0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

فلفل نبين چه ريزه!

از آن بچه‌هايي بود كه روحش در جسمش نمي‌گنجيد، جثه‌ي كوچكي داشت ولي زرنگ و پرتلاش بود. آرام و قرار نداشت، درست مثل فلفل. اگر كسي او را نمي‌شناخت فكر مي‌كرد، يك نفر بايد از او نگهداري كند. هر وقت بچه‌ها مي‌خواستند او را به برادران ديگر معرفي كنند، مي‌گفتند: «ايشان، فلفل نبين چه ريزه!» او هم بدون معطلي براي اين‌كه تعريف و تمجيد آن‌ها را بي‌اثر كند، مي‌گفت: «خرد كن بريز تو آبگوشت!» يا «درشتاشو سوا كن!» و همه با هم مي‌خنديدند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 133

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

فيوز قالپاقش هد مي‌زند

جمعشان حسابي جمع بود. دكتر، مهندس، عكاس، سينماگر و جامعه‌شناس، بعد از اين (دانشجو). همه‌ي شب را در قرارگاه بيتوته كرده بودند تا صبح به مواضع فتح شده بروند. همه‌شان هم اهل علم و اصطلاحات سنگين بودند! هنگامي‌كه شروع به بحث كردند، از هر ده كلمه‌اي كه مي‌گفتند، يازده تاش اصطلاح بود. «... من به اندازه‌ي يك ابسيلون هم ترديد ندارم كه... بعضي آن آلرژي سابق را نسبت به انقلاب ندارند... البته اتمسفر جبهه هم مهم است و شما از پتانسيل دفاعي جامعه غافل هستيد... و بالاخره... مسايل بايد به دقت آناليز شود و بعد نظردهي كنيم...» صبح كه شد متوجه شديم دو تا از رانندگاني كه ديشب در جمعمان بودند، دست به يكي كردند و با هم اين‌گونه صحبت مي‌كنند:
_ ماشين من فيوز قالپاقش هد مي‌زند.
_ فكر مي‌كنم فيزيكش قفل كرده و از اين قماش حرف‌ها. علت اين‌طور حرف‌زدن را جويا شديم، گفتند: «داشتيم تمرين مي‌كرديم، مثل شما علمي‌ و مؤدبانه صحبت كنيم.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 39

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

قابل كشت نيست

وقتي عمليات از نقطه‌اي لو مي‌رفت، با شرايطي كه بود، مجبور به عقب‌نشيني مي‌شديم. در راه بازگشت گاهي از ما سؤال مي‌شد، كه چه شد نرفته برگشتيد، آب و هوايش خراب بود يا آتشش به شما نساخت؟»
ما هم در جواب مي‌گفتيم: نه بابا، تا مرز هم رفتيم، خاك عراق شوره‌زار است و اصلاً قابل كشت نيست.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 30

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

قابلمه

مرداد سال 61 بود كه به جبهه اعزام شديم، رفتيم «خوزستان»؛ منطقه‌ي «كوشك». همان روز اول هواپيماها آمدند و ضد هوايي‌ها شروع كردند. تا به حال صداي آن‌ها را نشنيده بوديم. كيسه و كوله و هرچه دستمان بود، انداختيم و فرار كرديم! شب شد، گفتند هر كس مايل است نگهباني بدهد، برود پست و ما رفتيم.
هيچ سنگر و سرپناهي نبود همان‌طور با دست و سر نيزه، چاله‌اي درست مثل لانه‌ي روباه كنديم و با پنج عدد نارنجك كه قبلاً گفته بودند چه‌طور از آن‌ها استفاده كنيم مشغول پاس دادن شديم. در اين فاصله كه چيزي حدود چهار ساعت شد، بقيه‌ي برادران سنگر اجتماعي درست كردند.
به اين ترتيب يك هفته در«كوشك» بوديم. بعد به «شلمچه»، پشت نوار مرزي رفتيم. وقتي با همه‌ي تجهيزات و وسايل سنگر عقب ايفا سوار بوديم، من به خيال اين‌كه تير از قابلمه عبور نمي‌كند آن را روي سرم گذاشته بودم. در نقطه‌اي از خاكريز عراقي‌ها ماشين را به گلوله بستند و از كار انداختند. موقع پايين آمدن، يكي از برادران افتاد رويم و سرم رفت توي قابلمه و كيپ شد. با يك مكافاتي توانستيم آن را در بياوريم، بچه‌ها مي‌خنديدند و من گريه مي‌كردم.

 

منبع :نشريه ياران
 

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

قال دوشكا

يكي از بچه‌هاي همرزم مي‌گفت: «مي‌دانيد دوشكاي دشمن روي تپه چه مي‌گويد؟»همه با تعجب به او نگاه كرديم. با خنده گفت: «مي‌گويد انا تپ تپ وانت كپ كپ».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 88

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

قدراببين

اولين باري بود كه مي‌خواستم به جبهه بروم (سال64) از پايگاه اعزام شديم به پادگان «الغدير». شروع كردند به دادن كارت شناسايي بچه‌ها. اسم مرا خواندند: «اكبر كشاورز!» من هم جواب دادم: عبدالله (الله و عبدالله و شهيد و امثال آن‌ها كلماتي بودند كه بچه‌ها به جاي گفتن كلمه‌ي «من» از آن‌ها استفاده مي‌كردند».
به محض اين‌كه از جايم برخاستم و چشم آن برادر به من افتاد، گفت: « شما بفرماييد منزل،‌ سنتان كه كامل شد، بياييد. اتفاقاً قد من از خود آن بنده‌ي خدا بلندتر بود. گفتم: «برادر قد من از قد شما بلندتر است. من بهتر از شما مي‌توانم اسلحه را حمل كنم شما قد را ببين چه كار به سن داري. »
بعد اضافه كردم: «در خانواده‌ي ما رسم است كه سن و سال بچه‌ها را كم مي‌گيرند. »
با گفتن اين عبارت همه خنديدند و او كارت مرا داد و رفتم در صف نشستم.

 

منبع :نشريه ياران
 

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

قدرشناس

وقتي دشمن آتش تهيه مي‌ريخت، سر و صداي همه بلند مي‌شد. رزمنده‌اي در آن بحبوحه مي‌گفت: من از خوشحالي دارم مي‌ميرم، بچه‌ها مي‌گفتند: «به اين مي‌گويند آدم قدرشناس، از آتش هم رويگردان نيست، نخورده شكر مي‌كند. بارك‌الله»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 277

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

قلاب بگير بيايد پايين ...

همه‌ي بچه‌ها لباس‌هايشان را پوشيده، گتر زده، بند پوتين‌ها را بسته، تجهيزات انفرادي را برداشته و سلاح به دست، بيرون سنگر ايستاده و به ا صطلاح «دل توي دلشان نيست» و لحظه شماري مي‌كنند كه بتوانند هرچه زودتر بروند براي كار اطلاعات و عمليات و او سخت مشغول راز و نياز به درگاه قاضي الحاجات بود.
يكي از بچه‌ها كه كاملاً او را مي‌شناخت و ديگر امانش بريده بود. رو به ديگري كرد و گفت: «بابا قلاب بگير بيايد پايين زود برويم كار داريم.» كنايه از اين‌كه او الآن به معراج رفته. بعد بچه‌ها خنديدند و خودش هم همان طور كه قنوت گرفته بود لبخندي زد و زود سلام داد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 134

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

قوطي خالي

وقتي يك نفر شروع به صحبت مي‌كرد و مطالب غلو آميزي بر زبان مي‌آورد بعضي براي اينكه مزاحي كرده باشند يك قوطي كبريت خالي برمي‌داشتند و مرتب وسط محفل مي‌انداختند و گاهي هم آن را برداشته و با بيرون كشيدن كشوي قوطي اصرار داشتند كه نشان بدهند كه قوطي خالي است و به همه بفهمانند كه طرف خالي مي‌بندد! و گاهي اوقات فرد سخنران مي‌فهميد آن موقع بود كه صداي خنده بچه‌ها در فضا مي‌پيچيد.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 57
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

كارتن خرما

به دوستم كه شديداً خوش‌اشتها بود، گفتم: «تلويزيون مي‌بيني؟» گفت: «اگر باشد، بدم نمي‌آيد» پرسيدم از بين اين كارتون‌ها، پينوكيو را بيشتر دوست داري يا پلنگ صورتي؟
گفت: «راستش را بگويم؟» گفتم: «البته» گفت: «من كارتون خرما را ترجيح مي‌دهم».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 74

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

كاغذزخمي

بعد از داير شدن مجتمع‌هاي آموزشي رزمندگان در جبهه، اوقات فراغت از جنگ را به تحصيل مي‌پرداختيم.
يكي از روزهاي تابستان براي گرفتن امتحان ما را در زير سايه درختي جمع كردند. بعد از توزيع ورقه‌هاي امتحاني مشغول نوشتن شديم. خمپاره‌اندازهاي دشمن هم همزمان شروع كرده بودند. يك خمپاره در چند متريمان به زمين خورد. همه بدون توجه، سرگرم جواب دادن به سؤالات بودند.
يك تركش افتاد روي ورقه دوست بغل دستيم و چون گرم بود قسمتي از آن را سوزاند. ورقه را گرفت بالا و به ممتحن گفت: «برگه من زخمي شده بايد تا فردا به او مرخصي بدهي!»

منبع :سالنامه سرداران عشق 1387
 
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

كربلا، كربلا نبود

يكي از بچه‌ها با شور و هيجان مي‌گفت:
صدام تمام فرماندهانش را جمع كرد و گفت: مطلب مهمي را مي‌خواهم با شما در ميان بگذارم. الآن چند سال از جنگ ما با ايران مي‌گذرد، حسرت به دل من ماندم كه شما يك‌بار چند اسير بسيجي با خودتان بياوريد. من تصميم گرفته‌ام اين طلسم را هر طور شده بشكنم و به كسي كه بتواند از عهده‌ي اين امر مهم برآيد، جايزه‌ي خوبي بدهم.
جلسه تمام شد. عصر همان روز، صدام در كمال ناباوري ديد كه يكي از درجه‌داران با ميني‌بوسي پر از بسيجي جلو ستاد فرماندهي ترمز كرد. بله، اشتباه نمي‌كرد. همه بسيجي، بي‌ترمز و خط ‌شكن بودند. صدام دستي به شانه‌ي درجه‌دار زد و گفت: احسنت، احسنت. خب حالا بگو ببينم چه‌طور توانستي دست به چنين شكاري بزني؟
درجه‌دار اداي احترام كرد و گفت: «قربان، رفتم پشت خاكريز، در ماشين را باز كردم و ايستادم روي ركاب و داد زدم: ‌كربلا، كربلا! در يك چشم به هم زدن، ميني‌بوس پر شد. تازه خيلي بيشتر از اين‌ها بودند. ‌نتوانستم بياورم، يعني ميني‌بوس جا نداشت».

 

منبع :مجله طراوت -  صفحه: 20

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

كلوا و اشربوا حتي تنفجروا

ممكن بود بچه‌ها واقعاً هم چيزي نخورند و نياشامدند؛ بسيار هم قانع و پرهيزكار باشند اما براي اين‌كه از خودشان خاطر جمع نبودند و هميشه اين احتمال را مي‌دادند كه آن‌چه مي‌كنند مرضي حق‌تعالي نباشد مرتب به خودشان و ديگران نهيب مي‌زدند و نسبت‌هاي خلاف واقع مثل پرخوري و حرص! به خود مي‌دادند. مثلاً وقتي مدت‌ها از چادر و سنگر دور افتاده بودند و چيزي به اصطلاح گيرشان نيامده بود و حالا فرصتي دست داده بود تا تلافي «مافات» كنند، هر كس چيزي مي‌گفت و از آن جمله به جاي آيه «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا »، عبارت «كلوا و اشربوا » يش را مي‌گفتند و بعد خودشان اضافه مي‌كردند كه: « والّا خود خفته ». « حتي بلغت الحلقوم ». « ما استطعتم من قوه » و بالاخره: « حتي تنفجروا » و بعد همه با هم: مي‌گفتند و مي‌خوردند و مي‌خنديدند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 99
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

 

كمپوت لوبيا

شهيد تورجي، در عمليات والفجر 8 مجروح شده بود و گروه‌گروه بچه‌ها براي ملاقات او به بيمارستان مي‌رفتند.
با تعدادي از بچه‌هاي گردان براي ملاقات به بيمارستان رفتيم و به جاي كمپوت چند عدد كنسرو لوبياهايي كه مثل كمپوت بود، براي او برديم و روي ميز كنار تخت او گذاشتيم و خوش و بشي با او كرديم و حمد شفايي خوانديم و با او خداحافظي كرديم.
پرستار بيمارستان به خيال اين‌كه آن‌ها كمپوت است، براي او يك كمپوت را باز كرد و گفت: اين‌كه خوراك لوبياست!
كمپوت ديگر را هم باز كرد؛ آن هم لوبيا بود!
تورجي گفته بود: « وقتي فهميديم سر كاري بوده، بساط خنده بود كه در فضاي اطاق بيمارستان راه افتاده بود.»

 

منبع :مجله طراوت

 

 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:53 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف

كمك‌كمك

حكايت يكي از بچه‌ها شده بود، حكايت چوپان دروغگو. ديگر كسي حرف راستش را هم باور نمي‌كرد و كسي حاضر نبود اگر آتش هم بگيرد، يك ظرف نفت رويش بريزد و خلاصش كند چه رسد به آب.
يك روز خمپاره‌اي جلوي در سنگرشان به زمين نشست، هنوز غبار ننشسته بود و تركش‌ها علاف بودند كه صداي كمك‌ جانسوز فردي همراه آه و ناله شنيده شد. نزديك رفتيم، ديديم خودش است، ولي از بس كه رودست خورده بوديم، پايمان پيش نمي‌رفت، مي‌گفتيم، مثل هميشه باز مي‌خواهد اذيت كند، اما وقتي چشممان به خون روي زمين و سر و وضع آشفته‌ي او افتاد، جلو رفتيم و خواستيم دلداريش دهيم، و او در حالي كه واقعاً مجروح شده بود، جفت پاهايش را گرفته بود، و به خودش مي‌پيچيد و مي‌گفت: «كمك‌كمك به جبهه‌هاي جنگ تحميلي؛ كمك كنيد». داشت مي‌مرد ولي دست از شوخي برنمي‌داشت.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 38
 
 
دوشنبه 4 بهمن 1389  5:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها