0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

تركش

گاهي اوقات كه در سنگر بوديم و تركشي وارد سنگر مي‌شد، شهيد مبارك جمالي مي‌گفت: «بابا مگر نمي‌بيني اين‌جا آدم نشسته؟ چرا خمپاره مي‌فرستيد، نمي‌گوييد شايد كسي شل و كور شود؟...

 

منبع :كتاب حديث ابرار 
 

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:57 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تركش بي سواد

دكتر رو به مجروح كرد و براي تسكين درد او گفت: « پشت لباست نوشته‌اي ورود هرگونه تير و تركش ممنوع! پس چرا مجروح شده‌اي؟»
مجروح گفت: «‌دكترجان! شانس من از اين بهتر نمي‌شود، تركشي كه به تور من خورده، بي‌سواد است. »

منبع :مجله جاودانه ها

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:57 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

تركش بيت ‌المال

مي‌گفت: «مواظب باشيد، هر چه دم دستتان رسيد نخوريد، خصوصاً تير و تركش. اين‌ها بيت‌المال است. حساب و كتاب دارد و فردا بايد جوابگو باشيد. مال ملت بيچاره‌ي عراق است. از گلويشان بريده‌اند، داده‌اند براي مهمات، آن وقت شما راه به راه آن‌ها را مي‌خوريد و شهيد و مجروح مي‌شويد. اين درست است؟ دنيا ارزش ندارد. يك خورده جلوي شكمتان را نگه داريد.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 58

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:57 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تركشاً قليلاً، مرخصياً كثيراً

بعد از عمليات وقتي آب‌ها از آسياب مي‌افتاد، تازه به اصطلاح «دست خيلي از بچه‌ها رو مي‌شد» تازه معلوم مي‌شد كي چه‌قدر جراحت دارد و صدايش را هم در نياورده، بعد نوبت فرستادن بچه‌ها به پشت جبهه بود و بعضاً به شهرشان و مرخصي چند روزه‌اي.
بچه‌هاي تير و تركش خورده وقتي به عقب برمي‌گشتند به بچه‌هاي سر راهشان مي‌گفتند: «تركشاً قليلاً، مرخصياً كثيراً» كنايه از اين كه خوب بهانه‌اي پيدا كرده‌ايم.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 61


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:58 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

تركيدي

شب عمليات بود. به دور از شور و حال و قيل و قال معمول شب عمليات نشسته بود گوشه‌اي و داشت چلومرغ مي‌لنباند.
يكي از رزمنده‌ها همين كه از كنارش گذشت، برايش دست تكان داد و گفت: « برادر اگر تركيدي ما را هم شفاعت كن. »

 

منبع :مجله جاودانه ها 
 

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:58 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تسبيحت را بده يك خط برويم

روزي يكي از رزمندگان رو به دوستش كرد و گفت: «اخوي! تسبيحت را بده يك خط برويم.» و او كه آدم حاضر جوابي بود گفت: « اگر رفتي خط برنگشتي چي؟ اگر رفتي، وسط راه بنزين تمام كردي و تسبيح برنگشت چه كسي را بايد ببينيم؟»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 174


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تسبيحت را بده يك دور بزنيم

نشسته بوديم دور هم كنار آتش و درددل مي‌كرديم. هر كي تسبيح داشت درآورده بود و ذكر مي‌گفت. تسبيح‌هاي دانه درشت و سنگي وقتي روي هم مي‌افتادند صداي چريق‌چريقشان دل آدم را آب مي‌كرد.
من هم دست كردم داخل جيبم كه ديدم تسبيحي نيست. از روي عادت دستم را بردم طرف تسبيح بغل دستيم تا تسبيح او را بگيرم كه دستش را كشيد به سمت ديگر. گفتم: «تو تسبيحت را بده يك دور بزنيم». كه برگشت گفت: « بنزين نداره،‌ اخوي!» گفتم شايد شوخي مي‌كند به ديگري گفتم: «او هم گفت پنچره». به ديگري گفتم:«گفت موتور پياده كردم» و بالاخره آخرين نفر گفت: «نه داداش، يك‌وقت مي‌بري چپ مي‌كني، حال و حوصله دعوا و مرافه ندارم؛ تازه من حاجت دستم را به ديار البشري نمي‌دهم».
همه خنديدند. چون عين عبارتي بود كه خودم يادشان داده بودم. هر وقت مي‌گفتند: تسبيح يا انگشتر و مهر و جانمازت را بده، اين شعارم بود. فهميدم خانه‌خراب‌ها دارند تلافي مي‌كنند.

منبع :مجله يادايام -  صفحه: 19


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

تشويقش كن

در جبهه پيراهن روي شلوار انداختن و لباس بلند و گشاد پوشيدن، بر خلاف شهر و پشت جبهه، خيلي معمول بود. بچه‌هايي كه دائماً از كاري به كار ديگر در فعاليت بودند و راحتي و آسايش نداشتند، طبعاً اين‌طوري بيشتر مي‌توانستند تحرك داشته باشند، اما بعضي ديگر از اندازه بدر مي‌بردند و آن‌قدر پيراهن را بلند مي‌گرفتند كه مثلاً تا زانويشان مي‌آمد.
مزيد بر اين لباس زير بلند و گشادي (مامان دوز) بود كه تداركات مي‌داد، خصوصاً براي افرادي كه قد رشيدي هم نداشتند و جداً به تنشان گريه مي‌كرد. آدم‌هايي نكته‌بين كه از هيچ بهانه‌اي براي وقت خوش كردن روگردان نبودند، وقتي با اين بچه‌ها و سر و وضعشان روبرو مي‌شدند، مي‌گفتند: «تشويقش كن، زير شلواري مي‌شود».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 51

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تك زدن خربزه

اون زمان هنوز تيپ الغدير تشكيل نشده بود. ما با بچه‌هاي ديگه تو لشكر 8 نجف اشرف بوديم. مقرّ لشكر، دانشگاه جندي شاپور اهواز بود.
با عده‌اي از دوستان دور هم جمع بوديم. روز گرمي بود؛ تازه يك كاميون خربزه داخل انبار تداركات لشكر خالي شده بود ولي ظاهراً قرار نبود در آن ساعت به كسي خربزه بدهند. دو تا از بچه‌ها داوطلب شدند هر طور شده، وارد انبار شوند و به اصطلاح چند خربزه « تك » بزنند و براي بچه‌ها بياورند و اين كار انجام گرفت.
دور هم نشسته بوديم و مشغول خوردن خربزه بوديم كه جواني وارد شد. گفت: « بد نگذرد. » گفتيم: « نه خدا را شكر، تا حالا كه بد نگذشته، بعدش هم خدا كريم است. » و ماجرا را برايش تعريف كرديم. متوجه شدم كه از اين موضوع خوشش نيامد. فقط گفت: « برويد و به مسئولش بگوييد. » و رفت.
فرداي آن روز تمامي نيروهاي يزدي فرا خوانده شدند تا مسئول آن‌ها در حضور همه معرفي شود. همه جمع شديم؛ بعد جوان رعنا قامت و خوش سيمايي را به عنوان مسئول به ما معرفي كردند. چهره‌اش خيلي آشنا بود. يكي از بچه‌ها گفت: « مي‌شناسي‌اش؟ » گفتم: « چهره‌اش برايم خيلي آشناست. »‌ گفت: « همان برادري است كه ديروز خربزه تعارفش كرديم، نخورد و بعد گفت برويد به مسئولش بگوييد كه چه‌كار كرديد. » گفتم: «‌درسته! خودشه. »
اين جوان رعنا و سروقامت كسي نبود به جز سردار شهيد ذبيح‌الله عاصي‌زاده.

منبع :مجله الغديريان -  صفحه: 42


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تكليف

بنده‌ي خدا بي‌صبر بود و كم‌طاقت. از بس از روحاني گردان پرسيده بود: «حاج آقا تكليف ما چيست؟ ما بايد چه‌كار كنيم؟» او را هم خسته كرده بود. تا اين‌كه يك شب كه همه جمع بوديم، دوباره شروع كرد و گفت: «پس حاجي جان تكليف ما چيه؟»
حاج آقا هم بدون معطلي به آن بسيجي گفت: «برو دفترت را بياور تا تكليفت را بگويم.» او به خيال اين‌كه حاجي مي‌خواهد حكم يا فتوايي در آن بنويسد، دفتر را آورد. حاج آقا دفتر را گرفت و با خط درشت و زيبا نوشت: «از كوكب خانم تا حسنك كجايي، از روي هر درس يك مشق بنويس، اين تكليف توست.» همه‌ي بچه‌ها از خنده كف سنگر ولو شده بودند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 84


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

تكميل پرونده

اوايل كه به گردان تخريب رفته بوديم يكي از دوستان جديدم جواد حق سبز بود كه پاي خود را در عمليات از دست داده بود.
بعد از اينكه صميمي‌تر شديم از او خواستم برايم جزئيات مجروح شدنش را توضيح دهد او هم با كلي طفره رفتن آخر اينطور گفت:«راستش من قبل از اينكه از ناحيه پا زخمي شوم شهيد شدم به اتفاق چند نفر از دوستان رفته بوديم آن دنيا بعد كه تكليف مان روشن شد خواستيم برويم بهشت، همه كه داخل شدند تا من خواستم بروم داخل، در را بستند و پايم ماند لاي در و از بالاي ران قيچي شد! ناچار برگشتم به دنيا تا پرونده‌ام را تكميل كنم.»

 

منبع :مجله فكه -  صفحه: 28

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:01 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

تو را به خدا چطوري

بعضي از بچه‌ها آن‌قدر توي لاك خودشان بودند كه آدم خيال مي‌كرد، جواب سلام را هم زوركي مي‌دهند. وقتي عده‌اي مي‌خواستند اين افراد را به جمع و جماعت بكشانند و بگويند به قول خودشان، تك نپر و تنهايي حال نكن، به آن‌ها كه مي‌رسيدند، مي‌گفتند: «تو رو خدا چطوري؟» كه آن‌ها هم ديگر نمي‌توانستند، جلوي لبخندشان را بگيرند؛ كنايه از اين‌كه شما را بايد قسم و آيه داد براي اين‌كه بگوييد حال و احوالتان چطور است! آن‌ها هم گاهي براي اين‌كه خودشان را نبازند، جواب مي‌دادند: «به خدا خوبم»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه:

114
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:01 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

تو هنوز بدنت گرم است

يكي از رزمنده ها مي‌گفت: «در يكي از عمليات‌ها، برادري مجروح شد و به حالت اغما فرو رفت و راننده‌ي آمبولانس كه شهداي منطقه را جمع‌آوري مي‌كرد، او را با بقيه‌ي شهدا داخل ماشين گذاشت و گاز آن را گرفت و رفت.» راننده در آن جنگ و گريز، تلاش مي‌كرده كه خودش را از تيررس دشمن دور كند، و از طرفي مرتب ويراژ مي‌داده، تا توي چاله‌چوله‌هاي ناشي از انفجار نيفتد. كه اين بنده‌ي خدا بر اثر جابه‌جايي و فشار به هوش مي‌آيد و يك‌دفعه خودش را در جمع شهدا مي‌يابد. اول تصور مي‌كند ماشين حمل مجروحين است،‌ اما خوب كه دقت مي‌كند، مي‌بيند نه، انگار همه‌ي برادران شهيد شده‌اند و هراسان بلند شده، مي‌نشيند وسط ماشين و با صداي بلند بنا مي‌كند به داد و فرياد كردن كه برادر! برادر! منو كجا مي‌بريد؟ من شهيد نيستم، نگهدار مي‌خوام پياده بشم، منو اشتباهي سوار كرديد...
راننده از توي آينه زير چشمي نگاهي به او انداخته و با لحن داش‌مشتي اش مي‌گويد: «تو هنوز بدنت گرمه، حاليت نيست، تو شهيد شدي، دراز بكش،‌ دراز بكش، بگذار به كارمون برسيم. و او هم كه قضيه را جدي گرفته، دوباره شروع به قسم و آيه مي‌كند كه من چيزيم نيست. خودت نگاه كن، ببين، و باز راننده مي‌گويد: بعد معلوم مي‌شود.
خودش وقتي برگشته بود، مي‌گفت: «اين عبارات را گريه مي‌كردم و مي‌گفتم. اصلاً حواسم نبود كه بابا! حالا نهايتاً تا آخر هم بروي، تو را كه زنده‌به‌گور نمي‌كنند. ولي راننده هم آن حرف‌ها را آن‌قدر جدي مي‌گفت كه باورم شده بود شهيد شده‌ام.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 109

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:02 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

جاسم تانك باد مي‌كند

صدام داشت در پادگان قدم مي‌زد كه چشمش به جاسم افتاد به تعجب ديد كه او در حال فوت كردن به اگزوز تانك است رفت جلو و از او پرسيد :«التو داري الچي كار مي‌كني؟»
جاسم سلام نظامي داد و گفت :«القربان، البنده با التانك زدم به الديوار و قر شد....»
البراي اينكه تاانك السالم شود في اگزوز آن الفوت كنم».
صدام كه عصباني شده بود با غرولند به جاسم گفت:«الاحمق ... التو نمي فهمي كه البدنه التانك اين جوري الدرست نمي‌شود...».
جاسم با تعجب پرسيد كه بايد چكار كند صدام گفت:«الاحمق همين الجوري آبروي الحزب البعث را مي بريد ....» التو براي اين‌كه البدنه التانك را سالم كني الاول درهاي التانك را ببندي و البعد در اگزوز آن فوت كني تا الباد كند و البدنه‌اش السالم شود.

 

منبع :مجله فكه -  صفحه: 22

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:02 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

جاكليدي

هرچه غذا مي‌خوردم كه بزرگ بشوم، بي‌فايده بود. ديگر از گوشه و كنايه‌ي اين و آن خسته شده بودم. هركس از راه مي‌رسيد و چشمش به قد و قواره‌ي كوچك من مي‌افتاد، چيزي مي‌گفت. حالا بعضي‌ها اگر سنشان هم كم بود، قدشان ماشاالله نردبان دزدها بود. اما من بيچاره، هم از در مي‌خوردم هم از ديوار.
فرمانده‌ي گردان وقتي مرا مي‌ديد، مي‌گفت: «اين‌قدر اين‌جا آفتابي نشو. اگر عراقي‌ها تو را بگيرند، جاكليدي‌ات مي‌‌كنند يا تو را مي‌گذارند توي كوله‌پشتي يا جيبشان، مي‌برند عراق!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 21


 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها