پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:50 PM
قابلمه
مرداد سال 61 بود كه به جبهه اعزام شديم، رفتيم «خوزستان»؛ منطقهي «كوشك». همان روز اول هواپيماها آمدند و ضد هواييها شروع كردند. تا به حال صداي آنها را نشنيده بوديم. كيسه و كوله و هرچه دستمان بود، انداختيم و فرار كرديم! شب شد، گفتند هر كس مايل است نگهباني بدهد، برود پست و ما رفتيم.
هيچ سنگر و سرپناهي نبود همانطور با دست و سر نيزه، چالهاي درست مثل لانهي روباه كنديم و با پنج عدد نارنجك كه قبلاً گفته بودند چهطور از آنها استفاده كنيم مشغول پاس دادن شديم. در اين فاصله كه چيزي حدود چهار ساعت شد، بقيهي برادران سنگر اجتماعي درست كردند.
به اين ترتيب يك هفته در«كوشك» بوديم. بعد به «شلمچه»، پشت نوار مرزي رفتيم. وقتي با همهي تجهيزات و وسايل سنگر عقب ايفا سوار بوديم، من به خيال اينكه تير از قابلمه عبور نميكند آن را روي سرم گذاشته بودم. در نقطهاي از خاكريز عراقيها ماشين را به گلوله بستند و از كار انداختند. موقع پايين آمدن، يكي از برادران افتاد رويم و سرم رفت توي قابلمه و كيپ شد. با يك مكافاتي توانستيم آن را در بياوريم، بچهها ميخنديدند و من گريه ميكردم.
منبع :نشريه ياران