0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:02 PM

 

تو هنوز بدنت گرم است

يكي از رزمنده ها مي‌گفت: «در يكي از عمليات‌ها، برادري مجروح شد و به حالت اغما فرو رفت و راننده‌ي آمبولانس كه شهداي منطقه را جمع‌آوري مي‌كرد، او را با بقيه‌ي شهدا داخل ماشين گذاشت و گاز آن را گرفت و رفت.» راننده در آن جنگ و گريز، تلاش مي‌كرده كه خودش را از تيررس دشمن دور كند، و از طرفي مرتب ويراژ مي‌داده، تا توي چاله‌چوله‌هاي ناشي از انفجار نيفتد. كه اين بنده‌ي خدا بر اثر جابه‌جايي و فشار به هوش مي‌آيد و يك‌دفعه خودش را در جمع شهدا مي‌يابد. اول تصور مي‌كند ماشين حمل مجروحين است،‌ اما خوب كه دقت مي‌كند، مي‌بيند نه، انگار همه‌ي برادران شهيد شده‌اند و هراسان بلند شده، مي‌نشيند وسط ماشين و با صداي بلند بنا مي‌كند به داد و فرياد كردن كه برادر! برادر! منو كجا مي‌بريد؟ من شهيد نيستم، نگهدار مي‌خوام پياده بشم، منو اشتباهي سوار كرديد...
راننده از توي آينه زير چشمي نگاهي به او انداخته و با لحن داش‌مشتي اش مي‌گويد: «تو هنوز بدنت گرمه، حاليت نيست، تو شهيد شدي، دراز بكش،‌ دراز بكش، بگذار به كارمون برسيم. و او هم كه قضيه را جدي گرفته، دوباره شروع به قسم و آيه مي‌كند كه من چيزيم نيست. خودت نگاه كن، ببين، و باز راننده مي‌گويد: بعد معلوم مي‌شود.
خودش وقتي برگشته بود، مي‌گفت: «اين عبارات را گريه مي‌كردم و مي‌گفتم. اصلاً حواسم نبود كه بابا! حالا نهايتاً تا آخر هم بروي، تو را كه زنده‌به‌گور نمي‌كنند. ولي راننده هم آن حرف‌ها را آن‌قدر جدي مي‌گفت كه باورم شده بود شهيد شده‌ام.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 109

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها