0

رمان خاطرات پوسیده کامل

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت شانزدهم
-ماندانا پس چی کار می کنی؟ چرا آماده نمیشی؟
-الان آماده می شم . چقدر عجله داری .....
برگشتم و به آینه قدی توی اتاق نگاه کردم. لبخندی زدم و یه دور دور خودم چرخیدم. صدای نیما از کنار در به گوشم رسید.
-به به خانم میخوای تو دل ما قند آب کنی؟
نگاهش کردم و لبخند زدم و دوباره برگشتم سمت آینه.
-موهام قشنگ شده؟
-موهای تو همیشه قشنگه.
-اِ نیما لوس نشو . بهم میاد؟
-آره خشگلم بهت میاد .
کیفم رو برداشتم و و از توش رژ لبم رو بیرون اوردم.
-ماندانا داری وسوسه ام می کنی ها؟
در حالی که به آینه زل زده بودم. خندیدم و گفتم:
-نیما برو بیرون حواسم رو پرت نکن.
-چشم سرورم.
احساس می کردم یه چیز کم دارم. دور خودم می چرخیدم و فکر می کردم. روبروی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم.
چی کم دارم؟ چی ؟
آهان یادم اومد . دستم رو به گردنم کشیدم و زیر لب گفتم:
-هر چقدر هم که زیبا بشی باز هم زنی و نیاز به جواهرات داری.
دوباره دستم رو به گردن بلند و سفیدم کشیدم.
لبخند زدم و برگشتم سمت میز توالت تا سرویسم رو از روی میز بردارم.
-ماندانا جان عزیزم دیر شد.
-ای بابا . میام دیگه.
-چیه؟ دنبال چی میگردی؟
-نیما تو سرویس منو ندیدی؟
-سرویست؟ نه کدوم؟
-همون که برای سلگرد عروسیمون برام خریدی.
-سرویس بلریان رو می گی؟
-آره. هر چی می گردم نیست.
-خوب فکر ببین کجا گذاشتی.
-ای بابا. دو ساعته دارم می گردم نیست که نیست انگار آب شده رفته تو زمین.
-کجا گذاشته بودی؟
-همین جا گذاشته بودم.
دوباره کشو رو ریختم بهم. آخر سر کلافه شدم و روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. یعنی کجا گذاشتمش؟
نیما کنارم نشست و گفت:
-عزیزم اشکال نداره . حالا اون یکی سرویست رو بنداز.
-ای بابا . نیما مسئله سرویس دیگه نیست که. نمی دونم کجا گذاشتمش. من خودم گذاشتمش روی میز. یعنی چی شده؟ اعصابم رو بهم ریخت . اگه می دونستم کجاست که ناراحت نمی شدم. اینجا بود آخه .
-ببینم توی این چند روز کسی خونه نیومده؟
-منظورت چیه؟
-هیچی میخوام بدونم کسی غریبه نیومده؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-یعنی تو می گی .....
-امکانش هست.
دوباره فکر کردم و بعد از مدتی بیاختیار گفتم:
-جز رضا و نگار توی این چند روز کسی خونمون نیومده ....
-رضا.....
-نه امکان نداره نیما. اصلاً فکرش رو هم نکن
از جاش بلند شد و روبروی من در حالی که کلافه بود وایساد.
-چرا امکان نداره ماندانا. اون یه معتاده .الکیه . هر کاری از یه معتاد برمیاد. در ضمن اصلاً اون چرا وقتی من نیستم میاد اینجا؟
من هم به تبعیت از اون از جام بلند شدم. اون حقی نداشت که در مورد اقوام من به خودش اجازه بده اینطور صحبت کنه. از دستش به شدت ناراحت شده بودم .
-مواظب حرف زدنت باش. درسته رضا معتاد شده . اما اونقدر بیچاره نشده که به طلاهای من چشم داشته باشه . در ضمن اون فامیل منه نه فامیل تو که به خاطر تو بیاد اینجا . در خونه من به روی اقوام من همیشه بازه.
-بسه ماندانا. یه کم چشماتو باز کن . هر چقدر هم که اون خوب باشه . باز هم یه معتاده . تو مثل اینکه اصلاً حالیت نیست که معتاد براش فرقی نمی کنه که کجا باشه . یه الکلی که به این چیزها فکر نمیکنه. اصلاً یه معتاد به ناموس خودش رحم نمی کنه چه برسه به تو یا من . برای همین دوست ندارم که وقتی من نیستم اون پاش رو ......
با صدای سیلی که به گوشش زدم ساکت شد. چقدر وقیح شده بود . خدای من چطور به خودش اجازه می داد در مقابل من از اقوا من اینطور بد بگه . اگه امروز داره پشت سر رضا حرف میزنه فردا امکان داره پشت سر خانواده من هم حرف بزنه.
-تو به خاطر یه معتاد با من بحث میکنی؟
-حرف دهنت رو بفهم . اون هرچقدر هم که معتاد باشه هیچ وقت بی ناموس نمی شه. لااقل از حیونی مثل تو که بی دلیل زنش رو زیر کتک می اندازه و قصد جونش رو می کنه بهتره ....
نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت. میگرنم دوباره اود کرده بود . روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام فشار دادم.
***
در تمام عمرم عروسی مذخرفتر از این عروسی نرفته بودم. گوشه ای از سالن کنار یکی از همسر دوستهای نیما نشسته بودم و در حالی که تمایلی به شنیدن حرف هاش نداشتم نگاهش می کردم. اما فکرم تمام دور حرف های نیما و گم شدن سرویس ها می گشت. آخر سر خودش متوجه شد و گفت:
-ماندانا جون حالت خوب نیست؟
-رکسانا منو ببخش کمی سرم درد می کنه.
-نه عزیزم آب میخوری برات بیارم؟
-نه . بهتره برم کمی قدم بزنم.
-هر طور راحتی.
-ممنون
از جام بلند شدم و به بیرون از محوطه رفتم . توی باغ صدای موسیقی کمتر بود . با اینکه زمستان رو به پایان بود اما هنوز هوا سوز سردی داشت . از کنار استخر رد شدم و به تصویر خودم در آب خیره شدم . نور مهتاب داخل آب افتاده بود و تصویر زنی سیاه پوش با موهای خرمایی توی آب به چشم می خورد . روی آب موج های کوچکی ایجاد می شد و دل بیننده رو میلرزوند . به موهای خودم که یک سمت صورتم ریخته شده بود نگاه کردم . سرم شدیداً درد می کرد . از دور الهه رو به همراه فرشاد همسرش دیدم که به سمت استخر میان . سریع شروع به حرکت کردم تا حضورم مانع از صحبتشون نشه . جشن عروسی یکی از شرکای نیما بود و بنابراین اکثر دوستان نیما در این جشن حضور داشتند . دلم نمی خواست که من رو زنی گوشه گیر بدوند . چون همیشه با اونها رفت و آمد زیادی داشتم و در مهمونی هاشون شرکت می کردم . اما از اون روزی که رضا پا به زندگی من گذاشت . ورق برگشت و زندگی تغییر کرد . رفت و آمدم با اقوام کم شد و اللخصوص با دوستای نیما .....
مهتاب در آسمان به رقص در اومده بود و ستارگان به دورش می چرخیدند . به راستی چه زیبا بود این شب مهتابی .
همیشه با دین مهتاب در آسمان به آرامش می رسیدم . آرامشی بی همتا .
روی صندلی چوبی آلاچیق نشستم و از همون جا به ماه آسمون خیره شدم . با خیره شدن به اون گذر زمان رو حس نمی کردم . اما امشب همه چیز فرق می کرد . مهتاب هم فرق می کرد . فکر حرف های نیما لحظه ای آرومم نمی زاشت . چرا باید به رضا شک کنه؟ چرا ؟ شاید هم ....
نه اصلاً دوست نداشتم حتی به این موضوع فکر کنم.
چرا که نه؟ پر بیراه هم نمی گفت. بهتره یک بار هم که شده من هم از دید بهتری به این موضوع فکر کنم. چرا نمی تونستم؟ چون من هنوز هم رضا رو قهرمان کودکیهام می دونستم . اما نیما چی؟ نیما که اینطور نبود . اون رضا رو به چشم یه معتاد الکلی می دید. غیر از این بود؟
اگر رضا این کار رو کرده باشه چی؟ چطور می تونه تو روی من نگاه کنه؟ واقعاً می تونه؟
ادامه د

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  12:58 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت هفدهم
اون قدر این مسئله رو برای خودم تکرار کرده بودم که حتی خودم هم باورم شده بود که رضا این کار رو کرده . از خودم خجالت می کشیدم . نمی تونستم داخل آینه به صورت خودم نگاه کنم. اگر زمانی که روبروی آینه ایستاده بودم و یاد این موضوع می افتادم سرم از خجالت پایین می افتاد . چرا؟ نمی دونم. اما باورم شده بود که رضا این کار رو کرده .
لحظه های سختی بود که از پس هم می گذشتند .
رضا تماس میگرفت و به بیرون دعوتم میکرد . اما روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم. برعکس بود . من روم نمیشد . قهر نیما هم باعث شده بود تا دلیلی باشه برای اینکه من به خودم اجازه یه همچین فکری رو بدم . انگار نیما هم یقین داشت که کار کار رضاست . با اینکه اصلاً برام گم شدن سرویس ها اهمیتی نداشت ، اما اگر این کار کار رضا بود واقعاً برام سخت و طاقت فرسا بود . حتی روم نمیشد این جریان رو به روش بیارم .
-ماندانا من امشب دیر میام .
بی تفاوت پشتم رو بهش کردم و روی تخت دراز کشیدم . بعد از جریان عروسی هر دو با هم سر سنگین بودیم . نیما به خاطر کشیده ای که بخ صورتش زدم و من به خاطر توهینی که به رضا کرده بود . از نظر من حتی اگر هم رضا این کار رو کرده بود نیما نباید به خودش جرئت می داد که اون حرفها رو در رابطه با اون بزنه و حتی به من بگه که چرا اجازه می دم اون تنها به دیدن من بیاد .
چهار پنج روزی می شد که شب ها دیر به خونه میومد . اما من مطمئن بودم که شبها رو توی دفترش میمونه . نمی تونستم نسبت به این قضیه بی تفاوت باشم چون همسرم بود و هر چقدر هم که بد بود دوستش داشتم . اما نیما بد نبود کمی عصبی میشد ، وقتی که چیزی بر وفق مرادش نبود .
روی صورتم خم شده بود . این روی از نفس های گرمش خس می کردم . نگاهم میکرد . این عادت همیشگیش بود . چشمام رو محکم به هم فشردم که از هم باز نشه . در این جور مواقع نمی تونستم تحمل کنم . نگاهش جادوی بود . توی ذهنم چهره اش رو تجسم کردم . حتماً الان مثل همیشه یه لبخند گوشه لبش نشسته و گونه اش چال افتاده . از چشماش شیطنت می باره . مطمئنم.
بی اختیار چشمام رو باز کردم . اما ....
نه لبخندی در کار بود و نه شیطنتی در نگاهش . بی تفاوت نگاهم میکرد .....
وقتی چشمام باز شد . از جاش بلند شد و به سمت حمام رفت . ای خدای من دارم دیونه می شم. چرا زندگیم رو بی خودی بهم می زنم؟ چرا از من معذرت خواهی نمی کنه؟ شاید به خودش حق میده . نه اون حقی نداشت این کار رو بکنه .
دوباره چشمام رو بستم .
***
-الو سلام ماندانا خوبی؟
-سلام . تو خوبی؟
-ممنون بد نیستم . چه خبر؟
-سلامتی . خانوم کوچیک خوبه؟
-بد نیست. سلام رسوند .
مکثی کرد و درست مثل همیشه آروم و بی صدا پرسید .
-نیما خوبه؟
بدون اینکه جوابش رو بدم گفتم:
-کاری داری رضا؟
-آره میخواستم بیای بریم بیرون .
-برای چی؟
-میخوام خرید کنم. دوست داشتم تو انتخاب لباسها تو کمکم کنی .
-اما من نمی تونم .
-ماندانا اتفاقی افتاده؟
-نه چه اتفاقی؟
-آخه مدتیه با من بیرون نمیای .
-راستش ... نه ... فقط درسهام یه خورده سنگین شده .
-باشه . کاری نداری؟
-نه ....
تغییر رو به وضوح در رفتار رضا حس می کردم . وقتی با من بود شاد بود . بعد از رفتار اون روزش توی خونه دیگه هیچ وقت حرفی در رابطه با اون موضوع نزد . اما از لابه لای حرفهاش فهمیدم که اون روز شدیداً خمار بوده . خیلی سخت بود برام که در رابطه با این موضوع باهاش حرف بزنم . خیلی .......
صدای زنگ در از جا پروندم . با وحشت دستم رو روی قلبم گذاشتم و کتابم رو بستم .
-بله؟
-منم باز کن ....
رضا؟ این موقع روز اینجا چیکار می کنه؟
سریع رفتم توی اتاق خواب و پیراهنم رو عوض کردم .
-سلام. خوش اومدی.
-سلام گل برای گل
لبخندی به لبم اوردم و گلها رو از دستش گرفتم .
دسته گل های رز قرمز رو نگاهی انداختم و با اشتیاق بوشون کردم .
-نگاه به خودت نکن بوی گلاب میدی . گل های این دوره زمونه بوی گل هم دیگه نمیدن ...
با تعجب نگاهش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم . وای خدای من چه جمله ای به زبون اورده بود . نکنه مثل اون روز ....
اه لعنتی .
گرمی دستش رو روی شونم حس کردم.
مثل فنر از جا پریدم و به سمتش برگشتم .
لبخند مزحکی به لب اورد و گفت:
-چیه مگه جن دیدی؟
-نه .... نه.... حواسم نبود ترسیدم.
دستش رو زیر چشمم کشید و گفت:
-با خودت چی کار کردی؟
یک قدم به عقب برداشتم و به گلدون بالای کابینت اشاره کردم و گفتم:
-رضا اون رو بهم میدی؟
دوباره بی تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و با دستش گلدون رو بهم داد . نمیدونستم چرا وقتی دستاش با بدنم تماس برقرار میکنه ، این حالت می شم . انگار که برق بهم وصل کرده باشن از جا میپرم .
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  12:58 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت هجدهم
هر دو روبروی هم روی مبل نشسته بودیم و به لیوان قهوه مون ذل زده بودیم . افکارم آشفته بود . آشفته بود؟ نه افکار..... اصلاً به چی فکر می کردم؟ به چی فکر می کرد؟ فکری نبود که بخواد آشفته باشه . آره افکارم گیج و در هم بود هر چی که سعی می کردم جمع و جورشون کنم نمی شد .
-از نگار چه خبر؟
انگار که جرقه ای در ذهنم خورد . یعنی رضا عوض شده بود؟
-خوبه . دو سه روزیه ازش خبر ندارم.
-چرا؟ شما که با هم خیلی جورید .
-آره . عروسی یکی از دخترعموهاشه . رفته شیراز .
عروسی؟ عذا؟ طلا؟ جواهر؟ سرویس؟ وای خدای من . حالا می فهمم که چرا اینقدر افکارم آشفته است .
یاد اون شب. سیلی که به گوش نیما زدم . نبودن سرویسم . حرف های نیما .....
همه و همه مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت.....
-راستی عروسی خوش گذشت؟
بی تفکر هر چیزی که به دهنم رسید گفتم:
-عروسی؟ خوش؟ معلومه. چرا که نه؟
نگاه هاج و واجش باعث شد به خودم نگاه بندازم . تمام این کلمات رو با حرص از لای دندون های به هم فشرده ام به زبون اورده بودم . دستم رو مشت کرده بودم و با دست دیگه ام لیوان قهوه رو فشار می دادم . چشمام؟ وای. حس می کردم . حرارت رو از کلامم حس می کردم . حتماً چشمام به چشم یه قاتل، یه جانی ذل زده بود . عادت بدی داشتم .
-تو عروسی اتفاقی افتاده؟
لیوان قهوه رو محکم روی میز کوبیدم و از جام بلند شدم . روبروش ایستاده بودم . نمی دونستم باید چی بگم.... یعنی اصلاً فکر نمی کردم . گیج بودم . کلافه بودم ....
-می خواستی دیگه چی بشه؟ من به خاطر تو .... نه .... نه. به خاطر حماقت خودم . به خاطر اعتیاد تو . از دهن نیما هزار جور حرف شنیدم . گناه کردم که خواستم نجاتت بدم؟ گناه کردم که خواستم بهت کمک کنم؟ لعنتی چرا با من این کار رو کردی؟ تو احمق ، چطور روت می شه به چشمای من نگاه کنی؟ برای من دسته گل می گیری میاری؟ با چی؟ با پول کی؟
قدم هام رو سنگین بر می داشتم . عصبی بودم . داغون بودم . کلافه .... نه .... نه ..... حالم.... حس خودم رو نمی فهمیدم . به سمت آشپزخونه می رفتم . به سمت گلدون . دسته گل رو از توی گلدون بیرون کشیدم . پرتش کردم؟ خرابش کردم؟ چی کار کردم ؟ یادم نیست . به حدی کلافه بودم ، به حدی عصبی که به یاد ندارم با گل چه کردم.
آهان یادم اومد . آره پرتش کردم جلوی پاش.
-برو گمشو از خونه من بیرون . من با یه دزد . با یه سارق که حتی به کسی که نیتش خیر بوده و قصد داشته بهش کمک کنه رحم نمی کنه هیچ کاری ندارم . از اولش هم اشتباه کردم . تو مُردی رضا . تو برای من مُردی .... تو یه حیوونی هستی که به خاطر هوای نفس خودت، به خاطر اون اعتیاد مزخرفتر از خودت آبروی منو جلوی شوهرم بردی . چرا؟ چرا رضا؟ نه چرا نداره . خودم ...نه نیما .... نه همه . آره همه جوابش رو میدونن . تو یه حیوونی که گیر اعتیاد افتادی و به خاطرش به من هم که ادعای عاشقیش رو می کنی رحم نکردی . تویه آشغالی که به خاطر خرج اعتیادت سرویس جواهرات من رو برداشتی. که چی بشه؟ به پول احتیاج داشتی ؟ به خاطر در اوردن موادت ؟ چطور دلت اومد من رو جلوی نیما خجالت زده کنی؟
از جاش بلند شده بود . با تعجب به من زل زده بود . مشت هاش رو محکم به هم می فشرد . بدتر از من دندونهاش رو عصبی به هم می سابید . از لای دندون هاش کلماتی گنگ بیرون میومد . درک نمی کردم . چی می گفتم؟اون چی می گفت؟ چه حالی داشتم ؟ دستام رو به لبه کابینت زده بودم . نگاهم طوفانی بود . گلوم خشک خشک بود .
ساکت شده بودم . سر رضا پایین بود. آروم شده بودم . اما رضا؟ آروم بود؟ چشمام تار می دید . سرم داشت داغون می شد. توی این مدت با خودم چی کار کرده بودم؟ پدر خودم رو در اورده بودم . سرم رو بین دستام گرفتم . چشمام تار می دید .
با صدای بلند زدم زیر گریه ....
سرم رو روی کابینت گذاشته بودم و گریه می کردم . رضا آروم بود . کلماتی که بهش گفته بودم توی سرم می چرخید . همه حرفهای نیما ..... آره. همه چیز اومد جلوی چشمم . هرزهههههههههه . بی حیااااااااااااااا. معتادددددددددددد . الکلیییییییییییی . دزدددددددددددددددد
صدای در اتاق بلند شد . سرم رو بلند کردم . رفته بود نبود . رضا نبود .
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  12:59 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت نوزدهم
دلم برای نگار تنگ شده بود . اون هم مدام تماس می گرفت و ازم می خواست که به شیراز برم . شاید هم برای روحیه ام مناسب بود .
نیما مدتها بود که دیگه باهام حرف نمی زد . دیر از سرکار برمی گشت و صبح زود به شرکت می رفت . تنها کلماتی که بین ما جاری بود سلام و علیک بود . نیما باور داشت که رضا اون کار رو کرده بود . اما ....من هم باور داشتم؟ آره . اگه نداشتم چرا همچین کاری رو باهاش کردم ؟ اگه این موضوع رو قبول نداشتم چرا اون طوری بی رحمانه و خصمانه سرش فریاد کشیدم ؟ اگه کار رضا نبود چرا در جواب اون همه بی احترامی که بهش کردم چیزی نگفت؟ پس کار خودش بوده ، اگه من جای اون بودم مثلماً جواب دندون شکنی به طرف مقابلم می دادم .
باید همه چیز رو درست می کردم . نمی تونستم با این وضع به زندگی ادامه بدم . اگه خودم قبول داشتم که این کار رضا بوده پس باید زندگیم رو نجات می دادم .
بی حال از روی مبل بلند شدم . نگاهی به درون آینه داخل پذیرایی انداختم !!!!!
این منم؟؟؟ نه باورم نمی شه . چرا این جوری شدم؟ پس نیما حق داشت .
دستی به موهای آشفته ام کشیدم .
حوله ای برداشتم و به حمام رفتم . باید روشی جداگانه انتخاب می کردم . این روشی نبود که من همیشه برای زندگیم می خواستم . در آینه حمام به خودم نگاه کردم . صدای شر شر آب روحم رو نوازش می کرد . لبخندی بی رمق روی لبهای سردم نشست . پلک های خیم رو بستم و به تصمیمی که گرفته بودم لبخند زدم .
-سلام ماندانا خانوم حال شما چطوره؟
-سلام . ممنون به لطف شمات خوبیم. کارها خوب پی می ره؟
- به لطف شما عالیه.
-خدا رو شکر .
-جانم؟ کاری از دست من ساخته است؟
لبخندی به روی لب هام نشست و به آینه روبرو خیره شدم و گفتم:
-می خوام یه دستی به موهام بکشی.
-حتماً چرا که نه .
دستهای کیمیا خانوم روی موهایم می لغزید و در حالی که با من صحبت می کرد لبخندی را هم هدیه چشمان مشتاقم در آینه می کرد .
-خوب پس که اینطور؟
-آره دیگه تصمیم گرفتم یه دستی بهشون بکشم .
-خوب کاری کردی .
بعد لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت:
-میدونم امشب دیگه نیما خان طاقت نمیاره .
به شیطنتش خندیدم و از تصور قیافه نیما لبخندی بی جان روی لبهایم جان گرفت .
-خوب آماده شد . حالا نگاه کن ببین چطوره؟
پیش بندی رو که روی لباسم انداخته بود باز کرد و من از جا بلند شدم و به آینه روبرو ذل زدم . چشمهایم به موهایم لبخند می زد . از این کاری کرده بودم به شدت راضی بودم . همه چیز عالی بود . موهایم که بی رمق بلند شده بود حالا کوتاه شده و خرد به روی شانه هایم ریخته بود و رنگی خرمایی زینت بخش خوش حالتیشان شده بود .
-بهتره بری سرت رو بشوری ، تا بیای و من یه آرایش خوشگل هم صورتت رو بکنم .
دوباره خندیدم .
به سمت کمد لباس هایم پر کشیدم . لبخندی شیطنت بار لبهایم رو به بازی گرفته بود . برای بار آخر نگاهی به ردیف لباس هایم انداختم و پیراهن آبی رنگی کوتاه را که بلندایش به روی زانوهایم می رسید را انتخاب کردم . پیرهن رو روی تنم گذاشتم و دوری داخل اتاق زدم . هنوز خنده روی لبهایم موج می زد .
***
بوی خوش خرشت قورمه سبزی در فضای اتاق طنین انداز شده بود . به سمت عود رفتم و در حالی که هنوز لبخند شیطنت بارم رو حفظ کرده بودم خاموشش کردم . رایحه ی آلبالو با رایحه ی قرمه سبزی در فضا طنین انداخته شده بود و لب های من هنوز لبخندی را حفظ کرده بود .
نگاهم به ساعت روی دیوار ثابت مونده بود .
چشم از ساعت که لجوجانه حرکت کند عقربه هایش را به رخم می کشید برداشتم و به میز رویایی که چیده بودم خیره شدم . نگاهم گیج روی ظرفها می چرخید و بی قرار بودم . اما ........ اما هنوز سر سختانه لبخندی شیطنت بار را روی لبهایم حفظ کرده بودم .
***
با دیدن من آشکارا رنگ از رخسار زیبایش پرید . خستگی در نگاهش موج می زد . هنوز بین چارچوب در و اتاق ایستاده بود و نگاهم می کرد . این من بودم؟ حتماً این را از خودش می پرسید!
شاخه گل رزی را که آماده کرده بودم از بین دست هام رد کردم و روی گونه های رنگ پریده اش کشیدم .
لبخندی زیبا زد و صورتش رو به کناری کشید .
-شَرَف یاب نمی شید و ما رو از حضور خودتون بهره مند نمی کنید ؟
به دنبال حرفم دستش رو کشیدم و به داخل بردمش .
-عزیزم تا لباست رو عوض کنی و یه دوش بگیری شام رو کشیدم .
از کنارش که هنوز گیج من رو نگاه می کرد ، بدون اینکه حرفی بزنه گذشتم ؛ هنوز چند قدم برنداشته بودم که برگشتم و گفتم:
-بیشتر از این منتظرم نذار ..........
و به ساعت روی دیوار که عقربه هاش ده و نیم رو نشون می داد اشاره کردم . دقیقاً سه ساعت و نیم دیرتر اومده بود خونه . شاید خواستم با این حرکتم بهش بگم که دیر کرده و من از این موضوع دلگیرم .
ادامه دارد ....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  12:59 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیستم
از پشت گلهای توی گلدون که روی میز بود نگاهش کردم و لبخندی زدم . همون لبخندی که لجوجانه لبهام رو به بازی فرا خونده بود . نگاهش هنوز متعجب بود . حرفی از این موضوع نزده بود اما کاملاً از رفتارش مشخص بود که گیج شده .
-شامت خیلی خوشمزه بود عزیزم .
دوباره اون لبخند سر کش روی لبهایم نشست .
-نوش جونت .
-یه ماهی می شد که قرمه سبزی درست نکرده بودی.
اخم شیرینی ابروهاش رو بهم گره زد .
-عوضش امشب به خاطر عزیز دلم درستش کردم .
لبهاش به خنده ای شیرین باز شد و ردیف دندون های سفیدش مشخص شد .
-حالا می شه یه سوال ازت بپرسم؟
دستهاش رو در هم گره زد و مشتاق به صورتم زل زد .
-البته....
-قبلش می خوام بگم رنگ موهات فوق العاده قشنگه . اما یه گله کوچولو دارم.
با تعجب دوباره از لابه لای گلها نگاهش کردم و منتظر ایستادم .
-چرا اینقدر موهات رو کوتاه کردی؟
-به نظرم حتی موهام هم به تغییر و تحول احتیاج داشت .
بعد دوباره لبخند شیطنت باری به لبهام نشست و در حالی که قصد داشتم سر به سرش بزارم گفتم:
-چی بود مثل دم جارو....
با قه قه ای بی موقع غافل گیرم کرد و در حالی که دستش رو جلوی دهانش می گرفت گفت:
-خیلی جالب بود .... اما ... خیلی قشنگ شدی عزیزم...
نگاه کشدار و زیبایی به صورتم دوخت ....
-حالا سوالت رو بپرس!!
-این تغییر و تحول برای چیه؟
دیگه از لبخند سرکش و لجوجم خبری نبود . سرم رو انداختم پایین و در حالی که آرام آرام ظرفها رو جمع می کردم ، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم . هنوز مشتاق داشت نگاهم می کرد .
گونه هام گر گرفته بود . از روی صندلی بلند شدم و در حالی که هنوز سرم پایین بود گفتم:
-به نظر من تو پدر خوبی برای بچه مون می شی..........
سریع ظرفها رو برداشتم و تقریباً به حالت دو به آشپزخونه گریختم . ظرفها رو روی ماشین گذاشتم و با دستام دو طرف صورتم رو که از حرارت داشت گر می گرفت رو گرفتم و به لبخندی که دوباره داشت به سراغم میومد اجازه ورود به روی لبهای صورتی رنگم رو دادم .
دستی دور کمرم گره خورد . چشمام رو بسته بودم و از گرمای تنش لذت می بردم . خودم رو بهش چسبوندم و زیر لب اسمش رو صدا کردم .
سرم رو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و با آرامش خیال به موسیقی زیبای صداش گوش کردم .
-باورم نمی شه که قصد داری من رو بابا کنی ماندانا جونم ، عزیزم ، عاشقتم.
چشمام رو باز کردم و در حالی که زیر لب موسیقی رو زمزمه می کردم با صدای نیمه بلندی گفتم:
-یه نگاه بارونی می ریزه رو صورتم ، دیگه بسه می دونی که تمومه طاقتم ، بگو از من چی می خوای ، مرد خوب و خواستنی ؟ نمی دونی عمریه توی رویای منی ........
نیما کمرم رو محکم به خودش فشرد و گفت:
-دیگه باورم شده شب به سپیده می رسه ، من و تو مال همیم ، عشق تو در پیشه...
***
سرم رو از روی شونه ی نیما برداشتم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم . چقدر معصوم و زیبا خوابیده بود ، مثل پسر بچه ای که ساکت و بی ریا بعد از شیطنتی طولانی در رخت خواب فرو رفته بود . چشمام رو مالیدم و دوباره بهش خیره شدم . به یاد خوشحالی شب گذشته اش که افتادم لبخندی شاد روی لبهام نقش بست . موفق شده بودم که زندگیم رو نجات بدم . این زندگی زیبا حق من و نیما بود ........
دستی به صورت معصومش که موهای رهاش نیمی از پیشونیش رو پوشونده بود کشیدم و از روی تخت بلند شدم .
صدای شادش باعث شد سر از چمدان بردارم و نگاهش کنم.
-حالا چه زود می خوای بری ماندانا جونم....
-عزیزم ما دیشب با هم صحبت کردیم . فکر می کنم من به این استراحت نیاز دارم .....
مثل پسر بچه ای لجوج روی تخت نشست و با اخم به چمدون لباسهام خیره شد .
-چرا اینهمه لباس می بری ؟
-خوب هنوز یک هفته تا عروسی مونده
-خوب اینایی که تو برداشتی مال یه ماهه ماندانا.....
ناراحتی در نگاهش معلوم بود.
-من که نمی خوام ترکت کنم عزیزم چرا اینقدر ناراحتی؟
با کلافگی سر برگردوند و از روی تخت بلند شد و گفت:
-من خودم می رسونمت.
-مگه نمیری شرکت؟
یک قدم از من دور شده بود . روی پاشنه پاش چرخید به سمتم و نگاهم کرد
نگاهی قشنگ و کشدار .
دلم برای هر حرکتش ضعف می رفت
دستش رو به روی شکمم کشید و گفت:
-قول بده مواظب خودت هستی....
با صدای نیمه بلندی خندیدم و گفتم:
-ای بی معرفت هنوز نیومده بیشتر از من نگران اونی.؟؟؟؟
- اِ .... دیونه چی می گی تو؟
خندیدم و گونه اش رو بوسیدم.
- شوخی کردم دیونه .....
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:00 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیست و یک
نگار با دیدنم در منزل عمویش با شوق به سمتم دوید و من رو در آغوشش فشرد .
دستهایم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و از حرفهای شیطنت باری که زیر گوشم زمزمه می کرد می خندیدم .
-چه عجب این خان داداش ما ول کرد این لبعت رو ! چه عجب دست از عشقت کشیدی! چه عجب ماندانا خانوم دلت رو گذاشتی پیش دل عاشق ما!!! چه عجب ول کردی اون شوهرت رو !!!!
نیشگونی ریز از کمرش گرفتم که فریادش به آسمون بلند شد و صدای فرهاد پسر عموی نگار در اومد .
-ای نگار وروجک چی ویز ویز می کنی زیر گوشش که مجبور شده به اعمال شاقه دست بزنه؟!!
با صدای بلند زدیم زیر خنده و خودم رو از بغل نگار بیرون کشیدم و نگاهی به صورت گندمگون فرهاد انداختم و سلام کردم .
-سلام از ماست ماندانا خانوم . چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید؟
-اختیار دارید منزل امید ماست .
صدای ریز و شیطون فرزانه توی گوشم پیچید که گفت:
-بچه ها اینقدر ماندانا رو اذیت نکنید . اگه نیما بفهمه ، حکم تیر همتون در رفته ها!!!!
خندیدم و دستش رو به گرمی فشردم .
-آی خانوم ، شیرین زبون شدی؟
سرش رو نزدیک گوشم کرد و زیر گوشم زمزمه کرد :
-آخه عاشق شدم!!!!
صدای فرهاد که روبروی من ایستاده بود بلند شد و در حالی که به نگار نگاه می کرد با شیطنت گفت:
-بسوزه پدر عاشقی که آدمو رسوا می کنه!!!!!!!
صدای خنده همه با صدای گرم و مهمون نواز زن عموی نگار که ما رو به داخل دعوت می کرد قطع شد .
در حالی که دو ساعت بعد همه توی ایوان بزرگ خونه ی عمو شاهین (عموی نگار) کنار هم روی تخت نشسته بودیم ، نگار گفت:
-خوب تعریف کن ببینم چی شد که تصمیم گرفتی بیای؟
نگاهی به صورت فرهاد کردم و بعد در حالی که در کلامم شیطنت موج می زد چشمکی به فرهاد زدم و رو به نگار گفتم:
-دلم واسه عشقم تنگ شده بود .....
فرهاد با صدای بلند خندید و گفت:
-آی خوب حالشو گرفتی ....
نگاهم از روی صورت شاد فرهاد سر خورد و به آب یخی که از روی صورتم به روی لباسم می ریخت خیره موند . انگار که شُک عمیقی به بدنم وارد شده بود . یهو روی تخت نیم خیز شدم و با نگاهم به دنبال علت گشتم.
یهو صدای خنده فرهاد و پشت بند اون نگار و فرزانه هم .....
از روی تخت بلند شدم و بدو دنبال نگار. من می دویدم و نگار هم .....
آخر سر هم هر دو روی زمین ولو شدیم و در حالی که نفس نفس می زدیم و می خندیدیم ، من براش خطو نشون می کشیدم .
-خوب شیطونی می کنید ها وروجک ها....
نگاهم به چهره عمو شاهین افتاد . از خجالت سرخ شدم . از جام بلند شدم و به سمت عمو رفتم . عمو مهربانانه من رو در آغوشش گرفت و بوسید . عموی نیما برای من همیشه مهربون بود . با دیدنش به یاد پدر نیما می افتادم . مردی فوق العاده مهربون و رنج کشیده .
موهای یک دست سفید عمو من رو به یاد رنج هایی که در زندگی کشیده بود می انداخت ، به یاد جدا شدن سختی که عمو شاهین با پدر نیما داشت . به یاد لحظه هایی که با اشک چشم و آه دل نگار رو در آغوشش می فشرد تا از غم جدایی پدرش کم کنه . به یاد لحظه هایی که با مامان پریا ( مامان نیما )آمرانه صحبت می کرد و ازش می خواست استوار باشه و این درد رو بپذیره چرا؟ چون هدفی جز این نداشت . آره موهای یک دست سفید عمو شاهین من رو به یاد مهربونی بابا شاهرخ می انداخت . بابا شاهرخی که تا وقتی بود من همیشه دوستش داشتم .
***
-راستی از رضا چه خبر؟
نگاهی به صورت نگار که آروم روی بالش فرو رفته بود انداختم . آهی سینه سوز کشیدم و سرم رو چرخوندم و از شیشه به بیرون خیره شدم . مهتاب چه زیبا در آسمان می رقصید . ستاره ها مهتاب را به رقصی جانانه دعوت کرده بودند و ابرها برای اینکه ملکه زیبایی شب رو از دید بیگانگان پنهان کنند با طراوت به دورش مثل پیچیکی می پیچیدند و مهتاب را از عشق به زیبایی خود مست می کردند .
ساعت روی دیوار دو ضربه متوالی نواخت و من دوباره آهی عمیق کشیم و گفتم:
-خبری نیست . همه چیز عادیه.
-از من خبری نگرفته؟
نگاهم چرخید و دوباره به صورت نگار ثابت موند . یعنی این چیزی که در کلام و نگاه مشتاق نگار موج می زد ، علاقه بود؟ یعنی من می تونستم اسم این همه نگرانی نگار رو علاقه بزارم؟
-چرا هر وقت من رو دیده تو رو هم پرسیده ...
ستاره های عشق به روی لبهایش به رقص در آمدند و چشمهایش برای لحظه ای قاب آسمان را دزدید و به بیرون خیره شد ....
-ماندانا نمی دونم از این حسی که توی وجودم ریشه دونده به چی باید یاد کنم! نمی دونم باید اسمش رو دلتنگی بزارم یا ....؟ نه اصلاً اشتباه من همینجاست که دلتنگی هم از همون حس ریشه می گیره مگه نه؟
روی تخت نیم خیز شدم و زانوهام رو بغلم جمع کردم .
-نگار نزار این حس بیشتر بشه . نمی خوام منعت کنم اما من رو که خودت بهتر از هر کسی می شناسی ، می دونی که چقدر برام عزیزی. رضا هم برای من عزیزه اما ....
واقعاً نمی دونستم بهش چی بگم ... اصلاً چرا داشتم منعش می کردم؟ چرا که نه؟ مگه رضا چش بود؟ چش بود؟ بگو چش نبود؟ اه باز دوباره شروع شد ... باز این میگرن لعنتی اومد سراغم ...
دستهام رو دور سرم حلقه کردم . چشمهام گرم شد . نفسهام کند شد ....
-ماندانا؟ حالت خوبه چت شد یهو؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد ....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:01 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیست و دوم
صدای نگران و دستهای گرم کسی باعث شد ، چشم های خسته ام رو باز کنم.
- ا ...... عزیزم بیدار شدی؟
نگاهم روی صورت مهتابی نگار ثابت موند . لبخندی عمیق روی لبش خود نمایی می کرد . چقدر چشمهاش شبیه نیما بود . چیزی در دلم چنگ انداخت ، حس عشق بود؟ دلتنگی بود؟
گونه ام رو نیشگون گرفت و گفت:
-آی آتیش پاره ، پس من دارم عمه می شم؟
خنده ای از روی شرم زدم و روی تخت نیم خیز شدم .
-به به حال شما خانوم دلاور؟
نگاهم گشت و گشت تا صورت شاداب فرهاد رو پیدا کرد . این بشر چقدر انرژی داشت؟ هیچ وقت غمگین ندیده بودمش . شاد بود . شاد بود؟ بی غم بود؟ علی بی غم بود؟ شاید واقعاً شاد بود .........
-سلام . ببخشید مثل اینکه همه رو گرفتار کردم ؟
شونه ای بالا انداخت و در حالی که توی مبل فرو رفته بود پاش رو روی پای دیگه اش انداخت و گفت:
-نه بابا، ما همه بهت حق می دیم؟
با تعجب چشمام گرد شد و پرسیدم :
-چرا؟
با دستش به نگار که پشتش به فرهاد بود اشاره کرد و گفت:
-از دست این زلزله باید هم ولو بشی.......
بعد صدا دار خندید و من رو به خنده انداخت....
نگار نگاهش کرد و در حالی که با دستش براش خط و نشون می کشید رو به من کرد و گفت:
-ولش کن این دیونه رو ........
-چی شد؟
از دیشب فشارت افتاده بود پایین .
سرش رو نزدیک گوشم اورد و گفت:
-دکتر گفت به خاطر بارداریه
شوقی شیرین زیر پوستم دوید و قلقکم داد .
-آی خانوما در گوشی نداشتیماااااااااا...
به شیطنتش خندیدیم و از روی تخت بلند شدم ....
***
-نگار چی کار داری می کنی پس؟
از توی اتاق خواب صداش رو شنیدم که می گفت:
-اومدم بابا ....
برگشتم و به فرهاد که به در اتوموبیلش تکیه داده بود نگاه کردم و شونه هام رو بالا انداختم ....
فرهاد لحظه ای سرش رو پایین انداخت و بعد سرش رو بلند کرد طوری که من برق شیطنت رو تو چشمای مردونه و مشکیش دیدم ،گفت:
-میای قالش بزاریم؟
با تعجب نگاهش کردم .
-نه اینکه قالش بزاریم، ماشین رو روشن کنیم و بریم تو کوچه.....
خنده ام گرفت.
در چشم بهم زدنی حرف فرهاد رو عملی کردیم و از حیاط بیرون رفتیم ...
-فکر می کنی الان بیاد ببینه ما نیستیم چه حالی می شه؟
در حالی که از شیطنت فرهاد خنده ام گرفته بود به آینه ماشین نگاه کردم و گفتم:
-کله ات رو می کنه...
خندید و بعد گفت:
-ای بی معرفت من تنها نبودم.........
با شیطنت یه تای ابرومو بالا انداختم وگفتم:
-من مورد عفو قرار می گیرم......
با صدای بلند زد زیر خنده.........
-ای بیمعرفت هاااااااااااا
با صدای فریاد نگار به پشت سرم نگاه انداختم. جلوی در ایستاده بود و هاج و واج دور و برش رو نگاه می کرد . دلم رو گرفته بود و از شدت خنده داشتم منفجر می شدم . از نمایی که ما اون رو می دیدم نمی تونست ماشین رو ببینه.......
فرهاد با شیطنت دستش رو گذاشت روی بوق ..... طوری که ......... طوری که نگار با وحشت از جاش پرید و با دیدن ماشین زیر درخت به سرعت به سمت ماشین دوید ....
-به خدا خفه ات می کنم فرهاد .........
با دستش به شیشه ماشین می کوبید و با قیافه ای که به شدت خنده دار شده بود گفت:
-جرئت داری در رو باز کن دیگه ...... فرهاد خودم می کشمت دیه ات رو میدم .......
روی صندلی عقب ماشین تقریباً ولو شده بودم و می خندیدم . فرهاد شکلک های جالبی برای نگار در میورد و سر به سرش می گذاشت ....
-د ..... باز کن این لعنتی رو ........ اهههههههههه....... داری اعصابم رو داغون می کنی ها........
با لگد به در ماشین کوبید و برگشت و به سمت مخالف ما به حرکت در اومد ....
-اوه اوه گاوم زایید . برم الانه که گریه اش در بیاد .....
با دستم اشکی رو که از شدت خنده از وشه چشمم رون شده بود رو پاک کردم و سرم رو انداختم پایین که یعنی من حواسم به شما نیست........
***
-وای زن داداش خودمه ها.......
سرم رو چرخوندم و به نگار که داشت با آرایشگری که موهامون رو پیچیده بود حرف میزد نگاه کردم .
-حالا داداشت اینقدر خوشگله که عروس به این خوشگلی داره!!!؟
به شیطنت آرایشگر خندیدم و نگار با افتخار گفت:
-البته.
با رفتن آرایشگر بیرون از اتاق به چشمهای شیطون نگار خیره شدم و گفتم:
-می گفتی داداشم چشمهاش این جوریه...
و بعد با دستم به چشمهای جادوییش اشاره کردم .
نگار به پشت سرم رفت و گفت:
-خوب این هم از آرایشمون پاشو که الان این خل و چل پیداش می شه....
از داخل آینه به نگار نگاه کردم و چهره فرهاد جلو چشمم اومد . به یاد شیطنت صبحشون خنده ام گرفت و گفتم:
-حالا جدی خفه اش کردی؟
-کی رو؟
خنده ام پررنگ تر شد و گفت:
-همون خل و چل رو دیگه.........
خندید و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی می گشت گفت:
-ولش کن بابا اون آدم بشو نیست ...
بعد به سمتم اومد و گفت:
-بیا ماندانا.....
به جعبه سرویسی که توی دستش بود نگاه کردم و گفتم:
-مرسی من سرویس اوردم......
-وا؟؟؟ غلت کردی این سرویست از همه قشنگتره . تازه اگه امشب نیما بیاد و ببینه خانومش سرویس خشگلی رو که برای هدیه سالگرد ازدواجشون براش خریده رو استفاده نکرده قاتی می کنه ها؟
سرویسم؟؟؟؟؟؟؟؟ هدیه؟؟؟؟؟؟؟ سالگرد ازدواجمون؟؟؟؟؟؟؟ سرویسم؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدای من!!!!!!!
-چی می گی نگار؟ چرا چرت و پرت می گی؟ کدوم سرویس؟
لحظه ای چشمهای نگار از تعجب گرد شد و بعد از لحظه ای مکث در جعبه سرویس رو باز کرد و اون رو جلوی چشمم گرفت...... که ای کاش هیچ وقت این کار رو نمی کرد . چشمم روی سرویس بلریانی که نیما برام هدیه خریده بود ثابت موند.
ادامه دارد ..........

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:01 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیست و سوم
-این دست تو چی کار می کنه؟
نگار عصبی لب ورچید و گفت:
-چته؟ خوب پس باید کجا باشه؟
-نگار چرند نگو. میگم این سرویس دست تو چی کار می کنه؟
از صدای فریاد من آرایشگر و شاگردهاش ریخته بودند توی اتاق و با تعجب به ما خیره شده بودند .
نگار جعبه رو محکم و با تمام حرصی که در نگاهش موج می زد پرت کرد روی صندلی . روش رو از من گرفت و گفت:
-سر من داد نزن. یادت نمیاد مگه ، اون روز اومده بودم خونه تون بهت گفتم سرویست رو می برم که عروسی بنفشه بندازم . از اون روز هم دستم مونده بود و با خودم اوردم اینجا که بهت بدم تا استفاده کنی.....
بعد با حالتی عصبی روی پاشنه بلند کفشش چرخید سمت من و گفت:
-نگو یادت نمیاد ماندانا. ببینم نکنه جدیداً آلزایمر گرفتی؟
جمله آخرش رو با عصبانیتی بی مانند گفت.
سرم گیج رفت و دست و بدنم شروع به لرزیدن کرد . حالا یادم اومد اون روز رو . آخ. آره من داشتم با تلفن صحبت می کردم . وای خدای من. نگار از اتاق اومد بیرون و گفت که سرویسم رو برای عروسی بنفشه دوستش می خواد . من هم ....... برای اینکه حواسم پرت نشه و صدای مامان رو که داشت راجع به دختری که برای علی انتخاب کرده حرف می زد به راحتی بشنوم ،سریع سرم رو تکون دادم . خدای من با رضا چی کار کردم؟ چی گفتم بهش ؟ بمیرم الهی اون هیچی نگفت؟ من رو ببخش رضاااااااااااااا...........
با فشاری سهمگین روی صندلی سقوط کردم و با صدای بلند گفتم:
-خدای من ، من احمق چی کار کردم؟؟؟
صدای مضطرب آرایشگر در گوشم پیچید:
-وای خدای من. ماندانا خانوم چت شد؟
صدای قدم های سنگینی که به دو به سمتم میومد رو شنیدم:
-ماندانا ، عزیزم ، چت شده؟
چشم هام رو به سختی از هم باز کردم .
جوشش اشک توی چشم هام موج می زد . نگار هم . لب هام می لرزید ، نگار هم .
دستام رو محکم توی دستاش گرفت و پیشونیم رو بوسید و گفت:
-اصلاً من غلت کردم . ماندانا ببخش.
لب هام تکون می خورد اما صدایی از اونها جاری نمی شد .
-نگار . من چی کار کردم؟ رضا.....
گریه ام گرفته بود . یعنی نیاز داشتم به اینکه گریه کنم. سرم مثل توپ سنگینی شده بود که داشت کلافه ام می کرد . چشم هام می سوخت اما قطره اشکی از چشم هام نبارید .
-برای رضا اتفاقی افتاده؟
سرم رو محکم با دستم فشار دادم و گفتم:
-خاک بر سرم شد. من با رضایی که به صداقتش ، به عشقش ایمان داشتم اتهام زدم. خدای من.......
قطره اشکی رو که روی گونه اش سرسره بازی می کرد رو با نوک انگشتم گرفتم و گفتم:
-منو ببخش. من برات همه چیز رو تعریف می کنم.......
-عزیزم . تروخدا با خودت اینجوری نکن . آخه برای تو اضطراب خوب نیست .
دستاش رو محکم توی دستم فشردم و گفتم ، گفتم و گفتم . همه چیز رو . همه گوش می دادند . نگار هم . سرم درد می کرد . چشم هام هم .
باورم نمی شد . نگار هم . صدای خفه ای توی سالن پیچید . نگاهم روی چهره نگار افتاد . گریه می کرد؟بیشتر به زجه می ماند تا گریه .
نمی دانم باید چه بگویم لحظه ها به سختی به کندی و با وحشت می گذشت . سکوت داخل ماشین و سرزنش هایی که با هر سخن نیش دار نگار قلبم رو به آتش می کشید برایم کلافه کننده بود .
-تو چطور تونستی راجع به رضا اون طور فکر کنی؟ اصلاً خودت باورت می شه؟ توی اون چشم های معصوم جز صداقت چیزی بود؟ ماندانا تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که اون اگه هر چی بود انسانیت داشت . ..........
باز هم من سکوت کرده بودم و این فرهاد بود که با صدایی کلافه رو به نگار گفت:
-ا ..... بسه دیگه نگار . درسته من از این قضیه چیزی نمی دونم . اما تو نباید با ماندانا این طور صحبت کنی . مگه یادت نیست اون روز دکتر گفت نباید حرص بخوره؟
به یاد خودم ، به یاد بارداریم و به یاد میگرنم افتادم . سرم رو با شرم پایین انداختم و گفتم:
-بزار بگه فرهاد . اون حق داره . این منم که باید مجازات بشم .
دوباره صدای ناله ی نگار بود که ضربان قلبم رو به اوج رسوند ....
-نگار تمومش کن. ناسلامتی امروز عروسی خواهر منه . ببین چه الکی غشغرق راه انداختی. اگه الان فرزانه تو رو تو این قیافه ببینه ناراحت می شه .
چه شبی بود اون شب . چه لحظه هایی بود سخت . گوشه ای از سالن نشسته بودم . انگار با خودم با همه قهر بودم . نیما که از قضیه باخبر شده بود کنارم نشست و گفت:
-عزیزم . نریز توی خودت . حالا کاریه که شده . خودم می رم ازش معذرت خواهی می کنم.
با نفرت به صورتش نگاه کردم . خدای من چرا من باید به خاطر یه حرف نیما این طور رضا رو از خودم برونم؟ چرا؟؟؟؟
لعنت به تو رضا . نه نه لعنت به من. چرا هیچ چیز نگفت؟ چرا نگفت که تقصیر اون نیست؟ چرا نگفت که ماندانا داری اشتباه می کنی؟
از همه چیز سختتر این بود که باید ظاهر قضیه رو خوب جلوه می دادم. باید خودم رو شاد نشون می دادم . باید ...........
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:02 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیست و چهارم
برگشتنم به تهران همانا و راهی شدنم به بیمارستان همانا. چه عذابی رو من توی اون دو شب متحمل شدم بماند . چه لحظه های سختی برایم بود بماند .....
باور اینکه رضا رو اینگونه بی تقصیر مجازات کرده بودم برایم به شدت از دردی رو که در تک تک لحظه هایم می کشیدم ، بیشتر بود . نیما هم دست کمی از من نداشت . شاید از رویم خجالنت می کشید که دائم تکرار می کرد که :
-خودم می رم ازش عذر خواهی می کنم . خوب اون هم بهت حق می ده . ناراحت نباش .
اما من بیشتر از هر کسی می دونستم که اینها همش حرف. حرفی که باد هوا بود و بس . بس
-آقای دکتر من چرا اینقدر ضعف می کنم؟
پزشک متخصص زنان نگاهی عاقل اندر سفیه به صورت بی رنگم انداخت و گفت:
-شما خودتون باید بهتر از هر کسی بدونید که چرا ضعف بر شما غلبه می کنه .
لبخندی بی رنگ لب های یخ زده ام رو زینت داد و گفتم:
-آخه این موضوع تنها به بارداریم مربوط نمی شه . من قبل از بارداریم هم ضعف بهم غلبه می کرد . اما نه تا این حد که توی بستر بیفتم ........
با مهربانی دستی به پیشونیم کشید وگفت:
-تنها تبی که بدنت رو گرفته من رو نگران می کرد که خدا رو شکر اون هم داره روز به روز بهتر می شه .
دوباره لبخند زد و با نگاهی دریایی و آرامشی که تنها به خودش مربوط می شد گفت:
-ماندانا اینقدر خودت رو رنج نده . چرا با خودت این کار رو می کنی؟
پلک هام رو بهم فشردم و باز هم در پی این چند روز منتظر قطره اشکی شدم که چشم هانم رو مهمون خودش کنه . اما ........
-چرا گریه نمی کنی؟ فکر می کنم با این کار سبک بشی. راستش من دوست ندارم تو زندگی شخصیت دخالت کنم . اما خودت که می دونی وظیفه هر پزشکیه که به فکر بیمارش باشه . چه برسه به اون بیمار که از قوم و خویشش هم باشه .....
لحظه ای مکث کرد و در حالی که در برگه ای چیزی ثبت می کرد گفت:
-با خودخوری چیزی حل نمی شه . تو با این کارت تنها داری زندگیت رو داغون می کنی . کمی به فکر خودت ، نیما و البته بچت باش .
لبخندی شیرین روی لب هام نقش بست . تنها زمانی که به یادم می افتاد من مادری هستم که فرزندم در بطنم داره رشد می کنه لبخند مهمون لب هام میشد . و چه شیرین بود این حس مالکیت ........
***
-تنها چیزی که میتونم بگم اینکه از دیدنت خیلی خوشحال شدم ......
لبخندی روی لب های نگار نقش بست و در حالی که صورتم رو می بوسید گفت:
-اگه توی این ده دوازده روز بهت سر نزدم ازم خرده نگیر . باید درکم کنی . چون خیلی سخت بود تا خودم رو قانع کنم که تو هم حق داشتی که با رضا اون رفتار رو انجام بدی.
دوباره یاد رضا اندوه رو به صورتم نشوند .
نگاهی به گل های توی گلدون انداختم و گفتم:
-تو خودت گل بودی عزیزم .
صدای نیما رو شنیدم که گفت:
-خانوم های محترم دیگه بنده باید رفع زحمت کنم امری نیست؟
نگاهی به لباس های تنش انداختم . مثل همیشه شیک بود . چشم هاش می خندید چون لب های من می خندید . طفلک ، توی این دو هفته خیلی عذابش داده بودم . برای اینکه لبخند رو به روی لب هام بیاره هر کاری می کرد . دست آخر پشیمون می شد و همپای من زانوی غم بغل می گرفت و مدت ها بی صدا من رو تماشا می کرد و من هم اون رو .
دستش رو جلوی صورتم تکون داد و با شیطنت رو به نگار گفت:
-قربونت برم آبجی گلم . تروخدا زودتر میومدی . اگه بدونی چقدر دلم برای خنده های شیرینش تنگ شده بود .......
دلم برایش ضعف رفت . چقدر شیرین حرف می زد . عزیزم بود . نیمای من بود . پدر بچه ام بود .
نمی دونم التماس رو توی چشم هام خوند یا خودش هم مثل من ضعف کرد ........
دستش رو محکم فشردم و وقتی لب هاش رو از روی گونه ام برداشت گفتم:
-ببخش اگه توی این مدت اذیتت ........
دستش رو روی لب هام گذاشت و گفت:
-ا....... نداشتیم ها عزیز من .......
با رفتن نیما من و نگار تنها شدیم . تنهای تنها . نگار با شیطنت از فرهاد و کارهاش رو برام تعریف می کرد . اینکه برای اینکه نگار رو از ناراحتی بیرون بیاره چه کار هایی کرده بود . با صدای بلند می خندیدم . پس مدتهای مدیدی حس شادی می کردم . حسی شیرین که با بودن در کنار نگار همیشه قلقلکم می داد . این حس رو دوست داشتم چون نگار رو دوست داشتم . از دستم ناراحت نبود . هیچ وقت دروغ نمی گفت . خودش گفت اگه دیر اومده واسه این بوده که درکم کنه . حالا درکم کرده بود؟ نمی دونم شاید . اما پس چرا من هنوز چیزی ته قلبم آزارم میداد........
-آره داشتم می گفتم . این فرهاد دیونه وقتی دید که من انگار نه انگار محلش نمیزارم . قاتی کرد . باورت میشه؟ فرهاد! عصبانی شد . سرم داد دزد که چته زانو غم بغل گرفتی ........
جمله آخرش رو طوری به زبون اورد که انار داشت با من حرف می زد . با من بود؟ حرف فرهاد بود؟ فرهاد داد زد ؟ نگار هم؟ آره داشت سر من داد می زد .
-نمی دونم. نگار میخوام برم دیدن رضا ........
-خوب ......
-خوب؟
-این که دیگه زانو غم بغل گرفتن نداره . باید بری ازش معذرت خواهی کنی......
-یعنی من رو می بخشه؟
نگاهش طوفانی شد . مهربون شد . به فکر فرو رفت .
-رضا مهربون تر از اونیی که قلب کسی رو بشکنه......
اعتراف شیرین تر از کلام شیرینش روحم رو نوازش کرد . کاش واقعاً اینطور بود........
ادامه دارد .......

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:03 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیست و پنجم
درونم آشوبی به پا بود که خودم هم داشتم از وجودش کلافه می شدم . نگاهم به در آموزشگاه خشک شده بود . با اینکه خیلی بهتر از همیشه ساعت خروجش رو از آموزشگاه می دونستم ، اما نمی دونم برای چی دو ساعت زودتر اومدم و توی ماشین بست نشستم تا اون از آموزشگاه بیاد بیرون!!!!!
با هر شخصی که از در آموزشگاه خارج می شد با جهشی سریع روی صندلی جابه جا می شدم به طوری اگر کسی در کنارم بود فکر می کرد که جن دیده ام ......
نمی دانم چقدر جلوی در آموزشگاه ایستادم تا اینکه دوباره مثل روزهای اولی که به امید دیدنش به اونجا اومده بودم پشیمون شدم که ،قامت تکیده اش رو از دور دیدم که مثل همیشه با قامتی خم شده از در آموزشگاه بیرون اومد و.....
نمی دانم در زمین روی خاک به دنبال چی می گشت؟ به دنبال گذشته اش؟ به دنبال خودش که از بین داشت می رفت؟ قطره اشکی از روی گونه ام سر خورد و به روی دستم که برای برداشتن عینک دودیم به سمت چشمم می رفت افتاد .
در ماشین رو باز کردم . می خواستم صداش کنم . با صدایی رصا . اما ..........
این قدرت رو در خودم حس نمی کردم . نگاهم به اون دوخته شده بود که هنوز با نگاهش به زمین خیره شده بود . با حرصی که از قدم هایی که روی زمین کشیده می شد متوجه شدم باید از چیزی رنجیده باشه . از کی؟ از من ؟ مطمئناً من بودم .
چشمهای مشکیش روی نگاهم کلافه ام ثابت مونده بود . دست خودم نبود . بی قرار بودم . قطره های اشک از روی گونه هام سر می خورد و به پایین سرازیر می شد ......
از نوع نگاهش هیچ چیزی نفهمیدم . هیچ ......
-من اومدم اینجا .... تا ..... تا بهت بگم که خیلی متاسفم .....
سکوت کردم و سرم رو به زیر انداختم . سنگینی نگاهش رو حس می کردم . سکوت کرده بود . هر چیزی که در ذهن آشفته ام برای گفتن آماده کرده بود مثل پرنده ای بال زد و رفت .....
همون طور که سرم به زیر بود گفتم:
-رضا من واقعاً بابت اون روز ازت معذرت می خوام . اصلاً دوست نداشتم اون حرفها رو بهت بزنم . اما درک کن که من تحت تاثیر جو قرار گرفته بودم و نفهمیدم .... اصلاً نفهمیدم که چطور به اون باور رسیدم که اون کار تو بوده .....
نفسی عصبی کشیدم و از زیر چشم بهش نگاه کردم . کلاسورش رو به سینه اش چسبونده بود و به من نگاه می کرد . دوباره نفسی تازه کردم و گفتم:
-حالا اومدم بگم خیلی متاسفم و حاضرم هر کاری رو که باعث بشه تو من رو ببخشی برات انجام بدم .
نفس عمیقی کشید . سرم رو بلند کردم . با یکی از دستش موهای آشفته اش رو مرتب کرد و گفت:
-با اینکه دیر اومدی ، اما فقط منتظر بودم که بیای و بگی که اشتباه کردی .
دستش رو بین کلاسورش برد و کاغذی تا خورده رو در اورد و به سمت من گرفت و گفت:
-خداحافظ......
کاغذ رو روی سقف ماشین گذاشت و رفت .
نگاهم به کاغذ بود . سریع روی سقف قاپیدمش و در حالی که هنوز از شکی که به خاطر رفتنش بهم وارد شده بود گیج بودم . سرم رو چرخوندم و صداش کردم .
-رضا...........
بین راه برگشت و نیم نگاهی به صورتم انداخت و بعد در حالی که دوباره سرش رو می چرخوند گفت:
-من رو ببخش .
دوباره با عجز صداش زدم :
-رضا........
این بار بدون اینکه برگرده قدم سست کرد و گفت:
-ازت هیچ کینه ای به دل ندارم .....
مکثی کرد و گفت:
-ماندانا .....
و بعد دوباره به راهی که می رفت ادامه داد .....
***
سلام ......
هیچ وقت نمی دانستم نوع سلام کردن هم می تواند اینقدر سخت باشد ماندانا .....
آخر من مثل تو نیستم که دستم با قلم بیگانه نباشد .
می بینی؟ هنوز هم یادمه که چطور برای ماه و ستاره ها می نوشتی و برایم آنها را می خواندی و با شوقی کودکانه می خندیدی.....
ماندانا .... برای همین آغاز این چند سطری که می خواهم بنویسم دو هفته تمام وقت گذاشتم و برگه ها رو بی هدف ماچاله کردم و به داخل سطل زباله پرتاب کردم . اما تصمیم گرفتم این آخرین برگ باشد زیرا الان روی پشت بامی نشسته ام که تو همیشه برایم نوشته هایت را می خواندی......
امروز که این برگه رو می خوانی عاقبت تو آمدی .... آمدی تا از من عذر خواهی کنی . ماندانا تنها همین را به تو می گویم از تو خرده نمی گیرم . از خودم ناراحتم ، خیلی هم ناراحتم که با رفتارم باعث شدم که تو حتی در رابطه با من اینگونه فکر کنی . از طرفی خوشحالم که حرف زدی ، حرف زدی تا به من فهماندی که در نظر تو من یه حیوان هستم همین و بس .....
ماندانا تو خود بهتر از هر کسی می دانی که من چه ها کشیدم و روزگار بر من بازی سختی رو گرفت ......
دیگز بس است . طاقتم تمام شده ..... نمی توانم ادامه دهم .....
اما از تو خواهشی دارم . امیدوارم که مرا درک کنی و از من به خاطر این خواهشم دل چرکین نباشی .....
برای آخرین حرف می گویم که به نوشتنت ادامه بده و قلم رو تنها نگذار . اما خواهشی که از تو دارم این است که داستان مرا بنویسی . بنویسی تا درس عبرتی باشد برای آنهایی که می خوانند .
جالب می شود که من یکی از سوژه های باشم برای ادامه یافتن نوشته های تو .....
دیگر حرفی ندارم جز اینکه من همیشه و در همه حال به وجود تو افتخار می کنم .....
دوستدار تو رضا
ادامه دارد ......

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:04 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت بیست و ششم
نگاهم به خاکی افتاد که رنگ سرد تنهایی رو به روش پاشیده بودند . صدای گریه ای زیر ، قلبم رو به هیجان واداشته بود . اینهمه استقامت از کجا در وجود من پیدا شده بود؟ اون هم اینجا!! عجیب بود برام . عجیب تر از همه اینکه حتی اشک هم نمی ریختم .
دست گرم نگار که دور کمرم پیچیده شد باعث شد تا سرم رو بلند کنم . چشمم به صورتش افتاد . اشک از زیر عینک آفتابیش به سمت لبانش سرازیر بود . لبخند زدم . عجیب بود!!! این لبخند کذایی از کجا پیدا شده بود؟ با فشار دست نگار روی صندلی که نزدیک سنگ قبر بود نشستم و به زنهایی که بی اراده به قبر ذل زده بودند خیره شدم . نگاهم از روی صورت هر کدام بی اختیار می گذشت بدون لحظه ای مکث . اگر چششم به نگاه آشنایی می افتاد سرم رو بلند می کردم و مثل عروسک کوکی دوباره به پایین سرازیرش می کردم این یعنی ((سلام !!!!)) .دوباره نگاهم روی صورت تک تک اعضای حاضر در جمع سنگین افتاد . بی اختیار نگاهم روی چهره ای مهربان ثابت موند . چقدر نی نی چشمهای این دختر شبیه نی نی چشمهای رضا بود . اما اون کی بود؟ آهسته آهسته اشکهایش رو با دستمال کاغذی که توی دستش بود پاک می کرد . اما چه بی صدا؟؟؟ بی صداتر از من؟
او که بود که اینطور مظلوم به سنگ قبر او ذل زده بود؟ چرا نمی توانستم نگاهم رو از روی صورتش بردارم؟
-رضوان عمه بیا اینو بخور.....
رضوان؟ آره رضوان . همونی که چشمهای رضا رو داشت . این هم صدای عمه بود که او را به نام میخواند . رضوان سرش رو بلند کرد و به عمه که لیوانی آب در دست داشت خیره شد و بعد از لحظه ای با صدای بلند زد زیر گریه . نمی توانستم دست خودم نبود که نگاه خیره ام رو از روی صورتش بردارم .
دستی روی شونه ام حس کردم . سرم رو بلند کردم . نیما بود .
-عزیزم خوبی؟
سرم رو تکون دادم و دوباره به صورت رضوان که در آغوش عمه بود خیره شدم . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . سالها بود که ندیده بودمش . ای کاش کسی صداش می کرد و میومد سمت من ..... تا بهش بگم که رضوان خیلی شبیه رضا هستی .....
رضوان سر بلند کرد و به منی که انگار سنگینی نگاهم رو حس کرده بود خیره شد . چقدر لباس تیره به اون میومد . چقدر زیبا شده بود . صورتش مهتابی بود و نیمرخش درست مثل صورت رضا بود . چشمهاش ..... آره چشمهاش انگار چشمهای رضا بود . مژگان بلندش سایه ای رو به زیر چشمهاش انداخته بود که اشکها قطره قطره سایه بون چشمهاش رو شستشو می داد .
سرش رو برام تکون داد . سلام کرد؟ پس من هم باید مطقابلاً سر تکون بدم .
-ماندانا .....
دوباره سر برگردوندم . صدای نگار بود . جلوی پام چمبره زده بود . دستمرو محکم توی دستش گرفته بود ..
-ماندانا عزیزم گریه کن . نریز توی خودت .....
نگار حرف می زد و گریه می کرد . اما برای چی باید گریه کنم؟ برای کی؟
انگار مثل همیشه افکارم رو بلند بلند زمزمه کرده بودم ....
-ببین ماندانا مگه نگفتی من رو ببرید سر خاکش تا باورم شه که دیگه اون نیست . خوب ایناها اینم قبرش . اینم مزارش .....
مکثی کرد و اشکی مزاحم رو از روی گونه اش گرفت و گفت:
-ببین ماندانا این مزار رضاست . می بینی؟ این همون رضایی که من و تو می شناختیم ببین .... ماندانا با تو ام .
اما من نگار رو نمی دیدم . دوباره چشمم دنبال رضوان می گشت . رضوان عزیزم چقدر دلم برای خنده های ریز کودکیهات تنگ شده بود . چقدر عوض شدی رضوان . خانوم شدی . خانوم .....
-ماندانا کجا رو نگاه می کنی؟ پاشو بریم سر قبر رضا براش یه فاتحه بخونیم . پاشو عزیزم ....
نگار روبه روم ایستاده بود و دستم رو می کشید . از جام بلند شدم . آره نگار من رو ببر پیش رضوان بزار بهش بگم که من هیچ کاره بودم . نه نه بزار برم بهش بگم که من بتعث مرگ رضا شدم . نه نه بزار برم بهش بگم به خدا من منظوری نداشتم . من نمی دونستم که رضا به خاطر من احمق این کار رو می کنه .....
-بشین ماندانا .....
دوباره چشمم به نگار افتاد که پای سنگ قبری نشسته بود و دست من رو می کشید تا بشینم . با نگاهم به دنبال رضوان گشتم . کجا رفت؟
-ماندانا بشین دیگه .....
کنار نگار نشستم و به سنگ قبر ذل زدم . چشمم روی کلمه کلمه شعری که روی سنگ قبر نوشته شده بود می چرخید .
-
نگار سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:
-ماندانا ببین اون اسم رضاست می بینی؟
سرم رو به تندی به سمتش چرخوندم و به صورتش خیره شدم . چرا اینقدر اصرار داشت که من باور کنم این سنگ قبر رضاست؟ اما همین که چشمم به صورت رنگ پریده اش و چشمهای نمناک و بارونیش افتاد شل شدم . نگار برای چی گریه می کنی؟
سرش رو توی بغلم گرفتم و زیر گوشش گفتم:
-نگار جون گریه نکن . چی شده؟
با صدای هق هق نگار صدای گریه ها در هم آمیخت . سرم درد گرفته بود . باید رضوان رو پیدا می کردم . باید رضوان رو دلداری می دادم . اصلاً چرا اینها من رو اوردن اینجا ؟ چرا؟؟؟؟؟؟
چرا نگار ، چرا رضوان گریه می کردند؟ پس چرا من ساکت بود م؟ چرا حس می کردم باید گریه کنم؟ چرا ؟ واقعاً چرا ؟ این سنگ قبر کیه که من اینطور آروم بالای سرش نشسته بودم و به زنهایی که گریه می کردند خیره شدم ؟
سرم رو چرخوندم . اون کیه ؟ علی اینجا چی کار می کرد؟ چقدر آروم شده بود ؟ این ریش چقدر بهش میومد . اما چرا علی ریش گذاشته بود ؟ نگاهم چرخید و به صورت بابا که کنار عمو !!!!! آره عمو بود . پس اینها اینجا چی کار می کردند ؟ چرا همه گریه می کردند ؟
-ماندانا پاشو بیا اینور.....
سرم رو بلند کردم . مامان بود . آره مامان هم اشک می ریخت . اینها چرا گریه می کردند ؟ به چه علت ؟ چرا من اشکی نمی ریختم؟ نکنه من مرده بودم ؟ آهسته دست خودم رو نیشگون گرفتم . نه من زنده بودم .
-ماندانا عزیزم پاشو برات خوب نیست ....
از جا مثل آدم کوکی بلند شدم و با بلند شن من نگاههای نگرانی به صورتم دوخته شد . نیما ، بابا ، علی نگار .
چشمم به رضوان افتاد که آهسته توی بغل بابا فرو رفته بود و گریه می کرد . سریع قدم هام رو که به زمین چسبیده بود کندم و به سمتش پرواز کردم .
-رضوان .....
سرش رو از روی سینه بابا بلند کرد و به من چشم دوخت .
-ماندانا تویی؟؟؟
سرم رو با حسرت چند بار بالا و پایین کردم . رضوان خودش رو توی بغلم انداخت و با صدای بلند زد زیر گریه ....
-ماندانا دیدی بی برادر شدم ؟ دیدی بدبخت شدم؟ حالا غم هام رو با کی بگم ؟ دیگه با کی درد و دل کنم ؟ماندانا زود بود به خدا . برای رضا زود بود که بره . آخه یکی نیست بگه کجای زمین رو تنگ کرده بود که اینهمه بلا سرش اومد؟؟؟
یهو سریع سرش رو از روی شونه ام بلند کرد و با نوک انگشتاش صورتم رو لمس کرد و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
-چقدر تو رو دوست داشت ماندانا می دونی؟؟؟
آهسته سرم رو تکون دادم و دوباره رضوان رو محکم بغل کردم و اینبار من بودم که حرف می زدم .
-رضوان باور کن که من تقصیری نداشتم. من نمی دونستم که رضا به خاطر این موضوع اینقدر عصبی می شه که بره خودش رو بکشه . به خدا راست میگم رضوان. وقتی نامه اش رو خوندم، حس کردم که حرف هاش خیلی سوزناکه . اما هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که ، بخواد بره خودش رو بکشه . باور کن رضوان دروغ نمی گم . باور کن ....
اشک بود که صورت سرد رو گرم کرده بود . خرفهایی رو که توی دلم تلنبار شده بود گفتم و گفتم . باورم نمی شد که رضا بعد از اینکه از من جدا شد بره و اون کار رو با خودش بکنه . وقتی از خونه خانوم کوچیکم به گوشیم زنگ زدن و گفتن که رضا مرده شکه شده بودم . فکر می کردم دارن سر به سرم می زارن . اصلاً باورم نمی شد . واقعاً شکه شده بودم . توی پزشک قانونی به نیما گفته بودند که با هرویینی که مقدارش خیلی زیاد بوده خودش رو کشته . سنگ کوب کرده بوده . یه لحظه احساس می کردم که حالم از خودم ، از نیما ، از رضا بهم می خوره . یه لحظه به نگار که باعث شده بود دوباره به یاد رضا بیفتم حالم بهم میخورد . یه لحظه از اون سرویس لعنتی که باعث شده بود من راجع به رضا اینطور فکر بکنم متنفر می شدم .
هیچ وقت فکر نمیکردم که رضا اینقدر قصی و القلب باشه . هیچ وقت فکر نمی کردم که رضا اینقدر سست اراده باشه . چرا اینکار رو با خودش کرد؟ در صورتی که من مطمئن بودم اون می تونست خوشبخت ترین مرد روی زمین باشه . یعنی یه عشق زمینی اینقدر مهم بوده ؟
ادامه دارد ....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:04 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل

قسمت آخر
هیچ وقت فکر نمی کردم که رضا اینقدر قصی و القلب باشه . هیچ وقت فکر نمی کردم که رضا اینقدر سست اراده باشه . چرا اینکار رو با خودش کرد؟ در صورتی که من مطمئن بودم اون می تونست خوشبخت ترین مرد روی زمین باشه . یعنی یه عشق زمینی اینقدر مهم بوده ؟شاید هم از نظر رضا زندگی زمینی اونقدر بی ارزش بود که برای رفتن به جایی باارزش تر از این راه استفاده کرد .

*** دستم رو بگیر
نه برای اینکه محتاج تو ام
نگاهم کن
نه برای اینکه عاشق چشمانت هستم
صدایم کن
نه برای اینکه صدایت زیباترین صدای دنیاست
حرف بزن
نه برای اینکه بگویی هنوز هم مرا میخواهی
برای اینکه ........ بگویی چرا اینگونه رفتی ؟ ***


نگار کتاب رو بست و بعد دستش رو روی قبر رضا گذاشت و در حالی که نفس عمیقی می کشید، زیر لب شروع به فاتحه خوندن کرد .
سرم رو چرخوندم و قطره اشکی که روی گونه ام در حال سریدن بود رو پاک کردم و به کودک یک ساله ام که در آغوشم به خواب رفته بود خیره شدم .
شمیم دختر زیبای یک ساله ام که کاملاً شبیه نیما بود در خوابی شیرین فرو رفته بود . چقدر دوستش داشتم و چقدر تحمل دوری از او برایم سخت بود .
هیچ چیزی در این زندگی غیر قابل درک نبود . همه چیز عادی بود . همه چیز قابل باور . کسی به دنیا می آمد و کسی می مرد . رضا ها رفتند و شمیم ها دنیا آمدند . اشکها ریخته شدند و لبخندها زده شدند .
نگار سرش رو به سمتم چرخوند و در حالی که لبخندی شیرین گوشه لبش بود گفت:
-شمیم خوابید؟
-آره وقتی داشتی کتاب رو می خوندی خیلی بی تابی کرد . سعی می کردم ساکتش کنم . بالاخره خسته شد و خوابید .
-الهی عمه اش قربونش بره .
از راه بوسه ای برایش فرستاد و بعد غمگین چشم به کتاب خاطرات پوسیده دوخت و در حالی که انگار داشت با خودش حرف می زد گفت:
-با اینکه نزدیک به دو سال از مرگ رضا گذشته . اما هنوز نتونستم خاطراتی که از اون به یاد دارم رو فراموش کنم .
-اگر قرار بود ما خاطرات رو هم فراموش کنیم دیگه چیزی ازمون باقی نمی موند . همیشه می گن از کسی که می ره فقط خاطراتش هست که باقی می مونه
نگار سرش رو تکون داد و گفت:
-حق با تو .
دوباره به من چشم دوخت و بعد گفت:
-به نظرت رضا خوشحال شد ؟
به کتابی که دستش بود اشاره کرد . سعی کردم لبخند بزنم .
-آره . مطمئنم . اون از من خواسته بود تا راجع به اون بنویسم . من هم نوشتم . اما ..... بیشتر از این مطمئنم که این رمان رو تو براش خوندی .....
نگار لبخند تلخی زد و بعد به ساعت مچی توی دستش خیره شد و گفت :
-الان دیگه سر و کله نیما پیدا می شه . بهتره بریم .
به آسمون که کم کم داشت سیاهی شب به روش پاشیده می شد نگاه کردم و گفتم:
-جواب فرهاد رو چی می دی؟
نگار سرش رو انداخت پایین و گفت:
-فرهاد پسر خوبیه .
لبخند زدم و با عشق به صورت شمیم نگاه کردم .
مبارکتان باشد این پیوندهای شیرین . به امید روزی که هر کسی همچون شمیم من شمیم با طراوتی از عشق به آغوش بگیرد و به سختی های روزگار لبخند بزند و کمر سختی روزگار رو خم کند .
پایان

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
چهارشنبه 22 دی 1389  1:05 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها