0

رمان خاطرات پوسیده کامل

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان خاطرات پوسیده کامل
چهارشنبه 22 دی 1389  12:59 AM

قسمت هجدهم
هر دو روبروی هم روی مبل نشسته بودیم و به لیوان قهوه مون ذل زده بودیم . افکارم آشفته بود . آشفته بود؟ نه افکار..... اصلاً به چی فکر می کردم؟ به چی فکر می کرد؟ فکری نبود که بخواد آشفته باشه . آره افکارم گیج و در هم بود هر چی که سعی می کردم جمع و جورشون کنم نمی شد .
-از نگار چه خبر؟
انگار که جرقه ای در ذهنم خورد . یعنی رضا عوض شده بود؟
-خوبه . دو سه روزیه ازش خبر ندارم.
-چرا؟ شما که با هم خیلی جورید .
-آره . عروسی یکی از دخترعموهاشه . رفته شیراز .
عروسی؟ عذا؟ طلا؟ جواهر؟ سرویس؟ وای خدای من . حالا می فهمم که چرا اینقدر افکارم آشفته است .
یاد اون شب. سیلی که به گوش نیما زدم . نبودن سرویسم . حرف های نیما .....
همه و همه مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت.....
-راستی عروسی خوش گذشت؟
بی تفکر هر چیزی که به دهنم رسید گفتم:
-عروسی؟ خوش؟ معلومه. چرا که نه؟
نگاه هاج و واجش باعث شد به خودم نگاه بندازم . تمام این کلمات رو با حرص از لای دندون های به هم فشرده ام به زبون اورده بودم . دستم رو مشت کرده بودم و با دست دیگه ام لیوان قهوه رو فشار می دادم . چشمام؟ وای. حس می کردم . حرارت رو از کلامم حس می کردم . حتماً چشمام به چشم یه قاتل، یه جانی ذل زده بود . عادت بدی داشتم .
-تو عروسی اتفاقی افتاده؟
لیوان قهوه رو محکم روی میز کوبیدم و از جام بلند شدم . روبروش ایستاده بودم . نمی دونستم باید چی بگم.... یعنی اصلاً فکر نمی کردم . گیج بودم . کلافه بودم ....
-می خواستی دیگه چی بشه؟ من به خاطر تو .... نه .... نه. به خاطر حماقت خودم . به خاطر اعتیاد تو . از دهن نیما هزار جور حرف شنیدم . گناه کردم که خواستم نجاتت بدم؟ گناه کردم که خواستم بهت کمک کنم؟ لعنتی چرا با من این کار رو کردی؟ تو احمق ، چطور روت می شه به چشمای من نگاه کنی؟ برای من دسته گل می گیری میاری؟ با چی؟ با پول کی؟
قدم هام رو سنگین بر می داشتم . عصبی بودم . داغون بودم . کلافه .... نه .... نه ..... حالم.... حس خودم رو نمی فهمیدم . به سمت آشپزخونه می رفتم . به سمت گلدون . دسته گل رو از توی گلدون بیرون کشیدم . پرتش کردم؟ خرابش کردم؟ چی کار کردم ؟ یادم نیست . به حدی کلافه بودم ، به حدی عصبی که به یاد ندارم با گل چه کردم.
آهان یادم اومد . آره پرتش کردم جلوی پاش.
-برو گمشو از خونه من بیرون . من با یه دزد . با یه سارق که حتی به کسی که نیتش خیر بوده و قصد داشته بهش کمک کنه رحم نمی کنه هیچ کاری ندارم . از اولش هم اشتباه کردم . تو مُردی رضا . تو برای من مُردی .... تو یه حیوونی هستی که به خاطر هوای نفس خودت، به خاطر اون اعتیاد مزخرفتر از خودت آبروی منو جلوی شوهرم بردی . چرا؟ چرا رضا؟ نه چرا نداره . خودم ...نه نیما .... نه همه . آره همه جوابش رو میدونن . تو یه حیوونی که گیر اعتیاد افتادی و به خاطرش به من هم که ادعای عاشقیش رو می کنی رحم نکردی . تویه آشغالی که به خاطر خرج اعتیادت سرویس جواهرات من رو برداشتی. که چی بشه؟ به پول احتیاج داشتی ؟ به خاطر در اوردن موادت ؟ چطور دلت اومد من رو جلوی نیما خجالت زده کنی؟
از جاش بلند شده بود . با تعجب به من زل زده بود . مشت هاش رو محکم به هم می فشرد . بدتر از من دندونهاش رو عصبی به هم می سابید . از لای دندون هاش کلماتی گنگ بیرون میومد . درک نمی کردم . چی می گفتم؟اون چی می گفت؟ چه حالی داشتم ؟ دستام رو به لبه کابینت زده بودم . نگاهم طوفانی بود . گلوم خشک خشک بود .
ساکت شده بودم . سر رضا پایین بود. آروم شده بودم . اما رضا؟ آروم بود؟ چشمام تار می دید . سرم داشت داغون می شد. توی این مدت با خودم چی کار کرده بودم؟ پدر خودم رو در اورده بودم . سرم رو بین دستام گرفتم . چشمام تار می دید .
با صدای بلند زدم زیر گریه ....
سرم رو روی کابینت گذاشته بودم و گریه می کردم . رضا آروم بود . کلماتی که بهش گفته بودم توی سرم می چرخید . همه حرفهای نیما ..... آره. همه چیز اومد جلوی چشمم . هرزهههههههههه . بی حیااااااااااااااا. معتادددددددددددد . الکلیییییییییییی . دزدددددددددددددددد
صدای در اتاق بلند شد . سرم رو بلند کردم . رفته بود نبود . رضا نبود .
ادامه دارد .....

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها