پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:53 PM
كمككمك
حكايت يكي از بچهها شده بود، حكايت چوپان دروغگو. ديگر كسي حرف راستش را هم باور نميكرد و كسي حاضر نبود اگر آتش هم بگيرد، يك ظرف نفت رويش بريزد و خلاصش كند چه رسد به آب.
يك روز خمپارهاي جلوي در سنگرشان به زمين نشست، هنوز غبار ننشسته بود و تركشها علاف بودند كه صداي كمك جانسوز فردي همراه آه و ناله شنيده شد. نزديك رفتيم، ديديم خودش است، ولي از بس كه رودست خورده بوديم، پايمان پيش نميرفت، ميگفتيم، مثل هميشه باز ميخواهد اذيت كند، اما وقتي چشممان به خون روي زمين و سر و وضع آشفتهي او افتاد، جلو رفتيم و خواستيم دلداريش دهيم، و او در حالي كه واقعاً مجروح شده بود، جفت پاهايش را گرفته بود، و به خودش ميپيچيد و ميگفت: «كمككمك به جبهههاي جنگ تحميلي؛ كمك كنيد». داشت ميمرد ولي دست از شوخي برنميداشت.