واقع انسان معاصر گرسنه نیست اما درگیر روزمره گى و حساب و كتاب هاى روزانه شده است و این حساب و كتاب ها عموماً براى امرار معاش زندگى است و این یعنى همان «نان». ممكن است این كلمه سه حرف داشته باشد اما در واقع بیانگر جهانى است كه در شعر به شكلى نمادین بیان شده است. دغدغه انسان صنعتى امروز از توجه به ارزش هاى تفكر والاى انسانى و تعهد اجتماعى به مناسبات سطحى و دغدغه هاى دم دستى بدل شده است. دغدغه هایى كه از ارزش هاى والاى اندیشیدن فاصله بسیارى گرفته است.

قیصر امین پور در سال 67 شعر مى سراید با عنوان «عصر جدید». در این شعر كه باز از مجموعه «آینه هاى ناگهان» انتخاب شده فضاى افسون زده جهان معاصر را بیان مى كند، فضایى برى از یقین و ایمان انسانى،:

 ما در عرصه احتمال به سر مى بریم‎

 در عصر شك و یقین‎

در عصر پیش بینى وضع هوا‎

از هر طرف كه باد بیاید‎

در عصر قاطعیت تردید ‎

عصر جدید‎

عصرى كه هیچ اصلى ‎

 جز اصل احتمال، یقینى نیست‎

... در این شعر در واقع بخش هایى از این فضاى معاصر در جهان بیان شده است. فضایى كه انسان را در حد ماشینى قابل كنترل به نقطه حضیض كشانده است و در پایان شعر كه قیصر مى نویسد:

«من از تو ناگزیرم‎

من‎

بى نام ناگزیرتو مى میرم‎».

و سرانجام او كه بدون «نام ماندگار او» نمى تواند به این زیستن ادامه دهد، نامى كه برایش راهگشاست و زیستن اش را به جملگى تحت الشعاع قرار داده است.

یكى دیگر از مشخصه هاى شعر قیصر امین پور استفاده از سازه هاى زبان گفتار و عامیانه مردم است، او در اشعارش در قالب هاى مختلف بسیارى از مشخصه هاى زبان گفتارى را در اشعارش مى آورد. گاهى هم این فضا این قدر یكدست و صمیمى مى شود كه احساس مى كنى كسى در شعرهایش تو را خطاب قرار مى دهد، این همان احساس شراكت در شعر دیگرى است.

این شعر تو را به درون خودش دعوت مى كند و حرف هاى اش را براى تو مى زند، او مى داند باید كجاى روان مخاطب را نشانه گرفت، شعر مى داند باید به كجا نفوذ كند. در شعر «رفتار من عادى است» مى نویسد:

«رفتار من عادى است‎

اما نمى دانم چرا‎

این روزها‎

از دوستان و آشنایان‎

هر كس مرا مى بیند

از دور مى گوید‎

این روزها انگار‎

حال و هواى دیگرى دارى‎

اما‎

من مثل هر روزم‎

 با آن نشانى هاى ساده‎

با همان امضا‎/ همان نام‎/ و با همان رفتار معمولى‎

مثل همیشه ساكت و آرام‎...

این رفتار عامیانه و روان با زبان، شعر را در رابطه مستقیم و بى واسطه با مخاطب قرار مى دهد، رابطه اى كه مخاطب جداى از شعر نیست، بلكه جزیى از فرآیند آفرینش معناست و همواره خود را در واژگان این اثر در مى یابد. در این نوع نگاه به زبان، مخاطب در مى یابد كه شعر امروز قرار است زندگى روز مره او را تصویر و توصیف كند، نه آن كه با واژگانى كه از تبار قرون گذشته اند زندگى معاصر آنها بیان شود. این نوع شعر اگر چه ممكن است به عقیده برخى حتى نثر به نظر برسد، اما در كلیت شعر منطقى حكمفرماست كه آن را از نثر فاصله مى دهد. به عنوان مثال شما در نثر و منطقى كه بر آن حكمفرماست نمى توانید به اصطلاح پرسش هاى تخیلى و برش هاى مقطعى از مكانى به مكانى و از زمانى به زمان دیگر بدون رعایت منطق نثر و نوشتار تان داشته باشید، اما در شعر و به خصوص در این دست اشعار، منطقى كه حكمفرماست به شاعر اجازه مى دهد كه از هر درى سخن بگوید فقط باید حس كلى شعر را در نظر بگیرد و خط مماس اندیشه و تخیل شاعرانه را با واژگان حفظ كند. امین پور در اشعارى كه در قالب سپید سروده به این منطق رسیده است و شعرش اگر چه از زوایاى مختلف زندگى و مشخصه هاى عینى آن مى گوید اما ساختار كلى آن رعایت مى شود.

امین پور هیچ گاه از اوضاع اجتماعى كه در آن مى زیسته بى تفاوت نگذشته است. او دریچه هاى آگاهى اش را بر دروازه هاى بزرگ سرزمین هاى جهان گشوده است و هر اتفاقى كه بیفتد اندیشه او از آن گریز نخواهد داشت.

قیصر امین پور در یك شعر بلند كه اسفندماه سال 59 براى جنگ و شهرش دزفول سرود همیشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند.

  1. «مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بنویسم‎/ دیدم نمى شود‎/ دیگر قلم زبان دلم نیست‎/ گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را‎/ دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست‎/ باید سلاح تیز ترى برداشت ‎/ باید براى جنگ‎/ از لوله تفنگ بخوان‎/ با واژه قشنگ‎/ مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بگویم‎/ شعرى براى شعرخودم -دزفول-‎/ دیدم كه لفظ ناخوش موشك را‎/ باید به كار برد‎/ اما موشك‎/ زیبایى كلام مرا كاست‎/ ... (مجموعه از تنفس صبح).

در این اثر بلند قیصر قلم را كارساز نمى داند و مى خواهد با واژه فشنگ سخن بگوید، اگر چه شاعر توان كشتن ندارد اما واژگان او كارى مى كنند كه تاب ایستادن براى دیگران میسر شود. در واقع در چنین شرایطى شاعران احیاگر آرمان ها و ارزش هاى والاى انسانى هستند، ارزش هایى كه انسان ها را به سمت هدف شان ترغیب مى كند.

قیصر امین پور در قالب هاى دیگرى هم، همانطور كه پیشتر نوشتم طبع آزمایى كرده است. از این قالب ها دوبیتى و رباعى را مى توان مورد بررسى قرار داد. اشعارى كه امین پور در این قالب ها مى سراید در واقع در ادامه روند كلى اندیشه او و تفكر غالب او در عرصه شعر است.

قیصر در جبهه

نه از مهر و نه از كین مى نویسم

نه از كفر و نه از دین مى نویسم.

دلم خون است، مى دانم برادر

دلم خون است، از این مى نویسم

 

موسیقى شهر بانگ «رودارود» است

خنیا گرى آتش و رقص و دوداست

برخاك خرابه ها بخوان قصه جنگ

از چشم عروسك كه خون آلود است

در این اشعار اگر چه كمكى به لحاظ زبانى با اشعار قیصر كه در قالب سپید سروده است فاصله احساس مى كنیم، اما جان مایه شعر و بافت زبان با هم همخوانى دارند و در نهایت قالب هم این مثلث را كامل مى كند.

دستى زكرم به شانه مانزدى

بالى به هواى دانه ما نزدى

دیرست دلم چشم به راهت دارد

اى عشق، سرى به خانه ما نزدى

صمیمیت سیال در این اشعار با فضاهاى ما قبل خود تفاوت هاى بسیارى دارد و در توالى منطقى ادامه زبان رباعى و دوبیتى در شعر فارسى است، اگر چه این توالى منطقى دیرى است تكاپو و توان كمترى نسبت به سایر قالب ها دارد.

قالب دیگرى كه قیصر امین پور اشعار قابل توجهى در آن سروده، قالب غزل است. قیصر نگاه تازه اى به قالب غزل دارد، آنگونه كه ما فضاهاى دیروز غزل را در آن نمى بینیم، او به درستى در یافته كه این قالب نیاز به فضاى زبانى تازه دارد و مخاطب امروز از شاعر امروز توقع دارد با واژگان آشناى او برایش شعر بنویسد تا روزگاران آینده هم از روزگار ما یادگارى زبانى داشته باشند. امین پور این فضا را به درستى درك كرده است. او در غزل هایش از آدم هایى حرف مى زند كه ما هر روزه با آنها مواجهیم، گاهى با آنها حرف مى زنیم، از كنارشان بى تفاوت مى گذریم، یا ابزار هایى كه با آنها در ارتباطیم، از ماشین، ساختمان هاى بلند و برج ها تا اتوبان ها و هویت چهل تكه انسان ها. حالا ممكن است نمونه هاى كلى اى كه دارم داراى مصادیق مشخص و ثابت در شعر قیصر نباشند، اما موضوعاتى كه او به آنها مى پردازد از همین جمله اند.

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى

(ابیاتى از شعر لحظه هاى كاغذى)

بخشى از زندگى انسان معاصر در این چند بیت آمده است. البته مسأله در این شعر شاید یكى این باشد كه فضاهاى تكنولوژى زده انسان را از هویت به ودیعه نهاده شده در او جدا مى كند و نمى گذارد آنگونه كه در شأن و مقام انسانى است به ویژگى هاى اعلى انسانى برساند. در چند بیت از ابیات غزل هاى مختلف قیصر مى توان باز این مسأله را حس كرد.

چشم ها پرسش بى پاسخ حیرانى ها

دست ها تشنه تقسیم فراوانى ها

...

عمرى به جز بیهوده بودن سر نكردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نكردیم

دل در تب لبیك تاول زد ولى ما

لبیك گفتن را لبى هم تر نكردیم

...

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنید

مگر مساحت رنج مرا حساب كنید

....

دلم قلمرو جغرافیاى ویرانى است

هواى ناحیه ما همیشه بارانى است

در این ابیات همه انسان در پى هویت اصیل و گمشده خویش است اگر چه به صراحت از عذاب و پرسش ها و جغرافیاى ویرانى حرف مى زند اما مرادش تخریب «انسان» نیست بلكه تلاش او را هدف قرار داده است. قیصر تلاش كرده در این غزل ها انسانى را مورد خطاب قرار دهد كه براى انسان بودن اش نشانه اى غیر از صورت انسانى نمى پندارد.

در این فضا باید به دقت این شعرها را خواند و تحلیل كرد و شاید پاسخ به تمام این اشعار غزلى است كه امین پور را در موقعیت ویژه اى در بین شاعران و مخاطبان قرار مى دهد. غزلى كه به تمام اندیشه هاى انسانى پاسخ مى دهد، اندیشه هایى كه انسان را زرد و پائیزى مى پندارد.

در این غزل مى گوید:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینك گواه

همین زخم هایى كه نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم.

به گمانم این غزل به نوعى بیانیه زیستى قیصر امین پور باشد. او كه سراپا اگر زرد و پژمرده باشد، دل به پائیز نمى سپارد. اگر خنجر دوستان به گرده اش برسد باكى برایش نیست. چون او هستى را آن گونه عاشقانه مى بیند كه مناسبات انسانى و حساب و كتابى براى چندان معنایى نخواهد داشت.


مهدى طاهرى

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:20 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

گذر از سفر پنجم

درباره شعر طاهره صفار زاده

طاهره صفار زاده

«طاهره صفار زاده»

از جمله شاعرانى است که دوره هاى متعدد شعرى را تجربه کرده است. شاید اگر نگاهى دقیق و موشکافانه به دوران شاعرى او داشته باشیم نه تنها دوره هاى متعدد را در طول زمان، بلکه در هر دهه نیز مى توان شناسایى کرد. اما آنچه سبب شد «طاهره صفار زاده» به ویژه پس از انقلاب مورد توجه قرار بگیرد پیوند او با انقلاب و همسویى شعر هاى او با روحیه مذهبى مردم در آن دوره بود.

در یک برداشت کلى مى توان شعر صفار زاده را به سه دوره تقسیم کرد. سه دوره که اگرچه گاهى نزدیکى هایى با همدیگر دارند اما از بنیاد و اساس تفاوت هاى چشمگیرى بین آنها وجود دارد. حتى گاهى این تفاوت ها چنان بارز است که احساس مى شود یا شاعر آنها با هم فرق مى کند.

دوره اول از ابتداى مطرح شدن او به عنوان شاعر- با کتاب رهگذر مهتاب در سال 41- آغاز مى شود و تا قبل از انتشار کتاب «سفر پنجم» ادامه مى یابد.«صفار زاده» به مانند تمام شاعران هم نسل خود با وزن و قافیه و شعر کلاسیک کار خود را آغاز کرد و اندکى بعد هم مجذوب شعر نیمایى شد.در این زمان آنچه در شعر صفار زاده وجود دارد، تجربه هاى فردى و احساساتى جوانى است که هنوز به هیچ چیز به صورت جدى نگاه نمى کند.

در این زمان شعر صفار زاده نه تنها با دیگر هم نسلان خود تفاوت محسوسى ندارد، بلکه از فضاى اجتماعى و فرهنگى زمان خود نیز به شدت متاثر است. فضاهاى عاشقانه، احساس تباهى نسبت به محیط اطراف ، رنج هاى شاعرانه و... در این دوره حتى گاهى او را از شاعران زمان خود نیز متاثر مى بینیم. در برخى از شعر ها فروغ فرخزاد تاثیر جدى بر شعر او گذاشته و او با ذهن و زبانى شعر نوشته که فروغ آن را خلق کرده و از آن استفاده مى کرد. البته در این دوره هم از شعر او نشانه هایى از اعتراض به شرایط فرهنگى جامعه در آن زمان و یا ابراز احساسات عدالت جویانه به چشم مى خورد.

گذر «صفار زاده» از شعر نیمایى به شعر بى وزن یکى از بزرگ ترین پیشرفت هاى او محسوب مى شد و او در شعرى بى وزن بود که توانست به زبانى مستقل دست پیدا کند. زبانى ساده بدون آرایه هاى لفظى. این زبان بزرگ ترین کمک را به شعر «صفار زاده» کرد. او با استفاده از این زبان مى توانست آنچه را که در ذهن دارد به سادگى به شعر تبدیل کند.

زبان او سادگى و جسارت خاصى را داشت. شاعر با توسل به این زبان نه تنها توانست از تقید هاى وزن و آهنگ کلام رهایى یابد بلکه قالب درستى براى بیان اندیشه یافت. همین سادگى زبان براى او زمینه اى شد تا به راحتى بتواند شعر هاى بلندش را بنویسد. شعر هاى بلند براى «طاهره صفار زاده» مجالى بود تا بتواند در شعر به اندیشه دست یابد و بدون تاثیرپذیرى از دیگران مفاهیم خاص ذهنى اش را خلق کند. در این مرحله آرام آرام شعر او از کلام یک شاعر احساساتى فاصله مى گیرد و او فرصتى مى یابد که مفاهیم جدیدى را خلق کند.

برخى از این شعر ها بسیار درخشان است، به ویژه آنکه زبان مناسب با منطق شاعرانه به پیوستگى مناسبى رسیده و دقیقاً آنچه خلق شده شاعرانه است. شاید حتى بتوان گفت که برخى از این شعر ها نمونه هاى بسیار خوبى براى شعر بى وزن فارسى در دهه 40 محسوب مى شوند.

ذهن «صفار زاده» در این نوع شعر ها، ذهنى پرسشگر و جست وجوگر است. او زمانى که به سراغ فرهنگ اروپایى یا آمریکایى و یا حتى فرهنگ هندى مى رود، داراى ذهنى کنجکاو است که سعى در جست وجوى مفاهیم دارد. او سعى دارد هر پدیده اى را به گونه اى دیگر ببیند و هر مولفه اى را به زبان شاعرانه توضیح دهد. در میان احساسات و بیان شاعرانه او نیز گاهى درمى یابیم که شاعر دچار سرگشتگى است، نمى تواند شکل واحدى را انتخاب کند و حتى نمى تواند از سوژه واحدى صحبت کند. براى همین شعر هاى بلند مى نویسد که بتواند دائماً تغییر مسیر داده و در یک شعر موضوعات متعددى را وارد کند.

طاهره صفار زاده

آنچه در شعر او هنوز به چشم مى خورد روحیه روشنفکرى است که از فضاى روشنفکرى جهان در آن سال ها تاثیر مى پذیرد. شاعر با آنچه در ذهن او وارد شده و آنچه که مطالعه کرده و خوانده در یک کشمکش ذهنى به سر مى برد. نه مى توان گفت فضاى ذهنى غربى را کاملاً مى پذیرد و نه مى توان گفت طرح اندازى جدیدى بر اساس شخصیت و نگاه خود به جهان دارد. گویى راه گریزى براى او جود ندارد جز آنکه هر چه را دیده و یا تجربه کرده به زبان شعر بیان دارد.اینگونه شعر هاى «صفار زاده» تا پایان کتاب «طنین در ولتا» ادامه پیدا مى کند.

البته در این میان نباید ادامه تحصیل او در خارج از کشور را فراموش کرد چرا که برخورد او با جهان غرب و زندگى در آمریکا تاثیراتى را بر شعر او دارد که انکار ناپذیر است. شاعر در اینجا به پلى مبدل مى شود که آنچه در جهان بیرون از او وجود دارد را به شعر منتقل کند.بنابراین مثلثى شکل مى گیرد که یک ضلع آن شاعر است و ضلع دیگر جهان پیرامون او. ضلع سوم یعنى شعر کامل کننده این وضعیت است و جایى است که شاعر خودش را در پیوند با جهان خارج احساس مى کند.

بنابراین مثلثى شکل مى گیرد که یک ضلع آن شاعر است و ضلع دیگر جهان پیرامون او. ضلع سوم یعنى شعر کامل کننده این وضعیت است و جایى است که شاعر خودش را در پیوند با جهان خارج احساس مى کند.

«سفر پنجم» حلقه ارتباطى است بین دو تجربه متفاوت شعر. در کتاب «سفر پنجم»، «صفار زاده» آرام آرام شرایطى را در شعر تجربه مى کند که بتواند به یک شخصیت منسجم دست پیدا کند. شخصیتى که صرفاً مصرف کننده فکر نیست بلکه تولید کننده اندیشه است و اندیشه اى را استفاده مى کند که از رابطه او با شعر حاصل شده است.

او در «سفر پنجم» سعى مى کند مفاهیم را به سمت بومى شدن و سرزمینى شدن سوق دهد.در اینجا است که او به جاى آنکه از «مظاهر تمدن غربى» در شعر استفاده کند به سراغ مظاهر مذهبى _ دینى مى رود. در واقع چرخش او در همه زمینه ها است. هم اسطوره هاى ذهنى شاعر را در بر مى گیرد و هم دایره واژگانش را و در نهایت مفاهیمى که مى خواهد به آنها برسد اما همان طور که اشاره شد سفر پنجم صرفاً نقش یک حلقه ارتباطى را دارد.«صفارزاده» هر چه به مفاهیم ساده بومى نزدیک مى شود ناچار است ساختار و ساختمان شعر را به همان اندازه ساده کند چرا که مخاطبان او هم آرام آرام عوض مى شوند.

مرحله دوم شعر او اغلب افراد ساده جامعه مخاطب قرار مى گیرند. او مى خواهد حرف هایى بزند که دیگر از پیچیدگى خاصى برخوردار نیستند بلکه معنا و مفهوم ساده اى را مى رسانند.

«سفر سلمان» که کتاب با آن آغاز مى شود شعر ى است بلند که البته مختصات آن با شعر هاى بلند قبلى او متفاوت است. «سفر سلمان» شکلى روایى دارد .

در این مرحله جاى هر سطر و هر کلمه مشخص است و شاعر قصد دارد از کنار هم چیدن این پازل به یک مفهوم مشخص برسد. مفهوم مشخصى که از قبل در ذهن او وجود داشته است.

در «سفر پنجم» صفارزاده نشان مى دهد که تغییرات عمیق و وسیعى در آثار بعدى او به وجود خواهد آمد. تغییراتى که شعر را یکسر متفاوت از آثار گذشته مى کند.

«سفر پنجم» براى نخستین بار در سال (56) منتشر شد. درآن سال هنوز تعداد نویسندگان و شاعرانى که بتوان گفت به ادبیات متعهد گرایش دارند چندان زیاد نبود. عده آنها بسیار کم و اغلب به صورت کاملاً فردگرا و جداى از هم کار مى کردند.

در این دوره «صفارزاده» زیربناى شعرى خود را به عنوان یک شاعر انقلابى _ اسلامى ساختارسازى کرد. از این جا به بعد او شعر انقلابى خود را آغاز کرد. این شعر ویژگى هاى خاص خود را داشت که با کل دوران شاعرى او کاملاً متفاوت بود. شعر در شرایط انقلابى دیگر نمى تواند از پیچیدگى برخوردار باشد .البته در این شعر هم شور و نشاط تازه اى وجود داشت و هم بى پروا و گستاخ. این ویژگى هایى که شعر انقلابى را مى سازد اغلب شعر را از ادبیات دور مى کند و به سمت یک اسلحه یا وسیله مبارزه مى برد. «صفارزاده» که در سفر پنجم آرام آرام راهى را تجربه مى کرد که از شعر گذشته فاصله بگیرد و سعى مى کرد شعرش محصول اندیشه و تفکر خود باشد این ژرف نگرى و تفکر در شعر را رها مى کند و تا حدودى هیجان زده مى نویسد.

طاهره صفار زاده

از این جهت بیشتر مى توان شعر این سال هاى او را با اوایل دوران شاعرى او مقایسه کرد. شاید به همین دلیل احساسى بودن و هیجان زده شدن شعر است که برخى از اولین شعرهاى او نظیر «کودک قرن» به شعرهاى انقلابى او نزدیک مى شود همانندى بسیارى پیدا مى کند.

او از این طریق به موفقیت در عامه مردم مى رسد چرا که آنچه مردم مى توانند با آن ارتباط برقرار کنند فضاى شعرى است که حلقه هاى ارتباطى با شعر کلاسیک داشته باشد و صنایع لفظى نه تنها حلقه هاى ارتباط با شعر کلاسیک است بلکه همچون وزن، مردم به شکل علامت آن را همراه ضرورى شعر مى دانند.

مسئله در اینجا است که شرایط انقلابى به سرعت ایجاد مى شود و با سرعت بسیار زیادى زبان و ادبیت زبانى خاص خود را خلق مى کند. اما این زبان به بخش کوتاهى از تاریخ مربوط مى شود و با تغییر آن شرایط زبان هم به سرعت تغییر مى کند. در نتیجه ادبیات این دوران داراى تنهایى مى شود. در این میان شاعرانى که با فاصله گرفتن از زبان و کلمات ویژه انقلاب و پرداختن به مفاهیم انقلاب شعر مى سرایند طبیعتاً شعرشان کمتر دچار فراموشى مى شود.

دوره سوم شعر «صفارزاده» پس از شرایط هیجانى انقلاب شکل دیگری مى گیرد. زمانى که انقلاب پایان یافته و هیجان ها فروکش کرده است. شاعر مى تواند بیشتر به شعر خود فکر کند. فرصت بیشترى دارد که آن را ویرایش کند و از افتادن به دام فضاهاى کلاسیک پرهیز کند.

مسئله در اینجا است که شرایط انقلابى به سرعت ایجاد مى شود و با سرعت بسیار زیادى زبان و ادبیت زبانى خاص خود را خلق مى کند. اما این زبان به بخش کوتاهى از تاریخ مربوط مى شود و با تغییر آن شرایط زبان هم به سرعت تغییر مى کند. در نتیجه ادبیات این دوران داراى تنهایى مى شود. در این میان شاعرانى که با فاصله گرفتن از زبان و کلمات ویژه انقلاب و پرداختن به مفاهیم انقلاب شعر مى سرایند طبیعتاً شعرشان کمتر دچار فراموشى مى شود.

در دوره سوم مفاهیم دینى و اخلاقى را گزارش مى کند.اما این را هم باید اضافه کرد که بیان او با دوره پیش فرق چشمگیرى دارد او بسیارى از شعرها را با دقت و وسواس زیاد مى نویسد دیگر دچار هیجان و احساس نیست و از تکنیک هایى که قبلاً در شعر بهره مى گرفت دوباره استفاده مى کند.

صفارزاده در دوره سوم شاعرى خود به نوعى آرامش مى رسد نه بى قرارى هاى دوره اول را دارد و نه هیجانات و احساس گرایى دوره دوم را. او در این دوره بیش از هر چیز به خود این اجازه را مى دهد که منطقى باشد. با مسائل به گونه اى برخورد مى کند که آنها وجود دارند.

صفارزاده از جمله شاعرانى است که توانست در همان آغاز شاعرى به زبان خاص خود برسد. به وجود آمدن یک زبان که تحت تاثیر کسى نباشد کمک بسیارى به او کرد، تا بتواند شاعرى مستقل باقى بماند و به دنبال مسائل دیگرى در شعر باشد.

صفارزاده با تکیه بر زبان خود سه دوره شعرى را براساس جست وجوى مفاهیم سپرى کرد. شاید اگر او داراى زبان ویژه اى نبود و مشکل به دست آوردن زبان را داشت، این همه فرصت براى پرداختن به مفاهیم را نداشت.


منبع :

دانشنامه رشد

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:20 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

فاکنر و همینگوی چگونه می نوشتند؟

دید دقیق

«امانوئل کانت» فیلسوف نامدار عصر روشنگری معتقد است شناخت واقعی از هستی هیچگاه به دست نمی آید و معرفت حقیقی و یقینی شکل نمی گیرد. او دلیل این مدعای خود را اینچنین بیان می کند که معرفت هایی که از جهان خارج به دست انسان می رسد از قالب های پس زمینه ذهن آدمی می گذرد و شکل همان قالب را به خود می گیرد.

بنابراین هر انسان بر اساس قالب هایی که در پس زمینه ذهنی خود دارد می تواند نسبت به هستی معرفت پیدا کند.

اگر نظریه کانت را به ادبیات تعمیم دهیم و به شناخت سبک یک نویسنده بپردازیم طبعاً سخن «رولان بارت» برایمان معنای دقیق تری خواهد یافت. نظرگاه بارت در تعریف سبک اینچنین است که؛ سبک را سرگذشت نویسنده می سازد و «سبک ریتم جسمانی و تجارب شخصی او را باز می تاباند و کاملاً شخصی و خصوصی است» بنابراین تعریف؛ سبک داده ای جسمانی است.

حال اگر این تعریف «رولان بارت» را درباره سبک به تعریفی که کانت از دریافت واقعیت می دهد نزدیک کنیم می توان به یک نتیجه کلی رسید:

  1. سبک بر اساس دریافت های نویسنده از زندگی واقعی و با توجه به قالب های ذهنی او شکل می گیرد، که این قالب های ذهنی را تجربه و سرگذشتی که نویسنده از سرگذرانده است تشکیل داده اند.

با توجه به تالی سطرهای پیشین می توان گفت دیدی که «ارنست همینگوی» با قدی حدود 188 سانت و با خصوصیات اخلاقی خاص و حرفه های مهیج و گوناگون چون شکار کوسه، بوکس، گاوبازی و... نسبت به هستی دارد و شکل دهنده سبک نوشتاری او نیز هست با دیدی که ویلیام فاکنر با قدی 150 سانتی و خصوصیات پیچیده ذهنی اش به هستی دارد کاملاً متفاوت است.

در این نوشتار تلاش شده است تفاوت های سبکی این دو نویسنده بزرگ، تأثیرگذار و صاحب سبک آمریکایی مورد بررسی قرار گیرد.

تفاوت های سبک فاکنر و همینگوی را در چهار محور می توان مقایسه کرد:

الف) فرم نوشتاری و ساختار داستانی

ب) درونمایه

ج) شخصیت پردازی

د) وزن فلسفی

الف) فرم نوشتاری و ساختار داستانی

ساختار رمان های فاکنر پیچیده و ثقیل بوده و برای خواننده ای که اولین بار کتابی از او را برای مطالعه برمی گزیند ناهموار است. فاکنر با استفاده از آرایه های خاص ادبی و به کارگیری الفاظ مغلق و پیچیده به «قلنبه بافی» دست می زند، یعنی با استفاده از اصطلاحات ادبی فراوان و جملات و کلمات پیچیده و پشت سر هم به نثری ادیبانه می پردازد.

او همچنین با استفاده از یک سلسله داستان های جانبی، مستقیم و یکراست سراغ اصل مطلب نمی رود بلکه به کمک همین داستان های جنبی بر پیچیدگی رمان هایش می افزاید.

فاکنر

جملاتی که فاکنر برای داستان های خود برمی گزیند گاه از یک صفحه هم فراتر می رود، با استفاده از ویرگول این جملات به هم متصل را آنقدر ادامه می دهد تا به نقطه ای در صفحات بعدی کتاب برسد. طولانی بودن جملات فاکنر از اختصاصات سبکی اوست.

او به کمک همین جملات طولانی صحنه های دراماتیک فراوانی خلق می کند تا آخرین نقطه احساس خواننده خود را با تلنگری به سوی خود بکشاند.

استفاده از واژگان مرکب در رمان های فاکنر فراوان به چشم می خورد (شیوه ای که قبل از او هنری جیمز و جویس به آن پرداختند) و این بر ابهامات و پیچیدگی های درونی آثار او افزوده است.

بدیهی است که فاکنر نویسنده ای لفاظ است که با استفاده از بازیهای لفظی و زبانی به «نویسنده ای ناهموار» شهرت یافته است. دلایل این ناهمواری و پیچیدگی را می توان در: جملات طولانی، آرایه های ادبی، داستانهای جنبی، بازی با لفظ و... دانست.

در نقطه مقابل فاکنر همینگوی قرار دارد؛ همینگوی هیچ گاه به بازی زبانی و لفظی نمی پردازد و در واقع به آن اعتقادی ندارند. او ساده و روان سخن می گوید و وقایع را با سلاست و روانی بیان می کند. در واقع همینگوی برخلاف فاکنر هیچگاه از اصطلاحات و آرایه های ادبی استفاده نمی کند. بلکه می کوشد با صرفه جویی در کلام و به دور از آرایه ها و تصنعات ادبی مفهوم خود را القا نماید. به همین جهت او هیچگاه شاخ و برگ اضافی به آثار خود نمی دهد و «هموار» سخن می گوید. نثر او نثری غیرادیبانه و غیرآکادمیک است، نثری برای بیان واقعیات عینی و ملموس که زندگی خود نویسنده را دربرگرفته و سویه های فکری او را تشکیل می دهد. همینگوی از تفسیر و تجربه و تحلیل این واقعیات خودداری می کند و تنها به بیان آن می پردازد:

  1. «مانوئل به کله گاو نگاه کرد. قبلاً آن را خیلی دیده بود. یک جور رابطه خانوادگی با آن داشت. آن گاو نه سال پیش، برادرش را که چشم و چراغ دوستان بود، کشته بود. مانوئل آن روز را هرگز از یاد نمی برد. روی کنده بلوط زیر کله گاو یک پلاک برنجی بود.
  2. مانوئل نمی توانست آن را بخواند، اما فکر می کرد ممکن است یادبود برادرش باشد. مانوئل بچه خوبی بود...»

نثر همینگوی نثری موجز است، از زیاده گویی می پرهیزد و اطنابها و درازگویی های سبک فاکنر در آثار او به هیچ وجه به چشم نمی خورد.

از لحاظ فرم نوشتاری بطور کلی می توان گفت همانقدر که فاکنر ثقیل و پیچیده حرف می زند همینگوی ساده و روان و هموار سخن می گوید. همینگوی از زبان رک و پوست کنده ای بهره می گیرد که استعارات و کنایات معمول را پس می زند. اما نباید از این نویسنده ماجراجو غیر از بیان واقعیت هایی که بدون شک خود آن را تجربه کرده است انتظار داشت.

ب) درونمایه:

درونمایه داستانهای همینگوی مبارزه قهرمانان ( که به نوعی شاید خود همینگوی باشند) دربرمی گیرد. مبارزه دربرابر حوادث و مشکلاتی که زندگی پیش روی آنان گذاشته است. زندگی قهرمانان داستانهای همینگوی در مبارزه ای خستگی ناپذیر خلاصه می شود مبارزه ای که سرانجام به شکست منتهی می شود.

انسان همینگوی انسانی مبارز است. انسانی که به هیچ وجه در برابر مشکلات کوتاه نمی آید، دست از تلاش برنمی دارد، همواره در تکاپویی خستگی ناپذیر به سر می برد تا همه مشکلات را به دست خویش هموار کند، انسان همینگوی، «هاری مورگان» است مردی که زندگیش در داشتن و نداشتنی بی انتها در رفت و آمد است. او هیچ چیز ندارد، مکنت مالی ندارد، فاقد پایگاه اجتماعی است اما روحیه ای مبارز دارد که از او هاری مورگانی قوی و پرتلاش می سازد. انسان همینگوی، «سانتیاگوی ماهیگیری» است که دریا را در می نوردد تا گذشته پر افتخار و از دست رفته خود را از نو پی ریزی کند. انسان همینگوی «ستوان فردریک هنری» در «وداع با اسلحه» نمود می یابد مردی با سرنوشتی شوم و شکست خورده.

همینگوی

اگر با یک دید کلی به داستانهای همینگوی بنگریم خواهیم دید که سرانجام همه این مبارزات به شکست می انجامد. شکست نتیجه مبارزات خستگی ناپذیر داستانهای اوست. مفهوم شکست برای همینگوی مفهومی خاص است؛ هاری مورگان در «داشتن و نداشتن» بعد از آن همه مبارزه علیه زندگی، خسته می شود، سانتیاگوی «پیرمرد و دریا» با مبارزه ای خستگی ناپذیر ماهی بزرگی شکار می کند که خوراک کوسه ها می شود و ستوان هنری در «وداع با اسلحه» زمانی که «بارکلی» در سوئیس می میرد یکه و تنها می ماند و در واقع به نوعی، طعم تلخ شکست را می چشد.

برخلاف همینگوی که داستان های او توالی مشخص را طی می کند و طرح داستانهایش خطی است داستانهای فاکنر توالی ناهمگونی دارد. او مانند پرنده ای به گذشته پرواز می کند و حوادثی را که درگذشته رخ داده بدون توالی زمانی مشخص واگویه می کند. در واقع حوادث به ترتیب اتفاق بیان نمی شود او خواننده خود را به گذشته ارجاع می دهد و پس از سیر و سیاحتی چند درگذشته که - وقایع داستان در آن شکل گرفته - دوباره او را به زمان حال برمی گرداند. شیوه ای که در یکی از داستانهای کوتاه او با عنوان «یک گل سرخ برای امیلی» نمودی عینی می یابد.

فاکنر از درونمایه های چندگانه و چندوجهی برای نگارش داستانهای خود بهره می جوید همچنین سیر در تو در توهای زمانی و اتفاقات ناهموار و گوناگون بر ابهام و پیچیدگی آن افزوده است. اینگونه است که نمی توان یک خط مستقیم داستانی و درونمایه ای واحد را در داستانهای او سراغ گرفت.

زندگی سیاهان و تقابل آنان با زندگی سفیدپوستان از دیگر مولفه های داستانهای اوست و همچنین است سرگذشت خانواده های اصیل آمریکایی که همگی رو به زوال می روند.

ج) شخصیت پردازی:

به تبع درونمایه های پیچیده فاکنر برخلاف همینگوی از شخصیت های مختلف و متنوعی برای پیشبرد داستان خود کمک می گیرد. این شخصیت های متنوع و مختلف هر یک با زبان خاص خود سخن می گویند و نماینده طبقه و گروه خاص هستند.

فاکنر در داستانی مانند «مرگ خواب» سراغ 15 پرسوناژ مختلف رفته است که این 15 شخصیت هر یک در روند داستانی تأثیر گذارده و همگی پیش برنده داستان هستند. یعنی «هر شخصیت به طور همزمان در پیشبرد حرکت داستان شرکت می کند و آن را باز می تاباند.» می توان گفت فراوانی شخصیت ها و پرسوناژها نه تنها خللی بر داستان وارد نمی آوردبلکه به کمک همین شخصیت ها، داستان حرکتی رو به جلو و مدام را پیدا کرده و سیری صعودی می پیماید.

تنوع شخصیت پردازی زمانی که در کنار حوادث مختلف و متنوع (که خود این شخصیت ها در آفرینش آن دخیل بوده اند) قرار می گیرد روند داستانی منحصر به فردی را بوجود می آورد که معنای کلی اثر در آن نهفته است.

برخلاف شخصیت پردازی های متنوع فاکنر، در داستانهای همینگوی یک شخصیت به عنوان محور و اساس داستان تلقی می شود و داستان را پیش می راند. همینگوی اغلب اوقات از شخصیت پردازی های مختلف و آفرینش پرسوناژهای گوناگون طفره می رود و به کمک تنها یک شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی که حضور محسوسی در داستان ندارند قهرمان می آفریند.

د) وزن فلسفی:

ارنست همینگوی با گفتن واقعیت و بیان عینی پدیده های اطراف و جلوه دادن عینیات زندگی واقعی، احساس را برمی انگیزد. هر چند او هیچگاه تلاشی برای انگیختن احساس نمی کند چرا که بیان واقعیت و ترسیم آن برای او با اهمیت تر از آن است که احساسات را واگویه کند. با این حال چه خود بخواهد و چه نخواهد با گفتن این واقعیات، احساسات بروز می کند بنابراین مولفه بزرگ همینگوی بیان واقعیات برای انگیختن احساسات می باشد.

فاکنر درست متفاوت با همینگوی می اندیشد. او احساسات را بیان می کند تا به کمک آن فضای دراماتیک نابی بیافریند تا خواننده را از احساس به واقعیت سوق دهد.

در واقع اساس تفاوت کار همینگوی با فاکنر در این است که همینگوی بدون مقدمه و حادثه ای سراغ خود واقعیات می رود و به عینیات می پردازد و شاید به نوعی بر ایستادگی رئالیسمی پای می فشرد. اما فاکنر با حوادث و اتفاقات و احساسات و به کمک مقدمه های فراوان سراغ واقعیت می رود و به قولی یکراست سر اصل مطلب نمی رود بلکه «اصل مطلب» را باید در حرکات و اعمال شخصیت ها و حوادث گوناگون نشان می دهد.

در واقع اساس تفاوت کار همینگوی با فاکنر در این است که همینگوی بدون مقدمه و حادثه ای سراغ خود واقعیات می رود و به عینیات می پردازد و شاید به نوعی بر ایستادگی رئالیسمی پای می فشرد. اما فاکنر با حوادث و اتفاقات و احساسات و به کمک مقدمه های فراوان سراغ واقعیت می رود و به قولی یکراست سر اصل مطلب نمی رود بلکه «اصل مطلب» را باید در حرکات و اعمال شخصیت ها و حوادث گوناگون و نشان می دهد در نتیجه آثار فاکنر از وزن فلسفی بالاتری نسبت به همینگوی برخوردار است.

مشترکات:

شاید زمانی که «مارک تواین» نویسنده شهیر آمریکایی در حال خلق اثری چون «هاکلبری فین» بود خبر نداشت که همین داستان او بعدها ملاک و مرجعی خواهد شد تا نویسندگان آمریکایی از آن بهره گرفته و به خلق اثر بپردازند. شاید برای همین است که همینگوی عقیده دارد: «تمام ادبیات مدرن آمریکا از همین یک کتاب سرچشمه گرفته است.» این سخن همینگوی اگرچه غلوآمیز به نظر می رسد اما نمی توان انکار کرد که مارک تواین با شیوه نوشتاری خاص خود که به «ادبیات بومی» شهرت دارد بر نویسندگان معاصر آمریکایی تأثیر نگذاشته باشد. باید پذیرفت نویسندگانی چون فاکنر، همینگوی، گرتورد استاین، شرووداندرسن و ملویل و... همگی از یک سرچشمه نوشتاری سیراب می شده اند و آن مارک تواین بوده است.

نکته قابل تأمل دیگر در آثار این دو نویسنده (فاکنر، همینگوی) این است که فاکنر سرزمین خیالی آفریده و همینگوی انسان خیالی که این آفرینش ها، این دو را تا حدودی به هم نزدیک کرده است.

فاکنر آفریننده سرزمین خیالی «یوکنوفاتافا» است که 2400 مایل مساحت دارد و جمعیت آن را15611 نفر سفیدپوست و سیاهپوست تشکیل داده اند.

مرکز این سرزمین جفرسن است و همه وقایع داستانی فاکنر در آن می گذرد. زیر نقشه این سرزمین خیالی نوشته شده است «منحصراً متعلق است به آقای ویلیام فاکنر».

همینگوی یک گام جلوتر می گذارد و به خلق یک انسان دست می زند «نیک آدامز» شخصیتی است که در بسیاری از داستانهای همینگوی حتی داستانهایی که قهرمان آن نامی ندارد مانند قهرمان داستان کوتاه «در کشوری دیگر» یا یک قصه ساده آلپی و...» نقش دارد.

نیک آدامز خود همینگوی است و تکرار او در نقش های مختلف زوایای شخصیتی نویسنده را باز می تاباند.


منبع: روزنامه همشهری -مسعود میرزاپور

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:20 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

قصه ها چگونه ما را جذب می کنند؟

عاملهای كشش در داستان

قصه جذاب

بی شك برای همه شما اتفاق افتاده است كه هنگام مطالعه یك داستان چنان جذب آن شده اید كه به كل از ، وضع و موقعیت طبیعی واز آنچه در اطرافتان می گذرد غا فل شده اید و به آسا نی نمی توانید از مطالعه آن دل بكنید. این مسئله بر می گردد به عامل كشش در داستان كه توانسته است مخاطبش را پای خود بنشاند و توجهش راجلب كند.عواملی كه می تواند این جاذبه را ایجادكند از این قرار است :

  1. در گیری و كشمكش ، حادثه های متعدد و پر هیجان ،بكر بودن و تازگی ،صمیمیت و شیرینی حوادث، طنز و عمق كه هر یك به تنهایی ویا دو یا چند عامل با هم ، می توانند باعث ایجاد كشش در یك داستان شوند .

در اینجا ما به دو عامل كشمكش و صمیمیت و شیرینی حوادث می پردازیم:

در مجموع تا كنون شش نوع در گیری در داستان و نمایشنامه و فیلمنامه ، شناخته و دسته بندی شده است :

  1. 1- در گیری انسان با انسان « بر سر مسائل عقید تی ، مادی ، یا رقابت بر سر تصاحب عنوان، شخص یا چیزی»
  2. 2- در گیری انسانی با یك جامعه یا گروهی از انسانها « بر سر مسائل عقیدتی ، مادی، اجتماعی و ...»
  3. 3- در گیری انسان با طبیعت « برای حفظ جان یا رسیدن به چیزی یا جایی »
  4. 4-در گیری انسان با خود « وجدان ،نفس اماره ،
  5. 5- در گیری انسان با خدایان و دیگر عوامل موهوم یا واقعی فرا طبیعی « نوعی سركشی و طغیان برای رهایی از سلطةجابرانه آنان، در جهت به دست آوردن آزادی فردی و به دست گیری سرنوشت خویش ، رقا بت با آنان »
  6. 6-درگیری دو ملت ،دو جامعه یا دو گروه از انسانها با یكدیگر.

بعضی از داستانها ممكن است دو یا چند در گیری را با هم در خود داشته باشند . با این همه حتی در چنین داستانهایی ، یك كشمكش مهمتر و اصلی تر از سایر كشمكشهاست و بقیه در ابعادی كوچكتر مطرح شده اندو اهمیت كمتری دارند.در گیری ،لزوما به معنی دعوا و زد و خورد و بحث و مشاجره نیست بلكه گاه می تواند در ظاهر بسیار ظریف باشد.نكته قابل توجه دیگر در این مورد این است كه باید دو طرف كشمكش طوری انتخاب شوند كه از نظر توانائیها و استعداد ها ،اختلاف زیادی با یكدیگر نداشته باشند.

در گیری ،لزوما به معنی دعوا و زد و خورد و بحث و مشاجره نیست بلكه گاه می تواند در ظاهر بسیار ظریف باشد.نكته قابل توجه دیگر در این مورد این است كه باید دو طرف كشمكش طوری انتخاب شوند كه از نظر توانائیها و استعداد ها ،اختلاف زیادی با یكدیگر نداشته باشند.

شرایط قهرمان و ضد قهرمان نیز باید چنین باشدحتی گاهی نویسنده شرایطی ایجاد كند كه در بخشهایی قهرمان ،شكستهایی موضعی نیز از رقیبش بخورد تا پیرنگ داستان پیچیده تر و هیجان آن بیشتر شود.

در مورد ایجاد صمیمیت و شیرینی حوادث تا بحال هیچ جا شاهد بحثی منطقی و علمی در این مورد نبوده ایم . اما برای روشنتر و قابل فهم تر شدن موضوع یك نمونه از داستا نهای صمیمی را ذكر می كنیم.در داستا ن« ایبد و طاهره از كتاب قصه های انقلاب،به كوشش رضا رهگذر » چنین می خوانیم :

در یكی از روزهای انقلاب ، دوپسر بچه قصد دارند كه با شروع ساعت اول حكومت نظامی در شب به پشت بام خانه شان بروند و همراه با سایر مردم انقلابی شعار سر بدهند. و بعد هم روی دیوار های محله شان شعار بنویسند. اما در همان روز ، پدرشان كه راننده بیابانی است از سفر بر می گردد. از آن به بعد دو پسر در هول و ولا هستند كه چكار كنند؟ زیرا تا آنجا كه از روحیات پدر شان با خبرند ،پیش بینی می كنندكه او با این كارشان مخالف است و اگر بفهمد مانع كارشان میشودو …

سرانجام بعد از بحثها با هم و نقشه كشیدنها و پشت سر گذاشتن لحظه های بحرانیساعت مقرر فرا می رسد. دو پسر بچه تصمیم می گیرند دل به دریا زده و به پشت بام بروند و تصمیمشان را عملی كنند. اولین شعار را كه با ترس و لرز بسیار می دهند سر و كله پدر بر روی بام پیدا می شود. بچه ها وحشت زده به انتظار تنبیه و ممانعت پدر می مانند .اما با كمال شگفتی می بینند كه او هم به جمع شعار دهندگان روی بامها می پیوندد.

در این داستان نویسنده با ایجاد انتظار و هول و ولا خواننده را با خود تا پایان داستان می كشاند و صمیمیت بین قهرمانان داستان به خواننده منتقل می شود.

از دیگر داستانهای صمیمی و شیرین ، داستان عامیانه و قدیمی « خانه پیرزن » است كه همه در دوران كودكی آن را شنیده و از آن لذت برده ایم.در این داستان كه در یك شب بارانی اتفاق می افتد حادثه با زده شدن بی وقت وغیر منتظره در خا نه پیرزن شروع می شود و با آمدن حیوانات مختلف و پناه خواستن از او ادامه می یابد. در پایان با ماندن همه حیوانات در خانه پیرزن و شادی آنان داستان تمام می شود .


پایگاه اختصاصی محمد رضا سرشار

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:21 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:نقد وبررسی ادبی

فلان السلطنه ، بهمان الدوله

 یا پایان صنعت لقب سازی

مردم در دوره قاجار

هرکسی دوست دارد به چیزی تفاخرکند: خانه مجلل، ماشین مدل بالا، میهمانی های پرخرج، لباس های گران قیمت، محله ای که در آن زندگی می کند ( خصوصا اگرمثلا در تهران به "یه" ختم شود. مثل زعفرانیه، کامرانیه، فرمانیه!) و در یک کلام پول! یک جاهایی هم تیتر تحصیلی، و نه محتوای آن، مایه فخر است، مثل دکتر و مهندس.

برای نمونه، ممکن است یک خانم شوهرش را به جای جواد یا بهروز، "دکتر" صدا بزند! نشنیده اید؟ "دیروز دکتر بچه ها رو برده بود سونا" یا " دیشب شام با دکتر رفته بودیم بیرون." البته قبول کنیم که این مورد، کمی از مد افتاده؛ شاید به این علت که دانش مثل قبل برش ندارد و پولسازنیست.

تا هشتاد سال پیش، لقب افراد نیز مایه تفاخر بود. یعنی آدم ها، درکنار افتخارات دیگر، می توانستند به خود بنازند که بله، نام خاندان ما ناصرالحکما است و نام خانواده شما رجبعلی!

درگذشته ها، چون شناسنامه ای در کار نبود، نام خانوادگی افراد لزوما از طریق وراثت به دست نمی آمد. افراد را بر اساس شغل یا محل تولد یا حتی سفر به مکان های مقدس می خواندند؛ مثل رضا خیاط ، علی شیرازی و کربلایی حسن. اما خیاط و شیرازی و کربلایی، نام خانوادگی نبود، لقب بود.

لقب چیزی فراتر

لقب در ایران پیشینه دور و درازی دارد. می توان تا دوره هخامنشیان و ساسانیان پیش رفت و از اردشیر درازدست و یزدگرد بزهکار و خسرو نوشیروان یاد کرد.

در دوره اسلامی، القاب رواج بیشتر یافت. خواجه نظام الملک توسی، بزرگ ترین دیوانسالار ایران پس از اسلام، می گفت:

  1.  " غرض لقب بیشتر آن است که مرد را بدان لقب بشناسند. به مثل، در مجلسی یا مجمعی صد کس نشسته باشند و از آن جمله ده تن محمد نام باشند. یکی آواز دهد که ای محمد! هر ده محمد را لبیک باید گفت...."

بدین ترتیب، لقب چیزی شبیه نام خانوادگی بود. اما شاید فراتر از آن؛ برای بزرگان، وجه تمایز و برتری هم بود. خواجه نظام الملک عقیده داشت که :

  1. " از ناموس های مملکت، یکی نگاه داشتن لقب و مرتبت و اندازه هر کس است"

و می نالید که چرا لقب معاریف را به بازاری و دهقان داده اند و لقب قاضی و دهقان را به شاگرد و کدخدای ترک.

از خلفای عباسی تا شاهان صفوی، تقریبا همه خلفا و سلاطین و امیران، صاحب لقب بودند. حالا یکی مثل سلطان محمود غزنوی لقبش را از خلیفه عباسی می گرفت و "یمین الدوله و امین المله" ( دست راست خلیفه و امین پیروان مذهب) خوانده می شد، یکی هم مثل شاه عباس صفوی "کلب [سگ] آستان علی"  امضا می کرد.

از ملاعلی عاجز تا مجدالاشراف
زنان قاجار

اما این در دوره قاجار بود که آش القاب رفته رفته شور شد و صدای همگان در آمد. هم حکومت در دادن لقب بذل و بخشش داشت و هم مردم در دادن لقب به هم. اگر کسی در طبقه فرودست بود، ممکن بود لقبش از خصوصیات جسمانی اش گرفته شود، مانند ملاحیدر کور، ملاعلی عاجز و حتی مردکه کور. ( این هرسه،  در آمارگیری سال 1281خورشیدی در تهران، جزء ساکنان محله بازار آمده اند.) و اگر طرف برای خودش کسی بود، لقبش دهان پرکن بود: مجد الاشراف، مؤتمن الملک، سلطان الذاکرین، حسام السلطنه و از این قبیل.

القاب دولتی یا شغلی بود مثل مستوفی الممالک و منشی الممالک که به متصدیان امور مالی و دبیران دولت اطلاق می شد و یا وصفی بود مثل فخرالشعرا که  این خود داستانی دارد.

"حاجی سید رضای روضه خوان قمی" شعری در وصف کاخ دوشان تپه سرود با این مطلع:

یک بهشت برین به دوران است       به کجا؟ تپه ای که دوشان است

بالای تپه آن عمارت ها                    منزل شه جهان نمایان است

و رفت تا آنجا که:

یک لقب هم بما عطا بشود         که لقب نزد شه فراوان است

ناصرالدین شاه هم به پاس این خدمت مهم، جناب روضه خوان قمی را به لقب فخرالشعراء مفتخر کرد.

صنعت لقب سازی

گاهی لقب گرفتن، برای صاحب آن امتیازهای دیگری هم می آورد همچون گرفتن نشان و حمایل مخصوص. البته مخارجی هم روی دست او می گذاشت. مثلا  در زمان ناصرالدین شاه هرکس که لقب می خواست، "پنجاه تا صد دانه پنج هزاری طلا" تقدیم "خاک پای بندگان اقدس شهریاری" می کرد تا ایشان لقبی مرحمت فرمایند. در این میان درباریانی که واسطه لقب گرفتن شده بودند هم به نوایی می رسیدند. 

اما در دوره مظفرالدین شاه به جای این که پول به خزانه شاه برود، یکراست به جیب درباریان می رفت، زیرا شاه مریض احوال و کودک مزاج، یک ماشین امضاء بود که روزی ده بیست فرمان از زیر دستش بیرون می آمد.

تا وقتی ده نفر و بیست نفر و صدنفر لقب وصفی می خواستند ، مشکلی وجود نداشت. اما وقتی هزاران  نفر درخواست لقب داده بودند، این القاب باید از کجا می آمد و چه کسی آن ها را می ساخت؟

برای رفع این نیاز مبرم، صنعت لقب سازی حسابی رونق گرفت. یکی از مورخان معاصربه نام "عبدالله مستوفی" که اتفاقا پدرانش مستوفی الممالک دربار قاجار بوده اند، محاسبه ای جالب دارد:

  1. "مثلا نصر، نصرت، نصیر، ناصر، منصور، انتصار، منتصر، مستنصر با مضاف الیه های السلطنه، الدوله، الملک، السلطان، الممالک، الملوک.... ( 40 تا مضاف الیه را می شمارد) [ترکیب می شوند.] از ضرب این هشت مضاف در چهل مضاف الیه به رقم سیصد و بیست می رسیم. بنابراین از یک ماده" نصر" سیصد و بیست لقب [تولید] می شود که از طبیب بی سواد سر محل و آخوند مدرسه و شاگرد روضه خوان و قاری و سید نیزه باز و حاجی عمه جان ها تا وزرا و رجال و شاهزادگان، همه جور اشخاص می توانستند با این ترکیبات برای خود عنوانی پیدا کنند و دلخوش باشند."

ارزش القاب اما یکسان نبود. لقب " سلطان" از همه بالاتر و مخصوص سه نفربود: ظل السلطان (پسر بزرگ ناصرالدین شاه)، امین السلطان (صدراعظم او) و عزیزالسلطان (ملیجک او). القاب ساخته شده با واژه های آصف و شیر و مجد و ظهیر و رکن و اعتماد و امین و شعاع و حشمت هم خیلی با ارزش بودند.

پایان دوران القاب

سند قدیمی

پس از مشروطه روشنفکران کوشیدند  بی ارزشی و بلکه مسخرگی القاب را نشان دهند. جراید نواندیش با "ببرالسلطنه و پلنگ الدوله" خواندن رجال، به تحقیر و تمسخر القاب مرسوم پرداختند تا از اعتبار اجتماعی صاحبان آن ها بکاهند.

این تلاش ها زمینه را برای پایان دادن اعطای القاب از سوی دولت آماده کرد و در نتیجه مجلس شورای ملی در سال 1304خورشیدی، قانون "الغای القاب و مناصب مخصوص نظام و القاب کشوری" را تصویب کرد.

گرچه قانون سال 1304 القاب را لغو کرد، اما نگفت که افراد باید چگونه خطاب شوند و چه نامی برای خود انتخاب کنند. بنابراین چندان جدی گرفته نشد و القاب کمابیش دوام آوردند. نهایتا در نهم مرداد ماه سال 1314 هیأت وزیران نظامنامه تشریفات رسمی القاب و عناوین را ابلاغ  کرد.

برمبنای این نظامنامه، قرار شد همگان با عنوان ساده آقا یا خانم خطاب شوند و اگر سفیر و وزیر و رییس هستند، عنوان جناب در برابر نامشان قرار گیرد. استفاده از عنوان هایی مثل خان و میرزا و بیک و امیر هم به کلی موقوف شد.

چند هفته بعد، دولت تصویب نامه دیگری را انتشار داد و مردم را ملزم کرد که  برای خود نام خانوادگی انتخاب کنند و از بکارگیری القاب یا نام پدر به عنوان نام خانوادگی بپرهیزند.

برای مثال، پدر بزرگ "غلامرضا تختی"  حبوبات فروشی بود به نام حاجی قلی و چون در دکان خود روی تخت بلندی می نشست به حاجی تختی معروف شد.

یکی از پسران او به نام رجب، پدر غلامرضا، شهرت تختی را برگزید و با ایستادن فرزندش بر سکوی قهرمانی جهان،  نامی شد مایه غرور و افتخار همه.

بدین ترتیب، همه به صرافت افتادند که یک نام خانوادگی برای خودشان دست و پا کنند. برخی مانند گذشته به نام شهر یا شغلشان راضی شدند. برخی همان لقب گذشته را با حذف الدوله و السلطنه  نام خانوادگی قرار دادند. احمد قوام السلطنه شد احمد قوام و محمد مصدق السلطنه شد محمد مصدق.

برخی هم  دم دست ترین کلمات را به عنوان نام خانوادگی برگزیدند یا ماموران اداره ثبت احوال هر نامی که خواستند به متقاضیان دادند. برای مثال، پدر بزرگ "غلامرضا تختی"  حبوبات فروشی بود به نام حاجی قلی و چون در دکان خود روی تخت بلندی می نشست به حاجی تختی معروف شد.

یکی از پسران او به نام رجب، پدر غلامرضا، شهرت تختی را برگزید و با ایستادن فرزندش بر سکوی قهرمانی جهان،  نامی شد مایه غرور و افتخار همه.

چه فرزند ملاعلی عاجز باشیم، چه از اعقاب مجد الاشراف، اگر امروز ما نام و نام خانوادگی مشخصى در شناسنامه داریم به مصوبه ای  بر می گردد که در  نهم مردادماه سال 1304 خورشیدی در ایران به تصویب رسید.


نویسنده : حمید رضا حسینی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

یک شنبه 3 مهر 1390  6:21 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها