|
خدا يك خمپاره مي فرستد براي شما
هر وقت ميآمد به سنگر ما بساط همين بود. هنوز ننشسته و سير همديگر را نديده بوديم و به اصطلاح «اختلاط» نكرده بوديم، با عجله پا ميشد و دمپايي را به پا ميكرد و با عجله ميرفت طرف سنگر خودشان و ميگفت: «بلند بشويم برويم بابا، يك وقتي ديدي خدا يك خمپاره براي شما فرستاد، ما را هم به هواي شما خركش كرد و برد، آن وقت چه خاكي بر سرمان كنيم.»
|
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 62