قسمت شانزدهم
-ماندانا پس چی کار می کنی؟ چرا آماده نمیشی؟
-الان آماده می شم . چقدر عجله داری .....
برگشتم و به آینه قدی توی اتاق نگاه کردم. لبخندی زدم و یه دور دور خودم چرخیدم. صدای نیما از کنار در به گوشم رسید.
-به به خانم میخوای تو دل ما قند آب کنی؟
نگاهش کردم و لبخند زدم و دوباره برگشتم سمت آینه.
-موهام قشنگ شده؟
-موهای تو همیشه قشنگه.
-اِ نیما لوس نشو . بهم میاد؟
-آره خشگلم بهت میاد .
کیفم رو برداشتم و و از توش رژ لبم رو بیرون اوردم.
-ماندانا داری وسوسه ام می کنی ها؟
در حالی که به آینه زل زده بودم. خندیدم و گفتم:
-نیما برو بیرون حواسم رو پرت نکن.
-چشم سرورم.
احساس می کردم یه چیز کم دارم. دور خودم می چرخیدم و فکر می کردم. روبروی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم.
چی کم دارم؟ چی ؟
آهان یادم اومد . دستم رو به گردنم کشیدم و زیر لب گفتم:
-هر چقدر هم که زیبا بشی باز هم زنی و نیاز به جواهرات داری.
دوباره دستم رو به گردن بلند و سفیدم کشیدم.
لبخند زدم و برگشتم سمت میز توالت تا سرویسم رو از روی میز بردارم.
-ماندانا جان عزیزم دیر شد.
-ای بابا . میام دیگه.
-چیه؟ دنبال چی میگردی؟
-نیما تو سرویس منو ندیدی؟
-سرویست؟ نه کدوم؟
-همون که برای سلگرد عروسیمون برام خریدی.
-سرویس بلریان رو می گی؟
-آره. هر چی می گردم نیست.
-خوب فکر ببین کجا گذاشتی.
-ای بابا. دو ساعته دارم می گردم نیست که نیست انگار آب شده رفته تو زمین.
-کجا گذاشته بودی؟
-همین جا گذاشته بودم.
دوباره کشو رو ریختم بهم. آخر سر کلافه شدم و روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. یعنی کجا گذاشتمش؟
نیما کنارم نشست و گفت:
-عزیزم اشکال نداره . حالا اون یکی سرویست رو بنداز.
-ای بابا . نیما مسئله سرویس دیگه نیست که. نمی دونم کجا گذاشتمش. من خودم گذاشتمش روی میز. یعنی چی شده؟ اعصابم رو بهم ریخت . اگه می دونستم کجاست که ناراحت نمی شدم. اینجا بود آخه .
-ببینم توی این چند روز کسی خونه نیومده؟
-منظورت چیه؟
-هیچی میخوام بدونم کسی غریبه نیومده؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-یعنی تو می گی .....
-امکانش هست.
دوباره فکر کردم و بعد از مدتی بیاختیار گفتم:
-جز رضا و نگار توی این چند روز کسی خونمون نیومده ....
-رضا.....
-نه امکان نداره نیما. اصلاً فکرش رو هم نکن
از جاش بلند شد و روبروی من در حالی که کلافه بود وایساد.
-چرا امکان نداره ماندانا. اون یه معتاده .الکیه . هر کاری از یه معتاد برمیاد. در ضمن اصلاً اون چرا وقتی من نیستم میاد اینجا؟
من هم به تبعیت از اون از جام بلند شدم. اون حقی نداشت که در مورد اقوام من به خودش اجازه بده اینطور صحبت کنه. از دستش به شدت ناراحت شده بودم .
-مواظب حرف زدنت باش. درسته رضا معتاد شده . اما اونقدر بیچاره نشده که به طلاهای من چشم داشته باشه . در ضمن اون فامیل منه نه فامیل تو که به خاطر تو بیاد اینجا . در خونه من به روی اقوام من همیشه بازه.
-بسه ماندانا. یه کم چشماتو باز کن . هر چقدر هم که اون خوب باشه . باز هم یه معتاده . تو مثل اینکه اصلاً حالیت نیست که معتاد براش فرقی نمی کنه که کجا باشه . یه الکلی که به این چیزها فکر نمیکنه. اصلاً یه معتاد به ناموس خودش رحم نمی کنه چه برسه به تو یا من . برای همین دوست ندارم که وقتی من نیستم اون پاش رو ......
با صدای سیلی که به گوشش زدم ساکت شد. چقدر وقیح شده بود . خدای من چطور به خودش اجازه می داد در مقابل من از اقوا من اینطور بد بگه . اگه امروز داره پشت سر رضا حرف میزنه فردا امکان داره پشت سر خانواده من هم حرف بزنه.
-تو به خاطر یه معتاد با من بحث میکنی؟
-حرف دهنت رو بفهم . اون هرچقدر هم که معتاد باشه هیچ وقت بی ناموس نمی شه. لااقل از حیونی مثل تو که بی دلیل زنش رو زیر کتک می اندازه و قصد جونش رو می کنه بهتره ....
نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت. میگرنم دوباره اود کرده بود . روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام فشار دادم.
***
در تمام عمرم عروسی مذخرفتر از این عروسی نرفته بودم. گوشه ای از سالن کنار یکی از همسر دوستهای نیما نشسته بودم و در حالی که تمایلی به شنیدن حرف هاش نداشتم نگاهش می کردم. اما فکرم تمام دور حرف های نیما و گم شدن سرویس ها می گشت. آخر سر خودش متوجه شد و گفت:
-ماندانا جون حالت خوب نیست؟
-رکسانا منو ببخش کمی سرم درد می کنه.
-نه عزیزم آب میخوری برات بیارم؟
-نه . بهتره برم کمی قدم بزنم.
-هر طور راحتی.
-ممنون
از جام بلند شدم و به بیرون از محوطه رفتم . توی باغ صدای موسیقی کمتر بود . با اینکه زمستان رو به پایان بود اما هنوز هوا سوز سردی داشت . از کنار استخر رد شدم و به تصویر خودم در آب خیره شدم . نور مهتاب داخل آب افتاده بود و تصویر زنی سیاه پوش با موهای خرمایی توی آب به چشم می خورد . روی آب موج های کوچکی ایجاد می شد و دل بیننده رو میلرزوند . به موهای خودم که یک سمت صورتم ریخته شده بود نگاه کردم . سرم شدیداً درد می کرد . از دور الهه رو به همراه فرشاد همسرش دیدم که به سمت استخر میان . سریع شروع به حرکت کردم تا حضورم مانع از صحبتشون نشه . جشن عروسی یکی از شرکای نیما بود و بنابراین اکثر دوستان نیما در این جشن حضور داشتند . دلم نمی خواست که من رو زنی گوشه گیر بدوند . چون همیشه با اونها رفت و آمد زیادی داشتم و در مهمونی هاشون شرکت می کردم . اما از اون روزی که رضا پا به زندگی من گذاشت . ورق برگشت و زندگی تغییر کرد . رفت و آمدم با اقوام کم شد و اللخصوص با دوستای نیما .....
مهتاب در آسمان به رقص در اومده بود و ستارگان به دورش می چرخیدند . به راستی چه زیبا بود این شب مهتابی .
همیشه با دین مهتاب در آسمان به آرامش می رسیدم . آرامشی بی همتا .
روی صندلی چوبی آلاچیق نشستم و از همون جا به ماه آسمون خیره شدم . با خیره شدن به اون گذر زمان رو حس نمی کردم . اما امشب همه چیز فرق می کرد . مهتاب هم فرق می کرد . فکر حرف های نیما لحظه ای آرومم نمی زاشت . چرا باید به رضا شک کنه؟ چرا ؟ شاید هم ....
نه اصلاً دوست نداشتم حتی به این موضوع فکر کنم.
چرا که نه؟ پر بیراه هم نمی گفت. بهتره یک بار هم که شده من هم از دید بهتری به این موضوع فکر کنم. چرا نمی تونستم؟ چون من هنوز هم رضا رو قهرمان کودکیهام می دونستم . اما نیما چی؟ نیما که اینطور نبود . اون رضا رو به چشم یه معتاد الکلی می دید. غیر از این بود؟
اگر رضا این کار رو کرده باشه چی؟ چطور می تونه تو روی من نگاه کنه؟ واقعاً می تونه؟
ادامه د