پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:52 PM
كربلا، كربلا نبود
يكي از بچهها با شور و هيجان ميگفت:
صدام تمام فرماندهانش را جمع كرد و گفت: مطلب مهمي را ميخواهم با شما در ميان بگذارم. الآن چند سال از جنگ ما با ايران ميگذرد، حسرت به دل من ماندم كه شما يكبار چند اسير بسيجي با خودتان بياوريد. من تصميم گرفتهام اين طلسم را هر طور شده بشكنم و به كسي كه بتواند از عهدهي اين امر مهم برآيد، جايزهي خوبي بدهم.
جلسه تمام شد. عصر همان روز، صدام در كمال ناباوري ديد كه يكي از درجهداران با مينيبوسي پر از بسيجي جلو ستاد فرماندهي ترمز كرد. بله، اشتباه نميكرد. همه بسيجي، بيترمز و خط شكن بودند. صدام دستي به شانهي درجهدار زد و گفت: احسنت، احسنت. خب حالا بگو ببينم چهطور توانستي دست به چنين شكاري بزني؟
درجهدار اداي احترام كرد و گفت: «قربان، رفتم پشت خاكريز، در ماشين را باز كردم و ايستادم روي ركاب و داد زدم: كربلا، كربلا! در يك چشم به هم زدن، مينيبوس پر شد. تازه خيلي بيشتر از اينها بودند. نتوانستم بياورم، يعني مينيبوس جا نداشت».
منبع :مجله طراوت - صفحه: 20